پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  • پيرايه يغمايی

     

    پيشکش به سيمين داوودی ، آن يگانه ترين يار  ... *

     

                                 در مرگ زيستن ...

     

                                نگاهی به کارنامه ی شعر نادر نادر پور

     

    بر چنگ من نمانده سرودی

    کز مرگ و غم نشانه ندارد

    چنگم شکسته به ، که همه عمر

    يک بانگ شادمانه ندارد

                           شعر گريز ، مجموعه ی دختر جام

     

     

    راستی آين هم از معجزه های مرگ است که تا يکی می ميرد ، همه به فکرش می افتند . چند سال پيش وقتی در 29 بهمن 13   ( 18 فوريه ی 2000) نادر نادر پور شاعر تصوير پرداز مرد ، همه ی رسانه های گروهی بيرون از ايران به دست و پا افتادند و برايش مرثيه ها خواندند واگر قبول  داشته باشیم  که هر گاه برای تثبیت چیزی می توان به ضد آن پرداخت  باید از مرگ سپاسگزار باشیم که به مردگان - حتا برای زمانی کوتاه هم که  شده زندگی می بخشد . همان  مرگی که نادر پور در  ضمن  آنکه همیشه از آن می ترسید ، همیشه هم آن را مدار شعر های خود قرار می داد :

     

     اگر روزی کسی از من بپرسد / که د یگر قصد ت از این زندگی چیست ؟ / بدو گویم

     که چون می ترسم از مرگ / مرا راهی بغیر از زندگی نیست  ( بیگانه ، دختر جام )

                                                               ***

     راستی زندگی یک شاعر را بجز از راه شعر هایش - آیا - از چه راه د یگری  باید سنجید ؟  آیا می توان برای بررسی شعر او تعداد کت و شلوار ها و کفش و کلاه هایی را که کهنه کرده یا تعداد دفعاتی را که به چلو کبابی سر کوچه اش رفته ، شماره کرد ؟ آيا می شود زند گی او را از تعداد همسران وفرزندانش  رقم زد ؟ یا تعداد سفرهایی را که رفته ، ماشین ها  و هوا پیما هایی  را که  سوار شده ؟ آیا  در حقیقت  تاریخ تولدو مرگ یک هنرمند ، یک شاعرهمان عد دی است که درکتاب های تارخ اد بیات ودر زندگی نامه ی او می آید  یا همان تاریخی که رسانه ها اعلام می کنند ؟

    اگر باز هم پاسخ  منفی است باید گفت  نادر نادر پور مرده بود، پیش ازآنکه مرگش اعلام  شود ، پیش از آن همه مرثیه خوانی ها .

    او  مرده بود ، نه یک بار و د و بار؛  بلکه  بارها و بارها . او در همان چارپاره های اول کارش مرده بود و بارها خودش را با دست خودش - باز هم در همان چار پاره ها -  به خاک  سپرده  بود  و باز هم  بار ها- و باز هم از همان چار پاره ها - به  اصطلاح رستاخیز  کرده  بود  ؛ اما هر بار مرگ زده تر .

                                                             ***

    دکتر  کارل  گوستاو  یونگ  (( Carl Gustav Jung که از ارزش های معتبرروانشناسی است ، می گوید : " بطور کلی  خصلت مرگ پرستی در همه ی آدم ها وجود دارد . این خصلت به  دو شکل در انسان تظاهر می کند : منفی  و مثبت . مرگ  پرستان منفی، آن هایی هستند که می زنند ، می کشند ، ویران می کنند وخلاصه ضد  زندگی اند . نظیر این افرا د در تاریخ کم  نیستند . ومرگ پرستان مثبت آن هایی که با مرگ کلنجار می روند وآن را محورپژوهش واند یشه ی خود قرار می دهند . مثل باستان شناسان که کارشان  حفاری گورها  و  بیرون  کشید ن  تمد ن های  مرده  و مد فون شده است . مثل اسطوره شناسان که از باستان شناسان هم پیش تاز ترند ، زیرا که با مالیخولیای دور تری دست به گریبان مشوند  ( یونگ خودش را جزو این دسته می داند ، زیرابخشی از کارش پژوهش در اسطوره هاست ) و دیگر مثل هنر مندانی که " مرگ " را زمینه ی کار هنری  خود قرار می دهند و نظیر آنها نیز در نقاشی و موسیقی و شعر وسینما کم  نیستند ". حالا ما به چهره های هنری جهانی کاری نداریم و در میان چهره های هنری خود مان جستجو می کنیم : مثل  خیام،  صادق هدایت و نزد یک ترمی آییم مثل نادر پور . با این تفاوت که اند یشمندی  این سه نفر از زمین تا آسمان با هم  فرق دارد .

    نومیدی و مرگ زد گی خیام فلسفی است  خیام گو اینکه درهمه ی رباعیاتش با نیستی واند وه جامدی روبروست ، اما فلسفه ای  پخته و به کمال  رسیده  به دست خواننده می دهد . نیستی گرایی و نومیدی  خیام از  نوع ناز های شاعرانه   نیست . جهان بینی او" با  هم  د ید ن " دو  روی سکه ی زمان  است . او  خوب می داند که زایش یعنی مرگ. می داند کسی که  می آید برای رفتن است وهر نفسی که فرومی رود گو اینکه ممدّ حیات است و مفرح  ذات! ، اما يک نفس آدم را به گورستان نزديک می کند  . او ازهمان اول تکلیف خودش را با خواننده روشن می کند، آنهم با یک قاطیعیت کوتاه ، فقط در چهار مصراع . خبام هر گاه از نیستی می گوید ، از قول خودش می کوید . هولناک و هشدار دهنده می گوید :

     وقت سحراست خیزای مایه ی ناز/ نرمک نرمک باده خوروچنگ نواز/ کانها که بجایند نپایند بسی/ وآنها که  شد ند کس نمی آید باز

     یا : می خور تو در آبگینه با ناله چنگ / زان پیش که آبگینه آید بر سنگ

     یا : تا سبزه ی خاک ما تماشا گه کیست ؟

    اما هر گاه که می خواهد ازآن جهان واز تصاویرواهی بهشت و جهنم بگوید ، ضمیرسوم شخص جمع (آنها)  را به کار می برد ، که ضمیری کاملا ً مبهم و بی هویت است .

