پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  •  

     

    فرمان داد تا همه كتب محرمه الانتفاع را به آب بشويند و چهره لطيف كاغذ را از نقش كفر و زندقه پاك كنند، و البته كه چنين كردند.

    "من و اين كارها"

    برگرفته از كتاب " ته بساط"

    سعيدي سيرجاني

    دوست عزيزم جناب دكتر متيني؛

    تازه معني يك "ها" و صد بلا را فهميدم. از روزي كه براي نوشتن چيزكي درباره حافظ بحكم ارادت به سركار بله اي گفتم تا امروز سه چهار ماهي گذشته است و من هنوز در نخستين خم زجرآور كوچه چكنم گرفتارم.

    راستش را بخواهيد اين روزها در مملكت اسلامي مان جامعه بي طبقه توحيدي چنان رو به حافظ آورده اند كه گويي مي خواهند بجاي آيينه جام نقش حوادث را در آينه ديوان او تماشا كنند، و اكنون كه ازدو يار زيرك  و از باده كهن دو مني، بحمدالله، نشاني در پهن دشت ايران زمين بچشم نمي خورد و حمله هواپيماها و انفجار موشكها امكان فراغتي و كتابي و گوشه چمني باقي نگذاشته است، مي خواهند با ناله هاي در فضاي قرون پيچيده او غمهاي خود را به دست فراموشي بسپارند.

    در چونين حال و هوايي كه تب حافظ خواني و حافظ پرستي همه را به جان افتاده است، براي مني كه علاوه بر بزدلي ذاتي در مكتب زمانه درس احتياط آموخته ام بيان عقيده ممكن است به دردسر انجامد.

    آخر بنده از اين مرد نام آور وطنمان يك جهان دلخوري دارم و دلم مي خواهد حال و مجالي فراهم آيد تا با او به شيوه درويشان ماجرا كنم و پته اش را روي آب اندازم. 

    از اين طرف دنيا قيافه درهم رفته جناب عالي را مي بينم با چروك بر گوشه لب نشسته و ابروان گره خورده و سوال از تنگناي سينه بر لب آمده كه: يعني چه؟ چه اعتراضي و ايرادي بر حافظ مي تواني داشته باشي؟ پاسخ بنده اين خواهد بود كه: نه ده، نه صد، هزارها، و در راس همه حق كشيهاي برخاسته از انحراف عقيدتي اين شيرازي مغلطه كاري است كه خود را در آميختن لطايف حكمي با نكات قرآني از حافظان زمانه ممتاز مي داند و شش قرن است كه مردم غافل از واقعيتها تاج لسان الغيبي بر فرقش نهاده اند.

    ملاحظه بفرماييد. اين رند شيرازي با نفوذ جادويي سخنش چه به روزگار مسلمان مبارز متعهدي مثل اميرمبارزالدين مظفر آورده و چه داغ باطله اي بر نام نازنين مرد مومن زده است كه هنوز هر جا صحبت محتسب مي شود خلايق به ياد او مي افتند و دوران حكومت او را از سياهترين ادوار تاريخ ايران مي پندارند؛ و حال آن كه واقعيت درست بر خلاف اين است. 

    لطفا ششصد هفتصد سالي در تونل زمان به گذشته برگرديد و سري به شيراز جنت طراز بزنيد و ببينيد جوان سي و چند ساله اي كه بر آن سرزمين سلطنت مي كند مرتكب چه جنايت هولناكي شده است كه افعال شمر و خولي و سنان در جوارش ناچيز است و قابل گذشت. بله، شيخ ابواسحاق ظاهرا مسلمان و مسلمان زاده را مي گويم كه پدرش به تبرك نام شيخ ابواسحاق كازروني زاهد و عارف بزرگ زمانه، اين نام را بر او نهاده است. و مادرش طاش خاتون هر غروب دوشنبه در مدرسه و مسجدي كه در جوار مرقد مطهر شاه چراغ ساخته است بيش از دو هزار نفر روحانيون و سادات و علماي شيراز را به ضيافت چرب و شيريني مي خواند، و خودش به روايت قاضي جهانگرد شريعتمداري چون ابن بطوطه در تعظيم علماي شريعت تا آن حد رعايت ظاهر مي كند كه در محضر مولاناي اعظم به سبك مغولي دو لاله گوشش را در دست مي گيرد و زانوي ادب به زمين مي زند، اما با اينهمه ظاهرسازيهاي رياكارانه خصم دين است و مانع ترويج شريعت سيد المرسلين. چگونه؟ شرحش را در سفرنامه ابن بطوطه بخوانيد كه با چه آب و تابي از زيبايي شهر و شيك پوشي مردان و زنان شيراز و تميزي كوچه ها و فراواني ارزاق و تنعم مردم سخن مي گويد. مي دانم زير لب غرشي ديگر آماده كرده ايد كه : آبادي ولايت و سيري مردم و وفور نعمت چه ربطي به خداناشناسي پادشاهش دارد؟ اشتباهتان همين  جاست. غافليد از اين واقعيت مجرب كه انسان ظلوم و جهول در تندرستي و امنيت و رفاه، خالق خود را فراموش مي كند و در طاعات و عبادات غفلت مي ورزد؛و تا نكبتي رو نكند و بيم جان و غم ناني در برابر نايستد، اغلب فرزندان ناسپاس و بازيگوش آدم نه اشك زاري و ابهالي مي ريزند و نه در محفل دعاي كميل ناله حاجت سر مي دهند و نه ياد نذر و نذوراتي مي افتند. و به همين دليل مردم فرصت طلب و عشرت دوست شيراز كه موجبات انحرافشان از همه سو فراهم شده است، ترس از دركات دوزخ  و آن مالك عذاب و عمود گران او را بر طاق نسيان نهاده اند و نه تنها مستحبات و نوافل را فراموش كرده اند و نمازهاي واجبي را به تنبلي در آخر وقت مي خوانند كه بعضي از متجاهران به فسق بساط ساز و آوازي راه مي اندازند و احيانا دمي به خمره مي زنند و بجاي ناله هاي الغوث الغوث به ترانه خواني مشغولند و بجاي ترتيل قرآن به دكلاماسيون غزلهاي عاشقانه.

