خودم کردم که...
نوشته: زنده یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی
با تشکر از خانم سایه سعیدی سیرجانی
این کلمه " سیرجانی" که دنبال اسم بنده چسبیده است
جنبه قانونی و رسمی ندارد، یعنی در شناسنامه ام نیست. این ملازم دائمی را خود بنده
بیست و چند سال پیش انتخاب کرده و به " سعیدی" افزوده ام به دو دلیل، یکی نفرت از
اصرار همشهری تهران زده به منصب رسیده ای در تغییر لهجه و انکار اصالت روستائی
خویش، دیگری جدا کردن حساب سیئات مطبوعاتی خود از سعیدی های دیگر.اما فرشته ایست بر
این بام لاجورداندود که چون موکل جهنم، نگهبان شناسنامه های مردم است و اجازه نمی
دهد یک کلمه که سهل است حتی یک حرف در این اسناد رسمی و قانونی دخل و تصرف شود. در
نتیجه اگر چه در معاصی مطبوعاتی حساب بنده که سعیدی سیرجانیم از سعیدی های دیگر جدا
ماند، اما در مسائل اداری بلای سعیدی های دیگر دامنگیر جانم شد، و از همه بدتر و
طاقت سوزتر، وجود البته مسعود آقائیست به نام علی اکبر سعیدی که سالهاست مثل همزادی
در کمین من نشسته است و غالبا در بزنگاههای حساس زندگی سنگینی وجودش را بر دوش
ناتوان مخلص انداخته است،و این موارد یکی و دو تا و ده تا نیست. در اینجا به مصداق
از خرمن خوشه ای، به چند نمونه اشاره مختصری می کنم تا برسیم به تازه ترینش.
بیست و چند سال پیش بنده در بم مشغول معلمی بودم و گاهگاهی با روانشادعلی اصغر حکمت
مکاتبه و مشاعره ای داشتم. خدایش بیامرزاد که فرهنگی ادب پروری بود. یک روز مامور
پست آمد و پاکت ورم کرده ای آورد از حکمت، به صرافت جوانمردی خویش و بدون تقاضای من
نامه ای می نویسد به وزیر فرهنگ وقت، دکتر مهران، که جوانی به نام سعیدی در بم است
و شاعر است و چه است و چه است، دست نوازش بر سرش بکشید و کار مناسبی بدو بدهید.
دکتر مهران زیر مرقومه حکمت از مسول کارگزینی سوابق مرا می خواهد و مدیر کل
کارگزینی خلاصه پرونده ای تهیه می کند و به نظر مقام وزارت می رساند و دکتر مهران
با خواندن این خلاصه پاسخ مودبانه ای می نویسد برای حکمت که" این علی اکبر سعیدی
اولا تا کلاس سوم دبیرستان بیشتر نخوانده است و ثانیا موجود از خدمت گریزانی است و
ثالثا عنصر فاسد و بدنامی است و هم اکنون به جرم عربده و چاقوکشی آنهم در محله
بدنام شهر نو تحت تعقیب مقامات عدلیه است، با اینهمه هر چه امر فرمائید اطاعت می
شود". مرحوم حکمت نامه ای به دانشگاه می نویسد و گواهی لیسانس مرا می گیرد و برای
دکتر مهران می فرستد، با نامه ای بدین مضون که این سعیدی فلان است و بهمان است و تا
آنجا که اطلاع دارم نه مشتری شهر نو است و نه دستش با قبضه چاقو آشناست. و رونوشت
این مکاتبات را برای من می فرستد؛ که من هم با تلگراف تشکری علاقه خود را به شغل
معلمی و اقامت در بم به اطلاعش رساندم و موضوع به همین جا خاتمه یافت.
این نخستین برخورد بنده بود با همنام عریزم. اما یک سالی بعد فهمیدم که این نخستین
بهره یابی من از وجود ایشان نبوده است، و آن وقتی بود که از دریافت یکصد و بیست و
دو تومان حقوق فرهنگی به جان آمدم و شکایتی نوشتم که چرا در سه سال گذشته حق لیسانس
مرا حواله نکرده اند، و پس از مکاتبات مفصلی فهمیدیم که این پول حواله و پرداخت شده
است منتها به همنام نازنین مخلص، و اگر بخواهم می توانم با طرح شکایتی از حلقومش
بیرون کشم که البته نه خواستم و نه توانستم.
فیوضات بی دریغ همنام عزیز همچنان بیش و کم ادامه یافت، تا هفده هجده سال پیش که
هوس مسافرت به خارج از کشور دامنگیر جانم شد و دو سه ماهی گذشت و گذرنامه ای به
دستم نرسید. پس از مدتی دوندگی معلوم شد که باز همنام نازنین دسته گل به آب داده
است. با دوندگیهائی رفع اشتباه شد و از پل جستم؛ اما دو سال بعد، در فرودگاه
مهرآباد چمدانم را تحویل داده و برای گرفتن گذرنامه ام مراجعه کرده بودم که ماموری
مچ دستم را چسبید و کشان کشان به دفتر نگهبانی برد و افسر نگهبانی بی آنکه از سر بی
کلاهم شرمنده شود کلی متلک سربارم کرد که " کلاه صد نفر را برداشته ای و می خواهی
از مملکت فرار کنی؟".
دردسرتان ندهم، فیض همنامی این وجود شریف همچنان در این بیست و چند سال دامنگیرم
بود تا چند هفته پیش که مساله از شوخی های مالی و مقامی گذشت و جنبه جدی خطرناکی
پیدا کرد و باعث نوشتن این پرت و پلاها شد.
