پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  • براي جوانه ها، ريشه ها، ارزشها و ستاره ها

     زنده یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی

    حكايت روزگار ما، روزگار سركردن زندگي در قعر چاهي است كه سالها پيش شايد به سبب خيره سري و غرور بيجا چالة كنده شده برايمان

    را با غفلتي  بدست چاه كنان محصول داخل سپرديم. و چه غفلت تبديل به عادت شده اي  كه اينان بي وقفه در پي كندن و عميق تر كندن گشتند. طبقات درست كردند و خود در هر مرحله اي طبقه اي را ملك طلق خويش نمودند.

    بيچاره جوانه اي كه از آن قعر سر برآورد. اين الف بچه را از همان بدو تولد با نقش تعصب آشنا مي نمودند. چه چاره در تاريكي مطلق اين چاه جز اين بر نمي تابد. و در اولين فرصت مناسب با انگ مالكيتي بر اين بچه  در پي دست يابي اش نسبت به رسيدن قدش به هر طبقه مي گشتند. طوري سانسور طبيعي را حاكم نمودند كه ديگر استفاده از واژه سانسوريا آزادي از محتوي خالي گشته بود. طوريكه انديشه محكوم به مرگ بود چه انديشه موقعي مي توانست علم شود كه متعلق به طبقه اي از طبقات اين چاه باشد و بس. مرگ انديشه مستقل محكوم به در كنج ماندن و مرگي طبيعي بود تا مبادا شناخته گردد و بلاي جان جا خوش كردگان شود.

    اين حكايت ماست.و اين سالهاي آخري نيز با پيشرفت و مقتضيات! زمانه طبقة جارچي صفت نيم در خارج و نيم در داخل نيز اضافه گشته كه از هر فرصتي براي آرايش اين چاه كوتاهي نمي ورزند. چه رويش جوانه و ريشه را بلاي وجود بلا خو كرده خويش مي دانند چه بيچارگان جز اين نديده و حس نكرده اند.

    چه سالها كه اين " كُت مار و موش" را در حد توان در صحنة خارجي به چاله اي گذرا نشانش دادند و چه بي امان به كندن داخلي آن پرداختند. اين فوق نيشينان با ديدي كاسبكارانه به صحنة گلوبال و مدرن آويزان گشته اند. بيا و تماشا كن. در پي تزيينات خلق الساعه اگر اين روز دستشان برسد از كندن چاه ديگر غافل نيز نمي مانند. چه روز بروز بر جمعيت باج گيرانشان افزوده گشته و ...

    چاره چيست؟ سنگ نهادن و پر كردن اين چاه. بيچاره مردم. و اين آينده نگران فوق نشين را جز ادامة همان زندگي انگلي چه درسي خواهد آمد؟

    يك راه بيش نيست. همين ريشه هاي به ظاهر ضعيف و در عمل در پي ريشة خويش، ارزشها را در مي يابند. همان ارزشهايي كه اين قوم چاه كن، با بازي اي شعار گونه، به نابودي آن مشغول بودند.  و همين جوانه هاي ريشه يافته بي تفاوت به حمايت هاي شعاري و امضايي چنان در هم مي تنند تا با يك ريشة قوي بناي اين چاه را در هم شكنند.

    مي زنيد مي بنديد سر به نيست مي كنيد

    كت مار و موش  تان،  با هر بزكي، ارزاني خودتان باد  چه  به روشني  آزادگي، بي ترس،  به برچيدن  آگاهانة آن پرداخته ايم.

    اين نوشته قسمتي است از مقالة " كرمان دل عالم است"، از كتاب " در آستين مرقع" اثر سعيدي سيرجاني.  براي اخگران اميد پرور كه مي خواهند آدميزاده اي آزاده باشند:

    ... شنيده بودم كه شهرك نقلي گوشه گيرمان، سيرجان، در ده دوازده سال اخير بكلي تغيير قيافه داده است و به قول سيرجانيها " سري توي سرها در آورده" و از چهار سو توسعه يافته و با هيكل آشفتة ورم كرده اش، در صفحات جنوبي كشور نداي " عليكم بالسواد الاعظم" درداده. شنيده بودم كه از بركت پايگاه نيروي دريايي و برنامة تجهيز بندرعباس و استخراج معادن سرچشمه، در اين واحة كم آب كويري قيمت بيابانهاي لخت خدا به متري صد تومان رسيده است و از بركات تراكم واردات، اغلب عشاير چادر نشين و چوپانهاي بيابان گردش مالك كاميونهاي غول پيكر شده اند و صاحب آلاف و الوفي البته توقع انگيز. شايعاتي از اين قبيل شنيده بودم و اكنون مي رفتم تا شنيده ها را به محك معاينه بسپارم، اما بوي گلم چنان مست كرد كه دامنم از دست برفت.

    امروز من با ياد گذشته ها گذشت. عرصة ذهنم جولانگاه هجوم يادها بود. صحنه هاي شاد و غمناك دوران كودكي از زير غبار متراكم چهل ساله سر كشيده بودند و خودنمايي مي كردند. براستي آشوب يادها تماشايي بود. هر ياد و خاطره اي از گوشه اي جان مي گرفت و به صحنة روشن ذهنم هجوم مي آورد و چنگ در دامن دلم مي زد و كشان كشانش مي برد. و دل بينواي من هنوز چند قدمي با ياد نوخاسته نرفته، گرفتار عشوة خاطرة ديگري مي شد. قايقي سكان شكسته و بادبادن گسسته در دل اقيانوسي طوفاني و موج خيز.

    صبح نتابيده هنوز آفتاب، بسيج طوافي كردم و زيارتي. پيش از آنكه ميزبانم بيدار شود، به نرمي شبروان خيال، لاي در خانه را گشودم، و آزاده تر از نسيم و مهتاب، قدم به يكي از خيابانهاي نوساز سيرجان نهادم. خيابان غريبه اي كه امثال و اقرانش در سالهاي اخير از هر سو دامن جمع و جور ولايت ما را گرفته اند و بي پروا از هر طرف مي كشندش. از قلمرو عمارات ناآشنا و ديوارهاي خاموش سنگ و سيماني گذشتم، و با شتاب گذشتم. آخر شوق زيارت دامن جانم را گرفته بود و به محدودة مركزي شهر مي كشاند، به حسينيه دم بازار و محلة " ميان قلعه". به كوچه پس كوچه هايي كه ديوارهاي درهم شكستة شكم داده اش خلايق را مي رماند و مرا به خود  مي خواند. خشت و گل اين كوچه هاي پيچ، درز و شكاف اين ديوارهاي سر به فلك رسانده، خاك نرمي كه فارغ از منت سيمان هنوز كف رهگذرها را پوشانده است، درهاي پاشنه اي چوبيني كه هنوز سرسختانه به پاسداري حريم خانه ها مشغولند و جاي خود را به درهاي آهني رنگين و بي قواره نسپرده اند، گل ميخهاي درشتي كه روي دماغة درها نشسته اند و كوبه هاي فرسوده اي كه با دهان گشاده و بي اعتنا به تهاجم نوآمدگان زمانه بر همة "اف اف" هاي روزگار خندة تمسخر مي پاشند، شده هاي پر گلمپك دشتي كه سالها ماموريت دفع چشم بد را به عهده داشته اند، سقفهاي ضربي كاهگل پوشي كه بار سنگين اندود ساليان را بر دوش فرسودة خود مي كشند، ساباط تاريكي كه تا نيم قرن پيش، شبانگاه بي چراغ از آن گذشتن آخرين " خان" امتحان مردانگي ما پسر بچه ها بود،... همه و همه با من سخن مي گويند. گاهي با لبخند خوشايند و گاهي با نگاه ملامت، و زماني با دهان از حيرت گشوده كه اين همان پسر بچة چهل سال پيش است كه اكنون برف پيري بر سرش نشسته و غبار سيري و ملالي چشمان جستجوگر شفافش را پوشانده.

    رفتم. و با همان شوقي كه مجنون بر در و ديوارهاي خانة متروك ليلي بوسه مي زد، با نگاه اشتياقم بوسة ديداري نثار كوي و برزن كردم.

    از دهنة بازار مسگرها گذشتم و بار ديگر ضربه هاي مداوم و يكنواخت چكش مسگران در گوش خيالم زنده شد. نغمة موزون دلنوازي كه لطف و نشاه آن را از بهترين اركستر سمفونيهاي جهان هم احساس نكرده ام. نگاهم به صحن شبستان مسجد افتاد و خاطرة شبهاي خوش احيا جان گرفت؛ شبهاي پر شكوه سراسر صفايي كه تا نزديك سحر زانو به زانوي پدر مي نشستم و با نغمة خوش آهنگ " الغوث الغوث" شب زنده داران، از چرت نشسته مي پريدم و همصداي جماعت دنباله اش را مي گرفتم و خلصنا من النار مي گفتم. گرمي شور و شوق در ذرات وجودم دواند، ياد سحرهاي سرد و سوزاني كه با كفشهاي بخيه نماي دهن گشوده از كوچه هاي برف پوش مي گذشتم و خود را به مسجد مي رساندم، تا در صف نخستين نماز بنشينم و از مصافحة با پيران شصت و هفتاد ساله كمبود كودكي را جبران كنم و خود را هم شان و هم سطح بزرگان جلوه دهم.

    در خم اولين كوچه، ياد " هاجر مريم" پيش آمد و دامن خيالم را گرفت و با مهارت ورزيده ترين خبرنگاران چهان به " سوم و سراغ" پرداخت. بله، هاجر مريم، همان پيرزن پر تحرك حرافي كه مادربزرگ خبرگزاريهاي امروزة جهان بود و در كسب و نشر خبرها دست هزاران رويتر را از پشت مي بست. وجودش ملازم تفكيك ناپذير هر مجلس عروسي و عزايي بود؛ و از هر مجلسي كه بازمي آمد، نه يك سينه كه صدها سينه خبر داشت، براي ضعيفه هاي پاشكسته اي كه به حكم تعصب شوهران جرات نداشتند پاي خود را از چارچوب در خانه بيرون گذارند و با وفاداري خاصي دل به توصية پدر سپرده بودند كه " زن با چادر عروسي به خانة شوهر مي رود و با كفن بيرون مي آيد".