    ( مي دانم نگاهتان را روي كلمه " دكلاماسيون" خيره كرده ايد و مي خواهيد بگوييد: اين ديگر چه صيغه اي است. حق داريد و ملامتي بر شما نيست كه سالها از وطن اسلاميتان دور افتاده ايد و نمي دانيد در اين ده ساله چه تحولاتي در معيارهاي فصاحتي روي داده است و چه انقلاب ادبي مباركي از بركت انقلاب فرهنگي در راه است. مگر نه اين است كه معيار فصاحت كلمه اي استعمال بزرگان ادب است. و مگر نه اين است كه استاد شهريار شاعر ملي سابق و حسان جمهوري اسلامي به تصديق كساني، كه در آيين سلامها و مراسم رسمي و جشن هنرهاي كذايي مستمع مدايح غرايشان بودند، سرحلقه اكابر گردنكشان نظم است و استاد شاعران زمانه. وقتي كه شاعري به عظمت ايشان، كه به روايت كيهان فرهنگي بيش از سيصد ميليون نفر مريد دلباخته دارد، اين كلمه زيبا را بكار مي برد، چه جاي ايراد است بر امثال بنده وامانده. باري، بشنويد از كلام البته دربار استاد شهريار كه خطاب به اعضاي كنگره شعر و ادب و جهاد دانشگاه كرمان فرموده اند: 

    درود ما به دانشگاه كرمان و جهاد او

    كه از شعر و ادب داده چهار كنگره تشكيل

    جهادي هاي دانشجوست از سر تا سر كشور

    كه با اين كنگره خواهند از شعر و ادب تجليل

    دگر اولاد آدم جنگشان تا رفع هر فتنه است

    قصاص خون هابيل است كو بستاند از قابيل  

    و سرانجام با نيشي جانانه به مظالم طاغوت، و البته بي هيچ اشاره به كساني كه در آن حكومت الحادي با مديحه سراييها به آب و دانه اي و سرپناه و آشيانه اي رسيده بودند، يادي از شيطان مي فرمايد كه: 

    به دورانهاي طاغوتي چها كردند با اسلام

    كه شيطان بود سردمدار آن اوضاع هردمبيل

    و با اشاره غير لازمي به پيري و تواضع شاعرانه دلنشيني كه:

    ندارم هرگز آن شور جواني در سخن گفتن

    فروكش كرده شعر من كه پيري حسني از تعليل

    بدين سان پاي دكلاماسيون را به شعر فارسي كشانده اند كه: 

    خدا فرموده با ما رتل القرآن ترتيلا

    تو هم گو شهريارا دكلاماسيون ها شود ترتيل

    تعمد شد و سه بيتي اضافه بر شاهد نقل كردم تا هم مذاق جاني شيرين كنيد و هم با انبساط خاطري كه حاصل خواهد شد سنگيني نامه مفصل بنده را تحمل.)

    موجبات اين فساد اجتماعي از سالها پيش فراهم آمده است كه مغولان بت پرست عرق خور خاتون باز حرمت معابد را درهم شكسته اند و بازار علماي دين را از رونق انداخته اند. و بدنبال آن دار و دسته اي از صوفيان پديد آمده و با تلقيناتي بدآموزانه به آشفتن ذهن خلايق پرداخته اند كه: جهان سفره انعام خداوند است و مشيت الهي از آفرينش خوبيها و زيباييها و لذات، بهره وري ابناي آدم است؛ و با اين زمينه چينيها مردم را به تلاش معاش انداخته اند و به هواي تنعم و رفاه دنيوي از صبر بر فقر و فضايل رياضت و ثواب آخرت بازداشته اند. آن هم در سرزميني كه شيخ صاحب كشف و كرامات و محبوب خاص و عامش در ضمن توصيه" برگ عيشي به گور خويش فرست" دل بلهوس مردم را هوايي كرده است و به آنان درس زيباپرستي و نظر بازي داده و با فتواي " زماني درس و بحث  علم و تكرار، و زماني شعر و شطرنج و حكايات، راه كسب كمال و دفع ملال پيش پايشان نهاده و تغيير ذائقه را لازمه وجود آدميزادگان دانسته است، و با استدلال اگر گويي نظر بازي حرام است، گناه اول ز حوا بود و آدم، بدين نتيجه رسيده است كه نظر بر نيكوان امري است معهود.

    خوب، با مقدماتي چنان، آن هم در دياري چون شيراز كه از در و ديوارش هوس عشق و طرب مي بارد، اگر جوان ترگل ورگلي مثل شيخ ابواسحاق به سلطنت برسد و في الجمله آبادي و رفاهي پديد آيد، حاصلش چه خواهد بود، جز رواج كفر و غفلت اسلام؟

    از اينها بدتر توجه الحادآميز اين جوان بدمنصب خود گنده بين است به ايران باستان و اكاسره خذلهم اللهي كه با شركت و مجوسيت به دارالبوار رفته اند، آن هم در سرزميني كه ستونهاي با وقاحت بر سر پا ايستاده تخت جمشيدش خار چشم مسلمانان متعهدي است كه دلبسته خيمه گاه عربند و از طاق و رواق عجم نفرت دارند. دليلش را از زيان ابن بطوطه بشنويد كه شخصا حاضر و ناظر بوده است كه شاه بلهوس چگونه به فكر ساختن ايواني نظير طاق كسري مي افند و مردم عظمت پسند و منحرف عقيدت شيراز با چه شور و شوقي داوطلب برآوردن پيهاي عمارت مي شوند و با پوشيدن جامه هاي فاخر و تهيه كلنگهاي سيمين و زنبه هاي چرمين ابريشم پوش در محل كار، و به عبارت رساتر بيگاري، حاضر مي شوند و نه تنها روزها كه شبها نيز با افروختن شمعهاي كافوري به كندن زمين و چيدن خشت و آجر مي پردازند.  

    در اين حال و هواست كه خلايق گرم عيش و نوش مي شوند و مردان راه حق، كه درد دين در اعماق دلشان خانه كرده است، خون مي خورند و چشم اميد به افق آينده مي دوزند تا شهسواري پديد آيد و بساط فسق و فجور را درهم ريزد و به فحواي حديث مبارك نبوي مجدد راس مايه گردد.

    در محيط آشفته بعد از مرگ ابوسعيد، كه هر كس در گوشه اي از امپراطوري بهم ريخته چنگيزيان علم استقلالي برافراشته و بساط سلطنتي گسترده است، و مردم پيشوا پرست اين سرزمين عجايب پرور دربدر به دنبال كسي مي گردند كه خون پاك مغولي در عروقش جريان داشته باشد تا او را به شاهنشاهي ايران برگزينند و سرود چه فرمان يزدان چه فرمان شاه در پيشگاهش سردهند، باري در همچو حال و هوايي، مرد محترمي كه از بزن بهادرهاي روزگار است و حكومت ميبُد را برعهده دارد به فكر بسط قدرت مي افتد و سپاهي فراهم مي آورد و به طرف يزد مي تازد و حاكمش را آواره مي كند و مركز حكمراني خود را بدانجا منتقل.

