پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  •  

    پيک خبری شعر و ادبيات

             زير نظر پيرايه يغمايی

     pirayeh_163@yahoo.com 

     جای پای عشق .. (3)

     

                                                    خيز تا سفر کنيم !

                                                    چون نسيم سبز ،          

                                                    از ميان کوه ها و دشت ها ،                                         

                                                                                    گذر کنيم .

                                                    تا هميشه های عشق ...

                                                    تا بماند از عبور ما به يادگار ،

                                                                              جای پای عشق ....

     

    با درودی ديگر به خوانندگان گرامی ِ  پيک خبری شعر و ادب ؛ جای پای عشق .

    فاصله ها بسيار است و بسيار نيست !

    نامه ها ، شعرها ، مهربانی ها و تشويق های شما به ما رسيد و همان هاست که ما را دلگرم و اميدوار می کند .

    باز هم چشم به راه پيام های شما و آثار شما هستيم ، آثاری که بيانگر احساس امروز شما باشد .  

     

     

    شانزدهم مهر ماه روز جهانی کودک به همه ی کودکان ايرانی خجسته باد!

     

     

    رنگين کمون هفته

     

     

    پيرايه يغمايی

     

    هفته رو بيا رنگ بزنيم

    با رنگای خيالی

     

    سبز کنيم ، سرخ کنيم

    آبی و پرتقالی

     

    شنبه ؛ بنفش روشنه

    رنگ گل ِ سوسنه

     

    يکشنبه؛ ارغوانی ،

    به رنگ شادمانی

     

    دوشنبه مهربونيه

    آبی ِ آسمونيه

     

    سه شنبه سبز بخته

    جنگل پر درخته

     

    چار شنبه آتش هار

    نارنجی و شعله زار

     

    پنجشنبه زرد روشن

    رنگ طلای گردن

     

    جمعه که روز تعطيله

    سرخه و آتشينه

     

    رنگين کمون  آسمون

    حالا توی زمينه

     

      

     

    شعر بختياری

    داغ

     

    علی بداغی

     

    گل پرپر و

    بلبل همه خونين جگر و

                  باغ به داغ است

     

    بر سفره ی پاييز

                     خدا

                      سور کلاغ است !

     

     

                                                           طرفه ها

     

    روزی عبدالله بن معاويه بر کارگاه مرد عصاری گذشت ، عصار برگردن استری که سنگ آسيا را می کشيد ، چند زنگوله آويخته بود و عبدالله که در آن وقت خاطری خوش داشت ، به عصار گفت : ای مرد اين زنگ های کوچک را از چه به گردن استرت آويخته ای ؟

    گفت : آويخته ام که اگر از حرکت باز ايستد ، از خاموش شدن نوای زنگوله آگاه شوم و او را باز به حرکت  در آورم . امير گفت : اگر استر باز ايستاد و برای غافل ماندن و فريفتن تو سرش را همچنان تکان داد تا صدای زنگوله قطع نشود ، چگونه بر حيله اش آگاه می شوی ؟

    عصار گفت : ای امير بزرگوار ؛ خدا روزگار تو را دراز کند ، عقل استر من هرگز به اندازه ی عقل امير نيست تا چنين تدبيرها کند .

                                     نقل به معنی ار ترجمه ی تاريخ طبری ( ص 2893 )

     

     

    جنگ ها اندوهناکند ...

     

    ميگل ارناندز( شاعر اسپانيايی)

    برگردان : قاسم صنعوی

     

    جنگ ها اندوهناکند

    اگر منظورشان محبت نباشد

    اندوهناکند ... اندوهناک .

     

    سلاح ها اندوهناکند

    اگر از حرف نباشند

    اندوهناکند ... اندوهناک .

     

    مردمان اندوه آورند

    اگر از عشق نميرند

    اندوهبارند ... اندوهبار ...

     

     

     

    آخرين کلمات ...