    پلكها را بر هم مي نهم و بر سينة فرو رفته و شكم برآمدة ديوار بستان تكيه مي دهم تا دروازة ذهنم را بر هجوم خاطرات ببندم. اما آشوب يادها بلواي عام است و با شيوه هايي از اين قبيل آرامش پذير نيست. خواجه و هاجر مريم و اصغر مسگر و علي فراش، هر يك از گوشه اي سر برآورده اند و مرا به سوي خود مي خوانند، كانه حراجي بازار مهران.

    ناگهان عبور سگ ولگردي آن همه را عقب مي زند، و جمال حاجي را در پيش چشم خيالم مجسم مي كند. سرم را بالا مي گيرم و نگاهي به ساباط تنگ و تاريك جلو خانه اش مي اندازم، و به ياد روزي مي افتم كه زن حاجب بر سر و سينه اش مي زد كه شوهرش ديوانه شده است و زنهاي همسايه_ درحاليكه با چشمشان به علامت همدردي مي گريستند و با دندانهاي بر لب فشرده، خندة از دل برآمده را فرو مي خوردند_ به تسلي زن غمديده مشغول بودند، و از شكايت او توشة يك هفته حكايت مي اندوختند. كه حاجي، تاجر سرشناس ولايتمان، صبح همان روز با دستور تهية ناهاري مفصل، خانه را ترك كرده و بي بي و خدمة منزل را به تكاپوي پختن و سفره چيدن انداخته بود؛ و مقارن اذان ظهر با گروه مهمانانش وارد خانه شده؛ و بدرقه گر ميزبان و انبوه مدعوين، مشتي بچه هاي ولگرد كوچه و بازار، هو كنان و كف زنان. مهمانها در نخستين لحظات ورود چنان هجومي به سفرة رنگين حاجي برده و چنان هياهويي در صحن و ايوان به راه انداخته بودند كه مرد و زن محله را از خانه ها بيرون كشيده و در كوچة بن بست حاجي به تماشا كشانده بود و استماع نطق معني دار پيرمرد، كه: " بله، وفا و صفاي اين سگهاي ولگرد كوچه و بازار از اعيان و اشراف ولايت بيشتر است، من كه عمري براي آنها سفره چيده و مهماني داده ام، چرا براي اينها ندهم".

    در عالم خيال گرم بازسازي قيافة حاجي ام كه سردر بلند خانة خواجه راهم را مي بندد و دامن خيالم را مي گيرد و صد قدمي آ ن سوتر به " ميدان دهنة بازار"  پرتابم مي كند. همان جايي كه خواجة شيرين كار مردم شناس، با شكم برآمده و  هيكل درشت و چشمان ورقلمبيدة خود، هر صبح بساطش را دو متري جلوتر از سكوي دكان مي چيد و فرياد سبوح قدوسش در فضاي ميدان مي پيچيد و قبل از هر كاري به سراغ خمره اي مي رفت كه روي چارپايه اي كنار ستون دكانش  گذاشته بود. سطلي آب توي خمره سرازير مي كرد و با دامن قبا يا گوشة پيراهنش غبار از پنجة برنجين پر خط و خال بالاي خمره مي زدود: همان پنجة برنجيني كه با لتة سبز علم وارش ضامن توفيقات خواجه بود و پشتوانة دعويها و مغلوب كنندة مدعيانش، و شاهد حي حاضري براي تاييد خط درشتي كه با قطعة زغالي بر پيشاني گچ كاري دكانش جلوه گريها داشت:" شركت با حرضت ابلفرض".

    به ياد روزي  مي افتم كه به حكم طبيعت بلفضول كودكي و غرور حاصل از ورود به كلاس دوم ابتدايي، به خواجه اعتراض كردم كه " حرضت" را غلط نوشته اند و " حضرت" درست است؛ و خواجه با قطع ذكر دايمي سبوح قدوسش، چنان فريادي بر سرم كشيد كه بند دلم پاره شد؛ و به دنبال فرياد رعدآسايش رگبار ملامت باريدن گرفت، در شكايت از خرابي روزگار و بي شرمي بچه ها، و تمثيبل چغوكهاي فضول امسالي كه مي خواهد ياد چغوكهاي پارسالي بدهند؛ و اعلام اين واقغيت كه اصلا اين مدرسه ها دين و ايمان بچه ها را مي دزدند؛ و سرانجام طرح اين سوال ستيزه جويانة بي جوابي كه " يعني تو روپريدة نيم وجبي بهتر مي فهمي يا ميرزامم باقري كه چارتا سري توتون و هفدرم قند روسي و دو مثقال چاي لمسه از من گرفته و اينها را نوشته؟".

    آري منظرة خشم و خروش خواجه پيش چشمم جان مي گيرد و در پي آن، منظره هاي تاريكي از بهت و سكوت و سپس با قلب ورم كرده از بغض در سينه شكسته، در پناه پدر خزيدن و از او به داوري ياري خواستن، و براي نخستين بار با داستان شياد دهكده و نقش مار و اسم مار آشنا شدن؛ و عمري نقش مار ديدن و خون خوردن و خاموشي گزيدن.

    صداي خستة پدر بار ديگر در گوشم مي پيچد كه اگر رفتي و درستش را نوشتي عاقت مي كنم، و توضيح بعديش كه اين را براي غارت روستاييان بدبخت نوشته است و تو اگر سر سوزني كمكش كني شريك گناهي، و سرانجام لحن قاطع و عبارت ناتمامش كه: با فريب و تزوير اگر مردي بجنگ و اگر...

    مي كوشم خاطرة مزاحم خواجه را از صفحة ذهن بيرون كنم، اما مهمان ناخوانده به سماجت كينة شتري چسبيده است و اهل رفتن نيست. آري خمرة آب و پنجة شفابخش و علم سبز و از اينها بالاتر " شركت با حرضت ابل فرض" و معجزات اين مجموعة هماهنگ، رسوبش در خاطرات كودكيم بيش از حد گذاشتن و گذشتن است.

    به ياد حيله هاي تكراري خواجه باز جان مي گيرد و ابتكاراتش در شكار ايلات و عشاير به قصد خريد رو به شهر آورده. از مردم شهري كسي به حريم مغازه اش نزديك نمي شد. بسياري از گوشة ميدان راه خود را كج مي كردند تا مجبور نشوند به سلامهاي رسا و رايگانش پاسخ گويند. جماعتي هم زير لب ناسزايي نثار سبوح قدوس مرد نازنين مي كردند. اما وضع ايلياتيان غير از اين بود. خواجه مشتري خودش را مي شناخت. به محض اينكه چشمش به افرادي از عشاير به بازار آمده مي افتاد؛ با گوشة قبا و دامن پيراهن شروع مي كرد به برق انداختن پنجة برنجي، همراه با شعارهايي در زمينة نان حلال و لعن مردم آزار، و اعلام موضعي در مقولة شركت با ابلفرض و اشاراتي به شفا بخشي آب سقاخانة حرضتي و معجزات جام تبرك و پنجة مبارك، به انضمام لعنتهاي غليظ و شديدي بر پدر و مادر و جد و آباي هر چه منكر و شكاك است، از مغرب عالم گرفته تا مشرق عالم.

    اگر وسايل بدان جذابي و شعارهايي بدين دلنشيني در دل بعض ايلياتيان بندرت ناموثر مي افتاد، پردة دوم بازي شروع مي شد؛ و تماشايي داشت، منظرة از دكان برآمدن خواجه و راه بر روستاييان بستن و كوله بار از دوش خستة آنان برگرفتن و به مهارت چوپاني كه گوسفندان را به آغل مي راند؛ جماعت را به پاچال دكان كشيدن و جرعة آب تبركي در جام شفا بخش به لبان تشنة هر يك رساندن؛ و مشت انجير و خرمايي در كفة ترازو و پيششان گذاشتن، و بار ديگر مشتريان مردد مارگزيده را به ياد شريك قوي پنجه و تيغ برانش افكندن و شايبة هر ترديدي را از لوح سادة ضمير كوه نشينان شستن، و در يك چشم بر هم زدن خيك روغن را در خمرة كنار دستش سرازير كردن و كيسة كشك را در بشكة كشكي تكاندن، و تودة كرك را لاي انبوه كركها جا دادن، و با سرعت برق و باد وزنه هاي در كفة ترازو نهاده را پخش و پلا كردن؛ و لحظه اي بعد در پاسخ اعتراض ايلياتي حيرت زده كه مثلا " روغنهايم شش من بود، چطور مي گويي چهار من كم چارك است"، پردة سوم نمايش را آغاز كردن و ابتدا با لحن نصيحت آميز پدرانه اي به اقناع طرف پرداختن كه " اي كاكا، اين دكان مال من نيست كه بخواهم حق و ناحقي بكنم، اين دكان مال خود حرضته، اگر سواد نداري اين بالا را بخواني چشمهات كه كور نيست، بابا قوري كه نياورده، پنجه و علمش را كه داري مي بيني"؛ و مرادف اين خطابة غرا، به كنار خمرة آب و پنجة برنجين رفتن و دستي بر پنجه ماليدن و بر صورت خود كشيدن، و با عبارت " جانم به فدايت يا ابلفرض لل عباس" ماجرا را خاتمه يافتن پنداشتن؛ و ما بچه هاي روي ميدان را باتفاق كسبة دور و بر به انتظار پردة چهارم نمايشنامه گذاشتن. پرده اي كه اجرايش بندرت اتفاق مي افتاد، حداكثر هفته اي دو سه بار، و آن هم منحصر به مواردي بود كه ايلياتي سست اعتقادي در برابر عمل پايان گرفته  خيره سري كند و با نگاه حسرتي به روغنهاي در خمره ريخته و كشكهاي در بشكه سرازير شده،به تحاشي برآيد كه " من خودم با همين دو تا دست چلاق شدة خودم روغنها را كشيده بودم، شش من هم يك چاركي چربترك بود، چطور مي گويي چارمن كم چاركه، اصلا چرا خيم روغن را به اين جلدي توي خمره روغنت ريختي؟ چرا نگذاشتي من درست سنگها را بشمارم؟" در پاسخ معترضاني از اين قبيل صحنة چهارم شروع مي شد. خواجه بار ديگر از پاچال دكانش بيرون مي آمد، برابر خمرة آب مي ايستاد، دو تا دستش را تا محاذي گوشهايش بالا مي برد، و دو پرده اي صدا را بالاتر مي گرفت كه " لامسبا، به اين دست بريدة حرضت روعنهات چارمن كم چارك بود، نه يك مثقال كم نه يك مثقال زياد"، و با اداي اين سوگند، از گوشة چشم نگاهي به چهرة مدعي مي افكند، اگر از خطوط قيافة آفتاب سوختة ايلياتي علايم رفع ترديد به چشمش مي خورد، صدايش را كمي فروتر مي گرفت و شروع مي كرد به نصيحت كردن و ضمن اشاره به شريعة فرات و مشك آب، فصل مشبعي پرداختن در معصيت سوظن به برادر مسلمان، و شرخ مبسوطي دادن از عذابهاي گوناگوني كه در قعر جهنم به انتظار منكران نشسته است. اما اگر خطوط قيافة مرد مدعي به همان حالت انكار باقي مانده بود، صدايش را دو پرده بالاتر مي گرفت و به سوگند غليظ دوم متوسل مي شد كه " همين علم حرضت بزند به كمر هر چه دروغگوي مال مرده خواره. همين سقا خونة حرضت بزند به كمر هر كه بخواهد يك شاهي باب الخلاف بكند، همين..."