     گویند بهشت و حور و عین خواهد بود....  

     گویند مرا دوزخی باشد مست.....

     گویند کسان بهشت با حور خوش است ... و .... و ....

    اما خیام درضمن اینکه پوچی جهان را به خواننده ندا می دهد، داروی شاد کامی وشایخواری راهم برای او تجویز می کند . گو اینکه این دارو چون زهر از گلوی آدم پایین می رود .

    صادق هدایت نیز در مورد خیام و تحلیل شعر اوبی گُدار به آب نمی زند او فریاد خیام را بی هیچ لرزشی می شنود ، آنگاه صدای خود را با او هماهنگ می کند. حسن قا یمیان د راین  مورد می گوید : این مسأ له ( یعنی توجه هدایت به آثار و اندیشه های خیام )  صر فاًبرای انجام یک کار تحقیقی و تتبعی نبوده است ، بلکه بیشتر از این جهت بوده  که بین هدایت و خیام شباهت فکری وجود داشته است. صادق هدایت، خیام ورباعیات اورااز آن  جهت می پسند ید که درحقیقت وجود خویش رادر وجوداین فیلسوف بزرگ وآثار او منعکس می دید " (1) 

    پاستور وا لری را د و(Valery Rador Pasteur ) عضو آکادمی فرانسه در مقاله ای زیر عنوان " یک نویسنده ی نا امید ، صادق هدایت "  در مجله یHomnes  Etnond   چاپ  پاريس می نويسد :

     ......  با قریب هزار سال فاصله ، هدایت صدای عمر خیام ، سخن سرای نومید د یگر ایران منعکس می کند . خیام به مردم اند رز می دهد که فراموشی و بی خبری را درباره ی عشق بجویند ،  ولی هدایت  چیزی عرضه نمی کند ، حتا افیون را . هر دو  برای  ما از فلا کت ومذ لت زندگی سخن می رانند  ولی گلستان خیام در عالم هدایت زیبایی خمار آلود  خود را از دست می دهد . بلبل شور انگیز  خیام به ( بوف کور )و گل سرخ خوشبوی   به( نیلوفر کبود بی بو )   تبد یل می شود. نومیدی خیام فلسفی  است . نومیدی  هدایت  اجتماعی است " (2).    و ما اضافه می کنیم نومیدی نادر پور هم شخصی است . اگر چه وی در چندی از شعر هایش زیر تأثیر مستقیم هدایت است ، مثل شعر (قم) که ظاهرا ً زیباترین شعر مجموعه ی ( چشم هاو دست ها) ست  

           

      "  قم شهر مرده ها ، عقرب ها ، گدا ها و زوار ها . اتومبیل ما جلوی گاراژ ایستاد . بی اندازه شلوغ بود . من و رفیقم بطرف صحن رفتیم ... مردم در آمد و شد بود ند . آخوند ها با گرد ن بلند و عبایی که روی دوششان موج می زد ، تسبیح می گرداند ند و قدم می زدند .... گلد سته و گنبد و چلچراغ  و روشنا یی اسرار آمیز مهتاب بی اندازه  قشنگ  و افسانه  مانند بنظر می آمد . در صحن گروه زیادی از زن و بچه روی سنگ قبر ها دراز کشیده بودند ... "

                                                            صادق هدایت ، اصفهان نصف جهان ، ص 45 چاپ سوم

     

     چند ین هزار زن / چند ین هزار مرد / زن ها لچک بسر / مردان عبا بدوش /  یک گنبد  طلا / با لک لکان پیر / یک باغ بی صفا /  با چند تک  درخت /  از خنده ها تهی  /   وز گفته ها خموش / یک حوض نیمه پر / با آب سبز رنگ / چندین کلاغ پیر / برتوده های سنگ / انبوه سایلان / در هر قدم براه / عمامه ها سفید / رخساره ها سیاه

                                                          نادر نادرپور ، چشم ها و دست ها ، قم

     

    اگر ما شعر را شاهد بگیریم و بر این باور باشیم که فقط شعر است که دروغ  نمی  گوید(چون ازژرفای جان بر می خیزد و فرصت ندارد تا از گذر گاه های دروغ عبورکند )، بانگاهی به شناسنامه ی پنجاه ساله ی شعر

     نادرپور به این نتیجه می رسیم که وی دست کم در90 در صد شعر هایش با نهایت درد مندی باری از شور بختی وتیره روزی و زند گی نا دلخواه را به دوش می کشیده و با اینکه مرگ راهمزاد جاودانه ی خود می دیده  بازهم آن را از بُن جان آرزومی کرده است .  مثلا ًاو در شعر (  ناله ای در سکوت ، چشم ها و دست ها )  مرگی را که در درونش آشیانه دارد آشکارا می شناسد و می داند که این مرگ شب ها و روزهایش را پُر کرده  و با این دریافت ازخود می پرسد که چراباید در آرزوی مرگی باشد که ازاو جدا نیست. این تلاش دردمندانه برای باز شناسی مرگ و زند گی ازیکد یگر واین ترد ید مزاحم ازاینکه آنچه براو می گذرد مرگ است یازند گی   سر انجام شعر را در برودت آزار دهنده ای شناور می کند :