     

    به هنگام مرگ اغلب مردم کلماتی ادا می کنند و اين آخرين کلمات برای بازماند گان ارزش و اهميت بسيار دارد.

    "ادوارد لوکومت" تعداد زيادی از آنها را جمع آوری کرده و در کتابی به نام فرهنگ آخرين کلمات منتشر ساخته است . در زيربه بخش کوتاهی از اين فرهنگ اشاره می شود :

     

    نيوپولد دوم ، پادشاه بلژيک :  چه داغ شده ام ...

    لويی ميشل ، سياستمدار :  چه سرد شده ام ...

    مادام ژان رکاميه ، برپا کننده ی سالن های ادبی :  دوباره يکد يگر را ملاقات خواهيم کرد ! 

    چارلز داروين : کمترين ترسی از مرگ ندارم ...

    جرج واشنگتن :  خوب است !

    کلارا بارتن :  بگذاريد بروم ، بگذاريد بروم ! 

    دومینيک بوهورز ، متخصص دستور زبان :  من در شرف مردن هستم ، يا من دارم می ميرم ، هر دو بيان درست است !

    فيليپ هنری : ای مرگ کجايی ؟ 

    بريکام يانگ : بهتر شدم ...

    ژوزف دووين: خوب ، من پنج سال آنها را تحميق کردم !

    لوسی لارکوم : آزا دی !

    توماس چامرز ، مرد مذهبی اسکاتلند : لازم نيست شما پی ِ طبيب بفرستيد ، من او را هم اکنون خواهم ديد .

    اميلی برونته ، نويسنده : عميقا ً و کاملا ً  ( از او پرسيده بودند که آيا قادر است به خواب رود ؟)

    مورآس : مور آس هنرمند فرانسوی پس از احتضاری طولانی در گذشت و در اين حال بود که اين سخنان را به زبان آورد :

    حتا به مرگ هم نمی شود اطمينان کرد !

     

    و در مورد آخرين سخن جامی شاعر نام آور ايرانی اينگونه گفته اند :

    " ... در صباح جمعه ... از حرکت نبض ايشان در چاشتگاه آثار ارتحال به دارالقرار ظاهر گشت ... چون لحظه ای برآمد ، ناگاه حضرت ايشان فرمودند که " هم چنين ! " بر وجهی که گويا ايشان را کسی از چيزی خبر داد "

     

                                                   برگرفته از رساله ی مولانا رضی الدين عبدالغفور

     

     

    آخرين سخن مولانا جلال الدين در آخرين غزل وی متجلی شده است . درمورد سرايش اين غزل ِ آخرين در مناقب العارفين چنين آمده است:

    حضرت مولانا جلال الدين به بستر درافتاده بود. بهاء ولد ، فرزند مولانا در خدمت پدر بيمار خويش بود و بيداری بسيار کشيده و بسيار ناتوان گشته بود و همواره بر بالين پدر می گريست و جامه ها پاره می کرد . در شب موعود حضرت مولانا به او فرمود : بهاء الدين من خوشم ... تو برو سری بر بالين بنه و کمی بياسا ! چون سلطان ولد روانه شد او اين غزل را فرمود و حسام الدين چلپی می نوشت و اشک می ريخت ...

     

    رو سر بنه به بالين ، تنها مرا رها کن !

    ترک من خراب شبگرد مبتلا کن!

     

    ماييم و موج سودا ، شب تا به روز تنها

    خواهی بيا ببخشا ، خواهی برو جفا کن !

     

    از من گريز تا تو ،هم در بلا نيفتی

    بگزين ره سلامت ، ترک ره بلا کن !

     

    خيره کشی است ما را ، دارد دلی چو خارا

    بکشد ،کسش  نگويد تدبيز خونبها کن !

     

    بر شاه خوب رويان واجب وفا نباشد

    ای زرد روی عاشق تو صبر کن ! وفا کن !

     

    دردی است درد مُردن کان را دوا نباشد

    پس من چگونه گويم ، کاين درد را دوا کن !

