
زن از پشت پنجره
فریاد کرد:
نگاه مرا یک هایکو بنویسيد
و اينک بيست و هشت هايکو
نگاه تو
به آن بوته ی چایی می رسد.
عباسم،
آنجا مرا بوسیده است ...
بانو صابری
***
رنه مارگیت را بگویید
سیب را بگذارد کنار
نقاشی اش چشم در آورد
برف که بارید...
طاهره
***
سرمای نبودنت مرا اهلی نکرد....
چشمانم هنوز از شوق خواستنت
تب دارند
رها پاييزی
***
يک راز
دو راز
هزار و یک شب راز
در نگاه من است
ببین!
پيرايه
***
مردی خندید
زنی گریست
و من برده شدم
بی آنکه بدانم سرنوشتم این نبوده است...
مجيد زنوزی
***
با نسیم آمدی .....
با توفان رفتی ...
جان دلم ...این بار با باران بیا
و...بمان
فریده یوسفی
***
عشق تو راز
چشمان من آواز
شانه به سری که لانه کرده در گيسوانم
پرواز
پرواز
رها پاييزی
***
نگاهت را به باغ
سپردم و ...
بهار...
تابستان ...
پاییز...
زمستان ...
همه از چشمان توست
مجتبا درويش کهن
***
افسار گسیخته مردی عاشق....
به زن پریوشی کودک
دوسش داااااررم
کاميار درويشی
***
سرزمینِ الماس
ببین که کوهی
در نگاه من
درخشیده است
کتی کشاورزی
***
سرم در قاب بالا
تنم قاب پايين
پنجره بسته است
وحيد آقاجانی
***
آویزان چشمی ام...
که اگر رم کند.....
آوار می شوم..
بر حلقه نبودن
ماه لی لی
***
زخم خشکیده کدام دریاست...
که آه نگاه نبودنت را ..
از شیشه پنجره پاک میکند؟
ماه لی لی
***
آنچه از من می بینی......
دوردست پشت پنجره......
بیرون قاب نیست
هومن اخوين
***
با آتش چشم هايم
يخ های پنجره و قلب تو را آب می کنم
بهار آمده است، برخيز
فاطمه صفا
***
تنها مانده ام
پشت قاب زمستان
تا صدایم کنی
سهيلا نصيری
***
اگه پنجره باز شه
آب ميشم
جواد فرداد
***
بی داغ آغوش جان بخشت
زمستانی ست، می لرزم
چون برف؛ تن را خواهم باريد
در شبی و توفانی که در راه است
به ميان بازوان آتشينت
آواز عشق
***
این نگاه خالی است
دیدبان نمی خواهد
دلی که سال هاست به گٍل نشسته است
سميرا پوراميری
***
قاب حیات تو
ولب های من
در افق خاموش مانده اند
هومن اخوين
***
تو محو میشوی
و نگاهت
بر شیشه مانده است
در ذهن پنجره
اصغر عسگری
***
سیاهی چشمانم
در تاریکی جنگل
میوه ی کاجی افتاد:
صدای گرگ.
ميترا
***
هزار و یک شب راز در نگاه تو
هزار و یک شب آواز در گلوی من
رهایش کن
رهایم کن
عليرضا دانايی
***
زنی پشت پنجره فریاد کرد
این گربه من
علیمردان خان
چه زیبا و ملوس
کنجی غنوده است
منصور مهرزاد
***
تو ؟! من؟! هایکو؟
فکر ، تلاش و فکر
و اول و آخر من بودم که در نگاهت
به دنبال هایکوی زندگی ام بودم.
