پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  •  خاك مصرطرب انگيز

    اثر زنده یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی

    با تشکر از خانم سایه سعیدی سیرجانی

    دوستان،  مقالة " خاك مصرطرب انگيز..." در فاصلة زماني بهار هزار و سيصد و پنجاه و هفت تا بهمن هزار و سيصد و هفتاد و دو به چاپ رسيد. چاپ اول در مجلة " يغما" به مديريت استاد حبيب يغمايي و چاپهاي بعدي در مجموعه مقالاتي با عنوان" در آستين مرقع". آخرين چاپ، كه به دست تنها  و در كتابخانة شخصي صورت پذيرفت شامل تجديد چاپ همراه با تجديد نظر كامل  هفت كتاب ديگر بود.  محبت نازنين دوست فاضلي نسبت به صحافي اين كتابها  زندان و فلج اورا در پي داشت.

    اين كتاب و آن ديگر هفت كتاب همگي بنا به خواست نويسنده  اهدايي به جوانان ايران زمين بوده و هست. و دريغ كه نسخة كامل شدة " شيخ صنعان" و  سالها تلاش به محصول نشستة " فرهنگ فارسي" به همراه آخرين نوشتة با عنوان " عرصه دار ميدان آزادي" محفوظ نماند و در يورش به خانه همراه بسياري ديگر از كتابهاي كتابخانه به آتش اين حكومت فرهنگ ستيز افتاد...

     

    اعتقاد دارم روشني راهي كه در آن قدم گذارده ايم به خواندن و دانستن ما بستگي دارد.  فهم و دركي از محيط تاريك خويش لازم است تا ارزش آزادي و آگاهي را بدانيم.

     اين هم

    برگرفته  قسمتي  از مقالة " خاك مصر طرب انگيز...تقديم به "ما":

     

     

    بار عاطفي و قلمرو معنوي بسياري از كلمات در نظر طبقات مختلف اجتماع گوناگون است تصويري كه با ديدن يا شنيدن لغتي در نظرگاه خيال طبقه اي خاص از افراد يك ملت نقش مي بندد بكلي متفاوت است با صورتي كه آحاد طبقه اي ديگر در ذهن دارند.

    مثلا مفهومي كه از كلمة " رند" در ذهن بسيط مردم عامي مجسم مي شود، بكلي متفاوت است با مصداقي كه انديشه روشن شما خوانندگان در جستجوي آن است. مفهوم كلمة رند در نظر اهل كوچه و بازار مفهومي بسيط و محدود و احيانا حقير است، و مصداقش آدميزاده اي نادرست كه با فريب ديگران در پي جلب منافع فروماية خويشتن است. اما همين كلمة بسيط و مختصر، در ذهن آن كه با ادبيات فارسي و معارف عرفاني ايران آشناست، وسعتي به پهناي فلك مي يابد و مصداقي به عظمت حافظ. و چه تفاوت فاحشي است ميان اين دو مفهوم  متفاوت كلمه اي واحد.

    نظير همين وضع را كلمة " مصر" با جلوه هاي گوناگونش در اذهان ما ايرانيان دارد. از نظرگاه محصلي دبيرستاني، مصر كشوري است در شمال افريقا با جمعيتي حدود چهل ميليون نفر و رود نيلي كه مرگ و زندگي اين جمعيت چهل ميليوني وابسته بدانست و وسعتي بالغ بر يك ميليون كيلومتر مربع كه بر تاركش درياي مديترانه است و در يمين و يسارش بحر احمر و سرزمين ليبي و خاك پايش اقليم سودان. همين و احيانا باضافة چند جملة طوطي واري كه تاريخش كهن است و مردمش مسلمانند و زبانشان عربي است و سواحل نيلش حاصل خيز و محصولش گندم و پنبه.

    در نظر طبقة روزنامه خوان، سرزمين ملك فاروق است كه خواهر زيبايش با يك قيام و قمود مجلس هموطن ما گشت، و دل زيبا پسند خودش بلاي جانش، ديار نحاس پاشا و ژنرال نجيب و سرهنگ ناصريست كه هر يك از گوشه اي فرا رفتند، با كانال سويزي كه فرديناند دولسپس صد و چند سال پيش ( صد البته طبق نقشه و سفارش فلان شاهنشاه هخامنشي خودمان) حفرش كرد تا به عنوان شاهرگ اقتصاد جهان گذرگاه كشتي هاي فرنگان باشد و بلاي جان مصريان و از چشم اهل سياست در بحر طوفان خيز حوادث روزگار ساحل مقابل سرزمين خودمان است كه هر موجي در اينجا طوفان حوادث برانگيزد. تلاطمش كه در آن سو پديد آيد آثار مشابهش در اين سرزمين با هستي مردم بازي مي كند. نحاس پاشاي مصري، مصدق ايراني را به صحنه مي كشد و در پي ملي شدن نفت ايران، حوادث كانال سويز جهانيان را به حيرت مي افكند و كودتاي افسران مصري...

    در چشم عينك پسند اهل تاريخ ديار فراعنه و فاطمي ها و مساليك است. و در نظر مفسران و متشرعان وادي نيل است و  مهد موسي با طور "اقل جبال الارض" و سيناي " وادي المقدسه" اش. و در نگاه سر به هواي جهانگردان، مصر با اهرام سر به فلك زده و فراعنه موميايي شده اش، با هيروگليف شتر گاو پلنگش و ابوالهول بامسمايش، ديار ديدني ها و شنيدني ها و خواندنيهاست.

    اما براي من كه نه اهل سياستم و نه با تاريخ مزور ميانه اي دارم، نه روزنامه خوان سر براهي هستم و نه شاگرد مدرسه خوبي هرگز بوده ام، مصر غير از اينها و در عين حال تركيبي از اين هاست. با حد و مرز جغرافياييش سر و كاري ندارم كه هر سرزميني در اين كندوي زنبور خيز جهان. ناچار به فلان كشور و فلان دريا محدود است. جمعيتش هم خواه چهل ميليون و خواه چهارصد ميليون، كه غالبا صفرهاي آن سوي اعدادند و به عبارتي دقيق تر صفرهاي آن سوي عددند، آنهم عدد يك، كه ماهيتش يكيست اما در طول قرون و اعصار تغيير نام مي دهد. گاهي فرعون است، گاهي فاروق است و گاهي ناصر. با رود نيلش هم سر و كاري ندارم كه آوازه اش در ادبيات فارسي بمراتب دلنشين تر و هوس انگيزتر از منظرة حي و حاضر است، اهرام جيزه و صحاريش هم منحصرا به يكبار ديدن مي ارزد و اگر براي هوس باشد همان بس است. در چشم عبرت آموزان مكتب روزگار اين سنگهاي سخت و سرد بر هم نهادة سر به فلك ساييده تجسم آه منجمد مردم محكوم تيره سرانجامي است كه نمونه هاي بظاهر زنده و متحركش در كوچه ها و خيابانهاي قاهره كم نيست. تماشاي اثري تاريخي وقتي دلنشين و جذاب است كه در نوع خود اثري منحصر به فرد باشد و نمونه هايش در عصر حاضر كمياب.

    در چشم حيرت زدة من، مصر افسانه اي ايران است، نسخة مصدق ديار عزيز خودمان است، با آب و هوايي نظير ديار خودمان و مردمي كه جز اختلاف زبان، تفاوتي با هم وطنان عزيزمان ندارند.

     

    امروز به فيض مهمان نوازي دكتر عبدالحميد روز خوش پر باري داشتم. دكتر از دوستان قديم من و از عاشقان دلباختة ادب فارسي و فرهنگ ايراني است. آشنايي من و او ريشة بيست و چند ساله اي دارد. ريشه اش در عمق سالهايي خقته كه اين مرد صاحبدل مصري به ايران آمد و در حوالي چهل سالگي شور جواني به سرش زد و روي نيمكتهاي دانشكدة ادبيات تهران، همدرس جواناني شد كه از نصف سن او هم كمتر داشتند. با پشتكاري حيرت انگيز دورة دكتري زبان و ادبيات فارسي را به پايان برد و رهسپار وطنش گشت، تا با تصرف كرسي استادي دانشگاه قاهره، بذر محبت ايران و ايراني را در مزرع مستعد دلهاي مصريان بپاشد و با تاليف و ترجمة آثار فراوان خواستاري، جوانان شمال افريقا را با فرهنگ و تمدن اين سوي آسيا آشنا كند.

    استاد نازنين اكنون روزهاي آرام تقاعد را مي گذراند و با همسر سالخورده اش در آپارتمان تميز، اما محقري زندگي مي كند؛ در حالي كه فرزندانش در دوران ناصري ترك وطن گفته و هر يك از گوشه اي فرا رفته اند. سه پسر و دو دخترش با شعار نتوان مرد بسختي كه من اينجا زادم، به عراق و عربستان و شيخ نشين هاي خليج فارس مهاجرت كرده اند، و از بركت تحصيلات عالي و تخصص محتاج اليه خويش، صاحب مقام و منصبند؛ و ششمين  اين فرزندان، حب وطن چنان گريبان جانش را گرفته است كه دلارهاي نفتي ابن سعود و ولخرجيهاي قذافي و دانه پاشيهاي عبدالكريم قاسم هم نتوانسته اند به دامش اندازند و دلش را هوايي كنند. مرد همچنان در مصر مانده است و در خدمت ارتش است. جناب سرهنگي است با قيافه اي دلنشين و رفتاري وقارآميز، كه امروز به حكم پدر با همسر نازنين و موقرش مامور پذيرايي از من شده اند و مجلس ضيافتي در " نادي المعادي" ترتيب داده اند. نادي المعادي باشگاه مخصوص افسران است و دور از آشوب قاهره، بر لب رود نيل. اگر بناي مجلل ندارد، خالي از صفاي مفصل نيست.

    همسر سرهنگ پيش از آنكه عروس دكتر عبدالحميد باشد، در ذوق و شور و زبان آوري دختر او به حساب مي رود؛ و با همة حرمت صميمانه اي كه نسبت به پدر شوي خويش دارد، در مسايل اجتماعي و سياسي، سنگر مقابل او را گرفته است و به هيچ قيمتي هم حاضر به مصالحه و تسليم نيست. اين واقعيت را در همان نخستين لحظاتي كه فاصلة بين هتل و باشگاه را طي مي كرديم، من . با همه دير انتقاليها و كند ذهنيهايم. دريافتم؛ و دريافتم كه چرا دكتر فرزند و عروسش را در اين ضيافت شركت داده است.

