ز تند باد حوادث
علي اكبر سعيدي سيرجاني
هزار و سيصد و پنجاه و پنج
برگرفته از كتاب " اي كوته آستينان"
سال تحصيلي پنجاه و چهار. پنجاه و پنج من در مدرسه عالي ادبيات درسكي داشتم درباره حافظ. امسال پاكت ورم كرده اي بدستم رسيد از آن سوي دنيا؛ فرستنده اش يكي از دانشجويان آن كلاس بود كه يكي دو سال بعد به حكم " نتوان مرد بسختي كه من اينجا زادم" جلاي وطن كرد، و هم اكنون صاحب موقعيت و مقامي است در امريكا. پاكت را گشودم نامه اي دستي بود و چند صفحه اي ماشين شده. در نامه اش نوشته بود:
" ياد آن روزهايي كه در محضرتان درس حافظ مي خوانديم و شما برايمان شعر حافظ را معني مي كرديد به خير. من هميشه صندلي كنار تريبون را انتخاب مي كردم تا با ضبط صوت جيبي كوچولويي كه همراه خويش به دانشكده مي آوردم بتوانم صداي شما را واضحتر ضبط كنم. اكنون چهارده كاست يك ساعته از درسهاي شما نزد من موجود است. هر وقت دلم براي وطن تنگ مي شود يكي از اين كاستها را توي ضبط صوت مي نهم و گوش مي كنم و به كمك خيال به ايران عزيز برمي گردم و خودم را روي همان صندلي رديف اول كنار پنجره احساس مي كنم كه ضبط صوت را زير كيف و كتابم پنهان كرده ام تا بدون اينكه مورد بازخواست شما قرار بگيرم صدايتان را ضبط كنم.
هفته پيش خيلي دلم هواي وطن كرده بود، سه تا از كاستها را دنبال هم گوش كردم و از دوتايش خيلي خوشم آمد، به فكرم رسيد كه هر دو تا را كپي كنم و برايتان بفرستم اما شنيده ام كه براي ورود كاست خيلي سخت مي گيرند. ناچار نشستم و عين مطالب هر دو كاست را روي كاغذ پياده كردم و خودم ماشين كردم و برايتان مي فرستم. گمان مي كنم هديه جالبي باشد. بد نيست اگر باز هم به فكر چاپ كتابي افتاده ايد اين دو جلسه درس را همانطوري كه ضبط شده است به صورت دو مقاله در آنجا چاپ فرماييد كه اگر اينكار را كرديد بقيه كاستها را هم ماشين مي كنم و برايتان مي فرستم...".
دو جلسه درس ظاهرا يكي مربوط به عهد امير مبارزالدين بوده است و ديگري مربوط به اشغال شيراز به دست سرداران جلايري بغداد و به نام شاه محمود، اولينش به كار اين روزگار نمي آيد و دومينش هم مطلب جالبي ندارد كه به زحمت چاپش بيرزد، اما شكستن دل دوستان شيوه درويشان نيست، از جلسه مربوط به حافظ و شاه محمود، شرح ابيات را حذف مي كنم و مقدمه درس را عينا نقل؛ آنهم صرفا به پاس محبت دوستي كه زحمت كشيده و يادي از گذشته كرده.
موضوع بحث دو جلسه اخيرمان اشارتي به جوانمرديهاي حافظ بود كه بخلاف ابناي روزگار از ياد ياران معزول شكست خورده غافل نبوده است، و نمونه را به غزلهايي اشاره كرديم كه به احتمالي در حد يقين به ياد دوران سلطنت شيخ ابواسحاق سروده، و در آن با كنايتي رساتر از تصريح به هنرپروري و فرهنگ دوستي مرد اشاره كرده است، آنهم در روزگار بگير و بكش هاي اميرمبارزالدين، شاه محتسب مزاج سختكش بي رحمي كه بي مي مست است و بي شراب شوريده. در شرح يكي از غزلها اين ابيات را خوانديم كه:
دوش برباد حريفان به خرابات شدم
خم مي ديدم خون در دل و پا در گل بود
آه ازين سوز و گدازي كه درين دامگه است
ياد از آن عشق و نيازي كه در آن محفل بود
راستي خاتم فيروزه بو اسحاقي
خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود
و ادامه بحثمان بدينجا كشيد كه گذشته از اين صفت كمياب حق شناسي و جوانمردي، حافظ امتياز ديگري هم بر ابناي زمان و بسياري از اخلاف و اسلاف خودش دارد و آن روح مقاوم و مبارز اين مرد آزاده است.
