گفتگو با دکتر جواد طباطبائی
گسترة اقتدار دين در حيات اجتماعی ايرانيان
مجله تلاش شماره 11
بخش نخست
دهه ها و طی نسلهای پی در پی در رؤيای آزادی و در سودای توسعه و رشد ميهنمان در تب و تاب شديم و با دست انداختن به هر طرح و برنامه ای , با توسل به ايده ها و ايدئولوژی های رنگارنگ خانه ساز و وارداتی و گاه آميخته ای از هر دو در راه عينی ساختن آن رؤيا و تحقق آن سودا کوشيديم و حتی در اين راه از مرزهائی عبور کرديم که در آنجا نثار جان نيز تحفه ای ناچيز بحساب می آمد .
و امروز نا باور در برابرسرانجام فکر و عمل خود يعنی انقلاب اسلامی و نابسامانيهای برخاسته از آن ايستاده ايم و دائم و شگفت زده از خود می پرسيم ؛ " چه شد و چرا ايران عقب ماند ؟! "
شايد طرح اين پرسش سرآمدترين و پرقدرترين بازدهی فکری و بقول غربيها پرسش قرن که هيچ بلکه پرسش هزارسالة ما باشد , امّا پذيراندن و متقاعد ساختن ملتی پايدار و مغرور به تمدن و تاريخ خود به اينکه ريشه های اين عقب ماندگی را بايستی در عمل و باور تاريخی خود بجويد و بيابد , بسی دشوار تر است و نيازمند روانهای جوينده و پويندة بسيار .
دکتر جواد طباطبائی از جملة آن انديشمندان جستجوگری است که در مواجه با انقلاب اسلامی بعنوان " يک تجربة تاريخی بی سابقه " رويکردی تاريخی ـ فلسفی به گذشته ايران و اسلام را برای شناسائی , بررسی و تدوين ريشه های شکست ايران در راه دستيابی به توسعه و ترقی ضرورتی پراهميت يافت و خود نيز با اتکاء به دانش و پژوهشهای ديگر خود در زمينه " علوم اسلامی " و فلسفة سياسی غرب دست بکار اين مهم گرديد .
حاصل سه دهه مطالعات و پژوهشهای گستردة وی تا کنون علاوه برمقالات و رساله ها , شش اثر بسيار ارزنده بوده است که در توصيفِ جايگاه و اهميت هريک در پاسخ به پرسش فوق , می توان و بايد بسيار گفت و نوشت , امّا در اين کلام فشرده و خلاصه تنها می توان بر برجسته ترين وجه تمايز تلاشهای علمی و پژوهشی وی از ديگران انگشت گذارد ؛ يعنی سعی در نمايان ساختن پيوند درونی ميآن امورتاريخی و انسجام درونی انديشه و تکيه بر ضرورت درک اهميت نقش انديشة سياسی و تحولات آن در فهم منطق دگرگونيهای تاريخی " ايران زمين " .
******
تلاش ـ در آستانه بيست و پنجمين سال انقلاب اسلامی قرار داريم . در سالگرد انقلابی که نتايج اجتماعی بسيار نامطلوبی ببار آورده است . تلخکامی و گزندگی شکست آن در کلام بسياری از روشنفکران و سياسيون ايران و حتی فرزندان تنی اين انقلاب و در صفوف خود حکومت آشکار است . آخرين نمونة آن بيانيه اکبر گنجی ( مانيفست جمهوريخواهی ) که اعلام رسمی شکست انقلاب و انديشه مسلط برآن و همچنين به انتها رسيدن تمام ظرفيت نيروهائی است که به اين انديشه بنوعی آويخته اند . آيا از نظر شما انجام اين انقلاب در ايران اجتناب ناپذير بود؟
