پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  •  خاك مصرطرب انگيز

    اثر زنده یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی

    با تشکر از خانم سایه سعیدی سیرجانی

    دوستان،  مقالة " خاك مصرطرب انگيز..." در فاصلة زماني بهار هزار و سيصد و پنجاه و هفت تا بهمن هزار و سيصد و هفتاد و دو به چاپ رسيد. چاپ اول در مجلة " يغما" به مديريت استاد حبيب يغمايي و چاپهاي بعدي در مجموعه مقالاتي با عنوان" در آستين مرقع". آخرين چاپ، كه به دست تنها  و در كتابخانة شخصي صورت پذيرفت شامل تجديد چاپ همراه با تجديد نظر كامل  هفت كتاب ديگر بود.  محبت نازنين دوست فاضلي نسبت به صحافي اين كتابها  زندان و فلج اورا در پي داشت.

    اين كتاب و آن ديگر هفت كتاب همگي بنا به خواست نويسنده  اهدايي به جوانان ايران زمين بوده و هست. و دريغ كه نسخة كامل شدة " شيخ صنعان" و  سالها تلاش به محصول نشستة " فرهنگ فارسي" به همراه آخرين نوشتة با عنوان " عرصه دار ميدان آزادي" محفوظ نماند و در يورش به خانه همراه بسياري ديگر از كتابهاي كتابخانه به آتش اين حكومت فرهنگ ستيز افتاد...

     

    اعتقاد دارم روشني راهي كه در آن قدم گذارده ايم به خواندن و دانستن ما بستگي دارد.  فهم و دركي از محيط تاريك خويش لازم است تا ارزش آزادي و آگاهي را بدانيم.

     اين هم

    برگرفته  قسمتي  از مقالة " خاك مصر طرب انگيز...تقديم به "ما":

     

     

    بار عاطفي و قلمرو معنوي بسياري از كلمات در نظر طبقات مختلف اجتماع گوناگون است تصويري كه با ديدن يا شنيدن لغتي در نظرگاه خيال طبقه اي خاص از افراد يك ملت نقش مي بندد بكلي متفاوت است با صورتي كه آحاد طبقه اي ديگر در ذهن دارند.

    مثلا مفهومي كه از كلمة " رند" در ذهن بسيط مردم عامي مجسم مي شود، بكلي متفاوت است با مصداقي كه انديشه روشن شما خوانندگان در جستجوي آن است. مفهوم كلمة رند در نظر اهل كوچه و بازار مفهومي بسيط و محدود و احيانا حقير است، و مصداقش آدميزاده اي نادرست كه با فريب ديگران در پي جلب منافع فروماية خويشتن است. اما همين كلمة بسيط و مختصر، در ذهن آن كه با ادبيات فارسي و معارف عرفاني ايران آشناست، وسعتي به پهناي فلك مي يابد و مصداقي به عظمت حافظ. و چه تفاوت فاحشي است ميان اين دو مفهوم  متفاوت كلمه اي واحد.

    نظير همين وضع را كلمة " مصر" با جلوه هاي گوناگونش در اذهان ما ايرانيان دارد. از نظرگاه محصلي دبيرستاني، مصر كشوري است در شمال افريقا با جمعيتي حدود چهل ميليون نفر و رود نيلي كه مرگ و زندگي اين جمعيت چهل ميليوني وابسته بدانست و وسعتي بالغ بر يك ميليون كيلومتر مربع كه بر تاركش درياي مديترانه است و در يمين و يسارش بحر احمر و سرزمين ليبي و خاك پايش اقليم سودان. همين و احيانا باضافة چند جملة طوطي واري كه تاريخش كهن است و مردمش مسلمانند و زبانشان عربي است و سواحل نيلش حاصل خيز و محصولش گندم و پنبه.

    در نظر طبقة روزنامه خوان، سرزمين ملك فاروق است كه خواهر زيبايش با يك قيام و قمود مجلس هموطن ما گشت، و دل زيبا پسند خودش بلاي جانش، ديار نحاس پاشا و ژنرال نجيب و سرهنگ ناصريست كه هر يك از گوشه اي فرا رفتند، با كانال سويزي كه فرديناند دولسپس صد و چند سال پيش ( صد البته طبق نقشه و سفارش فلان شاهنشاه هخامنشي خودمان) حفرش كرد تا به عنوان شاهرگ اقتصاد جهان گذرگاه كشتي هاي فرنگان باشد و بلاي جان مصريان و از چشم اهل سياست در بحر طوفان خيز حوادث روزگار ساحل مقابل سرزمين خودمان است كه هر موجي در اينجا طوفان حوادث برانگيزد. تلاطمش كه در آن سو پديد آيد آثار مشابهش در اين سرزمين با هستي مردم بازي مي كند. نحاس پاشاي مصري، مصدق ايراني را به صحنه مي كشد و در پي ملي شدن نفت ايران، حوادث كانال سويز جهانيان را به حيرت مي افكند و كودتاي افسران مصري...

    در چشم عينك پسند اهل تاريخ ديار فراعنه و فاطمي ها و مساليك است. و در نظر مفسران و متشرعان وادي نيل است و  مهد موسي با طور "اقل جبال الارض" و سيناي " وادي المقدسه" اش. و در نگاه سر به هواي جهانگردان، مصر با اهرام سر به فلك زده و فراعنه موميايي شده اش، با هيروگليف شتر گاو پلنگش و ابوالهول بامسمايش، ديار ديدني ها و شنيدني ها و خواندنيهاست.

    اما براي من كه نه اهل سياستم و نه با تاريخ مزور ميانه اي دارم، نه روزنامه خوان سر براهي هستم و نه شاگرد مدرسه خوبي هرگز بوده ام، مصر غير از اينها و در عين حال تركيبي از اين هاست. با حد و مرز جغرافياييش سر و كاري ندارم كه هر سرزميني در اين كندوي زنبور خيز جهان. ناچار به فلان كشور و فلان دريا محدود است. جمعيتش هم خواه چهل ميليون و خواه چهارصد ميليون، كه غالبا صفرهاي آن سوي اعدادند و به عبارتي دقيق تر صفرهاي آن سوي عددند، آنهم عدد يك، كه ماهيتش يكيست اما در طول قرون و اعصار تغيير نام مي دهد. گاهي فرعون است، گاهي فاروق است و گاهي ناصر. با رود نيلش هم سر و كاري ندارم كه آوازه اش در ادبيات فارسي بمراتب دلنشين تر و هوس انگيزتر از منظرة حي و حاضر است، اهرام جيزه و صحاريش هم منحصرا به يكبار ديدن مي ارزد و اگر براي هوس باشد همان بس است. در چشم عبرت آموزان مكتب روزگار اين سنگهاي سخت و سرد بر هم نهادة سر به فلك ساييده تجسم آه منجمد مردم محكوم تيره سرانجامي است كه نمونه هاي بظاهر زنده و متحركش در كوچه ها و خيابانهاي قاهره كم نيست. تماشاي اثري تاريخي وقتي دلنشين و جذاب است كه در نوع خود اثري منحصر به فرد باشد و نمونه هايش در عصر حاضر كمياب.

    در چشم حيرت زدة من، مصر افسانه اي ايران است، نسخة مصدق ديار عزيز خودمان است، با آب و هوايي نظير ديار خودمان و مردمي كه جز اختلاف زبان، تفاوتي با هم وطنان عزيزمان ندارند.

     

    امروز به فيض مهمان نوازي دكتر عبدالحميد روز خوش پر باري داشتم. دكتر از دوستان قديم من و از عاشقان دلباختة ادب فارسي و فرهنگ ايراني است. آشنايي من و او ريشة بيست و چند ساله اي دارد. ريشه اش در عمق سالهايي خقته كه اين مرد صاحبدل مصري به ايران آمد و در حوالي چهل سالگي شور جواني به سرش زد و روي نيمكتهاي دانشكدة ادبيات تهران، همدرس جواناني شد كه از نصف سن او هم كمتر داشتند. با پشتكاري حيرت انگيز دورة دكتري زبان و ادبيات فارسي را به پايان برد و رهسپار وطنش گشت، تا با تصرف كرسي استادي دانشگاه قاهره، بذر محبت ايران و ايراني را در مزرع مستعد دلهاي مصريان بپاشد و با تاليف و ترجمة آثار فراوان خواستاري، جوانان شمال افريقا را با فرهنگ و تمدن اين سوي آسيا آشنا كند.

    استاد نازنين اكنون روزهاي آرام تقاعد را مي گذراند و با همسر سالخورده اش در آپارتمان تميز، اما محقري زندگي مي كند؛ در حالي كه فرزندانش در دوران ناصري ترك وطن گفته و هر يك از گوشه اي فرا رفته اند. سه پسر و دو دخترش با شعار نتوان مرد بسختي كه من اينجا زادم، به عراق و عربستان و شيخ نشين هاي خليج فارس مهاجرت كرده اند، و از بركت تحصيلات عالي و تخصص محتاج اليه خويش، صاحب مقام و منصبند؛ و ششمين  اين فرزندان، حب وطن چنان گريبان جانش را گرفته است كه دلارهاي نفتي ابن سعود و ولخرجيهاي قذافي و دانه پاشيهاي عبدالكريم قاسم هم نتوانسته اند به دامش اندازند و دلش را هوايي كنند. مرد همچنان در مصر مانده است و در خدمت ارتش است. جناب سرهنگي است با قيافه اي دلنشين و رفتاري وقارآميز، كه امروز به حكم پدر با همسر نازنين و موقرش مامور پذيرايي از من شده اند و مجلس ضيافتي در " نادي المعادي" ترتيب داده اند. نادي المعادي باشگاه مخصوص افسران است و دور از آشوب قاهره، بر لب رود نيل. اگر بناي مجلل ندارد، خالي از صفاي مفصل نيست.

    همسر سرهنگ پيش از آنكه عروس دكتر عبدالحميد باشد، در ذوق و شور و زبان آوري دختر او به حساب مي رود؛ و با همة حرمت صميمانه اي كه نسبت به پدر شوي خويش دارد، در مسايل اجتماعي و سياسي، سنگر مقابل او را گرفته است و به هيچ قيمتي هم حاضر به مصالحه و تسليم نيست. اين واقعيت را در همان نخستين لحظاتي كه فاصلة بين هتل و باشگاه را طي مي كرديم، من . با همه دير انتقاليها و كند ذهنيهايم. دريافتم؛ و دريافتم كه چرا دكتر فرزند و عروسش را در اين ضيافت شركت داده است.

    در اين چند روزي كه دكتر عبدالحميد با نهايت جوانمردي نعمت مصاحبت خود را به من ارزاني داشته بود، با همة اشتراك سليقه ها، در يك مورد كار اختلافمان بالا گرفت؛ و آن مسالة عبدالناصر و جنگ اعراب و اسراييل بود. دكتر با همة وجودش از نام ناصر و رژيم ناصر متنفر است و من بر عكس او، از روزگار جواني به حماسة ناصر تعلق خاطري دارم. آخر، دوران پرشور جواني من مقارن با طلوع ناصر بود و مصادف با روزگاري كه امواج تبليغاتي " صوت العرب" نه تنها قارة افريقا كه قسمت اعظم آسيا را نيز در خود پوشانده بود؛ و قهرمان مصري يك تنه در برابر قواي مهاجم اسراييل و فرانسه و انگليس پايداري مي كرد و رعشة ترس بر اندام سران ممالك عرب مي افكند.

    در آن روزهاي شور و التهاب، برادر سرلشكر  عبدالحكيم عامر فرماندة كل قواي مصر، و پسر خالة سرلشكر عارف فرمانرواي عراق، در دانشگاه تهران به تحصيل مشغول بودند؛ و به حكم علايق ديرينه، حريفان حجره و گرمابه و گلستان مخلص. به وساطت همين دوستان بارها از برنامة فارسي راديو قاهره قصيده هاي حماسي و پر آب و تاب من در واقعة كانال سويز به گوش شنوندگان ايراني رسيده بود، و كيفر اين فضوليها به خود من.

    با سوابقي چونين، حتي شكست رسواي مصر و گذشت روزگار هم نتوانسته است به اركان اين علايق لطمه اي وارد سازد؛ و به همين دليل بارها در اين سفر با دكتر عبدالحميد كارمان به مشاجره كشيده است، كه مرد بشدت از استبداد ناصري رنج برده و همة مظاهر فقر و آشفتگي و عقب افتادگي ديارش را محصول ناپختگيهاي ناصر مي داند و افزون طلبيهايش.

    با توجه به همين جرو بحثها بود كه دم دروازة هتل، من و عروسش را به صندلي عقب ماشين راهنمايي كرد، با گفتن اين عبارت به زبان فارسي كه " بفرماييد، كنار خانم بنشينيد كه او هم هم سليقة شماست، او هم مثل جنابعالي بت پرست است، هوادار عبدالناصر است". خانم با شنيدن اسم عبدالناصر، از پدر شوهر خواست كه حرفش را به عربي ترجمه كند؛ و با اين اخطار ملايم كه " پدر جان، محض خدا به مقدسات مملكتمان توهين نكنيد"، رو به من كرد كه " آخر مي دانيد، پدر با عبدالناصر مخالف است". و من با لبخندي جبهه ام را مشخص كردم كه " بله، بنده هم با ايشان مخالفم، ناصر مرد بزرگي بود".

    سرهنگ خواست با ژست ريش سفيدانه اي از شروع مبحث ناصر جلوگيري كند، كه گويا بارها و بارها شاهد مناظرات لجاج آميز همسرش و پدرش بوده است؛ اما من مانع ميانجيگري شدم و اشتياقم را به شنيدن دلايل طرفين اظهار داشتم. و او به حكم ادب ميزباني تقاضايش را بدين درجه تخفيف داد كه لااقل مجادله را در ماشين متوقف كنند و ماية پريشاني حواس او نشوند، تا بتواند ما را سالم به باشگاه برساند. و سپس با لبخند تلخي نگاهش را از آيينة بالاي سرش به چشمان من دوخت كه " اگر از من مي شنويد، ادامة بحث باشد براي دو ساعتي بعد از ناهار"، و دستش را روي زانوي پدرزن نهاد كه " لا اقل به معدة خالي مهمانمان رحم كنيد، مرا كه گرفتار زخم معده كرديد كافيست".

    گويا پيشنهاد سرهنگ مورد موافقت دكتر قرار گرفته بود كه با خواندن قطعة زيبايي، در وصف نوة خردسالش، با تغيير موضوع سخن، فضاي ماشين را لبريز از رقت و لطف و احساس كرد. تازه آخرين بيت قطعه را به پايان رسانده و مشغول تحويل گرفتن احسنتهاي من و عروسش بود كه چشمش در وسط خيابان به اتوبوس " ايران ناسيونال" افتاد. دست كم صد نفري سنگيني وجود خود را چنان بر اتوبوس بينوا تحميل كرده بودند كه ماشين قدرت حركت نداشت. دودي كه از تنورة زيرينش نثار سر و چشم رهگذران مي شد، و نالة احتضاري كه از موتور در زحمت افتاده اش به گوش مي رسيد، و انبوه جمعيتي كه روي ركاب جلو و عقبش دستي به جايي بند كرده  و خود را در هوا نگه داشته بودند، و پيادگاني كه به اميد آويزان شدن همراه حركت ملايم چرخهايش بر كف سنگلاخ خيابان قدم برمي داشتند، ما را از جهان زيباي شعر به دنياي زشت واقعيت كشاند. دكتر عبدالحميد متاثر از ديدن اين منظره، قول و قرار لحظه اي پيش را به باد فراموشي سپرد و زير لب غريد كه " اينهم از بركت عبدالناصر است...".

    عروس خانم در بسيج جوابگويي بود كه اشارة سرهنگ نگاه ما سه نفر را متوجه پياده رو سمت راست كرد. در گوشه اي از خيابان اصلي شهر . كه چاله چوله هاي زمينش از اسفالت عهد عتيق حكايت تامل انگيزي داشت و استخوان بندي درهم شكستة ساختمانهايش به دوران شكوه  تجمل اشارت تلخي. بر كف پياده رو، در ميان ورقه هاي حلبي و تكه هاي حصير . كه گويا اجتماع نابسامانشان قرار بوده است تشكيل آلونكي بدهد . زن ژنده پوشي با تخته پاره اي مشغول نوازش فقيرانة كودك هفت هشت سالة نيمه برهنه اي بود كه ظاهرا پوست انبه را از دست برادر خردسالش قاپيده بود و فارغ از فريادهاي پدر و ضربه هاي مادر با چنان ولعي آن را گاز مي زد كه مرا بي اختيار به ياد خانم ميني ژوپ پوش افكند و عملة جنون زدة خيابان سيروس و مشت و لگدهاي بي حاصل رهگذران.

    هنوز دكتر عبارت ناقص " اينهم نمونه اي ديگر..." را بر زبان نرانده بود كه از بالكن فرسودة كنار خيابان پوست تا ته تراشيده و سلماني شدة هندوانه اي چون فرشتة رحمت در چند قدمي صحنه فرود آمد و به فحش و لگدها و آه و شيونها خاتمه داد؛ و افراد قد و نيمقد خانواده را با جذبه اي جادويي به سوي خود كشيد. نمونه اي از لاشة مردار و انبوه كركسان، و به تشبيهي مانوس تر سيني بامية دستفروش كنار خيابان و قشر غليظ مگسها. ديگر جنگ مغلوبه شده و دامنة كشاكش از محدودة خانواده گذشته و به فراخناي محله كشيده بود، كه خوشبختانه اتوبوس مزاحم سينه مالان و نفس زنان به كنار خيابان خزيده و راه باريكي نصيب ماشين ما كرد؛ تا جناب سرهنگ . دستي بر بوق و پايي بر گاز و دشنامي بر لب . با شيرينكاريهاي جيمز باندي، از دود در فضا خيمه زدة اتوبوس نجاتمان دهد.

    در حياط نادي المعادي، زير ساية آلاچيق حصير پوشي، دور ميز آهني رنگ و رو رفته اي نشستيم و هنوز نوازش آبدار نخستين جرعة پپسي را بر لبهاي خشكيدة خود احساس نكرده بوديم كه خواهر زن سرهنگ "جيهان" خانم هم از راه رسيد. اين خانم استاد حقوق سياسي در يكي از دانشگاههاي قاهره بود و از آن كمونيستهاي دوآتشه و از نويسندگان چپ رو شيرين قلم.

    سرهنگ در پي عذرخواهي محجوبانه اش، به حماسه خواني مايوسانه اي پرداخت كه در سوابق ايام اين باشگاه روز و روزگاري داشته بوده است و زرق و برقي. در آن سالها خدمه اش نه بدين كثيفي بوده اند و نه بدين زشتي. و سرانجام چون رويازدة از خواب پريده اي كه به حسرت دنبالة داستان، پلكها را بر هم مي فشارد، چشمانش را فرو بست و لبان گرمازده اش را درهم كشيد و از لاي سبيل انبوهش هواي متراكمي همراه سوت ممتدي در فضا رها كرد، و مرا تا واپسين ساعات روز در اين ترديد باقي گذاشت كه قصد جناب سرهنگ سوت زدن بوده است يا آه سرد بيرون دادن.

    دقيقا به خاطرم نيست كه بحث از كجا شروع شد. هر چه بود جلسة باحالي بود، وگرچه مركب از طبايع ناسازگار و سليقه هاي متناقض. عين جملات حضار به خاطرم نمانده است، اما امشب پس از خواندن نامة سرهنگ تصميم گرفتم گزارشي از گفتگوها تهيه كنم، و گرچه ناقص.

