پیک شعر و ادب (48)
جای پای عشق ...
زیرنظر پیرایه یغمایی
pirayeh_163@yahoo.com
خيز تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
جای پای عشق ....
*****
حکايت
عشق ...
پیرایه یغمایی

حلاج
ها بر دار رقصيدند و رفتند ...
ديداری با نصرت رحمانی در خرداد ماه
آغاز انهدام چنين است ...
اينگونه بود
آغاز انقراض سلسله ی مردان
ياران!
وقتی صدای حادثه خوابيد
بر سنگ گور من بنويسيد:
يک جنگجو که نجنگيد
اما شکست خورد!
از شعر انهدام/نصرت رحمانی
در بعد از ظهر آخرين جمعه ی بهاری خرداد ماه سال هفتاد و نُه، نصرت رحمانی که يکی
از تأثيرگذار ترين شاعران دوره ی خود بود، در خانه ای در رشت که با همه ی بزرگی اش
برای عظمت جاودانی او محقر می نمود، در آغوش تنها فرزندش آرش- سرکشانه، آنگونه که
در سرشت او بود- به زندگی اين جهانی لگد زد و به دنيای ديگر شتافت.
نوشتن در باره ی نصرت ساده نيست، چرا که او هرگز چشم اندازی مغرورانه از خود ارائه
نداد و بی گمان همين ويژگی مثبت بود که او را به شاعری بزرگ تبديل کرد.
و مرگ او اگر فاجعه نباشد، بی شک حسرتی است که تا هميشه ها روی دست شعر فارسی می
ماند.
رحمانی خود در جايی فروتنانه خودش را بدين سان نقل می کند:
نصرت رحمانی هستم
زاده و پروريده ی تهران
شاعر دفترهای «کوچ»، «کوير»، «ترمه»، «ميعاد در لجن»، «حريق باد»، «درو» و .....
حرفه ام قلمزنی است، همين!
**********
نصرت رحمانی در دهم اسفند 1308 در محله ی پامنار تهران در خانواده ای معمولی چشم به
جهان گشود. پدرش اسدالله نام داشت و مادرش فاطمه ميرزا خانی. خودش در اين مورد می
گويد:
« پدرقهرمانی نداشته ام تا لقبش را با زنجیر به کت های خسته ام ببندم و در سنگلاخ
ها بدوم، تا هرجا سخن بر سر نام می رود، با تمام نیرویم فریاد بکشم که پسر فلان
الدوله هستم. ولی اگر لازم باشد می گویم نام پدرم اسدالله بود. من نمی دانم زاده ی
یک قانونم یا پدیده ی یک عشق. آنچه می دانم این است که سحر یکی از شب های اسپند ماه
1308 سپیده در چشم هایم ریخت و تهران مرا در لای چنگ های خویش گرفت.»
او خيلی زود – و پيش از مدرسه سر و کارش به کتاب افتاد . تحصيلات ابتدايی و متوسطه
را در دبستان ابتدايی ناصر خسرو و دبيرستان اديب به پايان برد. نصرت از همان آغاز
کار به شعر و نقاشی علاقه مند بود از اين رو وارد هنرستان نقاشی شد . اما به دليل
پاره ای از مشکلات اخراج گرديد. پس از آن به مدرسه ی پست و تلگراف رفت که رياست آن
را پژمان بختياری شاعر غزل سرا به عهده داشت. پژمان خيلی زود به استعداد شاعرانه ی
نصرت پی برد و او را عهده دار تهيه ی روزنامه ی ديواری مدرسه کرد به گفته ی خودش:
« مدرسه ی ناصرخسرو و سپس دبیرستان ادیب را گذراندم. از هنرکده نقاشی به خاطر پاره
ای بحران ها بیرونم کردند. من هم به مدرسه ی پست و تلگراف رفتم. روزهای شلوغی بود.
مدیر مدرسه ما پژمان بختیاری (شاعر)، استعداد مرا زود درک کرد و روزنامه دیورای
مدرسه را در اختیار من گذاشت.
آغاز کار روزنامه نویسی من از همین جا شروع شد.»
نصرت رحمانی بعد از به پايان رساندن دوره ی اين مدرسه چندی در وزارت پست و تلگراف
تهران به کار پرداخت.اما بعد از مدتی آن را رها کرد و به خدمت راديو ايران درآمد
ولی در آنجا هم دوامی نياورد و مانند خيلی از شاعران هم نسلش وارد عرصه ی مطبوعات
شد و مدتی با هفته نامه هايی از قبيل «فردوسی»، «تهران مصور»، «سپيد و سياه» و
«اميد ايران» همکاری نمود.
وی سرودن شعر را از اوايل دهه ی بيست آغاز کرد و افزون بر آن گهگاه داستان هم می
نوشت و با نام های مستعاری از قبيل«لولی» و «ترمه» به چاپ می رساند. در دهه ی سی
حضور فعال او در شعر ملموس بود و به دليل اينکه نخستين شاعری بود که به دلنشين ترين
شکل زبان کوچه و بازار را به شعرش راه داده و مردم را در احساسات عاطفی و زندگی
خصوصی خود شريک کرده بود، شاعر محبوب مردم شد.
نصرت خود در مقدمه ی يکی از کتاب هايش می نويسد:
« شعر يا شعر است، يا نيست. دنيای شعر و شاعری چون دنيای ورزشی نيست كه به شعر درجه
ی يک نشان طلا و نقره و برنز بدهندو شعر درجه نميشناسد. داور شعر يك شاعر بازنشسته
ی چون مربی ورزش نيست. داور شعر حتا منتقدان و شعرشناسان هم نمی توانند باشند. داور
شعر يك ملت است. نسل پشت نسل!»
نخستين مجموعه ای که از او به چاپ رسيد «کوچ» نام داشت که نيما يوشيج بر آن مقدمه
ای نوشته بود و شهرتی بی نظير برايش به ارمغان آورد که نه بخاطر مقدمه ی نيما بلکه
برای شعرهای سرکش و عصيان زده نصرت بود.
نصرت رحمانی در مورد نيما و ديدارش با او در گفت و شنودی می گويد:
«من به دلایلی جز شعر با نیما آشنا بودم. برخورد شعری ما حکایتی دیگر دارد. نیما
یکی دو شعر مرا خوانده بود، پسندیده بود و از «آذر صدیق» نامی که «مرده های بی کفن
و دفن» سارتر را ترجمه کرده بود، خواسته بود که مرا با او آشنا کند. «آذر» مرا
برداشت برد پیش نیما. اولین حرفی که نیما به من زد، هرگز فراموش نمی کنم. گفت: «دلم
می خواست به تو می گفتم که این راه را نرو (راه شاعری را می گفت)، اما از تو گذشته.
خودت را چنان آلوده ی شعر کرده ای و پل ها را پشت سر خود شکسته ای که دیگر نمی
توانم به تو این حرف را بزنم». بعد از آن مقدمه ی معروف را بر کتاب من نوشت.
