بهار کشمیر
برگرفته از کتاب " ای کوته آستینان" اثر
زنده یاد سعیدی سیرجانی
با تشکر از خانم سایه سعیدی سیرجانی
نیم ساعتی طول می کشد تا پیرمرد را بطرف اطاق بکشانیم و با روشن کردن بخاری و
سفارش چای داغی آرامش کنیم.در اطاق گرم هتل مجال مناسبی به دست من افتاده تا
به تمرین فوت و فنهای در مدرسه آموخته روانشناسی پردازم و با سئوالات گوناگون
و تحلیلهای روانکاوانه رمز نفرت و وحشت مرد هندو را کشف کنم و از لای لبان
سیاه سوخته اش بشنوم که:
چهل سال پیش، همین کلاغهای سیاه به کودک نوزاد من که توی گهواره اش زیر درختی
خوابیده بود هجوم آوردند کورش کردند، جفت چشمهای نازنینش را با منقارهای تیز
و بیرحمشان بیرون کشیدند؛ این پرنده های لعنتی چنان دشمن چشم آدمیزادند که
گویی با هر چه مایه بصیرت و بینایی است سر دشمنی دارند.
به تسکین خاطرش می کوشم که:مرد نازنین! آنچه بر سر کودک شما آمده واقعه ای
نادر و استثنائی است؛ وگرنه در کشور ما، در ولایت ما کلاغ کم نیست؟ تا امروز
هم نشنیده ایم که چشم کودکی را کلاغی کور کرده باشد، وانگهی اینها هم مخلوق
خدایند.
و پاسخ عتاب آمیزی می شنوم که:
بله، مار بوآ هم مخلوق خداست، افعی و اژدها هم مخلوق خدایند، اما باید سرشان
را کوبید، مجال زخم زدن و زهر پاشیدن نداد وگرنه خانواده ها را به عزای
عزیزانشان می نشانند، مادرها را داغدار می کنند، آشیانه های محبت و صفا را
برهم می زنند.
به انکار برمی خیزم که:
اینها همه زائیده نفرت شخصی شماست، چون واقعه ای برای کودکتان اتفاق افتاده
است و کلاغ شروری – و احتمالا شیطانی در قالب کلاغ- موجب همچو مصیبتی شده،
شما از هر چه کلاغ است وحشت کرده اید و نفرت دارید، وگرنه تمام عمر ما
ایرانیها با کلاغها گذشته است و آزاری هم از آنها ندیده ایم.
پیرمرد چشمان برافروخته اش را به صورتم می دوزد که:
بفرمایید ببینم شما در کجای ایران بدنیا آمده اید؟ منظورم این است که دوره
کودکیتان را در کجا گذرانده اید؟
و با شنیدن کلمه " سیرجان" لحظاتی به تامل می رود و سرانجام توضیح بیشتری می
خواهد و چون می شنود که " شهرکی است در جنوب ایران" پیروزمندانه لبخندی می
زند که:
حق با شماست؛ شما بچه شهرید، بچه شهریها البته که در مقابل هجوم کلاغها
محفوظترند؛ کلاغ اصولا از جمعیت متراکم و آبادی بسیار وحشت دارد, آمد و رفت
ماشینها و سر و صدای کارخانه ها را نمی تواند تحمل کند. اگر در ده به دنیا
آمده بودید و مثل من بچه روستائی بودید، آنوقت می فهمیدید بلای کلاغها یعنی
چه. لطفا این سفر که به وطنتان برگشتید به سراغ همان روستاهای دور و بر
شهرتان بروید و ببینید کلاغها چه به روزگار روستائیهای بیچاره می آورند.
توفیق بیدریغ الهی بدرقه راه رفیق سوری باد که با سئوال تازه اش به مشاجره من
و یار هندو خاتمه داد و رو به من کرد که:
ببخشید، گفتید اسم شهر شما چیست؟ سٌرجًون؟.
می دانستم غالب عربها یاء معروف را به شیوه یاء مجهول تلفظ می کنند؛ این را
در محاوراتم با دوستان مصری متوجه شده بودم و در اوایل از دبر انتقالیهای خود
شرمنده که منظورشان از آقای " سرجانی" خود بنده ام، اما تبدیل الف ماقبل نون
را به واو کذائی، هنز خاص ایرانیها می دانستم؛ غافل از اینکه سوریهای خوب هم
کم از ایرانیها نیستند. در جواب دکتر فاروق خندیدم و کلمه سیرجان را به سیاق
او " سرجون" تلفظ کردم و پرسیدم:
مگر شما سرجون را دیده اید, مگر به ایران سفر کرده اید؟
و یار نازنین سوری خندید که:
نه ، به ایران نرفته ام، اما اسم سرجون برایم جالب بود، پس شهر شما واقعا مال
ماست.
سری به تواضع فرو آوردم که:
فعلا هر چه ما داریم مال شماست، شهر بنده هم تقدیم، پیشکش خاک پای نازنینتان؛
اما ممکن است بفرمائید چه شد که از میان اینهمه ولایات کوچک و بزرگ ایران
شهرک مسکین توسری خورده ما نظرتان را گرفت؟
دکتر فاروق، مثل سران مملکتش، بی آنکه اعتنائی به تعارف ایثارگونه من کرده و
حتی تشکری خشک و خالی تحویل داده باشد، به توضیخ پرداخت که:
شهر شما را یکی از اجداد ما ساخته، به همین دلیل هم اسم خودش را گذاشته رویش.
و وقتی دهن از تعجب بازمانده مرا دید بر خنگیم رحمت آورد که:
منظورم سرجون رومی است، وزیر حضرت معاویه.
تازه مشغول نشخوار و هضم لقمه محبت برادر عرب شده بودم که چندربهان، مثل
اینکه به آشنائی دیرینه برخورده باشد، در وسط گفتگو دوید که:
آها، سرجون رومی؟ از آن چهره های جالب تاریخ اسلام است، اما بفرمائید ببینم
شما او را از کجا می شناسید؟
و دکتر فاروق با لبخند ناشی از رضایت خاطری به توضیح آمد که:
آخر من مشغول تهیه مقاله ای هستم برای کنفرانسی که قرار است دو سال دیگر به
توصیه یونسکو در همه کشورها برگذار شود.
و بعد از روشن کردن سیگاری به توضیحاتش ادامه داد که:
سال هشتاد و دو به پیشنهاد دولت سوریه و تصویب سازمان یونسکو به تجلیل از
معاویه بن ابی سفیان اختصاص یافته است و قرار است بدین مناسبت مراسم باشکوهی
در دمشق و دیگر پایتختهای جهان برگذار شود، دولت ما از من هم دعوت کرده است
تا با تهیه مقاله ای تحقیقی در توصیف عظمت مقام معاویه و خدماتش به عالم
اسلام در آن مراسم شرکت کنم.
موضوع به نظرم جالب آمده بود و می خواستم درباره مآخذ مقاله او توضیحاتی
بخواهم که سئوال چندربهان مرا از لب گشودن منصرف ساخت. پیرمرد رو به دکتر
فاروق کرد که:
معذرت می خواهم، قرار است با چه عنوانی از معاویه تجلیل شود؟
دکتر که ظاهرا متوجه منظور چندر نشده بود، پرسید:
یعنی چه با چه عنوانی؟ به عنوان معاویه بن ابی سفیان.
و چندر یکی از آن لبخندهای شیرینش را از لای ریش و سبیل درهم ریخته رها کرد
که:
فهمیدم که مراسم به یاد معاویه پسر ابوسفیان است، اما سئوالم این بود که به
مناسبت چه امتیاز و چه فضیلتی می خواهند از او تجلیل کنند؟ به عنوان یکی از
امپراطوران بزرگ عرب، یا به عنوان یکی از سیاستمداران برجسته نژاد سامی, یا
به عنوان...
دکتر فاروق کلامش را قطع کرد و به توضیح پرداخت:
به همه این عناوین و از این همه بالاتر به عنوان یکی از اعاظم خلفای اسلامی,
به عنوان جانشین شایسته پیغمبر اسلام که شریعت نوخاسته اسلام را از تفرقه و
انحطاط نجات بخشید و ...
اکنون نوبت چندر بود تا سخن دکتر را قطع کند و سئوال تازه ای خطرناک تر از
مینهای جنگی سر راه عبارات مترادفش بکارد که:
منظورتان از شریعت اسلام همان دینی است که محمدبن عبدالله آورد؟ همان دیانتی
است که ابوبکر و عمر و علی بدان معتقد بودند و در راه حفظ و توسعه اش فداکاری
کردند؟
دکتر فاروق که تصور نمی کرد هندوئی بدین روانی با نام خلقای اسلام آشنا باشد،
با تردید رو به من آورد که:
مگر آقا مسلمان است؟
و خود چندر بجای من با پاسخگوئی پرداخت که:
مگر باید حتما مسلمان بود تا با نام خلفای اسلامی آشنا شد؟ چه عیبی دارد که
هندوی پیری در این گوشه از جهان با تاریخ اسلام، با تاریخ پر ماجرا و عبرت
انگیز اسلام، مختصری آشنا باشد؟
و من در تکمیل سخنش رو به دکتر فاروق کردم که:
البته آشنائی مختصر، از مقوله شکسته نفسی است.
و به دنبال این توضیح با شرح مختصری از شبی که چهار سال پیش با پیر هندو بسر
برده و از وسعت معلوماتش در معارف اسلامی حیرت کرده بودم، دکتر را متوجه قدرت
حریف کردم تا خل بازیهای ساعتی پیش پیرمرد را قیاس نگیرد و از سئوالش سرسری
نگذرد؛ اما چندربهان با قیافه ای آزرده از تعریف و توصیفهای من، سخنم را برید
که:
شما ایرانیها اصلا شاعر بدنیا آمده اید با این افراطی که در تعریف می کنید و
گزافه هائی که در سخن می کارید.
و به دنبال این نیش دلازار، رو به دکتر فاروق کرد که:
پرسیدم که منظورتان کدام اسلام است، همان اسلام محمدبن عبدالله است؟
و دکتر فاروق حیرت زده از این سئوال، جوابش لحن پرخاش گرفت که:
پس می خواستید کدام اسلام باشد؟ مگر چند تا اسلام داریم؟ البته حضرت معاویه
جانشین حضرت محمد است و مروج اسلام، خالوی مسلمانان عالم است، پدرام حبیبه
است، عموزاده پیغمبر گرامی ماست. اگر سیاست و دهای او نبود، با آشوبی که بعد
از شهادت عثمان برخاسته و تفرقه هائی که پیش آمده بود، احتمال بسیار می رفت
که امروزه نام و نشانی از اسلام و قرآن باقی نباشد.
و چندر خونسردانه سری تکان داد که:
عجب؟ اگر بقای اسلام و قرآن را مرهون خدمات و دهای معاویه می دانید، جواب این
آیه از قرآن خودتان را چه می دهید که " نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون".
می بخشید، عربی بنده چندان تعریفی ندارد، اگر نتوانستم حروف را از مخرج ادا
کنم و اعرابها را درست به کار برم امیدوارم خرده نگیرید، آخر ما هندیها با
اسلام از طریق ایرانیها آشنا شده ایم و کلمات عربی را هم به سبک ایرانی تلفظ
می کنیم.
و دکتر فاروق با سر تکان دادنی به تایید برخاست که:
بله، منظورتان را متوجه شدم، اما یادتان باشد که خدای تبارک و تعالی برای هر
کاری اسبابی فراهم کرده است و وجود معاویه و دهای معاویه و حلم و بردباری و
به عبارت امروزی سیاستمداری معاویه و سیله ای بود که خداوند آفریده بود برای
حفظ قرآن و اسلام.
می خواستم به خلاف سبک و سلیقه ام در بحث مقولات عقیدتی وارد شوم و بپرسم: در
این صورت سهم خلفای اربعه چه می شود؟، که چندر امان نداد و گفت:
متشکرم، من هم متوجه منظورتان شدم. پس معاویه خلیفه پیغمبر اسلام است و مروج
دیانتی که پیغمبر اسلام آورده بود، بله؟
و دکتر فاروق با لحن آمیخته به اطمینانی پاسخش داد که:
البته.
بار دیگر هنگام آن رسیده بود که برق شیطنتی در چشمان چندر ظاهر شود و در حالی
که از لای ابروان آشفته انبوهش نگاه تمسخری بر چهره حریف می اندازد، دستی به
ریش سفیدش بکشد و سنگ دیگری پیش پای دکتر بغلطاند که:
پس چهارمین جانشین پیغمبر اسلام به راهی خلاف صراط مستقیم معاویه می رفته است
و در بند ترویج اسلام و حفظ دیانت اسلام نبوده است؟ پس اینها که در کتابهای
خودتان مورخان و محققان خودتان نوشته اند یکسره دروغ و باطل...