    تا اين جا كارها و فتوحات مرد به سائقه دنيا طلبي است و كسب قدرت. اما بعد از فتح يزد، داعيه رنگ ديگري مي گيرد و مردي كه مقدر است در آينده اي نزديك موسس سلسله آل مظفر گردد، از اوليا و اوتاد روزگار مي شود و كار معنويت و روحانيتش به جايي مي رسد كه امروزه من و شما ناچاريم وقتمان را صرف نوشتن و خواندن شرح فتوحاتش كنيم، و حال آنكه دهها و صدهاحاكم و سلطانك ديگر در همان قرن هشتم و  در همين سرزمين حوادث خيز ايران وجود داشته اند كه از نام و هستي هيچكدامشان به روي زمين يك نشان نمانده است.

    بله، امير مبارزالدين محمد پادشاه يزد كه مرد ميخواره شاهد باره دنيا طلب عرقه مزاجي است، درست در مرز چهل سالگي بر اثر الهامي، كه چگونگييش از چشم كنجكاو اصحاب تاريخ هنوز پوشيده مانده است، به فكر آخرت مي افتد و از ملاهي و مناهي توبه مي كند و با چماق تكفير و تپز تعزير به جان هم ذوقان و هم مشربان قديمي مي افتد، و به بركت تعصبي كه در اجراي حدود شرعي نشان مي دهد انگشت حيرت بر لب ساكنان زهد آشناي دارالعباد يزد مي نشاند، و حال آنكه چونين تحولي، كه باصطلاح علما از مقوله قلب ماهيت است، نه حيرت آور است و نه قابل انكار، كه ديار ما سرزمين چرخشهاي صد و هشتاد درجه اي است و صحنه تماشايي يخرج الحي من الميت و يخرج الميت من الحي.

    مگرنه اين است كه داروفروش قوي حال صاحب مالي، با يك نگاه درويش دوره گرد نيشابوري به ترك مال و منال و كار و كاسبي مي گويد و در يك لحظه همه دريچه هاي عالم عرفان به روي دلش گشوده مي گردد؟ مگر نه اين است كه روستايي بيسواد ساده لوحي با شكستن يخهاي حوض مسجد همدان و غسل ارتماسي جانانه اي، بجاي آنكه سينه پهلو كند و بميرد، در يك چشم بهم زدن به فحواي امسيتُ كُردتاً اصبحتُ عربيا، زبان شكسته بسته لريش تبديل به عربي فصيح مي شود و آوازه رباعيات عارفانه اش در گنبد افلاك مي پيچد؟ مگر نه اين است كه شاگرد خمير گير كچل بوگندويي با روشن كردن شمعي در حرم شاه چراغ، در يك لحظه نطقش باز مي شود و با اعلام: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند، نه تنها معشوقه اي چون شاخ نبات خاك پايش را توتياي چشم نياز مي كند كه غزليات لوندش ترانه صبوحي قدسيان عرش اعلي مي گردد؟

    خوب، در چونين سرزمين معجزخيزي چه عجب اگر مرد ميخواره يكه بزني كه به قول نويسنده مواهب الهي، عمري " نداي هات الراح" در مي داده، ناگهان " گوش به منادي حي علي الفلاح كند"، و چهره نازنيني را كه " افروخته جام مدام بود" با سفنه سجده و عبوس زهد زينت بخشد، و بعد از چهل سال هم پيالگي خراباتيان و اوباش محله با يك توبه خطا شوي به محتسب خم شكني مبدل گردد كه عيش رندان عزا كند و بزم طرب ماتمسرا، و از هر خانه اي كه نغمه سازي بر شود بنايش را چنان با خاك يكسان نمايد، كه به روايت مطلع السعدبن" كسي را ديگر يارا نباشد كه نام ملاهي و مناهي برد"، و با انقلابي فرهنگي دكان  معلمان حكمت و طب و كيميا و رياضي و ادب را تخته كند، و با شعار پرمحتواي: 

    علم دين فقه است و تفسير و حديث

    هر كه خواند غير از اين گردد خبيث 

    "مردم را به علوم شرعيه ترغيب" فرمايد و ريشه خبث را از جهان براندازد.

    باري، مرد ميبُدي با اين چرخش ناگهاني، شمشير اسلام پناهي به دست مي گيرد و به قصد ترويج شريعت غراي محمدي، و نه به فكر بسط ملكت و كسب قدرت، شروع به جهانگشايي مي كند، آن هم با شعار موثر شهادت طلبي كه باز هم به روايت مورخ دربارش " بر مرقد مطهر مولا علي به دعا از خدا فيض شهادت خواسته است"، و همه آرزويش اين كه در جنگهاي بي وقفه اي كه با كفار و مرتدان و مفسدان مي كند همرديف شهداي راه دين صدر نشين درجات بهشت گردد.

    بنابراين ديگر خونريزيها و جهانگشاييهاي مرد ميبدي از مقوله جاه طلبيهاي سفاكان تاريخ نيست، كه مقصد و مقصود مرد شهادت است و تشنگان شربت شهادت را چه تعلقي به امور جهان و ملك جهان، كه خاك بر سر دنيا و زندگاني دنيا.

    مرد براي اعلاي كلمه حق و شستن لكه كفر از چهره زمين شمشير بدست گرفته است و پيروزي و شكست در نظرش يكسان، بكشد و يا كشته شود برنده واقعي است. دليل صدق ادعايش واقعه كرامت آميزي كه بلافاصله رخ مي دهد و زبان مدعيان و منكران را در كام مي خشكاند:

    خلاصه ماجرا اين كه در شهر بم سيد جليل القدري است به نام شمس الدين علي، اين مرد بزرگوار مالك گنجينه اي است گرامي تر از همه غنايم عالم هستي، و آن تار مويي است از حضرت رسول. خانه سيد بمي از بركت اين موي مقدس چون بيت الحرام مطاف مومنان است و زايران، و مصب سيل نذورات و هدايا. اميرمبارزالدين با كبكبه سلطنت آهنگ بم مي كند و با جلال و جبروت شاهانه در آنجا فرود مي آيد و موي مبارك را از سيد طلب مي فرمايد. جواب معلوم است: نمي دهم كه نمي دهم. امير نازنين مي تواند با يك اشارت ابرو، نه تنها خانه سيد لجباز كه همه بم را با خاك يكسان كند و موي مبارك را بدست آرد. اما مرد خدا اهل خشم و خشونت نيست، الا با ملحدان و كافران و فاسقان. نه مي خواهد سيد آزاري كند و نه مي تواند دل از تار موي مبارك برگيرد. او بر اصرار مي افزايد و سيد بر انكار، كه ناگهان بامدادي غلغله در شهر مي افتد و طبل و نقاره به صدا در مي آيد و جارچيان مردم را به دارالسياده مي خوانند، و سيد در برابر چشمان حيرت زده، و احتمالا اشك آلود، خلايق در ايوان خانه ظاهر مي شود با جعبه محتوي موي مبارك و رو به امير مبارزالدين مي كند كه " حضرت به خوابم آمد و گفت موي محمد به محمد مظفر ده". تجسم منظره و توصيف هاله تقدسي كه با اين روياي البته صادقانه گرد سر اميرميبدي مي چرخد از عهده من خارج است.