جلسه گذشته صحبتمان درباره مبارزات كاملا موثر حافظ بود با امير مبارزالدين. در اين جلسه مي خواهم به نمونه اي ديگر از روحيه مقاومت اين مرد استثنايي جهان ادب اشاره كنم در مبارزه با پسر همان امير مبارزالدين، يعني شاه محمود.
دوستاني كه خواهش بنده را پذيرفته اند و كتاب تاريخ عصر حافظ نوشته با ارزش مرحوم دكتر غني را مطالعه كرده اند، مي دانند پس از عزل و حبس امير مبارز، پسرش شاه شجاع به سلطنت رسيد و به حكم قانون تز و آنتي تزي كه هگل كشف كرده است و چند جلسه پيش به مناسبتي بدان اشاره كرديم، شاه جوان پس از جلوس بر تخت پدر شيوه اي كاملا بخلاف او اختيار كرد و در اين انتخاب شيوه ناگزير بود؛ كه، مردم از خشكه مقدسي هاي همراه با خونريزي و سفاكي امير مبارز و محتسبان بهانه گير و نكير و منكرهايي كه به عنوان ماموران امر به معروف و نهي از منكر به جان مردم آزاده فارس انداخته بود، به تنگ آمده بودند و تندرويهاي اين شيخ عليخانهاي تاريخي و دخالتهاي ناروا و خلاف شرع و انصافشان در زندگي خصوصي خلايق، به عكس العمل وادارشان كرده بود.
شاه شجاع در برابر مردمي چنين برآشفته، چاره اي نداشت جز موقوف كردن همه بگير و ببندها و تخته كردن دكان محتسبان و تعطيل بساط حد زني و دهان بو كني و چنگ و عود شكني؛ و به عبارتي ديگر خاتمه دادن به تعدي خشونت پيشگاني كه عاشق حكومتند و محتسب خود خوانده دستگاه ربوبيت. در هر اجتماعي، هستند مردمي نامعتدل و لبريز از خشم و خشونت و به قول امروزيها عقده اي كه از ديدن قيافه هاي شاد و لبان خندان نفرت دارند، و حتي استفاده خلايق را از نعمات خدادادي و امكانات معقول و مباحات شرعي مكروه مي شمارند و تصور مي كنند زندگي آدم حسابي بايد لبريز از ناله و گريه و اندوه و خود آزاري باشد.
تا همين شصت هفتاد سال پيش در همين كشور خودمان بودند مردمي كه با شنيدن نغمه تاري يا آواي نايي خون در رگهايشان به غليان مي آمد و آلت طرب را بر فرق نوازنده اش خرد و خمير مي كردند و كمال ايمان را در اين مي دانستند كه آدميزاده بايد از ديدن و شنيدن هر چه مايه نشاط روح است پرهيز كند و جامه خشن بپوشد و در زباله داني بخوابد و از خوردن غذاهاي مطبوعي كه شرعا و عرفا مباح است بي هيچ علت معقولي بپرهيزد و شب و روزش به گريه و شيون بگذرد.