دکتر فاروق با عبارت " بگذرید از اغراقهای مشتی رافضی..." به پاسخ برخاسته
بود که ظاهرا به یاد حضور من افتاد و با نگاهی آمیخته به نوعی تاسف و معذرت
جمله اش را عوض کرد که:
ما حق نداریم در کار بزرگان قضاوت کنیم. ماجرای جنگ علی و معاویه هرچه بوده
است مربوط به خودشان بوده و در قیامت خودشان جوابگوی عمل خویش خواهند بود.
آنچه مسلم است خدمات معاویه است به عالم اسلام.
بار دیگر کلمه " اسلام" هندوی کنجکاو را به یاد نخستین سئوالش انداخت که:
این اسلامی که می فرمائید همان اسلامی است که در قرآن خودتان توصیف شده است؟
دکتر فاروق عجولانه به تکمیل جمله اش پرداخت که:
همان اسلامی است که در قرآن آمده است و در سنت رسول الله جلوه ها و آدابش
ظاهر است و مطابق روایات و اخبار مستند به دست ما رسیده است.
جندر که بار دیگر چشمانش درخشیدن گرفته و نرمه خنده ای بر گوشه لبش شکفته
بود، سری خم کرد که:
متشکرم، صاحب! پس احکام و سنن دین شما یا مستخرج از قرآن است یا از رفتار و
اعمال و سخنان پیغمبرتان. خوب، بفرمائید ببینم پیغمبر گرامی شما نشست و خاست
و رفتارش با مردم چگونه بود؟
و دکتر فاروق با استفاده از آیه اسوه حسنه به توضیح رفتار جوانمردانه و
متواضعانه حضرت رسول پرداخت و شروع کرد به نقل روایاتی که در کتابهای سیره
آمده است از حسن خلق و خوشرفتاری پیغامبر، و درین مقوله چنان به طول و تفصیل
پرداخت که حوصله چندر پر شد و کلامش را برید که:
من گرچه متاسفانه مطالعه قابل توجهی در کتب اسلامی ندارم، اما سیره ابن اسحاق
و سه چهار جلد کتاب دیگر در این زمینه خوانده ام و می دانم که پیغمبر اسلام
در مجالس و محافل با چه مساواتی رفتار می کرد؛ و این روایت تاریخی را هم به
خاطر دارم که اعراب بادیه وقتی وارد مدینه می شدند و به شوق دیدن پیغمبر به
مسجد می رفتند، با دیدن جماعتی که زانو به زانوی هم حلقه زده و رسم منحوس صدر
و ذیل را برانداخته اند، حیران می ماندند که از میان این جماعت آن مرد بلند
آوازه ای که در کاخ کسری و تخت قیصر زلازل افکنده است کدامین است. بله، اینها
را دیده ام و خوانده ام، اما فعلا به خاطر ندارم در کدام یک از این کتابهای
سیره شرح مفصلی دیدم درباره گارد احترام و پاسداران مکمل یراق و تشریفات
درباری پیغمبر اسلام و بگیر و ببندها و حاجب و دربانش...
رگهای گردن دکتر فاروق با شنیدن این عبارت چون ماران ضحاکی برآمدند که:
محال است، در هیچ کتابی همچو مزخرفاتی وجود ندارد، پیغمبر اسلام درباری
نداشته که به دربان و حاجب و پاسداری احتیاج داشته باشد، پیغمبر دوشادوش مردم
و همراه مردم و همنشین و همدم و همدل مردم بوده است.
چندر در مقابل اعتراض دکتر عقب نشینی کرد که:
می بخشید، حافظه من یاری نمی کند، لعنت خدا بر پیری باد و عوارض ناخوشایندش؛
شاید هم این مطلب را درباره کس دیگری خوانده باشم. بنابراین سرکار مطمئن
هستید که پیغمبرتان نه نگهبان مسلح داشته است و نه حاجب و دربان؟
و با گرفتن " البته" برخاسته از یقینی از لای لبان حریف به سئوالش ادامه داد
که:
در مورد معاویه چه می فرمائید؟ ایشان هم نه درباری داشته است و نه نگهبان و
پاسداری؟
دکتر که تازه متوجه شیطنت او شده بود حالت دفاعی به خود گرفت که:
آقا ! شرایط زمان فرق می کند، هر دوره ای اقتضائی دارد. معاویه وقتی به خلافت
رسیده است که جهان اسلام منقلب است، مسلمانان دو فرقه شده اند، گروهی که اثر
وجودی او را در مقام خلافت احساس می کنند کمر به کینش بسته اند، می خواهند با
کشتن او اسم مسلمانی را از جهان براندازند. از اینها بدتر خلیفه کشی در اسلام
مد شده است؛ جماعت ماجراجوئی ریخته اند و وجود نازنینی مثل عثمان را قطعه
قطعه کرده اند؛ دار و دسته خوارج نهروان به فعالیتهای زیرزمینی مشغولند، برای
ترور بزرگان عالم اسلام توطئه می ریزند؛ مگر نه این بود که در مسجد شام می
خواستند همان طرح خائنانه ای را به مرحله عمل درآورند که در مسجد کوفه اجرا
کردند؟ با این وصف و در آن شرایط می فرمائید معاویه در دارالخلافه را چهارطاق
به روی همه کس باز بگذارد تا بیایند و بکشندش؟ این شرط عقل است؟
چندر بار دیگر قیافه مظلومانه ای گرفت که:
نه، شرط عقل نیست، آدمیزاده باید از جان خودش محافظت کند، بخصوص که فرمانروای
مقتدر یک امپراطوری بزرگ ... ببخشید بخصوص که خلیفه اسلام هم باشد. بنده
استدلال حضرتعالی را قبول دارم؛ اما یک سئوال جزئی در گوشه ذهنم به آزار
پرداخته است، می خواهم بدانم که در عهد پیغمبر اسلام خبری از این فتنه ها و
توطئه ها نبود؟
دکتر فاروق با لحن مطمئنی جواب داد:
ابدا، در عهد پیغمبر نه علی داعیه ای داشت، نه عثمانی کشته شده بود، نه طلحه
و زبیری به هوای جاه طلبی افتاده بودند، نه واقعه نهروانی پیش آمده بود.
و چندر با همان لحن دنباله کلامش را گرفت که:
نه قریشی کمر به کین محمد بسته بودند، و نه برای کشتنش طرح هجومی شبانه می
ریختند، و نه دار و دسته یهودیها به فکر مسموم کردنش بودند، و نه اصلا کشتن
محمدبن عبدالله در متوقف کردن و محو اسلام می توانست آن تاثیری را داشته باشد
که کشتن مرد البته بزرگی مثل معاویه داشت.
دکتر فاروق که تازه متوجه طنز گزنده کلام چندر شده بود با بی حوصلگی ابرو
درهم کشید که:
ببینید آقا، هر زمانی اقتضائی دارد، بین زمان خلافت معاویه و دوران زندگی
رسول الله سی سال فاصله است و ...
چندر با همان لحن کلامش را برید که:
بین زمان علی و معاویه هم لابد صد سالی فاصله افتاده است که علی با وجود
دشمنان بی امان و بی رحمی چون خوارج نهروان و مدعی توطئه گر سیاستمداری چون
معاویه و بدخواه کینه توز هزارفندی چون عمروعاص، در محیط متشنج و آشوب خیز
کوفه، یکه و تنها بی محافظ و پاسدار و بدون دورباش و کورباش در کوچه و بازار
ولایت راه می افتد و با بقال و ساربان و چوپان گپ می زند و در محیطی لبریز از
فتنه و توطئه، تک و تنها در تاریک و روشن سحرگاه از خانه محقرش راهی مسجد
کوفه می شود و ...
دکتر با هیجانی غضب آلود سخن چندر را برید که:
شما چه اصراری دارید میان معاویه و علی مقایسه کنید؟ قضاوت میان این دو خلیفه
عالی مقام را بگذارید به فردای قیامت و حکم خداوندی. من که قبلا عرض کردم هر
کسی خصوصیاتی دارد و راه و رسمی.
و چندر با خونسردی به جواب آمد که:
بنابراین عدول از سنت نبوی درین مورد اشکال ندارد، پیغمبر دلش نخواسته حاجب و
دربان بگذارد و معاویه دلش چنین خواسته است. سنت محمد مناسب زمان خودش بوده
است و شیوه معاویه هم مناسب زمان خودش. موسی به دین خود عیسی به دین خود.
دکتر فاروق به اصلاح برخاست که:
این جزئیات ربطی به دین ندارد. اختلاف سلیقه ای است جزئی و مربوط به شرایط
زمان.
و چندر خندید که:
بهتر نیست که بگوئیم مربوط به شرایط مکان. پیغمبر گرامی شما ساکن مکه بود و
مدینه، در این دو ولایت سادگی حیات بدوی عرب و بی تکلفیهای عهد چادرنشینی
متداول بود؛و حال آنکه معاویه در شام حکومت می کرد، ولایتی که بتازگی از
قلمرو امپراطوری روم جدا شده، اما فرهنگ رومی همچنان بر آن حاکم است. نفوذ
حکام را یک شبه می توان از محیطی محو کرد اما برچیدن فرهنگ و سنن مردم بدین
سادگیها نیست. پیغامبر شما در مسجد مدینه به ستونی تکیه می داد و با خلایق
سخن می گفت. خلفای اربعه بی هیچ فاصله و پرهیزی پیش صف نماز جماعت می
ایستادند و با مردم نماز می گذاشتند، علی در اثنای نمازش همه عالم هستی را به
طاق فراموشی می نهاد و محو راز و نیاز با معبود می شد...
دکتر فاروق با گفتن " معاویه هم چنین می کرد" لبخند دیگری بر گوشه لب چروکیده
هندوی جهاندیده نشاند که:
البته معاویه هم نماز می خواند، نماز جماعت هم می خواند؛ منتها برای اولین
بار در عالم اسلام ابتکاری کرده بود، اصلا ساختن " مقصوره" ذوق و هوش و
ابتکار بسیاری می خواهد.
و حالا نوبت من رسیده بود که شرمنده از بی اطلاعی و به عبارت بهتر بی سوادی
خویش، از هندوی نامسلمان درباره مقصوره توضیح بخواهم و نگاه تحقیرش را
زیرسبیلی درکنم و از زبانش بشنوم که:
بله صاحب!مقصوره اطاقکی بود که به دستور جناب معاویه با فاصله ای بالاتر از
سطح مسجد ساخته بودند تا خلیفه البته بر حق عالم اسلام از فیض امامت نماز
جماعت و خواندن خطبه محروم نماند و بتواند در این قفس محصور دور از دسترش
خلایق با حضور گارد محافظ و نگهبانان شمشیر کشیده آماده هجوم صد البته با
فراغ بال و خاطر، به نماز برخیزد و مردم شام بدو اقتدا کنند. ابداع بی نظیری
که ابتکارش به نام نامی او در تاریخ اسلام ثبت شده است.
و چون آثار تردید و انکار در قیافه من دید با نوعی بزرگواری بدتر از سرزنش
افزود:
یقین دارم ماجرای مقصوره ساختن معاویه را در متون تاریخی خوانده اید منتها
فراموش کرده اید.
و در جواب پرسش من که " مثلا؟" ، شانه ای افشاند که:
شرح این ماجری را اغلب تاریخها نوشته اند، مثلا برای نمونه می توانید به
متونی از قبیل تاریخ طبری و تاریخ فخری و از همه اش راخت تر تاریخ تمدن اسلام
جرجی زیدان مراجعه فرمائید.
و با گفتن این جمله معترضه روی سخن را متوجه دکتر کرد که:
معاویه علاوه بر نماز خواندنش در مقصوره محصور به نگهبانان و شمشیرداران،
بندرت در کوچه و بازار شام ظاهر می شد و وقتی هم ظاهر می شد دورتادورش را
پاسداران شمشیر بر کف می گرفتند و چنان کورباش دورباشی سر می دادند که صد
رحمت بر هرقل رومی.
دکتر فاروق که تحملش نمانده بود، با قیافه برافروخته ای تاختن آورد که:
لابد توقع داشتید او هم بدون پاسدار و نگهبان در کوچه بازار شهر ظاهر شود تا
بزنند بکشندش؟
و سردار خندید که:
مگر جناب معاویه مسلمان نبود، مگر در قرآن خدا نخوانده بود که اذا جاء اجلهم
لایستقدمون ساعه و لایستاخرون.
من به کمک دکتر آمدم که:
چرا، البته این را خوانده بود، ولی این آیه را هم خوانده بود که ولاتلقوا
بایدیکم الی التهلکه؛ مرد، مسلمان بود و به حکم صریح خدا حق نداشت خودش را به
مهلکه بیندازد.
و چندر مثل گاو جنگی به طرف من هجوم آورد که:
ببخشید، من هندیم، با لغات عربی هم سروکاری ندارم، قبلا هم گفتم این چند لغت
عربی هم که در زبان اردو می بینید تحفه شما ایرانیهاست، بفرمائید ببینم تهلکه
یعنی چه؟
حالا نوبت دکتر فاروق بود که به شیوه گاوبازان اسپانیائی توجه گاو وحشی را به
خود منعطف کند که:
تهلکه یعنی آنچه موجب هلاکت است، یعنی هلاکت گاه.