    بعد از مراسم دعاي شهادت طلبي و توبه چهل سالگي، اين سومين قدمي است كه راه مرد نازنين را در عروج به مدارج تقدس و اعلاي لواي شريعت هموار مي كند و زنگار انكار از دل مردم مي زدايد، و او را تبديل به المويد من عندالله مي سازد.

    اين هاله تقدسي كه بر گرد سيماي نورانيش در تشعشع است چنان حوزه مغناطيسي پر جاذبه اي ايجاد مي كند كه مرد و زن، پير و جوان كار و زندگي خود را رها كرده به سپاه جهادگر او مي پيوندند. علي الخصوص كه علاوه بر موي مبارك، وجود دو ميراث گرانبهاي ديگر ضامن تاييدات غيبي است و فتوحات حتمي آينده. مورخان اشاره اي كرده اند به وجود مقدس مولاناي جليل القدري كه شمشير خالدبن وليد سردار بزرگ سپاه رسول الله را در دست دارد و ركاب مبارك حضرت رسول را بر گردن آويخته است و قدم به قدم همراه سپاهيان شهادت طلب مبارزالدين است و بمحض گرم شدن معركه جنگ بر فراز تپه اي مي رود و شمشير مبارك را از غلاف مي كشد و در هوا مي چرخاند و با حركت آن، سرهاي جنگاوران سپاه مخالف مثل برگ خزاني بر زمين مي ريزد. و چه دليلي بر حقانيت راه و عظمت قدر اميراسلام پناه از اين بالاتر كه حتي در عهد حضرت رسول هم چنين معجزه اي سابقه ندارد.

    مرد بعد از تصرف كرمان و توسعه قلمرو اسلام ناب و ساختن مسجد با شكوهي كه هنوز چشم و چراع ديار خاموشان و فراموشان است، و آوردن پيشنمازي از دارالعباد يزد و سپردن حل و عقد امور شرعي كرمانيان به دست او، با قدم البته موثر ديگري نيات خير و خداپسندانه خود را بر عرصه تحقق مي نهد؛ و آن گشودن دارالسياده است در گوشه و كنار شهر كرمان و از آن مهمتر آوردن جماعتي سادات صحيح النسب، باز هم از يزد به كرمان از سيد تهي مانده.

    ظاهرا انصراف خاطر مرد نازنين از مزخرفات و عناوين عاريتي دنيوي باعث مي گردد تا بجاي القاب پوچ و بي اثري از قبيل سلطان و خاقان، با انتخاب عنوان " صاحب قران الملك و الدين، مبين مناهج الحق و اليقين" خلايق را متوجه ماموريت الهي و معنويت مقام خويش كند، تا بعدا با افزودن عناوين ديگري چون " آيه الله بين بريته، المجتهد في اعلا كلمه" و بالاخره" موعود الماه السابعه" ، مردم بدانند كه مرد پا به ركاب آورده نه از مقوله شاهان و اميران معمولي زمانه است و نه هدف و غرضي جز اجتهاد در اعلا دين خدا دارد.

    و براي آن كه از محمود غزنوي كم و كسري نداشته باشد سفري هم به غزاي بت پرستاني مي رود كه به اسم قبايل اوغاني و جرمايي بيخ گوشش در حوالي جيرفت اقامت دارند، و گرچه با دادن دختري با او پيوند سببي يافته اند، اما چون از مغول زادگان بي سر و پايند و به روايتي" جالغ داشته اند كه شبيه بت است و تعظيم آن مي كرده اند" طبق فتاوي معتبر علماي اسلام كافر واجب القتل مهدور الدمند. باري مرد خدا به جنگ كفار مي رود و علاوه بر كشتن كافران حربي، زن و بچه آنان را نيز طعمه شمشير جهادگر مي سازد، زيرا به بركت الهامات غيبي يقين دارد كه عاقبت گرگ زاده گرگ شود، و بچه بت پرست سرانجام رو به بت پرستي مي نهد و مهلت دادن و امان بخشيدن به چونين موجوداتي از گناهان نابخشودني است. باري از بركت اين جهاد في سبيل الله و كشتار جانانه، هم به فيض ثواب اخروي مي رسد و هم با تشريف لقب " غازي" سرفراز دنيا مي گردد.

    اكنون كه يزد و كرمان به قلمرو حكومت اسلامي درآمده است، تكليف ديني پادشاه غازي المويد من عندالله هجوم به شيراز است و راندن شاه فساد پرور عاري از درد دين وتعصب اسلاميتي، چون شيخ ابواسحاق. شيراز با همه زرق و برقش و با همه ناي و نوش مردم عشرت طلب و گريزان از جنگش، در مقابل سپاهيان اسلام مقاومت مي كند. شايد شيرازيان از حدت شمشير خونچكان و طبع بي گذشت امير در غزواتش با خبر شده اند، و شايد هم شنيده اند كه امير نامدار هنگام فتح بم چه سوگندهاي غلاظ و شدادي ياد كرده و به اخي شجاع الدين حاكم آن ولايت امان داده بود كه در صورت تسليم شهر خود و خانواده اش در امانند، و بعد از ورود به شهر همه را گردن زد و شايد هم از ماجراي خندق كندن دور يزد و به بيگاري افكندن پير و جوان خبري به گوششان رسيده است. و اگر از اين خبرهاي راه دور بي نصيب مانده باشند قطعا از ماجراي فتح قلعه سربند فارس كه بيخ گوششان بوده است بيخبر نبوده اند كه بعد از گرفتن قلعه، مرد و زن و خرد و بزرگ اسيران را " به تيغ انتقام" گذرانده به نحوي كه رودي از خون راه افتاده است، و حتي براي اين كه از فيض ثواب محروم نماند، پسر خردسال حاكم قلعه را " كه در سن هفت سالگي بود...  به دست خود مقتول گردانيده" است.

    آري، شيرازيان اين خبرها را شنيده بودند و مي دانستند كه امير غازي براي كندن ريشه الحاد و ارتداد چه سعي مشكوري دارد، و از طرفي به سييات اعمال خود آشنا بودند و فسق و فجوري كه در آن غوطه مي خوردند، به همين دلايل در مقابل او ايستادگي كردند؛ دروازه ها را بستند و برج و باروها را به نيروي دفاعي مجهز كردند وحصاري شدند. 