دکتر طباطبائی ـ به هر حال ، از ديدگاهي كه شما مطرح ميكنيد ، بايد گفت كه انقلاب شكست خورده است . امروزه ، حتي' بسياري از كساني كه سهمي در انقلاب داشتهاند ، به اين مطلب اشاره ميكنند ، اما به نظر من پرسش بنيادين به علّت اين شكست ـ بهتر بگويم ، عللاين شكستها ـ مربوط ميشود كه هنوز مطرح نشده است . به اين مشكلات باز خواهيم گشت ، اما ميخواهم نظر شما را از همين آغاز گفتگو به نكتهاي جلب بكنم وآن رويكرد انفعالي روشنفكري ايران به واقعيتهايكشور و بويژه مسائل نظري آن است . انتشار بيانية اكبرگنجي ـ كه البته اهميت خود را دارد و در نوع خود شايان تأمل است ـ در ذهن من اين پرسش را بار ديگرمطرح كرد كه چرا سطح روشنفكري در ايران چنان پايينآمده است كه مطالبي از نوع آنچه در بيانية گنجي آمده ، بتواند آشوبي در آن ايجاد كند و نظام ذهنيروشنفكران را بر هم بزند ؟ هيچ مطلبي در بيانية گنجي وجود ندارد كه مواد و منابع آن در اختيار هر فرد باسوادي وجود نداشته باشد ، اما با كمال تعجب ميبينيم كه گويي همه منتظر بودند تا كسي آن حرفها را بگويد و آنان به تقليد از گوينده بر آن حرفها صحّه بگذارند . مطالب بيانيه و واكنشهاي به آن با تأخير بسيارزياد گفته ميشود ، و البته ، در شرايطي كه ديگر آن دردها را با اين داروها نميتوان درمان كرد . منظور من اين استكه در شرايطي كه تشخيص درد روشن نباشد ، از داروها هم كاري ساخته نخواهد بود : اينكه چرا ايران ، بهرغمكوششهاي بسياري كه در يك سدة گذشته براي اصلاح امور آن صورت گرفته ، كشوري سخت كمتوسعه و درهمة عرصهها بسيار عقبمانده است ؟ بيانيههايي از ايندست تنها ميتواند افراد حرفهاي سياست را خرسند كند و آنها ميتوانند دربارة برخي مطالب آن ماهها و سالها بحث كنند . بحث من ، به هر حال ، نه تنها سياسي نيست ، بلكه آگاهانه غيرسياسي است . من ترديدي ندارم كه هنوزتصور ما از ايران ، تصوري يكسره خيال انديشانه است . ما هيچ كار جدّي دربارة تاريخ و فرهنگ ايران را نميشناسيم كه خود ايرانيان انجام داده باشند . هنوز يكتاريخ علمي ايران را نميشناسيم كه خود ايرانيان نوشته باشند . نزديك به يك سده است كه نهادي به نام دانشگاه اين توهّم را در ما به وجود آورده است كه گويا توليد دانش ميكنيم ، در حاليكه در بسياري از رشتههاي علومانساني نه تنها پيشرفتي صورت نگرفته ، بلكه سطح دانش به قهقرا هم رفته است . اصلاح و تغيير يك كشور نيازمند دانشي « روشن و متمايز » از آن كشور است . اسپينوزا گفته بود كه « جهل ، دليل نيست ! » بسياري ازسازمانهاي سياسي ايران ، بويژه در سه دة گذشته ، جهل را دليل خود قرار دادهاند .
تلاش ـ قريب به سه دهه است که منسجم و منظم به کار تحقيق و بررسی نقش انديشه و سير تحولی آن در ايران می پردازيد . امّا انتشار دو اثر شما يعنی " درآمدی فلسفی برتاريخ انديشة سياسی در ايران " و " زوال انديشة سياسی در ايران " بعنوان نخستين نتايج اين تحقيقات , چندين سال پس از انقلاب اسلامی صورت گرفته و سپس به ترتيب ساير تأليفاتتان در اين زمينه . بنظر می رسد يا بهتر بگوئيم اميدواريم دامنة اين تحقيقات و انتشار آن تا مرحلة انقلاب اسلامی و پيامدهای آن کشيده شود .