و چندر لبخندی زد که:
آفرین بر شما، حالا بفرمائید اگر بنده از اینجا برخاستم و وارد کوچه و خیابان
شدم و دنبال کار و زندگیم رفتم این عمل من مصداق خویشتن به تهلکه انداختن
است؟
و من که از مغلطه چندر حوصله ام سررفته بود پرخاش کردم که:
خیر، دنبال کار و زندگی رفتن، توی کوچه و خیابان ظاهر شدن، برای بنده و
جنابعالی تهلکه نیست؛ اما یادتان باشد برای خلیفه ای که سرنوشت میلیونها رعیت
را در قبضه قدرت دارد و باید امپراطوری وسیعی را اداره کند تهلکه است. دشمنان
و ماجراجویان در هر گوشه و زاویه ای ممکن است کمین کرده باشند. او حق ندارد
خودش را به خطر بیندازد و ممکلتی را دچار ناامنی و آشفتگی کند.
و چندر با اشاره دستی نطقم را کور کرد که:
لطفا تند نروید و عصبانی هم نشوید، بحص منطقی که نیازی به خشم و خروش ندارد؛
موضوعها را هم قاطی نکنید. اولا بفرمائید ببینم معاویه از چه تاریخی به
مقصوره ساختن و پاسدار گرفتن و نگهبان گماشتن و با موکل حرکت کردن روی آورد؟
بدجوری گیر افتاده بودم، می خواستم با طفره ای نقطه ضعف خود را پوشیده دارم و
با گفتن " من که مشیر و مشار معاویه نبوده ام تا بدانم او در چه دقیقه و چه
ساعت از چه روزی انتظامات دستگاه خلافت را تغییر داده است" خود را از استنطاق
او نجات دهم، اما دکتر فاروق از این طفره رفتن معافم کرد:
تا آنجا که تواریخ نوشته اند بعد از واقعه رمضان و کشته شدن علی بن ابی طالب
و سوء قصد به جان عمرو عاص و ...
چندر در سخنش دوید که:
صد رحمت به شیری که خوردید، بنابراین قبلا حاجب و دربان و محافظ و نگهبان
نداشته است. خوب، حالا بفرمائید ببینم چه عاملی باعث شد که مرد یکباره خودش
را در حصاری از شمشیرهای آخته و خنجرهای برهنه زندانی کند؟
اکنون نوبت من رسیده بود که به محبت دکتر پاسخ دهم و حمله چندر را از او
بگردانم که:
عوامل ماجراجو؛ بدخواهان و دشمنانی که می خواستند مقام و منصب را از چنگ
معاویه بربایند.
و چندر بدون اظهار تحقیر و خشونتی پرسید:
بفرمائید ببینم این ماجراجوها و این معاندین خلق الساعه بودند و یک شبه پدید
آمده بودند یا قبلا هم وجود داشتند؟
و در جواب من که تصدیق کرده بودم " البته قبلا هم وجود داشته اند، منتها نه
بدان فراوانی"، بدین سئوال پرداخت که:
علت این فراوانی چه بوده است؟ غیر از این است که مردم از حکومت محتال و جابر
او به تنگ آمده بودند، از لشکرکشیها و جنگهای بی حاصل و پیاپی او خسته شده
بودند، از بهانه تراشیهایش برای مالباتهای نامعقول و غیر شرعی به خاک سیاه
نشسته بودند، از تجاوزات و تعدیات عمال و عزیز کرده هایش جان بر لب بودند، از
نطقهای مبلغان خودفروخته ای که در نهایت وقاحت منبر و محراب را قبضه کرده
بودند و هر دم و ساعت دروغ وقیحانه ای تحویل خلایق می دادند و مردی چون علی
را مرتد و خارجی قلمداد می کردند خونشان به جوش آمده بود. در چنین حال و
هوائی است که کوچه و بازار شام برای جناب خلافت مآبی تبدیل به تهلکه می شود،
و باید هم بشود. استبداد فاسدی که خودش را به زور بر مردم تحمیل کرده، چاره
ای ندارد جز سنگر گرفتن در حصارهای گوشتی و تکیه زدن بر لبه تیز سرنیزه ها.
این همان معاویه ای است که در عهد عثمان در کوچه و بازار شام می گشت و مردم
محترمش می داشتند، زیرا پنداشته بودند که این عالی جناب آمده است تا آنان را
از چنگال ستم هرقلی نجات بخشد. غافل از اینکه خود جناب مستطابش دم و دستگاهی
علم خواهد کرد صد درجه رنگین تر و پر تکلف تر و ولخرج تر از دستگاه هراکلیوس،
و عمال و خویشاوندانش بر مردم چنان ستمهائی خواهند کرد که یاد عمال و
کارگزاران امپراطور روم آتش به جانشان زند.
و رو به دکتر آورد که:
بفرمایید ببینم همینها بود سنت پیغمبر شما؟ همینها بود شیوه شیخین شما؟
همینها بود آنچه محمد بن عبدالله برایش مبعوث شده بود؟
و دکتر ناراحت از لحن ملامت آمیز او، به تلاش افتاد که:
عرض کرده بودم هر زمانی اقتضائی دارد، وانگهی به خاطر داشته باشید که منظور
من از سنت رسول الله این اعمال جزئی و بی اهمیت نیست. منظور جوهر رفتار
پیغمبر است، مثلا عدالت پیغمبر، تقوای پیغمبر...
و چندر سری فرود آورد که:
متشکرم که معنی سنت را برایم روشن کردید. چه می توان کرد، ما هندیها گرفتار
مشکلات زبان بوده ایم و هستیم و چنانکه پیداست بعد از این هم خواهیم بود.
قبلا هم به عرضتان رسانده بودم که معلومات عربی من در حکم صفر است. ما هندیها
با اصطلاحات عربی به وسیله هموطنان این آقا، و از طریق زبان فارسی آشنا شده
ایم. در زبان اردو از کلمه سنت چیزی به فکرمان می رسد در حدود " مجموعه آداب
و رفتار و اقوال". در تصور ما اردو زبانها وقتی می گویند فلانی سنتی لباس می
پوشد منظره همین لباسی مجسم می شود که بنده پوشیده ام، یعنی به شیوه آبا و
اجدادیم لنگی بر کمر یا پیراهن و شلوار سفید گشاد بلندی بر تن و شالی بر دوش.
در زبان انگلیسی هم که بیشتر مطالعات ناقص اسلامی من بدان وسیله صورت گرفته،
واژه " تردیشن" را در برابر سنت می آورند و از آن همان مفهومی را مراد می
کنند که تا لحظه ای پیش بنده در ذهن داشتم و اکنون به برکت توضیح جنابعالی
اصلاحش می کنم. خوب، فرمودید منظور از سنت پیغمبر اسلام عدالت پیغمبر است و
تقوای او. اشتباه که نشنیده ام؟ همین را فرمودید؟
و دکتر مطمئنش کرد که:
بله، جوهره رفتار پیغمبر منظور است، نه حرکات و اعمال ظاهری.
و چندر کوتاه آمد که:
بسیار خوب، می گذریم از این مقوله که رفتار و حرکات هر کسی ناشی از جوهره
افکار اوست، فرض می کنیم که منظور از سنت پیغمبر اسلام فعلا عدالت آن حضرت
باشد. خوب، شما که معاویه را بر سنت پیغمبرتان می دانید و معتقدید که خلیفه
ای عادل بوده است، بفرمائید ببینم معنی عدالت همین است که آدمیزاده همه پستها
و مناصب حکومتی را بین اقوام و خویشاوندانش تقسیم کند و فرمان ان اکرمکم
عندالله اتقیکم را پشت گوش بیندازد؟معنی عدالت همین است که همه وسایل زندگی و
رفاه را به هوچیها و سینه بزنهای پای علمش اختصاص دهد و هزاران هزار مسلمان
متقی وارسته را به جرم اینکه به علی و اولادش ناسزا نگفته اند از نان بخور و
نمیرشان هم محروم کند؟ معنی تقوی و عدالت همین است که در نهایت بی انصافی و
مرد رندی نام مقدس الله را پرده پوش مقاصد خود کند و در پناه این سپر البته
موثر همه حربه های مردان حق را از کار بیندازد؟
از فرصتی که لب تر کردن هندوی نازنین پیش آورده بود، استفاده کردم تا همین جا
مچش را بگیرم و به تندرویهایش پایان دهم که:
آقای چندر! مثل اینکه کام جنابعالی را با بغض معاویه برداشته اند. به فرض
اینکه این فرمانروای نام آور جهان اسلام مرتکب اشتباهاتی هم شده باشد، اما
انصاف هم خوب چیزی است. کجای تاریخ نوشته اند که معاویه از کلمه مقدسه الله
سوء استفاده کرده است؟ مگر مسلمانهای صدر اسلام مثل مسلمانهای بی بو و خاصیت
امروزه بوده اند که همچو جسارتی را ببینند و دم نزنند و باز هم تسلیم معاویه
باشند؟ همان مسلمانهائی که چهل روز تمام گرداگرد خانه عثمان را گرفتند و در
کمال جسارت...
این بارقه خشمی در چشمان چندر پدید آمد و گستاخانه سخنم را برید که:
عجیب است، واقعا عجیب است. تجاهل العارف می فرمائید؟ یعنی شما مسلمان مسلمان
زاده به اصطلاح اهل کتاب و قلم تا این درجه از تاریخ اسلام خودتان بی خبرید؟
پس این همه متون کهنی که چاپ و منتشر می شود برای کیست؟ اگر امثال شما اینها
را نمی خوانید پس که می خواند؟
جلو تندروی بیرحمانه اش را گرفتم که:
جناب چندر! اولا بنده تعهد نسپرده ام که هر متن کهنی را بخوانم و اگر هم
خواندم همه نکاتش را به خاطر بسپارم؛ اما در این مورد خاص به سرکار اطمینان
می دهم که در هیچ متنی اشاره ای به سوء استفاده معاویه از کلمه الله نشده
است، شاید در متون سانسکریت شما چیزی باشد، اما در تواریخ اسلامی ما همچو
نکته ای نیست.
و هندوی پیر که برق پیروزی در چشمانش نشسته بود لبخندی زد که:
به همین خاطر جمعی؟ یقین دارید که در متون اسلامی اشاره ای بدین نکته نیست.
اگر از معتبرترین و رایج ترین متون تاریخی خودتان شاهد آوردم قول می دهید
دیگر وارد معقولات نشوید و بجای دور جهان گشتنها و وقت کشتنها تشریف ببرید و
در مملکت و ولایت و خانه خودتان بنشینید و چند صباحی بجای سیر آفاق و انفس به
مطالعه بپردازید؟
رنجیده از کنایه های دلشکن چندر، اخمهایم را درهم کشیدم که:
بحث علمی نیازی به طعنه و کنایه ندارد. وانگهی مگر لطیفه همه چیز را همگان
دانند به گوشتان نخورده است.
اما چندر مجال نداد و دنبال حرفش را گرفت که:
نام ابوذر را شنیده اید؟ منظورم ابوذرغفاری صحابی مورد تکریم پیغمبر خودتان
است، اسمش را شنیده اید؟
دلیرانه به جنگش آمدم که:
البته، هم اسمش را شنیده ام و هم شرح مقاومتهای مردانه اش را خوانده ام.
و چندر بدنبال جمله ام افزود:
و هم هر چه را خوانده ام به یاد فراموشی سپرده ام.
و با این حمله بیدریغ لحنش را نصیحت آمیز کرد که:
دوست عزیر! یقین داشته باشید که اگر هم خوانده اید خوانده ها را فراموش کرده
اید، و گرنه چگونه ممکن بود علت تبعید ابوذر و دق مرگ شدنش را ندانید...
با عمل به مثلی کلامش را بریدم که:
می دانم و خوب هم می دانم. ابوذر از شیعیان و دوستداران علی بن ابی طالب بود،
خلافت و حکومت بر مسلمانان را حق مسلم علی می دانست و چون معاویه در مقابل
علی به دعوی خلافت برخاسته بود، ابوذر مقاومت کرد و معاویه هم برای اینکه
تفرقه ای در عالم اسلام نیفتد، جلو حرف زدنش را گرفت و او را محترمانه تبعید
کرد. همین و بس.
و چندر عبارت آخرین را با لحن تحقیر آمیزی تکرار کرد که:
همین و بس. اگر علت مخالفت ابوذر با معاویه فقط مساله خلافت بود و آنرا حق
مسلم علی می دانست، چرا نظیر این عمل را با ابوبکر و عمر نکرد، مگر نه این
است که آن دو قبل از علی به خلافت رسیده بودند؟
دکتر فاروق که مرا در مقابل حریف خارج از اسلام بی پشت و پناه دیده بود به
یاریم آمد که:
همه دعواها سر تقسیم بیت المال بود. ابوذر با معاویه در این مورد اختلاف
سلیقه ای داشت.