    امير غازي ، كه فتح شيراز و تنبيه مرتدان و فاسدان را تكليف شرعي خود مي دانست، دور تا دور شهر را محاصره كرد و " در تضييق دواير محاصره اجتهاد نموده مداخل شهر را فرو بست" و اين وظيفه ديني را با چنان شور و شوقي دنبال گرفت كه حتي مرگ فرزند رشيد شمشيرزنش هم مانع كارش نشد و از انجام تكليف الهي بازش نداشت؛ و از اين بالاتر، وقتي كه خود او بر اثر طول محاصره بيمار شد و حالش رو به وخامت رفت سرداران سپاه را نزد خود خواند، با اين وصيت كه اگر من درگذشتم تابوت مرا برداريد و پيشاپيش سپاه حركت دهيد و شهر را بگشاييد. اما توفيقات لاريبي، و شايد هم نواي دلكش شيپور جنگ، و بوي مطبوع خون، حال به وخامت گراييده اش را بهبود بخشيد و بعد از هفت ماه محاصره موفق شد شهر را با كمك نگهبانان دروازه " موردستان"بگشايد و شيخ ابواسحاق فاسد را، كه در اوج محاصره دست از عيش و عشرت برنداشته بود، وادار به فرار كند و خود با موفقيت بر تخت سلطنت ملك سليمان نشيند و پس از تسويه حساب جانانه اي با كسان و بستگان ابواسحاق فراري، و از جمله پسر خيره سر شيخ كه نتوانسته بود همراه پدر بگريزد، و در پاسخ امير فاتح كه " شنيده ام خط خوب مي نويسي" بقصد هنرنماي اين بيت را نوشته بود كه " سعادت ز بخشايش داور است _ نه در چنگ و بازوي زورآور است" به تكليف ديني خود پرداخت، و " سادات و علما را معزز داشت و در امر به معروف و نهي از منكر به نوعي سعي نمود كه كسي را يارا نبود كه نام ملاهي و مناهي برد" و به مجازات كساني پرداخت كه روزي و روزگاري دامن لب به مي آلوده بودند و پرده گوش به امواج غنا سپرده. و در ادامه خدمات فرهنگي و منحصر كردن دروس مكاتب به فقه و تفسير و حديث، اقدام به كار خداپسندانه ديگري كرد كه اگر پس از او هم دوام يافته بود هرگز مملكت ايران نيازمند خونريزيهاي مكرر نمي شد. آري شاه غازي فرمان داد تا همه كتب محرمه الانتفاع را به آب بشويند و چهره لطيف كاغذ را از نقش كفر و زندقه پاك كنند، و البته كه چنين كردند.

    از آن پس خدمات مرد در شيراز اوج مي گيرد. محتسب خدا به بازار مي آيد و ماموران منكرات در كوچه و برزن راه مي افتند. شيرازي كه به روايت ابن بطوطه در عهد شيخ ابواسحاق هزار و چهار صد و اندي سادات مستمري بگير داشته است، اگر چه نويسندگان تواريخ اشارتي نكرده اند، امامي توان احتمال داد كه تعدادشان ده برابر مي شود. و باز هم به احتمالي ديگر بوده اند در گوشه و كنار شهر زاهدان و شريعتمداراني كه به اعتماد معلومات ناقص خود در شيوه اجراي حدود و تعزيرات ايراد مي كرده اند، اما بار ديگر تاييدات غيبي به ياري مرد خدا مي رسد و هياتي كه چندي پيش روانه مصر كرده است تا از اميرالمومنين، المعتضد بالله عباسي عهد و لوا بياورند، از راه مي رسد، به همراه نماينده خليفه و با فرماني از مقام خلافت داير بر نيابت امير مبارزالديني.

    اكنون نايب امام و پيشواري زمان يعني خليفه رسول الله با يكي دو واسطه با خدا مربوط شده است، هر چه بر زبانش جاري شود الهام الهي است و هر دم و قدمي كه بزند و بردارد در راه خدا، و هر كس به هر نحوي بر خلاف منويات او نه تنها عمل كه تفوه كند به حكم مفتيان و علماي شريعت نه فقط خونش حلال و زنش مطلقه و مالش مباح است كه خون بستگان و اقربا و ايل و عشيره اي به شرح ايضا. صغير و كبير و مرد و زن فرقي ندارد. 

    جهاد در ركاب غازي مجاهدي بدين بزرگواري مثل جهاد در ركاب رسول الله است كه مرد نايب جانشين پيغمبر است، و با نايب پيغمبر در افتادن در حكم مخالفت با رسول الله است، و مخالف رسول الله محارب با خدا.

    از اين لحاظ نايب بر حق پيغمبر ناچار است بيش از پيش در امحا منافقان و مرتدان و ملاحده ساعي باشد و همين احساس تكليف باعث اشتباه بعضي مورخان شده است. نويسندگان ساده لوح تواريخ كه به قساوتها و خونريزيها اشارتي كرده اند نمي دانسته اند كه آدم كشيهاي او با كشتارهاي فاتحان و جهانخوارگان فرق دارد. نمي دانسته اند كه او تيغ از پي حق مي زده است و در كشتارها بنده حق و مجري احكام الهي بوده است.

    نمونه اش مجازات همين شيخ ابواسحاق فراري شكست خورده است، كه به سعي خواهرزاده امير در اصفهان دستگير شده است و با صد سوار محافظ به شيرازش آورده اند.

    مرد متدين كه مي داند شيرازيهاي عشرت پرست رفاه طلب در دوره شيخ روزگار خوشي داشته اند و در اين يكي دو ساله حكومت او بعلت اجراي مقررات شرعي غرولندشان بلند شده است، از بيم هجوم عوام چنين شهرت مي دهد كه مي خواهم او را در فلان قلعه زنداني كنم. البته دلش هم مي خواسته كه شخصا از خون خصم ديرينه بگذرد، چون اصلا، اهل خونريزي و انتقام گيري نيست؛ اما چه كند، شيخ بدبخت در ايام سلطنتش فرمان به قتل يكي از سادات داده بوده است و قصاص طبق قوانين شريعت بگذر ندارد. به همين دليل دنبال فرزندان سيد مي فرستد. پسر بزرگتر بدين بهانه ناموجه كه " شاه بوده است و مصلحت ملك اقتضاي سياست داشته" از خونخواهي مي گذرد، اما پسر كوچكتر، كه ظاهرا بچه باهوشي بوده و از خطوط چهره مبارك نايب اميرالمومنين نكته اي دريافته، دست به شمشير مي برد و گردن شيخ بيچاره را مي زند.

    شاه غازي اسلام گستر اكنون نايب اميرالمومنين است و ديگر نمي تواند به كرمان و يزد و شيراز و اصفهان قناعت كند.  وظيفه مجاهد في سبيل الله جنگيدن با كفار و فجار و از آن بالاتر بدعت گذاراني است كه با بحثهاي كلامي و احيانا وسوسه هاي فلسفي مي خواهند شانه از زير بار خلافت خالي كنند، با اين تصور باطل و مفسده انگيز كه دوران خلافت عباسيان صد سال پيش با هجوم هلاكو به بغداد سپري شده است. غافل  از اين كه وجود نازنين مبارزالدين مجدد راس مائه است و تكليف شرعي اش تجديد بساط خلافت، و در درجه اول بايد به حساب ملحدان تبريزي برسد. و وظيفه شيرازيان عياش و كرمانيان تن پرور و اصفهاني هاي حسابگر اين است كه يا تيغ و تبر بردارند و در سپاه مبارزي و زير علم اسلام به  جنگ تبريزيان روند يا هزينه مجاهدان را تامين كنند.

