پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 


  •  پيک شعر و ادبيات
    جای پای عشق …(5)

     

    خيز تا سفر کنيم !
    چون نسيم سبز ، منوچهر آتشی شاعر معاصر گفت جايزه شعر به شعر معاصر نيمايی تعلق دارد وگرنه شعر کلاسيک ايران قرن هاست که جايزه خود را از مردم دريافت کرده است
    از ميان کوه ها و دشت ها ،
    گذر کنيم .
    تا هميشه های عشق ...
    تا بماند از عبور ما به يادگار ،
    جای پای عشق ....

    زير نظر پيرايه يغمايی
    pirayeh_163@yahoo.com

     

     


    من قصه پرداز نفس های سياهم ...*
    منوچهر آتشی را از دست داديم و چه حيف ...
    زندگی و مرگ او واگويه ندارد که او زندگی اش شعر بود و به واقع توانست با زلال ترين واژگان خود را بر کتيبه ی جاودانگی حک کند . اينک جا دارد با ياد آوری بخش هايی از گفته های او در مورد شعر و شاعری يادش را زنده بداريم :
    *شعر واقعی کهنه و نو ندارد . شعر واقعی هميشه " نو " است . شعر " کهنه " وجود ندارد . تنها زبان است که فرسودگی پذير است .
    *شعر مثل آب رودخانه است . نو به نو می آيد . در هر لحظه ، از هر کجای رودخانه ، می توانی آبی نو برداری .
    *شعر کار است و مثل هر کاری عرق ريزی – عرق ريزی روح – و فرسودگی طاقت می طلبد. سنگ ِ " سيزيف " محکوم و زنجير و عقاب جگر خوار پرو مته ی آتش دزد ، افسانه نيست . سنگ بر دوش کشيدن و تا انتهای قله بالا رفتن. خوشا که سنگ فرو افتد و تو ناگزير فرود آيی و دوباره آن را بر شانه به فراز کشانی . فرود آمدن برای دوباره به فراز رفتن . مگر نه تو يک بار ديگر نيز قبلا ً فرود آمده ای ( فرو افکنده شده ای ! ) ؟
    مگر نه " آسمان " بار امانت نتوانست کشيد و قرعه ی فال به نام تو – انسان – زدند ؟ پس شکست نخورده ای . تو نيرومند تر از آسمانی . تو باز رو به فراز داری . تو بالاخره آسمان را تصرف خواهی کرد . معراج دروغ نيست ، درست معنی نشده است .
    * برگرفته از شعر آهنگ ديگر ؛ منوچهر آتشی

    راز گل سوری

    وقتی نسيم نيمه شب
    از باغ سيب بر می گردد
    راز از کنار زلف تو آغاز می شود
    ......
    راز از خلال طرّه ی رقصانت
    روی انار سرخت سُر می خورد
    و می رود به شانه
    و شانه ی برهنه ی مهتابی ات
    جغرافيای حسرت و حيرت را
    ترسيم می کند
    ..........
    راز از خلال زلفت می تابد
    وقتی زلال گردنت
    از تيغزار ِ بوسه پر آشوب گشته است
    -----------------------------------------------------------------------------


    آب آيا کليد رُستن نيست ؟

    آب ، آبان و جشن آبانگان

    *آب آيا کليد ُرستن نيست ؟
    گره ی داستان شستن نيست ؟

    خون سبز طبيعت اين چالاک
    می چمد با وقار در رگ خاک

    مهربان ، بی ريا ، سبکبار است
    چشم واری هميشه بيدار است ...


    هر چند که از ماه آبان و جشن آبانگان گذشته ايم اما چون اين موضوی همواره به تازگی و زلالی آب است ، جا دارد به پاس يادآوری هم که شده ، اشاره ای کوتاه به آن داشته باشيم :
    ايرانيان باستان شادمانی را بسيار گرامی می داشتند و از ارمغان های اهورايی می دانستند . از اين رو حتا در سوگ کسی هم به ماتم نمی نشستند و بر ان می کوشيدند که از هر موقعيتی برای برگزاری جشن و شادی بهره يابند .
    آنان برای هر" روز " نامی گذاشته بودند و چون نام " روز " و نام " ماه " با هم يکی می شد ، آن روز را جشن می گرفتند .
    دهمين روز هر ماه " آبان " نام داشت بنابراين چون در ماه آبان به روز دهم می رسيدند ، جشن آبانگان که از جشن های معتبر آنان بود برگزار می گرديد .
    در مورد اين روز و اين جشن افسانه های بسيار نقل شده که چون همه ی آنها در حوصله ی اين نوشتار نمی گنجد ، از آن ميان به گفته ی ابوريحان بيرونی در کتاب " آثار الباقيه " به کوتاهی اشاره می شود :