امسال بعد از بیست و چند سال به فکر تعویض خانه افتادیم که بچه ها بزرگ شده بودند و
هر یک اطاقی می خواستند و نداشتیم. اوایل سال در اوج ساده لوحی به فکر افتادم که
طبقه بالا را بسازیم و با افزودن یکی دو اطاق به غرغر زن و فرزند خاتمه دهم. اما
دوستان مارگزیده تجربت آموخته که می دانستند با نهادهای زمانه رابطه ای ندارم چنان
هفت خوانی در برابر چشمان بسته ام گستردند، از گرفتن جواز و تدارک مصالح ساختمانی و
مراجعات به کمیته و مسجد محل، که یکباره بند دلم پاره شد و از این فکر محال استغفار
کردم. حتی وسوسه همسایه ای که مدعی بود " امتحانش ضرر ندارد" با نهیب یکی از بچه ها
بی اثر ماند که" کدام مسجد؟ همانجائی که سه سال پیش تقاضای کولر آبی کردیم و نوبت
به ما نرسید و بالاخره رفتیم و دوازده هزار تومان دادیم و از بازار سیاه خریدیم؟ در
طول این چهار پنج سال کدام یک از لوازم زندگی را توانستید با حواله مسجدیان تهیه
کنید که می خواهید مصالح ساختمانی بگیرید؟".
حسابی کردم و دیدم خیر، ساختمان کردن در این روزگار برکت خیز، کار حضرت فیل است و
بنده ممکن است در جلد هر جانوری درآیم جز فیل. وانگهی علاوه بر تنگی جا و کمبود
اطاق، تغییر خانه علل معنوی و اخلاقی هم داشت و از آن جمله سوالهای بی جواب مانده
بچه ها بود که " پدر؛ چرا همسایه آن وری در این سه سال صاحب دو عدد پیکان و یک عدد
رنو شد به نرخ دولتی و ما مجبور شدیم یکصد و هشتاد و پنجهزار تومان برای ماشین رنو
دست دوم بپردازیم؟" و در پاسخ این که " دخترم، ماشین را به حکم قرعه می دهند و گلیم
بخت کسی را که بافتند سیاه..."، با لحن بی ادبانه ای استدلالم را درهم ریختن که "
باز هم شعر و بیت؟ حتی چشم و گوش قرعه های روزگار ما هم باز شده است و می فهمند به
سراغ چه کسانی باید بروند"، یا این سوال بلفضولانه که " چرا در ضرورترین ساعات روز
اتوبوس شرکت واحد جلو خانه همساه این طرفی پارک می کند و زن و بچه اش را به گردش می
برد و مسافران در صفهای طولانی آفتاب می خورند؟" و با شنیدن جواب: " دختر جان،
خجالت هم خوب چیزی است، مگر با بلیط یک تومانی همه شرکت واحد را خریده ای؟ من و تو
را چه به این فضولی ها"، بجای سکوت و عذرخواهی به خیره سری خود ادامه دادن که " چرا
فلان همسایه نانش توی روغن است و ما برای چرب کردن دور دهانمان روغن پیدا نمی کنیم"
و بی انتظار جوابی بر شماتت افزودن که " اگر تو هم با این ریش تراش لعنتی وداع می
گفتی و بعضی شبها فریادت را در فضای میدان سر می دادی وضع و حال ما بدین روز نبود"
و بی اعتنا به ضرب المثل هر کسی را بهر کاری ساختند، شانه ها را بالا انداختن که "
محض خدا بس کن. کار واقعی آن است که حاصلی داشته باشد، توی زیرزمین چپیدن و هی
نوشتن و هی پاره کردن حاصلش چیست، جز پر کردن سطل زباله و ایجاد زحمت برای آشغالی
محله؟".
بله، به این دلایل و دلایل دیگر از این مقوله چاره ای ندیدم جز فروختن خانه و رفتن
از محله که خدای جهان را جهان تنگ نیست. خریدار محترمی پیدا شد و قولنامه ای امضا
کردیم و ودیعه ای گرفتیم – که از هضم رابع گذشت- و قرار شد روز بیست و چهارم شهریور
ماه در دفترخانه حاضر شویم و هر که حاضر نشد مبلغ نیم میلیون تومان جریمه بپردازد.
تشریفات مقدمانی کار طی شد و علی الصباح روز موعود که به معیت خریدار و در التزام
شاهد ضروری و لاینفک معاملات یعنی جناب البته مستطاب مدیر بنگاه معاملاتی قدم به
دفترخانه گذاشتم و همراه تعظیم تملق آمیزی سلام گرم و گیرائی تحویل جناب سردفتر
دادم، عرق سردی بر پیشانیم نشست. سردفتر محترم از پشت عینکهایش قیافه ام را از فرق
سر تا نوک پا برانداز کرد و با نگاهی که امواج ملامتش نافذتر از اشعه ایکس در اعماق
وجودم می خلید، فرمود: " شما که ممنوع المعامله اید". زبانم به لکنت افتاد که "
بنده؟ " و خنده تمسخرش آتشم زد که " بعله، جناب اجل عالی، روزی که وزیر می شدید
بایستی حساب این روزها را می کردید". به عرضشان رساندم که " خانه خرس و آب انگور؟"
اما جناب سردفتر لبخند دیگری بر صورتم پاشیدند که " وزیر نبودید، وکیل که بودید" و
در مقابل نگاه بهت زده ام ادامه دادند که " وکیل نبودید لابد شرکت مقاطعه کاری
داشتید و با ساخت و پاختنهای آن روزگار میلیونها از بیت المال مسلمین حیف و میل
کرده اید" و با دیدن قیافه حیران و زبان در کام خشکیده ام به احتمالات دیگر پرداخت
که " علی ای حال یا در تحکیم رژیم گذشته نقشی داشته ای یا از کله گنده های ساواک
بوده ای، بالاخره یک کاری کرده ای که ممنوع المعامله شده ای". بغضم ترکید که " مرد،
اگر اینها که گفتی بود خانه ام در این محله نبود، اصلا در این خراب شده نبودم، چرا
تهمت می زنی؟". جناب سردفتر که از لحن بی ادبانه ام یکه خورده بود ابروئی از دایره
عینک بالا برد و شکنجی بر گوشه لب نشاند که " اگر راست می گوئی و اهل غارت بیت
المال نبوده ای حتما موضوع مربوط به تشابه اسمی است".