بعد ها با او دم خور بودم. گرچه به او خیلی نزدیک شدم و راهنمایی های او برای من پر
ارزش بود، اما همواره فاصله ای بین من و او بود. من یک آدم شهری بودم و نیما
روستایی بود. در شعر ماهم این فاصله و تمایز خود را نشان می دهد. نیما از طنین مرغ
سحر، بانگ خروس و ... خوشش می آمد و من از بوی نم هشتی یا آفتابی که از سوراخ سقف
بازار به روی زمین می افتاد یا سایه روشن آب انبار های چهل پله. «نیما» به چادری و
گوسفندی و سگی دلخوش بود، اما اینها برای من چندان جاذب نبود. زیبا شناختی نیما،
زیبایی شناختی یک آدم روستایی بود. من بچه تهران بودم. بزرگ شده ی کوچه ها و
بازارها ... یک آدم شهری. یک جوان شهری گستاخ. یادم است که همان وقت ها – سال 27
بود – برای نیما شعری سرودم به اسم «شب تاب» :
او همچون ستاره ای است مطرود/از چشم سپهر اوفتاده/دانسته در آسمان خبر نيست/بر روی
زمين به پا ستاده/ بر سينه ی شب گلی سپيد است/ کز عشق هزار راز دارد/بر صبح اميد
بخش فردا/ در نيمه ی شب نيار دارد/ در کوره رهی به عشق خورشيد/ می سوزد و نور می
فشاند/ چون صبح شود ز شرم ديدار/ بر چهره نقاب می کشاند ...... و همين طور تا
بدانجا که:
بر دامن شب دمی مياسای/شب تاب بتاب بر سياهی/ گويند نمانده است ديری/ کاين شام رود
پی تباهی
نصرت رحمانی در موردجنون شاعرانه اش اينگونه به گفت می
نشيند:
«زمانی اين ماجرا نطفه بست که نیمایوشیج شاعر بزرگ خواست تا در حضورش باشم. اما
هنگامی که سید جوادی و جلال زنده یاد در بوق من دمیدند، دیگر برایم مسلم شد که این
جنون درمانی ندارد. کتاب «کوچ» اولین کتاب مرا که این سه مرد تایید کرده بودند،
باعث آمد چون تاج طلایی بر سرم بنشانند و بگویند: این همان پریشانیست که گه گاه
جنون به در خانه اش می کوبد! باری در اوج شهرت بودم.
یکی از دلایلی که من با اولین کتابم «کوچ» اينطور مشهور شدم، این بود که من صدای
اين نسل را فرياد زدم. «کوچ» بیان برهنه، اما هنری و شعر شکست بود. ما در سال 32
شکست خورديم اما هرگز از آرمان های خودمان دل نکندیم. نه در شعرمان و نه در زندگی
مان. ما الفبای خواندن را در حزب توده یاد گرفته بودیم. بعد از 32 ما از حزب توده
سر خوردیم. دیديم حزب یک سراب بوده است اما آن آرمان خواهی در ما ماند و مانده است
و می ماند. بعد از 32 عده ای خودشان را فروختند به دستگاه، رفتند آن طرف. عده ای هم
رفتند بساز و بفروش شدند! ما ماندیم با آرمان های خودمان، تا حقیقت، آزادی، عدالت و
انسانیت را پاس داریم و شکست خودمان را بسرائیم، از یأس خود علیه نظم مستقر حربه ی
اعتراض بسازیم. اما شکست سبب آن شد که ما به درون خودمان، به کنه وجودمان نگاه
کنیم. مثل «کافکا». همین جا بود که از نیما جدا شدیم. ما میراث دار «هدایت» بودیم
که به ما نزدیک تر بود. از همه آگاه تر و زودتر از همه ی ما مسائل را فهمیده بود.
نوشته بود و آن آخر کار هم آخرین اعتراض خود را به صورت خودکشی به چهره ما ترکاند.
شکست سبب شد که ما، ما که مبارزان جوان آن دوره بودیم و یکسره در خدمت آرمان های
مبارزه، تبدیل بشويم به مشتی آواره ی خیابان ها و میخانه ها و قهوه خانه ها، امید،
شاهرودی، سپهری، شاملو، نادر پور، شیبانی در آن فضای درد و یأس و شکست و آوارگی، به
تهران سر ریز شدند تا ما شویم (آخر کسی نبود حال مان را بپرسد). درباره خودم جایی
نوشته ام که نصرت رحمانی از جمله بیماری هایی ست که در هر قرن یک نفر به آن مبتلا
می شود! ما شاعران، آدم های دیوانه، یاغی، و به هر حال غیر عادی هستیم و در میان
شاعران، پدیده ی «رحمانی» همان طور که گفتم، اپیدمی ناشناخته ای بود. در آن فضای
بعد از 32 کسی آمده بود که صدای تازه ای داشت. زبان کوچه و بازار را به کار می برد.
مسائل، آدمها و فضای زندگی شهری مردم عادی و روشن فکران را تصویر می کرد. علیه
اخلاقیات حاکم، علیه ریا و دروغ شورش می کرد. از «سقاخانه»ها، کوچه ها، مساجد و
بازارها و حتی از «شهرنو» تصویر می داد. از واقعیت هایی که دیگران یا نمی دیدند یا
نمی خواستند ببینند! از زندگی و از مردم و از شکست. از نسلی از دست رفته.
شعر من رنگ ملی داشت در آن روزگار. همیشه گفته ام: در هنر باید رنگ ملی، دید جهانی،
و تکنیک علمی با هم جمع شوند. هر کدام که نباشند، پای اثر هنری می لنگد. ما نسلی
بودیم که یأس و درد و شکست و دربه دری و آوارگی کشیده بود. و من صدای این نسل
بودم.»
ديدگاه نصرت رحمانی نسبت به شعر:
يک شاعر زمانی که شعرش را می سراید، به تنها چیزی که نمی اندیشد، همان شهرت یا
انتقاد است. او باید بسراید تا آرام شود. با این همه در پهنه ی نقد کارهایی شده که
شاید همین تلاش های گاه مذبوحانه و غیر صمیمی راه به دهی ببرد. انتقاد در شعر گذشته
ی ما نیز اساس درستی نداشته است. وقتی «سعدی» در مورد «فردوسی» داوری می کند، با
تند روی بیش از حد، آبروی خود را به باد می دهد. خود را در حماسه سرایی برتر از او
می پندارد و می گوید:
نداند که ما را سر جنگ نيست
وگرنه مجال سخن تنگ نيست
توانم که تيغ زبان در کشم
جهان سخن را قلم در کشم
بيا تا در اين شيوه چالش کنيم
سر خصم را سنگ بالش کنيم
آنگاه می رود تا با «فردوسی» چالش کند. ولی در همان اولین مصرع خود را می شناساند
که این کاره نیست:
مرا در صفاهان يکی يار بود
که جنگ آور و شوخ و عيار بود
يا بر مولانا می خروشد و مثلا ً در مقابل اين بيت زيبای او:
يک دست جام باده و يک دست زلف يار
رقصی چنين ميانه ی ميدانم آرزوست
می گويد:
چون کودکان که دامن خود اسب می کنند
دامن به کف گرفته و ميدانت آرزوست
آنچه تا کنون به عنوان نقد درباره آثار ایرانی نوشته شده، جز تعریف و تمجید و یا
فحاشی و هتاکی و در مجموع جز باند بازی و دکانداری، چیزی نبوده است. اغلب شاعران و
نویسندگان بزرگ معاصر درباره ی اشعار من نوشته اند. البته نام آنان اعتباری برای من
به وجود آورده است. حتی اگر گاهی نیش زده اند، نوش آنها بیشتر بوده. من شیوه ی نگرش
همه آن ها را می ستایم و از آن ها تشکر می کنم. اما متأسفانه هیچ کدام از آن مقالات
نمی تواند انتقاد محسوب شود. آن مقالات یا تشویق بود یا تحریف، یا نیش بود یا نوش.