     

    در خواب دوش پيری ، در کوی عشق ديدم

    با دست اشارتم کرد ، که عزم سوی ما کن !

     

    گر اژدها است بر ره ، عشقی است چون زمرد 

    از برق اين زمرد ، هين دفع اژدها کن !

     

    بس کن که بيخودم من  ور تو هنر فزايی

    تاريخ بوعلی گو تنبيه بوالعلا کن !

     

                                            غزل 2039 ، ص764 ،ج 2 ، کليّات ديوان شمس

     

                   سر زمين بی حاصل

                                                                                 THE WASTE LAND

    سرزمين بی حاصل که با نام سرزمين هرز هم به فارسی برگردان شده ، شاهکار تی. اس . اليوت شاعر آمريکايی تبار انگليسی است  که بی گمان نظر هر که  را اهل شعر و شاعری است ، به سوی خود جلب کرده ،خواه از آن به سرعت گذشته باشد خواه اينکه در آن درنگ کرده باشد ، چرا که اين بستگی  به ذوق و سليقه ی شخصی خواننده  دارد  .

    اين منظومه که در حدود ده سال پر آوازه ترين و جنجال برانگيز ترين سروده ی زمان خود بود  در سال 1922 منتشر گشت و درسال 1948 جايزه ی نوبل را برای سراينده خود کسب نمود .

    تا پيش از از انتشار سرزمين بی حاصل ،شاعری که در آن زمان ، در نو انديشی همتايی نداشت " ويليام باتلر ييتز بود . اما بعد از انتشار سرزمين بی حاصل نام اليوت، شهرت باتلر را تحت الشعاع قرار داد و اليوت يکه تاز ميدان شد .

    در وهله ی نخست آنچه در اين شعر جلب نظر می کرد " تکنيک " و "تم " آن بود ، اما ويژگی های اين شعر فقط اين دو اصل نبود ، اين شعر ترکيبی از اسطوره ها ، باورهای دين مسيح ، روايات شرقی و پندارهای شاعرانه بود که در قالب حکايات اندوه زده و جدا از هم سروده شده بود .

    اليوت در اين منظومه  به تمثيل و ايما و ابهام  برای نشان دادن دنيايی پوچ و سرشار از درد و رنج که در آن جز سراب های بی بنيان چيزی نيست ، توسل جست و از اين راه دشوار به سلامت گذر کرد .

    علت اينکه چرا اليوت به سرودن شعری دست زد که درونمايه ای جز سوگواری و غم نداشت ، اين بود که وی متعلق به نسل بعد از جنگ جهانی اول بود و آن نبرد خانمان سوز چهار ساله نه تنها بر اليوت اينگونه اثر گذاشت ، بلکه بيشتر انديشمندان و هنرمندان به همين اندوه روان فرسا مبتلا گشتند .

    سرزمين بی حاصل در حقيقت نمايشگر زاری شاعر بر مرگ آرزوهای خويش است .

    سوگ نامه ای است که از سرخوردگی ها و نفرت ها می گويد .

    روايت کننده ی دنيايی چون بيابانی بی آب و علف است که در آن جز پوچی و هراس و مشتی تصورات واهی چيز ديگری نمی توان يافت .

     

    ماجرای آفرينش منظومه ی سرزمين بی حاصل از پاييز 1921 آغاز شد . در آن سال اليوت شاعر و نقد نويس سی و يک ساله در بانک لويدز لندن کار می کرد و بر اثر کار زياد و اختلاف با همسرش و فشار های روانی ، آنچنان بيمار شد که در آستانه ی مرگ قرار گرفت . پزشکان به او توصيه کردند که بی درنگ کار را رها کند و برای مدتی به نقطه ای خوش آب و هوا و آرام برود و استراحت کند . بانک با مرخصی کوتاه او موافقت کرد . اليوت ابتدا به " مارگيت " رفت اما بعد تغيير عقيده داد و سر از لوزان سويس در آورد . حاصل اين چند هفته دوری از لندن ، شعر سرزمين بی حاصل بود که بنيان تازه ای در ادبيات منظوم زبان انگليسی بوجود آورد .