بمحض شنیدن کلمه تشابه اسمی به یاد همنام لعنتی افتادم و از شما چه پنهان، برای
اولین بار دلم به حالش سوخت. چه پی بردم که همنام بینوای من هم مثل خودم خسرالدنیا
و الآخره است و چوب دوسر سوخته. در دوران آریامهری ممنوع الخروج بوده است و در عهد
جمهوی اسلامی هم ممنوع المعامله است. در عالم خیال به محاکمه و سرزنشش پرداختم که:
مرد حسابی گیرم اهل شعر و ادب نبودی و گذارت به دیوان عرفی نیفتاده بود که مشی
سیاسی و اجتماعی خود را با دستور همه کس پسند او منطبق کنی و با نیک و بد خلایق به
نحوی برخورد نمایی که مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند؛ گیرم اهل کسب و کاسبی
نبودی تا از کسبه حبیب الله درس موقعیت شناسی فراگیری و هم در دوران سلطه
امریکائیان نانت توی روغن باشد و هم در روزگار شعارهای نه شرقی و نه غربی انبارت پر
از تیر آهن؛ گیرم از هوش بادسنجانه فلان استاد شیرین قلم بهره ای نداشتی که در عهد
آریامهری به عنوان سرقافله قلمزنان روزگار و در شعار خصیصین دربار با پول اوقاف
جهانگردی کنی و مقارن ورق گردانی لیل و نهار با توسل به اسناد کذائی روضه خوان
زادگیت را به اثبات و تایید تاریخ برسانی؛ گیرم که در محضر فلان خطیب وجیه المله
رمز سخنوری و مردم فریبی نیاموخته بودی تا ببینی چگونه می توان به اقتضای زمان رقص
به یرلیغ فرمود و داد فصاحت و زبان آوری داد، هم با پول امام هشتم نه کرسی فلک را
زیر پای شاهنشاه اسلام پناه نهاد و هم سران جمهوری اسلامی را با خطابه های پر آب و
تاب بر اوج فلک برد و نردبان برداشت؛ گیرم اهل مطالعه مطبوعات نبودی تا شاهد
شیرینکاری ها و پشتک و وارو زدنهای ارباب قلم باشی و ببینی چگونه می توان هم مداح و
مدافع رژیم آریامهری بود و هم انقلابی دو آتشه قدیم الاسلام. گیرم در محضر شاعر پیر
زمانه زانوی تلمذ بر زمین نکوفته بودی تا بدانی چگونه می توان در عهد ملیت پرستی
شاعر ملی شد و در عصر رواج مسلمانی شاعر مذهبی؛ باری کم از اینکه در این سالهای
آشفته پرتحول خود را در صفوف فشرده انقلابی ها جا بزنی و با عرضه خدمتی در یکی از
این سازمانها و انجمنها و نهادهای روزافزون آب توبه ای بر فرق نا مبارک خویش بریزی
تا از امکانات خطاهای عهد جاهلیت در امان مانی؛ کم از اینکه چون فلان هم ولایتی
فرانکلین ساز سیا نوازمان ریش و پشمی بگذاری و اورکتی بپوشی و با چنان التهاب بی
امانی دم از اسلام و انقلاب بزنی که جوانان انقلابی را حیرت زده شوق و شور پیران
کنی. مرد حسابی، این چه زندگی است برای خودت درست کرده ای؟ همنام احمق چرا راه سوء
استفاده و به عبارت صحیحتر حسن استفاده را بلد نیست؟ چرا مثل همه دزدهای ناشی به
کاهدان زدی و دو سال و چند ماه حق لیسانس مرا بالا کشیدی؟ این دو سه هزار تومانها
چه گرهی از کارت باز کرد؟ چرا اینقدر دون همتی؟ در اوضاعی که می توان براحتی صد
کامیون صد کامیون تیر آهن کیلوئی سی تومان با صدور حواله جعلی از انبار گمرک کش
رفت، در شرایطی که با یک دستکاری مختصر در فلان قرارداد وارداتی می توان میلیون
میلیون دلار آنهم از نوع شصت و چند تومانیش به حساب خود ریخت، در حال و هوائی که
ممکن است از همین سیگار بی قابلیت سینه خراب کن روزی صدها هزار تومان درآمد داشت،
در روزگار سراپا اعتباری که از برکت کارت – البته جعلی – فلان نهاد انقلابی می توان
حریم حرمت خانه ها را در هم شکست و مالک جان و مال و ناموس خلایق شد، تو بدبخت
بیچاره آفتابه دزد به چه چیزهائی دلت را خوش کرده ای. خنگ خدا چرا راه نمی افتی و
هفت هشت نفری دور و بر خودت جمع نمی کنی و با تشکیل دفتر و دستک و مهر و امضائی
رقیب سازمانهای دولتی نمی شوی تا ماهی ده دوازده پیکان سهمیه بگیری و حواله ها را
از قرار دانه ای دویست هزار تومان بفروشی و بین خلایق هم محترم باشی و کسی جرات
نکند از گل نازکتر نثارت نماید؟
گرم این شماتت ها بودم که جناب سردفتر نامه ای را به سویم دراز کرد که بگیرم و بروم
و رفع سوء تفاهم کنم و اجازه معامله را بیاورم. در حالیکه می پرسیدم به کجا باید
مراجعه کنم دستم را برای گرفتن نامه دراز کرده بودم که جناب سردفتر با گفتن کلمه "
اوین" چنان لرزه ای بر ارکان وجودم افکند که نامه از دستم رها شد و دست مرتعشم در
فضا ماند. رمق از زانوانم رفته بود و رطوبت از کام و دهانم. اطاق شلوغ دفترخانه با
ساکنان و مراجعاتش به دوران افتاده و مثل صوفیان تربت مولا در حال چرخیدن بود...
خواستم به سردفتر بگویم از معامله منصرف شده ام که به یاد پانصد هزار تومان جریمه
افتادم. در یک لحظه به قالب سمسار خبره ای فرو رفتم و به تقویم اثاثه خانه پرداختم
و دیدم کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما. دلال معاملات ملکی که نگران یک درصد
مشروع و قطعی خود بود، به فراست متوجه افکارم شد و به دلداریم پرداخت که " هیچ ترس
و واهمه ای ندارد، می روید و نامه را می دهید و یک روزه جواب می دهند، آن را که
حساب پاک است...".
