پير ماه و سال هستم
گفت و
گو با سیمین بهبهانی
از
محسن طاهری
از سایت ایران بین
>>
درآمد: سيمين خليلي (بعدها سيمين بهبهاني و گهگاه سيمين خلعتبري( در 28
تيرماه 1306 در همت آباد تهران به دنيا آمد . عباس خليلي، نويسنده، پدرش
بود. نويسنده ومترجم و روزنامهنگار (مدير روزنامهي اقدام) مشهور دوره
رضاشاهي بود. مادرش هم فخر عظمي ارغون اهل فرهنگ و هنر بود و به فخري تخلص
ميكرد. پدرش در نجف به دنيا آمد. از خانوادهاي مذهبي بود و در نجف به
همراه، جوانان همسال خود جمعيتي تشكيل داد به نام نهضت اسلام كه در سال
1918 ميلادي پس از دست يافتن انگليسيها بر عراق دست به شورش زدند. مادر
سيمين فخر عظمي ارغون از خانوادهاي فرهنگدوست بود. فرانسه را بلد بود و
با عربي و انگليسي هم آشنايي داشت. او شعر مينوشت و يكي از سرودهايش را
براي مدير روزنامه اقدام فرستاد. ملك از خون خائن لالهگون بايد نمود/ جاري
از هر سوي كشور، جوي خون بايد نمود اين شعر سبب يك ازدواج پرشتاب شد. مدتي
بعد خليلي تبعيد شد. بعد از دو سال بازگشت. همسر جوان تاب زندگي پرشورش را
نياورد واز او جدا شد، اما حاصل اين ازدواج سيمين بهبهاني بود.
سيمين بهبهاني را خوب ميشناسيم، همهي آنهاييكه نيمههاي شب دست به سوي
گنجهي كتابها ميبرند تا لحظاتي را به عشق بنشينند محال است هرگز
چشمهايشان به سيمين نيفتاده باشد. او يك نفر است، اما براي همه مينويسد
كافي است دردمند باشي و يك بار سرت به سنگ خورده باشد، آنوقت سطرهاي او
آنچنان شگفت روبروي تو قد مي كشند كه گويي خود تو آنها را سرودهاي. او
تنها از چيزهايي حرف ميزند كه پيشتر آن را زيسته است و همين است كه تو
فكر ميكني و ميگويي چقدر به يكديگر مانند است . با آنكه خيلي جدي شعر را
دنبال ميكني و از تمام دستاوردهاي نوين شعر و جايگاه فعلي غزل آشنايي، اما
جادويي كه او با كلمات صورت ميدهد. ترا براي لحظهاي از تمام يافتارهاي
مدرن ادبي خالي ميكند و تو يكباره به آنجا ميرسي كه مهم شعر و شعريت
ماجراست نه تئوريهاي دست وپا گيري كه سرانجامش به قهر ملت ما از ادبيات
امروز منجر شد.
با آنكه سالهاي سال از او ميگذرد، اما تمام حرفهاي مرا كه بسيار
جوانتر از اويم بهتر از همسالانم درك ميكند. با آنكه فكر ميكردم همين
حالاست كه خسته ميشود اما اين بهانه را از من سلب كرد و ساعتها با ما حرف
زد.
شناخت خوب او از پيرامون بر خلاف تصور ما بود. بر خلاف تمام آنهايي كه تا
يك سطر از آنها در جايي خوانده ميشود همه چيز از خاطر مباركشان فراموش
ميشود، خيلي خوب جوان و شعر جوان را ميشناخت و توي چشمهايش ميشد يك جور
نگراني را از آيندة آنها ديد. خلاصه اينكه شايد او كمي شكستهتر از گذشته
به نظر ميرسيد اما ذهنيت جواني داشت و بر خلاف آدمهاي ديگر شعرش حاصل
برخورد او با جامعهي امروز است. اشتياق نوشتن در او به شدت اشتياق نوشتن
در يك تازه كار لمس ميشود.
با او ساعتها حرف زديم، از خاطراتش برايمان گفت. از ملايمات و ناملايماتي
كه طي سالها بر او رفت، به تازگي و از سوي انتشارات نگاه دفتر كامل اشعار
سيمين بهبهاني روانة بازار نشره شده است. به اين بهانه گفتوگوي ما را با
وي بخوانيد.
**از بارزترين معضلات موجود در جامعهي ادبي ما، عدم كثرت در شيوههاي
سرودن است در هر دوره يك محورايجاد ميشود با آدمهاي فراواني در حول محور.
تصورمي كنم اين بحران قبل از همه چيز بحران در رهبري است، چون منتقدان ما
نيز اغلب مثل هم فكر ميكنند.
#ادبيات بيش از آنكه به آدم احتياج داشته باشد نيازمند محيط و فضاي
شاعرانه است. طي سالهاي اخير شرايط جامعة ما بهگونهاي پيش رفته كه ما
نيازها و كارهاي اساسيتري براي انجام دادن داشتهايم. دوران جنگ،
سازندگي، همة اينها انرژي ما را معطوف خودش كرده بود حالا چند سالي است كه
به شعر و بهطور كلي مقولهي ادبيات كمي جديتر نگاه ميشود. فرصتي براي
تشكيل مجامع ادبي ايجاد شده و مجالي براي چاپ و انتشار ماهنامههاي ادبي كه
آنها هم سر و سامان چنداني ندارند، چه از جهت مديريتي چه از ديدگاههاي
ديگر. بهطور اجمالي ميتوان گفت: فضا آنچنان كه بايد آماده نبوده است، به
اين ترتيب سالهاي زيادي از ادبيات به سكوت برگزار شده است. روزنامهها و
مجلات مختص مسايل ضروريتر زمان خودشان بودهاند و جواناني كه استعدادي در
شعر داشتهاند مشغول كارهاي مهمتري بودهاند. ضمن اينكه اعمال سليقههاي
شخصي روي شعر كه يك حركت جمعي است باعث ركود شعر و ارايه راهكارهاي
تاثيرگذار بوده است و از تنوع و برخورد آرا ممانعت مينمود، برخورد عاطفي
با اجتماع سبب شكفتگي شعر ميشود و متاسفانه ما اين مسايل را نداشتيم و
چنانچه صدايي بوده تنها يك صدا بوده است. مثلاً اگر دكتر براهني حرفي زده
و حرفش هم ارزش فكر كردن داشته است، تنها يك نفر و يك صدا بوده، ضمناً
ايشان سالهاست كه در ايران نيستند و شاگردان او هم دچار سرگرداني و آشفتگي
و افراط و تفريط شدهاند. آنان فكر كردهاند شاگردان براهني هر چه دلشان
خواست ميتوانند بگويند و آن شعر است، نتيجهاش همين است كه ميبينيم، اما
من فكر ميكنم همين آشفتگي در درازمدت به يك اندتولوژي و قواعد حساب شده
تبديل خواهد شد، كه متاسفانه امروز وجود ندارد. از دل همهي اين حرفهاي
آشفته در آينده حرفهاي شنيدني به گوش خواهد رسيد.