ظاهرا در مقابله با همين پرهيزهاي نالازم و سختگيريهاي نامعقول است كه مرد مردانه اي چون مولانا با احاطه اي كه بر معارف اسلامي دارد و با تعمقي كه در نكات قرآني كرده است به اعتراض برمي خيزد و در شاه غزل لبريز از شور و نشاطش كه " باز آمدم چون عيد نو تا قفل زندان بشكنم" به شيوه خاص و تعبيرات دلنشيني كه دارد با تمثيلي زيبا به محاجه مي پردازد كه: بساط عالم هستي سفره نعمت خداوندي است و ما آدميزادگان با تاج كرمنايي كه بر سر داريم ميهمانان اين خوان نعمت، و به تعبير سعدي: خوان يغما. خوب، اگر كسي شما را به مهماني دعوت كند و مجلسي شاهانه بيارايد و سفره رنگيني بگستراند و شما كه ميهمانيد و عزيز صاحبخانه، بجاي استفاده معقول از آنهمه نعمات چون بوتيمار در گوشه اي كز كنيد و دست به سياه و سفيد نزنيد و بجاي بهره بردن و شكر نعمت كردن هي بر سر و سينه بكوبيد و هي آه وناله سر دهيد، آيا كار معقولانه مودبانه اي كرده ايد؟ از اين بدتر اگر بر بساطي چنين پر نعمت كه محض وجود شما ترتيب داده شده است بنشينيد و بمحض اينكه دست بطرف سفره دراز كرديد، خادم _ بلفضول_ سفره خانه مچتان را بگيرد و بغرد كه فضولي موقوف و دست درازي ممنوع، اسم اين پذيرايي را چه مي گذاريد؟ توصيف نارساي من خسته كننده است، از زبان خود مولانا بشنويد:
خوان كرم گسترده اي مهمان خويشم كرده اي
گوشم چرا مالي اگر من گوشه نان بشكنم
ني ني منم بر خوان تو سر خيل مهمانان تو
جامي دو با مهمان زنم تا شرم مهمان بشكنم
گر پاسبان گويد كه هي...
متوجه هستيد كه منظور جلال الدين از پاسبان در اينجا كيست؟ همان كاسه گرمتر از آشي كه مدعي زندگي خصوصي خلايق است و مانع استفاده مردم از نعمات مشروع خدادادي، زاهد سختگير محتسب مزاجي _ مثل ناصرخسرو_ كه معتقد است " خنده از بي خردي خيزد، چون خندم؟" ، و سليقه اش اين كه " باغ آراسته ما را به چه كار آيد" و از اين مقوله زهد فروشيها، بله:
گر پاسبان گويد كه هي بر وي بريزم جام مي
دربان اگر دستم كشد من دست دربان بشكنم
و بالاخره:
چون من خراب مست را در خانه خود ره دهي
پس اين قدر داني كه من اين بشكنم آن بشكنم
بله، از اين مدعيان هميشه و در همه جا بوده اند و هستند و منتظر فراهم آمدن موجباتي و مجالي تا حسابي عقده هاي خود را بر سر مردم خالي كنند و طعم زندگي را در كام همگان تلختر از زهر كنند. ظهور اميرمبارز فرصت مناسبي به دست اين جماعت داد و آنها هم انصافا حداكثر استفاده را از فرصت بردند، و هر چه عارفان روشن بين مردم شناسي مثل حافظ ناليدند كه:
جفا نه شيوه دين پروري بود، حاشا
همه كرامت و لطف است شرع يزداني
اين عمال احتساب به روي مباركشان نياوردند؛ كه، عاشق تخته و شلاق بودند و زدن و كشتن و دريدن. ياران مولانا را مي بينم در خانقاه مصفاي قونيه كه به حكم ادب معاشرت و وظيفه ميزباني ساعتي و شايد هم ساعاتي گراني حضور متصوفي قشري، مثلا نجم الدين دايه مانندي، و مريدان كج ذوقش را تحمل كرده اند و اينك با رفتن ملال آفرينان زمانه، خسته از تماشاي عبوس زهدي كه بر چهره مبشران عذاب و تلخي و محروميت نشسته بود، منتظر اشارت پيراند و حضور مطربان دف بر كف، تا با سماعي شورانگيز گرد صحبت نااهلان و ملولان را از لوح جان بتكانند، و مولوي را مي بينم كه هماهنگ نخستين ضربه هاي دف سپند آسا از جاي مي جهد و مي چرخد و مي رقصد و با اين نغمه دلنشين غلغله در ملكوت جانها مي افكند كه:
ملولان همه رفتند، در خانه ببنديد
بر اين عقل ملولانه بيكباره بخنديد
خوب، جواب طبيعي چونان حركات افراطي، متاسفانه عكس العمل معتدل و عقلايي نمي تواند باشد، دستتان را كه از روي فواره برداريد پرش و جهشش دوبرابر مي شود؛ اجتماع خاصيت فواره و فنر را دارد. تفريطها و لاابالي گريها و بساط عيش و نوش نامشروعي كه در عهد شاه شجاع فضاي فارس را آلوده كرد به نظر من گناهش بر گردن نرمش ناپذير امير مبارزالدين است و ماموران غلاظ و شداد نهي از منكرش.