    كوس رحيل كوبيده مي شود و لشكر اسلام به فرماندهي نايب اميرالمومنين و با حضور سرداران مردافكني از قبيل شاه شجاع و شاه محمود فرزندان امير و سلطانشاه خواهرزاده اش رو به تبريز مي نهند، و پس از كر و فري شهر به تصرف قواي امير مبارز در مي آيد، و شاه تبريز چاره اي نمي بيند جز فرار بطرف نخجوان. اما امير بزرگوار به تصرف شهر و فرار حريف قانع نيست، او نظري به توسعه خاك و بسط قدرت ندارد، همه جد و جهدش ريختن خون مدعيان و مخالفان است كه با سرپيچي از احكام او از دايره شريعت قدم بيرون نهاده اند و داغ ابدي ارتداد بر پيشاني بخت خود دارند. ريختن خون مفسدان في الارض و محاربان با خدا امر واجبي است كه به هيچ بهانه اي نمي توان در اجرايش تعلل ورزيد. و بحكم همين ضرورت اجراي احكام شريعت است كه به فرمان امير، دو پسر و خواهرزاده اش مامور مي شوند شاه فراري را تعقيب كنند و سر بريده او و همراهانش را به حضور آورند. جوانان چشم بر حكم و گوش بر فرمان در پي خصم فراري مي تازند و تا نخجوان پيش مي روند، اما به گردش نمي رسند و قدم سست مي كنند، و به بهانه دشواريهاي كوه و كتل و خستگي راه با اطراق دو سه روزه اي در نخجوان، و غافل از اين كه زير علم مبارزي بسر مي برند و در سايه حكومت اسلامي، بساط ناي و نوشي راه مي اندازند و ساز و آوازي و احيانا رقص و تماشايي. پيداست كه رسيدن اين خبرها به گوش نايب خليفه رسول الله چه لهيب خشمي بر جانش مي افكند و درد دين و تعصب در اجراي احكام شريعت وادارش مي كند كه بمحض باز آمدن سه نوجوان در برابر چشمان حيرت زده سرداران و سپاهيان به باد تعنت و دشنامشان گيرد و وعده كند كه در نخستين لحظات ورود به اصفهان چشمان هوس باز و تماشا طلب و زيبا پسندشان را از چشمخانه بيرون كشد. گرچه مورخان اين خشم و خروش را محصول ناكاميابي سرداران در دستگيري و قتل شاه فراري تبريز نوشته اند، اما بحكم قراين مي توان دريافت كه غضب مبارزي ريشه در جاي ديگري دارد. مرد مسلمان متعهدي كه براي ترويج شريعت و اجراي دقيق حدود و تعزيرات شرعي خواب و آرام را بر خود حرام كرده است چگونه مي تواند شرح بزم عشرت كسان و فرزندانش را بشنود و چشماني را كه تماشاگر اندام ظريف و حركات دلفريبانه رقاصان بوده اند به حال خود بگذارد كه بار ديگر مرتكب معصيت شوند.

    ظاهرا همين تهديد و آشنايي محكومان به خوش قوليهاي پدر در چونين مواردي، باعث مي شود كه بمحض رسيدن به اصفهان توطئه اي ترتيب دهند و امير دين پناه را در حال قرائت قرآ ن دستگير كنند و چشمان نازنينش را ميل كشند و به دوران سلطنتش پايان دهند و هفت سال تمام از زنداني به زنداني ببرندش تا سرانجام داعي حق را لبيك اجابت گويد و جهاني را از درك حكومت عادلانه به شريعت آراسته خويش محروم گذارد.

    خوب، احساس شما نسبت به مردي بدين نازنيني و صاف اعتقادي، و جهادش در راه حق چيست؟ هر مسلمان مكتبي متعهدي با زمزمه يا ليتنا كُنا معه، تاسفش اين است كه چرا روزگار بركت خيز حكومت مقدس او را در نيافته است و با چشم خود شاهد دقت وسواس آميز مرد در اجراي احكام الهي نبوده است تا ببيند چگونه لبهايي را كه بجاي گريه و انابه به خنده گشوده مي شوند مي دوزند، و چشماني را كه هوس تماشاي زيباييها دارند بيرون مي كشند، و تنهاي گناه آلودي را كه بي تجويز شرعي بهم رسيده اند سنگسار مي كند.

    با اين مقدمات انتظار شما در دوران حكومت اسلامي اميرمبارزالدين از شخصي چون خواجه شمس الدين محمد كه حافظ قرآن است و دلبسته دين مبين چه مي تواند باشد؟ جز اين كه روز و شب در مديحش داد سخن دهد و در مساجد و تكايا از جلالت و فقر و حقانيت راه او دم زند و مخالفان و معاندانش را از جمله مفسدان في الارض و محاريان با خدايي توصيف كند كه بايد بمحض رويت و احراز هويت شكمشان را سفره سگان كرد و لاشه مردارشان را در مدفوع خران سوخت. 

    و حال آن كه جناب خواجه دقيقا بخلاف اين رفتار كرده است، و در طول پنج سال حكومت اسلامي امير مبارزالدين نه همين به آستانش نرفته و قصيده و مديحه اي نياز درگاهش نكرده، كه به هر بهانه اي با كناياتي روشنتر از تصريح به جنگ او رفته است و به جنگ مشايخ عظام و علماي كرامي كه در اجراي احكام اسلامي مددكار او بوده اند، و انگيزه اش هم اين كه : آتش زرق و ريا خرمن دين خواهد سوخت.

    ايراد بنده و هر مسلمان مكتبي متعهدي به همين شيوه ناپسنديده و رفتار خلاف شرع و اخلاق حافظ است. مرد محترم بجاي آن كه شمشير جهاد بردارد و در ركاب نايب اميرالمومنين به شوق شربت شهادت جانفشاني كند تا سعادت دنيا و آخرت نصيبش گردد، با طبع خداداد و كلام دلنشين چنان داغ باطله اي بر پيشاني اعمال مرد خدا زده است كه صد رحمت به فرعون و شداد و ضحاك ماردوش.