    مرگ است ، مرگ تیره ی  جانسوز است / این زند گی که می گذرد آرام /  این شام ها که می کشد م تا .... / .... / ..... /    ودرچند بند بعد  ( البته بعد از ناله های بسیار ) ادامه می دهد که : ........../........../ ای ناله های وحشی مرگ آلود / آخر فرا رسید به امدادی وسر انجام در آخرین بند به چشم سرنوشت می گوید: اورا ( منظور مرگ ) که درمن است هویدا کن ! این  شعر 13بند(13 چار پاره)  دارد که مضمون هر 13 بند تکراری است ازآنچه گفته شد . اکنون  به تصاویر و ترکیبات شعر نگاهی می کنیم : محبس زند گی ، امید مرگ،  رهایی نیافتن از مرگ ، مرگ تیره ی جانسوز ( 2 بار ) ، مرگ آمیزی روزها وشب ها ، دو دزد  حیله گر هستی  ( منظور روز و شب ) ، دست مرگ، دندان کینه جوی ِ خدایان ، دست کینه پرورو خون آشام مرگ، د ید گان وحشی و بی آرام مرگ، محبس تنهایی ، ناله های  وحشی مرگ آلود ، سینه ی گداخته ، واهمه ی بیمار ، سوز تب ،اشک شب ،  آه سحر، لحظه های تیرگی و تشویش ، مرگ جاودانه ، امید عبث ، سکوت گران ، فرو خفتن ماه آرزو، جان به لب رسیدن ،سوختن جان از غم ها ، فرسوده شد ن ِ تن ، و ...... و ...... و .......

    این تر کیبات و تصاویر به ما چه می دهند ؟  و در ضمن یاد مان باشد که نادر پوردرآن زمان دراوج جوانی است  فقط 21 سال دارد و شهرتی که برای 21 سالگی خیلی زیاد است .

    درشعر"د یگر نمانده هیچ " که از نظر فرم و وزن و مضمون درست مثل شعر قبلی است وبه ساد گی می توان  به آن وصلش کرد ، باز بازی همین است :

     د یگر نمانده هیچ بجزوحشت سکوت  / د یگر نمانده هیچ بجز آرزوی مرگ نگاه / خشم است و انتقام فرو مانده در / جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ / ........ / ......./  ......

    مضمون  این دو شعر را کنار هم می گذاریم .آیا تکرار15 بار کلمه ی مرگ به صورت مجرد -  بدون در نظر گرفتن مضامین مرگ آمیز ، گواهی نمی دهد که شاعر در این دو شعر دست کم 15 بار مرده است ؟

    " از درون شب" شعر د یگری است از همین مجموعه. این شعردا رای 12 بند( چار پاره) است وبیشتربند ها حالت خطابی دارد  :

     تو ای چشم سیه! ، خدا را ! ،ای دست  مرگ ! ( دو بار )،  ای سوز تب ! ، ای دست خون آشام تقد یر ! ،     آسمانا ! ، ماهتابا ! ،    و  .... و .....  شاعر به دامان همه ی این ها چنگ می اندازد که به او مرگ بدهند .

    شعر های مجموعه ی چشم ها و دست ها تاریخ سال های 1330 و1331 را دارند ، قصد مان مقایسه  نیست  فقط یادمان باشد که نیما که راه گشا والگوی د یگرشاعران معاصر می شود در سال 1320" آی آ دم ها "   در 1325 " خروس می خواند " در 1327  " مهتاب "  در 1331" قایق " و نیز در همین سال هاست که " خانه ام ابری است " را می سُراید ، چرا که خانه ی وطنش را ابری می بیند وهوشمندانه به نی زن هایی- از قبیل نادر پور- که در این دنیای ابر اندود راه خودشان را گرفته اند و دایم نِی خودشان را می نوازند ، اعتراض می کند که " خانه ام ابری است ". (3)  

    و باز یادمان باشد که شاملو در سال  1330  قطع نامه اش را با چهار شعر انتشار می دهد که یکی از آن ها " سرود مردی که خودش را کشته است "  نام دارد. در این شعر گو اینک صحبت از مرگ  و کشتن است وشاعر حودش را می کُشد ، اما د یگر بار زنده تر ازخود رستاخیز می کند . (4)

    شعر های مرگ زده در 10 مجموعه ی نادر پور:  1 - چشم ها و دست ها 2 – دختر جام 3- شعر انگور 4 -سرمه ی خورشيد 5 -  گياه و سنگ نه ، آتش 6 – از آسمان تا ريسمان 7 – شام باز پسين 8 – صبح دروغين 9 – خون و خاکستر 10 – زمين و زمان  کم نيستند و شعر وی از دوره ی جوانی تا ميانسالی و کهنسالی و حتا تا شعر "نگاهی از بالا " که برای هفتاد سالگی خود سروده ، به دور از هر گونه ذهنيت فلسفی و اجتماعی همين خط را گرفته و رفته و شاعر در اين ده مجموعه که حاصل پنجاه سال شاعری اوست ، نه تنها خود با احساس هايی از قبيل؛ بيزاری از زندگی، بد بختی، مرگ خواهی، خودکشی ، غمزدگی، سر گردانی   و ... و ... دست به گريبان است بلکه ذهن خواننده اش را هم نا دانسته در گير می کند .