    ابور ريحان در اين کتاب می نويسد:
    در اين روز ( = دهم آبان ) خبر اسارت ضحاک به دست فريدون در هفت کشور پراکنده شد و مردم با آرامش خاطر دوباره به خانه و خانواده ی خويش باز گشتند و آرام يافتند و نيز بعد از سال ها بی بارانی بناگاه در اين روز فرخنده باران به بسياری باريدن گرفت و " زو " پسر " تهماسب " مردمان را به کَندن جوی و روان کردن آب تشويق نمود . پس ايرانيان آن را خجسته دانستند و به جشن نشستند . از آن پس پُر آبی ها را " آبان " و سرزمين های خشک را " بی آبان " ناميدند که اين واژه بعد ها به صورت " بيابان " در آمد .

    بطور کلی نزد ايرانيان چهار عنصر ؛ آب ، آتش ، خاک و باد ارزش بسيار داشت و در اين ميان عنصر " آب" از اعتبار ويژه ای برخوردار بود چنانکه بسياری از مورخان نيز به اين موضوع اشاره کرده اند ، چنانکه " هرودت " مورّخ يونانی در اين باره می نويسد :
    ايرانياتن به آب مخصوصا ً به آب های جاری چون رودخانه و نهر و جويبار احترام بسيار می گذارند ، هرگز در آن ادرار نمی کنند و آب دهان نمی اندازند و حتا دست های آلوده ی خود را در آن نمی شويند و اگر هم ديگران آب را بيالايند ، رفتارشان را ناسزاوار و مردود می شمارند .
    " استرابون " مورّخ ديگر می نويسد :
    ايرانيان در آب روان آب تنی نمی کنند ، در آن لاشه و مردار و کثافات ديگر نمی افکنند و هرگز آن را به چيز های ناپاک نمی آلايند و هنگامی که می خواهند در کنار چشمه طا رودخانه برای ايزد بانوی آب قربانی کنند ، هميشه گودالی می کَنند ، تا اين عنصر مقدس به خون آلوده نشود .
    در اوستا بارها گ آب گ مورد ستايش قرار گرفته . دربخش 65 يسنا حتا اهورا مزدا خطاب به زردشت می گويد :
    ای زردشت ! نخست به آب روی آور و حاجت خود را از او بخواه .
    ايزد بانوی " آب" ها " آناهيتا " نام دارد که نام کامل او " ارَدويسورَ آناهيتا" ست . اين نام از سه کلمه به دست آمده ؛ بخش نخست اردوی به معنای پر برکت و حاصل خيزو در اين ترکيب به معنی مطلق " رود " است ؛ بخش دوم " سورا يا سورَ " به معنای نيرومند (=زور) و بخش سوم" آناهيتا" به معنای پاک و بی آلايشو همان است که در پهلویبه صورت" آناهيد" و در ارمنی "آناهيت" و در فارسی "ناهيد" در آمده و نام ستاره ی زهره نيز هست . معنی اين سه کلمه به روی هم "رود نيرومند بی آلايش" می شودکه امروزه بخش سوم آن يکی از زيباترين و پر معنا ترين نام ها برای دختران و زنان ايرانی است .
    به گفته ی اوستا" اردويسور آناهيتا" ايزد بانوی همه ی آب های روی زمين و سر چشمه ی اوقيانوس کيهانی است.سرودهای آبان يشت در اوستا ويژه ی اين ايزد بانوست.در اين سرودها " آناهيتا " بگونه ای بسيار زيبا و رؤيايی ظاهر در جامه ای بلند و موج دار که کمر بندی تنگ به روی آن بسته ظاهرمی شود.او کفش هايی درخشان تا مچ به پا دارد و بر ارابه ای سوار است که چهار اسب باد و باران و تگرگ و ابر آن را می کشند.او جوان،برومند،بالا بلند،نيک اندام،آزاده و نژاده است،تاجی هشت گوشه و زرين که با چندين نوار آراسته به ستاره های درخشان تزيين شده،بر سر نهاده و گوشواره ای چهار گوشه و زرين به گوش و گردن بندی درخشان و زرين به گردن زيبای خود دارد .