     

    تا آنجا كه به ياد دارم بعد از صرف ناهار به سالن باشگاه رفتيم و در گوشة دنجي، روي مبلهاي رنگ و رو رفته لميديم و سرهنگ سفارش چاي داد، و من كه از طعم و بوي نامطبوع چايهاي قاهره يك هفتة تمام عذال كشيده بودم، به نوشيدن ليواني آب معدني قناعت كردم و دكتر عبدالحميد به فراست دريافت و با لبخند تلخي گفت:

    _ شما ايرانيها حق داريد از خوردن چاي در اين شهر نكبت زده خودداري كنيد، چاي لطيف و خوش طعم دارجلينگ كجا و اين آب تيره رنگ بدبويي كه ما فلك زده ها به خوردنش مجبوريم كجا؟

     و در پاسخ من كه پرسيده بودم چاي مصر از كجا تامين مي شود، گفت:

    _ از جهنم، از اعماق جهنم، از همان جايي كه جناب سرهنگ عبدالناصر مشغول " بو دادن" برگهاي چاي است.

    و بي آنكه به قيافة درهم رفتة عروسش اعتنايي كند، افزود:

    _خيلي متاسفم كه مسافرت شما به مصر مصادف با اين روزگار سياه است. مي دانم با خاطرات تلخي از قاهره مي رويد و ما مصريها را ملت بدبخت فلك زده اي مي پنداريد كه حتي ذايقه و سليقة خود را هم به بركت دوران ناصري و بلندپروازيهاي جنون آميز آن مرحوم از دست داده ايم.

    سپس همراه آه حسرتي ادامه داد:

    قاهرة پيش از ناصر بدين حال و روزگار نبود. مردم سر و ساماني داشتند، از رفاه و راحتي برخوردار بودند.

    و عروس خانم به تكميل نطق پدرشو پرداخت كه:

    _ البته صدها بيگ و پاشا داشتيم، پاشاها قصرهاي افسانه اي و زندگي هزار و يكشبي داشتند. آوازة خوشگذرانيها و فسادشان سرتاسر دنيا را گرفته بود، و در مقابل هر پاشايي صدها هزار نفر رعيت مصري از كمترين وسايل زندگي محروم بودند.

    دكتر با لحن طنزآميزي گفت:

    _ الحمدالله كه ناصر آمد و به فقر و بدبختي مردم پايان داد. ملاحظه مي فرماييد امروزه چه ملت مرفه و رعيت سير و عدالت گسترده اي داريم. ملاحظه مي فرماييد چگونه از بركت استبداد ناصري ريشة فساد و فحشا و تبعيض خشكيده است.

    همراه آخرين كلمات دكتر، ذهن من به سرعت برق و باد متوجه صحنه هاي گوناگوني شد: سالن فرودگاه قاهره و ماموري كه در ازاي يك دلار، همة قوانين گمركي را زير پا گذاشت؛ كتابفروشي كه در جمع زدن شصت و دو جنيه قيمت كتابها دوازده جنيه تقلب كرده بود؛ چند سكة ناقابلي كه براي امتحان خلايق شخصا در خيابان انداخته بودم و شاهد تلاش رهگذران براي تصرف دزدانة آن بودم؛ انبوه دختركان تكيده چهرة رنگ پريده اي كه دور و بر هتلها مي پلكند؛ جماعت ولگردي كه در مراكز توريستي با زمزمة يكنواخت " گرل، سر، بيوتيفول گرل" لرزه بر اندام آدميزادگان مي افكنند؛ شايعاتي كه در فضاي قاهره موج مي زند از سو استفاده هاي مملكتي و در راس همه برادر رييس و شريكان پاچه ورماليده اش.

    در يك لحظه چنان دستخوش آشوب يادها شدم كه پاسخ عروس خانم ناشنيده ماند، اما عبارت جيهان خانم به خاطرم مانده است كه:

    _ فقر و فساد ملازم يكديگرند، هر جا كه فقر آمد فساد را هم به دنبال خودش مي آورد؛ و اوج فساد، يعني شروع انقلاب. بنابراين هر چه فقر بيشتر، براي آيندة مصر بهتر.

    و من بي آنكه تلاشي براي رد يا قبول نظرية او كرده باشم، به ياد ممالكي افتادم كه از بركت درآمد موقتي نفت آورده، مردم به رفاه و مكنتي رسيده اند، اما فساد اجتماعي و مالي نه تنها كم نشده كه با تصاعدي هندسي توسعه يافته و حتي به مقدس ترين واحدهاي اجتماعي، يعني مدارس متوسطه و ابتدايي هم كشيده شده و مدير و ناظم مدرسه را هم به عنوان تغذية كودكان، گرفتار سوداگري تقوي سوزي كرده است. به ياد مردم حريص بي فرهنگي افتادم كه لاشة اسكناس . صرف نظر از منبع و مصرفش . در نظرشان مقدس شده است و حرص بي امانشان در كسب درآمد بيشتر، آنان را به اعماق دركات فساد سرنگون كرده...

    در تلاش يافتن كلماتي بودم  تا به نحوي در بحث دخالتي كرده باشم كه سرهنگ به دادم رسيد و با لبخند هميشگي رو به جيهان خانم كرد كه:

    _ خوش به حال شما كه ريشة همه خوب و بديها را در زمينة ماديات جستجو مي كنيد.

    و جيهان خانم افروخته چهر و افراخته گردن به دفاع آمد كه:

    _خاطرتان جمع باشد، همه تحولات اجتماعي ريشه در اقتصاد دارد.

    و عروس خانم لبة طعنه را متوجه او كرد كه:

    _ بنابراين ده ها هزار نفر انسان غيور از جان گذشته اي كه به فرمان عبدالناصر با دشمن صهيونيستي جنگيدند و جانشان را فدا كردند، همه قصد و هدفشان گرفتن چند جنيه حقوق سربازي بود؟

    و جيهان خانم آمادة عقب نشيني شد كه:

    _ بنده هرگز چنين عقيده اي ندارم. سربازها براي پول به جنگ نرفتند، اما دشمن غاصبي كه جوانان ما را در صحراي سينا درو كرد هيچ نيست مگر فرزند نامشروع سرمايه داري بين المللي.

    دكتر عبدالحميد كه آخرين قطرة مايع غليظ و بد طعم را نوشيده و فنجان را روي ميز گذاشته بود، به ميدان آمد كه:

    _ اولا از خانمها و آقايان خواهش مي كنم شرط قبلي را فراموش نفرمايند و هيجان بحث از يادشان نبرد كه مهمان ايراني ما با لهجة مصري آشنايي ندارد. لطفا به عربي فصيح صحبت كنيد تا او هم متوجه صحبتهاي ما بشود. ثانيا بفرماييد ببينم اين محافل سرمايه داري بين المللي در جنگ شش روزه كجا بودند كه چشم حلال زاده ها نيامدند؟ بفرماييد ببينم راكفلر پشت فرمان كدام تانك نشسته بود؟ روچيلد كدام بمب افكن را هدايت مي كرد؟ مگر همين محافل سرمايه داري بين المللي و رييسشان امريكا نبود كه در واقعة كانال سويز، انگليس و فرانسه را وادار به عقب نشيني و ترك خاك ما كرد؟ دوستان من، چه اصراري داريد خودتان را گول بزنيد؟

    لحن جيهان خانم پيروزمندانه شد كه:

    _ آقاي دكتر، فراموش نفرماييد، دلارهاي امريكا و سيل اسلحه اي كه به اسراييل سرازير كرده بود ضامن پيروزي دشمن بود. هيچ عاقلي انتظار ندارد راكفلر پشت تانك بنشيند و با مصريان بجنگد. راكفلر با پولش مي جنگد، با پولش وسايل خبري جهان را قبضه مي كند، با پولش افكار عمومي مي سازد.

    دكتر عبدالحميد جواب داد:

    _ بسيار خوب، فرضا قبول كرديم كه همة دويست ميليون نفر امريكايي پشت سر اسراييل ايستاده اند، اما نه همة جهان متعلق به امريكاست و نه امريكا همة جهان است. حريف گردن كلفت امريكا روسية شوروي ست. مگر ناصر خودش را به بلوك شرق نفروخته بود؟ مگر سيل اسلحه و مستشار روسي را در كوچه و خيابانهاي قاهره به چشم خودتان نمي ديديد؟ گيرم كه ممالك عربي با صد و چند ميليون جمعيت كناره گرفته بودند و ما را كمك نمي كردند، خود ما مگر  چهل ميليون نبوديم؟ مگر پيشوايي وجيةالمله تر از ناصر در اين سال و زمانه سراغ داشتيد؟ نه اين بود كه نفوذ ناصر خواب راحت از چشم سعوديها و مشايخ خليج فارس پرانده بود؟ نه اين بود كه دلارهاي نفتي

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    مگر پيشوايي وجيه المله تر از ناصر در اين سال و زمانه سراغ داشتيد؟ نه اين بود كه نفوذ ناصر خواب راحت از  چشم سعوديها و مشايخ خليج فارس پرانده بود؟ نه اين بود كه دلارهاي نفتي ممالك عربي _ طوعا يا كرها_ در اختيار ناصر بود؟ مگر نه اين بود كه ملت مصر از شكستهاي عهد فاروق عقده ها بر دل داشت و با همة وجودش طالب جنگ با اسراييل بود؟ خوب، بفرماييد ببينم با وجود اين همه شرايط مساعد و موقعيتهاي ممتاز، چه شد كه ملت چهل ميليوني مصر از دو ميليون اسراييلي شكست خورد؟

     

    سرهنگ كه تا اين لحظه خاموش نشسته و كمتر علاقه اي به شركت در گفتگو مي نمود، شروع كرد به مقدمه چيني مفصلي از مفاسد عهد فاروق و عياشيهاي شاه مخلوع و آلودگيهاي درباريانش، و اينكه در عهد فاروق ارتش مصر به علت حماقت يا فساد سرداران جنگ ناكردة به سپهبدي رسيده اش در نبرد با اسراييل شكست فاحشي خورده بود و ننگ اين شكست رسوا بر دوش جان افسران جوان سنگيني مي كرد، و با اشارة مبسوطي به خونجگريهاي ملت مصر و عقده هاي حقارتي كه در طول ساليان بر تار جانشان نشسته بود، بدين نتيجه رسيد كه:

    _ كودتاي سرلشكر نجيب با استقبال عمومي ملت مصر مواجه شد، و رژيم فاروق بدان حد منفور خلايق بود كه حتي يك نفر از محافظان كاخ سلطنتي هم زحمت تير و تفنگي به خود نداد. ملت مصر به سرلشكر نجيب اميدها بسته بودند اما…

    جيهان خانم به تكميل جملة سرهنگ پرداخت :

    _ اما ژنرال نجيب خيلي نجيب تشريف داشتند و بي تحرك، ملت مصر تشنة تحولي همه جانبه بود، تشنة انقلابي ملي بود كه…

    دكتر عبدالحميد به نوبة خود با طعن تلخي دنبالة كلام خانم را گرفت:

    … كه سيل خون در خيابانها جاري كند، كه به بهانة مبارزه با فساد، مشتي اراذل و اوباش را به جان مردم بيندازد و سرانجام هم به حكم غرور بيجايي دهها هزار نفر مصري را به كام مرگ بفرستد.

    عروس خانم به دفاع برخاست كه:

    _ پدر جان، قبول كنيد آنهايي كه در عهد ناصر به حبس و اعدام محكوم شدند، چندان هم مريم رشتة عيسي بافته نبودند؛ مشتي دزد و غارتگر بودند كه با انتساب به دربار فاروق يا فواحش مورد علاقة شاه به آلاف و الوفي رسيده بودند و خود را صاحب اختيار ملت مي پنداشتند. مگر فراموشتان شده است كه دستگيري و مجازات اين جماعت فاسد چه شور و شوقي در دلهاي مردم آفريده بود؟

    و دكتر جواب داد:

    _ نه، شور و هيجان مردم را فراموش نكرده ام؛ اما زياده رويهاي ماجراجوياني كه به نام هواداران ناصر امنيت و آسايش را از مردم ربوده بودند، نيز فراموشم نشده است. صد رحمت به پيراهن سياهان موسوليني. همين جماعت افراطي ماجراطلب بودند كه بعد از واقعة كانال سويز ناصر را بر امواج احلام نشاندند و به جايي بردند كه حاصلش را امروز مي بينيم. همينها بودند كه به بهانة جنگ با اسراييل آخرين رمق ملت را كشيدند و هر چه به دستشان رسيد چاپيدند.

    سرهنگ، براي قطع مشاجرة پدرش با همسرش، خود وارد صحبت شد كه:

    _ حق با هر دو طرف است. نه وضع دورة فاروق قابل دفاع است و نه آنچه در عهد ناصر مي گذشت قابل تحمل بود. اما اگر ملك فاروق به علت هواپرستيها و آلودگيهايش قابل ملامت باشد، به نظر من محكوم كردن عبدالناصر عمل منصفانه اي نيست. مگر نگفته اند الاعمال بالنيات، و مگر نه اين است كه در نيت بلند و دامان پاك ناصري جاي شك نيست.

    سرخي غضبي در صورت چروكيدة دكتر دويد كه:

    _ آفرين بر انصافت پسر جان، مرد ديكتاتور ديوانه اي پيدا شد و مملكت را به آب و آتش كشيد و سرزميني را كه روزي و روزگاري مركز ثقافه و تمدن اسلامي بود، به ويرانة لبريز از فساد و فقري مبدل ساخت؛ و با اينهمه نه شايستة ملامت است و نه مستحق محكوميت، كه نيتش چنين و چنان بوده است. در عالم سياست كسي را با نيت و سويداي دل زمامداران سر و كار نيست، بايد حاصل عمل فرمانروا را ديد و سنجيد. شما كه مي خواهيد فجايع عصر ناصري را زير سرپوش الاعمال بالنيات مخفي كنيد، اين را هم به خاطر داشته باشيد كه در سياست، خطر اشتباه از خيانت سنگين تر است و از اين هر دو سهمگين تر خطر لجبازي. بيچاره هيتلر هم مي خواست به وطنش و مردم وطنش خدمت كند. مي خواست نژاد ژرمن را بر قلة اعتلا بنشاند. مي خواست آلمان را مافوق همة كشورهاي جهان ببرد. در نظر عوام مغرور آلمان چه نياتي از اين قبيل خيرخواهانه تر. ناصر هم ديوانه اي بود مثل هيتلر. من و شما محكومش نكنيم، تاريخ جهان و نسلهاي آيندة مصر بر او رحم نخواهند كرد.

    سرهنگ با لحن ملايم پدرانه اي كه با سن و سالش تناسبي نداشت، جواب داد:

    _ به خاطر داشته باشيد كه قضاوت تاريخ مثل قضاوتهاي ما انتزاعي نيست. اهل تاريخ وقتي كه بخواهند دورة ناصري را زير ذره بين تحقيق قرار دهند، قبل از همه به ريشه ها و مقدماتش مي پردازند؛ و اگر به فرض محال ناصر مرتكب خبط و خطايي هم شده باشد، قسمت اعظم گناهش را حواله دوش مرحوم فلميگ مي كنند.

    من به تصور اينكه عوضي شنيده ام با لحن استفهام كلمة فلمينگ را تكرار كردم، و سرهنگ با تاييد سري فرود آورد كه:

    _ آري فلمينگ را مي گويم. همان كاشف كذايي پني سيلين را. گناه افراطهاي عهد ناصري بر دوش آن بزرگوار است. تعجب نكنيد و ابروهايتان را بالا نپرانيد. امروز ديگر عهد حجر نيست كه فلان جنايتكار را به محض ارتكاب جنايت به شمشير جلاد بسپارند. براي اينكه ببينيد چه رابطه اي ميان تندروهاي رژيم ناصري با كشفيات فلمينگ وجود دارد، كافيست مراجعه اي بفرماييد به سالنامه هاي آماري مصر، و نگاهي بيفكنيد به نمودارهاي تفكيكي جمعيت مملت ما در اواخر عهد فاروق و اوايل حكومت ناصر.

    سخنان سرهنگ _ بخلاف قيافة جدي اش_ به نظر من هم، چون ديگران، بكلي نامربوط مي نمود، اما سرهنگ بي آنكه مجال اعتراضي به حاضران داده باشد، به سخنش ادامه داد:

    _ از زمان كشف ميكروب تا عهد ما بيش او صد سال گذشته است،اما از تاريخ رواج آنتي بيوتيك در سرزمين مصر سي چهل سالي بيشتر نمي گذرد. در قرون گذشته بشر مشغول زاد و ولد خودش بود و طبيعت هم مشغول پيرايشگري خودش. تا همين سي چهل سال پيش در فلان خانوادة مصري از ده پانزده فرزندي كه قدم به عالم هستي مي نهادند، دو سه تايي بيشتر باقي نمي ماند. مثلا پدربزرگ خود بنده كه تا بيست و چند سال پيش زنده بود و در سنين بالاي هفتاد، هواي تجديد فراش به سرش زد و كار جنبيدن عشق پيري به رسوايي كشيد و زنگولة پاي تابوتش عموي كوچك من است كه متاسفانه به فيض همين آنتي بيوتيكها از چنگ اسهال و آبله و ديفتري و ده ها مرض ديگر جان سالم بدر برد تا در جبهة جولان خونش را نثار وطن كند؛ آري همين عموجان شهيد من بيست و سومين فرزندي بود كه پدربزرگ بنده با پشتكار غريزي وقفه ناپذيرش به جمعيت بالندة كناره هاي نيل افزوده بود؛ اما در عمل پنجمين فرزندي بود كه سالهاي اين سوي چهار پنج سالگي را گذرانده و از چنگ بيماريهاي مخصوص كودكان جان بسلامت برده بود. نكتة جالب تر اينكه در ميان اين پنج فرزند باقي مانده، تنها پدر مخلص محصول دوران قبل از آنتي بيوتيك است و بس؛ چهار نفر ديگر همه نتيجة عمل كرد ايام كهولت پدر بزرگ بودند كه از بركت كشف پني سيلين در برابر ميكروبها مقاومت كردند و منازل خطرخيز كودكي را بسلامت گذراندند.

    بله، رواج واقعي آنتي بيوتيكها و طب فرنگي در مصر مربوط است به سي و چند سال پيش، يعني پانزده شانزده سالي پيش از واقعة سويز، و در نتيجه روزي كه كانال سويز بمباران شد و چتربازان انگليسي و فرانسوي در برابر اعتراض جهانيان مجبور به تخلية سرزمين ما شدند و دست از پا درازتر چون قشون شكست خورده راهي ديار خود گشتند، بيش از يك سوم جمعيت مصر مطابق آمار و سرشماريهاي آن روزگار جوانان دوازده تا بيست و دو سه ساله  بودند. و اين خطرناكترين نسبت جمعيت است كه اگر پيشواي خردمندي در مملكت نباشد و هيات حاكمه دلسوز و مجربي به مهار كردن اين نيروي وحشتناك افراطي نپردازد، نتيجه اش همان خواهد بود كه نصيب ما شد.