    و " همين" ها تا آنجا ادامه مي يافت كه ايلياتي منكر به راه آيد و تسليم شود و قبول كند كه سنگ و ترازوي بياباني اصلا قابل اعتماد نيست، چه بسا كه وقت وزن كردن روغنها بسم الله نگفته و جن كافري كنار خيك روغن توي كفة ترازو  نشسته، چه بسا وقت دوشيدن گوسفندها سهم خواجة خضر را كنار نگذاشته و بركت از مالش رفته؛ چه بسا نذر و نيازهايش را سر وقت نداده و خدا قهرش گرفته، و هزاران " چه بساي" ديگر كه هر دانه اش بس است براي قبيله اي.

    پشتم را از ديوار مقابل خانة خواجه برمي دارم و چشمانم را مي مالم و نگاهي به سردربلند رو به ويراني گذاشتة خانه مي افكنم، و مي كوشم سري به "ياد" ديگر همسايگان بزنم؛ اما قيافة ديدني خواجه در آخرين پردة نمايش بار ديگر برابر چشم خيالم خودنمايي مي كند، و به مصداق خليل من هم بتهاي آزري بشكست، صورتهاي مزاحم و كمرنگ را از صحنه محو مي سازد، و خود به ميدانداري مي پردازد:

    پردة آخري مخصوص مواردي است كه مدعي سرسخت است و حاضر نيست يقين خود را به شك تسليم كند. نه نصيحتها و موعظه ها در دل سنگش اثر كرده است و نه تهديدها بر جان سختي كشيده اش كارگر افتاده و نه اعتقادي به قسمهاي بدان غلاظ و شدادي  نشان داده، و احتمالا در اوج خشم و خروش حربه اي به دست حريف داده است كه:" مرد حسابي! كشك و روغن من چه ربطي به دست بريدة حرضت دارد"، و با اداي اين عبارت كفر آميز، احساسات لطيف عقيدتي خواجه را چنان جريحه دار كرده كه ديگر، شريك حرضت و خادم سقاخانه، در بند كمي و زيادي روغن نيست، پاي دفاع از عقيده به ميان آمده است و جهاد با كفار. و خواجة ما حاضر است همة سيرجان را كه سهل است، همة كاينات را به آب و آتش بسپارد و از مقدسات مذهبش به دفاع برخيزد. مگر مي شود فلان دهري سگ بابي هرهري مصب سني عمري منكر رابطة كشك و روغن با علم و پنجة حرضتي بشود و آدم طاقت بياورد؟ دين و ايمان كجا رفته؟ غيرت مسلماني چه شده؟ اينجاست كه يكباره گريم عوض مي شود، لحن سكنجبين مآب خواجه خاصيت اسيد سولفوريك پيدا مي كند؛ صدايش اوج مي گيرد، نعره هايش فضاي ميدان را پر مي كند، دستان پشم آلودش را بالا مي برد و بشدت بر طبل شكم برآمدة خود مي كوبد؛ با يك تكان سر، زلفان بلندش را بر پيشاني مي پاشد، پوست سفيد صورتش رنگ گل انار مي گيرد، ذرات كف بر گوشة لبانش مي نشيند و از چشمان خون گرفته اش شعله هاي آتش برمي خيزد؛ و در اوج غرور عقيدتي كايناب را به ياري مي خواهد كه " هاي مسلمانها، دينتان كجا رفته، ايمانتان چه شده، اين مردكة ايلياتي... ناشور، دارد به پير و پيغمبرتان فحش مي دهد و شما پوست كلفتها از جايتان تكان نمي خوريد، مردكة ايلياتي از سگ نجس تر، تو از روز پنجاه هزار سال نمي ترسي، از آتش جهنم نمي ترسي، تو دست بريدة حرضت را قبول نداري، هرهري مذهب شده اي". احكام تكفير و ارتداد مثل ريگ روان از دهان خواجه سرازير مي گردد و با هر عبارتي ضربه اي روي شكم خود فرو مي آورد و اين صحنه تا غش كردن و افتادن جناب خواجه و وحشت و فرار ايلياتيها ادامه مي يابد.

    مي كوشم تصوير در غبار سالها گم شدة صحنه هاي بعدي را به خاطر آورم، اما از افق ذهنم چهرة درهم شكستة رنجوري طلوع مي كند، با برق نگاهي از لاي ابروان انبوه و لبخند تلخي بر لبان خشكيده، چپقش را بر لبة سكوي دكان مي تكاند و زير لب مي نالد كه " عجب صبري خدا دارد".

    با تجسم قيافة غمگين پدر، تكاني مي خورم. انبوه يادها را از صحنة ذهن مي رانم و به راه خود ادامه مي دهم تا در خم كوچه بپيچم و به بن بست آشنايي وارد شوم كه كودكي بر بادرفته و جواني گمشدة من با هر ذرة خشت و گلش آميخته است. مي روم تا قطعات پراكندة روزگار نشاط و بي خبري را از در و ديوار درهم شكسته برچينم و برهم نهم و تصوير تازه اي بسازم از پسر بچة پرشوري كه سر پر فتنه اش به دنيي و عقبي فرو نمي آمد؛ كودك خيره سري كه هوس پنجه افكندن با بزرگان بر همة وجودش مستولي بود؛ اهل خطر كردن بود و با همان حلاوتي به استقبال مرگ مي رفت كه " ملا علي" به سراغ سفرة عزا. مي روم تا دل گمشده را در شكاف رخنه هاي ديوارش جستجو كنم.

    عبور ناگهاني پيرمرد كشيده قامت مطنطن رفتاري يكباره جانم را دستخوش هجوم يادها مي كند...

    به ياد حاجي ميرزا مي افتم و بدرقة سرد مردم خوش استقبال ولايت از او، كه روزگاري با عبارات مترادق و صداي جانانه اش، نه تنها بر كران تا كران ولايت، كه بر دل و جان مردم حكومت مي كرد. نبوغ عجيبي داشت اين غريبة جهانديدة در كنج سيرجان خزيده، با يك مجلس گرم و گيرا، بساط محلي ها را برهم زد و به ناز نازنينان خاتمه داد و خود نه فقط ملاي خاتم، كه حاكم مطلق ولايت شد. لعنت خدا بر كيد شيطان كه راه عقل آدميزادة جنبي را زد تا از حريم خانة او گذر كند و ساية ناپاكش بر ديوار زير زمين افتد و انگورهاي به نيت سركه در خمره ريخته اش را تبديل به شراب نمايد، و محتسب مزاجان بي حكم و فرمان ولايت را به دلالت پسر ناخلف به نهانخانة اسرارش رهنمون گردد، و شهري را آشفته و خلقي را متحير سازد، و داغ ناسپاسي بر جبين بخت ما سيرجاني ها نهد.

    ياد او تصوير معصوم فاتلو را بر صفحة خاطراتم مي نشاند؛ فاتلوي نه ساله، دختر همسايه و هم سن و سال خودمان كه تا دو سال پيش توي كوچه با هم خاكبازي مي كرديم و بر سر و كلة هم مي پريديم، و با رسيدن به حوالي بلوغ ناگهان ما پسر بچه هاي محله با او نامحرم شديم و او محكوم به خانه نشيني. همان فاتلويي كه چهار سال پيش هوس كرد به تقليد ما پسر بچه ها قلم بر دست گيرد و روي كاغذ خط بكشد، و به مجازات اين سنت شكني، ملا خديجه چهار انگشت دست راستش را لاي قيد صحافي گذاشت و پيچاند و پيچاند تا فرياد دخترك به آسمان رسيد و شدت درد بيهوشش كرد، و به پاداش آن گناه عمري از دو انگشت دست راست محروم ماند.

    اين فاتلوي نگون بخت اصلا گناهكار به دنيا آمده بود، گليم بختش را بافندگان كارگاه ازل سياه بافته بودند. در پنج سالگي با پسر بچه ها گرگم به هوا بازي كرد و داغ گناه بر پيشانيش نشست، در شش سالگي هوس مشق نوشتن و خط آموختن به سرش زد تا در فرصت مناسب براي " فاسق هاي فلان فلان شده اش" نامة عشق و عاشقي بنويسد،  در نه سالگي كل فاطمه سلاخ ها با چشم خودش ديده بود كه " اين پلپتك زدة قطامة روسياه شده" سرش را از لاي دو لنگة در خانه بيرون آورده و با حسينو حاج نقي " چه بگو و بخندي راه انداخته كه نگو و نپرس"؛ و شهادت كل فاطمه شهادت فلان بقال و قناد نبود كه نيازي به تحقيق داشته باشد. زن از مريدان پر و پا قرص حاج ميرزا بود و البته مقبول الشهاده.