آيا ميان تلاشهای علمی شما با اين انقلاب و حوادث پيش و پس از آن رابطه ای موجود است ؟ برجسته ترين پرسشی که ضرورت پاسخگوئی بدان شما را به تعمق درگذشتة ميهنمان از زاوية سير تحولات فکری ترغيب و تشويق نمود چه بود ؟ آيا اين انقلاب و پيامدهای آن در اين ترغيب و تشويق نقش مستقيمی داشته اند ؟
دکتر طباطبائی ـ ببينيد من نوجوان دهة چهل ـ شمسي البته ـ هستمو پيش از انقلاب درس خواندهام . انقلاب اسلامي ، ازديدگاه نظري ، حادثهاي بسيار مهم در تاريخ معاصر ايرانبود . من به عنوان دانشجوي انديشة سياسي ، حوادث انقلاب را از پيادهروهاي تبريز و تهران از نظر گذراندم واز همان آغاز اين احساس در من بيدار شد كه انقلاب حادثهاي بيسابقه و از ديدگاه نظري پراهميت است . اين نكته را نيز بسيار زود دريافتم كه براي فهم انقلاب بايد از بيرون به آن نگاه كرد و به همين دليل بود كه با تأكيد گفتم از « پيادهروها » شاهد انقلاب بودم . سودازدگان در وسطخيابانها به راهپيمايي مشغول بودند ، مسئلة من درك بيسابقه بودن انقلاب بود . من ، در كنار تحصيلات رسمي دبيرستاني و دانشگاهي ، سالهاي طولاني علوم اسلامي تحصيل كرده بودم ، اما از نيمة سالهاي چهل تا اواخر سالهاي پنجاه به مطالعة ايدهآليسم آلماني پرداخته بودم ، و به طور عمده هگل . مسائل دهههاي چهل و پنجاه از بسياري جهات با مشكلاتي كه پيروزي انقلاب اسلامي به دنبال آورد ، متفاوت بود . در آنسالها ، من تصور ميكردم بايد با انتقال جدّي انديشة جديد شالودة نهادهايي را كه با پيروزي جنبشمشروطهخواهي ايجاد شده بود ، استوارتر كرد : نهادهاي دنياي جديد نيازمند سيمان انديشة تجدد خواهي بود . به نظر من ، انقلاب اسلامي ، در خلاف جهت چنين دريافتي قرار داشت . با اين فكر ، در ذهن من ، نوعي تذكر به مطالعات اسلامي و ايراني سالهاي پيش پيدا شد . به تدريج ، توانستم دريافتهاي خود از مطالعات اسلامي و اروپايي را در بوتة آزمايش تجربة انقلاب قرار دهم ، بهمحك آن بزنم . چند سالي لازم بود تا بتوانم دو تجربة علمي ـ نظري و يك تجربة تاريخي را به صورت دستگاهي كمابيش منظم تدوين كنم . اين نكته را نيز بايد بيفزايم كه تبريز سالهاي كودكي و نوجواني من ، آزمايشگاه بزرگي بود . من شبي متولد شدم كه با پايانجنگِ دوم جهاني ، ارتش شوروي آذربايجان را اشغالكرد . وانگهي ، تبريز شهر پايداري و پيروزي جنبش مشروطهخواهي نيز بود و خاطرة اين حوادث ، خطرهايي كه ايران و بويژه آذربايجان را هميشه تهديد ميكرد و البته خاطرة آن پايداري و پيروزي ، بسيار زودبه من انتقال پيدا كرد و اثراتي در ذهن من گذاشت كه هرگز زدوده نخواهد شد . به نظر من ، تبريز ، به نوعي « كارگاه تجدد » ايران بود . با انقلاب اسلامي ، خاطرة اين دو تجربة تاريخي نيز در من بيدار شد و در واقع ، راهي در برابر من گشوده شد كه هموار نبود . تجربة انقلاب موجب شد كه نسبت به اين مسائل توجه دوبارهاي پيدا كنم و اگرچه بسيار زود دريافتم كه از ديدگاه نظري بهكوششي نوآيين نياز داريم ، اما كار پيدا راهي كه به بيراههاي ختم نشود ، آسان نبود . خطوط كلي نظرية اصلي كه زوال انديشة سياسي در ايران مطرح شده ، دههاي پيش از نوشته شدن آن كتاب در ذهنم نقش بسته بود ، اما نوشتن آن كتاب به درازا كشيد و با كمال تأسف نيز كامل از آب درنيامد . در آن زمان ، من در انجمن فلسفة ايران كارميكردم و در ماههايي كه كار نوشتن به مرحلة حساسي وارد شده بود ، از آن مؤسسه اخراج شدم ، بويژه از كتابخانهاي كه در آن مؤسسه در دسترس بود ، محروم شدم و . . . بقية داستان بماند براي وقتي ديگر .
تلاش ـ اساس تلاشهای علمی شما بررسی تاريخ تحولات ايران بعنوان کشوری است که در يک بن بست تاريخی گرفتار آمده است و در اين تلاشها جايگاه مرکزی به بررسی " ماهيت و طبيعت " انديشة حاکم و سير تاريخی آن اختصاص داده شده است . زيرا شما در تدوين نظرات خود براين تکيه داريد که " زوال انديشه موجب انحطاط نظامهای سياسی است " و پيامد انحطاط نظامهای سياسی در ايران همواره انحطاط اجتماعی و همگانی بوده است . به منظور نشان دادن صحت اين حکم دورانهای تاريخی متفاوتی در ايران را از زواية " ماهيت و طبيعت " انديشة سياسی که بر آنها حاکم بوده است , مورد ملاحظه قرار داده ايد و در مسير ترسيم زوال انديشه در ايران راه تاريخی را علامت گذاری نموده ايد که در اصل جادة تبديل تدريجی ايران شاهنشاهی باستان به ايران انحطاط يافته اسلامی است .
