پیک شعر و ادب
(9)
جای پای عشق ...
خيز تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از
عبور ما به يادگار ،
جای پای عشق ....
زير نظر پيرايه يغمايی
pirayeh_163@yahoo.com
نجمه زارع ؛
گلی که نا شکفته پر پر شد ...
او زمانی
که با شتاب اين جهان بی مهر را ترک می گفت فقط 23 سال داشت ...
نجمه زارع در 29 آذر ماه 1361 در کازرون چشم به جهان گشود ، اما به
دليل کار اداری پدر درقم پرورش يافت . وی دانش آموخته ی رشته ی عمران
دانشگاه همدان بود . او با تمامی جوانی در کار سرودن غزل خيالی بالا بلند
و متفاوت داشت و در ميان شاعران جوان يکی از بهترين ها بود .
کتاب شعر نجمه به نام " عشق ، قابيل است " در زندگی اش مجال انتشار نيافت
.
شعرهای نجمه بی پيرايه بود و معصومانه با خواننده ارتباط برقرار می کرد و
چون از دل بر می خاست به دل می نشست.
او احساسات بی دغدغه ی خود را در قالب غزل بيان می کرد و غزل هايش – بی
آنکه عمدی در آنهاباشد ، به پاره ای از مسائل اجتماعی اشاره داشت :
اینجا دلم برای تو هِی شور میزند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچوقت...
اخبار گفت شهر شما امن و ناراحت است
من باورم نمیشود، اخبار هیچوقت...
يا در جای ديگر :
نوشتهام به دلمِ شعرهای غیرمجاز
که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز
به کوچه پا نگذاریم تا نفرمایند:
جدا شوند زِ هم این دو تای غیرمجاز
و اين شعر که با رديف دشوار " خواب آور " نشانگر زندگی مسموم و مأيوسانه
ی اين زمان افيونی است :
ضعیف و لاغر و زرد و صدای خوابآور
کنار بستر من قرصهای خوابآور
لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی
از این تب، این تبِ مالاریای خوابآور
منی که منحنی زانوان زاویهدار
جدا نمیکندم از هوای خوابآور
همین تجمع اجساد مومیایی شهر
مرا کشانده به این انزوای خوابآور
زمین رها شده دورِ مدارِ بیدردی
و روزنامه پر از قصههای خوابآور
هنوز دفترِ خمیازههای من باز است
بخواب شعر! در این ماجرای خوابآور
آنچه که در غزل های نجمه چشمگير است رديف ها و قافيه های دشواری است که
او برای غزل هايش بر می گزيند رديف هايی از قبيل ؛ " گرم است " :
فضای خانه که از خنده های ما گرم است
چه عاشقانه نفس می کشم ! هوا گرم است
دوباره "ديده امت" زّل بزن به چشمانی
که از حرارت " من ديده ام ترا " گرم است
بيا گناه کنيم عشق را ... نترس ... ، خدا ،
هزار مشغله دارد ، سر ِ خدا گرم است
رديف " به باد دهد " که در شعر بی سابقه است :
بعید نیست سرم را غزل به باد دهد
و آبروی مرا در محل به باد دهد
زبان سرخ و سرِ سبز و چند نقطه...، مرا
دوصد کنایه و ضربالمثل به باد دهد
چهقدر نقشه کشیدم برای زندگیم
بعید نیست که آن را اجل به باد دهد
يا غزلی با رديف "خيابان شلوغ" :
کفشِ چرمی ـ چتر ـ فروردین ـ خیابانِ شلوغ
یک شب بارانی غمگین خیابانِ شلوغ
میرود تنهای تنها، باز هم میبینمش
باز هم رد میشود از این خیابانِ شلوغ
نجمه ی زارع با تمامی جوانی در سرايش فقط از احساس بی مانند خود تأثير
پذيرفت و خط خود را داشت و هزاران افسوس که نماند تا اين خط و انديشه را
به کمال برساند و همچنان که گويی مرگ زود رس خود را پيش بينی کرده بود ،
اجل نقشه های زندگی او را بر باد داد .