آخر با کدام متر می توان به سنجش شعر پرداخت؟ اگر محک سلیقه مردم باشد، این سلیقه
که به سهولت تغییر می پذیرد. شعری را که مردم در بیست سالگی می پسندند، در سی سالگی
ممکن است مبتذل بیانگارند. «کریتیک» در اصل کار مهم است. اما منتقدی که به ارزیابی
شعر می پردازد، می باید آثار برجسته جهان را بشناسد و از جامعه شناسی، روان شناسی،
زبان شناسی و فلسفه و تاریخ اطلاعات کافی داشته باشد. کار او با عمل یک شاعر که
بیشتر به کمک کشف و شهود و غریزه انجام می گيرد، فرق دارد. «بلینسکی» با خواندن
اولین نوشته ی «داستایوسکی» نیمه شب به جست و جوی خانه اش می پردازد، تا او را
بیابد و راهنمایی اش کند. منتقد یعنی این.
اين [شعر دهه شصت] یک دگردیسی است. باید باشد، این دیگ باید بجوشد تا نخود آن پیر
زن هم بپزد. حبا ها باید بیاید رو. البته اینهایی که دل مشغول موج و مکتب و نسل
بازی هستند، فدا می شوند. همیشه این طور بوده. نسل پیش از ما فدا شدند. از آن همه
شاعر هم نسل من فقط چند نفر ماندند. در این ده دوازده ساله ی اخیر من بیش از چند
شعر خوب نخوانده ام. این یعنی این که شاعران هم نسلان من و جوانان به بیراهه می
روند. نه اینکه من شعر های آنان را نمی خوانم. می خوانم. اما مرا نمی گیرد. بحث این
است اگر تو می خواهی حرف بزنی، خوب من هم مال این آب و خاکم و زبان فارسی است، چرا
صدایت به گوش من نمی رسد؟ یا صدایت را بلند کن یا گوش مرا تحریک کن. من می گویم یا
گوش من حساسیتش را از دست داده یا صدای تو نارساست. من به جوان ها هشدار می دهم. به
همان چند نفربا استعدادی که در خیل آنها هست (آنها البته سالم درخواهند رفت. شاعر
خواهند شد. اما دیگران فدا می شوند) این طور نیست که من نمی شنوم یا نمی خوانم. می
آیند و تأیید می خواهند، من می گویم: آقا تو یک تکانی به خودت بده، تو اثری از خودت
نشان بده ببین چندتا صدا فریاد می زنند، من اولین کسی نخواهم بود که سینه پاره کنم
برای استعداد جوان و نوآوری، که قرار است جای نسل مارا بگیرد. اما این آقایان آن
قدر آهسته حرف می زنند که صدایشان به گوش کسی نمی رسد. گوش های من هنوز حساس است و
حرف اینها تازه نیست. نه در فرم، نه در محتوا.پاره ای از شعرهای امروز، آنچنان گنگ
و نا مفهوم، بی شکل و بی فرم، و فارغ از تعهدات اجتماعی هستند که بی اختیار آدم را
به یاد دادائیست های اوایل قرن بیستم فرانسه می اندازد.
اگر به بهانه نو آوری، ابتذال را ارائه دهیم، کار مهمی نکرده ایم. پشت هر نو آوری
باید که حرفی، پیامی باشد. اگر مساله فقط روی فرم است، من شاعر نیستم به این معنا.
پیامی شاعرانه باید در کار باشد تا شعر، شعر باشد.
با موج سازی و تبلیغات و روابط عمومی که نمی شود. حرفی، شعری اگر نداری، وقت تلف می
کنی. حرفی باید در کار باشد، حتی اگر به اندازه یک گیلاس گرم کند و البته چه بهتر
که به اندازه یک تازیانه به درد آورد. اگر داشتی و نگفتی که خیانت است (اصلاً در
دست تو نیست، نمی توانی نگویی!)
شما برای اینکه «بهار» را بزنی کنار باید یک «دماوندیه» ساخته باشید. برای آنکه
«نیما» را رد کنید، باید «اجاق سرد» داشته باشید. برای این که «امید» را رد کنید،
باید یک «کتیبه» داشته باشید. وقتی داشتید ما خودمان خود به خود می رویم کنار با
محبت و احترام. این رسم زمانه است به امید چنین روزی هستیم که خواهد رسید. پس در
جمع بندی می توان گفت که یا پس از انقلاب اشعاری در خور انقلاب به وجود نیامده، یا
به وجود آمده و منتشر نشده، که من به شق دوم بیشتر مؤمنم. گرچه شتاب هم نباید کرد،
هنوز چیزی از انقلاب سپری نشده که ادبیاتش چهره بنمایاند. انقلاب هنوز خیلی جوان
است. تا سواد خواندن بیاموزد، آثار خواندنی اش هم آماده خواهد شد.
نظر نصرت رحمانی در مورد شاعران و نويسندگان ديگر:
از نسل ما «شاملو» هم روزگار مرا داشت. در مطبوعات کار می کردیم. هم نفس می کشیدیم
هم زندگی را آواره وار می گذراندیم. خاصه گرفتاری «شاملو» از من هم بیشتر بود، چرا
که او در به در دنبال چیزهایی که چاپ کرده بود و نمی پسندید، می گشت تا خودش بخرد.
ولی در حقیقت ما هیچ کدام هیچ دیدگاه صحیحی را نمی شناختیم، ضمن اینکه کتابهای
بسیار قطور فلسفی زیر بغل می گذاشتیم و از محتوای آن کوچکترین اطلاعی نداشتیم. مثل
بیست سالگان امروز. کم کم خوب که چشم ها را باز کردم، از این جا و از آنجا پریشان
روزگارانی چون خود را یافتم که هاله ی جنون در اطراف شان می گردد از هم نسلان من
کسانی که در شعر از نیما برگذشتند و صدای ممتاز مشخصی دارند، «شاملو»، «امید»،
«نادرپور» و «سپهری» بودند و بعدها «فروغ»، «آتشی»، «آزاد». این جا حرف درباره شعر
خوب و بد نیست. حرف از صدای مشخص است. مثلأ «خویی» شعرهای خوبی می سراید، اما صدایش
در صدای «امید» گم می شود. صدای مشخصی ندارد. یا خیلی های دیگر. در شعر کسانی که
گفتم، خصلت هایی است که آن ها را از دیگران جدا می کند. «شاملو» چیزهایی نداشت و
همین او را به صدا و روالی مستقل رساند. شاملو حوصله الفبا خواندن ادبیات کهن را
نداشت. وقتی شاعر شد، (شاعری در جهان سوم، بسیار دشوار و خودکشی از گرسنگی است)
همین سنت نداشتن، همین رها بودن از سنت گذشته، شاملو را نجات داد. بر خلاف او
«امید» گرایشی بسیار قوی به گذشته داشت تا آن حد که می ترسم چند سال دیگر او را جزو
قدما به حساب آورند نه شاعر بعد از نیما!
در شعر من نوعی «گستاخی» بود و دید یک شهری عاصی. نیما آنرا دریافته بود و همیشه به
من می گفت که آن را حفظ کنم.
