
يک زن به شکل اندوه ...
به جميله که تشويش بزرگش «انسان» است.
پيرايه يغمايی
در کوچه های خوابم، خورشيد کج مدار است
هر سايه ای مورّب، هر انحنا دوار است![]()
بن بست های عاصی، پيچيده اند درهم
گم می شوم در آن ها، اين با خودم قرار است
در کوچه های خوابم، هر سينه ايست حفره
هر حفره ايست خانه، هر خانه سوگوار است
هر پنجره نشسته، در چارچوب عصيان
هر در، دهان بازی، آماده ی هوار است
چندان شَتک زده خون، بر شانه های ديوار
کز مُهر آن نبوت، ديوار داغدار است
بر تاق بست ساباط، يک پيکر معلق،
يک سر بدار عاشق، بازيچه ی غبار است
هر خش خشی ز برگی، فرياد اعتراضی است
هر شاخه ی درختی، مضمون چوب دار است
در کوچه های خوابم، يک چهره ی مکرر
يک زن به شکل اندوه، همواره آشکار است
انگار ديده ام من، او را به بی شماره
تکرار سال عمرش، افزون تر از هزار است
با باوری شکسته، بر هر سکو نشسته
گل ميخ ديدگانش، تابوت انتظار است
*********
کوچه به کوچه هر سو، من می گريزم از او
اما نگاه سردش، گام مرا مهار است ...
Pirayeh163@hotmail.com