**يعني شما پايان اين بحران را مثبت ارزيابي ميكنيد؟
#من پايان بحران را در آزادي بيان و ايجاد محيطهاي پرورشي ميدانم و در
تنوع كثرت و برخورد آراء ميبينم. اگر بنشينيم و به يك مطلب خاص فكر كنيم،
هيچوقت چيز تازهاي ايجاد نميشود و هر چيزي بلافاصله پس از پيرايش يا بعد
از مدتي مسخ خواهد شد. بنابراين شعر به ايجاد فضا بيش از هر چيز ديگري
نيازمند است.
**جامعهي ادبي ما شما را به عنوان يكي از پايههاي غزل معاصر ميشناسد، پس
اجازه بدهيد اول كمي دربارهي غزل با هم حرف بزنيم. همين منتقداني كه شما
را از پايههاي غزل معاصر ميدانند اعتقاد به غروب آفتاب غزل دارند، نظر
شما در اين مورد كه سالهاست از موارد جنجالي ادبيات فارسي محسوب ميشود
چيست؟
#بگذاريد براي پاسخ به اين پرسش كمي هم از صفحات تاريخ ادبياتمان كمك
بگيريم. من فكر ميكنم اين اواخر _ صد سال پيش _ غزل تقريباً رو به موت
بوده است. در راهي افتاده بود كه مايههايش در مقايسه با گذشته كمبودهايي
داشته است، مثلاً حافظ، سعدي، مولانا... ولي جرقههايي ايجاد شده بود كه
سبب اميدواري بود. مثلاً فرخي يزدي، غزلهاي عارف (گرچه ممكن است از جهت
فني كمبودهايي داشته) عشقي در چند غزل... به هر حال يك فضايي غير ازمسايل
عرفاني كه دغدغههاي بشر امروز است را ايجاد كرده بود، فضاهاي عاشقانه،
اجتماعي و... اينها را نميشود منكر شد. اما پس از مدتي اين اندك نيز به
خاموشي گراييد تا مرحلهاي كه دوستان شعر نو گفتند غزل مرده است. انا لله و
انا اليه راجعون.
اين در حالي بود كه ما شهريار و رهي را داشتيم كه غزلهاي عاشقانه
مينوشتند و خوب هم مينوشتند، اما بايد اعتراف كرد كه غزل اين دو نيز فاقد
مسايل اجتماعي كه در واقع دغدغة اصلي ادبيات و مردم امروزه است بود. شعر نو
آمده بود و نيما و شاعران جوان.
**يعني نيما گفت: غزل مرده است؟!!
#هرگز. نادرپور و چند نفر ديگر حرفهايي زده بودند.
**برخوردها چگونه بود؟
#نيما هرگز با هيچ نوع شعري مخالفت نكرد. او بسيار آزادمردتر از اين حرفها
بود و مايل بود همهي صداها را بشنود حتي صداي مخالفان خود را و دائماً به
ديگران توصيه ميكرد چه در مجامع و چه در نوشتههايش كه هر كسي هر چه دلش
ميخواهد بگويد.
**يك جريان نو بيشتر از همه چيز به انتقاد نياز دارد؟
#دقيقاً.
**اما اصل مطلب؟
#اما من با كاري كه شروع كردم، از همان كارهاي ابتدايي كه گرتهبرداري از
كارهاي گذشتگان بود، با تصاوير و حرفهاي تازهتري وارد ميدان شدم، مثلاً
همان غزل شراب نور، ستاره ديده فروبست و آرميد بيا/ شراب نور به رگههاي شب
دميد بيا/ ز بس به دامن شب اشك انتظارم ريخت/ گل سپيد شكفت و سحر دميد بيا/
شهاب ياد تو در آسمان خاطر من/ پياپي از همه سو خط زر كشيد بيا/ ز بس نشستم
و با شب حديث غم گفتم/ ز غصه رنگ من و رنگ شب پريد بيا/ به وقت مرگم اگر
تازه ميكني ديدار/ به هوش باش كه هنگام آن رسيد بيا/ به گامهاي كسان
ميبرم گمان كه تويي/ دلم ز سينه برون شد ز بس تپيد بيا/ نيامدي كه فلك
خوشه، خوشهي پروين داشت/ كنون كه دست سحر دانه، دانه چيد بيا/ اميد خاطر
سيمين دل شكسته تويي/ مرا مخواه از بيش نااميد بيا. اين غزل وقتي چاپ شد،
تهران را تكان داد و همه دربارهي ايماژهايش حرف ميزدند كه تازگي داشت. من
آزمون كردم، تمرين كردم و پيش رفتم و فهميدم در همين قالبها ميشود
حرفهاي زيادي زد، از مرمر تا رستاخيز سعي كردم مسايل اجتماعي را در غزل
بگنجانم. رستاخيز لبريز از تركيبات و تصاوير تازه است نهايتاً در غزل
رستاخيز به اينجا رسيدم كه غزل كلاسيك يك سري ويژگيهاي زبانياي دارد كه
آميخته شده است با يك سري نظام واژهگاني مشخص كه تخطي از آن ممكن نيست
يعني شما هر چه واژه به كار ببريد مجبوريد آنها را از همان سيستم واژهگان
قديمي كه با غزل اخت شده مثل واژههاي حافظ و... ديگران عبور دهيد، وگرنه
يك حالت بيگانگي ايجاد ميشود مثلاً فرض كنيد، مقوا، امروز ميگوييم اين
آدم مقوايي است، من در يك غزل گفتم: اين تك سوارهاي مقواسرشت را. وقتي
خواستم بنويسم مقوا مجبور شدم آن را با يكي از همان واژهها تركيب كنم تا
از غربت خود بيرون بيايد و فهميدم غزل نياز به فضاي تازهتري داردو بهترين
راهش تغيير اركان بود. يعني وقتي وزن عوض ميشود ديگر با آن غزلهاي قديمي
روبهرو نميشويم.
**ما در اين موارد بعداً حرف ميزنيم پس خواهش ميكنم به همان سؤال جواب
بدهيد. آيا غزل ميتواند به حركت خود ادامه دهد و مهمتر اينكه دوشادوش
شعر مدرن ايران به حركت ادامه دهد. شعر مدرني كه دست و پاي عاجزانه ميزند
تا با شعر جهان همراه شود، چون من فكر ميكنم شما يك نفر بيشتر نيستيد و
آدمهايي كه مثل شما غزل را جدي مينويسند به اندازهي انگشتهاي دست راست
شما نميشوند. ما امروز تعريفهاي بيثبات را از شعر، دايم ارايه ميكنيم
به خاطر اينكه شعر در حال پيشرفت است. با توجه به اين تعاريف و تعميم آن
به غزل كه در درجهي اول بايد شعر باشد حرف بزنيد.
#من دو مساله را مطرح ميكنم اول اينكه من كار خودم را انجام ميدهم و
هرگز به اين فكر نميكنم كه ديگران از من تقليد ميكنند يا نميكنند در
ديگران ادامه پيدا خواهد كرد يا نه؟ من تنهايم و فكر ميكنم كه كارم خاص
خودم باشد. به اين استقلال هم رسيدهام يعني كاري كه من ميكنم درحال حاضر
خيلي كم ديدهام، جز چند نفر. مثلاً محمد قهرمان كه كارش شبيه به من بود.