    ناگفته نماند که شاعر نام آور آمريکايی " ازرا پوند " ، که نزديک ترين دوست اليوت بود ، به نام ويرايش تغييرات بسياری در آن انجام داد .

    سرزمين بی حاصل سرانجام در اکتبر سال 1922 در مجله ی ادبی " کرايتريون" به چاپ رسيد و از آنجا به نشريات ديگر راه يافت و از همان آغاز انتشار موجی از مخالفت را به سوی خود سرازير کرد .

     

    در صفحه اول اين منظومه اليوت با زبان لاتين  از خدايی اسطوره ای  به نام " سيبيل " ياد می کند و سپس  شعر را به " ازرا پوند " پيشکش می دارد بدين گونه :

     

    من برای يک بار با چشم خويش " سيبيل " را در " کومه " ديدم که در قفسی آويخته بود و چون پسران از او پرسيدند "  چه آرزويی داری ؟ "  پاسخ داد " آرزويی جز مرگ ندارم ! "

     

                                                                                              برای ازرا پاوند ، هنرمند برتر .

     

     

     

     

    For once I saw with my own eyes the Sibyllam at Cumae in a cage , and when the boys asked her “ what do you want ? “  she answered

      “ I want to die “

     

    For Ezra Pound , il miglior fabbro ( the better workman )

     

     

     

     

    هر چند آوردن بخشی از اين منظومه ی بلند نمی تواند نشانگر درون مايه ی شعر و شاعر باشد ، اما تنها برای آشنايی با آن به بخش کوتاهی  با ترجمه ی هنر مند گرامی حسن شهباز ، اشاره می شود :

     

     

    زنی با يکدگر تنيد تارهای گيسوان سياه بلندش را

    و با آن تارها نوايی سر داد نجوا گونه

    و خفاش ها با صورت های کودکانه در پرتو بنفش گون

    صفير کشان بر هم می زدند بال را

    باژگونه پايين خزيدند از سطح ديوار دود زده (1)

     

    و باروها در هوا جملگی بودند سر نگون

    ناقوس های خاطره را که بودند شمارشگر گذشت زمان به صدا در آوردند

    و آواهايی به گوش آمد از درون سردابه های تهی و چاه های فرسوده ... (2)

      

     

     

    A woman drew her long hair tight

    And fiddled whisper music on those strings

    And bats with baby faces in the violet light

    Whistled , and beat their wings

    And crawled head downwarad down a blackened wall

    And upside down in air were towers

    Tolling reminiscent bells , that kept the hours

    And voices singing  out of empty cisterns and exhausted wells .

     

    1 – اليوت اين تصوير ذهنی و موهوم را که ياد آور شيوه ی هنری " سوررياليسم " نيز هست ، از تابلویهای هيرونيموس بوش نقاش قرن 15 هلند اقتباس کرده و کوشيده است صحنه ای وهمناک و سحر آميز در برابر چشم خواننده مجسم سازد .

    2 – در اپرای سالومه اثر ريچارد اشتراوس ، صحنه ای هست که يوحنای تعميد دهنده ( = يحيی پيامبر ) را درون سردابه ا ی  نشان می دهد و در اين سردابه ی نيمه تاريک  يحيی آوای خويش را به هشداری سر می دهد . اين بخش شعر اشاره به اين موضوع دارد .  

     

     از پنجره نگاه کن ...

     

     جيمز جويس

                                           

              برگردان مريم صفرزاده

     

    از پنجره نگاه کن طلا گيسو

    تو را می شنوم

    که آوازی شاد می خوانی

     

    کتابم بسته بود ،

    ديگر هيچ نمی خواندم

    و نگاه می کردم

    رقصيدن آتش را بر زمين .

     

    کتابم را رها کرده ام ،

    اتاقم را رها کرده ام

    زيرا شنيدمت

    که در تاريکی آواز می خوانی .