    ملاحظه بفرماييد، ملتي با سابقه اي چند هزار ساله، با تمدني به هر حال چشم گير و خيره كننده، با گذشته اي لبريز از افسانه ها، بازي روزگار يا غفلتي كه زاييدة غرور است، پامالش كرده؛ سالها اسير استعمار تركان عثماني و قشون فرانسه و جهانخواران انگليس بوده و طعم تلخ تحقير و اطاعت از بيگانگان را چشيده و به حكم قانون ناگزير وارث اين تلخي شكست و اين عقده هاي بر دل نشسته را به نسل حاضر منتقل كرده است؛ انتقالي نامحسوس اما مزمن و بالنده. اكنون مردي از ميان همين ملت قد علم مي كند، بناي پوسيدة سلطنت را در هم مي ريزد؛ نداي وحدت اعراب و تجديد خلافت فاطمي در مي دهد؛ و از اينها بالاتر با يك فرمان ناگهاني كاماندوها و چتربازانش كانال سويز را از چنگ ماموران فرانسوي و انگليسي بيرون مي كشند؛ و دو ماهي بعد در جنگ نابرابري، بخلاف تصور همة حسابگران سياست جهان، به پيروي اعجازآميزي دست مي يابد؛ و مرد موفق، از اين خلاف آمد عادت كام دل مي گيرد و بر غريزة سيادت طلبي ملت تحقير شده دامن مي زند و با وسايل جادويي تبليغات و رجز خوانيهاي فصيح، اما بي منطق عربي، منظره اي دلنشين از آفاق شكوه و عظمت پيش چشم خيال ملت مي گسترد، و ملتي كه اكثريتش را جوانان پرشور و احساساتي تشكيل مي دهند، با شور و شوق تشنة گرمازدة گمكرده راهي، به فرمان او خروشان و بي امان به طرف سراب آرزوها مي شتابند و گناهي ندارند؛ اين فتوحات درخشان و اين موجبات فراهم،در روح نسل جواني كه لبريز از عقده هاي قرون و غرور ملي است چه تاثيري غير از اين مي تواند داشته باشد؛ نسل جواني كه با حسابهاي پيچيدة بين المللي آشنا نيست. نسل جواني كه از اعتراض روسيه و اولتيماتوم امريكا خبر ندارد. نسل جوان چه مي داند انگلستان نيمة قرن بيستم آن امپراطوري جهان شمول قرن هجدهم و نوزدهم نيست. نسل جوان تحقيرها ديده و عقده ها در دل نهفته، نسل جوان سرودهاي حماسي شنيده و خون غرور در عروق و شرايينش به جوش آمده، مي خواهد يكشبه ره صد ساله را طي كند؛ و با شعارهاي احساسي و سرودهاي ميهني بر قلب تباهيها حمله برد و سرزمينهاي گستردة " ميهن عربي" را از چنگ عمال ارتجاع نجات بخشد. سيل خانمان كن غرور از كوهسار تعصب و بي خبري سرازير گشته است. مجال منطق و تعقل نيست. هر سالخوردة موقع ناشناس خيرخواهي كه بخواهد در مقابل اين سيل خروشان مقاومت كند، دست به خودكشي زده است. داغ باطلة اجنبي پرستي بر جبين هستي اش مي خورد و گلولة گرم انتقام بر سينه اش مي نشيند وانگهي پيشاهنگ اين سيل بنيان كن كيست؟ عبدالناصري كه خود فاصلة سني زيادي با جوانان ندارد، و سينه اش بيش از هر جواني لبريز از عقده و كينه و انتقام است. شخصا در جبهة جنگ اسراييل بوده و ديده است كه اميران فاسد ارتش فاروقي چه به روز جوانان از جان گذشتة وطن آورده اند. شخصا در ارتش سلطنتي خدمت كرده و دريافته است كه تعداد پره ها و قطر ستاره هاي سردوشي افسران رابطة مستقيمي دارد با همسران و خواهران زيبا و لوندشان، نه با جانبازي در ميدانهاي جنگ و توفيق در ماموريتهاي جنگي. در سنين شكوفان جوانيش خبر تشكيل دولت اسراييل را شنيده است و با چشمان حيرت زده و احيانا اشك آلود خويش شاهد كشتار بيرحمانة ملت فلسطين و آوارگي اعراب فلسطيني بوده است و ناظر خونسردي و بي حميتي سران ممالك عربي. به چشم خود ديده است كه چگونه مشتي امريكايي و آلماني و فرانسوي و روسي، از اكناف جهان با پرچم مهاجرت به سوي ارض موعود شتافته اند و با وقاحتي افسانه اي صاحبان اصلي فلسطين را از خان و مان خويش آواره كرده اند، و اينك با جمعيت دو ميليون نفري خود در برابر صد ميليون عرب وحشت زده كوس لمن الملكي مي كوبند و فرياد هل من مبارز سر مي دهند.

    خوب، با آن سوابق و اين مقدمات و اين مقتضيات، پدر جان، اگر جنابعالي در شرايط و به جاي عبدالناصر بوديد چه مي كرديد؟

    دكتر عبدالحميد كه غافلگير شده بود، تكاني خورد و گفت:

    _ چه مي كردم، مي نشستم و عده اي از افراد با تجربه و آشنا به ...

    اما سرهنگ مهلت نداد كه:

    _ عرض كردم اگر در شرايط ناصر بوديد، يعني در همان سن و سالي بوديد كه ناصر به حكومت رسيد، همان عقده ها و كينه هايي را در سينه داشتيد كه ناصر داشت، داراي همان محبوبيتي بوديد كه ناصر بود.

    جيهان خانم در سخن سرهنگ دويد كه:

    _ به نظر من هيچ چيز خطرناك تر از يك ديكتاتور محبوب نيست. ديكتاتور معمولي مجبور است براي حفظ قدرت خويش جوانب تصميماتش را بسنجد، از فرمانهاي حاد و تصميمات خلق الساعه پرهيز كند؛ اما امان از ديكتاتور محبوب، امان از ديكتاتوري كه عقل توده ها ي ملت را دزديده باشد و با همان جرات و جسارتي با جمجمة انسانها بازي كند كه بچه هاي روستايي با ماسه هاي ساحل نيل.

     

    من كه مشتاق تحليلهاي سرهنگ شده بودم، وانگهي طبعا با كلي بافي و فلسفه گويي به حكم طبع عوام و تنگ حوصله ام ميانه اي ندارم، و زمينه را براي تبرية عبدالناصر _ شهسوار احلام جوانيم _ مساعد ديده بودم رو به سرهنگ كردم كه:

    _خوب، با استدلالي كه فرموديد ناصر نه تنها مرتكب خطايي نشده است بلكه...

    و سرهنگ كلامم را بريد كه:

    _ خير، بنده عرض نكردم كه ناصر مرتكب خطايي نشده است. البته به يك تعبير، اين نظريه هم درست مي نمايد كه ناصر خطايي نكرده است. و آن در صورتي است كه بخواهيم جبر تاريخ را بپذيريم و با فرمولهاي غالبا تثبيت شدة فلسفة تاريخ آشنا باشيم. ملتها در برهه اي از زمان دچار هيجان جنون مي شوند؛ دل به خشونت و خونريزي مي سپارند؛ مي خواهند انقلاب خون برپا كنند؛ مي خواهند فلك را سقف بشكافند و طرحي نو در اندازند. اما دريغا كه فرشته ايست بر اين بام لاجورداندود؛ و از آن مهمتر تشكيلات بظاهر كمرنگ و واقعا موثري است به نام سازمان ملل، و از آن هم بالاتر عامل نامشهود، اما فراوان اثري است به نام افكار عمومي.

    دنياي امروز جهان قرن هفدهم و هجدهم نيست. جهانگشاييهاي روزگاران گذشتگان به بايگاني تاريخ سپرده شده است و دست كم تا دو سه قرن ديگر قابل تكرار نيست. و اشتباه ناصر و به عبارتي دقيق تر يكي از اشتباهات ناصر در همين جا بود كه مقتضيات زمان را تشخيص نداد. اصلا مرده شور اين زبان عربي امروزي را ببرد كه هر بلايي بر سر ما آمد از اين زبان بود.

    تحمل جملة اخير خارج از حوصلة دكتر عبدالحميد بود. استاد پيري كه عمري با زبان و ادبيات سر و كار داشته است و همة مقام و شخصيت خود را مرهون تسلط بر واژه هاي فصيح زبان عرب مي داند. حق دارد با شنيدن عبارتي بدين تلخي از لبان فرزند خويش، منفجر شود و نهيب زند كه:

    _ بس است، پسر. حيا كن، تو افسر ارتشي، كارت تحليل صحنه هاي جنگ است، ديگر حق دخالت در معقولات نداري.

    اما سرهنگ همچنان خونسرد و مودب به كلامش ادامه داد كه:

    _ منظورم توهين به زبان عربي نبود و اگر چنين تصوري پيش آمده باشد، قبل از همه از پدر بزرگوارم معذرت مي خواهم. منظورم اين است كه زبان ما عرب زبانها، زبان رجز خواني و مفاخره و حماسه سرايي است. من اطلاع چنداني از زبانهاي ديگر ندارم؛ اما گمان مي كنم كمتر زباني در جهان امروز به اندازة زبان البته وسيع و البته فصيح و صد البته شيرين عربي گنجايش اين همه رجز و حماسه داشته باشد. علتش هم معلوم است. زبان عربي در ميان زبانهاي رايج روزگار ما، شايد تنها زباني باشد كه در طول دست كم هزارو سيصد چهار صد سال دستخوش تحولي اساسي نشده است؛ و اين هم از بركات قرآن مجيد است كه منشور تثبيت زبان عرب را به طغراي لايزالي رسانده است. اما اين ثبات هزار و چهارصد ساله عيب مختصري هم دارد. اميدوارم پدرم چند لحظه تامل كند تا حرف من تمام شود. آنوقت تير هر ملامتي را به جان خريدارم.

    سپس درحاليكه فنجان چاي غليظ را به لبان درشت و ترك خورده اش نزديك مي كرد، ادامه داد:

    _ عرض كردم زبان ما عرب زبانان امروز. تقريبا همان زباني است كه هزار و پانصد سال پيش در شبه جزيرة عربستان رواج داشت و ابزار كار بدويان صحرانشين و قبايل جنگاور عرب بود. دو قبيلة بيابانگرد بر سر سرقت شتري يا تصرف دختري، در مقابل هم صف مي كشيدند؛ و پيش از آنكه با شمشير كج و سنان تيز به جان يكديگر بيفتند، زبان آوري از اين قبيله و زبان آوري از آن قبيله به ميدان مي آمدند و با رجزهايي از قبيل الخيل و الليل و البيدا تعرفني، يا: ولكن علي اقدامنا تفطرالدما، مي كوشيدند كرامت نسب و شجاعت قبيلة خود را، با حماسي ترين واژه ها و غليظ ترين رجزخوانيها بسرايند و توي دل طرف را خالي كنند و بقول امروزيها با جنگ سرد حريف را از ميدان بيرون كنند؛ و اين رجز خوانيها غالبا در آن روزگاران موثر مي افتاد كه صحرانشينان عاشق سخنان موزون مقفي بودند و دلبستة عبارات غليظ پر طمطراق.

    از آن روزگاران اسب و رجز و شمشير، تعبيرات و عبارات و اشعار حماسي زيبايي به يادگار مانده است كه به بركت تثبيت زبان عربي همچنان در محيط ما عرب زبانان مفهوم است و متداول. اين ميراث عزيز نياكان را ما عرب زبانهاي جهان خوشبختانه گرامي مي داريم و متاسفانه مي كوشيم عين آنها را در ميدانهاي جنگ امروزين تكرار كنيم. و همين رجزخواني كار به دستمان مي دهد. آخر از سه ميليارد جمعيت جهان متاسفانه بيش از صد ميليون نفري با زبان يعرب بن قحطان آشنا نيستند و لطايف و ريزه كاريهاي اين زبان را نمي شناسند و نمي دانند وقتي ما عرب زبانها به رجزخواني مي افتيم، قصدمان رجز خواني است و بس. رجز را براي فخامت الفاظ و طمطراق كلمات و موسيقي اشعارش مي خوانيم، نه براي عمل كردن و به عنوان اولتيماتوم.

    اين واقعيت را ما عرب زبانان خودمان بخوبي درك مي كنيم. اما فلان عجم بي شعور( همراه اداي اين كلمه سرهنگ رو به من كرد كه :" مي بخشيد، منظورم فرنگيها است. شما بهتر از بنده مي دانيد كه ما عربها هر آدميزادة غير عرب زباني را عجم مي ناميم و تصور مي كنيم هر كس عربي بلغور نكرد گنگ است و زبان ندارد، امان از غرور خودپسندي"، سپس دنبالة سخنش را گرفت): عرض مي كردم فلان فرنگي كه از نعمت فهم زبان عرب بي نصيب است از درك اين لطايف نيز محروم است. و اين زبان نفهمي ماية سوًتفاهمهايي مي شود كه جهان را عليه ما برانگيزاند. نمونه اش، همين نطقهاي پر طمطراق مرحوم عبدالناصر. ناصر وقتي كه از پشت ميكروفن " صوت العرب" به سخن مي پرداخت، مخاطبش عرب زبانان جهان بودند، و سخني هم كه مي گفت صد البته باب طبع مخاطبانش بود و در گوش عرب زبانان، از محيط اطلسي گرفته تا خليج فارسي، مطبوع مي افتاد. اما وقتي كه مضمون سخنان او را مترجمان ملانقطي در قالب عبارات فرانسوي و انگليسي و آلماني مي ريختند و در جرايد جهان منتشر مي كردند، موي بر اندام خوانندگان فرنگي راست مي شد. بويژه كه حريف كهنه كار در نشر اين نطقها و به عبارت بهتر رجزخوانيها رندانه دستي داشت و بي آنكه كلمه اي را تحريف كند يا تغيير دهد، متن نطق رييس را كلمه به كلمه ترجمه مي كرد و به وسايل خبري بين المللي مي سپرد؛ و با اين عمل به منظوري كه داشت مي رسيد و حس همدردي ملتهاي جهان را تحريك مي كرد كه " اي امان، در واپسين سالهاي قرن بيستم، عبدالناصر مصري با قشون سه چهار ميليونيش مي خواهد پيرزنان و اطفال اسراييلي را به دريا بريزد؛ اي امان، صد و چند ميليون عرب خونخوار به جان دو ميليون يهودي بيچارة آوارة كتك خورده افتاده اند و حيا نمي كنند و مي خواهند در كوچه پس كوچه هاي بيت المقدس جوي خون راه بيندازند، آه و دريغا كه جهالت بدويت مي خواهد تمدن و فرهنگ قرن اتم را از صفحة روزگار براندازد"، و از اين دست آه و ناله ها. ترجمه و انتشار وسيع اين رجزخوانيها همان بود و برانگيختن احساس همدردي و ترس مردم جهان، همان. آخر، نسل تصميم گيرندة معاصر عبدالناصر غالبا همان كساني بودند كه دوران جنگ دوم جهاني را به چشم خود ديده و شرح فجايع هيتلري را از بلندگوهاي متفقين شنيده بودند. خيلي ساده لوحي مي خواهد كه آدميزادة مسولي در واپسين سالهاي قرن بيستم، تاثير خبرگزاريها و مطبوعات جهاني را ناديده بگيرد و مثل كبك سرش را در برف غرور فرو برد و چون آوازه خوان خزينة حمام، صدايش به گوش خودش خوش آيد.

    بي آنكه لحنم پرخاشگرانه باشد به سرهنگ تذكر دادم كه:

    _ اما يادتان باشد كه وسايل خبري سرتاسر جهان تيول بني اسراييل است و سازمان ملل و شواري امنيت هم بازيچة دست نوكران...

     

    جمله ام تمام نشده بود كه سرهنگ نگاهش را با حالت مخصوصي بر چهرة من دوخت، و من براي نخستين بار متوجه نقصي شدم كه در چهرة سرهنگ بود و قبلا به نظرم نرسيده بود. آري، چشمان جناب سرهنگ كوچك و بزرگ بود، چشم چپش كوچكتر و تنگتر از چشم راستش بود، و از آن بدتر لب پاييني اش مختصري به جلو آمده و چروكي غير طبيعي بر گوشة چپ دهانش نشسته بود؛ به اضافة ابروي راستش كه مختصري از ابروي چپ بالاتر قرار داشت. نقايص صورت سرهنگ مرا از ادامة گفتار بازداشت و در اين حيرت فرو برد كه چرا تاكنون متوجه اين همه ويژگيهاي چهره اش نشده بودم؛ و به همين دليل مدتي گذشت تا پي بردم كه سرهنگ مشغول جوابگويي به ايراد مخلص است كه:

    _ اگر همة جهان روي انگشت اسراييل مي چرخد، پس آن نيرويي كه همين اسراييل و همين انگليس و فرانسه را مجبور كرد با كمال سرافكندگي پيروزي نظامي خود را ناديده بگيرند و سويز تصرف شده را به ملت مصر واگذارند و سرزمين ما را تخليه گنند، از كرة مريخ آمده بود؟

    خواستم استدلال كنم كه آن وقت مصلحت امپرياليستها چنان بود و مي خواستند دانه پاشي كنند و با تكرار داستان " خرماي سعدي" ناصر را به مهلكه بكشند، اما با شروع نخستين جمله، بار ديگر چهرة سرهنگ همان حالت معيوب را پيدا كرد و اين بار چشم چپش بمراتب كوچكتر و ابروي راستش بمراتب بالانشين تر و گوشة چپ دهانش بمراتب پر چروك تر شد. و من هم، به دليل نفرتي كه از اين حالت چهرة او داشتم، جملة خود را به پايان نرساندم و از بيان حقيقتي بدين روشني طفره رفتم، تا مرد كريه المنظر همچنان در جهل مركب ابدالدهر بماند.

    اما جيهان خانم به تاييد سرهنگ آمد كه:

    _ در اين مورد حق با سرهنگ است. مقارن جنگ مصر و اسراييل من در اروپا بودم و عكس العمل فرنگيان كوچه و بازار را در مقابل اخبار جنگ و رجزخوانيهاي ناصر و مظلوم نماييهاي اسراييل مي ديدم. مي ديدم و مي شنيدم كه مردم معمولي اروپا عبدالناصر ما را موجودي تصور كرده اند از مقولة آتيلا و نرون و هيتلر. غروب روزي كه نيروي هوايي اسراييل با يك حمله هواپيماهاي بر زمين نشستة ما را دود كرد و بر خاك پاشيد، در يكي از كوچه هاي قديمي رم شاهد نشاط توريستهاي هفتاد و دو ملت بودم. در آن روز همان لبخند رضايتي از پيروزي اسراييل بر چهرة مردم نشسته بود كه چند سال پيش از آن، از پيروزي مصر بر مهاجمين ثلاثة انگليس و فرانسه و اسراييل. اين واقعيت را به چشم خودم ديده ام؛ اما تا امروز تحليلي بدين روشني دربارة آن نشنيده بودم. حق با سرهنگ است. در جهان امروز نبايد از تبليغات غافل شد. در قرن ما سرنوشت جنگ ميان دو حريف را نبردهاي هوايي و نيروي دريايي و كشتارهاي زميني به تنهايي تعيين نمي كنند. در جنگهاي امروز، افكار خلق جهان اگر اثر قاطعي هم نداشته باشد، باري خالي از تاثير نيست.