باري، نتيجه اين تفريطي كه خود معلول افراطهاي دوره قبلي است، چيزي نبود جز معطل ماندن اخلاقياتي كه ضامن نظم اجتماع است، و رواج تجاهر به فسقي كه عكس العمل طبيعي مردمي است كه مدتي زير شلاق متظاهران به شريعت گذارده اند.
اين بي مبالاتيها و زياده رويهايي كه از مقوله عنان پاره كردن است، هرگز با طبيعت ايراني سازگار نبوده است، همچنان كه سختگيريها و بگير و ببندهاي منبعث از ريا نيز هم. و اين خود بحث مفصلي است، اگر فرصتي به دست افتاد درين يك ماهه آخر سال تحصيلي جلسه اي را بدان اختصاص مي دهيم و جلوه هاي اين طبيعت ايراني را در ديوان حافظ جستجو مي كنيم.
باري، دوران نخستين سلطنت شاه شجاع آنتي تز دوران مبارزي شد؛ ميكده ها داير گشت، طربخانه ها به راه افتاد، عربده هاي مستانه متجاهران به فسق مايه رنجش مردمي شد كه غالبا اهل اعتدال بودند و حفظ ظاهر، و نتيجه رنجشهاي خلايق معتقد به دين و اخلاق اين شد كه چون شاه محمود برادر شاه شجاع، به قصد تصاحب اقليم فارس، شيراز را در محاصره گرفت، مردم چنان كه بايد به دفاع برنخاستند، و بدين آرزو كه شايد دوران سلطنت محمودي از افراطهاي امير مبارزي و تفريطهاي شاه شجاعي خالي باشد، شهر را تسليم كردند و شاه شجاع آواره كوه و بيابان گشت. سپاهيان فاتح وارد شهر شدند و شاه محمود بر تخت حكمراني نشست، اما پادشاه تازه با نيروي خود بر سر كار نيامده بود كه اختياري و اقتداري داشته باشد. مرد ابله به قصد تصرف قلمرو برادر به بيگانه متوسل شده بود، به سلطان اويس پادشاه ايلكاني بغداد، و اين سپاهيان ترك و عرب بودند كه او را در رسيدن به پيروزي ياري دادند، و اينك مزد شمشير زدنها و فداكاريهاي خود را مي خواستند. شاه محمود خزانه انباشته اي در مقابل نداشت تا در ميان سرداران و لشكريان جلايري تقسيم كند و اگر هم مي داشت باده هايي بدين مختصري كجا خمار غرور پاچه ورماليده هاي آن سوي دجله و فرات را كفاف مي داد. بناچار دست تجاوز اين گروه غارتگر بر جان و مال مردم فارس گشاده گشت و اراذل عراقي به جان فارسيان افتادند، و پيداست كه زين ميانه چه برخواهد خاست.
مردم شيراز كه هر چه بود در عهد دولت شاه شجاع زندگي مرفهي داشتند و جان و مالشان در امان حكومت بود و آب و نانشان رو به راه، وقتي به خود آمدند و از كرده _ و به عبارت بهتر از غفلت خود_ پشيمان شدند كه راه چاره اي نمانده بود. مشتي زن و كودك و كسبه و فعله مسالمت جو در برابر چماقداران و شمشيرزنان حكومتي غاصب با چه حربه اي مي توانند از خود دفاع كنند جز مبارزه منفي و انتظار فرج. امراي جلايري شاه محمود بيچاره خود فروخته را در پنجه خود داشتند و او از سلطنت اسمي داشت و بس. حكمران واقعي سلطان اويس ايلكاني بود كه از آنسوي دجله سرنوشت مردم فارس را تعيين مي كرد و سبيلي تاب مي داد با شنيدن مديحه سلمان ساوجي كه:
رايت سلطان اويس عرصه دوران گرفت
ماه سر سنجقش سر حد كيوان گرفت
از طرفي دولتش گردن ديوان ببست
وز جهتي لشكرش ملك سليمان گرفت
و منظور از ملك سليمان چنانكه مي دانيد سرزمين فارس است.