وی روز شنبه 31 شهريور سال 1384 بعد از يک هفته بيهوشی در بيمارستان آيت
الله گلپايگانی قم جهان را بدرود گفت . هر چند رسانه های گروهی در مرگ
اين شاعر جوان بی مهری کردند ، اما دوستان وبلاگ نويس و هم رزمان قلمی اش
اندوه زده در مرگ او به ماتم نشستند . برای نمونه بخشی ا ز نوشتار
امير مرزبان از وبلاگ " اتاق 203 "
اشاره می شود :
جمعه، 1 مهر، 1384
عشق قابيل است
اين وبلاگ سياه پوش است / عزيز بود / خيلی عزيز / برای همه/ متين بود و
مهربان و محجوب و سرشار ازعشق....... / ...قلمم نمی کشد بنويسم عشق قابيل
است / قابيل اين دفعه قربانی زيبايی داشت / بعد چه فايده دارد بنويسم که
نجمه زارع در گذشت / بنويسم يک تزريق داروی بيهوشی فرستادش بسوی باغهای
بهشت من توی صورتم خون مرد وقتی توی ای سی یو / همه حالشان خوب
نيست...همه دلتنگند / دلتنگ شعر..دلتنگ مهربانی و دلتنگ عشق /... اما او
آن بالا ها دارد بهشتی می شود ... آن بالا ها دارند برايش مهمانی می
گيرند و ما دوره می کنيم شب و روز را ... هنوز را / نجمه زارع درگذشت !!!
............ و کتاب " عشق قابيل است " خودش را نديد . ديروز سی شهريور
ساعت يازده صبح بيمارستان آيت الله گلپايگانی ... بارانی بود پس از چهار
روز اغما نجمه ..... رفت ............
عليزضا بديع در وبلاگ خود در سوگ نجمه نوشت :
آن زمان رسيد .. اما خيلی زودتر از آنچه خودش فکرش را می کرد ... /
بروجرد بوديم با دوستان هماره ./ هر که از راه می رسيد اسم اش را از ليست
مدعوين خط می زديم تا اين که در پايان نام عباس محمدی و نجمه زارع ماند و
هيچ گاه خط نخورد . / جشنواره ی انتظار ، به درستی انتظار را درک کرديم .
انتظار خبری را که زرد است و سرد .../ خبر به شکلی نا جوان مردانه ست که
مورا به تن سيد مهدی موسوی راست می کند و اشک را در چشم ما مستحيل ./ خبر
به شکلی ست که جاده ی ساری ـ شاهرود را بغض می شوم ؛ جاده ی شاهرود ـ
سبزوار را اشک و جاده ی سبزوار ـ نيشابور را از حال می روم و قلبم ...
باز قلبم . ای مرگ به اين قلب نا به کار که هر چه می کشم از دست اين است
./ خبر به شکلی ست که عروسی همشيره ام را سياه می پوشم و گوشه ای کز می
کنم .../ به دورترين گوشه ی جهان برسد ... / خبر به دورترين گوشه ی جهان
برسد ... / حالا مگر دورترين نقطه ی جهان عباس نيست ؟ / عباس می گويد :
خدا می خواست فقط موهای ما راسپيد کند ... / اين روز ها نا خود آگاه ياد
اين شعر می افتم : / «عاشق شدن در دی ماه / مردن به وقت شهريور ... » /
هيچ کار از دست مان بر نمی آيد مگر اين که از سويدای جان بگوييم : /
تسليت !
و اينک با نام جاودانگی اين نوشتار را با غزلی زيبا از اين شاعر از دست
رفته به پايان می بريم و پَرسه های عميق تر را به زمان ديگر وا می گذاريم
. يادش گرامی باد !
خود را اگر چه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرايطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق يک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم گناه کردم اگر عاشقت شدم
گفتی ... تو هم چه ذهنيتی داری از گناه !!
...
سخت است اين که دل بکنم از تو ، از خودم
از اين نفس کشيدن اجباری ، از گناه
بالا گرفته ام سر خود را اگر چه عشق
يک عمر ريخت بر سرم آواری از گناه
دارند پيله های دلم درد می کشند
بايد دوباره زاده شوم ... – عاری از گناه –

تمثيل
و
تجربه ی رهايی در پرواز عصيانی فوّاره
و انديشمندی فلسفی احمد شاملو …
احمد شاملو مرد جاودانه ی شعر امروز در شعر تمثيل از مجموعه ی
مرثيه های خاک ژرف انديشی فلسفی خويش را در مورد حقيقت مرگ و زيستن پس از
آن در عصيان فواره ای که با جهش خويش فرياد می زند، آنگونه بيان کرده که
زندگان اين سوی جهان را به دريغی سرد از زيستن محقرانه ی خويش وا می دارد
.