به ديگران در آينده فكر نميكنم، ضمن اينكه در هر قرني آدم مستقل كم پيدا
ميشود، يكياش حافظ... بعد فروغي و صائب و... فردا پنجاه تا سيمين پيدا
نميشود شما هم اين توقع را نداشته باشيد، سيمين خوب يا بد خودش بوده است و
شايد چند قرن ديگر هم پيدا نشود و شايد اصلاً غزل پيدا نشود يا اين نوع از
غزل. من به اين فكر ميكنم كه كار تازهاي كردهام و بچههاي جواني هم
هستند كه دارند كار ميكنند و كار تازه هم انجام ميدهند، گو اينكه
شباهتهايي هم به كار من ممكن است نداشته باشند ولي باز اين بچههاي جوان
كارهايي ميكنند كه ممكن است توي همانها يك نوع خاص ديگري پيدا شود، دوم
اينكه كار خوب و اصيل تقليدي نخواهد شد، چرا بايد منتظر بود كسي از ما
تقليد كند، اجازه بدهيم هر كسي كار خود را بكند.
**اما حرف من تقليد نبوده و نيست من قبل از همه چيز به عدم كثرت شيوهها
اشاره كردم، گرچه شما به سؤال ما پاسخ قطعي نداديد، خيلي دوست دارم بدانم
تعريف اين روزهاي شما پس از سالها خواندن ونوشتن از شعر چيست؟
#من يك تعريفي دارم كه ميشود تغييرش هم داد، تعريفي است كه مال اسماعيل
خويي است و خيلي جاها گفتهام تعريفي كه مانع تعريفهاي ديگر نميشود. شعر
گرهخوردگي عاطفي انديشه و خيال است در كلامي فشرده و آهنگين. وقتي ميگويد
گرهخوردگي انديشه و خيال، يعني هم بايد تصوير داشته باشد و هم تفكر. اين
دو چگونه به هم گره ميخورند؟ يكي از چيزهاي اساسي براي شعر ايجاز است، حتي
يك كلمهي اضافه هم نبايد در شعر باشد. در مختصرترين شكل كلام شعر اتفاق
ميافتد و آهنگين است، حالا شما ميخواهيد آهنگ را شعر شاملو قرار دهيد
ميخواهيد آهنگ شعر عروضي قرار دهيد، ميخواهيد آهنگ مدرن قرار دهيد، به هر
حال بايد آهنگي داشته باشد. عدهاي تصور ميكنند شعر شاملو به طور كلي از
آهنگ منتزع شده است در حاليكه اينطور نيست هر كلامي براي خود آهنگي دارد.
اگر يك كلمه از شعر او برداريد بهطور كلي شعر دچار اختلال خواهد شد. فرق
كلام وزندار و بيوزن فرق ميان راه رفتن و رقصيدن است، به راه رفتن هنر
نميگويند، چرا؟ چون با قواعد خاصي منظم نشده است. بنابراين شعري كه خيلي
بيقاعده باشد وجود ندارد و كلامي كه خيلي در و پيكرش باز باشد شعر نخواهد
بود. بايستي قواعدي داشته باشد، حالا چه قواعدي...
**در گذشته از غزل اينگونه تعريف ميكردهاند غزل غالبي است. نوعي از شعر
است كه مصرعهاي زوج آن با مصرع نخست همقافيه باشد و از هفت بيت كمتر و از
چهارده بيت بيشتر نباشد با توجه به اين تعريف قدما، شما دچار تخطي شدهايد.
#دقيقاً به همين دليل فاز تازهاي ايجاد شده است.
**غزل امروز داراي چه ويژگيهايي بايد باشد؟
#در حال حاضر ما عدهاي غزلسرا داريم مثل رهي و شهريار كه ديگر نيستند،
اما هستند تعدادي كه خيلي خوب كار ميكنند، مثل محمد قهرمان و حسين منزوي
اما باقي آدمها غزلهايشان تنها داراي نوعي اتحاد دروني است. مثلاً سايه
بهرغم اينكه شعرش حال و هواي امروزي دارد اما به شكل كلاسيك شعر مينويسد
و خيلي هم محبوب است و هنوز غزلسراهايي با شيوهي كلاسيك هستند كه ما
شيوهي كارشان را دوست داريم، حتي احمدرضا احمدي كه يك شاعر اولترامدرن است
ميگويد: من شعر سيمين و سايه را دوست دارم. اصلاً غزل را دوست دارم.
بنابراين غزل با شيوهي قديمياش هنوز نمرده است. هدف من هم از انجام اين
كارهاي تازه اين نبوده است كه بگويم شيوهي قديم مرده است، آن غزل يك نوع
از شعر كلاسيك ايران است كه ميتواند تا هميشه جريان داشته باشد. مساله
اينجاست كه كسي مثل سايه پيدا شود يكي مثل محمد قهرمان بيايد، اما غزل به
اصطلاح مدرن را يك عده جوان كار ميكنند كه متاسفانه باسواد نيستند. هميشه
به آنها گفتهام بخوانيد، اشعار گذشتهها را خوب بخوانيد، قبول داريد كه
بدون كلاسيك نميشود نو را شناخت، تمام چيزها با ضدشان شناخته ميشود.
**البته من فكر ميكنم آنها در طول هم قرار دارند، نه در روبهروي هم كه ضد
هم باشند.
#بله. درست است. پسزمينهي ما در زبان گنجينهي ادبيات كلاسيكمان است. در
طي سالهاي متمادي واژههاي كمي خلق ميشود و ما به آن گنج نياز داريم، ولي
متاسفانه بچهها تنبلاند و وقتي كارهايشان را ميخوانم ميفهمم آن مراحل
را نگذراندهاند، اما تعدادي هستند كه مايهي اميدوارياند.
**از ويژگيهاي برجستهي كار شما نسبت به معاصران وجود اركان تازه درون
است. دلايل شما براي اين اقدام چه بوده است.
#من اين مساله را بارها گفتهام كه من هرگز به وزن فكر نكردهام. من به
پارهي كلام فكر ميكنم. براي اينكه نزديك شوم به آنچه كه ميخواهم. در
لحظهي نخست سطري را مينويسم. به شرطي كه كوتاه بوده باشد و دنبالهاش را
ميگيرم و بعد برايم تبديل به وزن شده است. مثل يك سنگي كه بگذاري روي يك
كفهي ترازو و آنطرف هم چيزي قراردهيم تا تعادل برقرار شود. مثلاً پيرماه
و سال هستم. ابتدا اين پاره وارد ذهنم شد، پير يار بيوفا نه. بكگراندش
دقيقاً شعر حافظ است و من از او الهام گرفتهام عمر ميرود به تلخي پير
ميشوم چرا نه؟ دقيقاً مثل حرف زدن است. به همين دليل مانند همدورههاي
خودم از واژههاي كهن استفاده نكردهام و همين سبب ميشود از واژههاي
امروز استفاده كنم وگرنه توي آن وزن قديمي مجبورم از لغات قديمي بهره
بگيرم. چون آن وزن خاص نياز به واژههاي خاص خودش دارد. من براي اينكه
خودم را از آن واژهها متنوع كنم دست به اين كارها زدهام و بعد از نوشتن
تقطيع ميكنم. شما حتي كلام روزنامهها را ميتوانيد با افاعيل تقطيع كنيد.