    در اين چند روزي كه دكتر عبدالحميد با نهايت جوانمردي نعمت مصاحبت خود را به من ارزاني داشته بود، با همة اشتراك سليقه ها، در يك مورد كار اختلافمان بالا گرفت؛ و آن مسالة عبدالناصر و جنگ اعراب و اسراييل بود. دكتر با همة وجودش از نام ناصر و رژيم ناصر متنفر است و من بر عكس او، از روزگار جواني به حماسة ناصر تعلق خاطري دارم. آخر، دوران پرشور جواني من مقارن با طلوع ناصر بود و مصادف با روزگاري كه امواج تبليغاتي " صوت العرب" نه تنها قارة افريقا كه قسمت اعظم آسيا را نيز در خود پوشانده بود؛ و قهرمان مصري يك تنه در برابر قواي مهاجم اسراييل و فرانسه و انگليس پايداري مي كرد و رعشة ترس بر اندام سران ممالك عرب مي افكند.

    در آن روزهاي شور و التهاب، برادر سرلشكر  عبدالحكيم عامر فرماندة كل قواي مصر، و پسر خالة سرلشكر عارف فرمانرواي عراق، در دانشگاه تهران به تحصيل مشغول بودند؛ و به حكم علايق ديرينه، حريفان حجره و گرمابه و گلستان مخلص. به وساطت همين دوستان بارها از برنامة فارسي راديو قاهره قصيده هاي حماسي و پر آب و تاب من در واقعة كانال سويز به گوش شنوندگان ايراني رسيده بود، و كيفر اين فضوليها به خود من.

    با سوابقي چونين، حتي شكست رسواي مصر و گذشت روزگار هم نتوانسته است به اركان اين علايق لطمه اي وارد سازد؛ و به همين دليل بارها در اين سفر با دكتر عبدالحميد كارمان به مشاجره كشيده است، كه مرد بشدت از استبداد ناصري رنج برده و همة مظاهر فقر و آشفتگي و عقب افتادگي ديارش را محصول ناپختگيهاي ناصر مي داند و افزون طلبيهايش.

    با توجه به همين جرو بحثها بود كه دم دروازة هتل، من و عروسش را به صندلي عقب ماشين راهنمايي كرد، با گفتن اين عبارت به زبان فارسي كه " بفرماييد، كنار خانم بنشينيد كه او هم هم سليقة شماست، او هم مثل جنابعالي بت پرست است، هوادار عبدالناصر است". خانم با شنيدن اسم عبدالناصر، از پدر شوهر خواست كه حرفش را به عربي ترجمه كند؛ و با اين اخطار ملايم كه " پدر جان، محض خدا به مقدسات مملكتمان توهين نكنيد"، رو به من كرد كه " آخر مي دانيد، پدر با عبدالناصر مخالف است". و من با لبخندي جبهه ام را مشخص كردم كه " بله، بنده هم با ايشان مخالفم، ناصر مرد بزرگي بود".

    سرهنگ خواست با ژست ريش سفيدانه اي از شروع مبحث ناصر جلوگيري كند، كه گويا بارها و بارها شاهد مناظرات لجاج آميز همسرش و پدرش بوده است؛ اما من مانع ميانجيگري شدم و اشتياقم را به شنيدن دلايل طرفين اظهار داشتم. و او به حكم ادب ميزباني تقاضايش را بدين درجه تخفيف داد كه لااقل مجادله را در ماشين متوقف كنند و ماية پريشاني حواس او نشوند، تا بتواند ما را سالم به باشگاه برساند. و سپس با لبخند تلخي نگاهش را از آيينة بالاي سرش به چشمان من دوخت كه " اگر از من مي شنويد، ادامة بحث باشد براي دو ساعتي بعد از ناهار"، و دستش را روي زانوي پدرزن نهاد كه " لا اقل به معدة خالي مهمانمان رحم كنيد، مرا كه گرفتار زخم معده كرديد كافيست".

    گويا پيشنهاد سرهنگ مورد موافقت دكتر قرار گرفته بود كه با خواندن قطعة زيبايي، در وصف نوة خردسالش، با تغيير موضوع سخن، فضاي ماشين را لبريز از رقت و لطف و احساس كرد. تازه آخرين بيت قطعه را به پايان رسانده و مشغول تحويل گرفتن احسنتهاي من و عروسش بود كه چشمش در وسط خيابان به اتوبوس " ايران ناسيونال" افتاد. دست كم صد نفري سنگيني وجود خود را چنان بر اتوبوس بينوا تحميل كرده بودند كه ماشين قدرت حركت نداشت. دودي كه از تنورة زيرينش نثار سر و چشم رهگذران مي شد، و نالة احتضاري كه از موتور در زحمت افتاده اش به گوش مي رسيد، و انبوه جمعيتي كه روي ركاب جلو و عقبش دستي به جايي بند كرده  و خود را در هوا نگه داشته بودند، و پيادگاني كه به اميد آويزان شدن همراه حركت ملايم چرخهايش بر كف سنگلاخ خيابان قدم برمي داشتند، ما را از جهان زيباي شعر به دنياي زشت واقعيت كشاند. دكتر عبدالحميد متاثر از ديدن اين منظره، قول و قرار لحظه اي پيش را به باد فراموشي سپرد و زير لب غريد كه " اينهم از بركت عبدالناصر است...".

    عروس خانم در بسيج جوابگويي بود كه اشارة سرهنگ نگاه ما سه نفر را متوجه پياده رو سمت راست كرد. در گوشه اي از خيابان اصلي شهر . كه چاله چوله هاي زمينش از اسفالت عهد عتيق حكايت تامل انگيزي داشت و استخوان بندي درهم شكستة ساختمانهايش به دوران شكوه  تجمل اشارت تلخي. بر كف پياده رو، در ميان ورقه هاي حلبي و تكه هاي حصير . كه گويا اجتماع نابسامانشان قرار بوده است تشكيل آلونكي بدهد . زن ژنده پوشي با تخته پاره اي مشغول نوازش فقيرانة كودك هفت هشت سالة نيمه برهنه اي بود كه ظاهرا پوست انبه را از دست برادر خردسالش قاپيده بود و فارغ از فريادهاي پدر و ضربه هاي مادر با چنان ولعي آن را گاز مي زد كه مرا بي اختيار به ياد خانم ميني ژوپ پوش افكند و عملة جنون زدة خيابان سيروس و مشت و لگدهاي بي حاصل رهگذران.

    هنوز دكتر عبارت ناقص " اينهم نمونه اي ديگر..." را بر زبان نرانده بود كه از بالكن فرسودة كنار خيابان پوست تا ته تراشيده و سلماني شدة هندوانه اي چون فرشتة رحمت در چند قدمي صحنه فرود آمد و به فحش و لگدها و آه و شيونها خاتمه داد؛ و افراد قد و نيمقد خانواده را با جذبه اي جادويي به سوي خود كشيد. نمونه اي از لاشة مردار و انبوه كركسان، و به تشبيهي مانوس تر سيني بامية دستفروش كنار خيابان و قشر غليظ مگسها. ديگر جنگ مغلوبه شده و دامنة كشاكش از محدودة خانواده گذشته و به فراخناي محله كشيده بود، كه خوشبختانه اتوبوس مزاحم سينه مالان و نفس زنان به كنار خيابان خزيده و راه باريكي نصيب ماشين ما كرد؛ تا جناب سرهنگ . دستي بر بوق و پايي بر گاز و دشنامي بر لب . با شيرينكاريهاي جيمز باندي، از دود در فضا خيمه زدة اتوبوس نجاتمان دهد.

    در حياط نادي المعادي، زير ساية آلاچيق حصير پوشي، دور ميز آهني رنگ و رو رفته اي نشستيم و هنوز نوازش آبدار نخستين جرعة پپسي را بر لبهاي خشكيدة خود احساس نكرده بوديم كه خواهر زن سرهنگ "جيهان" خانم هم از راه رسيد. اين خانم استاد حقوق سياسي در يكي از دانشگاههاي قاهره بود و از آن كمونيستهاي دوآتشه و از نويسندگان چپ رو شيرين قلم.

    سرهنگ در پي عذرخواهي محجوبانه اش، به حماسه خواني مايوسانه اي پرداخت كه در سوابق ايام اين باشگاه روز و روزگاري داشته بوده است و زرق و برقي. در آن سالها خدمه اش نه بدين كثيفي بوده اند و نه بدين زشتي. و سرانجام چون رويازدة از خواب پريده اي كه به حسرت دنبالة داستان، پلكها را بر هم مي فشارد، چشمانش را فرو بست و لبان گرمازده اش را درهم كشيد و از لاي سبيل انبوهش هواي متراكمي همراه سوت ممتدي در فضا رها كرد، و مرا تا واپسين ساعات روز در اين ترديد باقي گذاشت كه قصد جناب سرهنگ سوت زدن بوده است يا آه سرد بيرون دادن.

    دقيقا به خاطرم نيست كه بحث از كجا شروع شد. هر چه بود جلسة باحالي بود، وگرچه مركب از طبايع ناسازگار و سليقه هاي متناقض. عين جملات حضار به خاطرم نمانده است، اما امشب پس از خواندن نامة سرهنگ تصميم گرفتم گزارشي از گفتگوها تهيه كنم، و گرچه ناقص.

     

    تا آنجا كه به ياد دارم بعد از صرف ناهار به سالن باشگاه رفتيم و در گوشة دنجي، روي مبلهاي رنگ و رو رفته لميديم و سرهنگ سفارش چاي داد، و من كه از طعم و بوي نامطبوع چايهاي قاهره يك هفتة تمام عذال كشيده بودم، به نوشيدن ليواني آب معدني قناعت كردم و دكتر عبدالحميد به فراست دريافت و با لبخند تلخي گفت:

    _ شما ايرانيها حق داريد از خوردن چاي در اين شهر نكبت زده خودداري كنيد، چاي لطيف و خوش طعم دارجلينگ كجا و اين آب تيره رنگ بدبويي كه ما فلك زده ها به خوردنش مجبوريم كجا؟

     و در پاسخ من كه پرسيده بودم چاي مصر از كجا تامين مي شود، گفت:

    _ از جهنم، از اعماق جهنم، از همان جايي كه جناب سرهنگ عبدالناصر مشغول " بو دادن" برگهاي چاي است.