او زيستن عصيانی فواره ای را که پای در خاک دارد اما بلند می پرد تا
رهايی را تجربه کرده باشد تمثيل فرياد رهايی قرار می دهد و آن را هم نسل
بارانی می بيند که زمين را بارور می کند نه چونان جويبارکی خُرد که پايان
مرداب گونه اش ، ميراثی باتلاق وار برای بازماندگان است. و از اين دست
است که خود او – شاملو – بلند می پرد تا انديشه بالا بلند و شگرفش برای
ما ميراث رهايی و شَرَف باشد :
در يکی فرياد
زيستن –
]پرواز عصيانی فوّاره ای
که خلاصی اش از خاک
نيست
و رهايی را
تجربه ای می کند [
و شکوه مردن
در فوّاره ی فريادی –
] زمينت
ديوانه آسا
با خويش می کشد
تا باروری را
دستمايه ای کند
که شهيدان و عاصيان
يارانند
که باروری را
بارانند
بارآورانند [
زمين را
باران برکت ها شدن –
]مرگ فواره
از اين دست است. [
ورنه خاک
از تو
باتلاقی خواهد شد
چون به گونه ی جوباران حقير
مرده باشی
فريادی شو
تا باران
وگرنه
مرداران
غزلی از مصر
کهن
غزلی از زبان يک دختر جوان،از مصر کهن،مربوط به دوره ی
توتمس سوم
Thoutms
چون از عشق خود به تو می انديشم،
قلبم به شدت می تپد ...
از جای خود می جهد
و مرا نمی گذارد که چون مردم ديگر راه بروم.
و مرا نمی گذارد که جامه ام را بجويم
يا بادبزنم را ...
ديگر از ياد برده ام که چشمانم را بيارايم
و يا موهايم را خوش بو و معطر گردانم ...
خود را از ياد برده ام
ای قلب من ! بيش از اين بی تابی مکن ...
يار به نزد تو خواهد آمد
و ديدگان همه بر ما خيره خواهد ماند
روا مدار قلب من ؛ که همگان بگويند :
آه ... اين زن ديوانه ی عشق است
روا مدار ....
زمانی که به او می انديشی،
قلب من !
خويش را استوار بدار و اينهمه تب و تاب مکن !
گرُاز
حمزه سلمانی خوش
وقتی گراز ؛
از کوچه باغ عشق گذر کرد
از آنهمه شکوه و شقايق
که باغ داشت ؛
جز ناله ی شکستن و تلخی و درد و دود
چيزی دگر نبود ...
عشق ...
شهاب الدين سهروردی
گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندين سخن نغز که گفتی ، که شنودی ؟
گر باد نبودی که سر زلف ربودی،
رخساره ی معشوق به عاشق که نمودی ؟
اين را بده ،
آن را ببر
اوحدی کرمانی
شوريده دلانيم ، نه هشيار و نه مست
سر گشته و پای بسته و باد به دست
يارب تو بده ، آنچه همی بايد و نيست
يارب تو ببر آنچه نمی بايد و هست
... با حافظ
در شعر حافظ گاه بعضی واژگان آمده اند که اشاره به رسومی دارند و چون آن
رسوم اينک فراموش آمده است ، معنی بيت دشوار می نمايد و خواننده را به
اشتباه گرفتار می کند از جمله بيت زير :
ابر آزاری بر آمد ، باد نوروزی وزيد
وجه می خواهم و مطرب ، که می گويد رسيد ؟
نخست اينکه واژه ی " که" در اين بيت به معنای " چه کسی ؟ " است و حالت
سؤالی دارد .
در مورد کلمه ی رسيد هم بايد اشاره به رسمی کرد که معمول آن زمان بوده و
آن رسم بدين قرار بوده است که چون يکی از پيشوايان دينی يا از مشايخ
عارفان مجلس وعظ برپا می کرد اگر در ميان مسلمانان نيازمندی بود، پيشاپيش
حاجت خود را به شيخ عرضه نموده و درخواست کمک می کرد .شيخ هم در پايان
مجلس حاجت او را به مريدان می گفت و از آنان ياری می خواست و هرگاه يکی
از مريدان توانايی برآوردن نيازاو را داشت به آوازی بلند کلمه ی " ببود "
يا " شد " و يا " رسيد " را که نشان برآوردن آن نياز بود ، ادا می کرد
بود .
کلمه ی رسيد در اين بيت حافظ به همين معنی است که طنز زيرکانه ای هم در
آن نهفته شده چرا که حافظ از آداب شيوخ وجهی برای می و مطرب می خواهد و
رندانه می پرسد : که (= چه کسی ) می گويد رسيد !