و چندر خندید که:
لابد اختلاف سلیقه شان بر سر کم و زیادی سهم ابوذر بود؟ لابد ابوذر قالی چاق
کرده بود که چند هزار درهمی یا دیناری بیشتر بگیرد و ساکت شود؟
دکتر که متوجه لحن طعنه آمیز هندو شده بود، در سخنش دوید که:
ابدا همچو چیزی نبوده است، اگر ابوذر اهل پول و پلو بود که کار مجادله اش با
معاویه بدین جاها نمی کشید؛ ابوذر مرد سرسخت نترسی بود که هیچ نقطه ضعفی
نداشت و از برکت گذشته پاک و طیب و طاهرش می توانست دلیرانه در مقابل معاویه
بایستد و حرفش را بزند. او سبک و شیوه علی را می پسندید یعنی طبق ضوابط خاصی
با مسلمانان به یکسان رفتار کردن و غنایم بیت المال را بین آنان تقسیم کردن.
اما معاویه این سبک را نمی پسندید و حق هم با او بود. شیوه علی شاید روی کاغذ
بهتر و پسندیده تر باشد، اما بین عالم خیال و جهان عمل فرسنگها تفاوت است.
اگر معاویه هم به شیوه علی بجای سکه های طلا آهن تافته روی دست برادر
نابینایش می گذاشت، اگر معاویه هم مثل علی می خواست به محتشمان صاحب نفوذی
چون طلحه و زبیر همان مصیبتی می شد که بر سر علی آمد، یعنی پراکندن یاران و
کناره گرفتن زبدگان و متلاشی شدن حکومت؛ و معاویه نمی خواست حکومت اسلامی
دچار تفرقه شود. ابوذر با کار سیاست و تدبیر مدن آشنائی نداشت، صحابی عامی
البته با اخلاصی بود، اما اخلاص و حسن نیت چیزی است، کار ملک و مملکت داری هم
چیزی. اسم این عمل را نمی شود سوء استفاده از کلمه الله گذاشت.
چندر که از پشت فنجان چای کوس بسته و آماده هجوم شده بود، نیش حمله اش را از
من گرداند و متوجه دکتر کرد که:
شما هم گویا اصل موضوع را فراموش کرده اید. برخورد شدید ابوذر و معاویه از
لحظه ای شروع شد که معاویه اسم بیت المال را عوض کرد و گذاشت بیت مال الله.
عمل البته سیاستمدارانه و به عقیده من عوام فریبانه ای که دست او را برای بذل
و بخششهای ناروایش بکلی باز می گذاشت. کاری که بعض حکومتهای امروزی با حقه
بازی و البته ترس و لرز می کنند، درآمدهای عمده مملکتشان را از شمول قانون
محاسبات و نظارت نمایندگان مردم مستثنا می کنند تا دستشان برای بذل و بخشش و
یارگیریها باز باشد. معاویه نیز همین کار را کرد. ابوذر مدعی شد که:" جناب
خلیفه! اسم صندوق غنایم و زکات را چرا عوض کرده ای؟ این را از زمان پیغمبر می
گفته اند بیت المال مسلمانان، یعنی پولی که تعلق به مسلمانان دارد، به همه
مسلمانان اعم از سیاه و سفید و ایرانی و عرب و حبشی و قرشی. فرد فرد مسلمانان
حق دارند در خرج و دخل این صندوق نظارت مستقیم داشته باشند، بدانند چه مبلغ و
از کجا به دست آمد و چه مبلغ به چه کسی پرداخته شد؛ تو آمده ای و اسمش را عوض
کرده ای و کلمه مقدسه الله را برای پیشبرد هدفهای نامشروعت به بازی گرفته ای
و اسمش را گذاشته ای بیت مال الله، تا اگر مسلمان از جان گذشته ای مدعیت شد و
پرسید چرا به فلان خویشاوندت هزارها دینار دادی و به فلان مسلمان فداکار
مستحق درهمی ندادی، با این حربه ریاکارانه بر فرقش بکوبی که این غنایم و
اموال به خدا تعلق دارد و من نماینده خدا در روی زمینم؛ نماینده تام الاختیار
خدا، مال خدا را به هر نحوی که صلاح بداند و در هر راهی که بخواهد خرج می
کند".
دکتر فاروق جمله اش را اصلاح کرد که:
به هر نحوی که خدا صلاح بداند و در هر راهی که خدا بخواهد خرج می کند.
و چندر فاتحانه افزود:
آفرین، همان استدلالی که آن مرحوم می کرد. همان استدلالی که روزگار ما هندوها
و شما مسلمانان- و به عبارتی جامع تر همه معتقدان روی زمین را- سیاه کرده
است. وقتی بیت المال متعلق به مسلمانان بود تکلیفش معلوم است، چون مسلمانان
حاضر و ناظرند و می توان به یکی یکیشان مراجعه کرد و نظرش را درباره تقسیم
بیت المال پرسید. اما دسترسی به خدا که بدین سادگیها نیست. خدائی که معاویه و
همفکران و هم سلیقه های معاویه در طول قرون و اعصار ساخته اند و به جان مردم
انداخته اند با خدائی که قرآن شما و انجیل مسیحی ها و تورات یهودیها به مردم
شناساندند از زمین تا آسمان فاصله دارد. خدای معاویه که سپر تبعیضها و
سیاستبازیهایش شده است منحصرا با جناب معاویه مربوط است و لاغیر. وزیر اعظم و
پرده دار خاص این امپراطور رومی و این شاهنشاه ساسانی منحصرا معاویه است و
فرزند نازنین والاتبارش یزید و بس. با اسم این خدا چه جنایتها که می توان کرد
و چه دهانها که می توان دوخت و چه قلمها که می توان شکست و چه ابوذرها که می
توان تبعید کرد و چه گردنها که می توان زد. جناب معاویه اولین متخصص عالم
اسلام است در استفاده خاص از نام الله و از قرآن و از اسلام. آنهم در روزگاری
که مردم یا به جان و دل عاشق دلبسته اسلامند یا مرعوب جهانگشائیهای مسلمانان.
در پناه نام الله و به بهانه حفظ اسلامی که در اوج پیروزی است و حیات نکبت
باز و آلوده به فقر و جهل و تعصب عربها را تبدیل به زندگی پر ناز و نعمتی
نموده، شاهنشاه بزرگترین امپراطوری عالم را از تخت سلطنت فرو کشیده و آواره
ولایات شرقی کرده، مردی مثل معاویه بن ابی سفیان را بر سریر امپراطوری هرقل
نشانده است، چنین اسلامی البته که هیبت دارد، و البته که با استفاده از این
هیبت می توان بسی کارها کرد.
دکتر فاروق از سخن مدعی شاهد تراشید که:
بسیار خوب، عربی که از آن درکات فقر و جهل و تعصب به قول شما به زندگی تمیز و
پر ناز و نعمت رسیده، عربی که با شکست یزدگرد ساسانی و هرقل رومی به تاسیس
امپراطوری بزرگ اسلامی نایل آمده است، لااقل این قدر شعور و تمیز هم دارد که
فریب شیادان را نخورد و با کسی که کلمه الله و اسلام و قرآن را دستمایه
فریبگری کرده است کنار نیاید و تسلیم نشود. همچو عربی محال است بدین زودی و
بدین سادگی فریب مدعیان بخورد و دست از قرآن و اسلام بکشد.
چندر با علامت دستش حریف را متوقف کرد و در حالی که باقیمانده فنجان چای به
شیر آلوده را در کام می چکانید گفت:
دوست عزیز، یا خیلی از مرحله پرتی، یا می خواهی به زور سفسطه حرفت را به کرسی
بنشانی و حریفت را مغلوب کنی، فارغ از کشف و شناخت حقیقت. اگر منظور زبان
آوری و مناظره است، بنده را معاف بفرمائید که مدتهاست با خدای خودم پیمان
بسته ام که به شیوه بعض متکلمان رفتار نکنم و به قصد مجاب کردن حریف از هر چه
به دستم آمد دلیل نتراشم. اما اگر واقعا می خواهید در زندگی معاویه تحقیق
کنید و مقاله ای محققانه بنویسید و در بند رد و قبول استادان کنگره ساز سوری
نباشید، قبل از همه چیز بروید در رگ و ریشه معاویه تحقیق کنید.
سپس در حالی که صدایش فروکش کرده و رنگ نوعی نقالی گرفته بود ادامه داد:
اجازه بفرمائید قبلا به عرضتان برسانم که خود بنده در خانواده ای روحانی
متولد شده ام. پدرم از روحانیون بنام بود، و برادر کوچکترم در حال حاضر از
پیشوایان صاحب دم و دستگاه مذهب هندو است، متولی یکی از بزرگترین معابد این
سرزمین معبد خیز است و روزی هزاران نفر به حضورش می رسند و با خشوع و خضوعی،
که در بتخانه ها دیده اید، سر تعظیم بر آستانش فرو می آورند و نذر و نذورات
خود را تقدیم منشیان و وردستانش می کنند تا انگشتی از شاش گاو و زردچوبه بر
پیشانیشان بمالد و تبرکشان کند. این مقام والای مذهبی در خانواده ما ارثی
است. نسب نامه خانواده ما ریشه در اعصار و قرون دارد. مهاراچند معروف جد
سیزدهم من است، و خود من بزرگترین فرزند ذکور خانواده ام که از مقام البته
محترم و البته پردرآمد پیشوائی صرفنظر کردم و آن را به برادر کوچکتر سپردم.
عملی که در نظر بسیاری حمل بر جنون شد و هفته ها و ماهها موضوع بحث محافل و
مطبوعات مذهبی ما بود. آشنائی مختصری هم که با تاریخ اسلام دارم، نتیجه
مطالعات روزگار جوانی من است که برای پیشوائی آماده ام می کردند و من ناچار
بودم به اقتضای موقعیت خانوادگی و منصب والائی که در انتظارم بود به مطالعه
کتب مذهبی و تاریخ ادیان پردازم. حاصل آن مطالعات و تامل در مسائل مراد و
مریدی، همین حال و روزگاری است که می بینید. بنابراین من شاید بهتر از شما و
این دوست ایرانیمان با درد معاویه آشنا باشم. من معاویه را به عنوان یکی از
فرزندان آدم ابوالبشر نه محکوم می دانم و نه مستحق سرزنش که، آدمیزاده طرفه
موجودیست، گرفتار قیود نامرئی اما مشکل گسل وراثت و گرفتار قیود مرئی محیط و
تربیت. فراموش نفرمائید که این جناب معاویه مورد بحث پسر ابوسفیان است و
ابوسفیان پسر حرب است و حرب پسر امیه و امیه پسر عبدالشمس. خانواده این مرد
در طول نسلها مزه ریاست را چشیده اند و در خانه کعبه به روزگار جاهلیت مقام و
منصبی داشته اند. عادت کرده اند که در محیط امن و امانی، فارغ از رنج سفر و
مشقات کار کردن و زحمت کشیدن، خوش بخورند و خوش بنوشند و خوش بپوشند و خوش
بدوشند و مورد احترام و اعزاز خلایق باشند. عربهای زحمت کش بینوا جان بکنند،
در بیابانهای خشک و سوزان عربستان بر کاروانهای شام و یمن هجوم برند، به
عنوان کرایه کشی در قفای قافله شتران زمستانهای سرد و تابستانهای تفته صحرا
را تحمل کنند، و حاصل درآمد خود را در طبق اخلاص بگذارند و به حضور جناب
عبدالشمس و حضرت امیه بیاورند و دودستی تقدیم کنند تا حضرات به نمایندگی از
طرف بتهای سنگین و سیمین و زرین به آنان برکت دهند. نسلی که بدین شیوه زندگی
عادت کند باید خیلی احمق باشد که به راهی جز طریق اجدادش رود و از زندگی
محترمانه بی دردسر و غرقه ناز و نعمت چشم بپوشد و حاضر شود چون افراد رعیت
جان بکند و نان سیری هم نخورد. این را بحکم تجربیات و مشاهدات شخصی می گویم.
خون مرشدی و راهبری در رگهای بنی امیه جریان دارد. ژنها و کرومزومهائی که از
پدر به پسر منتقل گشته، سرشار از این خصوصیت خانوادگی است. مگر نمی بینید
ابوسفیان با چه اصرار بی امانی در مقابل محمد می ایستد و از همه وسایل برای
شکست مردی که به تخته کردن دکانش کمر بسته است، استفاده می کند. در مکتب
ابوسفیان قانون طبیعی و شرط عقل جنگیدن با محمد است، محمدی که امتیازهای
طبقاتی و فامیلی را درهم می شکند، محمدی که بی اعتنا به حرمت نژاد عرب و حرمت
قبیله قریش، سلمان فارسی و بلال حبشی را همدم و همنشین خود کرده است، محمدی
که می خواهد لات و هبل و عزی و ده ها بت دیگر را سرنگون کند و در نذر و
نیازها را ببندد، محمدی که نظام تثبیت شده اجتماعی مکه را درهم ریخته است و
فقیران و بردگان را به طغیان کشانده، محمدی که صاحب صدها شتر و ده ها عشرتکده
را به هیچ می گیرد و عجم زرخریدی مثل سلمان را عضو خانواده خویش می نامد، با
چنین محمدی اگر ابوسفیان پسر امیه و وارث بلامنازع عبدالشمس- با آنهمه
امتیازات رهبری و فامیلی و اجتماعی- نجنگد، خلاف طبیعت خود رفتار کرده است.