    و بي آنكه به قيافة درهم رفتة عروسش اعتنايي كند، افزود:

    _خيلي متاسفم كه مسافرت شما به مصر مصادف با اين روزگار سياه است. مي دانم با خاطرات تلخي از قاهره مي رويد و ما مصريها را ملت بدبخت فلك زده اي مي پنداريد كه حتي ذايقه و سليقة خود را هم به بركت دوران ناصري و بلندپروازيهاي جنون آميز آن مرحوم از دست داده ايم.

    سپس همراه آه حسرتي ادامه داد:

    قاهرة پيش از ناصر بدين حال و روزگار نبود. مردم سر و ساماني داشتند، از رفاه و راحتي برخوردار بودند.

    و عروس خانم به تكميل نطق پدرشو پرداخت كه:

    _ البته صدها بيگ و پاشا داشتيم، پاشاها قصرهاي افسانه اي و زندگي هزار و يكشبي داشتند. آوازة خوشگذرانيها و فسادشان سرتاسر دنيا را گرفته بود، و در مقابل هر پاشايي صدها هزار نفر رعيت مصري از كمترين وسايل زندگي محروم بودند.

    دكتر با لحن طنزآميزي گفت:

    _ الحمدالله كه ناصر آمد و به فقر و بدبختي مردم پايان داد. ملاحظه مي فرماييد امروزه چه ملت مرفه و رعيت سير و عدالت گسترده اي داريم. ملاحظه مي فرماييد چگونه از بركت استبداد ناصري ريشة فساد و فحشا و تبعيض خشكيده است.

    همراه آخرين كلمات دكتر، ذهن من به سرعت برق و باد متوجه صحنه هاي گوناگوني شد: سالن فرودگاه قاهره و ماموري كه در ازاي يك دلار، همة قوانين گمركي را زير پا گذاشت؛ كتابفروشي كه در جمع زدن شصت و دو جنيه قيمت كتابها دوازده جنيه تقلب كرده بود؛ چند سكة ناقابلي كه براي امتحان خلايق شخصا در خيابان انداخته بودم و شاهد تلاش رهگذران براي تصرف دزدانة آن بودم؛ انبوه دختركان تكيده چهرة رنگ پريده اي كه دور و بر هتلها مي پلكند؛ جماعت ولگردي كه در مراكز توريستي با زمزمة يكنواخت " گرل، سر، بيوتيفول گرل" لرزه بر اندام آدميزادگان مي افكنند؛ شايعاتي كه در فضاي قاهره موج مي زند از سو استفاده هاي مملكتي و در راس همه برادر رييس و شريكان پاچه ورماليده اش.

    در يك لحظه چنان دستخوش آشوب يادها شدم كه پاسخ عروس خانم ناشنيده ماند، اما عبارت جيهان خانم به خاطرم مانده است كه:

    _ فقر و فساد ملازم يكديگرند، هر جا كه فقر آمد فساد را هم به دنبال خودش مي آورد؛ و اوج فساد، يعني شروع انقلاب. بنابراين هر چه فقر بيشتر، براي آيندة مصر بهتر.

    و من بي آنكه تلاشي براي رد يا قبول نظرية او كرده باشم، به ياد ممالكي افتادم كه از بركت درآمد موقتي نفت آورده، مردم به رفاه و مكنتي رسيده اند، اما فساد اجتماعي و مالي نه تنها كم نشده كه با تصاعدي هندسي توسعه يافته و حتي به مقدس ترين واحدهاي اجتماعي، يعني مدارس متوسطه و ابتدايي هم كشيده شده و مدير و ناظم مدرسه را هم به عنوان تغذية كودكان، گرفتار سوداگري تقوي سوزي كرده است. به ياد مردم حريص بي فرهنگي افتادم كه لاشة اسكناس . صرف نظر از منبع و مصرفش . در نظرشان مقدس شده است و حرص بي امانشان در كسب درآمد بيشتر، آنان را به اعماق دركات فساد سرنگون كرده...

    در تلاش يافتن كلماتي بودم  تا به نحوي در بحث دخالتي كرده باشم كه سرهنگ به دادم رسيد و با لبخند هميشگي رو به جيهان خانم كرد كه:

    _ خوش به حال شما كه ريشة همه خوب و بديها را در زمينة ماديات جستجو مي كنيد.

    و جيهان خانم افروخته چهر و افراخته گردن به دفاع آمد كه:

    _خاطرتان جمع باشد، همه تحولات اجتماعي ريشه در اقتصاد دارد.

    و عروس خانم لبة طعنه را متوجه او كرد كه:

    _ بنابراين ده ها هزار نفر انسان غيور از جان گذشته اي كه به فرمان عبدالناصر با دشمن صهيونيستي جنگيدند و جانشان را فدا كردند، همه قصد و هدفشان گرفتن چند جنيه حقوق سربازي بود؟

    و جيهان خانم آمادة عقب نشيني شد كه:

    _ بنده هرگز چنين عقيده اي ندارم. سربازها براي پول به جنگ نرفتند، اما دشمن غاصبي كه جوانان ما را در صحراي سينا درو كرد هيچ نيست مگر فرزند نامشروع سرمايه داري بين المللي.

    دكتر عبدالحميد كه آخرين قطرة مايع غليظ و بد طعم را نوشيده و فنجان را روي ميز گذاشته بود، به ميدان آمد كه:

    _ اولا از خانمها و آقايان خواهش مي كنم شرط قبلي را فراموش نفرمايند و هيجان بحث از يادشان نبرد كه مهمان ايراني ما با لهجة مصري آشنايي ندارد. لطفا به عربي فصيح صحبت كنيد تا او هم متوجه صحبتهاي ما بشود. ثانيا بفرماييد ببينم اين محافل سرمايه داري بين المللي در جنگ شش روزه كجا بودند كه چشم حلال زاده ها نيامدند؟ بفرماييد ببينم راكفلر پشت فرمان كدام تانك نشسته بود؟ روچيلد كدام بمب افكن را هدايت مي كرد؟ مگر همين محافل سرمايه داري بين المللي و رييسشان امريكا نبود كه در واقعة كانال سويز، انگليس و فرانسه را وادار به عقب نشيني و ترك خاك ما كرد؟ دوستان من، چه اصراري داريد خودتان را گول بزنيد؟

    لحن جيهان خانم پيروزمندانه شد كه:

    _ آقاي دكتر، فراموش نفرماييد، دلارهاي امريكا و سيل اسلحه اي كه به اسراييل سرازير كرده بود ضامن پيروزي دشمن بود. هيچ عاقلي انتظار ندارد راكفلر پشت تانك بنشيند و با مصريان بجنگد. راكفلر با پولش مي جنگد، با پولش وسايل خبري جهان را قبضه مي كند، با پولش افكار عمومي مي سازد.

    دكتر عبدالحميد جواب داد:

    _ بسيار خوب، فرضا قبول كرديم كه همة دويست ميليون نفر امريكايي پشت سر اسراييل ايستاده اند، اما نه همة جهان متعلق به امريكاست و نه امريكا همة جهان است. حريف گردن كلفت امريكا روسية شوروي ست. مگر ناصر خودش را به بلوك شرق نفروخته بود؟ مگر سيل اسلحه و مستشار روسي را در كوچه و خيابانهاي قاهره به چشم خودتان نمي ديديد؟ گيرم كه ممالك عربي با صد و چند ميليون جمعيت كناره گرفته بودند و ما را كمك نمي كردند، خود ما مگر  چهل ميليون نبوديم؟ مگر پيشوايي وجيةالمله تر از ناصر در اين سال و زمانه سراغ داشتيد؟ نه اين بود كه نفوذ ناصر خواب راحت از چشم سعوديها و مشايخ خليج فارس پرانده بود؟ نه اين بود كه دلارهاي نفتي

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    مگر پيشوايي وجيه المله تر از ناصر در اين سال و زمانه سراغ داشتيد؟ نه اين بود كه نفوذ ناصر خواب راحت از  چشم سعوديها و مشايخ خليج فارس پرانده بود؟ نه اين بود كه دلارهاي نفتي ممالك عربي _ طوعا يا كرها_ در اختيار ناصر بود؟ مگر نه اين بود كه ملت مصر از شكستهاي عهد فاروق عقده ها بر دل داشت و با همة وجودش طالب جنگ با اسراييل بود؟ خوب، بفرماييد ببينم با وجود اين همه شرايط مساعد و موقعيتهاي ممتاز، چه شد كه ملت چهل ميليوني مصر از دو ميليون اسراييلي شكست خورد؟

     

    سرهنگ كه تا اين لحظه خاموش نشسته و كمتر علاقه اي به شركت در گفتگو مي نمود، شروع كرد به مقدمه چيني مفصلي از مفاسد عهد فاروق و عياشيهاي شاه مخلوع و آلودگيهاي درباريانش، و اينكه در عهد فاروق ارتش مصر به علت حماقت يا فساد سرداران جنگ ناكردة به سپهبدي رسيده اش در نبرد با اسراييل شكست فاحشي خورده بود و ننگ اين شكست رسوا بر دوش جان افسران جوان سنگيني مي كرد، و با اشارة مبسوطي به خونجگريهاي ملت مصر و عقده هاي حقارتي كه در طول ساليان بر تار جانشان نشسته بود، بدين نتيجه رسيد كه:

    _ كودتاي سرلشكر نجيب با استقبال عمومي ملت مصر مواجه شد، و رژيم فاروق بدان حد منفور خلايق بود كه حتي يك نفر از محافظان كاخ سلطنتي هم زحمت تير و تفنگي به خود نداد. ملت مصر به سرلشكر نجيب اميدها بسته بودند اما…

    جيهان خانم به تكميل جملة سرهنگ پرداخت :

    _ اما ژنرال نجيب خيلي نجيب تشريف داشتند و بي تحرك، ملت مصر تشنة تحولي همه جانبه بود، تشنة انقلابي ملي بود كه…

    دكتر عبدالحميد به نوبة خود با طعن تلخي دنبالة كلام خانم را گرفت:

    … كه سيل خون در خيابانها جاري كند، كه به بهانة مبارزه با فساد، مشتي اراذل و اوباش را به جان مردم بيندازد و سرانجام هم به حكم غرور بيجايي دهها هزار نفر مصري را به كام مرگ بفرستد.