معنی بيت ديگر:
يار دلدار ِ من ار قلب بدين سان شکند
ببرد زود به جانداری خود پادشهش
جانداری به معنی محافظت و جانداران به معنای سپاهيان خاص که مأمور حفظ جان پادشاه بوده اند برای نمونه :
آن ترک که يافت منصب جانداری
يک لحظه نمی شکيبد از دلداری
گفتم دل من نگه نمی داری گفت
جانداران را چه کار با دلداری ( لغت نامه ی دهخدا)
اکنون با توجه به معنای کلمه ی جانداری و نيز قلب که دارای ايهام است و
در دومعنی به کار رفته (قلب به معنای دل ، عضو بدن / قلب به معنای قسمتی
از سپاه که در مرکز قرار می گيرد) معنای بيت حافظ روشن می شود .
نکته ها
وقتی در سماعی که فتوح روح و آسايش عاشقان مجروح بود ، صوفيان را صفای
درون ظاهر شده و عارفان را حالت آمده ، مطربی به لحنی خوش و آوازی دلکش
بر نوای نی ، نه بر آوای نای اين ترانه بساخته و اين بيت درانداخته که :
دارم سخنان تازه و زر ّ کهن
آخر به کف آرمت به زر يا به سخن
امام غزّالی رحمة الله عليه حاضر بود و از سر وجدی گفت :
زر را چه محل ، سخن سخن باز سخن
راحة الصدور چاپ ليدن ص 47
لطيفه های ابوالعينا :
از ابوالعينا شاعر لطيفه ها روايت کرده اند از جمله می گويند که
وی روزی به ديدن عبدالله بن منصور که بيمار شده بود و بهبودی يافته بود ،
رفت.به خادم گفت حال آقا چطور است ؟ گفت آنطور که می خواهيد . گفت پس چرا
صدای شيون و گريه بلند نيست ؟
به قدر دو انگشت :
شاعری بی نوا و ژنده پوش پيش توانگری متکبر رفت و چندان نزديک بنشست که
ميان او و توانگر دو انگشت بيش مسافت نماند .
توانگر روی درهم کشيده از شاعر پرسيد که ميان تو و خر چقدر راه است .؟
گفت بقدر دو انگشت !
(رضوان )
طعام خليفه :
هارون الرشيد طبقی طعام مزعفر ( = زعفران زده ) از خوراک خود به نزد
بهلول فرستاد . چون خادمک طبق را در برابر بهلول بر زمين بنهاد ، بهلول
برخاسته و طبق را در پيش سگی گذارد و خود در ايستاد . خادم گفت ای شيخ
اين مائده ی خليفه ی روی زمين است که تو را هديه فرموده ، تو بدينگونه به
سگ می دهی ؟
بهلول فرمود خاموش که اگر سگ بشنود از آن خليفه است ، لب نخواهد زد .
( رضوان )
دعای طبيب
يکی از وزرا پيش دکتر فرنگی که تازه اندکی زبان فارسی آموخته بود ، می
گفت : ديروز تب داشتم و گردنم درد می کرد ، امروز که دوای شما را خوردم ،
تبم شکسته اما هنوز درد گردن باقی است .
طبيب گفت اميدوارم فردا گردن شما هم بشکند !
ای جفا جو ز مردم آزاريت،
تا به کی مردمان به جان آيند
گردنت بشکند مگر روزی
تا بيآسايی و بيآسايند
( رضوان )
برگرفته از ماهنامه ی يغما سال هشتم ، بخش " از هر خرمنی خوشه ای "
پرسه در وبلاگ
ها
و اين بار دستبردی به وبلاگ " يک جرعه غزل " می زنيم و غزل
زيبای زير را از نغمه مستشار نظامی برای شما عزيزان به ارمغان می
آوريم
کابل چهار فصل پياپی
دخترک خنده ای زد و چرخيد : هيچکس مثل من نمی رقصد!
پدرش اخم کرد : ساکت باش ! در خيابان که زن نمی رقصد
در خيابان که زن نمی خندد ، در خيابان که زن نمی چرخد
در خيابان که زن به مقصودی غير رسوا شدن نمی رقصد
زن نبايد بلند گريه کند ، زن نبايد بلند کَل بکشد
زن به جز در ميان آتش و دود ، جز پس از سوختن نمی رقصد
دخترک بغض کهنه اش را خورد ، يازده ساله ماده آهويی
که دگر در ميان دشت و دمن ، در هوای ختن نمی رقصد
چشم های پدر نمی ديدند ، کودک پشت پلک هايش را
شهر سيمان و آهن است و در آن عطر آن پيرهن نمی رقصد
يوسفت را که گرگ ها خوردند ، کاروانی نمی رسد از راه
دل به اعجاز بسته ای ؟ بس نيست ؟ گوش کن : اهرمن نمی رقصد ؟
در خيابان شهرتان امروز ، دختران قشنگ می رقصند
جز تو اما کسی چنين زيبا ، در ميان کفن نمی رقصد ...