می جنگد و می جنگد، و سرانجام روزی که احساس می کند قدرت پابرهنه و از جان
گذشته ها غالب آمده است و راه چاره ای باقی نیست، حربه اش را عوض می کند،
شمشیر و خنجر را می افکند و در پناه سپر اسلام می خزد و مسلمانی می شود دو
آتشه تر از ابوبکری که دار و ندار خود را وقف راه محمد کرده و مصائب هجرت و
غربت را به جان خریده است، متعصب تر از عمری که با همه نیرویش در راه اسلام
شمشیر زده است. خون حکومت و ریاست اثر معجزآسائی دارد، در عروق و شرائین
نسلها جریان می یابد و مهترزاده نازنین را در مضایق حیات رهبری می کند. گربه
را از هر ارتفاعی و به هر صورتی که رها کنی روی چهار دست و پا یش بر زمین می
نشیند، محال است با کله به زمین فرودآید. آدمی زاده ای هم که " آقازاده" به
دنیا آمده است می داند در هر موقعیتی باید به کدامین حربه متوسل گردد. پدر و
مادر معاویه تا روزی که قدرت داشتند و تیغشان می برید با محمد و یارانش
جنگیدند، همین جناب ابوسفیان در خانه کعبه را می گشود و آبی بر چهره بتان می
زد و برای اعراب بدبخت بیچاره ای که گاو شیرده اشراف قریش بودند،نطقهای هیجان
انگیز می کرد و اشعار حماسی می سرود که: ای جماعت مومنان! اینک لات و عزی از
شما مدد می خواهند. او عاقل تر از این بود که بگوید: بیائید برای حفظ ریاست
ما اشراف بنی امیه و بنی عبدالشمس با این مرد انقلابی به طغیان برخاسته
بجنگید. ابدا. آدم عاقل هرگز نمی گوید بیائید و برای حفظ من بجنگید و جانتان
را فدا کنید، نمی گوید برای ادامه ریاست من به استقبال تیر و شمشیر بروید،
معاذالله! مگر لات و عزی مرده اند که آدمیزاده وجود خودش را بهانه کند و گزک
به دست مدعیان نکته گیر بدهد؟. مرد هوشمند در مضایقی از این قبیل درد دینش می
گیرد، آنهم چه دردی. دردی که علیامخدره اش را هم به میدان جنگ می برد تا
باتفاق دیگر خاتونان طبقه اشراف، هبل را علم کنند و دف بر دست گیرند و با
سرودن :" نحن بنات طارق- ان تقبلوا نعانق- و نبسط النمارق- او تدبروا نفارق،
فراق غیر وامق" جوانان مکه را به جنگ برانگیزند. در این رهگذر زن اشرافی هم
کم از مردش نیست. این هنده نازنین است که برای تهییج حس خشونت و انتقام، سینه
حمزه را می شکافد و جگر دلاور قریش را در برابر چشم حیرت زده جنگجویان به
دندان می کشد و رو به هبل می کند که: ای خدای من! ببین چگونه جگر دشمنت را می
خورم، ببین چه فداکاریها در راهت می کنم.
کم کم مذاکره دوستان لحن خطابه یک جانبه ای به خود گرفته بود که دکتر فاروق
برافروخته از استدلالهای
چندر نطقش را برید که:
آقای چندر، اینها مربوط به قبل از اسلام است. بعد از آنکه ابوسفیان و هنده
اسلام آوردند، پیغمبر خدا از همه گناهان و جرایمشان گذشت و خانه ابوسفیان را
هنگام فتح مکه همطراز خانه خدا قرار داد و دارالامانش کرد؛ پیغامبر خدا گذشته
است و شما نمی گذرید؟ اینها مربوط به قبل از اسلام آوردن...
جندر برآشفته از قطع کلامش خروشید که:
بله، صحیح می فرمائید، اینها مربوط به قبل از اسلام آوردن ابوسفیان و هنده
بود، بعد از اسلام هم پسر نازنینشان تاسی جانانه ای کرد به پدر و مادرش؛ آن
دو بزرگوار هبل را دستمایه کار و علم جنگ کرده بودند، این بزرگوار هم از قرآن
خدا همان سوء استفاده – و به تعبیر اهل سیاست و ریاست: حسن استفاده- را کرد.
در لحظه ای که احساس کرد لشکر علی به آستانه پیروزی رسیده و نزدیک است ریاست
بنی امیه منقرض شود، درد دینش گرفت، دردی به مراتب سنگین تر و توان برتر از
چهار درد کذائی. با این درد لعنتی، ما هندی ها عموما و شخص بنده برهمن زاده
بطور اخص آشنائیم، و تا فتنه ای نزائیم و خاک مستعد این سرزمین بلازده را به
خون رنگین نکنیم فارغ نمی شویم. شما مسلمانها بندرت گرفتار عوارش این درد شده
اید، اما ما هندیها هر چند سال یکبار طعم تلخش را چشیده ایم و دیده ایم که
فلان بت در فلان بتخانه فلان دهکده چگونه معجزه می کند و برهمن هندو به بهانه
حکم واجب الاطاعه برهما و شیوا فرمان جهاد می دهد و هندوان متعصب به جان
هموطنان مسلمان خود می افتند، و مدتها بعد که قتل عامها به پایان رسیده و
خانمانها بر باد رفته است، رندان گوشه نشین به کشف معما نائل می آیند که
افتتاح فلان کارگاه – مثلا- نساجی در فلان منطقه مایه بخش غضب برهما و قهر
شیوا بوده است؛ و البته خدایان هندو حق داشته اند که غضب کنند. آخر اگر قرار
شود مردم ولایات هند از کرباسهای محلی استفاده کنند، تکلیف کارخانه بافندگی
منچستر چه می شود؟ آری رندان پی بدین نکته ها برده اند بی آنکه در بر ملا
کردنش به استقبال خطر روند و خود را با غضب لجام گسیخته برهما مواجه سازند.
آزرده از بی انصافی چندر به اعتراض برمی خیزم که:
جناب برهمن زاده ضد برهمن! مگر گاندی که پشب امپراطوری فخیمه را به خاک مذلت
مالبد از قبیله برهمنان نبود؟
و پیر هندو با جلو آوردن لب زیرین و کوچک و بزرگ کردن چشمهایش چنان نگاهی بر
قیافه ام می بارد که گوئی بجای کشمیر در دمشقیم و بنده هم به مقام سعدی رسیده
ام و ایشان هم در جلد دوست سعدی حلول کرده است که زو مانده بر استخوان پوستی.
لحظه ای سکوت می کند و پک جانانه ای به سیگارش می زند و می غرد که:
عجب؟ معلومات هندشناسی سرکار هم دست کمی از معارف اسلامیتان ندارد. نکند
شنیدن لقب " مهاتمائی" که بر سر اسم گاندی نشسته است شما را بدین پندار غلط
کشانده؟ دوست عزیز! اگر گاندی مرحوم از قبیله برهمنان بود و از متولیان
بتخانه، تحمل چهار ساعت گرسنگی را هم نداشت تا چه رسد به روزه های ده روزه و
بیست روزه گرفت و به استقبال مرگ رفتن. برهمن هندو عادت به مفتخوری و پرخوری
کرده است، زندگی داخلیش آلوده به انواع تجملات و خوشگذرانیهاست، به برکت همین
سکه ها و اسکناسهائی که زایران بتخانه در جعبه خیرات سرازیر می کنند سفره اش
از قارون هم رنگین تر است، دعوت به فقر و تقوا حربه کلاشی اوست. فقر و تقوا
را می پسندند منتها برای دیگران. خودش و فرزندانش نه طاقت تحمل یک روز
زندگانی فقیرانه دارند و نه حاضرند یک قدم در طریق تقوا بگذارند. خیر، عزیز
من! موهنداس گاندی از قبیله برهمنان نبود، پدرش بازرگان خرده پائی بوده است و
خودش هم وکیل دعاوی. به شما قول می دهم اگر یک هفته در فضای بتخانه بسر برده
بود و هوای بتخانه در گلبولهای سفید خونش اثر گذاشته بود، محال بود تن به آن
ریاضتها و مشقتها بدهد. برهمن اصیل صاحب بته می خواهی؟ نمونه اش همین
بزرگواری که تا چند ماه پیش به برکت تعصب و حماقت عوام بر گرده ما هندیها
سوار بود؛ آری، موراجی دسای را می گویم که از تولیت بتخانه به عالیترین مقام
اجرائی مملکت یعنی نخست وزیری هند رسید و با کرشمه عنایتی همه مشکلات اقتصادی
و اجتماعی ما را حل کرد.
دکتر فاروق حیرت زده می پرسد " چگونه؟" و چندر با لحن تلخ طنزآمیزی به توضیح
می پردازد که:
مثلا مشکل عدم بهداشت و کمیابی طبیب را با یک مصاحبه کوچک بکلی ریشه کن کرد،
به نحوی که اگر هندیان به تجویزش عمل می کردند تا صد هزار سال دیگر هم نه
نیازمند دارو بودند و نه سر و کارشان به ناز طبیبان می افتد. دریغا که زمانه
سر سازگاری با این فرشته مسیحا نفس قرن بیستم نداشت، عمال خودفروخته اجنبی و
فکلی های فرنگ زده هند سخنش را به مسخره گرفتند و میکروبهای موذی و خطرناکی
که در جوامع جهانی به نام وسایل ارتباط عمومی رخنه کرده اند توصیه های
بهداشتی مرد نازنین را نقش بر آب کردند.
من و دکتر فاروق که مساله بکلی برایمان تازگی داشت، مشتاق شنیدن اصل موضوع و
شرح ابتکار برهمن بودیم و از حاشیه رفتنهای چندر ناراحت که هندوی پیر متوجه
شد و به انتظارمان پایان داد:
عجب حافظه ای دارید، عجب فراموشکارید، یادتان رفته است مصاحبه کذائی و
پرآواره آقای دسای را در طلیعه صعودش بر مسند فرمانروائی هند؟ همان مصاحبه ای
که فرمودند. " من با نوعی معالجه آسان و کم خرج بسیاری از امراض را شفا
بخشیده ام، از جمله سرطان پیش رفته برادرم را؛ و از برکت همین اقدام بهداشتی
سالهاست به هیچ بیماری مبتلا نشده ام"؛ و در پاسخ خبرنگارانی که مثل الآن شما
حیرت زدگان، مشتاق شنیدن شیوه معالجه بودند، چنین افزود که " اگر همه
آدمیزادگان هر روز صبح قبل از صرف ناشتائی یک لیوان لبریز از شاش خودشان را
بیاشامند محال است به مرضی مبتلا شوند"، و در میان حیرت مستمعان ادامه داد که
" بیماری صعب العلاج را هم با نوشیدن همین داروی شفابخش می توان معالجه کرد".
خدا لعنت کند این اروپائیهای سست اعتقاد مسخره گر و این امریکائیان احمق
نابغه نشناس را که با هوچی گری خویش دماغ پیرمرد را سوختند و او را از ادامه
تجویزهای شفابخش رایگانش بازداشتند.
دکتر فاروق که تازه متوجه موضوع شده و ماجرای تعبیر چند سال پیش خبرگزاریها و
جراید جهان به یادش آمده بود، لبخندی زد که:
چرا همه فرنگیها را به یک چوب می رانید؟ در همان سالی که این مصاحبه موراجی
دسای برگذار شد، بنده در لندن بودم و دیدم چه تجلیل و تعریفهائی جراید خاص
انگلیسی و حتی رادیویشان در بخش اردو و انگلیسی مخصوص هندش از سخنان مرشد
کرد؛ خیر، همه اروپائیها کار را به مسخره نگرفتند.
و چندر سری تکان داد به علامت تایید و گفت:
بله، خدا سایه بلند پایه ملت سنتی سنت پرست انگلیس را از سر ما هندیها و
پاکستانیها کم و کوتاه نفرماید. جزیره نشینان ساحل تیمس درست است که از
هندوستان رفته اند، اما هر جا که باشند دلشان با ماست. در بزنگاه حوادث
پیدایشان می شود و با برنامه های اختصاصی " بی بی سی" به هدایت ما ملت می
پردازند.