     

    نغمه ای شاد را

    می خوانی و می خوانی ...

    طلا گيسو ،

    از پنجره نگاه کن !

    Lean Out Of The Window

    James Joyce
     
    Lean out of, the window
    Goldenhair,
    I hear you singing
    A merry air.
     
    My book was closed,
    I read no more,
    Watching the fire dance
    On the floor.
     
    I have left my book,
    I have left my room,
    For I heard you singing
    Through the gloom.
     
    Singing and singing
    A merry air,
    Lean out of the window,
    Goldenhair
     

    ريشه يابی ضرب المثل ها

     

    سحر خيز باش تا کامروا باشی :

     

    می گويند  بزرگمهر(= بوذرجمهر) وزير و آموزگار انوشيروان ، پيوسته انوشيروان را می گفت که : قبله ی عالم بايد صبح زود از خواب برخيزد و به امورات مردم و مملکت برسد ، کسی که صبح زود بيدار می شود چنين است و چنان است "

    اما انوشيروان چون شب ها را به شادکامی و شب زنده داری می گذرانيد،قادر نبود که پند او را به عمل در آورد و از سويی ديگر چون بزرگمهر وزير و بزرگتر و نيز آموزگار او بود ، نمی توانست او را از گفتن اين مطلب باز دارد . پس چون دريافت گه بزرگمهر دست از سرش بر نمی دارد چند نفر را مأمور کرد که به لباس دزدان درآيند و چون بزرگمهر از خانه برون شد او را گرفته و لخت کنند و آنگاه رهايش سازند و آسيبی ديگر به او نزنند .

    آنان چنان کرد و فردا صبح زود چونانکه بزرگمهر بيرون آمد در هيأت دزدان به او حمله برند و کلاه و جبه و قبا و هر چه که داشت ،بردند .

    بزرگمهر دوباره به خانه بازگشت و لباسی ديگر پوشيد و به سوی بارگاه انوشيروان روانه گشت. چون بدانجا رسيد زمان گذشته و انوشيروان از خواب بيدار شده بود .

    حکايت خود را نقل کرد که : امروز که به خدمت قبله ی عالم می آمدم چند دزد مرا لخت کردند و از اين رو دير به خدمت رسيدم .

    انوشيروان خنده ی بلندی سر داد و به طعنه گفت "اينها همه از فوايد سحر خيزی است. اگر آنقدر زود از خانه بيرون نمی آمدی،لختت نمی کردند."

    بزرگمهر پاسخ داد : قربانت گردم ؛ آنها زود تر از من  بيدار شده و بيرون آمده بودند بدين جهت به فيض خودشان رسيدند !

     

    تاريخچه ی پيراهن عثمان

    و چيزی را پيراهن عثمان کردن

     

     

    پيراهن عثمان  داستانی تاريخی دارد و ريشه ی آن به حوادث سال سی و ششم هجری باز می گردد يعنی سال کشته شدن عثمان .

    در کتاب ترجمه ی تاريخ طبری آمده است که عثمان در روز مرگ پيوسته قرآن پيش رو داشت که شورشيان حمله آوردند. چون کسی نبود که شورشيان را براند و آنان نيز راه راه ورود به خانه را نداشتند، آتش آوردندو در و طاقک خانه را که از چوب بود سوزاندند. چون چوب ها بسوخت و طاقک بر در افتاد، راه ورود به خانه باز شد .

    عثمان در نماز بود ، به سر و صدا اعتنايی نکرد و غلط نخواند و وانماند و يش از آنکه بدو رسند ، سوره را به سر برد و بار ِ ديگر نزد قرآن نشست .

    شورشيان به خانه اندر آمدند. غافقی که از شورشيان بودبا پاره آهنی که همراه داشت به او زد و قرآن را نيز با پا بزد . قرآن بگشت و پيش روی عثمان قرار گرفت و خون بر آن روان گرديد . سودان بن حَمران پيش آمد که ضربتی ديگر بزند اما نايله دختر عثمان پيش آمد و دست ِ خود جلوی شمشير برد و آن را بگرفت که انگشتان دستش بيافتاد .