سران سپاه جلايري كه عموما از نژاد مغول بودند و قساوت و غارت پيشه ديرينه شان بود و از هيچ تعدي و تجاوزي فروگذار نمي كردند. دوران سلطنت محمودي جامع معايب عهد مبارزي و دوره شاه شجاعي هر دو بود، يعني سرداران جلايري بمراتب سفاكتر از داروغه و محتسب اميرمبارزي بودند و آسانتر خون مي ريختند و شكم مي دريدند و سر مي بريدند، بي آنكه لااقل از تقواي ظاهري اميرمبارز و اركان دربارش بويي برده باشند. از طرفي ديگر حاصل تسلط چنين رجاله هاي بي پروايي بر شهر طرب خيز شيراز، و به تعبير حافظ شهر پر كرشمه شيراز، با مردم عشرت طلب و احيانا تر دامنش وضعي به وجود آورده بود بمراتب بدتر از عهد شاه شجاع. قشون فاتح آمده است و ارث پدرش را مي خواهد، همه قيود اخلاقي و اجتماعي و مذهبي را درهم مي شكند، اگر پيش از اين چند تا لات و لوتي از مردم ولايت دمي به خمره مي زدند و در پس كوچه اي با آواز نيمه شبي مزاحم خواب خلايق مي شدند، اينك سپاهيان جلايري همه شهر را تيول خود مي دانند و همه خانه ها را عشرتكده مي شمارند و همه زيبارخان ولايت را حور و غلمان موعود مي پندارند.
در اين حكومت تجاوز و وحشت و وقاحت است كه بار ديگر جوهر ذاتي حافظ جلوه مي كند. مرد نه از جمله راحت طلباني است كه با مشاهده آشفتگي اوضاع و تعدي سرداران به ترك وطن مالوف گويد و رخت و پخت خويش از معركه بيرون كشد و گويد چه غم گر همه عالم مردند؛ و نه از قبيله فرصت طلبان فرومايه اي است كه با فلسفه الحق لمن غلب، سر ارادت به آستان حاكم منفوري چون محمود فرو آرد و با چند غزل و قصيده اي امتيازات از دست داده را به دست آرد.
شما در سرتاسر ديوان حافظ بيتي نخواهيد يافت كه در آن مدحي از شاه محمود شده باشد، همچنان كه در چند سال حكومت مبارزالدين هم وضع به همين منوال است. در دوران حكمراني محمود بسياري از شاعران شيراز و اصفهان و ديگر ولايات بر حسب عادت مديحه ها مي گويند و نانپاره ها مي جويند؛ اما حافظ با ديگران فرق دارد. او نه تنها مديحه اي نمي گويد، كه مردانه در برابر ستمگريها مي ايستد و با فرياد استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم، خلقي را حيران شجاعت خود مي كند و با تعريضاي همه كس فهم كه در اثناي غزل مي گنجاند موثرترين شبنامه هاي روزگار را در بيان ستمگري و تجاوزات محمود و همدستانش در ميان خلايق مي پراكند و مردم را به مقايسه و مقاومت دعوت مي كند.
مرحوم دكتر غني معتقد است كه غزلهايي چون " نه هر كه چهره بر افروخت دلبري داند، ديدم به خواب دوش كه ماهي برآمدي، يارب آن آهوي مشكين به ختن بازرسان" و چند تاي ديگر؛ مثل غزلهايي كه بعد از سقوط شاه شيخ ابواسحاق گفته است، و از آن جمله به نظر بنده غزل: اگر آن طاير قدسي ز درم باز آيد. از اين دست غزلهاي به اصطلاح امروز "سياسي" در ديوان حافظ كم نيست و نبايد هم باشد، شاعري كه به احوال مردم و محيط پيرامونش بي اعتنا باشد، بعيد است كلامش دلنشين خلايق شود؛ محصول اين روزگار است در انتقاد از شيوه حكومت محمود و آرزوي بازگشت شاه شجاع و رساندن اين پيام از زبان مردم رنجديده و پشيمان شيراز به گوش او كه:
سخن اين است كه ما بي تو نمي خواهيم
بشنو اي پيك خبر گير و سخن بازرسان
و:
چه جورها كه كشيدند بلبلان از دي
به بوي آن كه دگر نوبهار بازآيد
كه ما دوتا ازاين غزلها را انتخاب كرده ايم تا با هم بخوانيم و تفسير كنيم.