خسته از حاشیه رویهای چندر، کلامش را قطع می کنم که:
این مساله چه ربطی به انگلیسیها دارد؟ وقتی ملت خودتان آماده باور کردن و به
کار بستن این گونه معالجاتند، دولت انگلیش چه گناهی دارد؟ وانگهی موراجی دسای
به هر حال آدم کوچک و گمنامی نیست، ابله و دیوانه هم نمی تواند باشد؛ آدمی که
با رای میلیونها هندی بر مسند قدرت تکیه زده محال است حرف بی پایه و احمقانه
ای بزند. " بی بی سی" هم کارش پخش اخبار مهم است، مگر می تواند از خبری بدین
اهمیت بگذرد؟ وانگهی خود موراجی دسای حتما اثر شفا بخشی در این داروی البته
موثر دیده است که چنین توصیه ای کرده.
و چندربهان با تکانهای عمودی سر به تصدیق می آید که:
البته، چه اثری از این بهتر که اجرای چنین برنامه ای هم به مضایق و مشکلات
بهداشتی و طبی و داروئی ما ملتهای جهان سوم خاتمه می بخشد و هم مقدمه بسیار
مبارک و فراوان تاثیری خواهد بود برای خاتمه دادن به مشکلات اقتصادی و به
عبارت بهتر رسیدن به مرحله خودکفائی ما هندیان، آنهم در جهان به هم محتاج
امروزین.
دکتر فاروق منکرانه مدعی شد که:
به فرض محال اگر آشامیدن یک لیوان شاش صبحگاهی معالج همه امراض باشد و ضامن
بهداشت همگانی ملی، این مساله چه ربطی به مسائل اقتصادی دارد؟
و چندربهان بهار دیگر نگاهش رنگ ملامت گرفت که:
شما سوریها اگر در عاقبت بینی و مآل اندیشی مثل انگلیسیها بودید که حال و
روزگارتان هم به آنان شباهت داشت. عزیز من! فرض کن نخستین تجویز حضرت دسای
مورد قبول جمعیت پانصد میلیونی هند قرار گرفت و همه هندیان هر بامداد یک
لیوان از آن مایع شفابخش نوش جان کردند و مزه اش بیخ دندانشان رفت، دیگر چه
نیازی به آب تصفیه شده و شربت نعنا و کوکای سرد و چای گرم دارند؟ این خودش
قدم اول است برای رسیدن به مرحله خودکفائی. اگر توصیه نخستین اجرا می شد، به
احتمالی درحد یقین همین موراجی دسای شفابخش یا جانشین خلفش در برنامه ای دیگر
و مصاحبه ای دیگر کشف دیگری اعلام می کردند و آن این که: داروئی شفا بخش تر
از شاش آدمیزاد هم وجود دارد، ایها الناس غافل نباشید و هر صبح و شام یک
پیاله لبریز از مدفوع خودتان را نوش جان کنید تا از کلیه آفات ارضی و سماوی
در امان مانید؛ آنوقت می دیددی چگونه آرزوی دیرینه و به تحقق نپیوسته گاندی و
نهرو و دیگر ملیون هند، با یک دستورالعمل ساده و چند کلمه ای دسای عملی می شد
و هندوستان به مرحله خودکفائی می رسید، و از برکت خودکفائی هند گرهی هم از
مشکلات اقتصادی انگلیس گشوده می گشت.
می خواهم بپرسم این راه حل به فرض اجرا چه فایده ای نصیب انگلستان می کرد، که
پیر قیافه شناس هندو سوال بر لب نارسیده مرا خواند و افزود:
ملتی که بدین مرحله از خودکفائی بی زحمت و بی خرج و بی دردسر رسیده باشد دیگر
چه نیازی به قند و شکر و چای و گوشت و برنج و گندم و امثال اینها دارد. خودش
" می سازد" و خودش می خورد، و این حطام دردسرخیز دنیوی را به جزیره نشینان
احمقی وامی گذارد که از فرمول خودکفائی بی خبر مانده اند و باید چشمشان کور
شودو کشتیهایشان را از آن سر دنیا بفرستند و این مواد زائد خوراکی را بار
بزنند و مصرف کنند تا به هزار و یک مرض مبتلا شوند و نیازمند ناز طبیبان
گردند؛ گرچه از برکت طرح نوع دوستانه جناب دسای این مشکل هم حل شده و راه این
ضرر هم بسته است. آخر چند هزار طبیبی که در هند ششصد میلیونی به کار اشتغال
دارند و هر کدامشان باید روزانه دویست سیصد نفر را معاینه کنند و نسخه بدهند،
با اجرای طرح شفا آفرین عالی جناب، قطعا بیکار خواهند ماند و چاره ای ندارند
جز اینکه روی گونی های برنج و گندم و شکر سوار شوند و به انگلستان یا دیگر
نقاط جهان مهاجرت کنند و به معالجه مریضانی مشغول شوند که ناباورانه به
معجزات این مسیحای قرن بیستم لبخند تمسخر زده اند.
هندوی پیر که تازه متوجه حاشیه رویهای نامربوط خود شده بود، لبی به فنجان چای
رساند و با سوء استفاده از بهت من و تحمل دکتر فاروق، پیچ سخنش را گرداند که:
بله، شما از شیرینکاریهای ما برهمنان غافلید، زیرا در دیاری بسر می برید که
بحمدالله مردمتان باهوشند و با فرهنگ. بندرت در طول تاریختان اشخاصی چون
عمروعاص پیدا شده اند که به اسم حمایت از اسلام با علی به جنگ برخیزند و در
واپسین لحظه ای که مغلوبانه به خاک افتاده اند به فیض برهنه کردن عورت خویش
مرد عفیف بزرگواری چون علی را از فرود آوردن شمشیر منصرف سازند.
دکتر فاروق باز به حالت دفاعی رفت که:
لطفا کارهای عمروعاص را با معاویه مخلوط نکنید، عمروعاص مرد محتالی بوده است
و چندان علاقه ای هم به اسلام و مسلمانی نداشته.
و چندر که چانه اش گرم است اعتراض او را نشنیده می گیرد و ادامه می دهد:
البته جناب معاویه غیر از عمروعاص است، پسر ابوسفیان درد دین دارد و کشته و
مرده اسلام است. همین درد کذائی دین است که در میدان جنگ یکباره دامنگیر
معاویه می شود و چون می بیند با حمله علی و رشادتهای مالک اشتر چیزی نمانده
که اسلام عزیزش از دست برود به یاد قرآن می افتد و با یک اشاره او آتش بیاران
معرکه اوراق قرآن را بر سر نیزه ها می کنند و فریاد برمی دارند که " ایها
الناس! شما مسلمانید و ما هم مسلمانیم، بیایید به حکم قرآن خدا گردن نهیم"، و
مشاوران فرصت شناس هوشمندش هم دم می گیرند که ما " پیرو قرآنیم..."، و با این
حیله ای که نامش را مورخان شما دها و سیاست گذاشته اند یکباره ورق عوض می شود
و خشکه مقدسهای لشکر علی شمشیرها را غلاف می کنند که ما به روی قرآن تیغ نمی
کشیم.
چندربهان با گفتن این جمله سکوت کرد، نگاهش از پنجره سالن به افقهای دوردست
رفت. سکوتش بحدی سنگین و دردآمیز بود که نه من جرات کردم درهم بشکنمش و نه
دکتر فاروق همچو جسارتی داشت. این حالت دو دقیقه کشداری دوام یافت، سرانجام
این خود چندر بود که سکوت را شکست و همراه آه پر صدای از اعماق سینه برآورده
ای رو به دکتر کرد که:
ببین دوست عزیز! من نه اعتقادی به اسلام معاویه دارم و نه چندان پای بست دین
آبا و اجدادیم هستم. من با هم وطن این آقای ایرانی هم سلیقه ام که می گفت از
هیچ دلی نیست که راهی به خدا نیست. اما در خیل مردان فراوان راه خدا نسبت به
علی بن ابی طالب، امام اول ایشان و خلیفه چهارم شما با همه ذرات وجودم احساس
همدردی می کنم، غم علی سنگین است، غم سنگینی که اندکی از آن را با خطابه های
آتشینش آمیخته است و بسیارش را در چاه محرم اسرارش ریخته. هیچ فکر کرده اید
چرا علی در آن انبوه جمعین سر به بیابان می گذاشت و غمهایش را به دل ظلمانی
چاه می سپرد. چرا؟ براستی چرا چنین می کرد؟
دکتر شانه ای بالا انداخت که:
چه می دانم، شاید مرد زیادی عاشق ایده آلهای خودش بوده و چون جهان واقع را
بخلاف آرزوهایش می دیده از خلایق می بریده و سر به چاه فرو می برده؛ وانگهی
یادتان باشد که اینها غالبا افسانه است، افسانه هائی است که جماعت شیعه
درباره امامان خودشان ساخته و پرداخته اند.
به حکم غیرت مذهبی آماده اعتراض بودم که چندر به یاریم آمد:
اگر هر چه شیعه درباره پیشوایانش گفته است افسانه باشد و دور از واقعیت، این
موضوع دروغ نیست، نمی تواند دروغ باشد، به حکم قرائن و شواهد.
دکتر فاروق مدعی شد که:
چه قرینه ای؟ چه شاهدی؟ اینها همه افسانه است، از گزافه گوئیهای شیعه ها
غافلید؟
و درحالیکه رویش را به من گردانده و لحنش را عوض کرده، به عذرخواهی آمد که:
می بخشید، واقعا از شما معذرت می خواهم، بحثمان علمی است و تاریخی و جائی
برای رعایت تعصبات مذهبی باقی نمی ماند، عقیده هر کس محترم است، اما وقتی پای
کشف حقیقت در میان...
چندر کلامش را قطع کرد که:
قرائن و شواهد؟ فراوان. با مردم جاهل فریب پسندی که شیادیهای عمروعاص را دیده
اند ومی دانند چه مرد مزوری است، با مردمی که در ماجرای نسب تراشی زیاد بن
سمیه اگر شخصا حاضر نبوده اند آن را بتواتر شنیده اند، و با این همه بمحض
مشاهده صفحات قرآن بر سر نیزه ها دست از جنگ می کشند و یکصد و هشتاد درجه
چرخش می کنند، علی چه حرفی برای زدن دارد؟ چه بگوید که این جماعت برنیاشوبند
و با شمشیرهای برهنه محاصره اش نکنند که: " یا به مالک اشتر بگو دست از جنگ
بکشد یا قطعه قطعه ات می کنیم".همچو مردمی محرم اسرار علی و شایسته درددل
کردنهای اویند؟ در نظر من علی هم یک بشر است، و هر آدمیزاده ای اگر غمهای در
سینه انباشته اش را به نحوی بیرون نریزد منفجر می شود؛ اگر صاحب تمیزی و اهل
تشخیصی نیافت چاره ای ندارد جز سر به چاه فرو بردن و قطرات از دل برآمده اشک
خونین را در آنجا فروباریدن.
دکتر با احساس مغلوبیتی به فکر تغییر بحث افتاد که:
یعنی می فرمائید همه مسلمانان عهد معاویه احمق بودند و بین خوب و بد تشخیص
نمی دادند؟ اگر وضع معاویه بدین صورتی بود که سرکار مجسم می فرمائید چگونه
امت اسلام دور وبرش گرد آمده بود و در رکابش شمشیر می زد؟
و چندر برآشفت که:
من کی گفتم همه مردم آن زمان احمق بودند، ابدا و اصلا. همچو ادعایی لایق ریش
کسانی است که به حکم تعصبات ناشی از جهالت، احکام قطعی و جزمی صادر می کنند.
خیر، در آن روزگار هم افرادی صاحب بصیرت و مومن و اقعی بودند،و کم هم نبودند؛
منتها: پشه چو پر شد بزند پیل را. امان از توده نادان همج الرعاعی که علی از
دستشان نالیده است و بحق نالیده است. عوام جاهلی که صادقانه و صمیمانه فریب
می خورند و عاشق فریب خوردن اند. بدبختان سیه روزگاری که گوئی برای فریب
خوردن آفریده شده اند. معاویه به حکم نبوغ ارثی خویش راه دل این جماعت را
پیدا کرده است،زبان اینان را می فهمد و به زبانی با ایشان سخن می گوید که
بفهمند. رگ خوابشان را به دست آورده است. روز و شب دم از اسلام عزیز می زند و
لزوم فداکاری برای حفظ بیضه اسلام. از علی، پسر عمو و داماد و عزیزترین یار
فداکار پیغمبر و ولی امر مسلمین جهان شوریده است و کمر به محو دین اسلام و
نسخ قرآن بسته. با استفاده از وجوه فراوان بیت المالی که واقعا متعلق به مردم
است و او اسمش را بیت المال نهاده، زیرک ترین و زبان آور ترین مبلغان و
سخنوران دین به دنیا فروش را در خدمت می گیرد و این مبلغان و سخنوران دین به
دنیا فروش را در خدمت می گیرد و این مبلغان دین مصطفوی از منبر و مسجد رسول
الله برای کوبیدن و بدنام کردن فداکارترین یار پیغمبر مدد می گیرند و به
شستشوی مغزهائی می پردازند که نشسته پاکند و نیاز چندانی هم به شستشو ندارند.