    و اما اينک پيش از پيش داوری در اين زمينه بهتر است به گونه ای گذرا به خود شعر ها رجعتی داشته باشيم که گويا ترين گواه آنهايند .

    ابتدا به بررسی فضاهای مرگ آفرين می پردازيم :

    1 – شاعر به سوی مرگ می رود چون احساس می کند :

     بيچاره است (درچشم د يگری ؛ چشم ها و دست ها) ا آواره بخت است (تکدرخت ؛ همانجا) ؛  سياه بخت است (گمراه ؛ همانجا)؛ بدبخت است(گريز ؛دخترجام) ؛ بيچاره و بلازده و بی پناه است (بی پناه ؛ همانجا) ؛ دردش بی دواست( دزد آتش ؛ شعر انگور) ؛ سياه سرنوشت است ( چاره ؛ همانجا) ؛ بی ستاره است ( تيشه ی برق وشعر فال ؛ سرمه ی خورشيد) ؛ نفرين شده است ( برگ و باد ؛ گياه و سنگ نه) اسير سيه روزگار و بيمار شفا ناپذير است ( درنوميدی ؛ شام بازپسين) ؛ گناهکار است ( خون و خاکستر ؛ خون و خاکستر – کسی هست درمن ؛ زمين و زمان ) ؛ ويرانه است( کاخ کاغذ ين؛ زمين و زمان ) بی کس است ( آن پرتو سوزان جادويی ؛ زمين و زمان ) تنهاست ( خطبه ی زمستانی ؛ همانجا ) گمگشته است ( زمزمه ای در شب ؛ همانجا) واژگون بخت حلق آويزی است (عنکبوت و انديشه ؛ همانجا و شعر نگاهی از بالا )

    البته در شعر نگاهی از بالا فقط به خود بسنده نمی کند ، بلکه اين نگون بختی را به ياران خود نيز نسبت می دهد : آه ای عزيزان ، ای نگون بختان غايب! / ای همرهان کوچه های خرد سالی! / حال مرا از عالم بالا چه پرسيد ؟ / پاسخ ندارد آنچه مشهود است و مشهور

     

    2 – خود را به چيز های بد بختی آفرين مانند می کند :

     

    به شمع غريب و واژگون، به ابر سوگوار خويش ، به عقاب نگون بخت آفتاب ، به استخوان سرد و مرده ( به ترتيب در شعر های آيينه ی د ق ، ابر ، گريه ، شب و عطش؛ سرمه ی خورشيد ) به مرداب خاموش و مرده ( از مرداب تا دريا ؛ گياه و سنگ نه )؛ به درخت پير پريشان احوال( خانه تکانی؛ شام باز پسين ) ؛ به بوته ی خشکيده ( برده ؛ شعر انگور) به کاووس شوريده بخت ، به باد آواره ، به شب اندوهگين ، به ونيز ( از نظر پريشانی) به ترتيب در شعرهای از اهرمن تا تهمتن ، کاخ کاغذين  زورق بی سر نشين ، ونيز؛ زمين و زمان )

     

    3 – زند گی را نفی می کند و بد ينگونه به فضای مرگ نزد يک می شود :

     

    زندگی را زندان می بيند ( سفر کرده ؛ دختر جام ) ؛ يقه ی کسانی را می گيرد که به او زند گی داده اند ( نامه ؛ دختر جام) ؛ نشاط زيستن ندارد ( برده ؛ شعر انگور – بيگانه ؛ دختر جام) ؛ فکر می کند که زندگی فريبش داده و سرش را کلاه گذاشته ( تقدير ؛ شعر انگور )  شاعر در شعر آخرين فريب هم همين احساس را دارد ، در بندهای آغازين با قدرت به زندگی پرخاش و حتا او را تهد يد می کند ، اما در بند پايانی آن صدای قدرتمند به ناله ی التماس آميزی بَدَ ل می شود ، درست مثل کودکی که از ظلم زن پدر باز هم به دامن همان زن پدر پناه ببرد .

    زندگی را باری نادلخواه می بيند ( بيگانه ؛ دختر جام )؛ زندگی را بار گناهی می بيند ( نجوايی در حضور آينه ؛ زمين و زمان ؛ زندگی را خط خوفناکی می بيند ( نقطه و خط ؛ زمين و زمان )

     

    4 – استعداد شاعرانه ی خود را شوم و دست و پا گيرمی بيند. به چند نمونه ازاين ناز های شاعرانه اشاره ای می کنيم :

     

    سروده هايش را بيهوده می پندارد ( سفر کرده ؛ دختر جام) ؛ شعرش را طلسم سياه و شومی می داند (طلسم ؛ شعر انگور) ؛ شعرش را زنجيری می بيند که او را اسير کرده ( برستون بسته ؛ سرمه ی خورشيد) ؛ می خواهد از شعر هم که اميد دل آزاری است بگريزد ( گريز ؛ دختر جام) ؛ فکر می کند اصلا ً کسی شعرش را نفهميده ( بيگانه )

     

    اينک ببينيم شاعر با تدارک اين زمينه های مرگ آفرين چگونه به مرگ نزد يک می شود و به آن می اند يشد : 

     