    من كه ديگر حوصله ام از خاطره پردازيهاي خانم و خطابه خوانيهاي سرهنگ تنگ شده بود در حالي كه مي كوشيدم نگاهم با چهرة سرهنگ برخورد نكند، گفتم:

    _ بسيار خوب، گرفتيم كه عامل سرنوشت ساز جنگ، افكار عمومي باشد؛ گناه ناصر نازنين چيست؟ عبدالناصر چه بايد مي كرد؟ به مردم متجاوزي كه از اطراف جهان آمده اند و فلسطينيها را آواره كرده اند و خود بر جايشان نشسته اند و مدعي مردم منطقه شده اند، اگر نگويد مي كوبيمتان، مي كشيمتان، به دريايتان مي ريزيم، چه بگويد؟ با مردمي چنين متجاوز اگر با زبان رجز و حماسه حرف نزند با غزلهاي عاشقانة امروالقيس مشاعره كند؟

    متاسفانه بار ديگر نگاهم به صورت سرهنگ افتاد و چشمان كوچك و بزرگ شده اش ادامة سخن را از يادم برد. باز هم ممنون خانم سرهنگم كه به دادم رسيد و نگاه جنگ آلود سرهنگ را متوجة خود كرد كه:

    _ با اين همه قبول كنيد كه عبدالناصر چاره اي جز اين نداشت. مرد پاك از جان گذشته اي بود كه مي خواست دوران طلايي امپراتوري اعراب را تجديد كند؛ و در راه تحقق اين فكر بلند و البته بلند پروازانه اش، چاره اي نداشت جز زدودن اين لكة ننگي كه به عنوان حكومت اسراييل بر دامان اعراب نشسته است. مي خواست وحدت جهان عرب را تامين كند.

    و دكتر عبدالحميد دنبالة كلامش را با لحن طعن آميزي گرفت، كه:

    _آنهم با نطقهاي ستيزه جويانه و حكومت قلدر استبدادي كه علم كرده بود و همه جهان همه حكومتهاي منطقه را به مبارزه مي خواند.

    عروس دكتر به دفاع آمد كه:

    _ اسم ناصر را نمي توان ديكتاتور گذاشت، ديكتاتور هرگز محبوب ملتش نيست و حال آنكه ملت مصر هنوز هم يكپارچه از دل و جان هواخواه اويند و يادش را گرامي مي دارند.

    دكتر با طعن طنزآلودي پاسخ داد:

    _ خدا را شكر كه اين بنده نه جزو مردمم و نه مصري. راستي كه شما خانمها، و گرچه سي سال درس خوانده باشيد و به عالي ترين مدارج علمي رسيده باشيد، باز هم پاي منطقتان مي لنگد؛ و از آن بدتر عدد و رقم را هم نمي شناسيد. عزيز من با چه جرات و بر اساس چه آماري مي گويي همة مردم مصر هواخواه ناصر بودند.

    خانم با لبخند عذرخواهانه اي به تصحيح دعوي خود پرداخت كه:

    _ منظورم از همه، اكثريت مردم است، اكثريت قريب به اتفاق مردم.

    و دكتر سرش را به آسمان كرد كه:

    _ الهي شكر، معلومات لغويمان هم تكميل شد و فهميديم كه همه يعني اكثريت. حالا كدام اكثريت، خدا مي داند و بس. خانم با چه دستگاه نامريي عقيده سنجي به اين نتيجة قاطع رسيده اند، آن را هم خودشان مي دانند و احيانا ابو المشمشم جني.

    خانم كه دست و پايش را گم كرده بود به التماس افتاد كه:

    _ پدر جان، ديگر بي انصافي نفرماييد، قبول كنيد كه اكثريت ملت مصر تا آخرين روزها هوادار ناصر بودند، از دل و جان به او عشق مي ورزيدند...

    و لحن دكتر جدي شد كه:

    _ مثلا چند درصد مردم؟

    و خانم با قاطعيت پاسخ داد:

    _ حداقل نود درصد مردم طرفدار ناصر بودند.

    و دكتر كه گويي به نقطة ضعف حريف پي برده است، تصديق كرد كه:

    _ بسيار خوب، قبول كرديم كه نود درصد مردم هواخواه ناصر بودند، باقي مي ماند ده درصد مردم، كه از اين ده درصد هم نصف و نيمي بي طرف بودند و در حدود نيمي، يعني پنج درصد مردم به حساب شما، مخالف ناصر. تا اينجا را كه قبول داريد؟ اجازه مي فرماييد كه پنج درصد از ملت مصر را مخالف ناصر به حساب آوريم؟

    خانم به چانه زدن افتاد، كه:

    _ نه، همان ده درصد را حساب كنيد، بله، يك دهم ملت مصر با ناصر ميانة خوشي نداشتند.

    و دكتر گردن تسليم خم نمود كه:

    _ هر چه شما بفرماييد، ميل داريد ده درصد را جزو مخالفين حساب كنيم؟ عيبي ندارد، ده درصد باشد. حالا بفرماييد ببينم ده درصد ملت مصر چند نفر مي شوند؟

    خانم شانه اي تكاند كه:

    _ دو ميليون، سه ميليون، حداكثرش چهار ميليون.

    و دكتر دنبالة سخنش را گرفت كه:

    _ بسيار خوب، چهار ميليون هيچ، سه ميليون هم هيچ، قبول داري كه ناصر حداقل دو ميليون مخالف داشت؟ خوب، بگو ببينم بعد از جنگ شش روزه تا روزي كه مرحوم عبدالناصر عمرش را به شما داد، چند تا روزنامة مخالف حكومت در سرتاسر مصر منتشر مي شد؟

     

    سكوتي بر محفل سنگيني كرد. خانم در جستجوي گريزگاهي بود براي طفره رفتن از جواب، اما سرهنگ مجالش نداد و گفت:

    _ در اين دوره هيچ كس جرات مخالفت نداشت، زهرة شير و دل پلنگ مي خواست تا كسي دست به قلم برد و به ناصر بگويد بالاي چشمت ابروست.ماموران اطلاعاتي و پيراهن قهوه ايهاي هيتلري در يك چشم به همزدن بساطش را برهم مي زدند و گلوله بارانش مي كردند.

    دكتر بي توجه به سخن پسرش، باز رو به عروسش كرد كه:

    _ چه شد؟ چرا ساكت شديد؟ پرسيدم در اين سالهاي متمادي، در اين دورة پر تلاطمي كه بيش از همه وقت مملكت ما نيازمند تعاطي افكار بود، چند تا روزنامه جرات كردند عليه رژيم ناصري و اقدامات حساس سرنوشت آفرينش مقاله منتشر كنند؟

    خانم با اكراه و زير لبي جواب داد:

    _ البته هيچ نشرية مخالفي وجود نداشت، راستش را بخواهيد مخالفين حرفي براي گفتن نداشتند. اكثريت مردم از آنان بيزار بودند. اغلب مخالفان ناصر پاچه ورماليده هاي درباري بودند و پاشاهاي شكست خورده و فرصت طلبان سياسي.

    و لحن دكتر پيروزمندانه شد كه:

    _ ناز نطقت، من هم موقتا قبول مي كنم كه مخالفان ناصر حداكثر دو ميليون نفر بودند و آنهم يك پارچه مردم فاسد و غير موجه و منفور ملت. خوب، سوالم اين است كه چرا ناصر محبوب، ناصر وجيه المله، ناصري كه نود درصد ملت مصر پشت سرش بودند و از جان و دل هوا خواهش، ناصري كه همة امكانات تبليغاتي مملكت را در قبضة قدرت گرفته بود، ناصري كه تله ويزيون داشت، فرستنده هاي متعدد و بسيار قوي راديويي داشت، با بودجة هنگفت تبليغاتش نافذترين قلمها و فصيح ترين سخنوران مصر را خريده و به خدمت خود واداشته بود. ناصري كه دهها روزنامه و مجلة بزرگ و كوچك براي تبليغ عقايدش ساخته و پرداخته بود، ناصري كه معتقد بود راهش حق است و ملت هوادارش، ناصري با اين مشخصات و اين قدرت و آن امكانات، چرا اجازه نمي داد اين گروه منفور و فاسد دو ميليوني هم حرفشان را بزنند و يك روزنامة مفلوك ناقابلي ولو در دو هزار نسخه منتشر كنند؟ مگر نه اين است كه راه ناصر حق بود؟ مگر نه اين است كه ناصر به راه خود ايمان داشت؟ خوب كسي كه راه خود را حق مي داند نبايد از حملة مخالفان پروايي داشته باشد. چه ترسي ناصر را از دادن اين مختصر آزادي به ملت بازداشته بود؟ يعني ملت مصر همه احمق بودند يا ديوانه كه مدايح جانانة آقاي هيكل را في المثل در روزنامة پر تيراژ الاهرام بگذارند و به سراغ نوشته هاي انتقادآميز چند نفر مفسد منفور بروند؟ اگر ناصر ديكتاتور نبود، اگر واقعا به حقانيت راهش ايمان داشت، اگر طالب سعادت مصر، يا به قول خودش كل جهان عرب بود، چرا نمي گذاشت اين معدود مخالفان هم لب بگشايند و حرفشان را بزنند و چند شماره روزنامه منتشر كنند تا مردم بفهمند كه چيزي بارشان نيست و هر چه مي گويند و مي نويسند آلوده به اغراض است؛ و بعد از يكي دو شماره بر اثر نفرت عمومي چنان بازارشان از رونق بيفتد و متاعشان بي خريدار بماند كه به حكم اجبار دكان مردم فريبي را تخته كنند و بروند پي كارشان؟ چرا ناصر چنين نكرد؟ او كه واقعا از خلوص عقيده و صحت راه خويش با خبر بود و مي دانست اكثريت مردم، آنهم اكثريت به قول شما نود درصد مردم طرفدار اويند، چرا اجازه نداد اين ده درصد بدنام ياوه گوي مغرض هم حرفشان را بزنند و مشتشان را در برابر ديدة بصيرت مردم بگشايند؟ چرا ننگ استبداد و اختناق را به جان خريد و از اين قدر مضايقه كرد؟چرا؟

    خانم كه حسابي زير رگبار سوالهاي پدرشوهر مقاومت خود را از دست داده بود گفت:

    _ آخر پدرجان، اين دو ميليون نفر تنها نبودند. سرماية دولتهاي امپرياليستي پشت سرشان بود، آژانسهاي صهيونيستي حمايتشان مي كرد. اگر ناصر اجازه مي داد روزنامه منتشر كنند، وحدت ملت برهم مي خورد. ما در حال جنگ با دشمن بوديم و در جبهة جنگ چه خطري از نفاق بالاتر؟

    دكتر ابروهايش را بالا انداخت كه:

    _ نفهميدم، يعني سي و هشت ميليون هواداران ناصر همه گوساله بودند، همه عارس از فهم و شعور بودند كه آثار حمايت صهيونيستها را تشخيص ندهند؟ گيرم مردم تشخيص نمي دادند، مگر قلم بدستان هواخواه ناصر با آنهمه امكانات مرده بودند كه پتة اينان را روي آب بريزند و فساد عقيدة اين اقليت منفور را علني سازند؟ اين چه حقانيت پر طرفداري است كه صاحبش از مخالفت اقليتي محدود مي هراسد؟ مگر خاصيت كلام حق و راه حق اين نيست كه هواداران معدود خود را بر انبوه ناحق پرستان پيروزي دهد؟حقانيت عقيده اي و صحت راهي از كجا معلوم مي شود، مادام كه مخالفان جرات بحث و اظهار نظر نداشته باشند؟

     

    سپس با لحن ملايم نصيحت آميزي ادامه داد كه:

    _ نه، عزيز من، دختر من، جناب عبدالناصر محبوب شما ديكتاتور بود، آنهم از بدترين و خونخوارترين ديكتاتورهايي كه تاريخ مصر به خود ديده است. فراعنة مصر در روزگاري مستبدانه بر اين سرزمين حكومت مي كردند كه هنوز مفاهيمي از قبيل آزاديهاي فردي و سياسي و حقوق بشر در جهان مطرح نشده بود. اما عبدالناصر شما در ناف قرن بيستم، صد و هشتاد سال بعد از سقوط باستيل؛ نيم قرن بعد ازكشتار تزارهاي روس و پانزده سال بعد از سقوط فاروق، بر تخت فرعوني نشست و لبها را دوخت و جانها را به لب رساند. با خيره سريها و جاه طلبيهايش، با خود گنده بينيها و غرور قدرتش كشور نسبتا مرفه و آبادي را بدين ويرانه اي مبدل كرد كه امروز من و شما مثل جغد بر در و ديوار درهم شكسته اش نشسته ايم و سر هيچ و پوچ نالة نكبت سر داده ايم. ناصر جبار بود، آنهم از خونخوارترين جباران تاريخ.

    دخترم، هر لغت و اصطلاحي معنايي دارد، مفهومي دارد، من و تو كوچكتر از آنيم كه بتوانيم معاني لغات را عوض كنيم. در حدود سه هزار سال پيش از من و تو، ارسطو مشخصات حكومت ديكتاتوري را بدقت بيان كرده است، اگر كتابش را كه در خانه ات داري، نخوانده اي، از دوست ايرانيمان بپرس. ايشان رشتة فلسفه را در دانشگاه خوانده است وبهتر از من كه حرفه ام ادبيات است با اين مقوله آشنايي دارد.

    منت خداي را كه جماعت متوجه پريدنهاي رنگ و تپيدنهاي دل من نشدند. اين هم يكي از موارد بسياري بود كه درد بي سوادي را در اعماق وجودم احساس كردم. چه مصيبتي از اين سنگين تر كه نه تنها گفتة ارسطو را به خاطر نداشتم، بلكه اصلا نمي دانستم ارسطو چنين مبحثي را مطرح كرده باشد و در چه كتابي بايد به سراغش رفت.( بعدا كه به تهران آمدم به دلالت دوستي به كتاب " ارسطو" در سلسلة "فلاسفة بزرگ" ترجمه عمادي دست يافتم و اينك نشاني هاي ديكتاتور به روايت ارسطو:" موجبات استبداد از اين قرار است: سركوب كردن هر گونه گردن فرازي، از سرباز كردن مردمان قويدل، جلوگيري از تشكيل اجتماعات، منع كردن آموزش و هر گونه اقدامي كه باعث روشني افكار گردد، يعني جلوگيري از آنچه معمولا قوت قلب مي دهد و اعتماد بنفس ايجاد مي كند، منع كردن فراغت ها و تمام اجتماعاتي كه ممكن است به سرگرمي هاي دسته جمعي در آنها پرداخت، اجراي هر گونه اقدامي كه باعث بي خبر ماندن مردم از حال يكديگر شود، زيرا وجود روابط باعث اعتماد ذات البين مي گردد.

    بعلاوه اطلاع از تغيير مكانهاي مردم و ناگزير ساختن آنها به اينكه هرگز از دروازه هاي شهر بيرون نروند تا اينكه كاملا در جريان اعمال و افعال آنها باشند، و معتاد  ساختن آنها از راه بردگي دايمي به پستي و زبوني روح، اينها هستند وسايلي كه ايرانيان و بربرها مورد استفاده قرار مي دهند، وسايل جابرانه ايكه همه به يك مقصد منتهي مي شود.

    وسايل ديگر از اين قرار مي باشد: اطلاع بر آنچه بين مردم گشته و كرده مي شود، داشتن جواسيسي شبيه به اين زنهايي كه در سيراكوز سخن چين نام دارند، و فرستادن اشخاصي براي گوش كردن حرفهايي كه در اجتماعات گفته مي شود، زيرا مردم وقتي از جاسوسي در هراس باشند صداقت كمتري در حرفهاي خود نشان مي دهند و اگر كسي در اين باره صحبت كند همه خاموش مي شوند. كاشتن تخم نفاق و افتراق در بين مردم، انداختن دوستان بجان يكديگر، برآشفته ساختن ملت بر ضد طبقات عاليه اي كه در بين آنها نفاق مي اندازند.

    اصل ديگر استبداد، فقير كردن مردم است براي اينكه از يكطرف نگهداري دستة قراولان براي جبار، گران تمام نشود و از  طرف ديگر مردم را به تامين معاش روزمرة خود سرگرم سازد تا ديگر وقت اينكه بر ضد او توطيه چيني كنند نداشته باشند...

    جبار همچنين به جنگ مبادرت مي ورزد تا فعاليت رعاياي خود را بدانجانب معطوف كند و نياز دايمي به يك فرماندة نظامي را بدانها تحميل نمايد.

    اگر سلطنت با اتكا به فداكاري ها پايدار مي ماند رژيم جبار، با بي اعتمادي دايمي نسبت به دوستانش برقرار مي ماند. زيرا به خوبي مي داند كه اگر تمام رعايايش بخواهند جبار را براندازند دوستانش بخصوص در اين كار پيشقدم خواهند شد.

    خاصيت جبار اين است كه هر مرد آزاد و با مناعتي را سركوب نمايد.)

    عنايت ازلي نجات بخش جيهان خانم باشد در مضايق حيات، كه درين تنگنا رسوايي به دادم رسيد، و به هواداري عروس دكتر برخاست كه:

    _ آقاي دكتر، شما هم با تسلطي كه در ادبيات عرب داريد عجب ادعانامة بلند بالايي در محكوميت ناصر صادر كرديد و عجب فرعون خون آشام و اژدهاي آدمخواري از او ساختيد. انصاف هم خوب چيزيست، ناصر پاكدامن محبوب مردم كجا و جبار خون آشامي كه از او ساخته ايد كجا؟ اگر در عهد ناصر استبداد و خفقاني بوده است، گناه او نيست. اين گناه دور و بريها بود كه بين ناصر و ملت حصار كشيدند و با سوُاستفاده از قدرت و محبوبيت او، فرياد هر دادخواهي را در گلو خفه كردند. در همه جاي دنيا از اين فرصت طلبان هست؛ ناصر در اين ماجرا چه گناهي داشت؟

    و دكتر برافروخته، كلام حريف را بريد كه:

    _ چه گناهي از اين بالاتر كه براي حفظ قدرت خودش؛ براي ادامة حكومتش، تكيه بر مشتي جوان افراطي كرد و ميان خود و ملت سد سكندر كشيد. چه گناهي از اين بالاتر كه به بهانة وحدت اعراب و جنگ با اسراييل قلمها را شكست و نفسها را بريد. حاكمي كه راه عيب جويي و انتقاد را مي بندد، كبك خوشباوري است كه سر در برف غفلت فرو برده است؛ موجود لجبازي است كه در رهگذر سيل نشسته و چشم و گوش خود را هم بسته است.

     

    جيهان خانم كه خود را مغلوب مي ديد، به جاي جواب گفتن، زيركانه به فكر پيچاندن مطلب افتاد و با طرح سوالي حالت هجوم به خود گرفت:

    _ يعني مي فرماييد ناصر مقام را براي چه مي خواست؟ آلودگي مالي داشت؟ مي خواست خزانة دولت را خالي كند و بر صفرهاي بي حاصل حساب بانكهاي جهان بيفزايد؟ مي خواست در مركز قدرت بماند تا دست خواهر و برادر و مادرش بر جان و مال خلايق گشاده باشد؟

    دكتر با حركت انكارآميز سر، به پاسخ آمد كه:

    _ البته در پاكدامني ناصر بحثي نيست. حتي مخالفانش هم قبول دارند. و اگر عقيدة مرا مي خواهيد، به پاداش همان پاكدامنيهايش بود كه مرگ زود رس و ناگهاني به سراغش آمد و بردش؛ تا نباشد و عاقبت شوم جباريهاي خود را نبيند. ديكتاتور محبوب شما اگر پنج سال ديگر زنده مي ماند، همين انبوه هواداران و زنده باد گويان، به جانش مي افتادند و رسواي جهانش مي كردند. اين سقوط اقتصادي وحشتناك، اين فقر ايمان سوز تقوي گدازي كه به جان مردم افتاده است، اين انحطاط اخلاقي كه شايد تا نيم قرن ديگر دست از سر ملت مصر برندارد، اين خلايي كه ملت مصر از كمبود متفكران و متخصصان و معلمان احساس مي كند، همه و همه نتيجة خيره سريها و خود گنده بينيهاي عبدالناصر است.