مرد زیرک از همه حربه های تبلیغاتی استفاده می کند و همه مهارتهای ارثی و
خانوادگیش را به مدد می گیرد و درین راه چنان موفق می شود که مردم بدبخت
کالانعام بل هم اضل لعن و سب علی را از فرایض دینی می شمارند و از وسایل کسب
ثواب اخروی. این تیر زهرآلود تبلیغات چنان به هدف می نشیند که فلان پدر و
مادر بازیچه بچه خود را می دزدند و پنهان می کنند و به کودک می گویند " علی
برد"، تا از نخستین سالهای کودکی کین علی چون نقش حجر بر سویدای قلب
فرزندانشان نشیند.
دکتر فاروق به تعدیل سخن هندو پرداخت که:
یادتان باشد این تلبیغات یکطرفه نیست، طرف مقابل هم با همین وسیله به جنگ
حریف آمده است.
و چندر به تندی کلامش را قطع کرد که:
ابدا، طرف مقابل وضعش شبیه مادر واقعی کودکی است که در مقابل ادعای دروغین
مادر قلابی و حکم پادشاه مقتدری – که ملت جاهل باشد- قرار گرفته و چون می
بیند می خواهند بچه را دو شقه کنند و هر شقه ای را به یکی بدهند، چاره ای
ندارد جز صرف نظر از حق مسلم خودش؛ همان کاری که پسر ارشد همین علی کرد.
وانگهی استفاده از جعل و تهمت و دروغ کار همه کس نیست. آدمیزاده ای که ذره ای
ایمان در سرتاسر وجودش باقی مانده باشد محال است به تزویر و بهتان متوسل شود.
محال است برای تثبیت ریاست خود دین و جوانمردی و شرف را زیر پا نهد و
ناجوانمردانه به حریف سیاسی حمله کند، تا چه رسد به مردی که وجودش مظهر ایمان
است و ایمان محض. از اینها گذشته کارهای تبلیغاتی آن هم تبلیغاتی از این نوع،
نیازمند دو عامل است: پول سرشار بی حساب و کتاب و افراد پاچه ورمالیده بی شرم
و حیا؛ و این هر دو در اختیار معاویه است. علی، آدمی که دخترش را به خاطر
امانت گرفتن زیوری از بیت المال بدان تلخی مورد سرزنش قرار می دهد، خلیفه ای
که در واپسین منزل حیات کل مایملکش کفاف معاش یک ماهه خانواده ای متوسط را
نمی دهد، مردی که در قصاص قاتل خویش فرزندانش را به عدالت و پرهیز از تندروی
وصیت می کند، جوانمردی که در میدان جنگ حریف مغلوب را از بیم غضب نمی کشد،
محال است بدره های هزار دیناری به این و آن بدهد تا بر سر منبرها و در صف
نمازها تعریفش را بکنند، محال است اجازه دهد هوادارانش برای تخطئه معاویه به
هر خلاف شرع و هر خلاف اخلاقی متوسل شوند. ماجرای سفره چرب و پر تجمل معاویه
را همه تواریخ نوشته اند، نیازی به اشاره من نیست. راجع به دست و دلبازیهای
حساب شده اش هم شاعران جیره خوار عرب بیش از من و پیش از من گفته اند. از
اینها گذشته وضع مکه و مدینه با اوضاع شام تفاوتها دارد. معاویه در سرزمینی
حکومت می کند که تا چندی پیش قلمرو امپراطوری روم شرقی بوده است، با همه
مفاسدی که یک امپراطور جبار می تواند داشته باشد، با مردم پول پرستی که مزه
تجمل و تنعم را چشیده اند و می دانند ساخت و پاخت با امپراطور و عمال
امپراطور چه مزایای دلنشینی دارد، با مبلغان ورزیده ای که تا دیروز نه کرسی
فلک را زیر پای هرقل می نهادند و اکنون به حکم طبیعت بت پرست و طبع فرومایه
خویش همان گزافه ها را در مدح معاویه می گویند، با عوام تیره فرجام نکبت زده
ای که پرورده عهد استبداد و اختناقند و وجود فرمانروا را تافته جدا بافته ای
می دانند که با آدمیزادگان معمولی بکلی متفاوت است و وجود نازنینش را محض
برای پرستش آفریده اند. فضای اجتماعی شام بحدی مسموم است که من گاهی دلم به
حال معاویه هم می سوزد و تصور می کنم این مرد بجای آنکه در شام حکومت کند اگر
دارالاماره اش در مکه یا مدینه می بود بعید می نمود کارش بدانجا کشد که در
شام کشید. شامی که تاریخ نویسان رومی و اسلامی به ما معرفی کرده اند چنان
محیط استبداد زده ای بوده است که اگر بجای معاویه هر جاه طلب دیگری در آنجا
موقعیتی می یافت در هوای صعود بر فلک سروری، مرتکب جنایاتی بدتر از معاویه می
شد. امان از ملت استبداد زده در اختناق پرورده که ذاتا بت پرستند و به حکم
جهالت خویش تیشه بر بنیان آزادی و حیثیت خود می زنند و در مداحی و گزافه گوئی
چنان دو اسبه می تازند که امر بر خود فرمانروا هم مشتبه می شود و زمزمه سبحان
ما اعظم شانی بر لبانش می نشیند. در محیطی چنان، توده عوام چنین می پسندند و
معدودی نکته سنجان و آزادگان چاره ای ندارند جز انتخاب یکی از دو سه راه، یا
چون ابوذر برآشوبند که : باید برون کشید از این ورطه رخت خویش، یا در بیت
الاحزان خویش بخزند و به فتوای ببر ز خلق وز عنقا قیاس کار بگیر عمل نمایند،
و یا چون حق طلبان حقیقت گو سر سبز را در کار زبان سرخ کنند و زیر شمشیر
جلادان معاویه لبخند تلخ خود را بر چهره بی اعتنای مردم بپاشند، که: من
استاده ام تا بسوزم تمام. در محیطهائی چنین، زمین هرگز خالی از بت نیست؛
معاویه برود، یزید می آید.
ظاهرا عبارت اخیر چندر احساسات وطنی دکتر فاروق را قلقلک داده بود که یکباره
موضوع صحبت را فراموش کرد و بجای دفاع به فکر حمله افتاد که:
یعنی می فرمائید مملکت خودتان بهشت برین است، یعنی در شبه قاره هند هیچوقت
حکومت جبار استبدادی نداشته اید؟
و ممن حیرت زده از حمله نامربوط دکتر، باز به فکر اعتراض افتاده بودم که این
چه ربطی به موضوع بحث دارد، اما چندر بار دیگر زحمتم را کم کرد که:
عزیز من! دریغا که مخلص با مقولات روانشناسی آشنائی چندانی ندارم، وگرنه عرض
می کردم همین جمله سرکار هم ریشه در آن گذشته های تاریک سرزمینتان دارد، ریشه
در آن روزگارانی که امپراطوران و تبلیغاتچیهای امپراطوری با تحریک احساسات
دروغین و غرورهای بیجا مردم را به تهلکه می کشاندند و ...
و من که مشتاق ادامه بحث بودم دریغم آمد مساله به مباحث پیچیده روانشناسی
کشیده شود، و از معاویه هزار و سیصد ساله به فروید و یونگ معاصر پیله کنیم،
با اظهار لحیه ای خود را نخود آش کردم که:
گرچه شام جزو قلمرو امپراطوران روم بوده، اما تا امروز نشنیده ایم که معاویه
از مبلغان رومی برای تبلیغات سیاسی خویش استفاده کرده باشد.
غافل از اینکه چندر سر نیش زدن و بهانه جوئی دارد و لبه حمله را بطرف من می
گرداند که:
حرف جنابعالی بمراتب نامربوط تر و پرت تر از دفاع آقا بود. لابد انتظار داشته
اید که خود هراکلیوس برود بالای منبر و به نفع معاویه تبلیغ کند؟ عجب از عقل
شما. اولا به خاطر داشته باشید که در ممالک مفتوحه اسلامی کسانی که دین جدید
را می پذیرفتند اسم تازه ای هم انتخاب می کردند، نمونه اش در ایران خودتان،
یکباره بهرامها، تیرداد ها، رستم ها، اردشیرها تبدیل می شوند به عبدالله ها،
ابومسلم ها، ابو جعفرها، عبیدالله ها و امثال آنها؛ وانگهی منظور من حال و
هوای حاکم بر محیط و اجتماع است، فقط در جامعه فاسد امپراطورزده ای مثل شام،
خلیفه پیغمبر اسلام، کسی که بر مسند رسول خدا تکیه زده، می تواند برای اثبات
برادری زیاد سمیه چنان مجلسی ترتیب دهد و شاهدان بدان دریدگی و بدزبانی چنان
شهادتی در حق سمیه خانم بدهند و نه همین آب از آب تکان نخورد که فرزند حرام
زاده اش در محراب نماز به امامت ایستد؛ در محیط با استبداد خوگرفته ای چون
شام، خلیفه پیغمبر اسلام می تواند دربار سلطنتی بیاراید و بزم رقص و شراب
ترتیب دهد و دختر زادگان پیغمبر را به اسارت بیاورد و سر نوه اش را بر نیزه
کند و در کوچه و بازار بگرداند و نه تنها فریاد اعتراضی برنخیزد که هلهله
زنده باد امیرالمومنین هم به آسمان رسد و زلرله در ملکوت آسمانها بیفکند؛ در
چونین محیط خفقان آلودی است که شریح قاضی به اسم اسلام، به اسم قرآن و به اسم
پیغمبر اسلام فتوای خون حسین می دهد، و مردمی که طبق عادت، حکم صاحب مسندان
را از مقوله وحی منزل می پندارند جنگ با حسین را از واجبات عینی شرعی تلقی می
کنند.
دکتر فاروق به اعتراض پرداخت که:
لطفا حساب یزید را با معاویه قاطی نکنید، خود ما سنیها هم عقیده ای به یزید و
کارهایش نداریم. حساب معاویه جداست.
و چندر با طعنه جواب داد:
البته باید جدا باشد، بخصوص که یزید بر معاویه شورید و پدر را کشت و خود
بجایش نشست.
اکنون نوبت دکتر رسیده بود که جواب نیشهای چندر را با طعنه ای بدهد:
عجب؟ این اطلاعات بکر تاریخی را از کجا آورده اید؟
و در پاسخ چندر که " مگر نه این است؟" به توضیح پردازد که:
البته که نه این است, معاویه در زمان حیات خودش به راه افتاد و از مردم همه
قلمرو اسلام یکان یکان برای یزید بیعت گرفت.
چندر با لبخند شیطنت آمیزی قیافه استنکاری گرفت که:
عجب؟ پس خود جناب معاویه برای یزید بیعت گرفت و او را بر تخت خلافت، ببخشید
بر تخت سلطنت نشاند؟
و دکتر که تازه متوجه منظور چندر شده بود، خندید که:
به هر حال کارهای یزید را به حساب معاویه منظور نفرمائید، معاویه به عالم
اسلام خدمت کرده است، در دوره او اساس امپراطوری اسلامی پایه ریزی شد.
و چندر با لبخند گزنده ای دنباله سخنش را گرفت که:
البته، اساس امپراطوری با همه لوازم و ملحقاتش. لازمه حفظ امپراطوری، و جناب
معاویه در عالم اسلام اول کسی است که شغل البته شریف جاسوسی و خبرچینی را باب
کرد؛ از لوازم حفظ قدرت ارعاب و اختناق است و معاویه اول کسی است که بساط رعب
و وحشت به راه انداخت و هر فریاد اعتراضی را بر لب نیامده در حلقوم خفه کرد،
وانگهی این خود سرکار بودید که لحظه ای پیش نامی از سرجون رومی بردید. همان
سرجونی که به نظر مبارکتان بانی سیرجان آقا بوده. می دانید این جناب سرجون در
دربار معاویه چه سمتی داشته؟ به تصریح ابن اثیر او کاتب و صاحب امر معاویه
بوده است، یعنی رئیس رمز و منشی مخصوص، و به تعبیر امروزیها هم وزیر دربار و
هم رئیس سازمان اطلاعاتی و جاسوسی او.
و من برآشفتم که:
آقا، در آن عهد و زمانه وجود رئیس اطلاعات و جاسوسی چه معنی می تواند داشته
باشد؟
و چشمان چندر بار دیگر پرسشگر و ملامت بار شد که:
لابد انتظار داشته اید این سازمانهای جهنمی مامور اختناق از نوباوه های تمدن
معاصر باشد؟ خیر، از روزی که قلدری با زور و تهدید و فریب بر گرده مردم سوار
شده است دستگاه جاسوسی هم به وجود آمده. مگر بدون دستگاه جاسوسی و پرونده
سازی و بدون شکنجه و کشتار، حکومت استبدادی قابل دوام است؟ قرنها پیش از ظهور
اسلام همچو سازمانهائی هم در ایران شما بوده است و هم در روم اجداد بزرگوار
آقای دکتر. اما افتخار تاسیس سازمان اطلاعات و جاسوسی در حکومت اسلامی منحصر
به جناب معاویه است و ملک طلق ایشان.