    فشار قبر بر وجود مرحوم حاجي سبك تر شود، كه جوانمرديش مايه بخش نجات طفلك معصوم شد؛ و به مقتضاي بزرگواري خويش قدم پيش نهاد و با صيغة مختصري ساية رافت خود را بر فرق دخترك افكند، و او را از شعلة غضب پدر و تپانچه هاي مادر و لغز لطيفه هاي همسايگان رهانيد و به حرمسراي خود برد؛ و ... سرانجام به حكم اعتقاد _ البته صادقانه اي_ كه به حيثيت و آزادي زن داشت، يك دو سالي بعد رهايش كرد تا در پي سرنوشت طلايي خويش رود.

    دريغا كه دخترك ذاتا گناهكار بود و طبعا منحرف. زحمات مرد خدا را به هدر داد و به تلافي همين حق ناشناسي يك سال بعد در شقوي بندرعباس به مكافاتش رسيد. اين بار دست انتقام از آستين رانندة مستي بيرون آمده بود، آنهم با چاقوي ضامنداري كه يك ضربه اش براي از پا درآوردن گاو نري كافي است تا چه رسد به چهار ضربة پياپي، آنهم درست در ناحية سينه و در وسط قلب البته گنه كار فاتلوي لاغر اندام ما.  

    ياد فاتلو لرزشي بر وجود و رعشه اي در قديمهايم افكنده است، كه در كمركش كوچه صداي حزين نوحه اي از پشت در بسته اي به گوشم مي رسد. مردي مي خواند و گرم و سوزناك مي خواند. صدايش شباهت عجيبي به صداي خاله رحمت دارد. زن مهرباني كه خالة همة بچه هاي كوچه بود و غمخوار همة زنهاي همسايه. شبها تا صبح پشت چرخو مي نشست و با همين آهنگ حزين، توده هاي پنبه را به كلاف ريسمان تبديل مي كرد، تا لقمة ناني بدست آرد، و نيمة پيشين روز را به كمك همسايه ها مي رفت، تا با كاسة آشي و پيالة آبگوشتي نان از چرخو حاصل شده را بخيساند و در حلق دوقلوهاي بي پدر مادر مانده اش فرو كند؛ و عصرها مادر كور و فرتوتش را در كرياس جلو خانه مي نشاند تا دل پيرزن از همصحبتي با همسايه ها بگشايد، و خودش هم ضمن ورچيدن روار، قربان صدقة ما بچها هاي محله مي رفت.

    خاله رحمت دو سالي پيش از تولد من صيغة حاجي نقي تاجر لاري شده بود، كه با مال التجاره اش به سيرجان آمده و پيرانه سر به فكر ثوابي افتاده و خاله رحمت را صيغه كرده و با كاشتن دو پسر بچة كاكل زري، بي خبر به ولايتش برگشته و خاله رحمت را به جوانمردي همسايگاني سپرده بود كه بسختي از عهدة معاش مختصر خود بر مي آمدند.

    قصة تكراري جانسوزي كه در هر محلة ولايت ده تا و بيست تا نمونه اش به ياد من فراموشكار مانده است. اما خاطرة دوقلوهاي خاله رحمت مجالي به جان گرفتن آن نمونه ها نمي دهد، كه حسن و حسين با يكي دو سالي پيش و پس، از هم سن و سالهاي من بودند و از اين مهمتر از همبازيها و هم مكتبي هاي من.

    ياد روزگار مكتب، يك باره از جايم مي كند و بر سرعت قدمهاي مشتاقم مي افزايد، تا يك كوچه بالاتر به سراغ خانه ملا خديجه بروم. خانه اي كه از در و ديوارش، و از همه بالاتر از " كت مار و موش" و زير زمين تاريكش خاطره ها دارم. خاطره هايي كه لگد كوب چهل سال حوادث از محو كردنشان عاجز بوده است.

    كوچه اي را كه در سالهاي كودكي من طولش از صحراي محشر بيشتر بود و خطراتش از پل صراط افزونتر، كوچه اي را كه چهل و چند سال پيش يك نيمه روز تمام طولش را مي پيمودم و به انتهايش نمي رسيدم، يعني نمي خواستم برسم و در هر قدمي مي نشستم و با هستة خرما روي زمين " شش خانة آتشي" مي كشيدم و با هر سنگريزه اي به بازي مي پرداختم تا ديرتر برسم. كوچه اي كه در هر قدمش آرزو مي كردم اي كاش ديواري بتنبد و روي سرم بريزد، يا قوم و خويشي پيدا شود تا به بهانة او آن روز را به خانه برگردم و از مكتب معاف باشم؛ كوچه اي بدين درازي را امروز صبح با چند قدم پيمودم و آنهم با چه شوق و التهابي؛ و همة آرزويم اين كه بناي مكتب خانه را دست نوسازيها درهم نكوفته باشد، و اگر هم دخل و تصرفي در آن كرده اند لااقل " كت مار و موش" ملا خديجه باقي باشد، تا بار ديگر به اين كارگاه وحشت نگاهي بيندازم.

     

    رسيدم. در خانه همان در چهل پنجاه سال پيش بود؛ و تودة خاك و خاكروبه اي كه پاي چارچوب در، از وزش بادها به امان آمده بود و قفل زنگ زدة درازي كه از چفت آويزان بود، نمودار اينكه خانه متروكه است و كسي در آن زندگي نمي كند. براي نخستين بار در عمرم دريغ خوردم كه اي كاش با فنون كليداندازي آشنا بودم و مي توانستم قفل را بگشايم و قدم بدين سراچة خاطرات نهم.

    پشت اين در بسته چنان حسرتي در اعماق جانم ريشه افكنده بود كه بعيد مي دانم هيچ كودكي در مقابل جعبة دربستة شيريني و هيچ مومني در هواي وصال حور و غلمان و هيچ گربه اي در مقابل سبد آويزان گوشت بدان حسرت مبتلا شده باشد.

    چكنم؟ در فرسوده را با تكاني بشكنم و وارد شوم؟ اگر گرفتندم و پرسيدند در اين هواي تاريك و روشن بامدادي چه كارت با خانة مردم، چه جوابي بدهم؟ اگر كشان كشانم به كميته بردند و به دست برادراني سپردند كه غالبا از روستاها آمده اند و احدي از ساكنان حتي سرشناس ولايت را هم نمي شناسند، تا چه رسد به من گريزپاي چل سال در اين حوالي نبودة گمنام را؛ تكليفم چيست؟ اگر به تصور اينكه پول و پله اي دارم قيمت گناهم را صد هزار توماني تقويم كردند و بين قبولي شلاق و تسليم پول مخيرم گذاشتند، حالم چگونه خواهد بود؟

    به ياد سگهاي بازار ولايت افتادم كه سر چارسو، جلو دكان قصابي، سرشان را روي دستهاي درازشدة خود مي گذاشتند و نگاه حسرتشان را به لاشه هاي آويزان گوسفندهاي محلي مي دوختند. براي نخستين بار تلخي اشتياق را در مذاق جانم احساس كردم.

    سرخورده و نوميد در بسيج گذشتن بودم كه صداي تك سرفه اي از دالان خانة مجاور برخاست و به دنبال آن صداي نالة شب بند در خانه، و از لاي در ريش حنابستة پيرمردي ظاهر شد و به  دنبال آن قيافة درهم چروكيده و پيراهن چركين بلندش. صداي سلام پيرمرد مرا متوجه غفلتم كرد. غفلتي كه محصول سالها اقامت در شهر نا آشناشناس بي صفاي تهران است. شهري كه همساية ديوار به ديوارت را نمي شناسي، و اگر در كوچة مشتركتان بدو برخوردي " مثل دست خر" از او مي گذري بي هيچ سلام و عليكي. به شتاب و شرمندگي سلام پيرمرد را جواب مي گويم و سر فرو مي افكنم تا بگذرم كه اين بار صدايش به پرسش مي آيد كه آيا در جستجوي خانة كسي هستم. در تلاش پرداختن جوابي هستم و ساختن بهانه اي، كه در چشمان كنجكاو مرد برق آشنايي و بارقة فراستي جهيدن مي گيرد. نگاهش را خيره تر به چهره ام مي دوزد و لبان از تعجب گشوده اش به حركت مي آيد كه " به به! چشم ما روشن، شما كجا اينجا كجا؟ خدا بيامرزد مرحوم آميرزا محمد علي را، خدا بيامرزد بي بي سكينه را"؛ و به دنبال آن، تعارف بي تكلف و اصرار آميزش كه " بفرماييد، قدم بر چشم، اگر چه كلبة ما لايق شما نيست". و من شرمنده از كندذهنيهاي معهود، گرم كلنجار با حافظه ام كه همت  كند و بيش از اين خجالتم ندهد و نام و نشان هم ولايتي پر محبت را به يادم آرد. و حافظة به كندي گراييدة انباشته از ترهات همچنان در كار سرسختي و انكار، كه صداي نجات بخش پيرمرد به دادم مي رسد:

    _ نكند مرا نشناخته ايد؟ عيبي ندارد، مرده شور اين سال و زمانه را ببرد كه آدم را پير مي كند، از شكل و قيافه مي اندازد، شما هم گناهي نداريد، سي چهل سال است كه به اين طرفها نيامده ايد، حق داريد دايي عباس را نشناسيد، دايي عباس ملا خديجه را.

    شنيدن اسم  دايي عباس اثر معجز آسايي دارد، لامپ پانصد شمعي است كه ناگهان در پستوي تاريك و بهم ريختة سمساري روشن شود. بله، اين دايي عباس پسر بزرگ و سرو بالاي ملا خديجه است كه اينك بازوي مرا گرفته و بطرف دالان خانه اش مي كشاند، با همان سختي و اصراري كه چهل و چند سال پيش به فرمان مادرش بازوي مرا مي گرفت و تا نزديكي كت مار و موش مي برد و به اشك روان و فريادهاي بي امانم وقعي نمي گذاشت.

    با حالت تسليم و رضايي كه در خود احساس مي كردم دريافتم كه گذشت سالها تفاوتي در نسبتها و روابط ايجاد نكرده است.