«نادرپور» در کلاس نیما نبود، می رفت تا ادیب شود و از طریق «توللی» به شعر روی
آورده بود، اما به سرعت از او برگذشت. خودش را کشاند جلو. «سپهری» هم صدای مشخصی
بود به دلیل عقایدش و تصویر سازی هایش و سادگی اش. «فروغ» زن بودبا تمام حساسیت ها
و عواطف یک زن ایرانی در آن روزگار. به نظر من زنی در حد او در ادبیات معاصر بی
نظیر بود. در شعر «منوچهر آتشی» صدای روستا، بوی چرم و اسب و حماسه های جنوب می
آمد. «آتشی» صدایی مشخص بود.
«آزاد» نیرویی داشت که نیمی از آن را به شاملو وام داد. اگر خودش از آن بهره می
گرفت، در شعر ما دگر مردی بود. جز آنان که نام بردم به «سپانلو» امیدوارم که هنوز
کارش را تمام نکرده است. و دیگران .... یا دنباله رو هستند و یا دنبال فرم و تکنیک
های غربی که در خود غرب سال هاست کهنه شده است. یا دنبال موج و مکتب سازی. و دلایل
چنین وضعی نیز بسیار است. البته یک مقدار پریشی هست و مقداری هم پراکندگی و آوارگی.
در مورد بعضی ها هم کفگیر به ته دیگ خورده است. حرفی ندارند. شاعر های ما وقتی
بیکار می شوند، «نقد» می نویسند که از بلاهای شعر ماست. عده ای هم هنوز خودشان را
تکرار می کنند.
در ميان نویسندگان ایرانی اول بیشتر از همه «هدایت» هست. هنوز هیچ کس به پای او
نرسیده است. هنوز حتی نمی توانند «بوف کور» او را تفسیر کنند. جهان، ادبیات ما را
با هدایت می شناسد. هدایت در روال های گوناگون نوشته است. «حاج آقا» را دارد و «بوف
کور» و «سه قطره خون» را و «علویه خانم» را ... هر کدام در روالی. و در هیچ زمینه
ای هنوز به او نرسیده ایم. هدایت تف کرد به آن اشرافیت پوسیده که نوک دماغش را می
گرفت و از کوچه های لجن زده ی وطن رد می شد. بر خلاف نظر دیگران، خودکشی هدایت به
اعتقاد من هم پای خودسوزی یک راهب بودایی است که آمریکایی ها وطنش را اشغال کرده
بودند. بعد «صادق چوبک» - با فاصله بسیار – که نثر و زندگی آنها اختلاف بسیاری با
هم دارند. شاید این را عیب ندانند، ولی به نظر من پسندیده نیست. «چوبک» به دلیل فضا
سازی هایش، نحوه دیدش، تعابیرش و آدم هایش که همه تازه بوده اند، مهم است. «بزرگ
علوی» جنبه دیگری از رئالیسم را نشان داد. کارهای خوبی در زمان خود دارد، مثل
داستان «یرلینکا» و «میرزا»
«جلال آل احمد» معترف است: «یک روز هدایت دست مرا گرفت و به مجله ی سخن برد.
داستانی که همراه داشتم، به هدایت سپردم. هدایت هم داستان را به خانلری داد چاپ
شود.» از آن پس جلال نویسنده شد. جلال نویسنده ای خلف از کار درآمد. کارهای بسیاری
دارد که می توان برای بعضی از آن ها ارزش قائل شد و روی هم رفته جلال با نثر ویژه
اش به نظر من قبل از نویسندگی یک روشن فکر بود، روشن فکری که «سارتر» می گوید، بود.
اوج نسل بعد از 32 «بهرام صادقی» بود. «ملکوت» او یک سرو گردن از آثار ادبی ما در
زمینه داستان نویسی بالاتر است. آدم فکوری بود و مثل او کم پیدا می شود. «ابراهیم
گلستان» هم آدم با سواد و فرهنگی است. آثار خوبی هم نوشته است. اما من آن بازی وزن
دادن به نثر را نمی پسندم. «گلستان» دنبال نوعی تشخص در نثر بود. همین از ارزش او
کاست. تشخص تصنعی به دل نمی نشیند. دیدت که درست باشد، تشخص خود به خود می آید.کمی
هم زیاد در نوشته هایش بود. هوشنگ گلشیری را با داشتن «شازده احتجاب» نمی توان
ندیده گرفت بویژه آنکه فرم می شناسد. افسوس که آن هم خود را در خدمت وزن شعر و
انتقادهای متضادی می کند که گاه از یک اثر است. من «احمد محمود» را می پسندم. به
دلیل فصل های درخشان «همسایه ها»، و آن توصیفات زنده و جان دار صحنه های حساس.
«احمد محمود» در خلق فضا، در تصویر زندگی، در تصویر آدمها مهارتی بی نظیر دارد.
در اين بازار بلبشو خیلی های دیگر هم هستند که به نظر من قابل بحث نیستند. البته
خیلی کتاب های نازک و کلفت نوشته شده، اما در آن ها چیزی جز پاورقی نخوانده ام!
حالا حرف زیاد می زنند درباره ی «هدایت» و دیگران. هدایت قله داستان نویسی ما رو به
رشد و تعالی دارد. «دریابندری» گفته بود که هدایت در حوزه ی «ادبیات انحطاط» است.
خوب، او دارد خودش را به هر دری می زند چون کفگیرش به ته دیگ خورده. مترجم خیلی
خوبی است، کم نظیر است، اما در نظارت او دیگر چیز تازه ای نیست. یا هست و ما بی
خبریم!
روی هم رفته ما قرن ها از داستان نویسی جهان عقبیم. اگر هم گاهی چیز قطور یا نازکی
به دست مان می رسد، اگر نویسنده اش ایرانی باشد، در حد یک پاورقی است. خلاصه کنم
اگر یک پاورقی مثل «بینوایان» گیرمان بیاید، حتما صدها سال از آن اثر عقبیم، دیگر
با نویسندگان است که منصفانه قضاوت کنند!
نظر نصرت رحمانی در مورد شعر خودش:
«نیهلیسم» به معنایی که می گویند، هرگز در شعر نبوده است. «ناتورالیسم» چرا که خودت
به عنوان اعتراض به هنجارهای حاکم «نیهلیسم» اگر به معنای نفی و رد ارزش های انسانی
و عدالت طلبی اومانیسم و انسان دوستی است، نه! شعر من هرگز چنین نبوده است. بیشتر
در آن گرایش به نوعی «آنارشیسم» هست. یعنی شورش علیه هر چیز مستقر. علیه نظم موجود.
یعنی گرایش به انسان دوستی و آزادی و عدالت.
از اولین گامها از آن روزها می کوشیدم کلمات آواره ی در کوچه و بازار شهرم را در
زبان کتابت وارد کنم، بُرد و کشش آنها را در شعر نشان دهم. از انتشار اولین مجموعه
ی شعرم به نام کوچ این خط دنبال شده است تا به پهنه ی مضامین خاص.
وقتی اعداد را کشیدم توی شعر با این انگیزه و برداشت دیدم مثلاً پنج(5) شکل قلب است
و از این فرم استفاده کردم تا رسیدم به شعر هایی مانند 007 (دو صفر هفت)... این به
دلیل علاقه ی من به نقاشی بود که شیفته آن بودم. اینها بحث تکنیک و فرم است. یکی می
گوید کلمه باید «تونالیته» داشته باشد. من گفتم چرا باید فقط روی تونالیته کلمه
تاکید کرد؟ کلمه شکل هم دارد. پس علاوه بر گوش، چشم هم مطرح است، چه بسا چشم بیشتر
هم بتواند از گوش کمک کند
تصوير در شعر من نقش زیادی دارد. وقتی می گویم «تدفین اشک بر صحاری دامان»، این
تصویر است، اما فقط به دلیل تصویر بودن ساخته نشده است. شعر این را لازم داشته است.