دکتر فاروق پرسید:
می خواهید بفرمائید پیغمبر ما و خلفای راشدین همچو سازمانهائی نداشته اند، پس
به مدد چه عواملی از کم و کیف سپاه دشمن باخبر می شده اند و برنامه های موفق
جنگی را تنظیم می کرده اند؟
و من با این اشاره دکتر در زوایای فراموش افتاده ذهنم به تلاش پرداخته بودم
تا نمونه هائی از فعالیتهای اطلاعاتی آن دوره را بخاطر آورم و به تلافی
تحقیرهائی که از این هندی پرمدعا دیده ام، اظهار فضلی کنم که، مرد اماننم
نداد و رو به دکتر کرد که:
برادر جان! به خاطر داشته باشید که دستگاه اطلاعاتی بر دو گونه است، یکی
مامور کشف نقشه های جنگی و تحقیق در میزان قدرت و آرایش سپاه دشمنان خارجی
است و حافظ استقلال مملکت در مقابل توطئه دشمنان، که هیچ صاحب شعوری منکر
ضرورت همچو سازمانی نمی تواند باشد؛ ارزش فعالیت کسانی که در سپاه خصم به
عنوان ستون پنجم خدمت می کنند و گزارش می دهند شاید کمتر از اهمیت جنگجویان و
مجاهدان نباشد. اگر بحثی و ایرادی وارد است بر سر نوع خاص این سازمانهاست،
تشکیلات مخوف اختناق و شکنجه و ارعابی که کارش سرکوبی آزادگان و منتقدان و
اصلاح طلبان داخلی است. مردمی که طبیعتشان بر اثر حرص مال و جاه دگرگون نشده
باشد از همچو سازمانهائی نفرت دارند و ماموران چونین تشکیلاتی را عمله ظلم می
دانند. اما مردم شام، مردمی که عمری را در حکومت فاسد و استبدادی رومیان
گذرانده اند چنین نیستند. این تیره بختان جهالت پرورد نه تنها دستگاه " برید"
معاویه را تحمل می کنند، که برای عضویت در آن سر و دست هم می شکنند. راستش را
بخواهید به عقیده من این جاسوسان و خبرچینان امپراطوری رومند که برای حفظ
رونق کارشان و تثبیت موقعیت اجتماعیشان، ضرورت دستگاه جاسوسی و شکنجه و
اختناق را به معاویه می فهمانند. به نظر من تاسیس سازمانی بدان گستردگی و
جاسوسانی بدان وقاحت ایضا از برکات محیط شام است، از امتیازات قلمرو
امپراطوری است. همین معاویه اگر در مکه یا مدینه حکومت می کرد بندرت می
توانست ده نفر جاسوس به خدمت گیرد.
و من حیرت زده از لجاجی که رفیق هندویمان با شام و شامیان دارد؛ برآشفتم که:
شما هم که برای اثبات مدعایتان متوسل به همه چیز می شوید. چه فرقی بین شام و
مدینه است، همه جا خوب و بد دارد.
و چندر سری تکان داد که:
البته، خوب و بد در همه جا هست، منتها نسبتها متفاوت است. محیط استبداد زده و
جامعه فاسد علاماتی دارد، مشخصاتی دارد، یکی از بارزترین نشانه هایش اینکه
خلایق دربند کیفیتها نیستند، در شوق رسیدن به هدف، وسواسی برای انتخاب وسیله
به کار نمی برند. نگاهی به مبارزات اجتماعی در همین کشورهای دوروبرتان
بیندازید و ببینید رقیبهای سیاسی چه داغهای سیاهی بر جبین یکدیگر می نهند و
چه نسبتهائی به هم می دهند؛ از دزد و ملوط و زنباره و حرامزاده گرفته تا عامل
اجنبی و قاتل و جنایتکار، در همچو محیطهائی مرد سیاسی نه در بند مفهوم کلمات
است و نه شوق ریاست برایش مجالی باقی گذاشته است تا لحظه ای با خویشتن خویش
خلوت کند و به محاکمه خود پردازد. آنچه برای او مطرح است یا کسب مقام است یا
حفظ مقام، به هر صورت و از هر طریقی که باشد فرقی نمی کند. آحاد رعیت هم بر
کیش پیشوایان و رهبران خویشند. در اجتماعات نسبته سالم، مزد کارهای مکروه
بسیار گرانتر از مشاغل معمولی است؛ مثلا اگر کسی بتواند با عملگی روزی ده
روپیه به دست آرد، در جامعه سالم محال است با درآمدی معادل بیست روپیه تن به
قوادی بسپارد، در همچو دیاری محال است فلان استاد دانشگاه یا قاضی دادگستری
شغل شریف و افتخارانگیز خود را رها کند و با حقوقی دوبرابر آن تن به جاسوسی و
خبرچینی بسپارد. در هر کشوری که دیدید مزد خبرچینها و شکنجه گران و جلادها
چیزی در حد حقوق مشاغل محترم معمولی است، یقین داشته باشید که سطح اخلاق و
وجدان در آن مملکت خیلی فروافتاده است. در سرزمین همین دوست ایرانیمان دو سه
قرنی پیش از این موجودهائی بوده اند که شغل شریفشان خوردن آدمها بوده است، در
دربار شاه صف می کشیده اند و منتظر اشاره قبله عالم بوده اند تا در یک لحظه
آدمیزاده سالم سرپائی را تکه تکه کنند و بخورند. حدس می زنید این جماعت البته
محترم و البته خوش سلیقه در ازای این خدمت مطبوع و شرافتمندانه چه مواجب و چه
دم و دستگاهی داشته اند؟ من یقین دارم بدین سیه روزگاران در مجموع مواجبی بیش
از دیگر عمله دربار داده نمی شده است؛ به عبارتی دیگر اینان می توانسته اند
با قبول شغل پیشخدمتی، قراولی، مهتری، و امثال اینها صاحب همان درآ»دی باشند
که با خوردن اعضا و امعا و احشای آدمیان نصیبشان می شده است. در افسانه های
واقعی تر از تاریخ می خوانید که فلان زندانبان و دوستاقبان با چه قساوتی
اسیران غالبا بی گناه را زیر داغ و درفش می برده است، شاید تصور کنید که این
عمله عذاب به تلافی منظره های نادلنشینی که روزانه می دیده اند و کابوسهای
وحشت انگیزی که شبانه خواب راحتشان را آشفته می داشته است دستمزدی معادل
مواجب فلان وزیر یا فلان سپهدار می گرفته اند. خیر، خاطرتان جمع باشد که
درآمدشان از باغبان کاخ سلطنتی بیشتر نبوده است.
{ حرفهای چندر هندو را چنانکه رسم امانت بود نقل کردم، اما شخصا با او موافق
نیستم. به نظر بنده این جماعت البته محترم شکنجه گران و جلادان و آدمخواران
چشمی به مواجب و مقرری نداشته اند. اینان از جنبه دیگر کارشان لذت می برده
اند و آن حرمت آمیخته با وحشتی است که دور و بریها نثارشان می کرده اند. خان
و وزیر و مستوفی می دانسته اند که ممکن است روزی مورد غضب قبله عالم واقع
شوند و سر و کارشان با دندانهای تیز و اشتهای صاف حضرات خام خواران دربار
بیفتد، بناچار از ترس آن روز حریم حرمت این بزرگواران را پاس می داشته اند تا
اگر خدای ناخواسته چنان وضعی پیش آمد جناب میرغضب هنگام اجرای حکم زجرکششان
نکند و آقای چیگین ، یعنی خامخوار، هنگام جویدن گوش و دماغشان فلفل نمکی هم
بر آن مزید فرماید.
به نظر بنده در دستگاه جباران و خدایان وحشت و اختناق قابل ترحم تر از جماعت
آدمخواران و شکنجه گران هم بوده اند کسانی که نه نصیب چندانی از ریخت و
پاشهای حکومت داشته اند و نه حرمت برخاسته از وحشتی در چشم رجال حکومت و نه
محبوبیتی در میان عامه مردم؛ به قول آن شاعر نه دین و نه دنیا و نه امید
بهشت. می پرسید کیانند این جماعت خسرالدنیا و الاخره؟ اگر حمل بر تعصب صنفی
نفرمائید همکاران و به تعبیری روشن تر همقلمان بنده. جماعت واقعا نفرین شده
دون همتی که به عنوان شاعر و مورخ و نویسنده – و به قول امروزیها تئوریسین
–در مدح آن جباران و توجیه جنایات این آدمخواران قریحخ و ذوق و آبروی خود را
مایه گذاشتند؛ برای لقمه نانی و بطری شرابی و بست نشاه بخشی که تحصیلش از
هزاران طریق دیگر میسر بود، و از آن جمله معلمی و فعلگی وحتی قوادی. اگر فرقه
ای در جمع عمله ستم قابل ترحم باشد این سیه روزگاران اند که فی المثل در وصف
جبار خونخواری چون شاه اسماعیل، مردی که با یک حرکت دستش هزاران سر بی گناه
چون برگ خزان زده بر خاک می ریزد، فرمانروای بی رحمی که قزلباشان قساوت پیشه
اش به عنوان غازیان اسلام" از گرد راه در شهر طبس رفته قتل عام نمودند، قریب
به هفت هشت هزار کس از مردم طبس در آن قتل عام کشته شدند و به واسطه این قتل
عام آتش غضب آن خسرو عالی مقام اطفا یافته به همان اکتفا کرده متعرض بلاد
خراسان نگشتند"، آری در وصف چونین شهسوار تاجداری می نویسند " چون خاقان
سکندرشان مظهری بود از آثار دودمان مرتضوی و به مودای حقیقت انتمای لکل اناس
دوله و دولتنا فی آخر الزمان، در اندک زمانی اجرای مذهب حق نموده، رفع بدع
فرمودند و مترصد آن می بودند که تمامی ریع مسکون را تسخیر نموده در جمیع
اقطار مذهب ائمه اطهار را انتشار دهند."( خلاصه التواریخ صفحه صد و پنجاه
وچهار). بله، به خاطر داشته باشید که این صاحب دولت آخر الزمان و این خلیفه
الرحمت که به روایت مولف " عالم آرای صفوی" ( صفحه چهل و هفت) ماموریت مستقیم
از لفظ مبارک صاحب الزمان گرفته است که " ای اسماعیل، حال وقت آن شد که خروج
کنی"، همان بزرگواری است که بر اثر افراط در شرابخواری کبدش داغون می شود و
در سی و هفت سالگی می میرد.
آری، صنف قابل ترحم این جماعتند که فی المثل با اینکه ماجرای جانگداز مرگ
امیرکبیر نفس در سینه صافی دلان ایران شکسته است، قلم منحوسشان را برمی دارند
و در روزنامه رسمی مملکت می نویسند:
" کسانی که با میرزا تقی خان حساب و معامله داشتند بجهت تفریغ حساب خودشان به
اجازه و نوشته مرخصی اولیای دولت علیه روانه فین شده بودند، از قراری که آن
آدمها مذکور داشتند و خود میرزا تقی خان هم کاغذ به خط خودش نوشته بود. این
روزها بشدت ناخوش است. غلامی از غلامان عالیجاه جلیل خان یوزباشی هم که شب
یکشنبده نوزدهم این ماه از فین وارد دارالخلافه شد مذکور داشت که: احوال خوشی
ندارد، صورت و پایش تا زانو ورم کرده است. موافق این اخبار چنان معلوم می شود
که خیلی ناخوش باشد، و می گویند از زیادی جبن و احتیاطی که دارد قبول مداوا
هم نمی کند و هیچ طبیبی را بر خود راه نمی دهد" ( روزنامه وقایع اتفاقیه
شماره پنجاه تاریخ بیست و سه ربیع الاول هزار و دویست شصت و هشت – نقل از
کتاب امیر کبیر و ایران، آدمیت).
اما در مورد سلسله جلیله چیگین ها – یعنی خام خواران، یعنی آدمخواران – چون
در مقدمه کتاب " وقایع اتفاقیه" اشارتی به نام نامیشان کرده بودم، و مساله در
نظر بسیاری از خوانندگان عجیب می نمود، بی مناسبت ندیدم شرح خدماتشان را در
دربار فلک مدار " کلب آستان علی، عباس" از زبان قلم مرحوم نصرالله فلسفی در
اینجا نقل کنم:
" شاه عباس یک دسته جلاد نیز داشته است بنام چیگین، یا گوشت خام خور، کار
ایشان آن بود که مقصران را به فرمان شاه زنده می