پيرماه و سال هستم فاعلات و فاعلاتن يا ميشود گفت: فاعلن مفاعلن، فا.
بنابراين ممكن است خيلي از آنها قبلاً نبوده باشد كه آقاي فشاركي دنبالشان
ميگشت.
**شما با بسياري از حركتهاي شعري بزرگ معاصر همعصر بودهايد چگونه جذب آن
جريانات نشديد؟ جرياناتي مثل شعر نيمايي يا سپيد و...
#من شعر نو را از همان آغاز به طور جدي دنبال ميكردم. كساني مثل نادرپور،
سايه، مشيري و... و از تلاشهاي آنها كاملاً آگاهي داشتم، اما كمكم به اين
نتيجه رسيدم كه همهي آنها به شدت شبيه بههم هستند. به ويژه در اركان و
ريتم. نيما هم در اواخر عمرش به اين انديشه افتاد كه دست به كاري بزند تا
بتواند از اوزان بيشتري استفاده كند. مثلاً زن هرجايي و چند شعر ديگر كه
خود هم ميگويد: اين شعرها را عمداً به دو وزن نوشتهام، كه حاصل همين
تلاشهاي اوست. او ميخواست به اوزان تركيبي بيشتر برسد. كه متأسفانه عمر
كوتاهش اين اجازه را به او نداد. دنبالهروي نيما هم در چند وزن ديگر
كارهايي كردهاند. مثلا فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلاتن يا مفاعلين، مفاعلين،
مفاعيل و... كه ميشد از چهار ركن استفاده كرد، اما بسياري از اوزان شعر
فارسي قابليت خرد شدن را ندارند. مثلاً چهارپاره را اگر خرد كني با هم جور
در نميآيند. اوزان مركب هم قابل خرد شدن نيستند. غير از بحر هزج مفعول
فاعلات مفاعيل و فاعلات را ميشود خرد كرد. اخوان نيز حدود هشت بحر به آن
اضافه كرد. اين تكرارها ايجاد يكنواختي ميكرد. امروز هم كسي در اوزان
نيمايي شعر نميگويد. در سني كه شاگرد نيما بودند و اتفاق افتاد. مشيري و
نادرپور: كه مشيري وزنها را همانگونه نگه داشت و نادرپور از همهي اركان
استفاده كرد، ولي شاملو وزن نيمايي را بهطور كلي انكار كرد و وزن خاص خودش
را به قول من وزن طبيعي كلمات و به قول منتقدان وزن دروني را انتخاب كرد.
يك عده هم زدند زير وزن. مثل احمدرضا احمدي كه البته در بعضي جاها تلفيق
كلماتش نوعي وزن دارد.
اين اتفاقات نشان دهندهي اين نكتهي مهم بود كه در اين اوزان تا هميشه
نميشود شعر گفت البته بايد گفت اين نوآوريها از نيما بود. نيما به همه
آموخت كه نوآوري كنند. او سرفصل روزگار است و من اين نكته كه با اوزان
نيمايي نميشود تا هميشه شعر گفت را خيلي زود درك كردم.
**انقلاب نيما و شاملو چه اندازه روي شما تأثير گذاشت؟
#زمانيكه آنها در اوج بودند آغاز جواني من بود. درست اول روزهاي يادگيري
من محسوب ميشد و من از آنها خيلي آموختم. انديشههاي او در حوزهي محتوا
به شدت روي آثار من اثر گذاشت. اما گفتم كه من خيلي زود تشخيص دادم كه
اوزان نيمايي براي هميشه قابل استفاده نخواهد بود.
**يعني شما همان روزها به اين تشخيص رسيديد؟!
#بله. همان روزها بودند دوستاني كه غزلهاي ما را پاره، پاره ميكردند و
ميگفتند اين را بگذار آنجا، آن را بگذار اينجا ميشود شعر نيمايي. من
ميخنديدم كه شعري با كوتاه بلند شدن سطرهايش نيمايي بشود. من هميشه به
محتواي شعر اعتقاد داشتم. من خيليها را ديدم كه در اوزان نيمايي هم چيزي
بيشتر ازگذشتگان نگفتند. نو شدن اول در مفهوم و درونمايه است.
**آيا فكر ميكنيد شرايط اجتماعي در آيندهي نزديك براي پذيرش غزل مناسب
خواهد بود؟
#طيفي از خوانندگان ما خوانندگان غزل هستند. حتي به شكل حرفهاي هم
غزلخوان داريم. از حافظ، از سعدي وديگران ميخوانند. اگر باشد غزلي كه
همتاي حافظ و سعدي باشد چرا نخوانند.
**آيا هست شعري ـ غزلي ـ كه شما ميگوييد؟
#مثلا شعر سايه از آنها كم نميآورد.
**يعني شما واقعاً چنين باوري داريد؟!
#بعضي از غزلهايش كم نميآورند.
**حتي در تفكر...
#نه. سعدي واقعاً متفكراست. ولي سايه هم تفكر خودش را دارد. تفكر روزگار
خودش را.
**ولي منتقدان نه دربارهي سايه، دربارهي غزل معاصر چنين نظري ندارند. حتي
مردم عادي هم با نظر شما مخالفند. سايه هم تصور ميشود زير سايه و تأثير
آنهاست.
#شعر سايه شعر صريح نيست. شعر اشاره است مثل حافظ. اما من تفكر سعدي را
دارم.
**به اين دليل هم هست كه سعدي به شعر امروز نزديكتر است.
#تنوع سعدي بيشتر است و تفكرات و نمونههاي اجتماعي كه ارايه ميدهد
ملموسترند. حافظ شمارا از راه نمادها به تفكر وادار ميكند. شما ميتوانيد
هر طور كه ميخواهيد، حتي عكسش را برداشت كنيد. اين تفاوت اين دو است و
نميتوانيم هيچيك را بر ديگري ترجيح دهيم، اما سعدي كاربردش در زندگي
بيشتر است. ما يك آشنايي داشتيم كه وقتي با شوهرش جنگشان ميشد ميگفت: چون
سگ درنده گوشت يافت نپرسد اين شتر صالح است يا خر دجال. يا ما سپر
انداختيم...
**بهنظر من كسي ميتواند در غزل مطرح شود كه داراي ويژگي منحصر بهفردي
باشد. امروزه جوانان زيادي هستند كه از روي دست هم مينويسند و ادامه
ميدهند. شما چه راهكارهايي براي رشد و توسعه اين حركتها ارايه ميكنيد؟
#سؤال شما مربوط به آفرينشهاي ادبي است و هرگز نميشود اينگونه پرسيد و
زماني ميشود دربارهي آن حرف زد كه به دنيا بيايد و شكل بگيرد. حالا
نميشود گفت جوان چه بكند.
**منظور من هم ويزيت كردن و نسخه پيچيدن نبود. نقش الهام را در شعر چقدر
ميدانيد؟
#صددرصد. من تاكنون هرگز پشت ميزم ننشستهام كه شعر بنويسم اگر هم نشستم تا
آن حال ايجاد نشد چيزي ننوشتم. به نظر من شعر يك پديدهي كاملاً ماوراءاي
است.