    آناهيتا دارای بازوانی سپيد و تواناست . او سر چشمه ی زندگی و مادر ِ مادر هاست و از ستارگان به سوی زمين اهورايی فرود می آيد.
    امروزه از اين ايزد بانو نقش ها و معابدی در گوشه و کنار ايران باقی مانده است که در ميان آنان می توانيم به نقش برجسته ی او در تاق بستان کرمانشاه اشاره داشته باشيم . در اين نقش آناهيتا با کوزه ای آب در دست ، در کنار خسرو ايستاده است. نقش ديگری از او نيز در کازرون است ، در اين نقش هم او ايستاده و جامه ای موّاج بر تن دارد . همچنين نيم تنه ی گچ بُری شده ای هم از او در دامغان وجود دارد .
    پرستشگاه های بسياری نير که با نام های " قلعه دختر" يا " پل دختر " در گوشه و کنار ايران به بسياری يافت می شود ، از پرستشگاه های آناهيتا بوده است ؛ مثل قلعه ی دختر در خراسان ، قلعه ی دختر در شوشتر ، پل دختر در زنجان ، پل دختر در ميانه و پل دختر در لرستان .
    معابد و پرستشگاه های آناهيتا در زمان قديم از غنی ترين معابد بوده اند چرا که آناهيتا بيشتر مورد پرستش زنان بوده است و زنان و دختران برای باروری از زينت ها و طلاهای شخصی خود برای او ايثار بسيار می کردند .
    آب که در ايران باستان بدينگونه مقدس و گرامی بود، پس از اسلام هم بر اثر واقعه ی تاريخی صحرای کربلا و تشنگی خاندان حسين و بويژه ماجرای شهادت ابوالفضل عباس که جان خود را در راه رساندن آب به تشنگان ، به وديعه گذاشت ، حرمت خود را همچنان حفظ کرد و در اين دوره به دلايل مذهبی نزد شيعيان ايران پايگاهی مقدس يافت . عزا داری های هر ساله ی ماه محرم نيز از تقدس اين عنصر همواره حمايت کردند ، بطوريکه از آن ببعد ساختن آب انبار و سقّا خانه در مناطق کم آب کاری ثواب بشمار می رفت و از طرفی ديگر چون در باورهای عاميانه آب مَهريه ی حضرت فاطمه بحساب می آمد ، مردم از آلودن آن پرهيز می کردند .
    اما آب در فرهنگ نماد ها رمز روزگار بی آغاز است ، زيرا که همه چيز از آب آفريده می شود و همچنانکه گفته شد ، مادر ِ مادرهاست . فرورفتن در آب نماد مرگ است و بيرون آمدن از آن نماد تولدی دوباره و نو زايی است . يو حنّا در تفسير غسل تعميد که کودک را در آب فرو می برند و بيرون می آورند ، می گويد اين کار نشانه ی فرا يافتن هستی دوباره و باز گشت به اصل ِ انسان است .
    در فرهنگ اشاره ای ما ايرانيان آب نماد روشنايی است ، برای همين است که پشت سر ِ مسافر آب می ريزيم زيرا آرزو می کنيم سفرش روشن باشد و زود باز گردد . برای همين است که خوابِ آب را به روشنايی تعبير می کنيم. برای همين است که هلال ماه را با نگاه کردن به آب ، نو می کنيم ، چون می خواهيم تا پايان آن ماه زندگی مان روشن باشد.سر ِ سفره ی هفت سين هم به نيّت روشنايی آب می گذاريم .
    بدينگونه آب بخاطر گستردگی معانی سمبوليک به بسياری در ادب فارسی و ضرب المثل های ما راه پيدا نموده که برای نمونه به واگويه ی چندی از آنها اشاره می شود :

    آب که يک جا بماند می گندد : اين ضرب المثل کنايه به اين نکته دارد که هر چيز که تازگی اش را از دست بدهد ، بی ارزش می شود . دقيقی شاعر در اين زمينه سروده است :
    من اينجا دير ماندم ، خوار گشتم
    عزيز از ماندن دائم شود خوار
    چو آب اندر شَمَر بسيار ماند
    شود طعمش بد از آرام ِ بسيار