    عروس خانم به دفاع برخاست كه:

    _ پدر جان، قبول كنيد آنهايي كه در عهد ناصر به حبس و اعدام محكوم شدند، چندان هم مريم رشتة عيسي بافته نبودند؛ مشتي دزد و غارتگر بودند كه با انتساب به دربار فاروق يا فواحش مورد علاقة شاه به آلاف و الوفي رسيده بودند و خود را صاحب اختيار ملت مي پنداشتند. مگر فراموشتان شده است كه دستگيري و مجازات اين جماعت فاسد چه شور و شوقي در دلهاي مردم آفريده بود؟

    و دكتر جواب داد:

    _ نه، شور و هيجان مردم را فراموش نكرده ام؛ اما زياده رويهاي ماجراجوياني كه به نام هواداران ناصر امنيت و آسايش را از مردم ربوده بودند، نيز فراموشم نشده است. صد رحمت به پيراهن سياهان موسوليني. همين جماعت افراطي ماجراطلب بودند كه بعد از واقعة كانال سويز ناصر را بر امواج احلام نشاندند و به جايي بردند كه حاصلش را امروز مي بينيم. همينها بودند كه به بهانة جنگ با اسراييل آخرين رمق ملت را كشيدند و هر چه به دستشان رسيد چاپيدند.

    سرهنگ، براي قطع مشاجرة پدرش با همسرش، خود وارد صحبت شد كه:

    _ حق با هر دو طرف است. نه وضع دورة فاروق قابل دفاع است و نه آنچه در عهد ناصر مي گذشت قابل تحمل بود. اما اگر ملك فاروق به علت هواپرستيها و آلودگيهايش قابل ملامت باشد، به نظر من محكوم كردن عبدالناصر عمل منصفانه اي نيست. مگر نگفته اند الاعمال بالنيات، و مگر نه اين است كه در نيت بلند و دامان پاك ناصري جاي شك نيست.

    سرخي غضبي در صورت چروكيدة دكتر دويد كه:

    _ آفرين بر انصافت پسر جان، مرد ديكتاتور ديوانه اي پيدا شد و مملكت را به آب و آتش كشيد و سرزميني را كه روزي و روزگاري مركز ثقافه و تمدن اسلامي بود، به ويرانة لبريز از فساد و فقري مبدل ساخت؛ و با اينهمه نه شايستة ملامت است و نه مستحق محكوميت، كه نيتش چنين و چنان بوده است. در عالم سياست كسي را با نيت و سويداي دل زمامداران سر و كار نيست، بايد حاصل عمل فرمانروا را ديد و سنجيد. شما كه مي خواهيد فجايع عصر ناصري را زير سرپوش الاعمال بالنيات مخفي كنيد، اين را هم به خاطر داشته باشيد كه در سياست، خطر اشتباه از خيانت سنگين تر است و از اين هر دو سهمگين تر خطر لجبازي. بيچاره هيتلر هم مي خواست به وطنش و مردم وطنش خدمت كند. مي خواست نژاد ژرمن را بر قلة اعتلا بنشاند. مي خواست آلمان را مافوق همة كشورهاي جهان ببرد. در نظر عوام مغرور آلمان چه نياتي از اين قبيل خيرخواهانه تر. ناصر هم ديوانه اي بود مثل هيتلر. من و شما محكومش نكنيم، تاريخ جهان و نسلهاي آيندة مصر بر او رحم نخواهند كرد.

    سرهنگ با لحن ملايم پدرانه اي كه با سن و سالش تناسبي نداشت، جواب داد:

    _ به خاطر داشته باشيد كه قضاوت تاريخ مثل قضاوتهاي ما انتزاعي نيست. اهل تاريخ وقتي كه بخواهند دورة ناصري را زير ذره بين تحقيق قرار دهند، قبل از همه به ريشه ها و مقدماتش مي پردازند؛ و اگر به فرض محال ناصر مرتكب خبط و خطايي هم شده باشد، قسمت اعظم گناهش را حواله دوش مرحوم فلميگ مي كنند.

    من به تصور اينكه عوضي شنيده ام با لحن استفهام كلمة فلمينگ را تكرار كردم، و سرهنگ با تاييد سري فرود آورد كه:

    _ آري فلمينگ را مي گويم. همان كاشف كذايي پني سيلين را. گناه افراطهاي عهد ناصري بر دوش آن بزرگوار است. تعجب نكنيد و ابروهايتان را بالا نپرانيد. امروز ديگر عهد حجر نيست كه فلان جنايتكار را به محض ارتكاب جنايت به شمشير جلاد بسپارند. براي اينكه ببينيد چه رابطه اي ميان تندروهاي رژيم ناصري با كشفيات فلمينگ وجود دارد، كافيست مراجعه اي بفرماييد به سالنامه هاي آماري مصر، و نگاهي بيفكنيد به نمودارهاي تفكيكي جمعيت مملت ما در اواخر عهد فاروق و اوايل حكومت ناصر.

    سخنان سرهنگ _ بخلاف قيافة جدي اش_ به نظر من هم، چون ديگران، بكلي نامربوط مي نمود، اما سرهنگ بي آنكه مجال اعتراضي به حاضران داده باشد، به سخنش ادامه داد:

    _ از زمان كشف ميكروب تا عهد ما بيش او صد سال گذشته است،اما از تاريخ رواج آنتي بيوتيك در سرزمين مصر سي چهل سالي بيشتر نمي گذرد. در قرون گذشته بشر مشغول زاد و ولد خودش بود و طبيعت هم مشغول پيرايشگري خودش. تا همين سي چهل سال پيش در فلان خانوادة مصري از ده پانزده فرزندي كه قدم به عالم هستي مي نهادند، دو سه تايي بيشتر باقي نمي ماند. مثلا پدربزرگ خود بنده كه تا بيست و چند سال پيش زنده بود و در سنين بالاي هفتاد، هواي تجديد فراش به سرش زد و كار جنبيدن عشق پيري به رسوايي كشيد و زنگولة پاي تابوتش عموي كوچك من است كه متاسفانه به فيض همين آنتي بيوتيكها از چنگ اسهال و آبله و ديفتري و ده ها مرض ديگر جان سالم بدر برد تا در جبهة جولان خونش را نثار وطن كند؛ آري همين عموجان شهيد من بيست و سومين فرزندي بود كه پدربزرگ بنده با پشتكار غريزي وقفه ناپذيرش به جمعيت بالندة كناره هاي نيل افزوده بود؛ اما در عمل پنجمين فرزندي بود كه سالهاي اين سوي چهار پنج سالگي را گذرانده و از چنگ بيماريهاي مخصوص كودكان جان بسلامت برده بود. نكتة جالب تر اينكه در ميان اين پنج فرزند باقي مانده، تنها پدر مخلص محصول دوران قبل از آنتي بيوتيك است و بس؛ چهار نفر ديگر همه نتيجة عمل كرد ايام كهولت پدر بزرگ بودند كه از بركت كشف پني سيلين در برابر ميكروبها مقاومت كردند و منازل خطرخيز كودكي را بسلامت گذراندند.

    بله، رواج واقعي آنتي بيوتيكها و طب فرنگي در مصر مربوط است به سي و چند سال پيش، يعني پانزده شانزده سالي پيش از واقعة سويز، و در نتيجه روزي كه كانال سويز بمباران شد و چتربازان انگليسي و فرانسوي در برابر اعتراض جهانيان مجبور به تخلية سرزمين ما شدند و دست از پا درازتر چون قشون شكست خورده راهي ديار خود گشتند، بيش از يك سوم جمعيت مصر مطابق آمار و سرشماريهاي آن روزگار جوانان دوازده تا بيست و دو سه ساله  بودند. و اين خطرناكترين نسبت جمعيت است كه اگر پيشواي خردمندي در مملكت نباشد و هيات حاكمه دلسوز و مجربي به مهار كردن اين نيروي وحشتناك افراطي نپردازد، نتيجه اش همان خواهد بود كه نصيب ما شد.

    ملاحظه بفرماييد، ملتي با سابقه اي چند هزار ساله، با تمدني به هر حال چشم گير و خيره كننده، با گذشته اي لبريز از افسانه ها، بازي روزگار يا غفلتي كه زاييدة غرور است، پامالش كرده؛ سالها اسير استعمار تركان عثماني و قشون فرانسه و جهانخواران انگليس بوده و طعم تلخ تحقير و اطاعت از بيگانگان را چشيده و به حكم قانون ناگزير وارث اين تلخي شكست و اين عقده هاي بر دل نشسته را به نسل حاضر منتقل كرده است؛ انتقالي نامحسوس اما مزمن و بالنده. اكنون مردي از ميان همين ملت قد علم مي كند، بناي پوسيدة سلطنت را در هم مي ريزد؛ نداي وحدت اعراب و تجديد خلافت فاطمي در مي دهد؛ و از اينها بالاتر با يك فرمان ناگهاني كاماندوها و چتربازانش كانال سويز را از چنگ ماموران فرانسوي و انگليسي بيرون مي كشند؛ و دو ماهي بعد در جنگ نابرابري، بخلاف تصور همة حسابگران سياست جهان، به پيروي اعجازآميزي دست مي يابد؛ و مرد موفق، از اين خلاف آمد عادت كام دل مي گيرد و بر غريزة سيادت طلبي ملت تحقير شده دامن مي زند و با وسايل جادويي تبليغات و رجز خوانيهاي فصيح، اما بي منطق عربي، منظره اي دلنشين از آفاق شكوه و عظمت پيش چشم خيال ملت مي گسترد، و ملتي كه اكثريتش را جوانان پرشور و احساساتي تشكيل مي دهند، با شور و شوق تشنة گرمازدة گمكرده راهي، به فرمان او خروشان و بي امان به طرف سراب آرزوها مي شتابند و گناهي ندارند؛ اين فتوحات درخشان و اين موجبات فراهم،در روح نسل جواني كه لبريز از عقده هاي قرون و غرور ملي است چه تاثيري غير از اين مي تواند داشته باشد؛ نسل جواني كه با حسابهاي پيچيدة بين المللي آشنا نيست. نسل جواني كه از اعتراض روسيه و اولتيماتوم امريكا خبر ندارد. نسل جوان چه مي داند انگلستان نيمة قرن بيستم آن امپراطوري جهان شمول قرن هجدهم و نوزدهم نيست. نسل جوان تحقيرها ديده و عقده ها در دل نهفته، نسل جوان سرودهاي حماسي شنيده و خون غرور در عروق و شرايينش به جوش آمده، مي خواهد يكشبه ره صد ساله را طي كند؛ و با شعارهاي احساسي و سرودهاي ميهني بر قلب تباهيها حمله برد و سرزمينهاي گستردة " ميهن عربي" را از چنگ عمال ارتجاع نجات بخشد. سيل خانمان كن غرور از كوهسار تعصب و بي خبري سرازير گشته است. مجال منطق و تعقل نيست. هر سالخوردة موقع ناشناس خيرخواهي كه بخواهد در مقابل اين سيل خروشان مقاومت كند، دست به خودكشي زده است. داغ باطلة اجنبي پرستي بر جبين هستي اش مي خورد و گلولة گرم انتقام بر سينه اش مي نشيند وانگهي پيشاهنگ اين سيل بنيان كن كيست؟ عبدالناصري كه خود فاصلة سني زيادي با جوانان ندارد، و سينه اش بيش از هر جواني لبريز از عقده و كينه و انتقام است. شخصا در جبهة جنگ اسراييل بوده و ديده است كه اميران فاسد ارتش فاروقي چه به روز جوانان از جان گذشتة وطن آورده اند. شخصا در ارتش سلطنتي خدمت كرده و دريافته است كه تعداد پره ها و قطر ستاره هاي سردوشي افسران رابطة مستقيمي دارد با همسران و خواهران زيبا و لوندشان، نه با جانبازي در ميدانهاي جنگ و توفيق در ماموريتهاي جنگي. در سنين شكوفان جوانيش خبر تشكيل دولت اسراييل را شنيده است و با چشمان حيرت زده و احيانا اشك آلود خويش شاهد كشتار بيرحمانة ملت فلسطين و آوارگي اعراب فلسطيني بوده است و ناظر خونسردي و بي حميتي سران ممالك عربي. به چشم خود ديده است كه چگونه مشتي امريكايي و آلماني و فرانسوي و روسي، از اكناف جهان با پرچم مهاجرت به سوي ارض موعود شتافته اند و با وقاحتي افسانه اي صاحبان اصلي فلسطين را از خان و مان خويش آواره كرده اند، و اينك با جمعيت دو ميليون نفري خود در برابر صد ميليون عرب وحشت زده كوس لمن الملكي مي كوبند و فرياد هل من مبارز سر مي دهند.