وقتی کمپوزیسون شعر ساخته و پرداخته شد، دیگر قادر نیستی که انتزاعی تشخیص دهی کجا
تصویر است و کجا تصویر نیست.
در کتاب «حریق باد» شعر «چاقو» اگر خواننده توجه کند، ناگهان می بیند مصرع های بلند
فقط با یک کلمه به اتمام می رسد. یعنی کلمه «چاقو» می شود یک مصرع! چرا مصرع به این
کوتاهی شکل می گیرد؟ برای این که تیغه چاقو را همان طور با برش و کوتاه و خشن القا
کند.
در شعر جاهایی باید پیچشی گذاشت. با تصویر،با ویرگول،با حذف یا تعویض وزن،با شکل یا
صدای کلمه، یا با خود کلمه. جاهایی باید راحت رد شد. تصویر، کلمه، ایجاز، و ... این
ها همه ابزار کار شاعر است، نقش مهمی هم دارند. مثل صدای کلمات ... اما این خود
اندیشه – مرادم اندیشه شاعرانه است – که چراغ راه است. اگر اندیشه ای نداری، نباید
حرف بزنی. تو که نمی خواهی توی این اتاق بخوابی، چرا تخت خوابش را عوض می کنی؟ در
شعر من هم مثل همه، دوره های فراز و فرود بوده است. اما بعد از افتی، اوجی داشته
ام. «ترمه» که درآمد، حضرات راه افتادند که رحمانی در فرم به چه و چه ها رسیده است.
سورئالیست شده است و .... احساس کردم اگر اینگونه ادامه یابد، فاصله ام با مردم
بیشتر خواهد شد. رفتم سراغ شکستن سیکل ترمه. پس از ده سال کوشش آن سیکل را شکستم و
شد شعرهایی چون «بلوف»، «عصر جمعه پائیز»، «پرسه های شبانگاهی»، «تبعید در هفت حلقه
زنجیر»، «بن بست»، «شب شکوه ستوه» ... و اشعار دیگری که هم از لحظ فرم، هم از لحاظ
اندیشه آنقدر تفاوت داشت که گویی شاعر دیگری سروده بود! «میعاد در لجن» چنان مشهور
شد که وقتی روزنامه «آیندگان» مصاحبه ای بین من و «صادق چوبک» گذاشت، ننوشت مصاحبه
ی شاعر «کوچ»، «ترمه» یا «کویر». بلکه نوشت: مصاحبه بین شاعر «میعاد در لجن» با
نویسنده ی «شب اول قبر». هنگامی که میعاد در لجن منتشر شد، آقای «براهنی» درباره اش
نوشت: نصرت چون غول یک چشم جهان را نگاه می کند و «طاهباز»، نویسنده و پاسدار نیما
در کیهان نوشت: «سردار شعر معاصر» متوجه هستید که ما در خلال سطور گوشه چشمی هم به
انتقاد داریم.
بله، رفتم سراغ زبان مردم. رفتم سراغ مسائل روزگار. و «حریق باد» در آمد که دیدید.
بعد در سالهای اخیربا «شمشیر معشوقه قلم» بود که فلسفه به شعر من راه یافت و کتاب
«پیاله دور دگر زد». کتاب دیگری هم در دست دارم که عمر مجال داد، خواهید خواند. کسی
که چهل سال در شعر مشهور خاص و عام بوده است، در این قرن نمی خواهم بگویم چهارصد
سال! لااقل دوتا بچه مکتبی باید چهل سال وقت بگذارند تا از یاد برود. به همین دلیل
برای یک مصرع شعر دیگران گاهی یک شب را صبح می کنم. در این جست و جو باشد که با
اندیشه ای باکره روبرو شوم. اگر سپر او هم شوی چه باک!
ساليان گذشته به من این فرصت را داد که با فراغت در انزوای خود اشتباهات ناگزیر
گذشته را جمع بندی کنم و جمع هستی را بر نیستی بزنم، با حافظه پریش خود بستیزم،
شاید بتوانم از چنگ جنونی که نامش شعر است خود را برهانم. پس در چند کلمه می توان
گفت: می اندیشم، می خوانم و گاه گاه، با قلم قرطاس بازی می کنم. روی هم رفته اگر
نام این کارها زندگی باشد، زندگی می کنم. به خزان زندگی، به پیری زود رس، به خاطرات
گذشته، و به مرگ رهایی بخش می اندیشم. «سیسرون» در کتاب «عیش پیری» معتقد است که:
«دوران پیری از ایام جوانی بسیار زیبا تر و آرام بخش تر است. چرا که امیال سرکش هوس
ها و عصیان های جوانی به اعتدال می گراید.» این نظریه البته در مورد «سیسرون» ادیب
و دیپلمات صحت دارد. اما یک شاعر در اوج جوانی پیر می شود. شاعر پیر، جایی در جدول
زندگی ندارد. باید همواره جوان باشد و این در توان هرکس نیست. من به سهم خود اعتراف
می کنم که هر چه فاصله ام از جوانی بیشتر می شود، زمان هم به سرعت خود می افزاید.
زمان به سرعت در گذر است و من همچنان که بی توشه ی ره، پا به جهان نهادم، به همان
صورت عازم دیار مرگ می شوم. هر چه به دستم می رسد، با ولع می خوانم: رمان، فلسفه،
شعر، گاهی هم خوانده شده ها را دوره می کنم. اخیراً بار دیگر آثار داستایوسکی را
خواندم. آنقدر نکته های تازه در آن یافتم که قبلاً متوجه نشده بودم. من در گذشته از
کنار خیلی چیزهای مهم بی اعتنا گذر کردم. آنها را دیده ولی در حقیقت ندیدم. در مورد
نوشتن باید اعتراف کنم، نوعی بیماری بی درمان است که رهایم نمی کند. بی شک اوضاع و
حالی که من دارم، نامش جنون است. جواب یک نامه را قادر نیستم به موقع بنویسم. آن
گاه حاشیه ی کتاب هایی را که می خوانم از نوشته سیاه می کنم.
به پشت سر نگاه می کنم. در می یابم که من هرگز در زندگی چیزی را تمام و کمال به میل
خود نتوانسته ام برگزینم از یک شاخه گل تا خود زندگی را، چه رسد به شعر و شاعری!
همه چیز در طول زندگی مثل خود زندگی برما تحمیل می شود.در مقابل برخی چیزها که با
سرشت و بینش ما متغییر است گردن کشی می کنیم و جبهه می گیریم، ولی دیر یا زود کم کم
توان ما فرسوده می شود و بر آن گردن می نهیم مثل پیری و بیماری و مرگ.در مقابل پاره
ای از مقولات بی هیچ شکوه و مقابله ای تن می دهیم مثل عشق، زندگی و شعر! کدام یک از
عشاق نامدار اول معشوقی برگزیدند و بعد به او عشق ورزیدند؟ اما عشق چه ارتباطی با
شعر، این جنون بزرگ می تواند داشته باشد! راستی به نظر شما شاعر چیزی شبیه عاشق
نیست؟
++++++++++++++++++++++++++++
زندگی بازیست!