**كاملاً؟ يعني خودآگاه هيچ نقشي ندارد؟
#چرا؟ مثلاً شعر پسته يا شعر شتر يك تلنگري سبب شد تا آن را بنويسم، اما
خود شعر با اتفاقي كه افتاده فرق ميكند. من ميرفتم سرخاك مادرم _ حضرت
عبدالعظيم _ آنجا دائماً صداي قرآن به گوش ميرسيد. آيه آيه پخش ميشد:
افلا ينظرون الا ابل .آيا نمينگريد به شتر كه چگونه ساخته شد. آنوقت
ارتباط شتر با كينه. كه گاه حتي صاحبش را ميكشد، باعث شد شعر شتر برايم
ساخته شود.
**چرا به اين نكته فكر نميكنيد شعر در كثري از ثانيه شكل نميگيرد. همين
جريان همين كه شما رفتيد سر خاك مادر خدابيامرزتان و وقتي برگشتيد شعر كامل
شد، فكر نميكنيد طي اين فاصله خودآگاه در حال ايفاي نقش خود بوده است و به
اين ترتيب نقش الهامي كه شما ميگوييد كمتر از صد درصد ميشود؟
#من وقتي شروع به گفتن ميكنم هيچ نميدانم به كجا ختم ميشود، همه چيز
رفته رفته شكل ميگيرد، معمولاً قبل از همه چيز اول و آخرش را ميگويم.
همهي شعرهاي من با يك ضربهي نهايي تمام ميشود، بعضيها شعرشان تمام
ميشود در حاليكه شما فكر ميكنيد هنوز ادامه دارد. اما اشعار من اينطور
نيستند در واقع خود شعر اعلام پايان ميكند، اينكه خواننده منتظر نماند
مهم است.
**آيا وقتي اول و آخر زودتر شكل ميگيرد و ميانهها بعد از آن. اين
ميانهها نشانههاي حضور خودآگاه شاعرانهي شما نيست؟
#اينها شگردهايي است كه من بعداً به آنها فكر ميكنم.
**شما از قرآن زياد حرف زديد، نقش قرآن در ادبيات شما چقدر بوده است
؟
#من بسياري از شعرهايم را از قرآن الهام گرفتهام از آنجايي كه خود قرآن
منشاء وحي ميباشد، ميتوانم منشاء و سرچشمهي الهامات شاعرانهي فراواني
باشد. مثلاً شعر شتر كه از كارهاي درخشان من است را از آيهاي در قرآن وام
گرفتم. بهطور كلي من هر آنچه عربي ميدانم را از قرآن آموختهام.
**اگر حرف ناگفتهاي دربارهي غزل داريد بفرماييد؟
#من حرفهايم را در غزلهايم زدهام، حالا هم اگر حرفي بزنم تكراري ميشود.
**آيا ميپذيريد كه شعر امروز ما چه در حوزهي رهبري و چه در حوزهي سرودن
دچار نوعي بحران شده است؟
#اين يك واقعيت جهاني است. در فرانسه هم ديگر شخصيتي مانند هوگو،
راسينيامارلو ظهور نميكنند كه غولي باشند. در ديگر نقاط دنيا هم اينجوري
است. ديگر شكسپيري يافت نميشود. هنر دچار تكثر شده است و اين شخصيتهاي
بزرگ در آدمهاي متوسط خرد شدهاند. اين نتيجهي زندگي صنعتي است. نتيجهي
سياستهاست و دنيا در شرايطي به سر ميبرد كه ديگر نخبهپسندي نميكند و
بيشتر در پي تكثرگرايي است.
**يعني اگر شكسپير امروز خلق شود به چشم گذشته به او نگاه نميشود؟
#هرگز.چون وقتي جمعيت زياد شده، سليقهها هم زيادتر شدهاند و همه به دنبال
يك نفر كه به فرض شكسيپر باشد نميدوند. هر كسي در پي كسي ميرود كه به او
و ذهنيت او از هستي نزديكتر است. دنياي امروز نيازمند كثرت معبود و محبوب
است. توجه كنيد كه حتي بدترين شعرها هم اين روزها براي خود حداقل ده يا
پانزده مخاطب دارد.
**پس شما اين وضعيت را بحران تلقي نميكنيد؟
#اين لازمه ي جهان امروز است.
**يعني شما فكر نميكنيد اين يك مرحله ي گذرا باشد؟
#دقيقاً شما درست ميگوييد. اين يك مرحله است كه پايانش يك سكون مثبت
قلمداد ميشود.
**شما به عنوان يك شاعر حرفهاي چقدر به مخاطب اهميت ميدهيد؟
#خيلي. من تمام آنچه را كه دارم از مردم گرفتهام. از استاد گرفته تا
شاگردانم، همه موجب شدند تا من بتوانم شعر بنويسم گرچه مواقعي
نامهربانيهاي زيادي ديدهام اما مردم هميشه با من مهربان بودهاند و باعث
شد تا من ادامه بدهم.
**شما از آن چهرههايي هستيد كه محبوب مخاطبان خود هستيد، در جامعهاي كه
ميان هنرمندان و مردمش چالش عظيمي ايجاد شده شرايط ايجاد اين ارتباط چيست؟
#من از خود مردم هستم. هرگز ارتباطم با آنها قطع نميشود، بارها اتفاق
افتاده بيآنكه نيازي به چيزي داشته باشم، ساعتها در صفوف اجناس تعاوني
كنار مردم ايستادهام، با آنها درد دل كردم و به درد دلهايشان گوش
سپردهام. اما مطمئن باشيد تمام اين رابطه را شعر ايجاد كرده است.
**يك شاعر حرفهاي وجود نخواهد داشت مگر اينكه يك مخاطب حرفهاي باشد، اين
روزها در بازار چاپ كتابهاي زيادي هستند كه ما را ميكشند، اما كمتر هستند
كتابهايي كه ما را واقعاً بكشند، فكر ميكنيد چرا بسياري از اين
مجموعههاي شعر در مرحله ي چاپ پيش از آنكه به دست مخاطب برسند متوقف
ميشوند؟
#قبول خاطر و لطف سخن خدا داند . كتاب بايد طوري باشد كه آدم را جذب كند،
شما خيلي آدمهاي زيبا ميبينيد كه در معيارهاي زيبايي چيزي كم ندارند، اما
هستند آدمهايي كه زيبا نيستند.
**بهترين كتابي كه در سال گذشته خوانديد چه بود؟
#طبل حلبي گونتراگراس را مي خوانم.
**خواندن طبل حلبي با آن كلفتي خيلي جرأت ميخواهد.
#من كتابها را بالاي سرم ميگذارم و كمكم تمامشان ميكنم. كتاب شعر هم
امسال زياد خواندم. مقالات جسته گريخته هم خواندم.
**من فكر ميكنم براي خالق يك اثر هنري هيچ چيزي عزيزتر از مخاطب نباشد،
اگر مخاطب نباشد، نويسنده به يك نوع پوچي ميرسد. با اين تفاسير جايگاه
مخاطب در شعر شاعران دهههاي اخير كجاست؟
#متأسفم كه اينطوري ميگويم، خيلي ضعيف است چون غالب مردم يا نميخوانند و
يا اگر ميخوانند نميفهمند. البته در ميان آنها چهرههاي خوب هم هست كه من
از خواندن آثارشان لذت ميبرم، اما يك مخاطب عادي چيزي درك نميكند گرچه
مخاطب عادي معيار نميشود، اما راز موفقيت يك اثر هنري اين است كه هم مخاطب
عادي بفهمد و لذت ببرد و هم مخاطب فرهيخته، مثلاً اشعار حافظ، ولي بعضي از
آثار را فقط يك مخاطب فرهيخته بايد بفهمد به نظر من اين دسته از شاعران
بايد توجه داشته باشند كه مخاطبشان اين ده پانزده نفر، دور و برشان نيستند.