    خوب، با آن سوابق و اين مقدمات و اين مقتضيات، پدر جان، اگر جنابعالي در شرايط و به جاي عبدالناصر بوديد چه مي كرديد؟

    دكتر عبدالحميد كه غافلگير شده بود، تكاني خورد و گفت:

    _ چه مي كردم، مي نشستم و عده اي از افراد با تجربه و آشنا به ...

    اما سرهنگ مهلت نداد كه:

    _ عرض كردم اگر در شرايط ناصر بوديد، يعني در همان سن و سالي بوديد كه ناصر به حكومت رسيد، همان عقده ها و كينه هايي را در سينه داشتيد كه ناصر داشت، داراي همان محبوبيتي بوديد كه ناصر بود.

    جيهان خانم در سخن سرهنگ دويد كه:

    _ به نظر من هيچ چيز خطرناك تر از يك ديكتاتور محبوب نيست. ديكتاتور معمولي مجبور است براي حفظ قدرت خويش جوانب تصميماتش را بسنجد، از فرمانهاي حاد و تصميمات خلق الساعه پرهيز كند؛ اما امان از ديكتاتور محبوب، امان از ديكتاتوري كه عقل توده ها ي ملت را دزديده باشد و با همان جرات و جسارتي با جمجمة انسانها بازي كند كه بچه هاي روستايي با ماسه هاي ساحل نيل.

     

    من كه مشتاق تحليلهاي سرهنگ شده بودم، وانگهي طبعا با كلي بافي و فلسفه گويي به حكم طبع عوام و تنگ حوصله ام ميانه اي ندارم، و زمينه را براي تبرية عبدالناصر _ شهسوار احلام جوانيم _ مساعد ديده بودم رو به سرهنگ كردم كه:

    _خوب، با استدلالي كه فرموديد ناصر نه تنها مرتكب خطايي نشده است بلكه...

    و سرهنگ كلامم را بريد كه:

    _ خير، بنده عرض نكردم كه ناصر مرتكب خطايي نشده است. البته به يك تعبير، اين نظريه هم درست مي نمايد كه ناصر خطايي نكرده است. و آن در صورتي است كه بخواهيم جبر تاريخ را بپذيريم و با فرمولهاي غالبا تثبيت شدة فلسفة تاريخ آشنا باشيم. ملتها در برهه اي از زمان دچار هيجان جنون مي شوند؛ دل به خشونت و خونريزي مي سپارند؛ مي خواهند انقلاب خون برپا كنند؛ مي خواهند فلك را سقف بشكافند و طرحي نو در اندازند. اما دريغا كه فرشته ايست بر اين بام لاجورداندود؛ و از آن مهمتر تشكيلات بظاهر كمرنگ و واقعا موثري است به نام سازمان ملل، و از آن هم بالاتر عامل نامشهود، اما فراوان اثري است به نام افكار عمومي.

    دنياي امروز جهان قرن هفدهم و هجدهم نيست. جهانگشاييهاي روزگاران گذشتگان به بايگاني تاريخ سپرده شده است و دست كم تا دو سه قرن ديگر قابل تكرار نيست. و اشتباه ناصر و به عبارتي دقيق تر يكي از اشتباهات ناصر در همين جا بود كه مقتضيات زمان را تشخيص نداد. اصلا مرده شور اين زبان عربي امروزي را ببرد كه هر بلايي بر سر ما آمد از اين زبان بود.

    تحمل جملة اخير خارج از حوصلة دكتر عبدالحميد بود. استاد پيري كه عمري با زبان و ادبيات سر و كار داشته است و همة مقام و شخصيت خود را مرهون تسلط بر واژه هاي فصيح زبان عرب مي داند. حق دارد با شنيدن عبارتي بدين تلخي از لبان فرزند خويش، منفجر شود و نهيب زند كه:

    _ بس است، پسر. حيا كن، تو افسر ارتشي، كارت تحليل صحنه هاي جنگ است، ديگر حق دخالت در معقولات نداري.

    اما سرهنگ همچنان خونسرد و مودب به كلامش ادامه داد كه:

    _ منظورم توهين به زبان عربي نبود و اگر چنين تصوري پيش آمده باشد، قبل از همه از پدر بزرگوارم معذرت مي خواهم. منظورم اين است كه زبان ما عرب زبانها، زبان رجز خواني و مفاخره و حماسه سرايي است. من اطلاع چنداني از زبانهاي ديگر ندارم؛ اما گمان مي كنم كمتر زباني در جهان امروز به اندازة زبان البته وسيع و البته فصيح و صد البته شيرين عربي گنجايش اين همه رجز و حماسه داشته باشد. علتش هم معلوم است. زبان عربي در ميان زبانهاي رايج روزگار ما، شايد تنها زباني باشد كه در طول دست كم هزارو سيصد چهار صد سال دستخوش تحولي اساسي نشده است؛ و اين هم از بركات قرآن مجيد است كه منشور تثبيت زبان عرب را به طغراي لايزالي رسانده است. اما اين ثبات هزار و چهارصد ساله عيب مختصري هم دارد. اميدوارم پدرم چند لحظه تامل كند تا حرف من تمام شود. آنوقت تير هر ملامتي را به جان خريدارم.

    سپس درحاليكه فنجان چاي غليظ را به لبان درشت و ترك خورده اش نزديك مي كرد، ادامه داد:

    _ عرض كردم زبان ما عرب زبانان امروز. تقريبا همان زباني است كه هزار و پانصد سال پيش در شبه جزيرة عربستان رواج داشت و ابزار كار بدويان صحرانشين و قبايل جنگاور عرب بود. دو قبيلة بيابانگرد بر سر سرقت شتري يا تصرف دختري، در مقابل هم صف مي كشيدند؛ و پيش از آنكه با شمشير كج و سنان تيز به جان يكديگر بيفتند، زبان آوري از اين قبيله و زبان آوري از آن قبيله به ميدان مي آمدند و با رجزهايي از قبيل الخيل و الليل و البيدا تعرفني، يا: ولكن علي اقدامنا تفطرالدما، مي كوشيدند كرامت نسب و شجاعت قبيلة خود را، با حماسي ترين واژه ها و غليظ ترين رجزخوانيها بسرايند و توي دل طرف را خالي كنند و بقول امروزيها با جنگ سرد حريف را از ميدان بيرون كنند؛ و اين رجز خوانيها غالبا در آن روزگاران موثر مي افتاد كه صحرانشينان عاشق سخنان موزون مقفي بودند و دلبستة عبارات غليظ پر طمطراق.

    از آن روزگاران اسب و رجز و شمشير، تعبيرات و عبارات و اشعار حماسي زيبايي به يادگار مانده است كه به بركت تثبيت زبان عربي همچنان در محيط ما عرب زبانان مفهوم است و متداول. اين ميراث عزيز نياكان را ما عرب زبانهاي جهان خوشبختانه گرامي مي داريم و متاسفانه مي كوشيم عين آنها را در ميدانهاي جنگ امروزين تكرار كنيم. و همين رجزخواني كار به دستمان مي دهد. آخر از سه ميليارد جمعيت جهان متاسفانه بيش از صد ميليون نفري با زبان يعرب بن قحطان آشنا نيستند و لطايف و ريزه كاريهاي اين زبان را نمي شناسند و نمي دانند وقتي ما عرب زبانها به رجزخواني مي افتيم، قصدمان رجز خواني است و بس. رجز را براي فخامت الفاظ و طمطراق كلمات و موسيقي اشعارش مي خوانيم، نه براي عمل كردن و به عنوان اولتيماتوم.