چاره ای نبود، نامه را گرفتم و به خانه برگشتم. نیم ساعتی در زیرزمین معهود با
خویشتن خود خلوت کردم تا جوانب قضیه را بدقت بسنجم که اصلا به اوین رفتم ضرورتی
دارد یا نه؟ چه بهتر که از معامله صرف نظر کنم و فرمان " تو مرو در دهان اژدرها" را
کار بندم و از مواضع خطر بپرهیزم. چه معلوم که بمحض رسیدن آنجا مچم را نگیرند و
مدعی نشوند که سعیدی کذائی خودت هستی، خودت هستی که با اجانب زد و بند داشته ای، از
پادوهای حزب رستاخیر بوده ای، در فلان مقاطعه میلیونها به جیب زده ای، و امثال این
جرایمی که ادعایش آسان است و برائتش مشکل. خوب، اگر در این حال و هوا جناب قاضی به
دلیل احراز هویت زیر حکم اعدامم امضا گذاشت تکلیف زن بیوه و بچه های بی پدر مانده
چیست؟ چه سالها که باید بدوند به این در و آن در بزنند تا نام مرا از سیاهه منافقین
و طاغوتیان به فهرست ضهدا منتقل کنند. در حال انصراف بودم که بار دیگر به یاد
قولنامه فروش خانه افتادم و ودیعه ای که گرفته بودم و خورده بودم. از تصور لقب
پرطمطراق کلاهبرداری پشتم لرزید و بر نفس وسوسه گر نهیب زدم که گر بزرگی بکام شیر
در است، شو خطر کن ز کام شیر بجوی. وانگهی مگر مدیر دفترخانه نگفت آن را که حساب
پاک است و ... از این مقوله ترهاتی که در کلاسهای ابتدائی و دبیرستانی به مغزمان
فرو کرده اند.
بتدریج ترس و وسواسم در حال رفع شدن بود که بار دیگر از گوشه متروکه ذهن آشفته ام
شیطان دیگری سر بر کشید که حساب احتمالات هم چیزی است، فرض محال که محال نیست،
اکنون که تصمیم به رفتن گرفته ای لااقل حساب و کتابهایت را روشن کن و فهرست بدهی
هایت را به اهل و عیال بسپار که اگر خدای ناکرده...
و همین وسواس آخری بلای جانم شد. شب را به هر نحوی بود تظاهر به خفتن کردم و علی
الصباح عیال را فراخواندم و ته مانده ودیعه را با فهرست بالابلندی به دستش سپردم و
با لحنی بی اعتنا و قیافه خونسردی به اطلاعش رساندم که سری به اوین می زنم و برمی
گردم، و با تغییر ناگهانی قیافه زن، شروع به دلداریش کردم که مساله ای اداری است،
موضوع ساده ای است ربطی به سیاست و این حرفها ندارد، مواظب باش بچه ها بوئی نبرند.
و انصافا سرکار خانم مثل همه دختران حوا استعداد نصیحت پذیری خود را با شیونی که سر
داد و نور چشمی ها را از خواب نوشین بامدادی پراند، به صحنه ظهور آورد، و یک ساعت
تمام از وقت محدودم را در کار توضیحات متفرقه و تسکین هیجانها تلف کرد.
من با علم به اینکه اضطراب و وحشت مرضی مسری است با خنده های مسری شروع به اقدامات
پیشگیرانه کردم و به منظور درهم شکستن جو وحشت، به لودگی زدم که:" اگر فردا عصر یا
دو هفته دیگی یا دو سال دیگر آمدم در خانه و در زدم و بجای همین زبان فارسی شکسته
بسته ام با زبان چینی مثلا گفتم در را باز کنید، مبادا وحشت کنید و بیگانه ام
پندارید و از در خانه برانید، یقین داشته باشید که فقط زبانم عوض شده است و بس،
خودم همان موجودی هستم که در این سالهای متمادی بوده ام. اگر فردا یا یکی از فرداها
به خانه برگشتم و بجای آبگوشت معمولی و قرمه سبزی همیشگی فرضا فقط بیف استروگانف
خواستم و لب به غذای دیگری نزدم، سرکار خانم قول بدهید که علم شنگه راه نیندازید که
تو شوهر من نیستی. اگر برگشتم و بجای بحثهای ادبی و عرفانی، فرضا یک توده ای دو
آتشه شده بودم و با ماتریالیسم دیالکتیک به جانتان افتادم، ابرو در هم نکشید که این
پدر ما نیست.
چون با مشاهده نقش حیرتی که بجای سایه وحشت بر چهره جماعت نشسته بود، پی بردم که
شوخیم را متوجه نشده اند، به توضیح واضحات پرداختم که: حال و هوای اوین تا آنجا که
در ماههای اخیر دیده ایم خاصیت منقلب کننده ای دارد. وقتی که رئیس حزب الحادی توده،
با اقامت چند روزه ای در آن حال و هوا یکباره تغییر ماهیت می دهد و مسلمان معتقد
موحدی از کار در می آید و بر زندگی سیاسی پنجاه ساله اش خط بطلان می کشد، چه تضمینی
در کار است که پدر هردمبیل دمدمی مزاجتان با گذری بدان سرزمین عجایب تبدیل به چینگ
چونگ چانگ نشود؟
یکی از بچه ها که تازه متوجه موضوع شده بود به توجیه پرداخت که: رئیس حزب الحادی
توده اگرچه پرورده ماتریالیسم دیالکتیک است اما فرزند زاده مجتهدی اعلم است و کشش
پدر و فرزندی در واپسین مراحل زندگی مایه رستگاریش شده است.