آيا نقطة آغاز انحطاط تاريخی و فروپاشی تدريجی تمدن ايران , گرفتار آمدن ايرانيان به بند تفکر اسلامی نيست و نطفة اين انحطاط در " ماهيت و طبيعت " تفکر دينی قرار نگرفته است
دکتر طباطبائی ـ اين نكته را بايد از همين آغاز توضيح بدهم كه كارمن پژوهش در انديشة سياسي است ، من نهجامعه شناسم و نه تاريخ نويس . ذهن ايراني ، به طورعمده ، « سياسي » ـ يعني سياستزده ـ است و بنابراين به جامعهشناسي و تاريخ سياسي علاقة بيشتري دارد . نخستين ايرادي كه به من گرفته ميشود ، اين است كهحوادث تاريخ هر كشوري ، سياسي است و بديهي است آن حوادث را بايد با روشهاي تاريخي و جامعهشناختي توضيح داد و نه با تاريخ انديشه . سالهاست نوعي جامعهشناسي ابتدايي و ماركسيسم مبتذل ذهن روشنفكر ايراني را فلج كرده است و هر بحثي رابه اين جامعهشناسي و ماركسيسم سطحي تقليل ميدهد . به نظر من ، صِرف تحليل جامعهشناختي حوادث سياسي تاريخ معاصر ايران ، نه تنها راه به جايي نخواهد برد ، بلكه بر عكس ، تاريخ معاصر ايران نمونة بارز تحولي تاريخي است كه اگر در پرتو دگرگوني هاي انديشة تبيين نشده باشد ، زواياي عمدة دگرگونيها آن روشن نخواهد شد . تاريخ هر كشوري گرهگاههاي خاصخود را دارد و نميتوان بدون توجه به آن گرهگاهها منطق دگرگوني هايي آن را توضيح داد . تاريخ ايران ، از كهنترين زمانها ، با دگرگونيهاي فرهنگي آن آميخته شده است و اين آميختگي به درجهاي رسيده است كه امروزه نميتوان توضيحي صِرفاً جامعهشناختي از حوادث تاريخي آن داد . ايران كشوري است كه هر حادثهاي درتاريخ آن را بايد چونان گرهگاهي مورد بررسي قرار داد كه در آن تار حادثة تاريخي در پود انديشه چنان در هم تنيده است كه جدا كردن آن دو از يكديگر ممكن نيست . بديهي است كه انديشه همة گرههاي تاريخ ايران را توضيح نميدهد ، اما دگرگونيهاي تاريخ انديشه تاريخ سياسي ايران را چنان به گونهاي چند وجهي متعين كرده است كهتا زماني كه طرحي از تاريخ انديشه در ايران نداشته باشيم ، بررسيهاي تاريخي ما راه به جايي نخواهد برد . بيش از صد و پنجاه سال است كه ايرانيان ، تجددخواهي را در عمل تجربه كرده و هر بار ، در آن شكست خوردهاند . به نظر من ، بدترين توضيحي كه ميتوان از علل و اسباب اين شكستها داد ، توضيح صِرفاً سياسي و بويژه مبتني بر نظرية توطئه است كه ميدانيد رايجترين نظريه است ، زيرا اخلالي در تنبليهاي ديرينة ما را ايجاد نميكند . بر حسب معمول ، ما در اين دگرگونيها سهمي نداريم ، ميآورند و آن گاه خواستند مي برند و كسي نمي پرسد كه ضمير اين فعل ها چه كساني هستند .