    آب خوردن در کاسه ی شکسته فقر می آورد . شهريار شاعر معاصر بر اساس اين باور قطعه ای دارد بدين مضمون :

    پيرمردی ظريف و آزاده
    ورق زندگانی اش ساده
    کلبه ای داشت چون دلش روشن
    کلبه از روی چون گلش گلشن
    بوريايی و شمع و بالينی
    کاسه و کوزه ی سفالينی
    خفته بر روی پرده فقر و فنا
    زير پرده نهفته استغنا
    يکی از مصلحان خير انديش
    روزی آمد به کلبه ی درويش
    کاسه ی لب شکسته ای را ديد
    که از آن پير آب می نوشيد
    گفت : اين کاسه فقر می آرد
    خود از اين کاسه فقر می بارد
    زين سخن پير مرد مستغنی
    گفت با خنده ای پر از معنی :
    فقر ، اين کاسه پيش ما آورد
    ورنه کاسه چه می تواند کرد ؟

    آب رفته به جوی باز نمی گردد ؛ کنايه از اينکه چيزی که گذشت ديگر گذشته و ديگر باز نمی گردد . سعدی در اين مورد می گويد :
    طرب نوجوان ز پير مجوی
    که دگر نايد آب رفته به جوی

    آب به چشم بودن ؛ کنايه از گرانی و نايابی آب تا به حدی که بهای آن برابر با از دست دادن چشم باشد . در يکی از افسانه های هفت پيکر نظامی ، اين داستان بدينگونه روايت شده است :می گويند "خير " و "شر" دو دوست بودند که با هم به سفری دور و دراز می رفتند . در نيمه های راه : خير : آبی را که با خود آورده بود ، تمام کرد و چون تشنه ماند ، به " شر" گفت که مقداری از آب خود را به او در مقابل دو تکه لعل گرانبها به او بفروشد . " شر" پيشنهاد او را نمی پذيرد و به او می گويد : تو اين جواهرات را اينجا به من می دهی اما وقتی به شهر برسيم برای پس گرفتن آنها آبروی مرا خواهی برد ، گوهری را به من بده که هرگز نتوانی پس بگيری . " خير " گفت :
    " خير " گفت آن چه گوهر است ، بگوی
    تا سپارم به دست گوهر جوی
    گفت " شر" : آن دو گوهر بَصَر است
    کاين از آن ، آن از اين عزيز تر است
    چشم ها را به من فروش به آب
    ورنه زين آبخورد روی بتاب !

    احمد شاملو هم در بخشی از شعر بلند " قصه ی دخترای ننه دريا " به اين زمينه اشاره دارد و می گويد : آب به چشمه (= بهای آب برابر با چشم است )
    آب به چشمه ، حالا رعيت سر ِ آب خون می کنه
    واسه جار جيکه ی آب ، چل تا رو بی جون می کنه

    آب زير کاه (= آب ِ زير کاه ) ؛ در قديم ، زمان جنگ رسم بود که روی تالاب ها يا برکه ها را با کاه می پوشاندند ، بطوريکه دشمن نمی فهميد و به تصور اينکه از روی کاه عبور می کند ، با اسب بر آن می تاخت و در آب ِ مُرده فرو می رفت . امروزه صفت " آب زير کاه " را به افراد مذی و حيله گری می دهند که ظاهرشان با باطنشان از زمين تا آسمان فرق دارد . " صائب " در بيتی بر اين باور است که آبی که زير کاه است از موج های بلند دريا خطرناک تر است :
    خطر در آب زير ِ کاه بيش از موج درياهاست
    من از همئاری اين خلق ناهموار می ترسم

    آب نداشتن (= آب و تاب نداشتن = رونق و جلا نداشتن و بی صفا بودن) ک حافظ در اين زمينه بيتی دارد که می گويد :
    مخمور جام عشقم ، ساقی بده شرابی
    در ده قدح که مجلس بی می ندارد آبی

    دوآب از يک جوی نرفتن ؛ با يکديگر توافق و سازش نداشتن . ميرزا حبيب خراسانی در اين زمينه می سرايد :
    زاهد ، به کتابی و کتاب من و تو
    سنگ است و صراحی ، انتساب من و تو
    تو مرده ی کوثری و من زنده ی می
    مشکل که به يک جو رود آب من و تو