    صداي دايي عباس در دالان خانه رساتر و " بسم الله، بفرماييد" هايش بلندتر شد تا " عورتينه ها" فرصتي داشته باشند و خود را از برخورد نگاه نامحرم در پشت دري و پناه ديواري دور نگه دارند. 

    دايي عباس در گوشه اي از حياط بزرگ مادريش ديواري كشيده و دو سه اطاقكي پي افكنده و سرپناهي براي اهل و عيالش ترتيب داده، و بقية خانه را ول كرده است تا دعواي ناگزير ورثه تمام شود و حكم افراز صادر گردد. اين كشمكش سي چهل ساله، گرچه مكتب خانة دوران كودكي مرا به ويرانة متروكي مبدل ساخته، اما ساختمان قديمي اش را هنوز برجا نگه داشته است و به روايت زن دايي عباس_ كه خود را در چادر پيچانده و مشغول چاي ريختن است_ اكنون چند سال است كه " از ما بهترون" در آنجا لانه كرده اند و احدي جرات ندارد از غروب آفتاب به بعد پايش را آن ور ديوار بگذارد. مي خندم كه:

    _ بفرماييد از ما بهترون خانة ملاخديجه را مصادره كرده اند و تويش بساط عيش و  نوش راه انداخته اند.

    و زن دايي عباس كه بخلاف مردان روزگار ما با كلمة مصادره آشنايي ندارد با لحن جدي مي گويد:

    _ اختيار دارد آقا، مصالحة گور مرگمان را كرده ايم، خودشان آمده اند و جا خوش كرده اند، تو اين دور و زمانه هم كه نه دعا نويس قابلي پيدا مي شود و نه جن گير واردي كه بيايد و اين مهمانهاي ناخوانده را بيرون كند؛ خدا بيامرز ملا جعفر رمال هم كه سي سالي است عمرش را داده به شما.

    به تسليت زن دايي عباس مي پردازم كه:

    _ غصه نخور، بي بي! اگر ملا جعفر خدابيامرز عمر نداشته اش را به ديگران بذل و بخشش كرده، قول مي دهم تا همين دو سه سال ديگر دست كم ده تا بهنر و بالاتر از ملا جعفر توي همين محله تحويلتان بدهم كه ملا جعفر انگشت كاچيلوي هيچ كدامشان هم نشود. 

    و بي بي با عبارت اشتياق آميز " خدا از زبانتان بشنود" به شرح تمهيدات بي اثر ماندة متنوعي مي پردازد كه به دستور اين و آن براي دربدر كردن جنهاي مزاحم و ظاهرا بي خانمان بكار برده است و :

    _ همه اش هم بي فايده، تا امروز صد تا كلة سير بيشتر خريده ام و تو ايوان خانه آويزان كرده ام، مثل اينكه جنهاي اين دوره و روزگار از بوي سير هم ديگر وحشتي ندارند، كله هاي سير يك روز دو روز هست و بعدش آب مي شود مي رود به زمين، دود مي شود و مي رود به هوا.

    و به عنوان نفس تازه كردني يك " خفقان بگير" جانانه اي هم نثار دخترش مي كند كه از اطاق مجاور با لحن بي ادبانه اي به انكار مادر برخاسته است كه:

    _ باز هم ننه هور و ماهور گفتي، يعني اين جنها اينقدر خرند كه خانه هاي درندشت آهن و سيماني را بگذارند و بيايند توي اين خراب شده خانه بكنند.

    بحث دربارة سليقة جنها در حال تبديل به مشاجرة ميان دختر و مادر است كه دايي عباس با عبارت " خوب، چطور شد از اين طرفها؟" به تحقيق دربارة ولگردي من مي پردازد؛ و من هم بي هيچ شرم و پرده پوشي اعتراف مي كنم كه هواي گذشته به سرم زده است و شوق ديدن مكتبخانه عنان كشانم بدين محله آورده، مي خواهم با در و ديوارش تجديد عهدي كنم و ... پرت و پلاهايي از اين قبيل.

    دايي عباس كه متوجه منظورم نشده، تعجب كنان مي پرسد:

    _ دلتان براي مكتبخانه تنگ شده؟ الحمدلله درين دو سه ساله همين دور و برمان چند تا مكتب درست و حسابي باز شده، دو ساعت ديگر بچه ها راه مي افتند و به مكتب مي روند، مي برمتان هر كدامشان را كه دلتان خواست ببينيد.

    لحظاتي وقت و مبالغي كلمه به هدر مي رود تا دايي عباس دريابد كه منظورم تجديد خاطره اي است با مكتب قديمي خودمان، با در و ديوار درهم شكستة خانة ملا خديجه؛ وگرنه بحمدالله در تهران هم مكتبخانه ها دوباره داير شده است و تخته شلاقها و چوب و فلكها بكار افتاده، و لزومي ندارد آدميزادة بلفضولي براي ديدن يك مكتبخانه هزار و چند صد كيلومتر راه طي كند و دست كم چهار بار در فرودگاه تهران و جادة بين كرمان و سيرجان جيب و بغلش را بگردند و حتي كف پا و خشتك شلوارش را؛ و در هر قدمي مجبور به اراية ورقة هويت باشد.

    دايي عباس ضمن عذرخواهي از اينكه پشت در خانه را خاكريز كرده اند و باز كردنش كلي وقت مي گيرد، نردباني را بر لب ديوار نوساختة مشترك تكيه مي دهد و من با صعود از چهار پله اش بر لب ديوار مي نشينم و از آن طرف با يك جهش روي تل خاكي مي پرم كه به ارتفاع يك گز در پشت ديوار انباشته اند. نگاهي به ساختمان اصلي خانه مي اندازم كه با همة فرسودگيها برپا مانده است و قبل از هر چيز دهانة تاريك زيرزميني را مي بينم كه با كت مار و موش وحشت انگيزش _ مثل چهل و چند سال پيش آمادة بلعيدن كودكان خطاكار است.

    با شوق كودكانه اي كه در ضميرم جان گرفته، به سراغ اطاق سه دره اي مي روم، كه روزگاري جهنم سراسر عذاب كودكان محله بود، و از حقارت و تنگي فضايي كه سالها پيش مكتبخانة ما بود و به وسعت دنيا، غرق حيرت مي شوم كه گذشت زمانه چه دخل و تصرفها در مقياسهاي آدميزادگان دارد. اين گذشت روزگار است كه سه درة ملاخديجة را بدين پايه از كوچكي و تنگي رسانده است. سه دره اي كه چهل و چند سال پيش تنها مقياس ذهن خردسال من بود براي تصور صحراي بيكران محشر و صداي زمزمة ده دوازده كودك همدرسم نموداري از آشوب روز قيامت، اينك تبديل به باريكة محقر بي قواره اي شده است، دو متر در چار متر؛ و طاقچة بالاي بخاريش را_ كه براي گذاشتن عمه جزوم در آنجا بايستي همه روزه منت كش همدرسان كشيده قامت باشم_ تا آنجا فرود آورده كه مي توانم براحتي بر لبه اش بجاي صندلي بنشينم، و در مسان سكوت دايي عباس و پسر شانزده ساله اش نگاهي به درهاي تاب خورده و ديوارهاي اندودناشده بيفكنم و در عالم خيال، ملا خديجه را روي تشكچة صدر مجلس بنشانم و يك دسته تركة انار كوتاه و بلند و باريك و كلفت زير مسندش بگذارم، و آب غليانش را از طشت سر چاه تازه كنم و سري غليان آتش گذاشته را دو دستي بردارم و با ترس و لرز بسيار، در مقابلش نهم، تا كركر آشناي غليان را با زمزمة زير و بم بچه هايي كه مشغول روان كردن سبق خويشند، درهم آميزد و عطر تنباكو فضا را تازه كند.

    اين صحنه سازيها به سرعت برق انجام مي گيرد. اما همة اشكال كار تجسم قيافة ملا خديجه است؛ كه، از سيماي ملا دو تصوير جاندار و متناقض در بايگاني ضميرم جا خوش كرده اند و به رقابت پرداخته اند. تصوير اول مربوط به روزگار خوشي است كه هنوز به مكتبم نسپرده اند و اختيار مرگ و زندگيم را در قبضة قدرت ملا ننهاده اند، و ملا خديجه هفته اي دو سه بار به ديدن مادرم مي آيد و غلياني چاق مي كنند و به درد دل مي نشينند. تصوير دلنشيني است از چهرة نوراني پيرزني بي آزار، و البته بي اقتدار. پيرزن مهرباني كه گاهي از گوشة بشقاب نقلي بر مي دارد و به " آدم" مي دهد و وان يكادي مي خواند و بر صورت آدم مي دمد و " صد ماشاالله و هزار تا نام خدا" نثار آدم مي كند. قيافة نجيبي كه گاهي به شفاعت آدم برمي خيزد، آن هم در مقابل طوفان خشم مادر بيرحمي كه با ني غليان به جان آدم افتاده است و حالا نزن و كي بزن.

    قيافة مهرباني كه هفته اي يكبار، شبهاي جمعه، ورودش به خانة ما همراه ازدحام مطبوعي است از زنهاي محله، كه به روضة هفتگي آمده اند و بچه هايشان را با خود آورده اند، تا ما هم در گوشة ديگري از حياط دور هم جمع شويم و من به تقليد ملا چادري روي سرم بيندازم و بر فراز پيت نفتي بنشينم و شروع كنم به روضه خواني، و بچه ها هم به شيوة مادرانشان به شيون پردازند، با چنان حدت و شدتي كه مجلس گرممان، مادران را دستخوش حسادت كند و با لنگه كفش و ني غليان سر در پي ما نهند، و سرانجام با شفاعت و توصية ملا به خرابة پشت خانه مهاجرت كنيم و هر چه دلمان مي خواهد، شيطنت.

    در اين مرحله تصوير ملا خديجه سيماي مهربان پيرزن خوش صحبتي است كه شبهاي سرد زمستان، دست كم هفته اي دو شب، نديم مادر است و گرمي بخش محفل؛ ضلع اصلي منقل را لاي پاهايش مي گيرد، و با قصه هاي شيرينش بحدي اطاق يخ زدة ما را گرم مي كند كه من  دست از ميله هاي منقل برمي دارم و با همة وجودم به روايت دلنشين او از سرگذشت مردزما و زعفر جني و دختر شاه پريان گوش جان مي سپارم، و

    در ته دل از خدا مي خواهم كه پدر ديرتر به خانه آيد تا ملا بيشتر نزد ما بماند.