اما دیگری مدعی او شد که فلان نویسنده معروفشان را چه می گوئی؟ او که مجتهد زاده
نیست، مگر از برکت اوین نبود که در سالهای آنسوی هفتاد نور هدایت به دلش تافت و
موجودی شد عابد و زاهد و مسلمانا؟
با نهیبی بچه های پشت کنکور مانده به معقولات پرداخته را از حاشیه روی و کندوکاوهای
تاریخی باز داشتم و دنباله شوخی را گرفتم که:
" از اینها گذشته اگر همین فردا شب خدای ناکرده یکی از شماها به سراغ تله ویزیون
متروکه رفتید و روشنش کردید و بجای برنامه های البته متنوع موعظه و سینه زنی و نوحه
خوانی، عکس مرا بر صفحه تله ویزیون دیدید که در حضور قاضی شرع و خبرنگاران عرب و
عجم مثل شاخ شمشاد روی صندلی نشسته ام و به قول جوانان پیشتاز مشغول افشاگری ام و
شرح و توصیف خیانتها و جنایتهائی که مرتکب شده ام و دروغهائی که در سی چهل سال اخیر
تحویل خلق الله داده ام و تماسهائی که با دبیر اول سفارت شوروی یا مستشار سفارت
امریکا داشته ام و پولهائی که بابت جاسوسی گرفته ام و از این قبیل حرفها... از همین
الآن تعهد اخلاقی بسپارید که به جانم نیفتید که ای موجود ریاکار ظاهرالصلاح اینهمه
لیره و دلار بابت جاسوسی می گرفتی و به ما این همه سختی می دادی.
قیافه خندان و لحن تمسخرآمیزم کار خود را کرد و آثارش در کلام خانم ظاهر شد که: "
مرد حسابی، چرا دچار مرض خود گنده بینی شده ای؟ تو کجا و بازیگران سیاست کجا. بله
آب و هوای اوین چنین خاصیتی دارد، اما تاثیرش فقط روی جماعت سیاست باز است و بس، چه
ربطی به امثال تو دارد؟".
می خواستم با استفاده از تمثیل به بیگاری گرفتن خر و فرار روباه سربه سرش بگذارم،
که باز یکی از بچه ها با لحن جدی به پرخاش برخاست که: " مادر جان، وقتی پای تغییر
ماهیت در میان است دیگر قید سیاسی و غیر سیاسی چه ارزشی دارد؟ مگر نمی بینی فلان
آدم شصت هفتاد سال عبادت کرده نماز شب خوانده با چه سرعتی به درکات الحاد و ارتداد
می غلطد؟"، و با قیافه حق بجانت پیر " خشت خام" شناسی ادامه داد که " اوین روزگار
ما سرای معجزات است، کاری را که هزاران متفکر و نویسنده جهان حاضر در طول نیم قرن
نتوانستند بکنند، می کند و یک شبه می کند و خوب هم می کند. اسراری را که سازمانهای
ضد جاسوسی غرب با آن همه طول و عرضشان نتوانستند برملا کنند، روی دایره می ریزد و
یکشبه می ریزد و خوب هم می ریزد...".
چانه اش مثل بعض خطبای سرشناس گرم مترادف سازی و لفاظی بود که بار دیگر آوار وسواس
بر فرقم ریخت و احساس وحشتی وجودم را فراگرفت و برای اینکه مثل مرحوم ملا بر اثر
خوشباوری کودکان، خودم هم به دنبالشان نیفتم و پای اراده ام نلرزد، فرمان شوخی بس
دادم و آماده حرکت شدم که علیامخدره راهم را بست و با قیافه پر سوء ظن ماموری که در
روز روشن میان خیابان لاله زار منافقی را یافته و مچش را گرفته باشد به استنطاق
پرداخت که: " نکند زیر کاسه نیم کاسه ای داری و ما نمی دانستیم، نکند واقعا با این
سفارتخانه های لعنتی رابطه ای داشته ای و یک عمر نعل وارونه می زدی، نکند از سران
ساواک بوده ای و عمری سنگ مخالفت با استبداد و شکنجه را به سینه می زدی؟..."،
خوشحال از اینکه شوخیم گل کرده و شاهد از غیب رسیده، کلامش را بریدم و رو به بچه ها
کردم که: " می بینید، این هم از برکات اوین است، با اینکه هنوز پایم به آنجا نرسیده
و فقط اسمش را بر زبان آورده ام همدم و همسر بیست و چند ساله ام اینها را می گوید،
وای به وقتی که گذارم به آنجا بیفتد".
دردسرتان ندهم کار وداغ در فضائی سرشار از شوخی و جدی با قیافه هائی که در زیر نقاب
نازک خنده نقش غلیظ وحشتی نهفته داشتند، انجام گرفت و به راه افتادم و قبل از اینکه
پایم را از درگاه خانه بیرون نهم، رو به زنم کردم که" حتی اگر وقت برگشتن بجای
تبدیل شخصیت تغییر جنسیت هم داده باشم باید..." و او سخنم را برید که " اگر مادر
فولادزره هم بشوی راهت می دهم" و با افزودن عبارتی دیگر عقده های دیرینه اش را گشود
که: " بالاخره هر چه بشوی از اینکه هستی بهتر است".
سوار شدم و درحالیکه با هر نیش گازی ناله و نفرینی نثار همنام بد می کردم راهی اوین
شدم تا رسیدم به دو راهی پارک وی و پیچیدم به طرف اوین. در صعود به اولین تپه مامور
مسلحی راهم را بست که: فاخلع نعلیک، ماشینت را آن گوشه پارک کن و پیاده برو. از
فاصله راه پرسیدم، خنده ای کرد و نقطه ای در تپه ماهورهای دور دست نشانم داد که "
آنجا که رسیدی سوال کن". بند دلم پاره شد. جاده شیب تند نفسگیری داشت. رفتنش آسان
می نمود، اما برگشتن چیزی بود از مقوله کوه پیمائی که نه با قلب علیل من سازگاری
داشت و نه با پای پنجاه سال بیهوده پویم. جای از چون و چرا دم زدن بنود که مامور
بود و معذور و از این گذشته نقشبند حوادث ورای چون و چراست، و از قدیم گفته اند عقل
ضعیف رای فضولی چرا کند؟
از بالای تپه سرازیر شدم. رفتم و رفتم و رفتم تا در انتهای سومین پیچ جاده رسیدم به
دروازه بسته و گیشه گشوده ای. نامه دفترخانه را دادم. مامور پشت گیشه گرفت و ثبتش
کرد و نمره ای به دستم داد که یک هفته دیگر به وساطت تلفن جویای جواب شوم. خواستم
به عرضشان برسانم که خریدار عجله دارد و بحث پانصدهزار تومن جریمه در میان است و در
خانه مور شبنمی طوفان است. اما روی خوش و گوش شنوائی ندیدم و راستش را بخواهید از
اصرار بیشتر ترسیدم.