به جرأت ميتوان گفت كه آن چه دربارة تاريخ معاصر ايران نوشته شده ، در مجموع ، از ديدگاه تبيين شكست تجددخواهي در ايران فاقد اهميت است . انقلاب اسلامي ، انقلابي برخاسته از دگرگونيهاي انديشه است ، هم چنانكه جنبش مشروطيت ناشي از رويكردي ديگر به آدم و عالم بود . بد نيست به موردي درتاريخ نويسي اروپائي اشاره كنم : ميدانيد كه توكويل رايكي از بنيادگذاران جامعهشناسي ميدانند . از او دو كتاب مهم دربارة دموكراسي در امريكا و انقلاب فرانسه باقيمانده است . در كتاب اخير ، تبيين توكويل دربارة انقلاب فرانسه ، به دنبال توضيحهاي تاريخي و جامعهشناختي او ، مبتني بر اين بحث است كه در انقلاب فرانسه ، « جامعة خيالي ِ» اهل ادب ، « جامعة واقعي » را نابود كرد . توصيف ساختار اين « جامعة خيالي » ، به عنوان فرآوردة قلمرو انديشه ، و اهميتي كه آن در دورهاي از تاريخ فرانسه پيدا كرد و مناسبات اجتماعي جامعة فرانسه را برهم زد ، گرهگاه تحليل توكويل از انقلاب فرانسه است و ازآنجا كه نسبت ميان امور تعيين كننده را باز ميكند ، نوشتة او دربارة تاريخ انقلاب فرانسه اثري پراهميت و بيسابقه است . توجه به اين نكتة پراهميت كه مناشارهاي گذرا به آن ميكنم ، در سالهاي اخير ، اگر بتوان گفت ، انقلابي در تاريخ نويسي انقلاب فرانسه ايجاد كرده است . تا سه چهار دهة اخير ، ديدگاه چپ ، اعم از ماركسيستي و سوسياليستي ، بر تاريخ نويسي انقلاب فرانسه غلبه داشت ، اما با توجه به برخي مباحث كتاب توكويل كه بر اهميت دگرگونيهاي فكري پيش از انقلاب تأكيد ميكرد ، تحولي اساسي در تاريخنويسي انقلاب فرانسه ايجاد شد . بر عكس ، در ميان همة نوشته هاي جامعه شناسان و ماركسيست هاي داخلي و خارجيدربارة جنبش مشروطهخواهي ايران حتي' چند صفحه مطلب جدّي نميتوان پيدا كرد كه ارزش خواندن داشته باشد . جالب توجه است كه تنها كتابهاي مهم ايرانيدربارة مشروطيت هنوز كتاب احمد كسروي و رسالههاي فريدون آدميت است . دربارة انقلاب اسلامي نيز بويژه در نخستين سال ها از اين تحليل هاي مبتني برماركسيسم ابتدايي كم عرضه نشده است ، اما هيچ يك ازآن تحليل ها هيچ گوشهاي از تاريخ ايران را روشن نكردهاست .
ايضاح منطق دگرگونيهاي تاريخ ايران ، چنانكه ابوالفضل بيهقي گفته بود ، نيازمند نوشتن « تاريخي پايهاي » است . اگرچه هنوز توان نوشتن چنين تاريخي را پيدا نكردهايم ، اما به نظر ميرسد كه زمان آن رسيده باشدكه به چنين كوششي بياعتنا نمانيم . با توجه به چنين ارزيابي از شرايط كنوني تاريخ ايران بود كه در پاسخ بهپرسش نخست شما گفتم ، بحث سياسي صِرف راه بهجايي نخواهد برد . هر بيانية سياسي به پشتوانهاي از يك نظرية منسجم سياسي نياز دارد ، همچنانكه اصلاح نيازمند يك فكر منسجم است كه بايد مبتني بر تبيين امرمورد اصلاح و توضيح آن باشد . ما بسياري از مفاهيمجديد را به درستي به كار نميبريم . مثالي بزنم : بيستسال است كه گروهي پيدا شدهاند كه ادعاي « روشنفكري ديني » دارند و ميخواهند دين را « اصلاح » كنند ، اما هرگز اين نكته را روشن نكردهاند كه اگر روشنفكري ، روشنفكري است ، يعني ضابطة عقلِ روشنگري را معيار امور قرار ميدهد ، كه نميتواند ديني باشد ـ بويژه ديانتي از نوع ديانت امام محمد غزالي كه نقطة مقابل روشنفكري و روشنگري است . عبدالكريم سروش ، دريكي از سخنراني هاي اخير در بازگشت به ايران گفته است كه رئيس جمهوري ايران بهتر بود به جاي « جامعة مدني شعار جامعة اخلاقي » را مطرح ميكرد . با توجه به اينكه منظور خود رئيس جمهوري ايران از جامعة مدني ، مدينة النبي است ، به نظر ميرسد كه روشنفكري ديني نوعي لقلقة لسان است . يكي ديگر از اين بيمعنايي ها كه اين روزها سر و صدايي ايجاد كرده است ، مفهوم « پروتستانتيسم اسلامي » است كه سخني عاميانه و يكسره بيمعناست . در كشوري كه حتي' يك نوشتة جدّي دربارة اصلاح ديني لوتر وجود ندارد وكسي چيزي دربارة پروتستانتيسم نميداند ، صد و پنجاه سال است كه تصور ميكنند ، پروتستانتيسم حلّال مشكلات است و كسي نميداند بحث بر سر چيست . و شگفت اين كه مردي عامي همان حرف را در سطحي ابتدايي تكرار ميكند و آشوبي در روشنفكري ديني و غير ديني بر پا ميكند . البته ، اين که كسي اين نظر را بيان ميكند و كساني هم از حق آزادي بيان او دفاع ميكنند ، امري است لازم و ستودني ، اما تصور اين كه اين لوتربازيها و پرتستانيخواهيهاي راه به جايي دارد و بيشتر از آن ، سخني است جدّي ، خيال باطلي بيش نيست .