    مرگ را آرزو می کند (سفر کرده ؛ دختر جام – گهواره ای در تيرگی ؛ گياه و سنگ نه)؛ فکر می کند که چون زندگی اش ناعادلانه بوده بايد دست به دعای مرگ بردارد ( از بهشت تا دوزخ ؛ گياه و سنگ نه) ؛ گاهی آرزوی مرگ را برخود حرام می بيند و می خواهد چون پرومته شکنجه بشود(دزد آتش ؛ شعر انگور) ؛ فکر می کند مرگ برای او نام آوری می آورد(اميد يا خيال؛ سرمه ی خورشيد)؛ فکر می کند مرگ برای او آرامش می آورد ( تقد ير ؛شعر انگور) فکر می کند مرگ تنها راه چاره است( چاره ؛ همانجا) ؛ فکر می کند در دل معشوقه مرده است(نگران؛ همانجا) ؛ فکر می کند مرگ تنها راه فراموشی است(زمزمه ای در شب؛زمين و زمان) ؛ فکر می کند مرگ در انتظار اوست(در قلب اين اقليم بی تاريخ؛ همانجا) ؛ گاهی خودش را در انتظار مرگ می بيند (مردی با دو سايه؛ همانجا)؛ اصلا ً باردار مرگ است( نقابدارعريان(5)؛ همانجا) ؛ مرگ خودش را به چشم می بيند ( زورق بی سرنشين ؛ همانجا) ؛ فکر می کند مرگ در تعقيب اوست( صدای پا؛ همانجا) ؛فکر می کند مرگ  با او همزاد جاودانه است ( از گهواره تا گور؛ شعر انگور - همزاد پنهان ؛ زمين و زمان ) البته در شعرهمزاد پنهان اين همزادگی را به ديگران نيزتعميم  می دهد ؛ فکر می کند مرگ با او همسفر است ( صدای پا (6)؛ زمين و زمان )

     

     گاهی وقت ها احساس می کند چيزی ازاو مرده يا دارد می ميرد :

     

     مثلا ً چشم بختش، دلش، معشوقه اش دراو،( به ترتيب در شعرهای چشم بخت، تازه طلب، نگران ؛ مجموعه ی شعر انگور) فريادش ، فانوس شعرش ( شعرهای ابر، فانوس در سرمه ی خورشيد) ؛ روز ها و اميد هايش (ملال ؛ دختر جام) ؛ جوانی اش می ميرد ( عکس فوری ؛ زمين و زمان).

     

    گاهی وقت ها مرگ را به چيز های د يگر انتقال می دهد ، يا در چيزهای ديگر می بيند :

     

    در شاخ و برگ درختان (پاييز ؛ شعر انگور) ؛ در آفتاب بهاری ( زنده در گور؛سرمه ی خورشيد) ؛ در تخت جمشيد( شهمات ؛ از آسمان تا ريسمان ) ؛ در پروانه ( در سايه ی کبود دو انگشت؛ از آسمان تا ريسمان) ؛ در همسالان خود ( شعر نگاهی ازبالا) ؛ در شعر شب آمريکايی مجموعه ی زمين و زمان، خورشيد خودش را می کشد ؛  در شعر درخت می گويد مجموعه ی از آسمان تا ريسمان ميل مردن را به درخت منتقل می کند .

     

    گاهی وقت ها از کسی يا چيزی می خواهد که او را بکشد يا بميراند :

     

    از مخاطبی که در شعر هويت ناشناسی دارد و آن هم با بيرحمانه ترين شکل ( دزد آتش ؛ شعر انگور) ؛ از خود ِ شعر (عريضه ؛ شام باز پسين)؛ شادمان است که باد او را می کشد ( خانه تکانی ؛ شام باز پسين ) .

     

    گاهی وقت ها خودش ، خودش را می کشد :

    تفاوت اين زمينه با آن های د يگر اين است که مرگ جسورانه تر وارد صحنه می شود و فعال تر عمل می کند مثل شعر معراج در مجموعه ی از آسمان تا ريسمان يا شعر شکار که تقريبا ً هم زمان با معراج سروده شده ، همانجا . گاهی هم خودش ميل به خودکشی دارد ،آن هم در وزن رقصانی چون شعر گل يخ در مجموعه ی گياه و سنگ نه ، آتش .

    گاهی وقت ها چيزی را وادار به خود کشی می کند

    در شعر عقرب و عقربک ، با توجه به شکل خودکشی عقرب، عقربک ساعت را که نشانگر زمان است به کشتن خود هوشيار می کند و در حقيقت زمان را به ايستادن وسوسه می نما يد .

    و نيز در ميان اشعار شاعر کم نيستند شعرهايی که شاعر با تصاوير بسيار دلخراش و بيمار گونه ، چهره ی مرگ يا مرده ی خودش را تصويرمی زند از قبيل شعر  کابوس؛ سرمه ی خورشيد (7) – چشم ها و دست ها ؛ از چشم ها و دست ها (8) برف و خون ؛ چشم ها و دست ها (9)– جاده خالی است ؛ گياه و سنگ نه (10)

     

                                                 ****************

    بطور کلی زيبايی در همه چيز يعنی داشتن هماهنگی و تناسب در اجزای آن چيز . همان که ما در گفتار های خود از آن با لفظ ( بيايد) يا ( می آيد) ياد می کنيم مثلا ً به معماری خانه ای که در نظرمان چشم نواز باشد می گوييم همه چيزش به هم می آيد يا تناسب آشپز خانه و مهمانخانهاش با هم هماهنگی دارد .

    در رنگ شناسی و زيبايی شناسی هم همينطور ؛ مثلا ً می گوييم اين بلوز به آن دامن می آيد يا چهره ای برايمان زيباست که اجزای آن از نظر هندسه ی زيبايی شناسی به هم بيايند و حتما ً لازم نيست که چشم نرگس باشد و ابرو کمان و دهان غنچه .