زندگی بازیست!
ما خود صحنه میسازیم
تا بازیگر بازیچههای خویشتن
باشیم
وای زین درد روان فرسای
من بازیگر بازیچههای دیگران بودم
گرچه میدانستم این افسانه را از پیش
زندگی بازیست!
زندگی بازیست!
به جرأت می توان گفت نصرت رحمانی يکی از تأثيرگذارترين شاعران دوره ی خود بود که
سری شوريده و آشتی ناپذير داشت و شعری سرکش که از آن شعله زار برمی خاست و زمان را
به آتش می کشيد.
اما چون اين شاعر با تمامی جوهر ه ی شاعرانه اش هرگز ادعايی نداشت و پيرامون خود
چون ديگر شاعران جارو جنجال و هياهويی براه نيانداخت، ناقدان شعر هم از کنار او به
آرامی گذشتند. چنانکه چند سال پيش( تقريبا ً همزمان با نادر پور) هنگامی که نصرت
رحمانی نيزبه جهان ديگر شتافت، رسانه های گروهی مرگش را فقط در حد يک خبر پخش
نمودند و هيچکس به تأثير عظيم شاعرانه ی او اشاره ای نکرد. از اين روست که نصرت
متأسفانه در ميان نسل جوان کمتر شناخته آمده است و چه حيف!
شعر جسور او ادامه ی زندگی جسورش بود. از اين رو با مردم به درد دل می نشست پس از
اينکه دست آنها را بگيرد و آنها را به پنهانی ترين زوايای روح و زندگی اش ببرد و
تمامی پستوهای زندگی اش را به آنها نشان برهد، پروايی نداشت و چون در ميان او و
مردم فاصله ای نبود، شاعر مردم بود.نصرت به زبان مردم می نوشت و احساس آنها را بيان
می کرد. او مردم را در راز عاشقانه اش به مليحه دختر همسايه، شريک می کرد و بی هيچ
پرده پوشی از اعتيادش با مردم درد دل می گفت از اينکه دستش را برای مردم رونمايد و
زندگی اش را در شعرش برای آنان آشکار سازد و از اينکه درد هايش را – که درد آنها
نيز بود- با آنها قسمت کند، پرهيزی نمی کرد و درست بر خلاف شاعرانی بود که در شعر
خود را قديسی نشان می دادند و رسالت پيامبر گونه اشان را به رخ مردم می کشيدند، اما
در درونشان شيطانی آشيان داشت. چنانکه يکی از نشانه های بارز و مهارت های شاعرانه ی
او آوردن واژگان کوچه و بازار بود. واژگانی که مردم پايين دست با آنها آشنا بودند .
اين ويژگی در شعر نصرت، بگونه ای بسيار خود را به ثبت رسانيد و باعث شد که مردم
معمولی به شعر نو جذب شوند و گاه آن را از بر کنند که اهميتی عظيم در جا افتادن شعر
نو داشت.
مثلا ً در شعر «سقا خانه» با آوردن کلماتی از قبيل: حلبی/چفت/چادر آبی خال خال/
جادوی صغرا بگم/ نظر قربانی/ چشم زخم/ معجر و ....آنقدر به مردم کوچه و بازار نزديک
می شد که انگار خود آنها بودند که شعر می سرودند:
آخرين عابر اين کوچه منم
سايه ام له شده زير پايم
ديده ام مات به تاريکی راه
پنجه بر پنجره ات می سايم
قفل برچفت تو سقا خانه
مادرم بست؟ چرا؟ راست بگو
تا که شب زود روم در خانه
نکنم مست؟ چرا ؟ راست بگو
کهنه کی زد گره بر معجر تو؟
اختر؟ آن دختر مشکين گيسو ؟
چادر آبی خال خالی داشت
رخت می شست هميشه لب جو ...
بخت او باز شد آخر يا نه؟
پسر مشتی حسن او را بُرد؟
جادوی صغرا بگم کاری کرد؟
يا گره بر گره ی ديگر خورد ؟
گردن شير تو سقا خانه
مادری بست نظر قربانی
چشم زخمی نخورد کودک او ،
بعد از آن ... آه ... خودت می دانی
آخرين عابر اين کوچه منم
سايه ام له شده زير پايم
قصه بس ! گر چه سخن بسيار است
تا شب بعد سراغت آيم ....
در آن زمان که شاعرانی چون نادرپور و فريدون توللی و فريدون مشيری شعرهای عاشقانه ی
شيک و پيک می گفتند، نصرت رحمانی عشق را در خلوص خودش و در همان محله ی پامنار به
عرصه ی شعر آورد. معشوق او در کتاب کوچ آن پری دست نيافتنی يا آن الهه ی پولدار که
آب را هم با قاشق و چنگال می خورد، نبود. معشوق او مليحه، دختر همسايه بود با
زندگانی معمولی،نذر و نيازهای معمولی، قول و قرار های معمولی ، ازدواج معمولی و اشک
ريختن های خالص. همچنان که داشت اتفاق می افتاد.
نه در برج عاجی نشسته بود و مسائل را از بالا می ديد و خودش را ساده لوحانه گول می
زد، نه می خواست جانماز آب بکشد و نه اينکه می خواست غم و غصه اش به دوش مردم آوار
کند و اگر اکنون هم مردم با خواندن شعر او با اندوه و عصيانش شريک می شوند به اين
دليل است که او در بيان آنها زلال بود و بين خودش و خواننده اش فاصله نمی گذاشت.
در کتاب ميعاد در لجن رحمانی چونان غول عظيمی از ميان لجن قد کشيد و پرچم انقراض
نسلی دردمند را برافراخت. لجن را به تصوير کشيد و از ميان همان لجن روزگار خود را
فرياد زد و همه را به ديدار لجنی برد که او و ديگران را در خويش گرفته فرا بود.
اصلا ًکار نصرت رحمانی با کار ديگران فرق داشت و اين را حتا کسانی که اندکی هم شعور
شاعرانه داشتند، می فهميدند.چرا که اگر شاعران ديگر با مهارت های فنی و صنايع و
الفاظ و خواندن ادبيات بيگانه تصاويری را ابداع می کردند که فقط ممکن بود گوشه ای
از آنها - آن هم با کشش کوشش - به اوضاع لجن وارکنايه بزند و فهمش نياز به دانستن
زبان حماسه ی(مثلا ًشعر آتشی)، زبان عرفان رقيق( سهراب سپهری) زبان ادبيات فرنگی
مآبانه ی احمد شاملو، زبان مونتاژ ( سياوش کسرايی) زبان اشرافی ( نادرپور) زبان غم
های ملايم و گزير ناپذير( فريدون مشيری) زبان گنگ و مهجور (سپانلو) داشته باشد،
زبان رحمانی نياز به هيچکدام نداشت فقط نيازمند اين بود که تو در اين لجن زندگی
کرده باشی و اين عفونت بويناک را به ريه هايت کشيده باشی. رحمانی شاعری بود که اگر
چه در ميان اين لجن دست و پا می زد اما در آن فرو نرفت و آن را انکار نکرد بلکه از
آن سر بلند کرد و اين لجن را به در و ديوار شعرش ماليد.