    دسته گل به آب دادن ؛ اين ضرب المثل در زمانی به کار می رود که عملی ناشيانه اما بدون داشتن قصد بد انجام شده باشد و افسوس و خسارت به بار آورده باشد . در مورد اين ضرب المثل داستانی نقل شده از اين قرار :
    می گويند مردی بود بسيار بد قدم و نامبارک که هميشه دخالت او در هر کاری سياه بختی به بار می آورد . روزی برادر زاده ی اين مرد به خواستگاری دختری رفت و خانواده ی دختر نيز با اين ازدواج موافقت کردند به اين شرط که عموی بد قدم داماد در هيچيک از مراسم عروسی حضور نيابد . مرد بيچاره که از شوم قدمی خود آگاه و کلافه بود به داماد قول داد که دو سه روزی را که مراسم عروسی و بزن و بکوب است ، به ده مجاور برود .
    روز عروسی بسيار اندوهناک بود که چرا بايد وجودش تا آن حد شوم باشد که نتواند در عروسی برادرزاده ی حود شرکت کند . در همين هنگام چشمش به دسته گل زيبايی افتاد و از آنجايی که برادرزاده ی خود را بسيار دوست می داشت ، تصميم گرفت که دسته گل را به جوی آبی بياندازد که درست از ميان خانه ی عروسی رد می شد و با خود گفت ؛ اين دسته گل را به آب می اندازم که آنها بدانند که اگر خود ِ من در آنجا حضور ندارم ، باری دل و روح من آنجاست و قلبا ً در شادی شان شريکم . پس دسته گل را به آب افند و دسته گل به خانه ی عروسی رسيد و چون بسيار زيبا بود يکی از کودکان مفتون آن شد به کنار جوی آمد تا آن را بگيرد ، درجوی افتاد و جريان سريع آب او را در خود پيچيد و برد و بدين ترتيب عروسی به عزا تبديل شد .
    روز ديگر مرد نامبارک، خشنود از هديه ای که فرستاده به ده خود بازگشت و عروسی را عزا يافت و چون پرس و جو کرد ، دريافت که اين دسته گل را خودش به آب داده است .

    آب خوش از گلو پايين نرفتن ؛ اين ضرب المثل که بار منفی دارد ، گلايه از زندگی و سرنوشت را می رساند ، يعنی يک دم آسوده و با دل خوش زندگی نکردن . ابوالقاسم حالت در اين مورد بيتی دارد بدين مضمئن :
    از پاس آبرو به لب جويبار عمر
    پايين نرفته آب خوشی از گلوی من

    در مورد آب زبانزدها و ترکيبات بسيار در زبان و ادب فارسی وجود دارد که اکنون در حوصله ی اين نوشتار نيست و در فرصتی ديگر آنها را به بررسی خواهيم نشست .


    *شعر سر آغاز برگرفته از مثنوی " آبنامه " سروده ی دکتر قدمعلی سرامی است .

    مأخذ : اوستا ج 2 ، گزارش و پژوهش جليل دوستخواه ، انتشارات مرواريد تهران .


    کتاب کوچه حرف " آ " زير پوشش کلمه ی " آب" ، احمد شاملو ، انتشارات مازيار تهران 1377


     

     



    معبد آناهيتا در کرمانشاه

    آناهيتا، کنده کاری در طاق بستان


    عمران صلاحی شاعر و نويسنده ی معاصر، در انديشه بالا بلند است و در بيان توانمند . او هوشمندانه در مسائل اجتماعی درنگ می کند و گاه با ظرافت خاص خودش بر آنها جامه ای از طنز می پوشاند. از اين رو شعر او در عين سادگی شيرين و گوشنواز و قابل تأمل است. شعر " خونه ی بهار کدوم وره" گواه اين مدعاست :


    خونه ی بهار کدوم وره
    عمران صلاحی
    کمک کنين ، هُلش بديم چرخ ستاره پنچره
    رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
    گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره
    بلکه با ديدنش يه شب وا بشه چن تا حنجره

     


    به ما که خسته ايم بگه خونه ی بهار کدوم وره

    تو شهرمون ، آخ بميرم چشم ستاره کور شده
    برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده
    مسافر اميدمون رفته … از اينجا دور شده …
    کاش تو فضای چشممون پيدا بشه يه شاپره
    به ما که خسته ايم بگه خونه ی بهار کدوم وره ؟