    اين واقعيت را ما عرب زبانان خودمان بخوبي درك مي كنيم. اما فلان عجم بي شعور( همراه اداي اين كلمه سرهنگ رو به من كرد كه :" مي بخشيد، منظورم فرنگيها است. شما بهتر از بنده مي دانيد كه ما عربها هر آدميزادة غير عرب زباني را عجم مي ناميم و تصور مي كنيم هر كس عربي بلغور نكرد گنگ است و زبان ندارد، امان از غرور خودپسندي"، سپس دنبالة سخنش را گرفت): عرض مي كردم فلان فرنگي كه از نعمت فهم زبان عرب بي نصيب است از درك اين لطايف نيز محروم است. و اين زبان نفهمي ماية سوًتفاهمهايي مي شود كه جهان را عليه ما برانگيزاند. نمونه اش، همين نطقهاي پر طمطراق مرحوم عبدالناصر. ناصر وقتي كه از پشت ميكروفن " صوت العرب" به سخن مي پرداخت، مخاطبش عرب زبانان جهان بودند، و سخني هم كه مي گفت صد البته باب طبع مخاطبانش بود و در گوش عرب زبانان، از محيط اطلسي گرفته تا خليج فارسي، مطبوع مي افتاد. اما وقتي كه مضمون سخنان او را مترجمان ملانقطي در قالب عبارات فرانسوي و انگليسي و آلماني مي ريختند و در جرايد جهان منتشر مي كردند، موي بر اندام خوانندگان فرنگي راست مي شد. بويژه كه حريف كهنه كار در نشر اين نطقها و به عبارت بهتر رجزخوانيها رندانه دستي داشت و بي آنكه كلمه اي را تحريف كند يا تغيير دهد، متن نطق رييس را كلمه به كلمه ترجمه مي كرد و به وسايل خبري بين المللي مي سپرد؛ و با اين عمل به منظوري كه داشت مي رسيد و حس همدردي ملتهاي جهان را تحريك مي كرد كه " اي امان، در واپسين سالهاي قرن بيستم، عبدالناصر مصري با قشون سه چهار ميليونيش مي خواهد پيرزنان و اطفال اسراييلي را به دريا بريزد؛ اي امان، صد و چند ميليون عرب خونخوار به جان دو ميليون يهودي بيچارة آوارة كتك خورده افتاده اند و حيا نمي كنند و مي خواهند در كوچه پس كوچه هاي بيت المقدس جوي خون راه بيندازند، آه و دريغا كه جهالت بدويت مي خواهد تمدن و فرهنگ قرن اتم را از صفحة روزگار براندازد"، و از اين دست آه و ناله ها. ترجمه و انتشار وسيع اين رجزخوانيها همان بود و برانگيختن احساس همدردي و ترس مردم جهان، همان. آخر، نسل تصميم گيرندة معاصر عبدالناصر غالبا همان كساني بودند كه دوران جنگ دوم جهاني را به چشم خود ديده و شرح فجايع هيتلري را از بلندگوهاي متفقين شنيده بودند. خيلي ساده لوحي مي خواهد كه آدميزادة مسولي در واپسين سالهاي قرن بيستم، تاثير خبرگزاريها و مطبوعات جهاني را ناديده بگيرد و مثل كبك سرش را در برف غرور فرو برد و چون آوازه خوان خزينة حمام، صدايش به گوش خودش خوش آيد.

    بي آنكه لحنم پرخاشگرانه باشد به سرهنگ تذكر دادم كه:

    _ اما يادتان باشد كه وسايل خبري سرتاسر جهان تيول بني اسراييل است و سازمان ملل و شواري امنيت هم بازيچة دست نوكران...

     

    جمله ام تمام نشده بود كه سرهنگ نگاهش را با حالت مخصوصي بر چهرة من دوخت، و من براي نخستين بار متوجه نقصي شدم كه در چهرة سرهنگ بود و قبلا به نظرم نرسيده بود. آري، چشمان جناب سرهنگ كوچك و بزرگ بود، چشم چپش كوچكتر و تنگتر از چشم راستش بود، و از آن بدتر لب پاييني اش مختصري به جلو آمده و چروكي غير طبيعي بر گوشة چپ دهانش نشسته بود؛ به اضافة ابروي راستش كه مختصري از ابروي چپ بالاتر قرار داشت. نقايص صورت سرهنگ مرا از ادامة گفتار بازداشت و در اين حيرت فرو برد كه چرا تاكنون متوجه اين همه ويژگيهاي چهره اش نشده بودم؛ و به همين دليل مدتي گذشت تا پي بردم كه سرهنگ مشغول جوابگويي به ايراد مخلص است كه:

    _ اگر همة جهان روي انگشت اسراييل مي چرخد، پس آن نيرويي كه همين اسراييل و همين انگليس و فرانسه را مجبور كرد با كمال سرافكندگي پيروزي نظامي خود را ناديده بگيرند و سويز تصرف شده را به ملت مصر واگذارند و سرزمين ما را تخليه گنند، از كرة مريخ آمده بود؟

    خواستم استدلال كنم كه آن وقت مصلحت امپرياليستها چنان بود و مي خواستند دانه پاشي كنند و با تكرار داستان " خرماي سعدي" ناصر را به مهلكه بكشند، اما با شروع نخستين جمله، بار ديگر چهرة سرهنگ همان حالت معيوب را پيدا كرد و اين بار چشم چپش بمراتب كوچكتر و ابروي راستش بمراتب بالانشين تر و گوشة چپ دهانش بمراتب پر چروك تر شد. و من هم، به دليل نفرتي كه از اين حالت چهرة او داشتم، جملة خود را به پايان نرساندم و از بيان حقيقتي بدين روشني طفره رفتم، تا مرد كريه المنظر همچنان در جهل مركب ابدالدهر بماند.

    اما جيهان خانم به تاييد سرهنگ آمد كه:

    _ در اين مورد حق با سرهنگ است. مقارن جنگ مصر و اسراييل من در اروپا بودم و عكس العمل فرنگيان كوچه و بازار را در مقابل اخبار جنگ و رجزخوانيهاي ناصر و مظلوم نماييهاي اسراييل مي ديدم. مي ديدم و مي شنيدم كه مردم معمولي اروپا عبدالناصر ما را موجودي تصور كرده اند از مقولة آتيلا و نرون و هيتلر. غروب روزي كه نيروي هوايي اسراييل با يك حمله هواپيماهاي بر زمين نشستة ما را دود كرد و بر خاك پاشيد، در يكي از كوچه هاي قديمي رم شاهد نشاط توريستهاي هفتاد و دو ملت بودم. در آن روز همان لبخند رضايتي از پيروزي اسراييل بر چهرة مردم نشسته بود كه چند سال پيش از آن، از پيروزي مصر بر مهاجمين ثلاثة انگليس و فرانسه و اسراييل. اين واقعيت را به چشم خودم ديده ام؛ اما تا امروز تحليلي بدين روشني دربارة آن نشنيده بودم. حق با سرهنگ است. در جهان امروز نبايد از تبليغات غافل شد. در قرن ما سرنوشت جنگ ميان دو حريف را نبردهاي هوايي و نيروي دريايي و كشتارهاي زميني به تنهايي تعيين نمي كنند. در جنگهاي امروز، افكار خلق جهان اگر اثر قاطعي هم نداشته باشد، باري خالي از تاثير نيست.

    من كه ديگر حوصله ام از خاطره پردازيهاي خانم و خطابه خوانيهاي سرهنگ تنگ شده بود در حالي كه مي كوشيدم نگاهم با چهرة سرهنگ برخورد نكند، گفتم:

    _ بسيار خوب، گرفتيم كه عامل سرنوشت ساز جنگ، افكار عمومي باشد؛ گناه ناصر نازنين چيست؟ عبدالناصر چه بايد مي كرد؟ به مردم متجاوزي كه از اطراف جهان آمده اند و فلسطينيها را آواره كرده اند و خود بر جايشان نشسته اند و مدعي مردم منطقه شده اند، اگر نگويد مي كوبيمتان، مي كشيمتان، به دريايتان مي ريزيم، چه بگويد؟ با مردمي چنين متجاوز اگر با زبان رجز و حماسه حرف نزند با غزلهاي عاشقانة امروالقيس مشاعره كند؟

    متاسفانه بار ديگر نگاهم به صورت سرهنگ افتاد و چشمان كوچك و بزرگ شده اش ادامة سخن را از يادم برد. باز هم ممنون خانم سرهنگم كه به دادم رسيد و نگاه جنگ آلود سرهنگ را متوجة خود كرد كه:

    _ با اين همه قبول كنيد كه عبدالناصر چاره اي جز اين نداشت. مرد پاك از جان گذشته اي بود كه مي خواست دوران طلايي امپراتوري اعراب را تجديد كند؛ و در راه تحقق اين فكر بلند و البته بلند پروازانه اش، چاره اي نداشت جز زدودن اين لكة ننگي كه به عنوان حكومت اسراييل بر دامان اعراب نشسته است. مي خواست وحدت جهان عرب را تامين كند.

    و دكتر عبدالحميد دنبالة كلامش را با لحن طعن آميزي گرفت، كه:

    _آنهم با نطقهاي ستيزه جويانه و حكومت قلدر استبدادي كه علم كرده بود و همه جهان همه حكومتهاي منطقه را به مبارزه مي خواند.

    عروس دكتر به دفاع آمد كه:

    _ اسم ناصر را نمي توان ديكتاتور گذاشت، ديكتاتور هرگز محبوب ملتش نيست و حال آنكه ملت مصر هنوز هم يكپارچه از دل و جان هواخواه اويند و يادش را گرامي مي دارند.

    دكتر با طعن طنزآلودي پاسخ داد:

    _ خدا را شكر كه اين بنده نه جزو مردمم و نه مصري. راستي كه شما خانمها، و گرچه سي سال درس خوانده باشيد و به عالي ترين مدارج علمي رسيده باشيد، باز هم پاي منطقتان مي لنگد؛ و از آن بدتر عدد و رقم را هم نمي شناسيد. عزيز من با چه جرات و بر اساس چه آماري مي گويي همة مردم مصر هواخواه ناصر بودند.

    خانم با لبخند عذرخواهانه اي به تصحيح دعوي خود پرداخت كه:

    _ منظورم از همه، اكثريت مردم است، اكثريت قريب به اتفاق مردم.

    و دكتر سرش را به آسمان كرد كه:

    _ الهي شكر، معلومات لغويمان هم تكميل شد و فهميديم كه همه يعني اكثريت. حالا كدام اكثريت، خدا مي داند و بس. خانم با چه دستگاه نامريي عقيده سنجي به اين نتيجة قاطع رسيده اند، آن را هم خودشان مي دانند و احيانا ابو المشمشم جني.

    خانم كه دست و پايش را گم كرده بود به التماس افتاد كه:

    _ پدر جان، ديگر بي انصافي نفرماييد، قبول كنيد كه اكثريت ملت مصر تا آخرين روزها هوادار ناصر بودند، از دل و جان به او عشق مي ورزيدند...