شناخت او از اين لجنزار سرايش شعرهای مؤثری چون «شهر نو» را تدارک ديد. شعری که در
ميان تکرار تصاويری سرطانی از قبيل ديوارهای خيس، درماندگی سگ های ولگرد، جوی های
خشکيده، آواز گل پری جون کافه ها، صورت های پريده رنگ و لک و پيس گرفته ملافه هايی
با تک لکه های خون و .... سرگردان بود:
دیوارهای خیس،سگ های هرزهگرد
جوی بدون آب، نجوای چند مرد
آواز گل پری از توی کافه ها
تک لکه های خون روی ملافه ها
تعهد و دلبستگی نصرت به شعر مردمی باعث شد که به گروه ها و دسته ها بی اعتنا بماند
و همين بی تفاوتی موجب آمد که هيچ گروه و دسته ای انگيزه ای برای ياد از او در دل
نپروراند چه در طول زندگی اش و چه بعد از مرگش.
در کتاب های نقد شعر معاصر هم از رحمانی آنگونه که بايد و شايد رد پايی نيست و حتا
در کتاب« طلا در مس» که کتابی مرجع است، بخش ويژه ای به شعر نصرت رحمانی وجود ندارد
و اين يکی از کاستی های آن کتاب سه جلدی است.

مجتبی پور حسن در مورد شعر نصرت رحمانی می گويد:
نوشتن درباره ی نصرت چندان ساده نيست چرا كه او هيچگاه شخصيتيی يكه از خود
ارائه نداد و شايد همين ويژگی مثبت، او را به شاعری بزرگ تبديل كرد.
نخستين كتاب او با نام «كوچ» در سال 1333 منتشر شد. در حالی كه او از جلال
آلاحمد خواسته بود بر كتابش مقدمه بنويسد، مقدمه ی كتاب او را كسی نوشت كه
بنيانگزار انقلاب شعر معاصر است. در بخشی از اين مقدمه آمده است:
«آن چيزهايی كه در زندگی هست و در شعر ديگران سايه ای از خود نشان میدهد،در
شعر شما بیپردهاند. اگر جرأت را در ديگران نپسندند براي شما عيب نيست!... از
اينكه اشعار شما به بهانه ی اوزانی آزاد، وزن را از دست نداده و دست به
شلوغی نزده است، قابل اين است كه گفته شود: تجدد در شعرهای شما با متانت
انجام گرفته است! اگر در معنی تند رفتهايد، در ادای معنی دچار تندروی هايی
كه ديگران شدهاند،نشدهايد.»
کار حرفه ای نصرت كه با انتشار كوچ آغاز شد،مقارن با سالهايی بود كه فضای
اجتماعی ايران پس از كودتاي مرداد 1332، آكنده از نااميدی بود. اگرچه بسياری
از شاعران نيز تحت تأثير اين فضا شعرهای « شکست» سرودند اما در تمام اين سال
ها شعر رحمانی منحصر بفرد بود. چرا كه او بيش از آنكه به شكستهای اجتماعی
بپردازد به نااميدی و سياهی فردی نظر داشت:
گويندكه داستان شب تاب
چون قصه ی شاعری است گمنام
كز شام، هميشه سوخت تا بام
از بام به كس نگفت تا شام!
در شعرهای «كوچ» ديگر خبری از ارائه تصاوير فراواقعی و خيال پردازانه نبود.
هرچه بود بازتابهايی واقعی جهان بود كه در شعر او ميآمد. رحمانی در اين
كتاب به اوزان فارسی نتاخت بلكه بسيار هم از اين امكان استفاده كرد. اما
تجربه ی نصرت در اين كتاب منجر به دگرگونی عظيم ديگری شد. او با چرخشی
صدوهشتاد درجه، شعر فارسی را از تكرار رمانتيسم آزاردهنده نجات داد. اگر نيما
بسياری از اسلوبهای قراردادی شعر فارسی را تغيير داد، نصرت رحمانی گفتمان
حاكم شعری را دگرگون ساخت. او شاعری نبود كه از موضع بالا و از صف خوبها
بدیها را ببيند. نصرت برای انعكاس واقعيات، خود را وارد سياهیها كرده بود:
آخرين عابر اين كوچه منم
سايهام له شده زير پايم
ديدهام مات به تاريكی راه
پنجه بر پنجرهات میسايم!
دومين مجموعه ی شعر نصرت رحمانی با نام «كوير» در سال 1334 منتشر شد. اين
كتاب نشان می داد كه «كوچ» يك اتفاق نبوده و نصرت رحمانی تعريف متفاوتی
از «شاعری» ارائه داده است. با اين همه او در اين كتاب هم همچنان مقهور
حل شدنش در سياهی، به اين اتفاق پرداخت.
شاعرنشدم در دل اين ظلمت جاويد
تا شعر مرا دختر همسايه بخواند
شاعر نشدم تا دل استاد اگر خواست
احسنت مرا گويد و استاد بداند
اين نغمه ی من نيست،ببنديد دهان را
خواهم به لب چشمه خورشيد بميرم
من شاعر بازو و لب و سينه نبودم
خواهم كه در اين ظلمت جاويد بميرم.
دو سال بعد «ترمه» منتشر شد. سياهی نخی بود كه سه كتاب نصرت را به هم پيوند
میزد. او در جهان پيرامونش جز سياهی چيزی نمیديد. چنانكه در مقدمه ی كتاب
«ترمه» به خوانندهاش نهيب میزند كه برای او جز طلسم سياهبختی و ياس
هديه ای نياورده است.
اما كتاب دويست صفحه ای «ميعاد در لجن» که به فاصله ی ده سال از
«ترمه»منتشر شد، يكی از بهترين آثار نصرت رحمانی بود. در اين کتاب شاعر نسخه
تجويز نمیكند بلكه اميد به هر نسخه ای را نفی میكند. فضای بسيار سياه
شعرها نتيجه ی نوع نگاه خاص شاعر است. نصرت در «ميعاد در لجن» از ويرانی
حرف میزند. رنج را می شود در تمام كلمات كتاب ديد. شاعر با هيچ اتفاقی در
پيرامونش تبانی نمیكند. شعرها در اختيار بحرانهای اجتماعي نيستند اما بخاطر
ذات فردیشان میتوانند در فردفرد اجتماع جاری شوند:
موشها میدانند
اگر آن روز رسيده است كه پولاد جوند
بمب و باروت مقویتر از گندم و جوست
عدل فرياد كشيد:
احتكار خارج از قانون است
بمبها بايد مصرف گردند!
عطر باروت زمين را بوييد
درسطرهای بالا با آنكه رحمانی به چالش مفاهيم در جهان معاصرش میپردازد اما
خود و شعرش را در زنجير گروه خاص محدود نمیكند، در عين زمان را نيز دور
میزند «ميعاد در لجن» محصول جستوجوی نافرجام شاعر در سياهیهاست. هر چند كه
در معدود سطرهايی میتوان نشانی از اميد يافت كه وجود دارد اگرچه شاعر خود
نيز نتوانسته است آن را بيابد:
خط اگر جاری نيست
هر خطی ديواری است
ديرگاهی است كه از هر حلقه زنجيری روييده است
قفل هم اميدی است
قفل يعنی كه كليديی هم هست
شاعر در« ميعاد در لجن» نفرت، عشق، خودكشی، گناه و خيانت را در واقعيتهای
كوچه و بازار پيگيری میكند اما در «حريق باد» به جست وجويی درونی دست
میزند. «حريق باد» نيز يكي از كتابهای درخشان نصرت است.