اين مطلب را به عنوان مقدمه آوردم تا بگويم كه همچنانكه بنبست كنوني ، نخست ، بنبست مفاهيم و انديشة مهآلود است و از آنجا كه اين مفاهيم و انديشهها منطقي فلج كننده دارند ، احتمال دارد كه بتوان اين سخن را دستكم به تاريخ معاصر ايران تعميم داد . مانع اصلاح يا اصلاح ديني مخالفان اصلاح نيستند ، آشفتگي ذهني ، عدم انسجام منطقي و مفاهيم ناروشن هواداران اصلاح ديني است . نتيجهاي كه ميگيرم اين است كه در نوشتن« تاريخ پايهاي » ايران نميتوان به وزني كه مفاهيم ناروشن و نظامهاي فكري نامنسجم پيدا كردهاند ، يعني اينكه به نوعي به واقعيات مادي تاريخ ايران تبديل شدهاند ، كم بها داد . پاسخ من به پرسش شما دربارة اينكه آيا نطفة انحطاط ايران در اسلام بسته نشده است، منفي است . چنين دريافتي به معناي قبول ادعاي اهل ديانت است ديانت را امري مستقل ميدانند ، اما از ديدگاه تاريخ انديشه ، ديانت پيوسته به معناي دريافتي از ديانت است . ميدانيد كه هگل در تقريرات خود دربارة فلسفة تاريخ ميگويد كه سياست هر قومي با تصوري كه آن قوم ازخداوند دارد ، مطابق است . خداي قاسمالجبارين كه گروههايي در اوايل انقلاب اسلامي مطرح ميكردند ، تنها نظامي خودكامه و سركوبگر ميتوانست به دنبال داشته باشد . در سدههاي چهارم تا ششم هجري نيز در تمدن اسلامي دريافتي خردگراي از ديانت وجود داشت كه دورهاي شكوفا به دنبال آورد . نمايندگان بزرگ اين دوره با ديدگاههاي اهل شريعتي مانند غزالي از در مخالفت درميآمدند و تسليم او نميشدند . اينكه امروزه اصلاحديني سروش ، به عنوان مثال ، تكيه بر ديدگاههاي غزاليدارد ، به معناي اين است كه راه كنوني بيراههاي بيش نيست . اين مفاهيم ناروشني كه امروزه سكة رايج است ـ روشنفكري ديني ، مردمسالاري ديني ، پروتستانتيسم اسلامي يا شيعي ـ در خلاف جهت دريافت خردگراي ازديانت است و پيآمدي جز آشوب ذهني و انحطاط ايران نميتواند داشته باشد ، هم چنان كه تفسير سارتري ـ ماركسيستي علي شريعتي ـ البته ، هر دو در صورت بسيار مبتذل آن ـ پيآمدي جز تباهي فكر دو نسل از ايرانيان نداشت .
تلاش ـ امروز شناخت ماهيت تفکر دينی , برخورد و نقد اين تفکر , به يکی از مهمترين مشغله های فکری روشنفکران ايران بدل شده است . از ديدگاه بسياری ظهور اسلام و سلطة يک هزاره و نيمه اين دين بر حيات فکری , فرهنگی و سياسی ما در پيدايش وضعيت امروزمان نقش اساسی داشته است . تأليفات و آثار شما در بررسی اجزاء اين تسلط بسيار ياری دهنده و روشنگرند . بويژه آنکه ما را به سر چشمة بحث به لحاظ تاريخی يعنی همان ظهور اسلام و آغاز چيرگی آن بر نظام سياسی , فرهنگی , انديشه ای امان رهنمون می سازند .