ساقی نامه
ساقی نامه شعری است در قالب مثنوی که هر بيت آن خطاب به ساقی بيا ساقی
... يا مغنّی ( = نغمه گر و آوازه خوان) شروع می شود و در آن شاعر ساقی
را به دادن شراب و مغنّی را به نواختن رود و سر دادن سرود دعوت می کند و
در بيت بعد ، نتيجه ای را که از اين دعوت در نظر داشته ، باز می گويد :
بيا ساقی آن آب انديشه سوز
که گر شير نوشد ، شود بيشه سوز
بده تا روم بر فلک شير گير
به هم بر زنم دام اين گرگ پير
(حافظ)
مضمون ساقی نامه ها ظاهرا ً برگرفته از اشعاری است که در ادبيات عرب
معروف به " خمريات " است .
نخستين ساقی نامه و مغنّی نامه ی مستقل را حافظ در قرن هشتم سروده اما
پيش از او نظامی (قرن 6 ) در منظومه ی شرف نامه ی خود در آغاز هر داستان
دو بيت خطاب به ساقی و در منظومه ی اقبال نامه،دو بيت خطاب به مغنّی
آورده که مجموعه ی اين بيت ها ساقی نامه ی مفصلی شده است .
سرودن ساقی نامه از قرن نهم به بعد در ميان شاعران متداول شد و تا دوره ی
قاجاريه نيز ادامه داشت ، بطوريکه حتا فتحعلی شاه قاجار متخلص به "خاقان"
نيز ساقی نامه ای دارد . از شاعران معاصر هوشنگ ابتهاج ( ه.ا.سايه) ساقی
نامه ای سروده است.
موضوع و مضمون ساقی نامه ها ذکر ناپايداری دنيا و بيان درد و رنج انسان
در دنيای فانی و روی آوردن ناگزير او به می و ميخانه است که در بسياری از
آنها جنبه ی تمثيلی و رنگ عرفانی دارد .
با چند بيتی از ساقی نامه ی پراکنده ی نظامی نوشتار را به پايان می بريم
:
بيا ساقی از من ، مرا دور کن
جهان از می لعل پر نور کن
ميی کو مرا ره به منزل برد
همه دل برند ، او غم دل برد
بيا ساقی آن آتش توبه سوز
به آتشگه مغز من بر فروز
به مجلس فروزی دلم خوش بود
که چون شمع ، بر فرقم آتش بود
مغنّی دگر بار بنواز رود
به ياد آر از آن خفتگان در سرود
ببين سوز من ، ساز کن ساز تو
مگر خوش بخفتم بر آواز تو
مغنّی بدان ساز غمگين نواز
درين سوزش غم مرا چاره ساز
با بهره گيری از کتاب " واژه نامه ی هنر شاعری " ؛ ميمنت مير صادقی (
ذوالقدر)
قطاری که به
مقصد خدا می رفت
قطاری که به مقصد خدا می رفت ، کمی در ايستگاه دنيا توقف کرد آنگاه
پيامبر رو به جهانيان نمود و گفت :
مقصد ما خداست ، کيست که بخواهد با ما سفر کند ؟
کيست که رنج و عشق را با هم می خواهد ؟
کيست که می خواهد باور کند که جهان ايستگاهی است برای گذشتن ؟
هيچکس پاسخی نداد ....
قرن ها گذشت ... اما از بيشمار آدميان جز اندکی سوار نشدند .
قطار با مسافران اندکش به راه افتاد ...
تا خدا هزار ايستگاه بود ...
در هر ايستگاه که قطار می ايستاد ، کسانی پياده می شدند .
قطار می رفت و سبک تر می شد ، چرا که سبکبالی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ، سرانجام به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر
گفت : اينجا بهشت است اما ايستگاه آخر نيست ، مسافرانی که می خواهند به
بهشت بروند پياده شوند.
تعدادی که می خواستند بهشتی شوند ، پياده شدند ، اما باز اندکی ماندند .
قطار دوباره به راه افتاد و از بهشت گذشت ...
آنگاه خدا رو به مسافران کرد و گفت :
درود بر شما ... آنکه مرا می خواهد ، در بهشت پياده نخواهد شد !
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ، ديگر نه قطاری بود و نه مسافری
....
برگرفته از نشريه ی اينترنتی روزانه ( با اندکی ويرايش)