همه صدمان و لطماتی که از این همنام بزرگوار تا آن روز تحمل کرده بودم یک طرف و
سختی عرق ریختنها و نفس زدنها و کوه پیمودنهای آن روز یک طرف. تازه فهمیدم چه خدمتی
کرده اند بزرگان قوم به جوانان هم طن که سیگار پاکتی سه تومان را به سی چهل تومان
رسانده اند تا بچه ها هوس نکنند و در پیری به روزگار سیاه امثال ما نیفتند. خداوند
سایه بلند پایه سروران دلسوز و مآل اندیش را از فرق جوانان امت کم و کوتاه نفرماید.
به هر جان کندنی بود تا نیمه راه آخرین تپه بالا آمده و به چند قدمی ماشین رسیده
بودم که ناگهان زانوانم سست شد و عرقم زد و درد سختی در قفسه سینه ام پیچید، جهان
در چشمم سیاه شد و سرم گیج رفت و به زمین غلطیدم. عنایت بی دریغ ازلی حرز جان موتور
سوار جوانی باد که موتورش را رها کرد و تن نیمه جان مرا به دوش کشید و به بالای تپه
رساند؛ و رحمت لایزال خدائی در عرصات محشر فریادرس راننده نوع دوستی باد که مرا روی
تشک عقبی ماشینش خوابانید؛ و هدایت عام الهی نصیب ماموران چهار پنج بیمارستانی باد
که از پذیرفتن من به علت نداشتن تخت خالی طفره رفتند؛ و تاییدات غیبی ضامن
موفقیتهای طبیب آشنائی باد که در واپسین لحظات نومیدی به دادم رسید و اجر جزیل
اخروی نصیب پرستاری باد که چهار شبانه روز تمام دلسوزانه از من مراقبت کرد و برکت
ابدی حواله جیب راننده آمبولانسی باد که مقارن ظهر مرا به حوالی خانه ام رسانید و
عقل و فهمی هم نصیب خودم باد که زن و فرزندان را – به حکم عاطفه ابلهانه ای – از
واقعه بی خبر گذاشته بودم تا مبادا ناراحت شوند و با مراجعه به بخش فوریتهای پزشکی
مزاحم حال بیماران دیگر شوند.
هنوز دستم را روی شستی زنگ نفشرده بودم که عیال الله مثل امت همیشه در صحنه از لای
دو لنگه در ظاهر شدند و با دیدن قیافه ام یکباره عقب نشینی کردند و همصدا گفتند:
وای.
توصیف ماچ و بوسه ها و اشک و ناله ها و در آغوش فشردنها و به بستر رساندنها حال و
حوصله ای می خواهد که ندارم، وانگهی مگر نویسنده الزامی سپرده است که همه زوایای
زندگی خانوادگیش را پیش چشم خوانندگان مجسم کند. گرچه از روزیکه تجسس احوال
همسایگان از فرایض شده است، و بحمدالله هیچ زاویه زندگی ما از چشمان کنجکاو و همیشه
مراقب همسایه همیشه بر بام پوشیده نیست.
تازه داشتم خاطره اقامت چهار روزه بیمارستان را به فراموشی می سپردم و با فضای
مانوس خانه تجدید آشنائی می کردم که مادر بچه ها به زخم روی صورتم اشاره کرد و
پرسید " آتش سیگار؟". حیرت زده گفتم " چی" که یکباره تکانی خورد و گفت: " هیچی،
پرسیدم سیگاری برایت آتش بزنم". کور از خدا چه می خواهد؟ یک نخ سیگاری که قیمتش در
این روزها از جفت چشم بینا بیشتر است و ضررش هم البته کمتر. در حالیکه دستم را برای
گرفتن سیگار به طرفش دراز کرده بودم، پرسیدم " لابد این چهار روز سیگار هم بهت
نداده اند؟". گفتم نه، و داشتم توضیحی می دادم که " توی بیمارستان سیگار کجا بود"
که یکی از بچه ها توی حرفم دوید که " بیمارستان؟ مگر شما به بیمارستان رفته بودید؟"
و زنم با بی حوصلگی حرف دخترش را برید که " بله، آنجا اسمش بیمارستان" و در حالیکه
صدایش را بلندتر کرده بود و با گوشه چشم و حرکت ابرو بچه ها را متوجه دیوار خانه
همسایه می کرد، ادامه داد " پدرتان برای آزمایش خون رفته بود بیمارستان"، و در
حالیکه زانوی ورم کرده و ساقهای زخمی و باندپیچی شده ام را وارسی می کرد، صدایش را
چند پرده پائین آورد و پرسید " این بیرحمها با چی زده اند که اینجور زخم شده؟ ببینم
خیلی کتک خوردی؟" . حیرت زده پرسیدم " کتک؟" و او با بی حوصلگی اخمهایش را درهم
کشید که " اینجا که غریبه ای نیست، حرفت را بزن، حاج خانم پشت دیواره، صدایت را نمی
شنود، ببینم ماشینت را هم گرفتند؟". تازه متوجه منظورش شده و به توضیح پرداخته بودم
که " بابا، آنجا دو دقیقه هم معطلی نداشتم، توی راه زمین خوردم، دست و پایم زخم
شده"، که بار دیگر علیامخدره با قیافه عارفی که اسرار ناسوت و لاهوت و ملکوت را کشف
کرده است، خنده تلخ فیلسوفانه ای تحویلم داد و سخنم را درز گرفت که" بسیار خوب،
بسیار خوب، تو اصلا گذارت هم به آنجا نیافتاده، توی کوچه می آمدی و به زمین خوردی،
اینها هم نه جای شلاق است و نه جای آتش سیگار، اصلا هیچ اتفاقی نیافتاده". کوشیدم
عبارتش را اصلاح کنم که توی " کوچه زمین نخورده م، توی تپه های اوین" که انگشتش را
روی دماغش گذاشت و همراه " هیس" اخطار دهنده ای افزود " اسمش را هم نبر، توی کوچه
بوده، همین و بس". با عصبانیت نهیب زدم که " زن، این حرکات چیست؟ مگر دیوانه شده
ای، دارم می گویم زخمهای دست و پایم ربطی به اوین ندارد، آنجا خیلی هم خوب با من
برخورد کردند"، و علیامخدره درحالیکه گوئی دیگر من مخاطبش نیستم گفت:" بعله، خیلی
خوب، آنقدر خوب پذیرائی می کنند که سی میلیون جمعیت صف کشیده و نوبت گرفته اند". بی
آنکه به پرت و پلاهای بودار و مفسده انگیز علیامخدره اعتنائی کرده باشم رو به یکی
از بچه ها کردم که: " برخیز و تلفن را بیار تا احوالی از دوست و رفقا بپرسم".