     من كه آثار تعجب را در چهرة خانمها مي ديدم، و از رنگ برافروخته دكتر عبدالحميد بر جانش نگران بودم، با لحن ملايمي كه بيشتر جنبة سوال داشت تا احتجاج، هيجان جلسه را فرونشاندم كه:

    _ با اينهمه رمز محبوبيت ناصر بر من مجهول است. البته در سالهاي حكومت ناصري گذار من به مصر نيفتاده  است، اما به هر حال شاهد شور و خروش ناصرپرستيهاي مردم منطقه بوده ام. بيهوده سخن بدين درازي نبود.

    و دكتر  عبدالحميد سخنم را بريد كه:

    _ اگر هم در عهد عبدالناصر در مصر مي بوديد، باز هم در آن آشفته بازار تبليغات و رجز خوانيها، چيزي از حقيقت دستگيرتان نمي شد؛ و باز هم مرتكب همين اشتباه مي شديد. خير، عزيز من، واقعيت غير از اينهاست. ناصر در اوايل حكومتش محبوب مردم مصر بود. و ما مصريها مثل همة مردم اين سوي جهان، از ناصر محبوب، ناصر ديكتاتوري ساختيم و سرانجام در سالهاي آخر حكومتش او را تبديل كرديم به مظهر سركوبي و اختناق.در رژيمي كه مخالف، جرات نفس كشيدن نداشته باشد و لبريز از مدايح چاپلوسانه و تلگرافهاي جعلي و تظاهرات كاغذي. با چه مقياس و معياري مي توان از نظر واقعي مردم باخبر شد؟ آنهم در سرزمين فراعنه، در قلمرو شوم الحق لمن غالب، در دياري كه ميان زبان و دل مردمش فرسنگها فاصله است.

    خسته از عناد دكتر، به سوالي ديگر مي پردازم كه:

    _ اگر آنطور كه مي گوييد مردم دلبستة ناصر نبودند، چرا روزي كه مردانه مسوليتهاي شكست را به گردن گرفت و از مقدم رياست جمهوري استعفا كرد. شما و هموطنان شما به كوچه و خيابان ريختند و با فريادهاي زنده باد ناصر به تاييدش برخاستيد و با اصراري تصميم شكن بار ديگر بر مسند رياست نشانديدش؟

    و دكتر همچنان اشتلم كنان بر سر انكار است، كه:

    _ اولا اين من و امثال من نبوديم كه به كوچه و خيابان ريختند و خواستار ادامة حكومت ناصر شدند. اين هواداران به قدرت رسيدة او بودند. همان نسل جواني كه سرهنگ اشاره كرد. همان نسلي كه بيش از منطق، دلبستة حماسه و رجز است. اگر من و امثال من درين ماجري گناهي داشتيم سكوت مرگبارمان بود و بس. وانگهي استعفاي حساب شدة ناصر در موقعي صورت گرفت كه هنوز زخمهاي جنگ گرم بود و ملت دستخوش هيجان حماسه. چند روزي بيشتر از شكست و نابودي نيروي هوايي مصر نگذشته بود و نعشهاي كشتگان و امواج زخميها به شومي آوار بر فرق مردم قاهره فرود نيامده بود. جنگ از آن بلاهايي است كه نتايج شومش بعدا ظاهر مي شود. قصة آن دزدي را كه قفل مغازه مي بريد و در پاسخ پاسبان، مدعي ويلن زدن شد، لابد شنيده ايد؛ و سوال پاسبان را كه: اگر ويلن مي زني پس صدايش چه شد، و جواب طنز آلود دزد كه: صدايش فردا بلند مي شود. صداي شوم ويلن منحوس جنگباركان هم روزي بلند مي شود و گوشها را مي آزارد كه آتش جنگ فرو نشسته باشد. چند ماهي بعد بازگشت لشكريان شكسته خورده، عوارض نامصلوب اخلاقي و اجتماعي و سياسي و اقتصادي جنگ شروع به خودنمايي مي كند.

    ناصر روزي با قيافة حق بجانب بر صفحة تله ويزيون قاهره ظاهر شد و بار مسوليت را برگردن به مصلحت خماندة خويش گرفت كه هنوز ملت گرم سانحه بودند و از عواقبش بي خبر. ناصر يقين داشت كه در ميان دار و دسته هاي از هم پاشيدة رقيبان سياسيش. هيچ گروه احمقي در آن شرايط هولناك حاضر نبود سكان اين كشتي درهم شكسته را به دست جسارت گيرد و بعدا آماج ناسزاهاي ناصرپرستان شود كه: اگر مجال داده بوديد خود رييس چنين و چنان مي كرد.

    وجود ديكتاتورهايي از اين قبيل براي هر ملت و هر مملكتي بلا است، اما بلاي بزرگتر آن است كه در انداختن اين بتها شتاب كنند و زمينة مناسبي به دست بت پرستان و هوادارانشان بدهند. وجود جباران مردم فريب مثل دمل چركين است؛ اگر پيش از رسيدن و سرباز كردن دست به تركيبشان بزنيد، كاري به دستتان خواهد داد كه...

    _ مي بخشيد پدر، اجازه مي دهيد و با نظر شما مخالفت كنم؟

    اين صداي سرهنگ بود كه با چنان خشمي فنجان چاي را در انگشتانش مي فشرد كه گويي با فولاد بازويي مشغول پنجه كردن است، نگاه پرسشگر دكتر بصورت پسرش تاييد كرد:

    _ مي دانم با اين نظريه مخالفي، معتقدي كه بلا را بايد هر چه زودتر از سر مردم دفع كرد؛ اما همة بتهاي تاريخ محصول همين شتابگري بت شكنان روزگار بوده است و خواهد بود.

    سرهنگ فنجان را روي ميز گذاشت و پنجه هايش را درهم فرو برد و گفت:

    _ عبدالناصر پيش از شكست در جنگ شش روزه، قهرمان ملي بود، مورد علاقه و ستايش مردم بود. بجز عدة معدودي كه غالبا از طبقات فاسد اجتماع بودند، تودة ملت او را از جان و دل دوست مي داشتند. ناصري كه حكومتش مايه بخش استبداد و اختناق شد. بعد از جنگهاي شش روزه متولد گشت. مردم طعم مصايب جنگ را چشيدند. بار ديگر تلخي شكست را مزه مزه كردند، خانواده هاي بسياري در سوك عزيزان خويش سياه پوشيدند و خانواده هاي بسيارتري حيران ماندند كه با جوانان عليل و از كار افتادة خويش چه خاكي بسر كنند. فاجعة شكست سياسي در پي شكست نظامي ظاهر شد، و از اين هر دو بدتر و تحمل ناپذيرتر شكست اقتصادي بود. نظام اقتصادي جا افتادة مملكت_ خوب يا بد، هر چه بود_ از هم پاشيد و جاي خود را به بحران سهمگيني داد كه مايه بخش بازار آشفته و نرخهاي عنان گسسته شد، و جولان گاه دزداني كه عمري به انتظار آشفتگي بازار بودند و توسل به احتكار و غارت خلق الله.

    اين عوارض ناگزير جنگ و شكست در جنگ، شور شيفتگي مردم را فرو نشاند. مردم در شفا بخشي و معجزنمايي امامزاده اي كه خود ساخته بودند به شك افتادند و زمزمه هاي مخالف از گوشه و كنار مملكت جان گرفت، و ناصر در انتخاب يكي از دو راه ناچار شد: يا تسليم دموكراسي شدن و دست از خيالبافي كشيدن و با واقعيتهاي مملكت كنار آمدن و استعدادهاي رنجيده و آواره را به خدمت گرفتن، يا در لجبازيهاي قدرت طلبانه پا فشردن و جز دار و دستة هوادار خويش، همه طبقات ملت را منحرف و سرسپردة اجانب دانستن و همة قلمهاي انتقادگر را سنانهاي زهر آگين پنداشتن و براي خود چيزي در حد رسالت قايل شدن و همة قدرت را در پنجه هاي كوچك و لرزان خود گرفتن.

    و ناصر به حكم روحية شرقي و به حكم تربيتي كه از جواني ديده بود و به حكم محيطي كه در آن نشو و نما كرده بود، چاره اي نداشت جز توسل به راه دوم و ادامة استبداد. و چه مصيبت بزرگي است وقتي كه زمامدار مستبد پايه هاي تخت فرعوني خود را لرزان ببيند. آن وقت است كه همه تكيه گاهش لولة مسلسل است وتيغة سرنيزه، و چه دشوار است بر سر سرنيزه نشستن و حكومت كردن.

    با انتخاب اين راه است كه استبداد ناصري تبديل به اختناق مي شود و جوانان معتقدي، كه در آغاز حكومت به حكم عقيدت به پاسداري رژيم پرداخته اند، جاي خود را به اوباش فرصت طلبي مي دهند، از مقولة پيراهن سياهان موسوليني؛ تا با بهره گيري از مسلسلي كه در دست دارند و رعبي كه در دلهاي مردم كاشته اند، به بهانة دفاع از رژيم و سركوب مخالفان و توطيه گران، به جان خلايق افتند؛ همه قوانين و سنن را زير پا نهند؛ حريم خانواده ها را درهم شكنند؛ خرده حسابهاي ديرينه را با آشنايان و نزديكان تسويه كنند؛ براي خود همان امتيازاتي قايل شوند كه سپاه مهاجم فاتحي در كشور مغلوب مي طلبد؛ و براي اينكه خبر اين تجاوزهاي طغيان آفرين به گوش مركز قدرت نرسد اجتماعات را سركوب كنند و قلمها را بشكنند و با گسترش اختناق حتي راه شكواييه هاي خصوصي را هم سد سازند.

    دكتر عبدالحميد، خرسند از انعطاف حريف، دنبالة سخن او را گرفت كه:

    _ و در اين فضاي اختناق و رعب است كه ناگهان در كلاس درس دانشگاه گشوده مي شود و جوانك بي سواد مسلسل به دستي حريم مقدس بحث و علم را درهم مي شكند و بازوي استاد پير را مي گيرد و او را به حقارت بچه گربة فضولي از پشت تريبون درس به بيرون كلاس پرتاب مي كند كه " باز هم راجع به مصر قديم وراجي كردي". اينجاست كه ياد نياكان كردن و اسم وطن بردن و با سرزمين مصر و تمدن كهنسالش عشق ورزيدن همان است و داغ باطلة انحراف و خيانت بر پيشاني گرفتن همان.

    با حيرت مي پرسم:

     _ ماموران ناصر چه عداوتي با مصر و تاريخ مصر مي توانستند داشته باشند؟ مگر آنها را از كرة مريخ آورده بودند؟ خودشان هم كه مصري بودند.

    و استاد پير در حاليكه قطرات سرگردان اشك دور حدقة چشمانش به طواف افتاده و يادآوري خاطرات تلخ گذشته لبانش را خشك و صدايش را مرتعش كرده است، به سخن مي آيد، با كوششي ناموفق در نهفتن ارتعاش عضلات صورتش:

    _ بله، جان مطلب همين جاست. فرعون خوشباور ديار ما، در هواي تصرف چاههاي نفت سعودي و دلارهاي شيخان خليج و توسعة قلمرو خويش، هوس عرب شدن به سرش زده بود، آنهم چه عربي؛ صد درجه غليظتر از يعرب بن قحطان. بيچاره تصور مي كرد كه با محو كلمة مقدس " مصر" و انتخاب " جمهوري عربي متحده"، يك شبه تعداد رعايايش از چهل ميليون به صد و چهل ميليون مي رسد و ابن سعود و سرهنگ عارف و شكري قوتلي از مشرق مصر و شاه مراكش و رييس جمهور الجزاير و باي تونس از مغرب، روي نياز به درگاهش مي نهند و در مكتب عربيتش زانوي ارادت و تلمذ خم مي كنند.

    مرد خودكامه با اين سوداي خام، به كوبيدن تاريخ و تمدن شش هزار سالة ما پرداخت؛ غافل از اينكه ابوالهول به اين گندگي را نمي توان در فلان فراموشخانه پنهان كرد، و اهرام بدان عظمت را بار ديگر در دل شنهاي صحرا فرو برد، و عظمتهاي باستاني از دل اقصر برآمده را به دخمة فراموشي سپرد. و به فرض آنكه اين همه، به نيروي هوسي جنون آميز، كردني و شدني باشد، با فسون و فسانه هاي چند روزه نمي توان عشق به درة نيل را كه با ذرات وجود ما مصريان آميخته است از عروق و شرايين بيرون كشيد.

     

    در اينجا سرهنگ هم به تاييد پدر برخاست كه:

    _ بله، اشتباه اساسي ناصر همينجا بود. درست است كه ما مصريها به زبان عربي تكلم مي كنيم و...

    من به اصلاح عبارتش آمدم كه:

    _ تا آنجا كه مخلص شنيده ام، محاورة شما هم با آنچه به عنوان عربي شناخته ايم فرسنگها فاصله دارد...

    و دكتر با لبخندي سر تكان داد كه:

    _ بله، حق با شماست. كمتر عرب سعودي يا سوري مي تواند بي تلاش جانفرسايي، زبان محاورة ما را بفهمد. اما به هر حال هر چه هست زبان ما عربي است؛ ولي ما قبل از عرب زبان بودن مصري هستيم. ما ملت نو آمدة بي تاريخ و بي تمدن و بي فرهنگي نيستيم كه با تصميم يك شبة فلان فرمانروا، هويت خود را از دست بدهيم. و دريغا كه ناصر به اغواي مشاورانش چنين مي خواست. مي خواست ما مصر و مصري را فراموش كنيم و اسم كشورمان را بگذاريم" الجمهوريه العربيه المتحده"؛ و تصور مي كرد با اين تغيير نام، مملكت واحدي از كناره هاي اقيانوس اطلس تا سواحل شمالي خليج فارس به وجود خواهد آمد و تخت فرعوني اين مملكت نصيب او خواهد شد. ظاهرا به دلالت همين سوداي ديوانه وار بود كه دست جعل و تصرف به تاريخ هم دراز كرد و خليج فارس شما ايرانيها را هم تبديل به الخليج العربي كرد.

    و حاصل اين ديوانگيها چه؟ دو بازي موقتي واقعا مسخره آميز: يكي در حيات او و يكي بعد از او؛ چند صباحي با سورية كودتاخيز آن روزگار عقد اخوت بستن و در قالب اتحاد جماهير عربي، كشور واحدي تشكيل دادن؛ و سرانجام همة اين تلاشها با يك تكان ارتش سوريه به باد فنا رفتن؛ و بازي دوم: چند صباحي با ليبي دو ميليون نفري گرم گرفتن و سرهنگ قذافي را به قاهره خواندن و در دانشگاه قاهره به نطق و مصاحبه كشاندن و دل مرد نازكدل را از جسارت دختران مصري رنجاندن؛ و از هم جدا شدن.

     

    اين بود ثمرة همة آن خواب و خيالهاي قدرت طلبانه و توسعه جويانة عبدالناصر. كم نبودند مردم مصلحت انديشي كه رييس را از سوداي عرب مداري بر حذر داشتند و به او گفتند كه اگر اعراب متحد شدني بودند، امروز در دو وجب سرزمينهاي اصلي عرب نشين، ده دوازده كشور افراطي و تفريطي وجود نداشت. اين ضرب المثل قديمي را به يادش آوردند كه " عربها در يك چيز اتفاق كرده اند و آن اينكه هرگز با هم اتفاق نكنند". اما هواي امپراطوري عرب، نه چنان دامن ناصر را گرفته بود كه از مصلحت بيني ناصحان و ملامت مدعيان انديشد. هر چه خواستند به عبدالناصر حالي كنند كه جناب رييس، عربهايي كه عمري به مفاخره و نژادپرستي گذرانده اند، به فرض آنكه بخواهند و بتوانند امپراطوري عربي تشكيل دهند، حضرتعالي را به پيشوايي نخواهند پذيرفت؛ اما كو گوش شنوا؟

    در نتيجة اتخاذ همين سياست بود كه نيمي از مردم مصر روي از ناصر گرداندند. چند ميليون كساني كه درسي خوانده بودند و سوادي داشتند و معرفتي _ وگرچه مختصر_ با گذشتة مملكت و حوادثي كه بر اين خاك مصر _ به قول سعدي شما_ طرب انگيز گذشته است، و چند ميليون كساني كه هم اكنون جزُ  قابل توجهي از ملت ما را تشكيل مي دهند و به نام قبطي مشهورند، از ناصر و سياست ناصري روي گردان شدند؛ و همين تزلزل محبوبيت ناصر ماية بلا شد. مرد واقعا پاكدامن ايده آل پرستي چون او، چنان بازيچة دست فرصت طلبان شد و چنان بر سر نيزه هاي ماموران شداد و غلاظ دستگاه تكيه زد كه بعيد مي دانم فراعنة كذايي اين خاك فرعون خيز تا آن حد استبداد ورزيده و زور گفته باشند."

     

    مي خواهم براي دكتر استدلال كنم كه سياست هم نوعي قمار است، و هر قماري دو جنبه دارد. مي خواهم منظرة غرورانگيزي پيش جشم اين مصري متعصب بگسترانم از امپراطوري ايده آلي كه مطلوب ناصر بود و اگر پا مي گرفت، اگر نه والاترين قدرت روزگار، دست كم يكي از اهرمهاي قدرت زمانه مي شد، قدرتي كه پشت ابر قدرتان جهان را به لرزه مي افكند، مي خواهم با شعر حنظلة باد غيسي به جنگ اين استاد برخيزم كه " گر بزرگي به كام شير در است"... و بقية قضايا..

    اما از تغيير قيافة سرهنگ و ريز و درشت شدن چشمانش ترسيدم، و ميدان را به جيهان خانم سپردم تا با تاييد دكتر به طرح نكتة تازه اي پردازد كه:

    _ دقيقا در همين دوران تلخ شكست و روزگار جدايي ديكتاتور از ملت بود كه واردات و صادرات ما بكلي تغيير كرد، صادرات مصر افراد ورزيده و تحصيل كرده و تخصص آموخته اي بود كه به حكم نوع تربيتشان تحمل فشار و اختناق نداشتند و با همه علايق ملي، ناچار از ترك وطن شدند و آوارة اكناف جهان.

    دكتر عبدالحميد در سخنش دويد كه:

    _ اين واقعيت را مهمان ما در همين چهار پنج روزة توقفش بروشني درك كرده است.