    شاعري بدين بي انصافي با آن اسلام التقاطي و احيانا انحرافيش، به نظر شما شايسته تجليل است يا به محاكمه كشاندن و به داوري نشاندن كه:جناب خواجه شمس الدين، تو چگونه مسلمان وحافظ قرآني هستي كه نمي خواهي زير بار حكومت اسلامي بروي، و با ديدن صحنه هاي مجازات فاسقان و عياشان و منحرفان و رفاه طلبان، كه جز با تازيانه زدن و سر بريدن و سنگسار كردن نمي توان به راهشان آورد، روي درهم مي كشي و باستناد اين كه همه كرامت و لطف است شرع يزداني، برمي خروشي كه جفا نه شيوه دين پروري بود، حاشا؟ مي گويي امير مبارز چه كند، او هم مثل شيخ ابو اسحاق پيه بيدردي بر تن مالد و به بهانه شريعت سهل و سَمِح  تشكيل مجالس عياشي و روزه خواريهاي ماه مبارك و استماع موسيقي را نديده بگيرد و با زمزمه والعافين عن الناس حدود و احكام الهي را به دست فراموشي بسپارد، تا فاسقان جري تر شوند و با زمزمه " جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز _ باطل در اين خيال كه اكسير مي كنند" تلاشهاي خداپسندانه نايب اميرالمومنين را در اصلاح اخلاق جامعه منكر گردند؟

    در كار مردي كه از حدود و تعزير نزديكترين كسانش در نمي گذرد، و با فرمان قتل عام سركشان و طاغيان و ياغيان مي خواهد تخم الحاد را از بسيط زمين برچيند، و شدت تعصبش در اجراي فوري احكام الهي بحدي است كه در حين تلاوت قرآن بمحض رسيدن محكومان، مصحف شريف بر هم مي نهد و به دست مبارك خويش گردن  يكايك را مي زند و بلافاصله قرائت را از سر مي گيرد، چه رنگ و ريايي ديده اي كه با شايعه منافقانه ما از برون در شده مغرور صد فريب، در اعتقاد خلايق رخنه مي افكني. و با زمزمه آه از اين جور و تطاول كه در اين دامگه است، اذهان ساده لوحان را متوجه روزگار گذشته مي كني و ناز و تنعم دوران كفر آميز بو اسحاقي را به رخشان مي كشي؟

    حكومت اسلامي اميرمبارزالدين محمد چه هيزم تري به تو فروخته است كه با توصيه به بانگ چنگ مخور مي كه محتسب تيز است، داغ جاسوس بازي و  اختناق بر پيشاني آن زده اي و با سفارش در آستين مرقع پياله پنهان كن، مرد را به خونريزي و سفاكي شهره آفاق كرده اي؛ و شاه غازي خم شكني با اين مايه اخلاص را به ريا كاري متهم داشته اي كه : مست است و در حق او كس اين گمان ندارد؟ و با آن لحن گزنده به جان نازنينش افتاده اي كه : خدا را محتسب ما را به فرياد دف و ني بخش.

    اگر در نامه اعمال لبريز از حسنات امير مبارز، گناهي وجود داشته باشد همين است كه بمحض تصرف شيراز جناب اجل عالي را در رديف هزاران مفسد في الارض گردن نزد و در طول حكومت پنج ساله با ناديده گرفتن خيره سريهات به گوشمال اقتصادي  مختصري قناعت كرد، تا مگر فشار بيكاري و بي ناني به تنگت آرد و به دايره عاقلان و مصلحت انديشانت كشاند؛ غافل از اين واقعيت كه تني نازنده از زندان چه ترسد، و آدميزاده اي كه عمري در فقر و قناعت زيسته است به دنياي رنگين خيال پناه مي برد و با ديدن قدح لاله از شراب موهوم سرمست مي شود و عربده اش رساتر مي گردد كه : چشم بد دور كه بي مطرب و مي مدهوشيم. آري گناه مبارز همين بود و بس كه تو را زنده گذاشت تا با طبع روان و طبيعت لجبازت چنان لكه جنايت و آدم كشي و رياكاري و تزويري بر چهره نوراني مرد خدا نهي كه پس از گذشت قرنها، امروز بنده ناتوان براي غبار زدايي از آن جمال ملكوتي به دردسر افتم و احيانا ترك سر. 

    در شيراز قرن هشتم كه خبري از بدآموزيهاي استكبار جهاني و ترهات ابله فريبي بنام اعلاميه حقوق بشر نبود تا بگويم شستشوي مغزي شده اي و با مفاهيم باطلي از قبيل آزادي و حق حيات آدميزادگان و ممنوعيت تفتيش عقايد و امثال آن خود گرفته اي كه با شعارهاي انحرافي مباش در پي آزار و هر چه خواهي باش، و با دوستان مروت با دشمنان مدارا، مي خواهي تيشه به ريشه ملك و ملت زني.

    اصلا جناب خواجه بفرما ببينم حرف حسابت چيست؟ مي گويي مردم امير مبارز و حكومت بي گذشت متظاهر به شريعتش را دوست نمي داشتند و به همين دليل بمحض اين كه پايش را از شيراز بيرون گذاشت دار و دسته كوچكي از هواداران ابواسحاق شهر را گرفتند و اگر همراهي شيرازيان نبود موفقيتشان محال بود؟ اولا خودت بهتر از من مي داني كه اين شبه كودتا دوامي نكرد و فداييان امير مبارز به شهر برگشتند و به ياغيان چنان گوشمالي دادند كه هوس طغيان براي هميشه از دل شيرازي رفت. ثانيا بفرض اين كه مردم به تنگ آمده بودند گناه امير مبارز چيست؟ مي گويي احكام الهي را اجرا نكند كه خلايق مي رنجند؟ مگر احكام آسماني با مشورت خاكيان وضع شده است كه با مخالفتشان ملغي گردد؟

    مي گويي مردم بي دل و دماغ شيراز از لشكركشيها و جهانگشاييهاي امير مبارز چنان به خاك سياه فقيري نشسته و داغدار عزيزان از كف رفته بودند كه صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست؟ باز هم اولا مگر معجزات شمشير مبارك خالدبن وليد و امدادهاي غيبي را فراموش كرده اي؟ با حضور سيدي بدان جليلي القدري امكان داشته است قطره خوني از دماغ سپاهيان اسلام فرو ريزد؟ هر چه كشته مي شده اند منافقان و مرتدان و ملحدان بوده اند. ثانيا گرفتم چند صد هزار نفري هم كشته شده باشند، جان آدميزادگان در مقابل هدفي بدان تقدس و عظمت ارزشي دارد؟ وانگهي در ركاب مجاهدي مثل امير مبارز كشته شدن و مستقيما بي هيچ سوال و جوابي به بهشت رفتن بهتر است يا چند سالي با فقر و نكبت زيستن و مرتكب معاصي گشتن و سرانجام به درك اسفل واصل شدن؟

    مي گويي با شيوه حكومت مبارزي بازار عوام بازي و رياكاري رونق گرفته است و از سياهكاري صومعه نشينان و به خلوت رفتن واعظان و اشك رياي زاهدان شكوه داري؟ اولا خوب و بد در هر صنفي هست، ثانيا توقع داري واعظ و شيخ بدان نازنيني بروند و گوشه خانه بنشينند تا ديگران بيايند و ته مانده بساط را چپاول كنند؟ ثالثا يك سر موي عوام الناس جن داري كه غالبا هدف طعن و تمسخر جناب عالي اند مي ارزد به وجود همه خاصان راحت طلب پر توقعي كه سر پر فتنه شمشير طلبشان به دنيي و عقبي فرو نمي آيد.