    و لحن دكتر جدي شد كه:

    _ مثلا چند درصد مردم؟

    و خانم با قاطعيت پاسخ داد:

    _ حداقل نود درصد مردم طرفدار ناصر بودند.

    و دكتر كه گويي به نقطة ضعف حريف پي برده است، تصديق كرد كه:

    _ بسيار خوب، قبول كرديم كه نود درصد مردم هواخواه ناصر بودند، باقي مي ماند ده درصد مردم، كه از اين ده درصد هم نصف و نيمي بي طرف بودند و در حدود نيمي، يعني پنج درصد مردم به حساب شما، مخالف ناصر. تا اينجا را كه قبول داريد؟ اجازه مي فرماييد كه پنج درصد از ملت مصر را مخالف ناصر به حساب آوريم؟

    خانم به چانه زدن افتاد، كه:

    _ نه، همان ده درصد را حساب كنيد، بله، يك دهم ملت مصر با ناصر ميانة خوشي نداشتند.

    و دكتر گردن تسليم خم نمود كه:

    _ هر چه شما بفرماييد، ميل داريد ده درصد را جزو مخالفين حساب كنيم؟ عيبي ندارد، ده درصد باشد. حالا بفرماييد ببينم ده درصد ملت مصر چند نفر مي شوند؟

    خانم شانه اي تكاند كه:

    _ دو ميليون، سه ميليون، حداكثرش چهار ميليون.

    و دكتر دنبالة سخنش را گرفت كه:

    _ بسيار خوب، چهار ميليون هيچ، سه ميليون هم هيچ، قبول داري كه ناصر حداقل دو ميليون مخالف داشت؟ خوب، بگو ببينم بعد از جنگ شش روزه تا روزي كه مرحوم عبدالناصر عمرش را به شما داد، چند تا روزنامة مخالف حكومت در سرتاسر مصر منتشر مي شد؟

     

    سكوتي بر محفل سنگيني كرد. خانم در جستجوي گريزگاهي بود براي طفره رفتن از جواب، اما سرهنگ مجالش نداد و گفت:

    _ در اين دوره هيچ كس جرات مخالفت نداشت، زهرة شير و دل پلنگ مي خواست تا كسي دست به قلم برد و به ناصر بگويد بالاي چشمت ابروست.ماموران اطلاعاتي و پيراهن قهوه ايهاي هيتلري در يك چشم به همزدن بساطش را برهم مي زدند و گلوله بارانش مي كردند.

    دكتر بي توجه به سخن پسرش، باز رو به عروسش كرد كه:

    _ چه شد؟ چرا ساكت شديد؟ پرسيدم در اين سالهاي متمادي، در اين دورة پر تلاطمي كه بيش از همه وقت مملكت ما نيازمند تعاطي افكار بود، چند تا روزنامه جرات كردند عليه رژيم ناصري و اقدامات حساس سرنوشت آفرينش مقاله منتشر كنند؟

    خانم با اكراه و زير لبي جواب داد:

    _ البته هيچ نشرية مخالفي وجود نداشت، راستش را بخواهيد مخالفين حرفي براي گفتن نداشتند. اكثريت مردم از آنان بيزار بودند. اغلب مخالفان ناصر پاچه ورماليده هاي درباري بودند و پاشاهاي شكست خورده و فرصت طلبان سياسي.

    و لحن دكتر پيروزمندانه شد كه:

    _ ناز نطقت، من هم موقتا قبول مي كنم كه مخالفان ناصر حداكثر دو ميليون نفر بودند و آنهم يك پارچه مردم فاسد و غير موجه و منفور ملت. خوب، سوالم اين است كه چرا ناصر محبوب، ناصر وجيه المله، ناصري كه نود درصد ملت مصر پشت سرش بودند و از جان و دل هوا خواهش، ناصري كه همة امكانات تبليغاتي مملكت را در قبضة قدرت گرفته بود، ناصري كه تله ويزيون داشت، فرستنده هاي متعدد و بسيار قوي راديويي داشت، با بودجة هنگفت تبليغاتش نافذترين قلمها و فصيح ترين سخنوران مصر را خريده و به خدمت خود واداشته بود. ناصري كه دهها روزنامه و مجلة بزرگ و كوچك براي تبليغ عقايدش ساخته و پرداخته بود، ناصري كه معتقد بود راهش حق است و ملت هوادارش، ناصري با اين مشخصات و اين قدرت و آن امكانات، چرا اجازه نمي داد اين گروه منفور و فاسد دو ميليوني هم حرفشان را بزنند و يك روزنامة مفلوك ناقابلي ولو در دو هزار نسخه منتشر كنند؟ مگر نه اين است كه راه ناصر حق بود؟ مگر نه اين است كه ناصر به راه خود ايمان داشت؟ خوب كسي كه راه خود را حق مي داند نبايد از حملة مخالفان پروايي داشته باشد. چه ترسي ناصر را از دادن اين مختصر آزادي به ملت بازداشته بود؟ يعني ملت مصر همه احمق بودند يا ديوانه كه مدايح جانانة آقاي هيكل را في المثل در روزنامة پر تيراژ الاهرام بگذارند و به سراغ نوشته هاي انتقادآميز چند نفر مفسد منفور بروند؟ اگر ناصر ديكتاتور نبود، اگر واقعا به حقانيت راهش ايمان داشت، اگر طالب سعادت مصر، يا به قول خودش كل جهان عرب بود، چرا نمي گذاشت اين معدود مخالفان هم لب بگشايند و حرفشان را بزنند و چند شماره روزنامه منتشر كنند تا مردم بفهمند كه چيزي بارشان نيست و هر چه مي گويند و مي نويسند آلوده به اغراض است؛ و بعد از يكي دو شماره بر اثر نفرت عمومي چنان بازارشان از رونق بيفتد و متاعشان بي خريدار بماند كه به حكم اجبار دكان مردم فريبي را تخته كنند و بروند پي كارشان؟ چرا ناصر چنين نكرد؟ او كه واقعا از خلوص عقيده و صحت راه خويش با خبر بود و مي دانست اكثريت مردم، آنهم اكثريت به قول شما نود درصد مردم طرفدار اويند، چرا اجازه نداد اين ده درصد بدنام ياوه گوي مغرض هم حرفشان را بزنند و مشتشان را در برابر ديدة بصيرت مردم بگشايند؟ چرا ننگ استبداد و اختناق را به جان خريد و از اين قدر مضايقه كرد؟چرا؟

    خانم كه حسابي زير رگبار سوالهاي پدرشوهر مقاومت خود را از دست داده بود گفت:

    _ آخر پدرجان، اين دو ميليون نفر تنها نبودند. سرماية دولتهاي امپرياليستي پشت سرشان بود، آژانسهاي صهيونيستي حمايتشان مي كرد. اگر ناصر اجازه مي داد روزنامه منتشر كنند، وحدت ملت برهم مي خورد. ما در حال جنگ با دشمن بوديم و در جبهة جنگ چه خطري از نفاق بالاتر؟

    دكتر ابروهايش را بالا انداخت كه:

    _ نفهميدم، يعني سي و هشت ميليون هواداران ناصر همه گوساله بودند، همه عارس از فهم و شعور بودند كه آثار حمايت صهيونيستها را تشخيص ندهند؟ گيرم مردم تشخيص نمي دادند، مگر قلم بدستان هواخواه ناصر با آنهمه امكانات مرده بودند كه پتة اينان را روي آب بريزند و فساد عقيدة اين اقليت منفور را علني سازند؟ اين چه حقانيت پر طرفداري است كه صاحبش از مخالفت اقليتي محدود مي هراسد؟ مگر خاصيت كلام حق و راه حق اين نيست كه هواداران معدود خود را بر انبوه ناحق پرستان پيروزي دهد؟حقانيت عقيده اي و صحت راهي از كجا معلوم مي شود، مادام كه مخالفان جرات بحث و اظهار نظر نداشته باشند؟

     

    سپس با لحن ملايم نصيحت آميزي ادامه داد كه:

    _ نه، عزيز من، دختر من، جناب عبدالناصر محبوب شما ديكتاتور بود، آنهم از بدترين و خونخوارترين ديكتاتورهايي كه تاريخ مصر به خود ديده است. فراعنة مصر در روزگاري مستبدانه بر اين سرزمين حكومت مي كردند كه هنوز مفاهيمي از قبيل آزاديهاي فردي و سياسي و حقوق بشر در جهان مطرح نشده بود. اما عبدالناصر شما در ناف قرن بيستم، صد و هشتاد سال بعد از سقوط باستيل؛ نيم قرن بعد ازكشتار تزارهاي روس و پانزده سال بعد از سقوط فاروق، بر تخت فرعوني نشست و لبها را دوخت و جانها را به لب رساند. با خيره سريها و جاه طلبيهايش، با خود گنده بينيها و غرور قدرتش كشور نسبتا مرفه و آبادي را بدين ويرانه اي مبدل كرد كه امروز من و شما مثل جغد بر در و ديوار درهم شكسته اش نشسته ايم و سر هيچ و پوچ نالة نكبت سر داده ايم. ناصر جبار بود، آنهم از خونخوارترين جباران تاريخ.

    دخترم، هر لغت و اصطلاحي معنايي دارد، مفهومي دارد، من و تو كوچكتر از آنيم كه بتوانيم معاني لغات را عوض كنيم. در حدود سه هزار سال پيش از من و تو، ارسطو مشخصات حكومت ديكتاتوري را بدقت بيان كرده است، اگر كتابش را كه در خانه ات داري، نخوانده اي، از دوست ايرانيمان بپرس. ايشان رشتة فلسفه را در دانشگاه خوانده است وبهتر از من كه حرفه ام ادبيات است با اين مقوله آشنايي دارد.