    اما امان از تصوير دوم كه با صورت نخستين فاصلة زيادي دارد. راستش را بخواهيد ميان اين دو هيچ نسبتي نيست، اگر هم باشد از مقولة اضداد است و متناقضات، نه متشابهات. سيمايي خشن و بي رحم و زورگو، تصويري كه لرزه بر اندام آدم مي افكند، و "آدم" را از هر چه ملا و مكتب است بيزار مي كند. چه وحشت انگيز است قيافة كسي كه تركة انار دارد، چوب و فلك دارد، انبر داغ كرده و سوزن خياطي دارد، داغ و درفش و توپ و تشر دارد، كلاغ خبر چين دارد، و از همه هول انگيزتر كت مار و موش دارد. رفتار ملا در اين قيافه شباهتكي دارد با رفتار محكومان به حكومت رسيده و مظلومان مجال ستم يافته.

    ملا خديجه اي كه بر صدر مكتبخانه مي نشيند عجوزة بيرحم اخمويي است كه با هر چه نشاط و خنده و خوشي عداوتي ديرينه و اصلاح ناپذير دارد. دنبال بهانه مي گردد تا آن تركه هاي نرم فرمان پذيرش را بكار اندازد و كف دست و پاي " آدم" را با نقش و نگار تاولهاي نيلي فام بيارايد. بهانه هم كه فراوان است: چرا دير به مكتب آمدي؟ چرا در خانه شري كردي؟ كلاغو خبر آورده كه ديشب رختخوابت را خيس كرده اي، چرا نييش وامانده ات را وا مي كني و هرهر مي خندي؟ بچة آدم كه خنده نمي كند، چرا همه انجيرهايت را توي راه كوفت كاري كردي و براي مار و موش ملا نياوردي؟ چرا نصف حبه قندهايي كه مادرت داده توي راه خورده اي؟ چرا سر به سر فاتلو گذاشتي؟ اصلا بگو و بخند پسر مردينه با دختر زنينه يعني چه؟

    و هر " چرا" يي براي خودش حسابي دارد و جزايي. بعضي چراها با ماليدن  گوش " آدم" خاتمه مي پذيرد و بعضي چراها با اشكلو كردن انگشتان لاغر آدم همراه است و بعضي چراها به ضربه هاي تركة انار مي انجامد و بعضي چراها انبر در آتش گداخته مي طلبد و سرانجام بعضي چراها به چوب و فلك مي كشد و بعضي چراها با سوزن كاري پشت دست آدم خاتمه مي پذيرد... كه اين همه قابل تحمل اند. امان از آن چرايي كه به كت مار و موش منتهي گردد.

    اما اين كت مار و موشي كه اكنون زير دالان درهم شكسته و مقابل همين اطاق نيمه ويرانه با وقاحتي لجبازانه دهان گشاد تاريكش را گشوده است و خنده هاي تمسخرش را بر چهرة من مي پاشد، ابدا نسبتي با شكنجه گاه وحشت آفرين آن روزگاران ندارد. در ذهن آشفتة خويش مشغول كند و كاوم تا نخستين روز آشنايي خود را با كت مار و موش ملا خديجه به خاطر آورم؛ و حافظه ياري نمي كند. اما به نحو مبهمي مي دانم كه مراحل ابتدايي معرفتم مربوط به ماهها و شايد هم سالها قبل از به مكتب رفتن بوده است. روزهاي شيريني كه با عربده هاي بي پرواي خود دور حياط خانه مان مي چرخيدم و دايرة مخصوص عيدالزهرا را روي سينه مي فشردم و با انگشتان بي رمقم روي پوستة آن مي كوفتم و به تقليد شبيه خوانان " ده يادگار" عربده مي كشيدم، شمر مي شدم، خولي مي شدم، رجز مي خواندم؛ و مادرم آشفته از سر و صداهاي " اين يك وجبي پلپَُتك زده" تهديدم مي كرد  كه از همين فردا مي گذاردم به مكتبخانه تا ملا خديجه بيندازدم توي كت مار و موش. و من بي خبر از عمق اين فاجعه و معني اين تهديد، همچنان تا فرود آمدن ضربه هاي ني غليان به عربده جوييها و يكه تازيهاي خود ادامه مي دادم. وصف ضعيف ديگري كه از كُت مار و موش. و من بي خبر از عمق اين فاجعه و معني اين تهديد، همچنان تا فرود آمدن ضربه هاي ني غليان به عربده جوييها و يكه تازيهاي خود ادامه مي دادم. وصف ضعيف ديگري كه از كت مار و موش به خاطرم مانده، مربوط به روزي است كه در ايوان خانه مان از سر و كول ملا خديجه بالا مي رفتم و مادرم با فرمان" بتمرگ!" هشداري داد كه " ملا خديجه خاله صغري نيست كه هي عذالش بدهي و به گريه اش بيندازي، ملا خديجه تركة انار دارد، كت مار و موش دارد، بچة شر شيطون را كه بيندازد توي كت مار و موش، مارها يك لقمه اش مي كنند، موشها ذره ذره مي خورندش، همين امسال مي برمت مي سپارمت به دست ملا تا آدمت كند".

    توپ و تشرهاي بي اثري كه در من كت مار و موش نديده و زهر خشونت ملا خديجه نچشيده، حتي به اندازة يك چشم غرة پدر هم تاثير نمي كرد و از شور و شرورم نمي كاست.

    دريغا، روزي كه به عمق فاجعه و هيبت هراس انگيز كت مار و موش پي بردم كه راه فراري نمانده بود. اگر مي دانستم كت مار و موش به اين وحشتناكي و ملا خديجه بر مسند ملايي نشسته بدين بي رحمي و مردم آزاري است، غلط مي كردم توي خانه سر و صدا راه بيندازم و مادرم را مجبور به اجراي تهديدش كنم تا به دست ملا بسپاردم كه " آدمي بشوم براي خودم".

    اگر مي دانستم معني چوب و فلك مكتبخانه چيست، محال بود دست به دايره بزنم، يا در غياب مادر به سراغ قابلمة شيريني بروم، يا با يك استكان چاي سه تا حبه قند_ آنهم به اين درشتي_ توي دهنم جا بدهم. اگر مي دانستم ملا خديجه تا اين حد بي رحم است، تنگوي آب را از پله هاي آب انبار دم بازار طوري بالا مي آوردم كه به زمين نيفتند و نشكند و سرو كارم به خدمت ملا نيفتند و بجاي تنگوي به آن كوچكي مجبور نباشم كوزة به اين بزرگي را در بغل بگيرم و عرق ريزان و نفس زنان راه آب انبار و مكتبخانه را گز كنم، آنهم نه هفته اي دو روز كه روزي دو بار. اگر مي دانستن ملا خديجه عجز و التماس به گوشش نمي رود، غلط مي كردم و مثل كنه از دامن قباي پدر نمي آويختم تا يك شاهي بگيرم و از دكان آقا محمد حسن قناد پشمك بخرم و همه اش را توي راه بخورم.

    دريغا كه با اين قيافة ملا خديجه آشنا نبودم و سرانجام بازي روزگار و از همه بالاتر مصلحت ديد همسايگان كار خودش را كرد و آن دوران آزادي و بي باكي سپري شد. چه بامداد نحسي بود آن صبح زودي كه مادرم دستم را گرفت و با يك مفرشوي قند و دو تا سري تنباكو، بدست ملا خديجه سپرد كه : " ملا، گوشت و پوستش مال شما، استخوانهاش مال من". آري روز نحس نكبتي بود و من در همان نخستين روز مكتب با اولين لبخندم، مزة تركه هاي ملا خديجه را چشيدم و دريافتم كه بكلي با ني غليانهاي مادرم تفاوت دارد. آن روز تا غروب آفتاب، همراه سوزش دستها و هق هق در گلو شكسته و قطرات اشك با آب  دماغ  آميخته، كوشيدم با روان كردن نخستين سرمشق شفاهي، عظمت فاجعه را به دست فراموشي بسپارم كه " اول كارها به نام خدا_ پس مبارك بود چو فر هما"؛ و دريغا كه چهل سالي طول كشيد تا به عمق معني " مبارك" و " فر هما" پي برم.

    در مكتبخانه هفت تا پسر بچه بوديم؛ بعلاوة " ماشو"، پيرزادة ملا، كه از همة ما كوچكتر بود؛ اما گاهي هوس مي كرد به تقليد مادربزرگش، بر ما حكومت فروشد و با تركة انار به جانمان بيفتد، حالا نزن و كي بزن. تركه را به هر جا كه دلش مي خواست فرو مي آورد، دست و پا و چشم و گوش در نظر عدلش علي السويه بود. واي به وقتي كه يكي از ماها بر اثر ضربة فرود آمده بر سر و صورتمان ناله اي مي كرديم. ملا خديجه از روي تشكچه اش بر مي خاست، تركه را از دست " ماشو" مي گرفت و با چند ضربة جانانه اي صداي ناله را در گلويمان مي بريد كه " شما كچه سگها چقدر لوس و دردونه بار آمده ايد، يعني بچة پنج ساله دستش اين قدر ضرب دارد كه خانه را روي سرتان بگذاريد؟".

    واي به وقتي كه عزيز كردة ملا، مثل كودم حلوافروش مثنوي به گريه مي افتاد و بجاي ديگ بخشايش، درياي غضب ملا به جوش مي آمد؛ و مواردي از اين قبيل متاسفانه اندك نبود. ماشوي نازنين بند گريه دانش بكلي شل بود، و در بهانه اش باز: چرا او را اپچو نكرده ايم، چرا برايش چار دست و پا راه نرفته ايم، چرا همة انجيرهايمان را به او نداده ايم، چرا وقتي كه بچه آب خواست دير از جا جنبيديم.