    کنار تُنگ ماهيا گربه رو نازش می کنن
    سنگ سياه حُقه رو مُهر نمازش می کنن
    آخر خط که می رسيم خط و درازش می کنن
    آهای فلک … که گردنت از هممون بُلن تره
    به ما که خسته ايم بگو خونه ی بهار کدوم وره ؟





    پَرسه در وبلاگ ها ی شاعرانه
    در وبلاگ ها پرسه می زنيم و شعر های خوب را برای شما عزيزان به ارمغان می آوريم و هديه ی اين بار ما از وبلاگ "شاعرانه ها " و غزل زيبايی از سيامک بهرام پرور است :
    عقدنامه *
    نكحتُ…" عشق را و تمام بهار را !
    " زوجتُ…" سيب را و درخت انار را !
    "متعتُ…" خوشه خوشه رطب های تازه را
    گيلاسهاي آتشي آبدار را !
    "هذاموكلي…":غزلم دف گرفت ، گفت .
    تو هم گرفته اي به وكالت سه تار را !
    " يک چلد ... " آيه آيه قرآن ! تو سوره ای !
    چشمت "قيامت" است ! بخوان "انفطار" را !
    " يک آينه ..." به گردن من هست ... دست توست ،
    دستي كه پاك مي كند از آن غبار را
    " يک جفت شمعدان ..." نه عزيزم ! دو چشم توست
    كه بر دريده پرده شبهاي تار را !
    مهريه ی تو چشمه و باران و رودسار
    بر من بريز زمزمه آبشار را !
    " ده شرط ضمن ..." ده ؟! ... نه ! بگوييد صد ! ... هزار !
    با بوسه مُهر مي كنم آن صدهزار را !
    ليلی تويی که قسمت من هم جنون شده
    پس خط بزن شرايط ديوانه وار را (1)
    اين بار من به بوسه ات افطار می کنم
    خانم شکسته ای عطش روزه دار را !
    *آنچه در گيومه آمده از متن صيغه ی عقد و عقد نامه است .
    1- چنانچه زوج دچار جنون شود ، زوجه می تواند تقاضای طلاق کند ( از مضمون عقد نامه)


    تولوز لوترک و تابلوی جاودانه ی مولن روژ

    هانری دو تولوز – لوترک Toulouse-Lautrec Henri de ( 1864- 1901 ) که در کودکی به بيماری فلج گرفتار شده بود ، در دوره ی زندگی هنری خود

     به صورت کوتوله ی زشت سيمايی در آمد و بخاطرسر خوردگی از همين مسئله محيط اشرافی پر زرق و برق و باستانی اش را ترک کرد و از آن پس مشتری هميشگی محفل های شبانه ی شبانه ی پاريس گرديد و به عياشان و روسپيان و ديگر وازدگان اجتماع آن زمان پيوست و بطور کلی از آن زندگی تجملی به ميان سر و صداهای گوشخراش و رنگ های شبانه ی تالارهای ازران، کافه ها و روسپی خانه ها نقل مکان نمود . هنر لوترک تا حدودی بيان زندگی شخصی خود اوست. به عنوان شاهد می توان به تابلوی مولن روژ (Moulin Rouge) او اشاره داشت ، در اين نقاشی صحنه ی زندگی شبانه ی لوترک در نوری خيره کننده و مصنوعی و ساز های برنجی غرق است و پيرامون او را چهره های فاسد و ستمگر و نقاب زده فرا گرفته اند . در اين تابلو لوترک خودش را در پس زمينه ی تابلو – در هيأت مرد کوچک اندامی با کلاه لبه دار- در کنار پسر عموی بسيار بلند قدش گنجانيده ، که اين خود اشاره ی آشکاری به روان آسيب خورده ی او دارد


     

     


    برگردان شعری از ابونواس شاعر ايرانی ( اهوازی ) در دوره ی هارون الرشيد

    ...ما دو عاشق بوديم
    که هنگام بوسه بر حجر الاسود ،
    به ناگهان چهره هايمان در برابر هم
    قرار گرفت ،
    و بی آنکه خطا کنيم ،
    به مراد دل رسيديم ...


























     

     


  •