**دورههاي درخشان ادبي همواره با حضور شاعران و نظريهپردازان بزرگ همراه
بوده است، مثل دوران نيما و بعد از آن شاملو در دهههاي سي و چهل. اين
مسأله در تمام دنيا قابل حس است، شما چقدر به حضور يك ليد را اعتقاد داريد؟
#چرا كه نه. البته نه به عنوان رهبر. اما اصولاً يك چهره ي شاخص ميتواند
رغبتبرانگيز باشد. اگر نيما نبود هرگز شاملو و شعر سپيد بنيان نهاده
نميشد. يا اگر چند غزلسراي خوب و مشهور نداشتيم كسي ديگر دنبال غزل
نميرفت. كساني بايد باشند كه ايجاد انگيزه كنند.
**نقش شعر را در حيات انساني چگونه ارزيابي ميكنيد، مثلاً آب اگر نباشد
ما ميميريم.
#البته ما بدون شعر نخواهيم مرد، اما اگر شعر نباشد دچار افسردگي ميشويم.
هنر خوراك روح آدمي است و اگر نباشد انسان احساس ضعف ميكند. از جهات عاطفي
و غيره دچار خلاء ميشود، نه لزوماً شعر _ سينما، نقاشي، موسيقي ...
**زن در اشعار شما چه جايگاهي دارد؟
#از آنجايي كه من زن هستم بيشتر از جهات مادرانهگي، معشوقه بودنم ميشود
چيزهايي در شعرم پيدا كرد. زن از آغاز در شعرهاي من نقش برجستهاي را ايفا
ميكند. مثلاً شعر نغمة زن روسپي بده آن قوطي سرخاب مرا/ تا زنم رنگ به
بيرنگي خويش/ بده آن روغن، تا تازه كنم چهرة پژمرده ز دلتنگي خويش/ بده آن
عطر كه مشكين سازم/ گيسوان را و بريزم بر دوش/ بده آن جامة تنگم كه كسان/
تنگ گيرند مرا در آغوش/ بده آن طور كه عرياني را/ در خمش جلوه دو چندان
بخشم/ هوسانگيزي و آشوبگري/ به سر و سينه و پستان بخشم، كه شعر مشهوري شد
و دخترها توي مدرسهها ميخواندند. بعد از اين شعر انجمن زنان ايران دست به
كارهاي زيادي براي رفع مشكلات زنان زد و وقتي من ديدم با چاپ يك چنين شعري
در روزنامه ميتوانم اوضاع زنان را بهبود بخشم، به انجام چنين كارهايي
بيشتر وقت صرف كردم، تمام شعرهاي من براي مخاطب بسيار ملموس است اين علت آن
است كه من همواره در جامعه ي زنان و همراه زنان بودم، براي اينكه بدانم
درد آنها چيست؟ توي صفهاي طولاني ساعتها ميايستادم و به حرفهايشان گوش
ميدادم. بيست و نه سال در مدارس دخترانه تدريس كردم و براي شناخت زنان به
خودم و چند زن اطرافم كفايت نكردم.
**دليل كنار هم قرار گرفتن نام شما با فروغ فرخزاد چيست؟
#هميشه همينطوري بوده است چون ما تقريباً به دروازههاي شهرت رسيديم،
البته فروغ بسيار بااستعداد بود، زني كه ناگهان در شعر غولي شد. جداي از
كارهاي اوليه ظرف مدت خيلي كمي به فروغ تبديل شد و آن روزها ما را با هم
مقايسه ميكردند و با آنكه سالها ست او به جاودانگي پيوست اما اين مقايسه
هنوز ادامه دارد او مرا وادار به دويدن ميكرد.
**عصر شما مقارن بود با شكوفايي شكل تازهاي از شعر فارسي (نيما و...) شما
با آن قضايا چگونه برخورد كرديد؟
#من همواره پيگير جريانات تازه ي ادبي بوده وهستم و هرگز خارج از آن
نبودهام اما هرگز نخواستم مقلد باشم و هيچ جرياني نتوانست مرا زير سيطره
خودش قرار دهد. من بيشتر از آنها استفاده كردم اما به طور مطلق تحت تأثير
آنها نبودهام.
**كداميك از جريانات شعري معاصر از قبيل شعر يا ترجمه ي شما را بيشتر تحت
تأثير قرارداد؟
#من بيشتر از همه تحت تأثير نيما قرار گرفتم و از نظر اجتماعي تحت تأثير
پروين بودم. آثارش را دوست داشتم و از حفظ ميخواندم مثل دختر يتيم را.
تحت تأثير آدمهاي ديگري نيز قرار گرفتم. خانلري، حميدي شيرازي نيز زياد
ميخواندم. شاملو و نوآوريهايش برايم خيرهكننده بود. از فصاحت نادرپور
تأثيراتي گرفتم، با همه ي آنها معاشرت داشتم به قول شما آدم با يك شعر خوب
و خواندنش يك شعر خوب ديگر بگويد. پس از آن شعر اولي اورا تحت تأثير خود
قرار داده است. اما حالا ديگر كارم شبيه كار هيچكس ديگري نيست براي خودش
مستقل است.
**آيا هنوزهم ميشود غزلي بنويسيد و پاره كنيد؟
#بله. خيلي وقتها دو يا سه بيت مينويسم و مياندازم دور شايد از هر ده
غزلي كه مينويسم سه تاي آن دچار تلفات ميشود. به اصطلاح دچار سقط ميشود.
**براي اين اتفاق شاعرانه چه عواملي نياز است؟
#در درجه ي اول به فرصت و آرامش نيازمنديم. هر الهامي كه به شما بشود وقتي
لحظه براي شما آرام نباشد از بين خواهد رفت گرچه گاهي اين الهام آنقدر قوي
است كه در عدم آرامش محض و هلهله و غوغاي جمعيت نيز نميتواني از آن بگذري
خيلي وقتها در اوج كارهاي روزمره همه را به كناري نهادم و به شعر
پرداختم. البته نميگويم مادرم داشت ميمرد بچهام مريض بود.
**به كداميك از شعرهايتان بيشتر عشق ميورزيد؟
#يكي دو تا كه نيستند.
**اگر قرار باشد يكي را انتخاب كنيد؟
#اي با تو در آميخته چون جان تنم امشب
لعلت گل و جان زده برگردنم امشب
مريمصفت از فيض تو _ اي نخل برومند!
آبستن رسوايي فردا منم امشب
اي خشكي ي پرهيز كه جانم ز تو فرسود!
روشن شود از چشم، كه تر دامنم امشب
مهتابي و پاشيده شدي در شب جانم
از پرتو لطف تو چنين روشنم امشب
آن شمع فروزنده بيعشقم كه برد رشك
پيراهن فانوس، به پيراهنم امشب
گلبرگ نيم، شبنم يك بوسه بسم نيست
رگبار سپندم كه زگل خرمنم امشب
آتش نه، زني گرمتر از آتشم اي دوست!