    و جوابگوي اين چراها سيليهاي برق انگيز دايي عباس بود و اردنگيهاي بيدريغي كه بر پشت و پهلويمان فرو مي آمد.

    مكتبخانة ما، مختلط بود. دو تا " دختر عورتينه" را هم مادرشان به مكتب سپرده بودند تا عمه جزوشان را روان كنند و بعد هم اگر بختشان وا نشد و به خانة شوهر نرفتند، عاق والدين و قصة مشكل گشا را از بركنند. عورتينه ها دو سه سالي از من بزرگتر بودند. " فاتلو" هفت ساله بود و " بگلو" هشت ساله. بعد از جاروب كردن حياط خانه و خاك مالي و شستن ديگبر و پياله و آب كشيدن قوري و استكان، لاي چادرشان را زير گلو سنجاق مي زدند و پشت به ما " پسر مردينه ها"، رو به ديوار، در آن كنج اطاق مي نشستند و ضمن " روار ورچيدن" براي ملا، همصداي ما آيه هاي عمه جزو را _ البته زير لي و با صدايي كه به گوش نامحرم نرسد_ تكرار مي كردند، و اين ظاهرا نخستين مراحل آموزش ضمن خدمت بود و در ولايت پيشتاز ما.

    دختر عورتينه ها، ظاهرا بر ما پسر مردينه ها امتيازكي داشتند. البته در استفاده از الطاف ملا و نوازشهاي نوة دردانه اش، پسر و دختر فرقي نداشتيم؛ اما وقتي پاي كت مار و موش به ميان مي آمد، دايي عباس دخترها را مثل ما از دنبال خودش بر خاك نمي كشيد تا بطرف سوراخ مار و موش برد، آنها را جلو مي انداخت و مي برد. منتها ما را تا وسط حياط مي برد و بر اشك روان و جيغ و التماسهايمان رحمت مي آورد، و با نواختن چند تو سري و اردنگي " اين دفعه" مي بخشيدمان، اما دخترها را تا پلة آخري كت مار و موش مي برد، و عجبا كه دختركان چندان فرياد و فغاني نمي كردند. راست مي گويند كه جنس مادينه كلفتي پوستش از جنس نرينه بيشتر است...

    بار ديگر از لاي در نيمه باز سه دره نگاهي به كت مار و موش مي اندازم و از گوشة چشم نگاهي بر چهرة درهم شكستة دايي عباس. دهنة كت مار و موش همچنان سياه است؛ و اين سياهي شوم، ديگر باره مرا به ظلمات رعب انگيز كودكي مي كشاند، و به ياد دومين روزي مي اندازد كه بايد صبح زود برخيزم و سفرة نان و گوشت كوبيده را بردارم و يك مشت نخود و كشمش هم بريزم توي كيسه ام و راه بيفتم " به اميد خدا".

    توي راه نخود و كشمشها را نجويده فرو دادم تا مثل ديروز نصيب " ماشوي" ملا نشود. " بچة از خود راضي ديروز همه انجيرهايم را خورد و كتكم هم زد. حالا كه بناست كتك بخورم چرا آجيلهايم را به او بدهم؟ ابدا". باقيماندة نخود كشمشها را مي پاشم توي كوچه و وارد خانة ملا مي شود، و در دالان خانه دايي عباس به استقبالم مي شتابد و شروع مي كند به پيچاندن گوشم كه چرا نعمت خدا را حرام كردي. ظاهرا در حياط باز بوده و پسر ملا جرم سنگين مرا به چشم خود ديده است. به جرم اين گناه، نخستين تجربة كُت شناسي من، از همين بامداد شوم دومين روز مكتبخانه، شروع مي شود.

    دايي عباس پشت گردنم را مي گيرد و بطرف دهانة سياه كت مار و موش مي كشاند، تا افعي هفت سر يك لقمه ام كند، تا موشهاي درشت تر از گربه دست و پايم را ذره ذره بخورند، تا مارهاي حلقه زدة ته چاه به جانم بيفتند و نيش زهر دارشان را توي اين " چشمهاي نترس بابا قوري گرفته" ام فرو كنند.

    و چشمهاي گريان من اگر چه مبتلا به باباقوري نشده اند، اما بخلاف تصور دايي عباس، نترس هم نيستند. مي ترسند و خيلي هم مي ترسند. چنان مي ترسند كه مرا به حالتي بين حيرت و اغما فرو مي برند، و دايي عباس چون فرياد و شيوني از بچة خيره سر نمي شنود، به تصور اينكه از وحشت كت و آسيب مار و موش بي خبر است، " حسينوي حاج نقي" را مامور مي كنند تا در فرصت مناسبي چشم بچه را بترساند. و حسينو كه ارشد بچه ها و دستيار افتخاري دايي عباس است، چندان در انتظار " فرصت مناسب" رنج نمي برد. ظهر همان روز، مقارن لحظاتي كه هر كسي سفرة غذايش را باز كرده و نيمي از ناهار را براي چوريك هاي ملا تحويل دايي عباس داده است تا از آسيب پرخوري معاف باشد، حسينو به سراغ " آدم" مي آيد، و در عوض لقمة بزرگي كه از گوشت كوبيده هاي آدم برمي دارد، او را با كيفيت هول انگيز كت مار و موش آشنا مي كند. آنهم با چنان طول و تفصيلي كه درست مثل اينكه خودش صد باري گذارش به آنجا افتاده و مو به موي وقايع را به چشم خودش ديده. شرح مفصلي مي گويد از اژدهايي كه ته كت خوابيده است و شعله هاي آتش از دهانش بيرون مي زند و بچه ها را با يك قورت بالا مي كشد؛ از موشهاي گنده اي كه هر كدام به درشتي كهرة ميرزا قاسم اند و به جان بچه مي افتند، يكي دستش را مي خورد، يكي پايش را و يكي هم زبانش را؛ از چاه واويلايي كه آن گوشة كت كنده اند و تويش را " تا اينجا" پر مار و عقرب كرده اند، آنهم چه مار و عقربهايي كه خدا نصيب شمر ذي الجوشن هم نكند. از غول سياه بدتركيبي درست چاربرابر نايب ممدخان كه آن ته چاه با گرز آتشي منتظر واستاده كه بچه را بيندازند پايين و او گرزش را بزند توي فرق سر بچه، آنهم بچه اي كه هنوز سوزش انبر داغ عمو قاسم از يادش نرفته.

    در حاليكه لرزه بر هفت بند اعضايم افتاده صداي عباسو كل ميرزا را مي شنوم كه خودش " با همين دو تا چشم خودش" ديده كه چطوري " همين چار پنج روز پيش" دايي عباس به دستور ملا خديجه بچه اي را انداخت توي كت مارو موش و بچه هر چي چزوِرَك زد، هيچكس به دادش نرسيد و مار و موشها به جانش افتادند و خوردندش " پاك و صاف، طي شد، تمام شد، رفت". ظاهرا گناه عباسوي كل ميرزا هم شباهتكي به گناه من داشته است؛ آخر چه خطايي از اين بزرگتر كه بچة چشم سفيد شكمو بي توجه به نصيحت ملا كه " هر چه آدم كمتر بخورد هوشش بيشتر مي شود" به هوش خودش رحم نكند و " جلو اشكمش را ول كند" و هر دو تا گل شامي را كه مادرش لاي نان گذاشته و همراهش كرده بخورد و نه تنها يك گلش را توي پستوي اطاق براي مار و موشهاي ته كت نگذارد كه حتي ته سفره اش هم ذره غذايي باقي نماند كه ملا جلو مرغ و چوريكهايش بريزد. گناهي از اين بزرگتر هم مي شود؟ گناه پرخوري و شكم شلي، گناهي نيست كه با چند تركة انار شسته شود. آلودگي رفاه طلبي را فقط اژدهاي آتشفشان كت مار و موش پاك مي كند و بس...

    با تجسم صحنه هايي بدين روشني و جانداري لكة سياه دهنة زير زميني بزرگ و بزرگتر مي شود، حياط خانه را مي پوشاند، سرتاسر محله را فرا مي گيرد، و سرانجام همة عالم را مي بلعد، و جهان را در ظلمات وحشت فرو مي برد. ظلماتي غليظ و يكپارچه، بي هيچ روزن نوري و نقطة اميدي. ظلماتي لبريز از مارها و عقربها و رطيلها و موشها. ظلماتي پر از كوره هاي آهنگري و گرزهاي آتشين و ماموران ورزيدة شكنجه و عذاب، درست همان جهنمي كه وصفش را سالها شنيده ام؛ و بر فراز اين وحشتكدة رعب انگيز چهرة تلخ و كريه ملاي بي رحمن و پنجه هاي زمخت دايي عباس، مصداق مجسمي از خفتوكهاي جاودانه. كابوسي كه روزها پيش چشمان وحشت زده خودنمايي مي كند و شبها بر صفحة ذهن كودكانه جلوه گريها دارد.

    كابوسي كه در هر گوشه اي كمين كرده است، در دالان تاريك خانه، زير ساباط كوچه، توي دهليز مستراح، زير لحاف كلفت برسر كشيده، حتي در آغوش گرم و مهربان مادر. كابوسي كه خواب خوش و سنگين روزگار طفوليت را تبديل به چرتهاي بريده اي مي كند و روياهاي هولناك آشفته اي كه " آدم" را از خواب مي پراند، و آدم وحشت زده از رطوبت لحاف و تشكش گرفتار ترس مضاعفي مي شود و متوسل به تزويري تا به بهانة خواب آلودگي ليوان آب را از دست رها كند، يا كوزة آب را در جوار رختخوابش بگذارد، يا لاي لحاف را به بهانة گرمي هوا به يكسو زند، و البته همه بي حاصل.

    كابوسي كه آدم را هر روز زردتر و لاغرتر مي كند و مادر آدم را نگرانتر، و بازار دعانويسان را گرمتر و مراسم نظرگيري و تخم مرغ شكني و زاق سفيد سوزاني را مكرر. كابوس باوفايي كه نه تنها در روزگار جواني كه حتي در سالهاي پيري هم ملازم جاودانة آدم آست...