    نكند گرمي بازار حريفان و مقايسه زندگي پر رونق و تنعمشان با زندگي گنج در آستين و كيسه تهي خويش، كارت را به حسادت كشانده است؟ اگر واقعا چنين است و آرزوي ناز و نعمت داشتي، چرا از راه عاقلانه وارد نشدي و بجاي مدح حاكم منصوب آن هم شاه غازي و خسرو گيتي ستاني چون امير مبارزالدين كه بقول خودت از شمشير خون مي چكد، و به اقرار خودش بيش از هفتصد هشتصد نفر را با دست مبارك به دركات جهنم فرستاده است، بخلاف مذهب مختار زمان به هر مناسبتي يادي از شاه شكست خورده فراري بي پشت و پناه كردي، و دم از دولت مستعجل بواسحاقي زدي، و به ياد بزمگه انس و ادبش ناله سر دادي؟ هر چه امير مبارز از ذوق و هنر بي بهره باشد اين قدر مي فهمد كه ميان تو و همكاراني از قبيل خواجوي كرماني و عماد فقيه و سلمان ساوجي و دهها شاعر ديگر تفاوت از زمين تا آسمان است. اگر واقعا طالب صله ملوكانه و زندگي تجمل آميز بودي، چرا ارادتي ننمودي تا سعادتي ببري؟

    حضرت خواجه، تو را به همان قرآني كه اندر سينه داري بگو ببينم مردي بدين نازنيني و شريعت گستري و اسلام پناهي چه هيزم تري به تو فروخته است كه در طول پنج سال تسلطش بر شيراز نه فقط پا به دربارش نمي گذاري و چون ديگر شاعران شيرازي به مديحه گريش نمي پردازي، كه از چپ و راست نيشهاي گزنده نثارش مي كني؟ انصافت كجا رفته است مرد عزيز؟ اميري بدين نازنيني را كه جز اجراي احكام خدايي هدفي ندارد با كناياتي ابلغ من التصريح هجو كردن كار خدا پسندانه اي است؟ عقل مصلحت بين زمانه شناست چه شده است كه خودت را از بساط سلطنت كنار مي كشي و ميدان به حريفان مي دهي تا به آب توبه بشويند جامه ها  از مي و با مدايح غرا به كسب صله هاي جانانه موفق شوند و جناب عالي ناله و زنجموره سردهي كه : گل به جوش آمد و از مي نزديمش آبي، و كاسه گدايي برداري كه: وجه مي مي خواهم و مطرب كه مي گويد رسيد.

    خواجه هستي باش، شاعر هستي باش، لسان الغيب هستي باش، اما بدان كه نه علم زندگي بلدي و نه حساب و كتاب سرت مي شود، بيهوده با سيلي صورت  خود را سرخ مكن و شانه متكان كه رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه كار. مصلحت بيني شرط عقل است. تا ديروز بساط شيخ ابواسحاق گسترده بود بسيار خوب، مگر نديدي ورق برگشت و روزگار عوض شد و با عوض شدن خان حاكم يكباره سليقه ها هم دگرگون گشت و در خمخانه ببستند و گيسوي چنگ بريدند و موسم ورع و روزگار پرهيز فرا رسيد؟ خوب در همچو حال و هوايي اين هم شد شعر كه اگر چه باده فرح بخش و باد گلبيز است؟ خدا پدر امير مبارز را بيامرزد كه دستور نداد زبان از ته حلقت بيرون كشند و سينه ات بشكافند و دل پر جراتت را در معرض تماشاي خلايق بگذارند.

    مي خواهي بگويي من شاعرم و شاعر از زشتيها نفرت دارد و هيچ زشتي به قباحت زهد ريايي نيست. مي خواهي بگويي از تظاهرات خنك فرصت طلبان دلت بهم خورده است و نتوانسته اي الواط و قوادان شهر را در لباس نهي از منكر تماشا كني و زنان بدكاره بدنام را در منصب عفت الزماني؟ مي خواهي بگويي نمازي كه از ترس شلاق محتسب بخوانند به دو شاهي نمي ارزد و خدا زآن خرقه بيزار است صد بار كه صد بت باشدش در آستيني؟ حرفهايت را قبول ندارم. همين يك نفر تو شاعر بودي. مگر ديگران نبودند و اين صحنه ها را نمي ديدند، چه شد كه تو و عبيد زاكاني سپر بلا شديد و از وجود خودتان مايه گذاشتيد؟

    مي خواهي بگويي: من علاوه بر شاعري آزاده ام و مرد آزاده سر مي دهد و بخلاف هواي دلش سر نمي دهد، مرد آزاده گرسنگي مي كشد و سر تسليم در برابر سفاكان فرو نمي آورد، مرد آزاده به استقبال مرگ مي رود و تحمل زندگي ننگ آلود نمي كند. محض خدا بس كن، همين حرفها را زدي كه حتي سالها بعد از مرگت محمد گلندام نمي دانست براي جمع آوري اشعارت چه توجيهي علم كند و با زبان ايما و اشاره  از " غدر ابناي روزگار" سخن گويد.

    دوست عزيز 

    معذرت مي خواهم كه به حكم " صنعت التفات" خطابم از جناب عالي متوجه حافظ شد و خشم و خروشهايم را بر فرقش ريختم. مرد شايسته اين ملامتها و بدتر از اينهاست. بنده هر چه صاحب گذشت و اهل اغماض باشم نمي توانم او را ببخشم و ضديتهايش را با امير نازنين شريعت مآبي چون مبارزالدين ناديده بگيرم. اگر به دستم مي افتاد براي كسب ثواب اخروي هم بوده باشد با چنگ و دندان قطعه قطعه اش مي كردم. آن وقت جناب عالي توقع داريد بيايم و در تجليلش مقاله بنويسم؟ من و اين كار، خدا نكند. به همين دليل با كمال شرمندگي از قبول دعوتتان معذورم، با اين كه مي دانم بخلاف عقيده نوشتن سهل است و آزردن دوست ديرينه اي چون جناب عالي از جهل، رنجشتان را بجان مي خرم و مرتكب معصيت مقاله نويسي در تجليل حافظ، با آن اسلام انحرافيش، نمي شوم كه نمي شوم.

    تهران، هزار وسيصد و شصت و هفت