همانگونه که از نوشته های شما نيز برمی آيد , چگونگی ظهور اسلام در ايران مورد اختلاف است . برداشت ما از بيانات شما چنين است که ؛ ظهور اسلام درايران را بايد بر بستر " انحطاط واپسين سدة شاهنشاهی ساسانی " توضيح داد و شما معتقديد که تا کنون هيچ تأمل نظری با اين مضمون صورت نگرفته است و شرايط ظهور اسلام به هيچ نظريه بن بست و انحطاط انديشه ای ماقبل خود نسبت داده نشده . شما تلويحاً معتقديد عليرغم سيطرة انديشه دينی , امکان چنين تأملی فراهم بوده است و می گوئيد ؛ عدم تأمل نظری در انحطاط واپسين سدة شاهنشاهی ساسانی را تنها نمی توان به سيطرة انديشة دينی در ايران نسبت داد .
پرسش ما اين است که اگر عدم تأمل نظری در شرايط انحطاطی که در ايران به ظهور اسلام انجاميد را نتوان تنها به سيطره انديشه دينی نسبت داد , امّا آيا نمی توان و نبايد برتعيين کنندگی نقش انديشه اسلامی و کيفيت ظهور و گسترش اين دين در ايران و تأثير آن بر روی عدم شکل گيری پايه های تأملی تاريخی ـ نظری برگذشته ايران قبل از اسلام , توافق داشت ؟ آنهم با تکيه بر حوادثی که طی دو قرن آغازين ظهور اسلام و در دوران خلافت اسلامی در ايران بوقوع پيوست . يعنی از ميان رفتن اسناد و آثار تاريخی بدنبال هجوم عربهای مسلمان , سختگيری در مسلمان ساختن مردم , عمد در از ميان برداشتن علقه های پيوند و در نهايت قطع حافظه تاريخی با گذشته و کشتن وجدان جمعی نضج گرفته بربستر مناسبات پيش از اسلام و بويژه در دورة اعتلای تمدن ايران باستان .
سکوت شما در مورد اين " دو قرن سکوت ايرانيان " بطور بارزی احساس می شود !
دکتر طباطبائی ـ بار ديگر تكرار ميكنم كه از ديدگاه تاريخ انديشه اصل دريافت ما از ديانت است . اسلام ، به عنوان ديانت ، تنها يكي از عوامل گوناگون حيات اجتماعي ايرانيان بوده است . در ارزيابي آن بايد به تاريخ و تاريخ انديشه توجه داشت و از افراط و تفريط دوري گزيد . ديدگاه افراطي دربارة اهميت ديانت در جامعه به اندازة ديدگاه تفريطي مبتني بر تلقي اهل ديانت از آن است . اين ديدگاه شريعت مدارانه را آشكارا ميتوان در نوشتة آرامشدوستدار ديد . از خلاف آمد عادت ، او ، به عنوان يك دين ستيزي سخت ابتدايي ، اين ادعاي اهل شريعت ابتدايي را پذيرفته است كه ديانت در همة امور نقشي تعيين كننده دارد و آن گاه از همين اصل نتيجه ميگيرد كه همين امر موجب انحطاط ايران شده است . سخنان گزافهاي مانند اينكه « فرهنگ دين زادة ما چون مرده بهدنيا آمده ، مرده خواهد ماند » كه آرامش دوستدار از سر دين ستيزي افراطي در كتاب خود ميگويد ، ناشي از نوعي پرخاشجويي است و نسبتي با توضيح تاريخي ندارد . نظرية « امتناع تفكر در فرهنگ ديني » آرامش دوستدار نيز ديدگاهي يكسره بيمعنا و ناسازگار با مواد تاريخ و تاريخ انديشه در ايران است . بحث در شرايط امتناع است و نه صِرف امتناع ـ يا چنانكه نويسندة درخششهاي تيره گفته است ، « امتناع تفكر در فرهنگ ديني » ـ زيرا تأكيد بر صِرف امتناع موضعي است سياسي و بحث نظري نيست ؛ توصيف اين واقعيت است كه « تفكر ديني » ممكن نيست . اين توصيف نيازي به استدلال و بحث نظري ندارد و دستكم در كشورهاييكه تقدير مردمان آن ها را « دينخو » قرار داده ، امري بديهي است . اين نكته كه بر پاية دين عجايز محمد باقر مجلسي انديشيدن ممتنع است ، نيازي به بحث و توضيح ندارد و در اين مورد هيچ كسي به اندازة خود علامة مجلسي با نظريهپرداز « امتناع تفكر در فرهنگ ديني » موافق نميتوانست باشد . بحث در « شرايط امتناع » ناظر برتبيين