    چون نُعمان بشير از مدينه به شام آمد ، پيراهن و قرآن خون آلود عثمان و انگشتان نايله را که در آن واقعه بريده شده بود ، با خود به شام آورد . از آن پس معاويه پيوسته پيراهن خون آلود را بر منبر می نهاد و قصه ی کشته شدن عثمان را به خالتی درد مند باز می گفت . مردمان شام می شنيدند و می گريستند و دلسوزی ها می کردند تا حدی که جماعتی سوگند ياد کردند که تا کشندگان عثمان و ياران آنان را نکشند ، نخسبند و سر نشويند.

    امروزه در ادب فارسی چيزی را پيراهن عثمان کردن ، يعنی چيزی را دست آويز قرار دادن و وسيله ی تخريک و تهييج مردم نمودن .  

     

     

     دو شعر از اُکتاويو پاز

    برگردان : سعيد آذين

    سخنوری

    می خوانند ...

    پرنده ها می خوانند

    بی آنکه بدانند چه می خوانند ،

    با تمام گلويشان می خوانند ...

     

    زندگی نامه

     

    هر آنچه ممکن نبوده

                            بودم

    وز هر آنچه بودم

                   ديگر مرده ای

                                بيش نيست ...

     

     

    Vincent van Gogh. The All-Knight Café at Arles.

     

    جادوی رنگ ها در " کافه ی شبانه "

     

    ونسان ونگوگ ( 1890-1853 ) هلندی و فرزند يک چوپان پروتستان بود .او خود گمان می کرد که انگيزه های مذهبی دارد و در محله های فقير نشين لندن و مناطق معدنی بلژيک به تبليغ دين می پرداخت . شکست های مکرر ، جسم او را از کار انداخت و تا پای افسردگی کشانيد فقط پس از  بازگشت به نقاشی و فراگيری اسلوب کار امپرسيونيستی بود که وسيله ای برای انتقال ادراکش يافت و دنيای آفتاب گرفته ی بسياری از مناظرخود را با رنگ مطلوب خود زرد ، شبيه سازی کرد.

    نامه های ونسان به برادرش تئو يکی از غنی ترين مأخذ انديشه ی او  در زمينه ی نقاشی است . او در يکی از اين نامه ها می نويسد " من به جای شبيه سازی مو به مو از آنچه برابر چشمانم می بينم ، رنگ را آزادانه به کار می برم تا با رنگ منظورم را با قدرت هر چه تمام تر بيان کنم .

    نقاشی " کافه ی شبانه " ( تصوير بالا) همچنان که خود وانگوگ گفته است ، برای القای فضای تحمل ناپذير و شرور بوسيله ی رنگ است.صحنه ی نقاشی داخل کافه ای را در يک شهر ملال انگيز نشان می دهد. در اين تصويز مشتريان بی حال و رها شده در صندلی هايشان ، به رنگ آبی و کبود اندوه آور يعنی رنگ همان حالتی کشيده شده اند که سراسر وجودشان را در کام خود گرفته. سقف به رنگ سبز زَهری است وبا رنگ  قرمز تب آلود ديوارها تضاد گيج کننده ای دارد ؛ کف کافه زرد اسيدی و سايه ی ميز بيليارد سبز است . هاله های زرد نور بيشتر به نقاطی شباهت دارند که گاز بد بو در آن انباشته می شود ، صاحب کافه روح بيرنگی است که بر اين مکان حکومت می کند و همچون شبحی است که از کناره ی ميز بيليارد اوج بر می دارد ؛ و خود ِ ميز بيليارد با پرسپکتيو اريب ، آنچنان شبيه سازی شده که دنيای دوار گرفته و سر گيجه آوری را به بيننده القا می کند .