     

    و من به خاطر آوردم براي حروفچيني و چاپ كتابي در دو سه روز گذشته به اتفاق همين دكتر عبدالحميد به چند چاپخانه مراجعه كرده بودم و با ديدن نمونة كارهايشان از دادن سفارش منصرف شده بودم. به ياد آوردم كه بهترين و مجهزترين چاپخانه هاي امروزين مصر، هرگز نمي تواند با ويرانه ترين چاپخانة دور افتاده ترين نقطة مملكت ما قابل مقايسه باشد. و به ياد دوران جواني افتادم كه در بساط روزنامه فروشان تهران مجلة الهلال را مي خريدم و با چه اعجاب و تحسيني به چاپ زيبا و صحافي خوب آن مي نگريستم. و نيز به يادم آمد سخن تلخ دكتر عبدالحميد كه همين روز گذشته در پاسخ حيرت من با لحن انباشته از تاسفي گفته بود" آن حروفچينهاي ورزيده و صفحه بندهاي با سليقه و ماشينچيهاي متخصص، همه مهاجرت كردند و رفتند و جاي خودشان را به اين آدميزاده هاي بي هنري سپردند كه تنها تخصصشان مشت گره كردن است و شعار دادن". به يادم آمد گفتة دكتر را كه " اي كاش سعدي شما زنده مي شد و به چشم خود مي ديد چگونه نظريه اش خلاف از آب درآمده است كه محال است هنرمندان بميرند و بي هنران جاي ايشان گيرند"، و به ياد توضيحات مفصل و فضل فروشانة خودم افتادم كه " محال" چند معني دارد و از اين ترهات.

     

    دستخوش اين آشوب يادها بودم كه صداي عروس دكتر به گوشم خورد:

    _ محض خدا بس كنيد، مهمان ايراني را خسته كرديد با اين بحثهاي ملال انگيزتان.

    تكاني خوردم و به انكار برخاستم كه:

    _ ابدا، هرگز در سالهاي اخير مجلسي بدين گرمي و بحثي بدين شيريني نداشته ام.

    و رو به جيهان خانم كردم كه:

    _ خوب سركار خانم، فرموديد صادرات مصر عبارت شد از خيل دانشمندان و روشنفكران و متخصصان؛ حالا بفرماييد ببينم واردات مملكت شما در عهد اختناق بعد از جنگ چه بود؟

    و به جاي خانم، دكتر همراه آه ممتدي به سخن پرداخت:

    _ اما واردات عمدة ما، در اين روزگار بر دو قسم بود: قسم اول معدودي جوانان افراطي و انقلابي و ناراضي كه يا از جور حكومتهاي فاسد خود متواري بودند و پناهندة به مملكت ما، يا به دعوت محرمانة عمال ناصر به قاهره آمده بودند تا از ناصريهاي دوآتشه آيين براندازي حكومتهاي خود را فراگيرند و بروند و يك شبه رژيمهاي فاسد خود را سرنگون و كليد استقلال و سرنوشت مملكتشان را در سيني طلا بگذارند و تقديم آستان جمال عبدالناصر نمايند. اين جماعت احساساتي به مملكت ما مي آمدند و خوش مي خوردند و خوش مي نوشيدند و سرانجام هم با پول و پله اي حسابي به قصد محل ماموريت خود راه مي افتادند؛ اما غالبا در نيمه هاي راه، با يك زاوية نود درجه، نيم چرخي مي زدند و سر از كازينوهاي لاس وگاس در مي آوردند. قسم دوم واردات ما_ كه هنوز هم ادامه دارد_ عبارت بود از شيخها و شيخ زاده هاي خليج فارس و اميرزاده هاي عربستان سعودي كه با دسته هاي دلار نفتي راهي قاهره مي شدند، تا به بركت بحران اقتصادي و فقر عمومي و ورشكستگي ليرة مصري، در سرزمين كليوپاترا چنگي به بالشان بزنند و صحنه هاي هزار و يكشب را زنده كنند؛ و بلاي واقعي، وجود اين پولدارهاي عشرت پرست حرمسرا ساز بود  و هست و خواهد بود. بي انصافها چنان بذر فسادي در ميان خانواده هاي مصري پاشيده اند و چنان موج هرزگي و شهوتي در قاهره راه انداخته اند كه آثار و عوارضش از در و ديوار مي بارد؛ و به فرض آنكه از همين امروز حكومت صالحي در مصر برقرار شود و به تهذيب اخلاق عمومي پردازد، لا اقل سي چهل سال طول خواهد كشيد تا اين فساد خطرناك فروكش كند.

    شما ايرانيها نمي توانيد طعم اين تلخي را در ذايقة جان خود مجسم كنيد. نمي دانيد چه سخت است آدميزاد دختر زيبا و بي گناه هموطنش را كنيز زرخريد فلان شيخ هفتاد ساله و شهوتران عرب ببيند و جرات دم برآوردن نداشته باشد. نمي دانيد چه جانكاه است فلان خرپول بي فضيلت اجنبي با تكيه بر دلارهايش در پهنة مملكتت يكه تازي كند و هموطنان بدبخت نكبت زده ات از گارسون رستوران گرفته تا سرايدار هتل، از كاسب خيابان گرفته تا ماموران عاليرتبة دولت، علنا در برابرش قد تعظيم خم كنند، و در خدمات عمومي و برخوردهاي اجتماعي صريحا بين تو و او تفاوت گذارند...

     

     

    در حاليكه دلم بر بي خبري دكتر مي سوخت و مي خواستم به او بگويم كه: برادر جان، به هر كجا كه روي آسمان همين رنگ است، يك جا شيخ عرب يكه تازي مي كند و در گوشه اي ديگر از اين جهان آشفته سرگروبانها و آشپزهاي آن ور دنيا با مصونيت سياسي خود، بر جان و ناموس مردم مي تازند؛ اما دريغم آمد سخن او را بريدن و جوش خطابه اش را فرونشاند .

    اما جيهان خانم با شيطنت تلافي جويانه اي سخن دكتر را بريد، كه:

    _ بله، شما ايرانيها طعم تلخ اين مصايب را نچشيده ايد. ريالتان قيمت تثبيت شده اي دارد، چه مي دانيد ورشكستگي اقتصادي يعني چه؟ چه مي دانيد تفاوت قدرت خريد يك مصري با يك فرد خارجي يعني چه؟ چه مي دانند اين ليرة بدبخت مصري به چه روزگاري افتاده است؟ بانك مصر با هزار اگر و مگرها و قيد و بندها قيمت ليرة مصري را معادل سه دلار امريكايي اعلام كرده است، اما هر يك دلار امريكايي را در كوچه و بازار دلالان سياهكار ارز مي گيرند و يك ليرة مصري به شما مي دهند، و شماي خارجي مي توانيد هر چه مي خواهيد سه برابر ارزانتر از من مصري خريد نماييد. همين كفشي كه شما ديروز با هفت دلار خريديد، به بنده مي فروشند به قيمت هفت ليره؛ با تبديل اين دو به پول ايران، قيمت كفش براي شما كمتر از پنجاه تومان است و براي من بيش از صد و پنجاه تومان.

    من كه هرگز نه شم اقتصادي داشته ام و نه اهل رقم و عدد بوده ام، براي خلاص از محاسبة تطبيق ارزها و اختلاف قيمتها، رو به سرهنگ كردم كه:

    _ جناب سرهنگ، شما مرد مطلعي هستيد، از آن گذشته افسر ارتش هستيد و در جنگهاي شش روزه شخصا شركت داشته ايد، در جنگ اخير هم كه جشنش را گرفته ايد و خودتان را پيروز پنداشته ايد و بي آنكه ارقام تلفات را اعلام كنيد به عبور از كانال مي باليد، شركت كرده ايد، به نظر من با اين سوابق شخصي، جناب عالي صلاحيت اين را داريد كه دربارة علل شكست مصر اظهار نظر كنيد. اين معقول نيست كه مصر و سوريه و اردن با شصت ميليون جمعيت و با موقعيت ممتاز سوق الجيشي، از سه طرف به اسراييل سه ميليوني _ كه تازه يك ميليونش هم عربند و اگر ستون پنجم شما نباشند دست كم بي طرفند_ حمله كنند و شكست بخورند. رمز اين شكست به نظر شما چيست. آيا ميل داريد و مي توانيد دور از فرمولهاي پيچيدة نظامي، رمز اين شكست را در عبارات عوام فهمي به بنده حالي كنيد؟

    سرهنگ در پاسخم به مقدمه چيني مفصلي پرداخت در زمينة اينكه هيچ شكستي نمي تواند معلول يك علت باشد و بايد در تحليل هر شكست جنگي علل گوناگون را مورد مطالعه قرار داد؛ و بحثي طولاني در اينكه اسراييل را چگونه ساختند و چه قدرتهايي به ساختن او كمك كردند و چه قدرتهايي هم اكنون ضامن بقاي او هستند، و منظورشان از اين وصلة ناجوري كه بر خرقة صدپارة خاورميانه دوخته اند چيست؛ و امريكا چه منافعي دارد كه در بزنگاه حساس تاريخ، حاضر است صد ميليون عرب را فداي دو ميليون يهودي كند؛ و چه انگيزه اي يهودي و روسي و انگليسي و آلماني و از همه بالاتر امريكايي را به ترك وطن اصليشان واداشته و به سرزمين بلاخيز فلسطين و كانون فتنة خاورميانه كشانده است، و ... با مباحثي از اين قبيل كه از گنجايش مغز محدود من خارج بود و از بازگفتنش هم به همان دليل عاجزم، بدين نتيجه رسيد كه:

    _ علت اصلي يا دست كم يكي از علل مهم شكست اعراب و پيروزي اسراييل در نوع حكومتهاي اين دو گروه متخاصم است. در اسراييل دولتي حكومت مي كند كه مبعوث راي مستقيم فرد فرد ملت است. دولتي كه تكيه بر راي افراد ملت داشته باشد چاره اي ندارد جز كنار آمدن با ملت و جلب رضاي اكثريت و مداراي با اقليت. در مقابل چونين دولتي مردم نه جبهه مي گيرند و نه خود را از آن بيگانه مي دانند و نه ميل به شبنامه نويسي پيدا مي كنند و نه هواي ترور صاحب مقامان به سرشان مي زند. در نتيجه، اين دولت نه نيازي به احكام من عندي دارد و نه مجبور است نيروهاي خود را در دو جبهة داخلي و خارجي به جنگ وادارد. در مملكتي كه به صورت دموكراسي اداره شود كودتا هرگز مصداقي نمي تواند داشته باشد. دولت مجبور نيست از بيم كودتا ارتش خود را فلج كند و جلو ترقي استعدادها را در ارتش بگيرد. مساله مهم در جنگهاي امروزه تعداد نفرات نيست، مسالة مهم وجود فرماندهان هوشمند متخصص مبتكر است و از جان گذشته. حتي تجهيزات مدرن جنگي هم فرع وجود افسران متخصص است. هواپيماهاي مجهز به خودي خود قطعة آهني بيش نيست. اهميت و اثر هواپيما بستگي به خلباني دارد كه هدايتش مي كند. سكوهاي پرتاب موشك بدون مهندسان و متخصصان كاركشته، چند كيسة سيمان است و چند قطعه آهن.

    در كشورهاي استبدادي ديكتاتور حاكم، با ارتش خود در جنگ است، جنگي مداوم و وقفه ناپذير. صورت ظاهر قضيه اين است كه شخص ديكتاتور تكيه بر ارتش دارد، اما واقعيت درست برعكس اين است، همة ترس ديكتاتور از ارتش است و به همين دليل مي كوشد بمحض اينكه بارقة هوش و استعدادي در افسري و فرماندهي به چشمش خورد، راه ترقي او را سد كند و نفوذ فرمان او را در محدود سازد، مبادا كه اين افسر هوشمند روزي بلاي جانش گردد و با صدور يك اعلامية " حكم مي كنم" به قدرت ديكتاتور خاتمه دهد، و مردم هم كه از ستم جاري به تنگ آمده اند با شور و شوق تسليم حكم او شوند؛ تا بر مسند قدرت متمكن گردد و بنوبة خود به تصفية همان عواملي پردازد كه نردبان قدرت او بوده اند.

    در ارتش كشورهاي استبدادي بندرت در درجات سرهنگي به بالا با هوش تند و ابتكار عملي برخورد مي كنيد. غالب  سرتيپها و سرلشكرها و سپهبد ها مترسكهاي سر جاليزند و رستمهاي دم حمام. از دور يال و كوپال و بساط و بنديلشان چشم را خيره مي كند و از نزديك درون تهي و مغز پوك و خنگي خدادادشان تماشاگر را به حيرت مي اندازد. بندرت هم اگر در مقامات بالاي اين ارتشها به استعدادكي برخورد نماييد، ملاحظه خواهيد فرمود كه لعاب غليظي از تجاهل و " تخرخر" با چنان ظرافتي روي آن را پوشانده است كه چشم تيزبين جاسوسان ديكتاتور متوجه آن نشده است.

    ارتش ما، ارتشي كه در عهد ناصر با اسراييليان جنگيد صد درجه فقيرتر از ارتش فاروق بود. در ارتش فاروقي با همة غربال كردنها و استعدادزداييها، باز ژنرال نجيبي و عبدالناصري و ساداتي و عامري وجود داشت، اما ارتش ناصري به تمام معني كلمه تصفيه شده بود. ناصر كه خود با كودتايي به مسند قدرت رسيده بود، مي دانست وجود افسران مبتكر و هوشمند و البته افزون طلب چه خطر بالقوه اي است براي قدرت بال و پر گستردة او؛ و به دليل همين احساس خطر، بيرحمانه دست به " تصفيه" زد؛ و درين رهگذر گناهي هم نداشت. مرد واقعا دلبستة تجديد عظمت اعراب بود، و خود را از همة صد ميليون عرب براي اين ماموريت تاريخي صالح تر مي ديد و نگران اين بود كه منافقي از گوشه اي سر برآرد و با يك كودتا سرنگونش كند. بلايي كه دامنگير همه ديكتاتورهاي جهان است.

    تا سرهنگ نفسي تازه و لبي تر كند، همسرش به تاييد شوهر آمد كه:

    _ در اين مورد حق با سرهنگ است. راديوي قاهره اين اواخر با رجزخوانيها و دروغگوييهايش دل همه را زده بود، هي شعار و هي مارش نظامي و هي دروغ. اما به عقيدة من ناصر در اين ميان گناهي نداشت. اين چاپلوسان حرفه اي و تبليغاتچيهاي ناشي بودند كه ...

    بار ديگر دكتر عبدالحميد منفجر شد كه:

    _ چه مي گويي دختر؟ در حكومتهاي فردي، در رژيمهاي ديكتاتوري هر جرم و جنايت و ستمي كه اتفاق بيفتد همة گناهش بر دوش ديكتاتور است. اگر خان حاكم به مردم حق انتقاد و انتخاب بدهد، مردم كه خر نيستند، روسا و مديران فاسد را كنار مي گذارند. وانگهي رژيم ديكتاتوري بدون دستگاه تبليغاتي وقيح و دروغ پرداز، يعني هيچ. دروغ گفتن بي شرمانه هم كار همه كس نيست. بسيار معدودند كساني كه حاضرند دين و وجدان و آبروي خود را در گرو خدمت به ديكتاتور بگذارند. آدم پاكدامن، آدم آبرومند، آدمي كه به حيثيت انساني خود پابست باشد، هرگز تبليغاتچي فلان قلدر مردمكش نمي شود.

    دريغا كه روزگار به كام جباران نمي گردد. تا يكي دو قرن پيش، كار جباران چندان دشوار نبود. دروازه هاي قلمرو قدرتشان را مي بستند و به استناد " چهار ديواري اختياري" هر چه مي خواستند با رعاياي ستمكش خود مي كردند. اما امروزه وضع چنان نيست. دروازه هاي مملكت را بر هجوم امواج بي سيم نمي توان بست. راديو قاهره اخبار درست پخش نكرد، به درك، مردم به سراغ فرستنده هاي ديگر مي روند.

    و من كه مشتاق شنيدن سخنان سرهنگ بودم پيش از آنكه خانم سرهنگ لب به جوابگويي بگشايد، رو به سرهنگ كردم كه:

    _ خوب، مي فرموديد؟

    و سرهنگ دنبالة سخنش را گرفت كه:

    _ از اين موثرتر طرز عمل دستگاههاي تبليغاتي حكومت ديكتاتوري است، از اعلاميه و روزنامه گرفته تا تله ويزيون و راديو. خود من در صحراي سينا فرماندهي هنگي از سربازان وطنم را برعهده داشتم، و هر كه نداند دوستان حاضر در اين مجلس مي دانند با چه ايثار و ايماني مي جنگيدم. اما اجازه مي خواهم همينجا با كمال شرمندگي اعتراف كنم كه براي اطلاع از اخبار صحيح جبهه ها يا به راديوي دشمن متوسل مي شدن يا به گزارشهاي بي بي سي و صداي امريكا. درست است مصري بودم، درست است با همة وجودم از اسراييل منحوس نفرت داشتم؛ اما در عين حال آدم هم بودم، چشم هم داشتم، مي ديدم كه چگونه جتهاي جنگي دشمن بر فرق افراد ما بمب مي ريزند و چگونه توپخانة خصم نيروهاي ما را در هم مي كوبد و جلو مي آيد، و در مقابلش مي شنيدم كه طبق گزارشهاي راديو قاهره ما _ يعني همين هنگي كه من فرماندهش بودم _ پيروزمندانه مي جنگيم و پيشروي مي كنيم و چيزي نمانده است كه وارد تل آويو شويم و صهيونيستها را طبق  وعدة ناصر به دريا بريزيم. بدا به حال رژيمي كه مردمش براي شنيدن اخبار درست مملكت خود متوسل به راديوهاي بيگانه شوند. اخبار و تبليغات راديوهاي استبدادي فقط مي تواند يك دسته را فريب دهد آنهم شخص ديكتاتور است و دور و بريهايش.

    سرهنگ مكثي كرد، نگاه لبريز از ياس و دردش را از پنجرة تالار در زلال آسمان رها كرد و سرانجام سكوت چند دقيقه اي حزن انگيز خود را شكست و ادامه داد:

    _ شما انتظار داشتيد ارتش مصر با چه نيرويي موفق شود؟ ارتشي كه محروم از فرماندهان مبتكر و هوشمند مي جنگد، سرنوشت محتومش شكست است. ارتشي كه قبل از آماده كردن افكار عمومي جهان به حقانيت رژيمش ، دست به جنگ بزند، سرنوشتش همان است كه نصيب ما شد. ملاحظه بفرماييد، ما جنگيديم، اما نه فقط با اسراييل؛ ما در عهد ناصري با همة جهان سر جنگ داشتيم. همة دولتهاي منطقه اعم از عرب و ترك و مسلمان و مسيحي نسبت به ما احساس كينه مي كردند و وجود عبدالناصر را با تبليغات آشوبگرانه اش_ بحق يا ناحق_ مانع آرامش منطقه  مي دانستند. نمونة خيلي روشنش رفتار رييس ما بود با دولت شما. كاري با احساسات مردم واقعا مسلمان ايران ندارم. دولت ايران در اين جنگ نقش كجدارومريزي داشت و به هر حال حفظ ظاهري مي كرد؛ و همين هم غنيمت بود. چه ضرورتي داشت كه ناصر با آن طرز زننده سفير ايران را اخراج كند. و عملا دولت ايران را رو در روي خود قرار دهد؛ آنهم در آن شرايط بحراني كه مملكت ما نيازمند همدردي نه تنها ملتها كه دولتهاي منطقه بود.