منطق امتناع با توجه به مباني نظري انديشيدن است . اين امر در نظرية « امتناع تفكر در فرهنگ ديني » روشن نيست كه چرا ميتوان فيلسوفاني مانند لايبْنيتْس ، فيشته ، شلينگ ، كانت ، هگل و هيدگر را ـ كه التزام برخي از آنان به ديانت بيشتر از فارابي ، ابن سينا و سهروردي بود ـ در شمار بزرگترين فيلسوفان تاريخ انديشه آورد ، اما فارابي ، ابن سينا و سهروردي ، به جرم دينخويي ، جايي در تاريخ فلسفه ندارند . ترديدي نيست كه آنگاه كه خاستگاه انديشيدن موضع سياسي باشد ،لاجرم ، از نقّالي دربارة « خدمت و خيانت » نميتوان فراتر رفت ـ چنانكه آل احمد نرفت ـ و هر كوششي براي نقادي نظرية « خدمت و خيانت » ، در نهايت ، در چاه ويل همان « خدمت و خيانت » سقوط خواهد كرد ـ چنانكهآرامش دوستدار در آن سقوط كرده است . « تز كانوني » آرامش دوستدار اين است كه « فرهنگ دينزادة » ايران ،« دين خوست » و اين « دينخويي » فرآوردة فرهنگي استكه « دين بر آن مستولي » است و لاجرم ، نظامي ديني به وجود ميآورد . آرامش دوستدار مينويسد كه « نظام ديني آن است و آنجا فرمان ميراند كه شبكهاي از ارزش هاي بلامنازع و يكسان خواه از درون و برون دربافت و ساخت جامعه ميتند و آن را در چنگ قهر خود نگه ميدارد . يا در واقع ، بافت و ساخت جامعه را ازهمسان و همساز كردن افراد آن ميريزد . ( ! ؟ ) در چنين شبكهاي من ، تو ، او وجود ندارد . تفاوتها از ميان برداشته ميشوند . همه در يك مُسْنَد ، كه "ما " باشد ، يكدل و يكجان ميگردند تا منويّات "ساحت برتر" تحقق پذيرند . » آن گاه ، نويسندة درخشش هاي تيره ، اين عبارت را نيز به عنوان نتيجهگيري ميافزايد كه « همة من ها ، توها ، اوها در آن " ما " تحليل ميروند و به صورت وروديها و خروجي ها يا سوراخ هاي گوارشي آن درميآيند براي فرو بردن و پس دادن خوراك هاي دين پخت ؛ و اگر در مجازي ديگر و نزديك تر به واقعيت بگوييم ، چشمها و گوشها و دهن هاي همه جا باز وفعال او ميشوند ( كذا ! ) و در نتيجه ، همه يك بين يك شنو و يكگو . اين است كه هر آدمي در نظام ديني فرهنگ ميان نهايت هاي هر چند به ندرت متعارض آن زيست نوساني ميكند ، بي آنكه به معناي اين حال متغاير ، متغير و متضاد آگاه باشد »
اقتدار « ما » ي آرامش دوستدار ، برساختة خيال اوست ، تسليم شدن دوستدارِ « ترسِ محتسبخورده » به القائات « ما » يي است كه ادعا ميكند بر همة تاريخ و تاريخ انديشه در ايران حاكم بوده است . تاريخ و تاريخ انديشه در ايران نمودهاي گوناگوني داشته و يكي از ويژگيهاي عمدة آن ، پيوسته ، عدم تسليم به ادعاهاي « ما » ها بوده است . اسلام ، در ايران ، واقعيتي تاريخي است ؛ حتي' اگر به فرض محال ميتوانستم تاريخ را هزارو سيصد سال به عقب برگردانيم ، باز هم شكست ميخورديم . مشكل كنوني روشنفكري ايران ، به نظر من ، از سويي ، تسليم نشدن به ادعاهاي شريعتمداران و ديانت ستيزان افراطي است . گوناگوني فكري ، رفتاري ، ذوقي ايرانيان در طول تاريخ خود ، مبين اين نكتة اساسي است كه به قول امروزي ها تماميت خواهي در كانون رفتار و كردار ايراني قرار ندارد . تماميت خواهي ِديانت ستيز تالي فاسد شريعت مداري افراطي است . وانگهي ، از سوي ديگر ، نبايد به بهانههاي واهي به انتظار ظهور اصلاح طلبي ديني نشست ، چنان كه اهل سياست حرفهاي نشستهاند . روشنگري ، چنانكه كانت ميگفت ،« جرأت دانستن » است و نه تقليد از مقلدان ؛ روشنفكري ايران ، اگر بخواهد بماند ، بايد جز به روشنگري خود اميدوار نباشد و جرأت گشودن راهي نوآيين را داشته باشد .