نفهمیدم کجای این جمله خنده دار بود که یکدفعه عیال الله همصدا و هم آهنگ با لبهای
بهم فشرده و چروکهای گوشه لب نشسته صدائی شبیه به " هم هم" از حلقوم خود بیرون
دادند و کله هایشان را مثل گربه های کوکی به چپ و راست به حرکت درآوردند.
دیگر طاقتم نمانده بود. یقین کردم که کار جماعت در این چهار روز بی خبری به جنون
کشیده است، سرخورده و خسته لای پتو را روی صورتم کشیدم و به عنوان اعتراض به یاوه
گوئی های اهل منزل شروع به خر و پف کردم که خانم لای پتو را کنار زد و گفت:"
بفرمائید این هم تلفن" و رو به یکی از بچه ها کرد که : " دفتر تلفن را بردار و شروع
کن به گرفتن نمره همه دوستان جون جونی بابات".
من که همچنان به حالت قهر خودم را به خواب زده بودم وقتی که دیدم نمره تلفن ششمین
نفر را هم دخترم گرفت و باز هم همان عبارت پنج بار تکرار شده را تحویل نفر ششمی داد
که " خوب، اگر تشریف آوردند بهشان بفرمائید که بابا برگشته است" بر تعجبم افزوده
بود که این دوستان بازنشسته بیکار من در این ساعت از روز کجا می توانند رفته باشند،
که بار دیگر خانم حلال مشکلات شد و گوشی تلفن را از دست دخترش گرفت و روی تلفن کوفت
و بر سرش فریاد زد که " بسه، همه جوابها یکیست، مردم می ترسند با ما تماس بگیرند،
اینها همه توی خانه هایشان هستند، منتها به زن و بچه هایشان سپرده اند که هر وقت از
طرف ما تلفنی شد بگویند آقا رفته بیرون، به هر جای دیگر هم زنگ بزنی جواب همین
است". خواستم با سوء ظن زنانه اش به مبارزه برخیزم که دیدم گوشی را برداشته و
درحالیکه مشغول چرخاندن نمره گیر است به دخترش می گوید " حالا برای اینکه ببینی حدس
من درست است، همین نمره ای را که الآن گرفتی و آقای دکتر بادیان توی خانه اش نبود،
همین را می گیرم و می بینی که هست". من همچنان حیران از این صحنه ها چشم به گوشی
تلفن و انگشتان لرزان خانم دوخته بودم که آخرین نمره را هم گرفت؛ و بعد با لهجه
تغییر یافته ای پرسید" الو، منزل آقای دکتر بادیان؟" و با شنیدن جواب تایید آمیز
درحالیکه دستگاه تلفن را در دست دیگرش گرفته بود و به نزدیک من می آمد، با همان
لهجه افزود " بفرمائید آقای دکتر صحبت کنند، اینجا دفتر دانشگاهه" و لحظه ای بعد
گوشی تلفن را نزدیک گوش من آورد، و من که با شنیدن " الو" معهود دوست دیرینه حالتی
شبیه جن زدگان پیدا کرده بودم، گوشی را از دستش قاپیدم و گفتم " دکتر جان، من
سعیدیم، سلام عرض می کنم" و جن زدگیم در لحظه ای به جنون کشید که دوست دیرینه، با
گفتن چند " الو، الو" باضافه عبارت " صدایتان نمی رسد" گوشی را گذاشت.
شنیدن این کلمات و مشاهده آن حرکات مرا به یاد حرکت نامعقول تری انداخت که لحظه ای
پیش از بقال سر گذرمان دیده بودم: مرد نازنین با نگاهی لبریز از همدردی و محبت مرا
استقبال کرده و در حال امتناع از پذیرفتن پول پاکت سیگار بود که با ورود مشتری تازه
ناگهان رفتارش عوض شد و قیافه نرم و مهربانش در لعابی از خشکی و خشونت فرو رفت و
زبان نوازشگرش در کام خشکید و بیگانه وار اسکناس را از دستم گرفت و حتی تشکر و
خداحافظیم را هم بی جواب گذاشت.