اما به گمان من موثرترين غزلي كه حافظ درين روزگار گفته شايد اين غزل باشد كه: دو يار زيرك و از باده كهن دو مني. كه قرار است در همين جلسه بخوانيم.
دو جلسه پيش كه راجع به مبارزه حافظ با محتسب زمانه يعني اميرمبارز تحقيق مي كرديم با نيش زدنهاي رندانه حافظ و تعريضهاي جسورانه اش آشنا شديم. حالا كه مي خواهيم غزل " دو يار زيرك" را با همديگر بخوانيم و تفسير كنيم، خواهش مي كنم به حال و هواي غزل توجه كنيد تا ببينم شما هم مثل من احتمال مي دهيد كه اين غزل در عهد سلطه شاه محمود سروده شده باشد يا نه.
ببينيد، آدميزاده بخصوص اگر هنرمند و حساس باشد، در چه مواقعي به اصطلاح توي لاك خودش فرو مي رود و خود را زنداني خانه مي كند و كمتر توي كوچه و بازار ظاهر مي شود؟ وقتي كه اوضاع به مراد دلش نباشد و در هر قدمي كه از خانه بيرون نهند با منظره اي ناخوشايند مواجه گردد. اين را داشته باشيد. اين نكته را هم به خاطر آوريد كه حافظ با دو تن از شاهان فارس به حكم طبع و ذوق و سليقه اش سر مخالفت دارد، مخالفتي آشتي ناپذير، يكي اميرمبارزالدين است با سختگيريها و آدم كشيهايش به بهانه حفظ شريعت، و ديگري شاه محمود است و رجاله هاي بي سر و پايي كه به عنوان ياران و سردارانش به جان خلايق افتاده اند. با شاهان ديگر كم و بيش سر سازش دارد. اگر مديحه اي به نامشان نگفته باشد مخالفتي هم بروز نداده است. در مورد عهد مبارزي هم غزل" اگر چه باده فرحبخش و باد گلبيز است" را خوانديم و هم غزل " بود آيا كه در ميكده ها بگشايند"، و ملاحظه فرموديد كه طرز مبارزه رند شيرازي با امير تند خوي يزدي به چه شيوه است. در آن غزلها سخن از انزوا و خانه نشيني و از مردم بريدن نيست. اما اين غزل همچو مضموني را مي رساند. شاعر در پي آن است كه از حوادث شهر شاد و آبادي را به ويرانه غمزده اي تبديل كرده است، به خلوتكده انزوا پناه برد و از اين مردم ناسنجيده كار كناره گيرد كه بجاي شاه شجاع هنر پرور عروسك بي اختياري چون محمود را نشانده اند با سرداران خونخوار غارتگرش. شاعر جبري مذهب حيران بازي تقدير است كه چگونه كيفر خوشگذرانيهاي عهد شاه شجاع روح مردم را گرفتار فتنه و مصيبت و فقر و غارت كرده است. ديدن چمن خزان زده شيراز روح حساسش را مي آزارد، اما بدين واقعيت تاريخي هم اعتقاد دارد كه وضعي بدين آشفتگي و حكومتي بدين تجاوزگري قابل دوام نخواهد بود، اين بنايي است كه البته خلل خواهد كرد؛ كه صبر و ستم كشي مردم حدي دارد.
خوب، مقدمه چيني كافي است، حالا يكي از شما _ خانم! سركار_ اصل غزل را بخوانيد، و بقيه ذهنتان را آماده كنيد تا نكاتي را كه دريافته ايد بيان كنيد و من هم مثل ديگر دوستان استفاده كنم
دو يار زيرك و از باده كهن دو مني
فراغتي و كتابي و گوشه چمني