ياسر نريمانی
***
نگاهم را
به ماه می دوزم
شاید با نگاهت تلاقی کند
نوشين
***
در دلِ آینهها
قاب میگیرم نگاهش را
پیش از آنکه
در چشمانم آب شود
مهناز
***
برف
و بارش سرما
بر استخوانهایی که می سوزد
ای کاش من جای تو بودم... عکاس
شبنم بهنيا
***
از پس پنجرهی تاریخ،
سنگینی نگاه تو،
بر دوش ِ من
نيما نقوی
******
پانويس: بانو صابری به پشتوانه ی شعرواره ی زیبايش، خاطره ای در نامه برايم
نوشته است که دريغم می آيد دوستان را در خواندنش شريک نگردانم. از او اجازه گرفتم و
اينک آن ياد که يادش گرامی باد :
خانه ی پدر عباس وسط باغهای چایی بود. برای رسیدن باید روستا را پشت سر می گذاشتی و
از کرت های بین باغ های چایی که مرز هر مزرعه ای را مشخص می کرد. عبور می کردی.
وقتی از کوچه باغی که به این باغها می رسید عبور می کردی. خانه از همان اول پیدا
بود. بوته های چایی رنگِ سبز زیبایی داشتند. من اولین بار که آنجا را دیدم با آن
پیوند برقرار کردم. عباس را تصور کردم که از این مرزها در زمستان و تابستان برای
رفتن به مدرسه عبور می کرده است و دستانش را به عادت بچه ها بر روی این بوته ها می
کشیده است. در مراسمش همین تصویر و تصویرِ دیگری از او در کت و شلوار عروسیمان مرا
از بقیه ی عزاداران و جمعیت جدا کرده بود. و من فکر می کردم چرا زنها گریه می کنند
و چرا عباس با آن کت و شلوار مرتب راه می رود و نمی آید کنار من بنشیند یا ضجه ی
مردم را خاموش کند. او برایم از محل و ساکنانِ اطراف صحبت می کرد و با حوصله جزییات
و گاه نامِ گیاهانِ خودرو را که بین بوته های چای یا اطراف آنها روییده بودند همراه
با خاصیت آنها می گفت. من در عالمی که صدای عباس و مهر او ایجاد کرده بود با او ره
می سپردم و در همین مسیر و همان لحظه با او یکی شدم. چنان شناخت عمیقی از او به دست
آوردم که دلم لرزید.(آخر خیلی فروتن و با گذشت بود و من همیشه تا قبل از آن فکر می
کردم از او خیلی سرترم) آنجا فهمیدم که چه موجود نازنینی در کنارم راه می رود و
برایم زمزمه می کند. از همانجا به او اعتماد کردم و گذاشتم که او راهم ببرد. قبل از
رسیدن به خانه ی آنها او برایم از بوته ی چایی ای که از همه بلندتر بود و من علتش
را پرسیده بودم گفت. صاحبان باغ ها گاه یک بوته را هرس نمی کردند و می گذاشتند که
مثل یک درخت رشد کند. وقتی به خانه ی آنها رسیدیم. پدر شوهرم توری سیمی در و پنجره
ی یکی از اتاق های بالا را که از هجوم پشه و بقیه ی حشرات جلوگیری می کرد عوض کرد.
آن اتاق، اتاق خوابِ ما و اتاقِ عوض و بدل کردن لباس و وسایلمان شد. پنجره ی آن
اتاق درست همین حالت را داشت و چشم اندازش باغ های چایی بود و مسیری که آمده بودیم.
در پناه آن بوته که ما رفته بودیم تا از نزدیک ببینمش. عباس مرا بوسید. و بعدها گاه
که از آن پنجره به بیرون نگاه می کردم.( من عاشق طبیعت بوده و هستم) و محو طبیعت می
شدم داغی لبانِ عباس بر روی گونه هایم مرا از آن حالت خلسه و لذت طبیعت و افکاری که
مرا نگران می کرد. چون تازه می رفتیم که وارد زندگی مخفی بشویم.بیرون می آورد و
بوسه اش به من اعتماد و آرامش می بخشید. به محض اینکه آن لینک را پست کردی تمامی آن
خاطرات جلوی چشمانم رژه رفتند. و حاصلش همین چند خطی شد که من البته اسم شعر بر
رویش نمی گذارم. بیان واقعی احساسم بود. آن زن و پنجره بانوی 28 سال پیش بود
با خیلی بوسه...فقط خواستم بدانی
گرد آورنده : پيرايه يغمايی