تنها نه به صورت، كه به معنا زنم امشب
پيمانه سيمين تنم، پر مي عشق است
زنهار از اين باده، كه فردا فكنم امشب!
**آيا فكر نميكنيد اين عشق به فلان اثر بيشتر به خاطر توجه مخاطبان بوده
است؟ مثلاً بسياري از مخاطبان شما را با اين شعر ميشناسند؟
#بله. وقتي كسي از كاري تعريف ميكند، توجه شما را هم بيشتر به آن اثر جلب
ميكند.
**اگر آثار شما را به دو بخش تقسيم كنيم قسمت اول را بيشتر دوست خواهيد
داشت يا قسمت دوم را ؟
#من كارهاي اخيرم را بيشتر دوست دارم.
**نقش خاطره در اشعار چقدر است؟
#زياد است. بسياري اوقات آدم نوستالژي گذشته را دارد. خاطرهاي يادش ميآيد
و شروع به نوشتن ميكند.
**نقش عشق دركارهاي شما بسيار چشمگير است، چه چيز ديگري به اندازه ي عشق
براي شما داراي اهميت است؟
#حوادث اجتماعي، جنگ و فقر و موضوع زنان همواره جزو دغدغههاي شاعرانه من
بوده است.
**يكي از معضلات جامعه ي ادبي ما عدم مشخص بودن جايگاههاست، اين قضيه چقدر
شما را افسرده ميكند؟
#جوانتر كه بودم به اين مسايل خيلي فكر ميكردم، اما امروز فهميدهام هر
كسي حق خودش را ميگيرد، شايد به او كمتر بدهند اما بيشتر نخواهند داد. در
حال حاضر ممكن است كسي به قول شما با استفاده از امكانات به يك خوشبختي
موقت هم برسد و مردم نيز دوستش داشته باشند بعدها نقاد زمانه از راه ميرسد
وهمه چيز روشن ميشود.
نيما در زمان حياتش روي خوش از جامعه ي ادبي نديد. شايد ماجراي كانون
نويسندگان را شنيده باشيد، وقتي نيما در حال شعر خواندن بود، خيليها سرشان
را پايين ميگرفتند و ميخنديدند، بعضي هم ناسزا ميگفتند وقتي هم كه مرد
عده كمي جمع شدند، اما حالا جز از نيما از آنها كه ميخنديدند و ناسزا
ميگفتند خبري نيست.
**خب گارسيالوركا، من شما را محكوم ميكنم كه ديگر شعر ننويسيد اگر شما جاي
لوركا باشيد چه پاسخي ميدهيد.
#من مينويسم و قايم ميكنم.
**لطف كنيد كمي ماجرا را جدي بگيريد.
#خب اينطوري كه شما ميگوييد من بايد بميرم.
**شاملو صراحتا وزن را رد ميكند و برعكس او شمس قيس بيوزني را انكار
ميكند، اما من فكر ميكنم وزن بايد در چنته ي هر شاعري باشد، نظر شما
چيست؟
#همان شاملو كه وزن را رد ميكند، شعرش موزون است گرچه وزنش عادي نيست. شعر
بدون وزن وموسيقي نميشود، همه اشعاري كه به دل مينشيند داراي وزن هستند.
من وزن را فقط وزن عروضي نميدانم، اوزان ديگري هم هستند، اوزان هجايي،
اوزان طبيعي كلمات كه هر كدام براي خود طنيني دارند. شاملو از همين وزن
اخير استفاده ميكند، آنچه خوشايند است را انتخاب ميكند و آنجايي كه بايد
مينشاند، اگر كلام شاملو وزن نداشت پس چرا فعلش را ميبرد اول سطر؟!
**فكر ميكنيد چرا مولوي گفت مفتعلن، مفتعلن كشت مرا؟
#اين را معمولاً وقتي ميگويند كه ميخواهند بگويند مولوي هم در وزن گله
داشت، در حاليكه اينچنين نيست. او جوشش سينهاش آنقدر زياد بود كه
نميتوانست حرفش را بزند، اما همان موقع وزن را رعايت ميكرد.
**جريانات شعري معاصر هر كدام ميآيند و ميروند اما هيچيك ماندگار
نميشود و ما دوباره برميگرديم به حافظ و سعدي. شما اين بيثباتي را ناشي
از چه ميدانيد؟
#شعر يك مقداري با خصايص زبان و كلام اخت شده است. شعر ساخته شده با همان
كلام گذشته رفيق شده است. ميتوانيد به آن فرم هم بگوييد. اگر موفق شديد
ميمانيد و اگر نه دوباره برميگرديد سرخط، همان جاي اول. چون چاره ي ديگري
نيست.
**همان منتقداني كه شما را بسياري از جاها بهعنوان شاهد و مثال مطرح
ميكنند اعتقادشان بر اين است كه رويكردهاي تازه ي شما به غزل نوعي دست و
پا زدن براي ماندن است. نظر شما چيست؟
#براي ماندن؟ اگر آدم بتواند دست و پا بزند و بماند چه بهتر از نماندن.
**آيا شما آدم باران ديدهايد؟
#همان گرگ باران ديده درست است.
**ما ميخواستيم جسارت نكرده باشيم.
#من همه جور سختي ديدهام، همه جور راحتي و مصيبت، تشويق و تنبيه همان كه
ميگويند گرگ باران ديده. البته بعضيها ميگويند گرگ بالون ديده. بالون
همان دام است.
**چرا دائماً ميگوييم شعر زنان ايران، اما نميگوييم شعر مردان ايران. اين
تقسيمبندي براي چيست؟
#غزلهاي مرا يك مرد نميتواند بخواند، حتي در آواز كمتر غزلي هست كه هم
مردها بخوانند و هم زنان.
**فكر نميكنيد دليل اين تقسيمبندي محدود بودن آثار زنان است؟
#زن احساسات خودش را دارد، احساساتي كه گاه مادرانه، گاه خواهرانه و گاه
معشوقانه است. اما مرد خشن است.
**اما چرا اين تقسيمبندي در انگلستان وجود ندارد.
#زنان و مردان شاعر در نوع بيان با هم فرق دارند. بايد هم داشته باشند آن
تقسيمبندي هم كه كردهاند در تمامي مسايل است و اين تنها نمونهاي است. زن
در طول تاريخ رنج كشيده است. سواد نداشته، خانهنشين بوده است، اگر زني هم
چيزي گفته اين آقايان گذاشتهاند روي سرشان حلوا، حلوا كردند، چون زن در
نظر آنها ضعيف است، بيسواد است پس اگر چيزي بگويد، معجزه كرده است. اما من
فكر ميكنم اين تقسيمبنديها مال ورزش است. در وزن شصت كيلو، هفتادكيلو،
من فكر ميكنم اگر زني بتواند در حد يك مرد شعر بگويد قبولش دارم، اما
بهعنوان اينكه زن است اگر هم غلط گفته اشكالي ندارد نه.