    ... صدايي در گوشم مي پيچد كه " بيا عباس! بگير اين تخم سگ چشم سفيد را بينداز توي كت مار و موش"

    تماس دست دايي عباس رعشه اي بر اندامم مي نشاند و صدايش به لرزه ام مي اندازد كه " بيا بندازمت تو كت مار و موش". فرياد استغاثه اي از ته ضميرم بر مي آيد كه " نه، غلط كردم ملا، دايي عباس! ترا به خدا..."

    و دايي عباس پير دستم را رها مي كند و مي زند زير خنده كه " عجب، هنوز يادتان مانده؟ راستي ياد آن روزها بخير...".

    پسر شانزده سالة دايي عباس كه حيران گفتگوي من و پدرش توي درگاه ايستاده است، با كنجكاوي كودكانه اي رو به پدر مي كند كه:

    _ موضوع كت مار و موش چيست؟

    و دايي عباس به توضيح مي پردازد كه :

    _ كت مار و موش همان زيرزميني است كه داري مي بيني. خدابيامرزد مادر بزرگت را، پيرزن مكتبخانه داشت، بچه ها شري مي كردند، فضول بودند، درسشان را از بر نمي كردند، آن پيرزن هم مجبور بود بچه ها را بترساند كه مي اندازمتان توي كت مار و موش؛ يعني همين زيرزميني كه داري مي بيني. آن دوره زمانه هنوز از برق و مرق خبري نبود، زير زميني هم تاريك بود و پر از آت و آشغال، به بچه ها گفته بوديم اينجا كت مار و موشه، بچه ها هم مي ترسيدند و درسشان را مي خواندند.

    خون در سرم مي جوشد، ضربان شقيقه هايم فزوني مي گيرد، آتشفشان سينه ام در آستانة انفچار است، مي خواهم فرياد غضبم را بر فرق دايي عباس بپاشم كه: مرد، چه مي گويي؟ چرا واقعيت را نمي گويي؟ چرا نمي گويي چه زجر و شكنجه هايي به ما دادي؟ چرا نمي گويي كه بچه ها حاضر بودند دهها ضربه تركة انار بر كف دست و پايشان فرود آيد و آنان را كشان كشان به طرف اين زير زميني لعنتي نبري. مگر نمي داني من بدبخت چه روزها كه از ديدن دهانة شوم و تاريك اين لانة منحوس وحشت بر خود لرزيده ام و چه شبها كه با تجسم وحشتهاي روز، از خواب پريده ام و با شيون بي امان خويش خواب راحت بر چشم پدر و مادر حرام كرده ام. چرا نمي گويي مادر حقه بازت كاري با درس و مشق بچه ها نداشت، كت مار و موش را بدين نيت ساخته بود كه بچه ها سركشي نكنند، گوش به فرمانش باشند، فرمانش را ببرند، غليانش را چاق كنند، صحن حياطش را بروبند، برايش از آب انبار محله كوزه هاي آب بر دوش كشند، مختصر غذايي را به عنوان ناهار روزانه با خود آورده اند، از شكمهاي گرسنة خود بازگيرند و به او و فرزندانش بدهند، از كيسة تهي پدرشان سكه اي بدزدند و به او برسانند، با تكان دادنهاي پياپي از سوراخ گنجوي خود دهشاهي يك قراني بيرون كشند و تحويل او بدهند. كت مار و موش را آن پيرزن جادوگر بيرحم براي كلاشيها و آماده خوريهاي خودش اختراع كرده بود، نه اينكه بچه ها درس بخوانند و آدم بشوند. كت مار و موش مادرت بلاي مزمن جان ما كودكان ساده دل بود، بلايي كه هنوز هم آثارش باقيست، هنوز هم بعد از گذشت چهل و چند سال، من مرد قدم در منازل پيري گذاشته از يادآوريش بر خود مي لرزم... 

    مي خواهم در فضاي مخروبة خانه، در اطاقك ويرانه اي كه روزگاري شكنجه گاه من و همسالانم بود، فرياد بزنم و به دايي عباس بگويم كه : محض خدا فرزند بي گناهت را با اين گذشته هاي تاريك آشنا كن تا عمق فاجعه را دريابد؛ بگو به او كه ما چه عذابي كشيده ايم تا مبادا فرزند او به روزگار ما گرفتار آيد. به او بگو كه مكتبخانة مادرت چه غار وحشت و آشيانة عذابي بود، به او بگو كه پيرزن براي شكم كارد خوردة خودش و بچه هايش چه گرسنگيها به ما داد و چه بيگاريها از ما كشيد؛ به اين پسر از همه جا بي خبرت بگو كه چهل سال پيش خودت چه بلايي بودي، چه مامور عذاب غلاظ و شدادي بودي، چه بي رحم و بد دهن بودي، چه بيدريغ مشت و لگدهايت را بر سر و گردن و گردة ما فلك زدگان نثار مي كردي، چه لذتي از شكنجة ما مي بردي. به دختر جوانت كه لحظه اي پيش دفتر مشقش را نشان من دادي و كلي به خط زيبايش نازيدي، بگو چه بلاها بر سر دختركان معصوم فلك زده مي آوردي، براي اين دختر درس خواندة با سواد تعريف كن چگومه انبر در آتش گداخته را پشت دست دختر ميرزا جواد گذاشتي تا توبه كند و ديگر دست به قلم نزند؛ برايش شرح بده كه بالاخره دست دخترك چرك كرد و ورم كرد و بريدندش، بي آنكه مادر ابله و پدر بدبختش از گل نازكتري به تو و مادرت گفته باشد. 

    مي خواهم به دايي عباس سالخورده نهيب زنم كه: مرد حسابي! اكنون كه با ريش حنا بسته و قامت خميده بر لب گور اجل ايستاده اي، بيا و

    همت كن، و گوشه اي از آنچه بر ما گذشت در حضور اين پسر شانزده ساله و آن دختر دوازده ساله ات بازگو، مبادا بازي روزگار نوه هايت را به سرنوشت كودكي ما مبتلا كند، مبادا دست قوي پنجة مكافات به جرم گناه پدربزرگها دامن معصوم نوادگان را بگيرد و آنان را گرفتار همان كت  مار و موشي كند كه براي ما ساخته و پرداخته بودي.

    اما قيافة حق بجانب پيرمرد همة خشم و خروشهاي از دل برآمده را در گلويم مي شكند و لحن محبت آميزش كه:

    _ راستي دلتان مي خواهد اين كت مار و موش را حسابي تماشا كنيد.

    و بي آنكه منتظر جواب من باشد، بازويم را مي گيرد و بطرف سوراخ زيرزميني مي برد، پايم را از نخستين پلة خاكروبه گرفته روي پلة بعدي مي گذارم؛ بوي دماغ آزاري رنجم مي دهد؛ داخل زيرزمين تاريك است و هرچه مي بينم سياهي محض است. ناگهان دست پيرمرد روي كليد برق مي رود و فضاي محقر زير زمين روشن مي شود. اطاقك خفة بي در و روزني است انباشته از جعبه شكسته ها و لته پاره ها و آهن قراضه ها و ديگر وسايل بي مصرفي كه در طول نيم قرن در اين گوشة متروك روي هم انباشته شده است. نور قوي برق به همة اشباح و اوهام كودكانه خاتمه مي دهد. 

    پيرمرد كه گذشته را با چشم ديگري مي نگرد، آهي از دل مي كشد كه: 

    _ امان از دست برادرم، راستش را بخواهيد مادر پيرمان را با لجبازيهايش دق مرگ كرد. نمي دانيد چه اصراري داشت كه خانه را برق كشس بكند. هر چه گفتيم: كاكا، حالا يك سال است كه كارخانة برق به سيرجان آورده اند و از ده تا خانه نه تاش برق نكشيده اند؛ مگر همان چراغ موشو و لامپا نفتي خودمان چه عيبي دارد كه بياببيم و دردسر براي خودمان درست كنيم. به خرجش نرفت كه نرفت. درست دو سال بعد از سالي كه شما را از مكتبخانه گرفتند و به مدرسه گذاشتند، يك روز صبح ديدم كاكا آمد و برقيها همراهش؛ شروع كردند به سيم كشي. مادر خدابيامرزم هر چه ناله و نفرين كرد و پستان روي دست گرفت كه عاقت مي كنم، مگر كاكا اعتنايي داشت. يك شعله توي سه دره كشيدند، يك شعله هم توي دالان خانه و يك شعله هم توي اين زيرزميني. همين چراغ توي زيرزميني باعث مرگ آن پيرزن شد. از همان روزي كه پسر چشم سفيد مشدي قربان كليد برق زيرزميني را زد و بچه ها فهميدند توي زير زميني هيچ خبري نيست، بناي خيره سري را گذاشتند؛ نه گوش به حرف كسي مي كردند، نه فرماني مي بردند، نه سبقشان را مي خواندند، و از همه بدتر با چنان پررويي توي روي پيرزن وامي ايستادند كه نگوييد و نپرسيد. يك هفته نگذشت كه مكتبخانه نظم و نظامش از هم پاشيد. با اينكه خودم عصاي پيرزن را برداشتم و زدم لامپ توي زير زمين را شكستم و بار ديگر زيرزمين را تاريك كردم، اما ديگر اثري نداست.

    بچه ها ته و توي زيرزمين را ديده بودند، ديگر از مار و موش كه سهل است از اژدها هم وحشت نداشتند. هر وقت پيرزن مرا صدا مي كرد كه بيا فلان بچه را بينداز توي كت مار و موش، بچه ها دسته جمعي مي زدند زير خنده.

    ياد آن روزگاري بخير كه اسم كت مار و موش رنگ از صورتها مي برد. خدا لعنت كند اين برقيها را كه بساط ما را برهم زدند. خدا لعنت كند كاكا را كه ماية مرگ مادرمان شد. پيرزن تا روز آخر به مشدي ابراهيم برقي فحش مي داد، و مردم به خيالشان مي رسيد كه ديوانه شده است. البته قدري هوش و حواسش بهم ريخته بود، به قول امروزيها اختلال حواس داشت؛ اما معاذالله كه ديوانه باشد. اصلا و ابدا ديوانه نشده بود. شما كه مردم بدحرف ولايت خودمان را مي شناسيد.