    اين هماهنگی و تناسب در هنر دارای اعتباری والاست و صد البته در شعرهم که يکی ازهنر های اصلی است ، مسأله ای بنيادين است .

    شعری که شعر باشد ودر کمال شاعرانه ی خويش پايگاهی يافته باشد بايد از هماهنگی افقی (11) و هماهنگی عمودی(12) و هماهنگی درونی و برونی برخوردار باشد .

    از هماهنگی افقی و عمودی که بگذريم ، هماهنگی درون مايه و برون مايه ی شعر ، جان شاعرانه ی شعر است . احمد شاملو در جايی می گويد " ... شعر هم مانند هرچيز د يگردوعنصر دارد ؛ عنصر درونی يا روحی و عنصر بيرونی يا مادی " . بی گمان عنصر بيرونی واژگان ، تصوير پردازی ، ايهام و خلاصه انواع صنايع لفظی هستند و عنصر درونی ذهنيت فلسفی و انيشمندی اجتماعی شاعر است .

    تا کنون هر کس به بررسی شعر نادر پور پرداخته ، بيشترين تکيه اش بر اين بوده که وی شاعری است ايماژيست و شعرش از نظر تصوير پردازی در اوج اعلا قرار دارد .

    در اينکه نادر پور تصوير گرايی است بسيار هوشمند ، شکی نيست . در اينکه واژگان در دستش چون موم نرم است ، هيچکس ترديدی ندارد . در اينکه شعرش بی گره ی ذهنی و بی لکنت زبانی خوانده می شود ، همگان متفق القولند . اما همه ی اين ها – آيا- برای به کمال رسيدن يک شعر کافی است ؟  آخر بايد ديد کدامين ذهنيت فلسفی شنل مخملين و مجلل اين تصاوير را به دوش می اندازد و تازه تصوير های متعددی که مثل اسلايد های پشت سر هم نمايش داده شود ، چه حظی به خواننده می دهد ؟ به قول دکتر رضا براهنی " شعر خوب شعری نيست که مرا فقط به تماشای اشياء ببرد ، و يا مرا ببرد به تماشای استحاله ی استعاری اشياء از طريق کلمات در انديشه و احساس شاعر و يا حتا در روح شاعر . شعر خوب از نظر من شعری است که علاوه بر برانگيختن حس اين تماشاها در من ، در برابر من ، در کمالی ادامه يابنده تا بی نهايت ، بايستد ، بماند ، نگذرد و به من از ايستادن ، از ماندن ،از نگذشتن خود خبر دهد . ازهرگوشه که بنگری اش( از بالا ، پايين ، روبرو

    از پشت سر ، بيخ گوش و از پهلوی چپ يا راست ) به من کمال خود را عرضه کند . شعر خوب ، شعری است که چشم مرا ، چشم درون مرا ، با عينيت شکل خود پر کند ، چاره جويی برای درون من باشد و روح مرا در شکل خود قاب بگيرد و ....(13) " .

    اکنون بايد ديد آيا شعر نادر پور با اين تعاريف می خواند ؟ آيا اين شعر می تواند چاره جويی برای روح زنده و درون جستجو گر ما باشد ؟

    آن روزها که ما ، ارمک پوشان مدرسه ی اسدی تهران ، عاشق شعر و شاعری بوديم و هر کدام برای خود دفتری داشتيم و در آن شعر می نوشتيم ، فروغ فرخزاد با کتاب اسير ، مطرود ترين بود و صادق هدايت با بوف کور مرگ تزريق می کرد و نيروی بزرگتر ها آنچنان بر روان ما حاکم بود که ما حتا جرأت نمی کرديم اسم اين دو را بياوريم . کتاب بوف کور در هفت سوراخ پنهان می شد تا مبادا با خواندنش دست به خودکشی بزنيم . خواندن شعر های فروغ هم بر پيشانی مان برچسب فساد ذهنی می زد . اما شعر های نادرپور مجاز بود ! اصلا ً خودشان آن را تجويز می کردند ، می گفتند بخوانيد تا چيزی ياد بگيريد و بفهميد شعر يعنی چه!

    و غافل از اين بودند که 90 در صد اين شعرها از مرگ زدگی سر شار و زهرش به مراتب کاری تر از بوف کور است و ده در صد د يگر هم اروتيسم بی پروايی است که حتا واژگان در آن نفس نفس می زنند که روی شعرهای اسير را سفيد می کند . برای نمونه می توان به شعرهای برهنه ، دو در ، عطش ، خون آفتاب ، ابری بر سر ويرانه ، بی تاب ، لذت ، بزم ، فاصله ی ميان دو نقطه ، از پشت آتش ، راز  و ... و ....  و در مجموعه های چاپ خارج شب هزار و يکم ، بازی اسپانيايی مراجعه کرد . و اصلا ً چرا راه دور برويم ، به گفته ی خود  شاعر استناد می کنيم که در مصاحبه ای می گويد :  " اين مسابقه ميان "شعر تن " و " شعر تخد ير" ( که من هم" قهرمانانه" در آن شرکت داشته ام ) محصول نوميدی سياهی بود که بر اثر واقعه ی 28 مرداد 1332 برذهن و روح نسل ما مسلط شد و سروده های زيبايی در ميان آثار من و توللی و اخوان بوجود آورد " . (14)