**چرا فكر ميكنيد در تاريخ ادبيات ما نقش زنان محدود است.
#چون در همه ي مسايل نقش زنان محدود است. البته اين چند سال اوضاع عوض شده
است ما دكتر زن داريم، سياستمدار زن و مهندس زن هم زياد هستند، زنها به
دانشگاه رفتند و درس خواندند. وقتي زن در خانه بود حق بيرون رفتن نداشت.
حتي با سواد شدن را از او سلب كردند و باسواد شدنش در حد خواندن بود نه
نوشتن. چه توقعي از او داريم. اگر كسي سلطنتي هم كرده به او ميگويند مادر
فخرالدوله ديلمي در واقع او بهعنوان مادر پسر پنج يا شش سالهاش برجسته
شده است در گذشته زن هيچ ارزش بهخصوصي از جهت خودش نداشت.
**بيوگرافي مختصري از خودتان بدهيد. اسم مادرتان چه بود.
#فخريه. بعد از جدايي از شوهر اولش زن عادل خلعتبري شد وتازه اسمش شد
فخريه خلعتبري. وقتي دختر بود به او فخرالتاج ميگفتند، فخري تخلص ميكرد.
شاعر هم بود. زبان فرانسه بلد بود، نقد و اصول عربي خوب ميدانست. زبان
انگليسي را دركالج آمريكاييها ياد گرفته بود. پدر من هم نويسنده بود.
چهارده جلد كامل ابناثير را ترجمه كرده است. مدير روزنامه ي اقدام بود. دو
جلد پرتو اسلام را به فارسي نوشت. همزمان با مشفق كاظمي رمان را به شكل
غربي در ايران نوشته است. از آثار او ميتوان روزگار سياه، دير صنعان
واسرار شب را نام برد. قبل از تولد من پدر و مادرم از هم جدا شدند. من
زيرنظر مادرم تربيت شدم . در مدرسه ي ناموس درس خواندم.
**مدرسه ي چي؟
#ناموس. ميخواستيد در آن روزگار مدرسه ي دخترانه واكنند، اسمش را چه
بگيرند. بگيرند زيبايي.
**رابطه ي شما با بهبهان چيست؟
#هيچ رابطهاي با بهبهان نداشتم. من فقط تنه ام به تن بهبهانيها خورد.
همسرم اهل بهبهان بود. پدر سه فرزندم بود. پس از بيست سال زندگي از او جدا
شدم. بعدها به عقد منوچهر كوشيار درآمدم، مثل من حقوق خوانده بود، قاضي بود
و مديركل امور املاك.
**چرا وكالت را دنبال نكرديد؟
#دوست نداشتم. دوست داشتم معلم باشم.
**ادبيات هم تدريس ميكرديد؟
#بله. عربي هم درس دادهام. اوايل كه استخدام شدم، فيزيك و شيمي تدريس
ميكردم.
**چه روزي به دنيا آمديد؟
28# تير 1306. 75 سالهام.
**شما خسته شديد؟
#آره، يك كمي. چشمم اذيتم ميكند.
**جدي هم گرفتيد؟
#بله. تا آمريكا و كانادا هم رفتم.
**يك غزل براي ما بخوانيد.
#يك كتاب ميدهم برويد جفتتان بخوانيد.
**براي به اميد ديدار گفتن چند غزل بخوانيد.
#پير ماه و سال هستم / پير يار بيوفا، نه!
عمر ميرود به تلخي / پير ميشوم، چرا نه؟
پير ميشوي؟ چه بهتر! / زود ميرسي به مقصد
غير از اين به ما حصل هيچ / بيش از اين به ماجرا نه.
هان، چگونه مقصداست اين؟
مرگ؟
پس تولدم چيست؟
آمديم تا بميريم؟
اين حماقت است، يا نه؟
زاد و مرگ ما دو نقطهست / در دوسويي طول يك خط
هر چه هست، طول خط است/ ابتدا و انتها نه.
در ميان اين دو نقطه / ميزني قدم به اجبار
در چنين عبور ناچار/ اختيار و اقتصا، نه
نه، قبول خاطرم نيست / ميتوان شكست خط رد
ميتوان مخالفت كرد / با همين كلام: با نه
زاد ما به جبر اگر بود / مرگ ما به اختيار است
زهر، برق، رگ زدن، دار...
هست در توان ما، نه؟
نه، به طول خط نظر كن
راه سنگلاخ سختيست
صاف ميشود، وليكن
جز به ضرب گامها، نه.
گربه راه پا گذاري
از تو بس نشانه ماند
كاهلان و بيغمان رد
مرگ ميبرد تو را، نه.
گر ز راه باز ماني
هر كه پرسد از نشانت
عابر پس از تو گويد:
هيچ، هيچ، كو؟ كجا؟ نه!
فعل مجهول
بچهها ـ صبحتان بهخير، سلام!
درس امروز، فعل مجهول است.
فعل مجهول چيست؟ ميدانيد؟
نسبت فعل به ما مفعول است...
در دهانم زبان چو آويزي
در تهيگاه زنك، ميلغزيد
صوت ناسازم آنچنان كه مگر
شيشه بر روي سنگ ميلغزيد
ساعتي دارد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا كردم
تا از اعجاز خود شوم آگاه
ژاله را زان ميان صدا كردم:
ژاله! از درس من چه فهميدي؟
پاسخ من سكوت بود و سكوت...
ده جوابم بده! كجا بودي؟
رفته بودي به عالم حپروت؟
خنده ي دختران و غرش من
ريخت بر فرق ژاله، چون باران،
ليك او بود غرق حيرت خويش
غافل از اوستاد و از ياران
خشمگين، انتقامجو، گفتم:
بچهها! گوش ژاله سنگين است!
دختري طعنه زد كه: نه خانم! درس در گوش ژاله، ياسين است!
باز هم خندهها و همهمهها
تند و پيگير مي رسيد به گوش
زير آتشفشان ديدهي من
ژاله آرام بود و سرد و خاموش
رفته تا عمق چشم حيرانم،
آن دو ميخ نگاه خيرهي او
موج زن، در دو چشم بيگنهش
رازي از روزگار تيرهي او
آنچه در آن نگاه ميخواندم
قصه غصه بود و حرمان بود
نالهاي كرد و در سخن آمد
با صدايي كه سخت لرزان بود
فعل مجهول، فعل آن پدريست
كه دلم را ز درد، پرخون كرد
خواهرم را به مشت وسيلي كوفت
مادرم را از خانه بيرون كرد
شب دوش از گرسنگي تا صبح
خواهر شيرخوار من ناليد
سوخت در تب لب برادر من
تا سحر در كنار من ناليد
در غم آن دو تن، دو ديدهي من
اين يكي اشك بود و آن خون بود
مادرم را دگر نميدانم
كه كجا رفت و حال او چون بود...
گفت و ناليد آن چه باقي ماند
هق هق گريه بود و نالهي او
شسته ميشد به قطرههاي سرشك
چهرهي همچون برگ لالهي او
نالهي من به نالهاش آميخت
كه: غلط بود آنچه من گفتم؟
درس امروز، قصهي غم توست
تو بگو من چرا سخن گفتم؟
فعل مجهول، فعل آن پدريست
كه تو را بيگناه ميسوزد
آن حريق هوس بود كه در او
مادري بيپناه، ميسوزد...
گفت و گو از محسن طاهری