    منت خداي را كه جماعت متوجه پريدنهاي رنگ و تپيدنهاي دل من نشدند. اين هم يكي از موارد بسياري بود كه درد بي سوادي را در اعماق وجودم احساس كردم. چه مصيبتي از اين سنگين تر كه نه تنها گفتة ارسطو را به خاطر نداشتم، بلكه اصلا نمي دانستم ارسطو چنين مبحثي را مطرح كرده باشد و در چه كتابي بايد به سراغش رفت.( بعدا كه به تهران آمدم به دلالت دوستي به كتاب " ارسطو" در سلسلة "فلاسفة بزرگ" ترجمه عمادي دست يافتم و اينك نشاني هاي ديكتاتور به روايت ارسطو:" موجبات استبداد از اين قرار است: سركوب كردن هر گونه گردن فرازي، از سرباز كردن مردمان قويدل، جلوگيري از تشكيل اجتماعات، منع كردن آموزش و هر گونه اقدامي كه باعث روشني افكار گردد، يعني جلوگيري از آنچه معمولا قوت قلب مي دهد و اعتماد بنفس ايجاد مي كند، منع كردن فراغت ها و تمام اجتماعاتي كه ممكن است به سرگرمي هاي دسته جمعي در آنها پرداخت، اجراي هر گونه اقدامي كه باعث بي خبر ماندن مردم از حال يكديگر شود، زيرا وجود روابط باعث اعتماد ذات البين مي گردد.

    بعلاوه اطلاع از تغيير مكانهاي مردم و ناگزير ساختن آنها به اينكه هرگز از دروازه هاي شهر بيرون نروند تا اينكه كاملا در جريان اعمال و افعال آنها باشند، و معتاد  ساختن آنها از راه بردگي دايمي به پستي و زبوني روح، اينها هستند وسايلي كه ايرانيان و بربرها مورد استفاده قرار مي دهند، وسايل جابرانه ايكه همه به يك مقصد منتهي مي شود.

    وسايل ديگر از اين قرار مي باشد: اطلاع بر آنچه بين مردم گشته و كرده مي شود، داشتن جواسيسي شبيه به اين زنهايي كه در سيراكوز سخن چين نام دارند، و فرستادن اشخاصي براي گوش كردن حرفهايي كه در اجتماعات گفته مي شود، زيرا مردم وقتي از جاسوسي در هراس باشند صداقت كمتري در حرفهاي خود نشان مي دهند و اگر كسي در اين باره صحبت كند همه خاموش مي شوند. كاشتن تخم نفاق و افتراق در بين مردم، انداختن دوستان بجان يكديگر، برآشفته ساختن ملت بر ضد طبقات عاليه اي كه در بين آنها نفاق مي اندازند.

    اصل ديگر استبداد، فقير كردن مردم است براي اينكه از يكطرف نگهداري دستة قراولان براي جبار، گران تمام نشود و از  طرف ديگر مردم را به تامين معاش روزمرة خود سرگرم سازد تا ديگر وقت اينكه بر ضد او توطيه چيني كنند نداشته باشند...

    جبار همچنين به جنگ مبادرت مي ورزد تا فعاليت رعاياي خود را بدانجانب معطوف كند و نياز دايمي به يك فرماندة نظامي را بدانها تحميل نمايد.

    اگر سلطنت با اتكا به فداكاري ها پايدار مي ماند رژيم جبار، با بي اعتمادي دايمي نسبت به دوستانش برقرار مي ماند. زيرا به خوبي مي داند كه اگر تمام رعايايش بخواهند جبار را براندازند دوستانش بخصوص در اين كار پيشقدم خواهند شد.

    خاصيت جبار اين است كه هر مرد آزاد و با مناعتي را سركوب نمايد.)

    عنايت ازلي نجات بخش جيهان خانم باشد در مضايق حيات، كه درين تنگنا رسوايي به دادم رسيد، و به هواداري عروس دكتر برخاست كه:

    _ آقاي دكتر، شما هم با تسلطي كه در ادبيات عرب داريد عجب ادعانامة بلند بالايي در محكوميت ناصر صادر كرديد و عجب فرعون خون آشام و اژدهاي آدمخواري از او ساختيد. انصاف هم خوب چيزيست، ناصر پاكدامن محبوب مردم كجا و جبار خون آشامي كه از او ساخته ايد كجا؟ اگر در عهد ناصر استبداد و خفقاني بوده است، گناه او نيست. اين گناه دور و بريها بود كه بين ناصر و ملت حصار كشيدند و با سوُاستفاده از قدرت و محبوبيت او، فرياد هر دادخواهي را در گلو خفه كردند. در همه جاي دنيا از اين فرصت طلبان هست؛ ناصر در اين ماجرا چه گناهي داشت؟

    و دكتر برافروخته، كلام حريف را بريد كه:

    _ چه گناهي از اين بالاتر كه براي حفظ قدرت خودش؛ براي ادامة حكومتش، تكيه بر مشتي جوان افراطي كرد و ميان خود و ملت سد سكندر كشيد. چه گناهي از اين بالاتر كه به بهانة وحدت اعراب و جنگ با اسراييل قلمها را شكست و نفسها را بريد. حاكمي كه راه عيب جويي و انتقاد را مي بندد، كبك خوشباوري است كه سر در برف غفلت فرو برده است؛ موجود لجبازي است كه در رهگذر سيل نشسته و چشم و گوش خود را هم بسته است.

     

    جيهان خانم كه خود را مغلوب مي ديد، به جاي جواب گفتن، زيركانه به فكر پيچاندن مطلب افتاد و با طرح سوالي حالت هجوم به خود گرفت:

    _ يعني مي فرماييد ناصر مقام را براي چه مي خواست؟ آلودگي مالي داشت؟ مي خواست خزانة دولت را خالي كند و بر صفرهاي بي حاصل حساب بانكهاي جهان بيفزايد؟ مي خواست در مركز قدرت بماند تا دست خواهر و برادر و مادرش بر جان و مال خلايق گشاده باشد؟

    دكتر با حركت انكارآميز سر، به پاسخ آمد كه:

    _ البته در پاكدامني ناصر بحثي نيست. حتي مخالفانش هم قبول دارند. و اگر عقيدة مرا مي خواهيد، به پاداش همان پاكدامنيهايش بود كه مرگ زود رس و ناگهاني به سراغش آمد و بردش؛ تا نباشد و عاقبت شوم جباريهاي خود را نبيند. ديكتاتور محبوب شما اگر پنج سال ديگر زنده مي ماند، همين انبوه هواداران و زنده باد گويان، به جانش مي افتادند و رسواي جهانش مي كردند. اين سقوط اقتصادي وحشتناك، اين فقر ايمان سوز تقوي گدازي كه به جان مردم افتاده است، اين انحطاط اخلاقي كه شايد تا نيم قرن ديگر دست از سر ملت مصر برندارد، اين خلايي كه ملت مصر از كمبود متفكران و متخصصان و معلمان احساس مي كند، همه و همه نتيجة خيره سريها و خود گنده بينيهاي عبدالناصر است.

     من كه آثار تعجب را در چهرة خانمها مي ديدم، و از رنگ برافروخته دكتر عبدالحميد بر جانش نگران بودم، با لحن ملايمي كه بيشتر جنبة سوال داشت تا احتجاج، هيجان جلسه را فرونشاندم كه:

    _ با اينهمه رمز محبوبيت ناصر بر من مجهول است. البته در سالهاي حكومت ناصري گذار من به مصر نيفتاده  است، اما به هر حال شاهد شور و خروش ناصرپرستيهاي مردم منطقه بوده ام. بيهوده سخن بدين درازي نبود.

    و دكتر  عبدالحميد سخنم را بريد كه:

    _ اگر هم در عهد عبدالناصر در مصر مي بوديد، باز هم در آن آشفته بازار تبليغات و رجز خوانيها، چيزي از حقيقت دستگيرتان نمي شد؛ و باز هم مرتكب همين اشتباه مي شديد. خير، عزيز من، واقعيت غير از اينهاست. ناصر در اوايل حكومتش محبوب مردم مصر بود. و ما مصريها مثل همة مردم اين سوي جهان، از ناصر محبوب، ناصر ديكتاتوري ساختيم و سرانجام در سالهاي آخر حكومتش او را تبديل كرديم به مظهر سركوبي و اختناق.در رژيمي كه مخالف، جرات نفس كشيدن نداشته باشد و لبريز از مدايح چاپلوسانه و تلگرافهاي جعلي و تظاهرات كاغذي. با چه مقياس و معياري مي توان از نظر واقعي مردم باخبر شد؟ آنهم در سرزمين فراعنه، در قلمرو شوم الحق لمن غالب، در دياري كه ميان زبان و دل مردمش فرسنگها فاصله است.

    خسته از عناد دكتر، به سوالي ديگر مي پردازم كه:

    _ اگر آنطور كه مي گوييد مردم دلبستة ناصر نبودند، چرا روزي كه مردانه مسوليتهاي شكست را به گردن گرفت و از مقدم رياست جمهوري استعفا كرد. شما و هموطنان شما به كوچه و خيابان ريختند و با فريادهاي زنده باد ناصر به تاييدش برخاستيد و با اصراري تصميم شكن بار ديگر بر مسند رياست نشانديدش؟

    و دكتر همچنان اشتلم كنان بر سر انكار است، كه:

    _ اولا اين من و امثال من نبوديم كه به كوچه و خيابان ريختند و خواستار ادامة حكومت ناصر شدند. اين هواداران به قدرت رسيدة او بودند. همان نسل جواني كه سرهنگ اشاره كرد. همان نسلي كه بيش از منطق، دلبستة حماسه و رجز است. اگر من و امثال من درين ماجري گناهي داشتيم سكوت مرگبارمان بود و بس. وانگهي استعفاي حساب شدة ناصر در موقعي صورت گرفت كه هنوز زخمهاي جنگ گرم بود و ملت دستخوش هيجان حماسه. چند روزي بيشتر از شكست و نابودي نيروي هوايي مصر نگذشته بود و نعشهاي كشتگان و امواج زخميها به شومي آوار بر فرق مردم قاهره فرود نيامده بود. جنگ از آن بلاهايي است كه نتايج شومش بعدا ظاهر مي شود. قصة آن دزدي را كه قفل مغازه مي بريد و در پاسخ پاسبان، مدعي ويلن زدن شد، لابد شنيده ايد؛ و سوال پاسبان را كه: اگر ويلن مي زني پس صدايش چه شد، و جواب طنز آلود دزد كه: صدايش فردا بلند مي شود. صداي شوم ويلن منحوس جنگباركان هم روزي بلند مي شود و گوشها را مي آزارد كه آتش جنگ فرو نشسته باشد. چند ماهي بعد بازگشت لشكريان شكسته خورده، عوارض نامصلوب اخلاقي و اجتماعي و سياسي و اقتصادي جنگ شروع به خودنمايي مي كند.

    ناصر روزي با قيافة