     

    خواستم در اين زمينه توضيحي بدهم، اما "تنبلي" مانع كارم شد، و از طرفي دريغم آمد سرهنگ را از جوش و خروش انداختن و سخنش را ناتمام بريدن. سرهنگ لبي تازه كرد و نگاه استفهامي بر چهرة من دوخت كه:

    _ به نظر شما بامداد روزي كه ما در عين زبوني و سرافكندگي فرمان آتش بس را پذيرفتيم، چه كساني از شكست ما خوشحال تر بودند؟ موشه دايان و گلداماير؟ مسند نشينان كاخ سفيد؟ دولتهاي انگليس و فرانسه؟ خير، اشتباه فرموديد. هيچ يك از اينها به اندازة پادشاه سعودي و شيخهاي خليج فارس خوشحال نبودند. و اين گناه عبدالناصر بود، با روياهاي تحقق ناپذير و تبليغات وحشت انگيزش. فريب اعلاميه هاي رسمي و همدرديهاي زباني را نخوريد. اينها در عالم سياست يك شاهي ارزش ندارد.

    حيرت زده مي پرسم:

    _ يعني مي فرماييد ناصر هم بايد چيزي مي شد از قماش ابن فلان ها و شيخ فلان ها؟ خوب در اين صورت چه نيازي به برافكندن ملك فاروق داشتيد؟ همان عالي جناب كه بود و با سران ممالك عربي لاس محبت مي زد، و هر چند گاهي يك بار هم دار و دسته اي مي فرستاد تا در حوالي مرزهاي اسراييل تق و توقي بكنند و ملت را فريب دهند كه مشغول جنگيم. تفاوت ناصر با فاروق در همين مصالحه ناپذيريها و سرسختيهاست. چگونه انتظار داشتيد ناصر جانب جوانان پرشور اصلاح طلب را رها كند و دست بيعت با فلان ملك فاسد و غارتگر و دست نشاندة اجانب بدهد؟

    و سرهنگ اين بار بي آنكه چشمانش ريز و درشت شده باشد جواب داد:

    _ابدا، هيچ كس چنين توقعي از ناصر نداشت، اما يادتان باشد كه در ممالك پيشرفتة جهان " ديپلماسي" فن بسيار ظريفي است، كار هر بافنده و حلاج نيست. به همين دليل وزارت خارجة انگلستان درش به روي همه باز نيست. در آنجا هر كسي را به خدمت نمي پذيرند. براي ورود به اين دستگاه ظريف بايد از هفت خوان كه سهل است، از هفتاد خوان آزمايش گذشت و تازه بعد از اين مرحله، سالها زيردست پختگان و كارآزمودگان مشق سياست كرد و رموز كار را فرا گرفت و سرانجام اگر در همة موارد موفق بود، در سنين بالاي چهل و پنجاه به مرحلة مسندنشيني و تصميم گيري صعود كرد؛ آنهم نه تصميمهاي يك نفره و خلق الساعه، بلكه با مشورتهاي بسيار و تبادل نظرهاي غالبا خسته كننده و سبك سنگين كردنهاي وسواس آميز.

    اما وزارت خارجة ما در عهد ناصر چنين نبود. ماموران ورزيده از عهد فاروق داشتيم كه جوانان پرشور و بي تجربة ناصري عذرشان را خواستند و اخراجشان كردند و خود بر جايشان نشستند. بي آنكه از رموز سياست كوچكترين اطلاعي داشته باشند و با ظرايف روابط جهاني مختصر آشنايي. غالبا به جاي علم و تجربه و پختگي با انباني انباشته از شعار و رجز به ميدان آمده بودند. شايد خدمات اين جوانان واقعا صادق و صميمي مي توانست در دستگاههاي تبليغاتي بشرط مديريت صحيح منشا فايدتي باشد، اما طبيعت وزارت خارجه با طبيعت وزارت تبليغات تفاوتكي فاحش دارد.

    به بركت همين تركيب نامتجانس، ديپلماسي ناصر در جهان شكست خورد و همة هنرش منحصر شد به دشمن تراشي، آنهم دقيقا در روزهايي كه مصر و ملت مصر نيازمند دوستي و همدمي و همدردي كشورهاي دور و بر بودند.

    سكان داران سياست مملكت چون همه ترقي خود را مرهون ارادة ناصر مي دانستند و مي دانستند اگر عبدالناصري نبود، به جاي آنكه مدير كل و معاون و وزير و مشاور باشند، حداكثر ترقيشان اين بود كه رانندة تاكسي باشند در قاهره، يا سبزي فروش سر كوچه، يا كارمند دون پاية فلان وزارتخانه. بنابراين خود را موظف مي دانستند كه منحصرا گوش به فرمان ناصر داشته باشند و هر چه او گفت با دل و جان بپذيرند و به عنوان خوش خدمتي غالبا به جاي كلاه سر بياورند. وضع ناهنجاري كه تحققش در ممالك غربي محال است. نه ديكتاتوري پيدا مي شود تا چنين جراتي داشته باشد، و نه مردم تحمل مي كنند، و نه به منصب رسيدگان بدين مايه در برابر منصب بخشان اهل خضوعند و اطاعت محض.

    وضع سياست خارجي ما در عهد ناصري چنين بود. شخص عبدالناصر تصميم مي گرفت و فرمان صادر مي كرد و مسوولان وزارت خارجه بنده وار اطاعت مي كردند و به اجرايش مي پرداختند و در اين ميان كسي نبود كه چشم از مقام و منصب دو روزه بپوشد و با رييس به مخالفت برخيزد كه " جناب رياست پناهي، در چه كاري؟ درين دشمن تراشيهاي بي حاصل تا كجا مي خواهي پيش بروي؟ يك ملت تا كي مي تواند در چند جبهه بجنگد؟ چرا دستور الاهم فالاهم را رعايت نمي كني".

    مي گويم:

    _ به هر حال ناصر هم مشاوراني داشته است. آنقدرها هم دور و برش از آدمهاي حسابي خالي نبوده.

    و شروع مي كنم به رديف كردن اسمهاي برجسته و غالبا بلند آوازة كساني كه به عناوين مختلف با ناصر و حكومت ناصري همكاري داشتند، و مي پرسم:

    _ مگر اينها ياران ناصر نبودند؟ مگر همين آقاي حسنين هيكل كه نوشته ها و افكارش در چهار گوشة جهان خريدار و خواننده دارد تا لحظة آخر با ناصر نبودند. مگر آقاي توفيق الحكيم رابط دستگاه ناصري با ارباب قلم نبود. مگر مي شود مرداني به اين نام آوري چشم و گوش بسته مطيع فرمان ناصر و بلهوسيهايش باشند. اينان كه فلان جوان از گمنامي به وزارت رسيده نبودند كه تن به تسليم و اطاعت داده باشند؟

    و سرهنگ، با نشاظ كودك گمكرده يافته اي، به پاسخ مي آيد كه:

    _ نكتة اساسي همين جاست، و به دليل همين نكته است كه من ناصر را تبريه كرده ام و هنوز هم برايش حرمت قايلم و در نظر من همچنان قهرمان بزرگي مانده است. ناصر كه سهل است، اگر خداي تعالي اراده مي فرمود، همين الساعه يكي از مقرب ترين فرشتگانش را به ساحل نيل مي فرستاد تا كشور ما را اداره كند و ملت ما را خوشبخت نمايد، ما ملت، بله، ما ملت مصر، در ظرف يك هفته فرستادة نازنين ملكوت اعلي را تبديل به فرعون مي كرديم؛ و اينهم گناه ما نيست. مساله مسالة وراثت است، عامل بسيار موثري كه هنوز هم علم روانشناسي با همة پيشرفتهايش و فنون تعليم و تربيت با همة جلوه هايش نتوانسته اند  در مقابل نفوذ آن قد علم كنند. چند  وقت پيش مقاله اي خواندم در يكي از مجلات ادبي خودمان دربارة سعدي شما. نويسنده به نظر خودش ايرادي بر سعدي گرفته بود كه " شيخ شيرازي دچار تناقض گويي است؛ از يك طرف به تاثير تربيت معتقد است و از طرفي ديگر فرياد مي زند كه تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است". در پاسخ نويسنده، مقاله اي نوشتم با طرح اين سوال كه " بسيار خوب، سعدي تناقض گويي كرده است؛ قبول. اما جنابعالي آقاي نويسندة محترم كه در نيمة دوم قرن بيستم زندگي مي كنيد و دست كم ششصد سال علم و تجارب و اندوختة فرهنگيتان از سعدي بيشتر است، بفرماييد ببينم تربيت در همة موارد موفق است يا وراثت؟" مقاله را نوشتم اما نفرستادم. آخر من مردي سپاهيم، مرا با قلم و استدلال و مقاله نويسي چه كار؟

     

    با تذكر داستان فرشته وهبوطش، سرهنگ را از بحث فرعي به موضوع اصلي كشاندم كه واقعا مشتاق شنيدن استدلالش بودم؛ و سرهنگ بعد از كشيده آهي و نگاه خيرة ممتدي به پنجرة سالن، به سخن آمد:

    _ بله، عرض مي كردم اگر فرشته اي هم به نجات ما ملت آيد، ما ملت در مدت كوتاهي از او ديو خون آشامي مي سازيم، و در اين رهگذر نه فرشته گناهي دارد و نه ما مردم؛ كه هر دو اسير طبيعت خويشتنيم و مقهور غرايز خود.

    ما ملت فرشتة رحمت را تبديل به آيت عذاب مي كنيم و به جان خودمان مي اندازيم و چاره اي هم جز اين نداريم. فراموش نفرماييد كه ما مصريان عرب زبانان امروزين، هر چه باشد، فرزندان همان كسان هستيم كه پنج هزار سال پيش در دسته هاي هزار نفري، ستونهاي سي متري و چهل متري سنگين را از كوههاي اسوان جدا مي كردند و بر دوش مي گرفتند و به نيل مي سپردند و به قاهره مي آوردند، تا كاخ فرعون را با شكوهي بيشتر بنا كنند و بر هيبت وجود منحوس او بيفزايند.

    ما فرزندان خلف همان توده هاي سيه روزگاري هستين كه چند نفر از ميان خودشان شلاق به دست مي گرفتند و هم نوعان خود را در دسته هاي هزار نفري و ده هزار نفري به كام مرگ مي بردند و در آستانة فرعون قرباني مي كردند، و فرياد يك نفرشان برنمي آمد كه چرا؟ ما از تبار همان ستم زدگان ستمگر پرستي هستيم كه سرفرازانه دختر معصوم و زيباي خود را هفت قلم مي آراستند و با هلهلة شادي و نواي ناي و ني به معبد مي بردند تا كاهن شهوت پرست مردم خوار شبي در آغوش او جواني از سر گيرد و بامدادان گلوي نازنينش را در پيشگاه خدايان به تيغ قساوت بسپرد. واماندة همان پدراني هستيم كه هزاران هزارشان سي سال روز و شب شلاق خوردند و سرود خواندند و تخته سنگهاي سي تني بر دوش ناتوان گرفتند و روي هم انباشته كردند تا به قيمت جان ستمكش و واقعا بي ارزش خويش مدفني بسازند بدين بي قوارگي براي فرعوني كه مرده و زنده اش بلاي جانشان بوده است.

    روشنتر بگويم؟ خون به جهل آلودة همان نياكاني در عروق و شرايين ما جريان دارد كه موسي را از ديار خود آواره كردند، و گروهي را كه به بيداريشان كمر بسته بودند به كام خشك و بي رحم كوير سينا سپردند و سرانجام نيز همراه وجود منحوس خداوندگارشان در اعماق ظلمات قلزم فرو رفتند.

    روح غلامي و حلقه به گوشي در كالبد ماست. خون پليد بت پرستي در عروق و شرايين ماست. با اين روح نابكار و اين خون ناپاك فاروق و ناصر كه سهل است، فرشتة آسماني را هم اسير غرور قدرت و جنون عظمت مي كنيم. مخالفت با فرامين بلهوسانة بزرگان، شيوة آزادگان است نه آيين غلامان.

    داغ ننگين غلامي را در طول يك سال و ده سال و يك قرن و دو قرن نمي توان از جبين بخت ملتها زدود. خوي غلامي با مقام وزارت و عنوان دكتري و لقب استادي تبديل نمي شود. بله، دور و بر ناصر مشاوران بلند آوازه اي بودند با عناوين دهن پركن و مقامات برجسته، اما با طبيعت غلامي، با خوي بت پرستي و آيين اطاعت.

    ناصر ما اگر در هند ظهور مي كرد و مشاوراني چون نهرو و پاتل داشت، چيزي مي شد از مقولة گاندي؛ كمااينكه گاندي هم اگر در ميان ما ملت بود، از او چنان ناصري مي ساختيم كه چشم روزگار نديده باشد.

     

    سپس رويش را به من كرد كه:

    _ شما كتاب آزادي در نيمه شب را خوانده ايد؟

    و چون جواب منفي شنيد، تعجب كنان افزود:

    _ چطور، شما كه چندين سفر به هند رفته ايد و مقالاتي دربارة آن سرزمين نوشته ايد كتابي بدين اهميت و شهرت را نخوانده ايد؟ من نسخة انگليسي اين كتاب را دارم، همين امشب برايتان مي فرستم، تمام كتاب خواندني است، نتيجة كوشش پي گير و سنجيدة دو نويسنده و محقق برجستة امريكايي است. يقين دارم اگر يك صفحه را شروع كنيد از دستش نخواهيد گذاشت؛ اما براي اينكه تفاوت ناصر و گاندي را، و به عبارت دقيق تر تفاوت اطرافيان ناصر با اطرافيان گاندي را دريابيد، فصلي از كتاب را مشخص مي كنم؛ آنجا را بخوانيد؛ جواب سوالتان را خواهيد ديد. بي آنكه بيش از اين پرحرفيهاي بنده را تحمل كرده باشيد.

    دكتر عبدالحميد نگاهي به ساعتش افكند و در قيافة ناظم جلسه، هادم لذات شد، كه:

    _ خوب، ديگر بحثهاي سياسي كافي است. مهمان ايرانيمان به اندازة يك سال پرت و پلا شنيد. ايشان وعده كرده است سر ساعت پنج در دانشگاه عين الشمس حاضر باشد. و از اينجا تا دانشگاه كلي راه داريم، و ساعت هم نزديك به پنج است.

    دريغا كه برنامة دانشگاه و يادآوري دكتر، جلسه را بر هم زد. اما چرت بهنگام دكتر، آنهم در فاصلة نيم ساعتة نادي المعادي تا دانشگاه عين الشمس و در خلوت متحرك تاكسي، مجال مناسبي پيش آورد، تا فارغ از تماشاي مناظر، در سيري نفساني فرو روم و به سبك سنگين كردن دلايل مدعيان پردازم؛ و سرانجام در جلو عمارت دانشكدة ادبيات، هنگام پياده شدن از تاكسي، حيرت زدة كشف و كرامت دكتر عبدالحميد گردم كه گفت:

    _ شما هم حق داريد، به هيچ حكم قاطعي درين زمينه نمي توان رسيد. من در اين نيم ساعت خود را به خواب زدم تا مزاحم تلاش ذهن شما نشوم؛ اما يقين داشتم به همين نتيجه اي خواهيد رسيد كه اكنون رسيده ايد، يعني حيرت. راستش را بخواهيد من هم در اين استنتاج با شما همداستانم. بگذريد از شور و هيجهانهاي محاجه و مناظره. من هم نه مي توانم ناصر را محكوم كنم و نه حاكم. امان از مسير تحولات اجتماعي و جبر تاريخ و شرايط جغرافيايي و خصوصيات نژادي؛ و صد امان از ما بشرهاي اكنون نگر ظاهر بيني كه مي خواهيم رها از هزاران عامل مريي و نامريي، به صورتي كاملا انتزاعي پديده هاي پيچيدة تاريخي را تحليل كنيم و به جواب قاطعي هم برسيم.

     

    ساعت نه شب بود كه خسته از قدم زدن در ساحل نيل به هتل آمدم،و مامور هتل همراه كليد اطاقم، بسته اي به دستم داد. شتابان گشودمش، كتابي بود و نامه اي. سرهنگ به وعده اش وفا كرده بود. كتاب سيصد چهارصد صفحه اي را به كناري گذاشتم و نامه را از پاكت بيرون كشيدم. روي تخت افتادم و شروع به خواندن كردم. نامه اي نسبتا مفصل، اما دلنشين بود؛ و كمترين فايده اش اينكه چشمان خسته و طبيعت تنبل مرا از مطالعة كتابي بدان طول و تفصيل معاف كرد؛ و خاصيت ديگرش اينكه مرا به شوق نوشتن آورد. دريغم آمد خلاصة مذاكرات امروز را ننوشته بگذارم و به دست فراموشي بسپارم. در اوج خستگي و خواب آلودگي آنچه به خاطر مانده بود نوشتم؛ و اينك ترجمة مضمون نامة سرهنگ را در اينجا مي آورم. اگر چه به فيض خنگي، نه نتيجة قاطعي از گفتگو حاصل كردم و نه چيزي از نامه دستگيرم شد. سرهنگ نوشته است:

    دوست عزيز، از باشگاه كه به خانه آمدم، كتاب آزادي در نيمه شب را پيدا كردم و صفحة مورد نظر را علامت گذاشتم تا برايتان بفرستم. كه ناگهان به ياد سخن پدرم افتادم، چند شب پيش پدرم ذكر خيري از جنابعالي داشت و در اثناي آن، اشارتي به كم حوصلگي سركار و طبع زودسير زودرنجتان. امروز پي بردم كه قضاوت پدر پر بي راه نبوده است و يقين كردم كه تحمل خواندن كتابي بدين مفصلي را نداريد، ناگشوده به گوشه اي مي اندازيد و فراموشش مي كنيد. به همين دليل نشستم و يك ساعتي صرف وقت كردم و خلاصه اي نوشتم از فصل مورد نظر. اميدوارم لااقل از خواندن اين خلاصة در هم فشرده طفره نرويد. شايد طبع كنجكاوتان از لاي اين سطور و عبارات نتيجه اي بيرون كشد كه پاسخ چون و چراهاي بسيارتان باشد.

    كتابي كه ملاحظه مي فرماييد، محصول كوشش چندين سالة دو محقق صاحب نظر است، دربارة استقلال هند و كيفيات اجتماعي آن ديار و خلقيات مردمش. مولفان كتاب _ كه يكي امريكايي است و ديگري اصلا فرانسوي_ براي مستند  بودن كارشان زحمات بسياري تحمل كرده اند، كه از آن جمله است روزها و ماهها مصاحبه با مسوولان برجستة هندي و انگليسي، سالها غوطه زدن در اسناد وزارت خارجة انگليس و جمهوري هند، هزاران كيلومتر در پي كسب خبر به اين سوي و آن سوي جهان سفر كردن، و دربارة هر نكته اي چندين ماخذ معتبر پيش چشم خواننده گذاشتن. نكتة مورد نظر در نوشتة اين دو نويسندة پژوهشگر اين است كه:

    " گاندي سه آرزوي بزرگ داشت؛ يكي استقلال هند، ديگري جلوگيري از تجزية شبه قاره و سومي پرهيز از تمدن ماشيني غرب. روزي كه به نخستين آرزويش رسيد، در سرتاسر شبه قاره از چنان محبوبيت و نفوذ كلامي برخوردار بود كه تاريخ كهن و پر ماجراي هند هرگز چنان قدرتي به خاطر نداشته است.