    و اکنون جا دارد من به نيابت از سوی هم نسلا نم از آن بزرگتر ها بپرسم چرا ؟

    شعر متعهد است . داربست درونی می خواهد و کسی که می خواهد با 50 سال شاعری ، حد اقل به دو نسل حکومت شاعرانه داشته باشد ، بايد اين تعهد را بشناسد و همراه با آن گام بر دارد ، نه اينکه يک جا بايستد و غصه ها و هراس های شخصی اش را در قالب های ساده و سبکی چون چارپاره به دوش خوانند ه اش آوار

    کند

    موضوع ديگر اينکه  شعرهای پيش از انقلاب نادر پور  گواهی می دهد که مرگ زدگی ها و ناراحتی های او اصلا ً ربطی به اتفاقات سياسی و اجتماعی ندارد . البته در شعر های بعد از انقلاب او غم غربت و مهاجرت و دلتنگی و احساس پيری و گناه و از همه مهم تر احساس تعليق و بلا تکليفی ( که بلای جان همه ی مهاجران است ) مزيد برعلت گشته و در حقيقت دست آويز های موجهی برای بيان مرگ زدگی و غمزدگی فراهم آورده 

    و گو اينکه شاعر در آخرين سروده های خود سعی بسيار می کند تا به انديشه های  اجتماعی  سياسی(15)، فلسفی (16) و حتا اسطوره ای(17)  نز د يک شود، اما اين تلاش مذبوحانه می نمايد زيرا مثل خيلی های  ديگر  چون  از آغاز ذهن خود را در اين راه پرورش نداده و نماد ها گاه آنقدر آشکار و خام هستند که شعر يا شتابزده عمل می کند يا گزارشی و يا  شعاری .

    سخن آخر اينکه نادر نادر پور شاعری است بدون پيشروی های درخشان و اگر کار اورا دايره ای در نظر بگيريم – به هر قطر که دلمان بخواهد – او 50 سال در اين دايره چرخيدو هرگز نه از آن به منظور يک حرکت بالارونده ی مخروطی بالا رفت ، نه از حصار آن پا بيرون گذاشت و نه حتا آن را وسيع تر کرد .  

     

    *  پيشکش به سيمين ؛  به ياد زمان هايی که پشت ميز و نيمکت ها زندگی را جرعه جرعه می نوشيديم .

      هرچند که او به شعر نادر پور شيفتگی بسيار دارد .

     

    پا نويس ها :

    1 –  نگاهی به آثار ديگر صادق هدايت ؛ حسن قايميان ؛ ص 79

     

    2 – همانجا ص 79 و 80

     

    3 -  خانه ام ابری است / يکسره روی زمين ابری است با آن / ....... /  يکسره دنيا خراب از اوست / و حواس من ! / آی نی زن که تو را اوای نی برده است دور از ره کجايی ؟ / خانه ام ابری است / .... / ..... / و به ره نی زن که دايم می نوازد نی ، در اين دنيای ابر اندود / راه خود را دارد اندر پيش       خانه ام ابری است : نيما يوشيج

     

    4 – نه آبش دادم / نه دعايی خواندم / خنجر به گلويش نهادم / و در احتضاری طولانی / او را کشتم / به او گفتم " به زبان دشمن سخن می گويی " و او را / کشتم       سرود مردی که خودش را کشته است : احمد شاملو

     

    5 - اين شعر شباهت نزد يکی دارد با بخشی از شعر بلند سرزمين بی حاصل سروده ی تی. اس. اليوت :

    آن سومين کيست که مدام دوان است در کنار تو ؟/ وقتی می شمرم تنها تويی و من که با يکد يگريم/ اما در آن زمان که پيشاپيش می نگرم گذر گاه سپيد را/ يک تن نيز هست که همواره گام برمی دارد با تو؟ مستور است در ردايی قهوه گون / پوشيده سر است و نمی دانم مرد است يا زن ؟ / - اما براستی آن کيست که در کنار توست ؟

                                                         سرزمين بی حاصل ؛ ترجمه ی حسن شهباز ؛ ص 185و 187

    البته در تفسير اين بخش آمده که اليوت نيز خود در زمان سرودن اين بخش به ياد سروده ای از والت ويتمن شاعر آمريکايی

    بوده است به نام : وقتی ياسمن ها ی شکوفا در آستانه ی در حياط در تب و تابند . ويتمن می سرايد : آنگاه با اين آگاهی که مرگی هست و او چون همسفری در يکسويم گام بر می دارد و من در آن ميان ، چون مصاحبی که دو دست همسفرانش را به دست گرفته / پای به گريز نهادم بسوی پناهگاه شب که ....               همانجا ص 187

     

    6– شعر نقابدار عريان غزل واره ای است 10 بيتی در آخرين کتاب شاعر با تصاوير سور رياليستی از همزاد درونی شاعر ، مرگ .  از قافيه های ضعيف اين شعر که بگذريم که عباتند از سيرت ، غيبت ، قوت ، جراحت ، لذت ، کراهت ، ولادت و غيره که فقط دريک مصوت کوتاه و يک صامت (ت) با هم مشترکند ، وزن اين شعر نيز در مصراع های اول و چهارم ، پنجم ، نهم ، يازدهم دارای اختلال است و به کل وزن شعر که ( مفتعلن ، فاعلات ُ ، مفتعلن ، فا ) باشد و اکثر مصراع ها بر آن استوار است ، نمی خواند .