دیگر از جان و جهان سیر شده بودم. پتو را باز بر سر کشیدم و خورخور مصنوعیم می رفت
که جای خود را به خواب طبیعی بسپارد که زنگ تلفن چرتم را پاره کرد. دست بردم و گوشی
را برداشتم، صدای نیمه آشنائی با لهجه غریبه ای به گوشم خورد که " الو، سلام، مرا
که شناختی، ذکر نامم لازم نیست فقط بگو که شناخته ای" در اواسط جمله دوم بود که
صاحب صدا را شناختم. آقای دکتر شهرگردی دوست قدیمی و همکار عزیزی بود که نیم ساعت
پیش دخترم به خانه اش تلفن زده و او به روایت خانمش به سفر رفته بوده است. می
خواستم اظهار شناسائی کنم که بار دیگر صدایش به گوشم خورد که " ان شاء الله سفر که
خیلی بد نگذشته است، خیلی دلم می خواست ببینمت، اما اشکالی پیش آمده که بعدا می آیم
و توضیح می دهم، این تلفن را هم از بیرون می کنم، چون تلفن ها زیر کنترل است بهتر
است فعلا با هم تماس نگیریم، من خودم بهت زنگ می زنم" و گوشی را گذاشت. هنوز از
حیرت بیرون نیامده بودم که بغض در گلو پیچیده زنم منفجر شد که:" این چهار روز نمی
دانی چه حال و روزگاری بر ما گذشته، روز اول تا غروب صبر کردم وقتی پیدایت نشد
فهمیدم چه بر سرت آمده، به هر که از این دوست و رفقا تلفن زدم بمحض اینکه می گفتم
فلانی به اوین رفته است، همینطور که الآن دیدی گوشی را می گذاشتند و دیگر هم برنمی
داشتند. از همه بدتر به سرعت برق و باد به همدیگر خبر داده بودند. آن روز عصر اگر
یادت باشد قرار بود دکتر کمالی با زن و بچه هایش بیایند اینجا. ساعت شش گذشته بود
که تلفن زنگ زد و خانمش خبر داد که گرفتاری دارند و نمی آیند و با گفتن اینکه از
تلفن عمومی سر خیابان صحبت می کند و عده ای منتظرند گوشی را گذاشت بی آنکه اجازه
داده باشد من بپرسم چه مرگشان شده است. آن شب تاکسی تلفنی گرفتم و به ده دوازده جا
رفتم شاید بتوانم به کمک این دوستان روز حاجت خبری از تو به دست بیاورم، بی انصافها
حتی یکیشان با من روبرو نشد، بمحض شنیدن صدای من یا بچه ای را می فرستادند دم در و
عذرم را می خواستند که بابا و مامان رفته اند مسافرت، یا صدایشان را پشت اف اف
تغییر می دادند و می گفتند آقا و خانم نیستند، یا با دیدن من از پشت پنجره اصلا
جواب نمی دادند.
زن خواری کشیده هنوز مشغول بث الشکوی بود که یکی از بچه ها حوصله اش سر رفت و به
غصب نوبت مادر پرداخت که:" از همه بدتر حرکت این آقای دکتر طوفان بود، همین دیروز
در پیاده رو آن طرف خیابان دیدمش، با عجله از وسط خیابان میان بر زدم و سر راهش را
گرفتم و هنوز سلام نکرده بودم که با قیافه ای تلخ و رسمی گفت:" فعلا عجله دارم بعدا
تلفن می زنم، از همه بدتر حرفهای عموجان بود که..."
مشتاق شنیدن عکس العمل عموجان شده بودم که خانم با نفسی تازه کرده دنباله سخنش را
گرفت که:
"حرفهای عموجان سرش را بخورد،از همه بدتر تلفن مهندس بود که نصف شب من خسته صد جا
دویده تحقیر دیده را از خواب پراند، و درحالیکه بجای سلام و حال و احوال توصیه می
کرد" اگر صدایم را شناخته اید اسمم را نبرید" و دلسوزانه دستورالعمل صادر می فرمود
که " فوری کاغذ و کتابها را از خانه ببرید بیرون" و وقتی پرسیدم " کدام کاغذ و
کتابها" توصیه اش لحن اولتیماتوم گرفت که:" از ما گفتن است، دیگر خودتان می دانید".
با شنیدن این خبر بند دلم پاره شد حرفش را بریدم که " ببینم، دست به یادداشتها و
کتابهایم که نزده اید؟" علیامخدره با قیافه عذرخواهانه ای جواب داد:" من چه می
دانستم میان اینهمه کتاب کدامش خوب است و کدامش بد، وانگهی مگر سوزاندن یک خروار
کتاب توی خانه به این تنگی، آنهم جلوی چشم در و همسایه ممکن است، تازه کاغذهای روی
میز و توی قفسه را آتش زده بودم که..."
توصیف حالتم با شنیدن این جمله ناتمام چه ضرورتی دارد کسانی که از نکبت کتاب و کاغذ
مصونند پی به عمق فاجعه نخواهند برد و آنان که اهل بخیه اند و با کاغذ و قلم سرو
کاری دارند ناخوانده می دانند و نیازی به توصیف سکته مجدد ندارد و دو هفته مقیم
بیمارستان شدن و سرانجام چون جذامی ها در خلوت خانه افتادن و بر همنام بد لعنت
فرستادن.
" بر همنام بد لعنت" عنوانی بود که برای این نوشته انتخاب کرده بودم، صبح امروز که
می خواستم به چاپخانه بفرستمش یکی از بنده زاده ها – که هنوز درسش را تمام نکرده و
از برکات تعلیم و تربیت عصر حاضر بهره مند است – پیش آمد که " پدر ، چرا این عنوان
را انتخاب کرده اید؟". شنیدن این سوال مایه تعجبم شد، حیرت زده پرسیدم " مگر تو آن
را خوانده ای؟". سرفرازانه به پاسخ برخاست که " بله، خوانده ام". غریدم که " به
اجازه کی خوانده ای؟ مگر نمی دانی این کار نوعی جاسوسی است؟". خونسردانه خندید که "
باشد، مگر چه عیبی دارد؟ ما بچه ها موظفیم که مراقب پدر و مادرمان باشیم، خیلی
کارها به نظر شما قدیمی ها عیب بود که امروز..."، اما از ادامه جمله اش پشیمان شد و
لحنش را عوض کرد که" پدر، بهتر نیست اسم این مقاله را عوض کنید، عنوان مناسبتری
رویش بگذارید، آخر گناه همنام شما چیست؟". و با لحن ملامت آمیزی ادامه داد" این
مصیبتها نتیجه اشتباه خودتان بوده است، اگر بعد از رسیدن به بیمارستان تلفنی می
کردید و خبری می دادید، نه ما را به دردسر و اضطراب می انداختید و نه آن بلا بر سر
یادداشتها و نوشته هایتان می آمد". حیرت زده از مواعظ حکیمانه نسل جوان نخوانده
ملا، سخنش را بریدم که " خوب، می فرمائید چه اسمی رویش بگذارم؟". با خونسردی شیطنت
آمیزی گفت " اسمش را بگذارید خودم کردم که..." و با مکث مختصر و قیافه شرمزده ای
افزود " بقیه اش را خود خوانندگان حدس خواهند زد".
تابستان هزار و سیصد و شصت و سه
از کتاب " ای کوته آستینان" نوشته علی اکبر سعیدی سیرجانی