    سران حزب كنگره، مردان آزاده اي كه به فيض رهبري داهيانة گاندي از سياهچال زندانها، اكنون بر عرصة قدرت ظاهر شده بودند، عموما از شاگردان و مريدان وي بودند. از جان و دل به پيشواي خويش حرمت مي گذاشتند، به اين هيكل استخواني پابرهنه اي كه با كاسة چوبين و دوك ريسندگي و بزغالة معروفش، پشت امپراطوري بي كران بريتانياي كبير را بر خاك تسليم ماليده، و جهان مغرور را در پيشگاه روح مسالمت جوي و طبع انساني خويش به تعظيم واداشته بود.

    آري، سران حزب كنگره كه اكنون سرنوشت آيندة بزرگترين دموكراسي روي زمين را در قبضة قدرت خود داشتند، عموما مريدان معتقد گاندي بودند و در عين حال پرورش يافتگان كمبريج و اكسفورد، و به عبارتي كلي تر، دموكراسي غرب.

    بعد از استقلال هند، جلسة حزب كنگره تشكيل شد و گاندي به دو آرزوي ديگر خود اشاره كرد كه: بايد به هر قيمتي از تجزية كشور جلوگيري شود، و از آن مهم تر و  واجب تر تكنولوژي غربي از ساحت هندوستان محو گردد؛ و استدلالش اينكه سرزمين پهناور هند با اين تراكم جمعيت و تعداد بي شمار بيكاران هيچ نيازي به ماشينهاي فرنگي ندارد؛ استفاده از هر تراكتور باعث بيكار شدن دهها نفر است، و بكار گرفتن خرمنكوب برقي، موجب رخوت صدها بازوي كارگر.

    اما مشاوران و شاگردان و مريدان گاندي، يعني اعضاي كميتة مركزي حزب كنگره، با همه ارادتي كه به پيشواي خود داشتند، به جاي گفتن سمعنا و اطعنا، به سايقة تربيتي كه ديده بودند، به تفكر و مشورت پرداختند و بدين نتيجه رسيدند كه تجزية هندوستان اگر چه در كام همة هنديان تلخ است و نادلپذير، اما امري است ناگزير كه سازش هندو و مسلمان در پناه يك قانون و در محدودة يك مملكت در شرايط موجود ناممكن است و ماية خونريزيهاي بسيار. در مورد پرهيز از تمدن ماشيني غرب نيز، افكار مرشد باب روز و مناسب زمان نيست. اگر هندوستان امروز به عهد گاري و دورة گاو آهن برگردد، از كاروان تندسير تمدن عقب تر خواهد ماند و فلاكت و فقر عمومي از اين بيشتر خواهد شد و سلطة پايان گرفتة استعمارگران، بار ديگر به صورتي وحشتناك تر تجديد خواهد گرديد.

    با اين نتيجه گيري به مخالفت با راي رهبر برخاستند و دو عضو برجستة كنگره، مريدان معتقد و شاگردان بركشيدة گاندي _ سردار پاتل و نهرو_ به كلبة فقيرانة مرشد رفتند و با صراحت آزادگان، مخالفت اعضاي كنگره را به اطلاعش رساندند.

    گاندي سخنان مخالفان را به دقت شنيد: تاملي كرد و سپس، بي آنكه نهيب قهرش مريدان به مخالفت برخاسته را تبديل به سنگ سياه كند، بي آنكه مخالفت با افكار خود را كفر محض قلمداد نمايد و مخالفين را مرتد و واجب القتل، بي آنكه داغ اجنبي پرستي و فرنگي بازي بر نامة اعمال شاگردان و دست پروردگان خود زند، سرش را بالا گرفت و خطاب به پاتل و نهرو گفت:

    " اينها كه گفتم آرزوهاي ديرينة من بود؛ اما هر چه باشد من پيرم و متعلق به دنيايي ديگر؛ شما جوانيد و با مقتضاي جهان امروز بيش از من آشناييد، وانگهي چنانكه مي بينم اكثريت با شماست، و من چاره اي ندارم جز اينكه، در عين دلشكستگي از نرسيدن به آرزوهايم، دعا كنم كه شما در خدمت بدين سرزمين موفق باشيد".

     

    اين بود ترجمة نامة سرهنگ، خواستم نامه اي بنويسم به سرهنگ و عمل پاتل و نهرو را حجت بگيرم، در اثبات تاثير تربيت؛  و برايش شرح دهم كه عامة مردم هند هم در بت پرستي و اطاعت فرمانروايان اگر بيش از هم وطنان او نباشند كمتر هم نيستند. با توجه به طبيعت مذهب هندو و نظام غليظ طبقاتي و نفوذ عميق برهمنان، در جامعة هند روح غلامي و بت پرستي هزار بار قويتر از چاكرمنشي هاي مصريان است؛ كه هر چه باشد، اينان دعوي مسلماني دارند و خود را پيرو ديني مي دانند كه با هر شركي از هر مقوله اي ناسازگار است و صاحب بزرگوار شريعتش با فرمان " قل انا بشر مثلكم" ، قدم به عرصة دعوت نهاده است، و شرط علم و تقوي را مايه بخش مزيتها شمرده.

    خواستم به سرهنگ بنويسم كه اگر عامل وراثت سرنوشت ساز ابناي بشر است، چگونه در جامعة هند، مردان آزاده اي چون شاگردان گاندي به خلاف ميل معلم و رهبر و مرشدشان، بي پروا سخن مي گويند، و از آن مهمتر مرشد بر اوج عزت نشستة مقبول جهانيان، خاضعانه در برابر استدلال  زير دستانش تسليم مي شود و عرصة سياست را به آنان مي سپرد؟ خواستم با شرح اين واقعيتها به استدلال پردازم كه اينها همه از بركت تربيت است. گاندي و دستيارانش پروردة نظام دموكراسي انگليسند نه برآوردة حكومت استعماري بريتانيا؛ و به همين دليل، هم در  دفاع از حق شجاعند و هم در قبول حق؛ و ناصر و سران مملكتش_ در عين بي گناهي_ ميراث خوار نظام امپراطوري غربند و خليفه گري عثماني.

    اما، ترسيدم بار ديگر چشمان جناب سرهنگ ريز و درشت شود، و با نگه كردن آنچناني، به جاي پاسخگويي به طرح اين سوال بي جواب برخيزد كه: مگر هندوستان و پاكستان و بنگلادش هر سه يك مملكت نبودند و مستعمرة يك امپراطوري؟ چرا در اين بيست سي سالة استقلال، كشور هند يك روز رنگ كودتا به خود نديد و حكومت سرنيزه و استبداد؛ اما كشور پاكستان حتي يك روز تحمل دموكراسي نكرد و حكومت قانون، و تنها انتخابات عموميش با آن رسوايي وحشتناك مواجه شد و به تجزية بنگلادش انجاميد.

     

    آري، ترسيدم كه سرهنگ خوش قلم پر حوصله بامداد روز بعد با يك نامة چندين صفحه اي به درد چكنم گرفتارم سازد، كه نه حال و حوصلة نامه نويسي دارم، و نه شهامت تسليم در برابر حريف و قبول حرف حق.

    وآنگهي شب از نيمه گذشته است و من خسته ام. حتي خودفريبانه به وعدة بامداد هم دل خوش نمي كنم كه خويشتن خود را در تنبلي و بي حوصلگي مي شناسم و مي دانم اگر مطلبي را في المجلس نوشتم كه نوشتم؛ وگر نه، نه.

     

    صبح امروز به عادتي ديرينه قدم به خيابان نهادم، بي اعتنا به چشمان خواب آلود دربان هتل و نگاه پرسشگر او كه ساعت پنج بامداد وقت سياحت و گردش نيست. اين نقش تعجب را در سفرهاي بسيار خود بر چهرة ماموران شبانگاه هتل ديده ام، و در مواردي مجبور به توضيح شده ام كه در سكوت صبحگاهي بهتر مي توان با تركيب اصلي شهر آشنا شد، دور از آشوب خلايق و تراكم وسايط تفرقة حواس.

    رانندة تاكسي خوش قولي كرده و آماده بود. سوارم كرد و در خيابانهاي تهي از رهگذر به راه افتاد، و بي آنكه خلوت خاطرم را آشفته سازد، مقابل در بستة مدرسة الازهر توقف كرد، دانشگاه هزار سالة جهان اسلام، پياده شدم و در كوچه هاي باريك قديمي ترين محلة قاهره به راه افتادم. در مصر فاطمي، با ديوارهاي سر به فلك ساييده و كوچه هاي سنگفرش و مساجد قديمي و كاخهاي تاريخي و دربندهاي فراوانش.

    مي رفتم تا فارغ از آشوب خلايق، شاهد شكوه دربار فاطمي باشم، و طمطراق موكب المستنصر بالله. در دل قاهره معزي در جستجوي قصر سلطانم كه وسعتش با شهرستان ميافارقين برابري مي كند، قصري كه " گرد بر گرد آن گشوده است و هر شب هزاران مرد پاسبان، پانصد سوار و پانصد پياده" بوق زنان و دهل كوبان به پارسداريش مشغولند، قصر عظيمي كه " چون از بيرون شهر بنگرند، چون كوهي نمايد از بسياري عمارات و ارتفاع آن". قصري كه " دوازده هزار خادم اجري خواره" دارد و بالغ بر سي هزار حور و غلمان، در دوازده كوشك مجلل آن، به انتظار دلربايي از اميرالمومنين خليفه فاطمي مصر ماهها و سالها به انتظار نوبت نشسته اند. خليفة بزرگواري كه خود را فرزند فاطمه و علي مي داند و مي خواهد به بركت اين نسب والا، جهان اسلام را از چنگ خلفاي تنعم طلب و عياش عباسي بيرون كشد و اسلام عزيز را در بسيط زمين بگستراند. مرد نازنين جانشين علي و زهراست. بي هيچ تفاوتي در نحوة زندگي. علي و زهرا پلاسي نداشتند كه بر در يكتا حجرة محقر خود بياويزند، و فرزند فقيرشان هم مالك چيز زيادي از اموال دنيوي نيست. فقط بيست هزار دكان ناقابل دارد كه اجارة هر يك از دو دينار مغربي هست تا ده دينار، و چند هزارتايي هم گرمابه و كاروانسرا و ديگر عمارات، باضافة هشت هزار خانه كه " آنرا به اجارت دهند و هر ماه كرايه ستانند"، و يك قصر البته مختصري در خارج شهر، كه بين قصر شهري و قصر ييلاقي راهي ساخته اند زيرزميني، " و آن رهگذر را همه سقف محكم زده اند، از حرم تا به كوشك" و سيصد پارچه ده خالصة شش دانگي، همين و بس.

    مي روم تا در بار عام سلطان حاضر شوم. سلطاني كه خود را اميرالمومنين و جانشين بحق پيغامبر اسلام مي داند، همان محمدي كه در مسجد مدينه، با ديوار گلي و سقف حصيريش، بر قطعه بوريايي مي نشست و اصحاب بي تكلف گردش حلقه مي زدند و هر عرب از بيابان آمده اي بي زحمت حاجب و دربان بر او وارد مي شد و با او به گفتگو مي نشست، و اينك فرزندش خليفة فاطمي مصر مجلس آراسته است و صلاي عام داده، در دوازده قصر متصل به هم، يك از ديگري نيكوتر، و خود در يكي از اين قصرها، در تالاري " شصت ارش در شصت ارش" بر تختي نشسته چهار گز بالاتر از سطح زمين، تختي به طول شصت ارش از طلاي خالص و بر سه طرفش مجسمه هاي مرصع و تصاوير دلنشين، و فرش قصرها همه ديباي رومي و اطلس بوقلمون، و يكي از اقلام مصرف مطبخ سلطاني، روزانه چهارده شتروار برف كه به شرابخانة مبارك برند.

    درين انبوه تصاوير و آشوب يادها، در بدر، در جستجوي هم وطن آوارة خويشم. حكيم خردگراي اهل منطقي كه به حكم رويايي نيمه شبي، پشت پا به منصب ديواني زده است و در طريق سفر قبله، گذارش به قاهرة معزي افتاده است، و شكوه دربار المستنصر بالله فاطمي دامن گير جانش گشته، و بوي گلشن مست كرده كه دامن اختيار از دست بداده است.

    آري، ناصربن خسرو قبادياني خراساني را مي جويم كه در پناه يكي از همين ديوارهاي به فلك برشده، يا در آستانة يكي از همين دروازه هاي پر هيبت و هيمنه، يا در خم يكي از همين كوچه هاي باريك پيچ در پيچ، يا در شبستان يكي از همين مسجدهاي بي امام و ماموم، انگشت حيرت به دهان، در انتظار يكي از درباريان مريد تراش المستنصر بالله نشسته است تا مثل اغلب هم وطنان مرشدتراش بنده طبيعتش، سر از فرمان خليفة عباسي بپيچد و حلقة بندگي اميرالمومنيني ديگر در گوش كند، از قلمرو فرعوني جبار بگريزد و سر در بيابان حيرت نهد، تا سرانجام سامري رندي به دامش اندازد و در پيشگاه گوساله طلايي قربانش كند. آري، در انتظار مرشد ايستاده است تا به وساطت او با دلي لبريز از كينة عباسيان عياش كه غاصبان مسند رسول خدايند، سر تسليم بر آستان اميرالمومنين مصري بسپارد كه جانشين بر حق محمد است وعلي، و با اين تغيير مذهب مبلغ بي مزد و منت دربار فاطمي شود، و با سري پرشور و ايماني صادق به وطن خويش برگردد و بقيت عمرش را با تحمل خواري ها و تكفيرها و دربدري ها وقف مبارزه اي كند البته مقدس و البته بخردانه. مبارزه اي بي امان با اين نيت والا كه هم وطنان خود را از سلطه  غاصب عباسيان نجات دهد تا گردن تسليم به ربقة طاعت فاطميان بسپارند.

    مي روم تا دامن يكتاقباي اين خراساني آواره را بگيرم و بگويم درويش، از مسند نشين مردم فريب مصر چه ديده اي كه عمر و آزادگي خود را در پايش قربان مي كني. خليفة عباسي چه هيزم تري به تو فروخته است كه مرتبا بر عليه او شبنامه و اعلاميه صادر مي نمايي و كار ستيزه و تعصب را به جايي مي رساني كه از نيشابور بدان آبادي بيرونت كنند و در درة خشك يمكان آواره ات.

    مي روم تا بيابمش و بگويمش: جناب ناصر خسرو، نه خليفة عباسي گنه كار است و نه خليفة فاطمي. اگر عيب و نقصي باشد در خويشتن تو است، در ذهن و ضمير و طبيعت تو است، در ذهن انباشته از اوهام و ضمير بندگي پسند و طبيعت بت پرست تو. خليفة عباسي هم مثل هر هوشمند ديگري در كمين شكار مريد احمق است و فدايي بي مزد و منت. كه هر كه خر شود البته مي شوند سوارش.

    مي روم تا ببينمش و با عذرخواهي از زيره به كرمان بردن و قطره به عمان، اين بيت بيدل دهلوي را در گوش جانش زمزمه كنم كه: ما و تو خراب اعتقاديم، بت كار به كفر و دين ندارد.

    گرم جستجويم كه پارس نابهنگام سگي سكوت بامدادي را درهم مي شكند و مجلس مشاجره را درهم مي پاشد. نگاهي به دور و برم مي كنم و با مشاهده سگ ولگردي كه يك پايش را در كنار ديوار قصر خلافت بالا گرفته است لبخندي مي زنم، و از آشوب عهد فاطمي به قاهرة خاموش سحرگاهي برمي گردم.

    ديوارهاي كلفت و بناهاي بلند اين محلة قديمي رعب آور است و هيبت خيز. گويي مهندسان دربار فاطمي، در مكتب اسلاف خويش، طراحان و معماران عصر اخناتون و ان خامون رموز معماري استبداد را آموخته اند و پي برده اند كه اين ملت در برابر هر چيز گنده اي، شخصيت مي بازد و به خاك طاعت مي افتد. و با كشف اين رمز پي ها را كلفت و ديوارها را بلند و سقفها را مرتفع گرفته اند، دقيقا به همان انگيزه اي كه طراحان اهرام داشته اند و سازندگان ابوالهول.

    با مشاهدة سردر آشناي مسجدي پي مي برم كه گرد قاهرة معزي طوافي كرده ام و به نزديگي مشهد راس الحسين رسيده ام. نگاهي به صفحه ساعت مي اندازم، صبح است وهنوز كوچه ها خلوت. به طرف زيارتگاه كشيده مي شوم. مسجدي كه به عقيده شافعيان مصر مدفن سر مطهر سيد الشهدا است. دليل و مدركش را از من نپرسيد كه از طرفداران كل ارض كربلايم، و هر معبدي در نظرم محترم.

    كفشهايم را در آستانة درگاه مي گذارم و وارد مي شوم. مسجد بخلاف كوچه هاي خلوت زايراني دارد و سحرخيزاني در طلب صفاي خاطر. گوشه خلوتي مي جويم و حالتي مي رود...

    دو ساعتي گذشته است و عابدان سحرخيز جاي خود را به زايران داده اند. از لابلاي دعاها و ناله ها و مناجات ها، صدايي به گوشم مي رسد، نامفهوم اما شبيه هن و هن دسته جمعي شناگران زورخانه هاي خودمان. برمي خيزم و به سراغ صدا مي روم. در وسط شبستان جماعتي را مي بينم در حدود پنجاه نفر، در دو صف به فاصله يك متري رو به روي هم ايستاده و مشغول عملياتي شبيه يوگاي هندي همراه ذكر جلي درويشان خانقاهي. با اين تفاوت كه در يوگاهي هندي حركتها متنوع است و در اين جمع حركتها يك نواخت، و منحصر به تكان دادن سر به چپ و راست. و در مجالس ذكر خانقاهي درويشان نشسته به ذكر مي پردازند و كلماتشان مفهوم، اما در اينجا جماعت ايستاده هن و هني مي كنند و البته نامفهموم. همه همراه سر را به طرف شانة راست مي خمانند و مي گويند " هن" ، و باز همراه به چپ خم مي كنند و مي گويند "هن".

    در گوشه اي جزو جماعت تماشاگران مي ايستم و در قيافة صف زدگان به سياحت مي پردازم. چشمها بسته، صورتها افروخته، زلفكان پريشان، و كف غليظي بر گوشة لبان نشسته، و غالبا بر اثر حركات مداوم سر در حالتي شبيه به نشاُه. و ظاهرا نشاُه اي خوش و كيف آور و بي خرج و احيانا بي ضرر.

    چه مي توان كرد. مذاق تنوع پسند آدميزاده از يكنواختي زندگي خسته مي شود و مي نالد كه قند اگر هست نخواهم كه مكرر گذرد، و براي پرهيز از همين تكرار ملال انگيز و بي لذت است كه طبع بلفضول نسل آدم با حيات طبيعي به مبارزه برمي خيزد، عاشق مي شود، شعر مي گويد، به موسيقي رو مي كند. در پناه افيون مي خزد، لب به سيگار مي آلايد، خرد خام را به ميخانه مي برد، به روياي بيمارگونة حشيش دل خوش مي كند، نقد هستي را بر نطع قمار مي نهد، بر سر و سينة خود مي كوبد، پرو پاچة اين و آن را مي گيرد، با قهر و آشتي ها حادثه آفريني مي كند و صبح به اين زودي به نام عبادت در مسجد راُس الحسين، با تكاندن سر هن و هن مي زند.