     

     7 – من ميهمان هر شبه ام را شناختم / برگشتم از هراس / روحی که چون شمايل شوم مقدسان / در زير روشنايی ماه ايستاده بود / صورت نداشت ليک ، لبی چون شکاف زخم / تا زير گوشهای درازش کشيده داشت  کابوس ؛ سرمه ی خورشيد

     

     8-  شب در رسيد و وحشت آن چشم بی نگاه / چون لرزه های مرگ تنم را فرا گرفت / تنها دو چشم سرخ ، دو چشمی که می گداخت / نز د يک شد ، گداخته شد ، شعله بر کشيد / اول دو نقطه بود که در تيرگی شکفت / وانگه ، دو نور سرخ از آن هر دو سر کشيد / گفتی ز چشم مرگ ، زمان قطره قطره ريخت / ......     چشم ها و دست ها ؛ چشم ها و دست ها

     

    9 -  در زدم – در گشودند و نا گاه / دشنه ای در سياهی درخشيد / شيون ناشناسی که جان داد / کلبه را وحشتی تازه بخشيد / .... / ..... / تا به خود آمدم ضربتی چند / در دل کلبه از پايم انداخت / خود ندانم کی از خواب جستم / ليک دانم که صبحی سيه بود / در کنارم سری نو بريده / غرق خون بود و چشمش به ره بود !           برف و خون ؛ چشم ها و دست ها

     

    10  -  در گلو می شکنم از سر خشم / هر نفس خنجر فريادی را / سر خونين جدا از تن من / در رگ و ريشه نهان کرده هنوز،/

    کينه ی کهنه ی جلادی را / بی سر از راه سفر آمده ام / سر من در شب تار يک زمين / همچنان چشم به راه سحر است

                                                                                              جاده خالی است ؛ گياه و سنگ نه

     

    11 – هماهنگی افقی يعنی توازنی که بايد ميان واژگان يک بيت (يا يک خط  درشعرنو) وجود داشته باشد . شاعر متعهد چون کلمات را می شناسد آن ها را حيف نمی کند و طوری در کنار هم قرار می دهد که هر واژه نه تنها به زيبايی کلمات پيش از خود و بعد از خود آسيبی نمی زند ، بلکه آن ها را زيبا تر هم می کند . آوا شناسی دانشی است که هماهنگی افقی را جلای بسيار می بخشد ، البته اگر تصنعی نباشد . مثلا ً حافظ در اين بيت : خيال خال تو با خود به خاک خواهم برد / که از خيال تو خاکم شود عبير آميز  بگونه ای آوای خشدار (خ) و بلندای (آ) را در کنار هم قرار داده که فضای گوشنوازی برای شنونده فراهم آمده است . عين اين مطلب را می توانيم در مورد حرف (س) و (ق) در اين بيت داشته باشيم : رشته ی تسبيح اگر بگسست معذورم بدار / دستم اندر ساعد ساقی سيمين ساق بود

    در شعر نو هم گاه به مواردی از اين دست بر خورد می کنيم مثل تکرار حرف زنگدار(ز) که چون وز وز بال زنبوری از لابلای اين بخش از شعر فروغ عبور می کند : زندگی يک خيابان دراز است که هر روز زنی با زنبيلی از آن می گذرد .

     

    12 – هماهنگی عمودی ذهنيت زنجيره واری است که از بيت اول تا بيت آخر در شعر حرکت می کند ( در شعر نو هم از نخستين بند تا بند پايانی ) . در حقيقت می توان گفت هر بيتی يا پله ی بيت  بعدی می شود و به اين صورت شعر يکدست و هماهنگ و منسجم از کار در می آيد . هيچ تعريفی برای يک شعر بد تر از اين نيست که يک بيتش شاه بيت شناخته شود . وقتی ما از يک غزل هفت بيتی ، يک بيت را به عنوان شاه بيت انتخاب می کنيم در حقيقت 6 بيت د يگر را محترمانه انکار کرده ايم . آيا می شود در يک غزل حافظ شاه بيت برگزيد ؟ يا غزل های حافظ همه شان شاه بيت هستند ؟

     

    13 –  طلا در مس ، جلد دوم ، ص1343

     

    14 – به نقل از مصاحبه ی دکتر صدرالدين الهی با نادر پور ، مجله ی روزگار نو ، مهرماه 1371 ، ص 46

     

    15- آيه ی شيطانی ؛ زمين و زمان 

    16 – عقرب و عقربک ؛ همانجا 

    17 – از اهرمن تا تهمتن ؛ همانجا

     اين شعر شباهت نزد يکی دارد با بخشی از شعر بلند سرزمين بی حاصل سروده ی تی. اس. اليوت :

    آن سومين کيست که مدام دوان است در کنار تو ؟/ وقتی می شمرم تنها تويی و من که با يکد يگريم/ اما در آن زمان که پيشاپيش می نگرم گذر گاه سپيد را/ يک تن نيز هست که همواره گام برمی دارد با تو؟ مستور است در ردايی قهوه گون / پوشيده سر است و نمی دانم مرد است يا زن ؟ / - اما براستی آن کيست که در کنار توست ؟

                                                                       سرزمين بی حاصل ؛ ترجمه ی حسن شهباز ؛ ص 185و 187

    البته در تفسير اين بخش آمده که اليوت نيز خود در زمان سرودن اين بخش به ياد سروده ای از والت ويتمن شاعر آمريکايی

    بوده است به نام : وقتی ياسمن ها ی شکوفا در آستانه ی در حياط در تب و تابند . ويتمن می سرايد : آنگاه با اين آگاهی که مرگی هست و او چون همسفری در يکسويم گام بر می دارد و من در آن ميان ، چون مصاحبی که دو دست همسفرانش را به دست گرفته / پای به گريز نهادم بسوی پناهگاه شب که ....               همانجا ص 187