در حريق باد، شاعر پس از تاختن به همه وجودها و تبعات وجودی در جهان
اجتماعی، به خودش میتازد. او اکنون ذهنيت خودش را از جهان مورد پرسش قرار
میدهد.
شعرهای اين كتاب از جهتی ديگر نيز قابل توجه اند. رحمانی كه تا پيش از اين
كتاب ظاهرا ً فقط به محتوای شعرهايش توجه داشت، در شعرهای اين كتاب
شكلهای جديدی از وجودش را ارائه ميدهد. اين مسأله شايد نشانگر كوچ شاعر از
بيرون به درون خود و جستوجوی بیقرارانه ی او باشد.
من خسته نيستم
ديريست خستگيام،
تعويض گشته است به درهم شكستگی
من خسته نيستم
در هم شكستهام
اين خود اميد بزرگی نيست؟
شکل شعرهای رحمانی در بعضی از آثارش همچون سطرهای بالا، پيوندی عميق با
محتوای شعرش دارد اما بديهی است همان قدر كه محتوای شعرهای او ويرانگر است،
شكل اين شعرها، سادهتر است.
و بالاخره در سال 68 مجموعه ی شعر «شمشير معشوقه ی قلم» منتشر شد اين کتاب که
نخستين كتابب رحمانی پس از انقلاب و پس از سالها سكوت به دست آمد،مورد توجه
بسيار قرار گرفت.
هر چند كه نصرت شاعری بود كه هميشه از خود مینوشت و اگر از غير مينوشت باز
هم خود او بود كه درغير تجلی میيافت، اما اين کتاب حديث ديگری از نفس او
بود. نمیشود درباره ی شعر نصرت رحمانی نوشت و به زندگی او اشاره ای نكرد
چرا كه شعر او همه زندگی بود و زندگیاش جز شعر نبود. بسياری از منتقدان
رحمانی را در كنار فروغ فرخزاد به عنوان شاعرانی قلمداد ميكنند كه حريم
تصنعی شعر را شكستند و شعر را سراسر زندگی كردند. نصرت از معدود شاعرانی بود كه
سياهیهای زندگیاش را به متن شعرش منتقل كرد. او هرگز به دامن شعر
اجتماعی نغلتيد. اما شعر او محبوب فرد فرد اجتماع بود، به اين دليل كه فرد
فرد اجتماع ايرانی در سطر سطر شعرهای رحمانی حضور داشتند. در دوره ای كه همه
ی شاعران و نويسندگان، تحت تأثيرشكست سياسی خموده از نشئه ی مخدر از
شكستهای اجتماعی مینوشتند، او از اعتياد و عشق نوشت، از شكست فرد فرد
اجتماع. حضور نصرت رحمانی در ادبيات شعر ايران از اين جهت كه بسياری از
كلمات بيرون مانده و واقعيتهای موجود اما ناديده گرفته را به دامان شعر
برگرداند، حايز اهميت بسيار است. رحمانی شاعر شكست بود، شاعر خيانت، شاعر
بدیها، سياهیها.
انبوه غم حريم و حرمت خود را از دست داده است
ديری است هيچ كار ندارم
مانند يك وزير
وقتی كه هيچ كار نداری
تو هيچ كاره ای
من هيچ كارهام يعنی كه شاعرم
گيرم از اين كنايه هيچ نفهمی
برخلاف آنچه بعضی از منتقدان اعتقاد دارند به نظر می رسد كه فرم در شعرهای
نصرت اهميت زيادی دارد. اما شكلهای جديد شعری نصرت در شعرهايش خلق میشد.
شكلهايی براي پوچی، بيهودگی و نااميدی. ويژگی بارزی كه آثار رحمانی را از
ديگر هم نسلانش متمايز میكرد، نقش مهم «اعتراف» در آفرينش شعرهايش بود.
چنانكه در تنها اثر داستانی او «مردی كه در غبار گم شد» با گناهكاری
روبروييم كه گويی در محضر كشيش اعتراف میكند و نصرت زندگی را كشيش خود
ساخته بود. رحمانی هيچگاه زندگی را جدی نگرفت و شايد به همين دليل شعر او
را جدی گرفت. او برای نوشتن شعر به ويرانی دست زد. او خودش را و زندگیاش
را به نفع شعر ويران كرد وکور سوهای اميد را در خود كشت تا شعر بنويسد:
وقتی پرنده ای را
معتاد ميكنند
تا فالی از قفس به در آرد
و اهدا نمايد آن فال را به جويندگان خوشبختی
تا شاهدانه ای به هديه بگيرد
پرواز... قصه بس ابلهانه ای است ...
تنها اميد او «مرگ» بود.نصرت سالهای آخر عمرش را در يك خانه ی قديمی در رشت
با سيگاری لای انگشتان به انتظار مرگ نشست. او به اميد مرگ زندگی می كرد
شايد بهتر است «انتظار» را اميد او بناميم و مرگ را فرجامی كه منتظرش بود
قلمداد كنيم. نصرت ديدار عاشقانه ای با مرگ داشت. او كه سالها پيش زندگی را
در خود ويران كرده بود نوشت:
آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
ياران
وقتی صداي حادثه خوابيد
بر سنگ گور من بنويسيد:
يك جنگجو كه نجنگيد
اما ... شكست خورد ...
و شايد مرگ، نخستين... نه، پس از شعر دومين پيروزی او بود. منوچهر آتشی
درباره ی نصرت رحمانی نوشته است:
نصرت تصويرگر عصبي زمانه ی بيماری است كه در آن فاجعه دامنگير هشياران
نيست، خود هشياران فاجعهاند.
در باره ی نصرت رحمانی و شعر او بسيارها می توان نوشت که در حوصله ی اين نوشتار
کوتاه نيست. از اين رو با ياد جاودانگی مطلب را با يکی از زيباترين شعرهای او به
پايان می بريم. روانش شاد و يادش جاودانه باد!
سماع خیزابها
ترا به باد نخواهم سپرد.
که از سلالهی خونی، نه خاک و خاکستر.
بیا به رود بپیوند اگر هدف دریاست.
ترابه باد نخواهم سپرد.
بیا به رود بپیوند،
که رود راه گریز از من است در دل ما
و استحالهی خودخواهی و خودی خواهیاست.
کدام پنجره باز است؟
کدام پنجره در شهر مردهگان باز است
که انتظار چنین رخنه کرده در دل من؟
کدام گوش چنین تشنه است
که رُسته باز پیامی به خشکگاه لبم؟
مرا که می خواند
که راز دار و رسن میکشاندم سرِ کوی؟
واز لبِ شمشیر،
که زنگ میسترد؟
صدای صیقل شمشیر، باور من را
به خون میآلاید،
صلای تهنیت است.
شب است.
شبی همه بیداد.
به ماه و آب نگه کن
نماز را بشکن
و روزه را بشکن
پیاله را بشکن
شکست را بشکن
شکست نیست شکستن
سکوت را بشکن
شکن
شکن
بشکن
هرچه
پای کوب بر من و ما
سماع رقص جنونت تبرک است بیا
بیا که آینه از دوریی تو گريان است
بیا ز راه مترس
اگر چه در پیی هر گام،چنبر دامی است
و راهها همه مختومهاند بر سر دار
بیا به اشک بپیوند، جوی باریکیست
سپس به رود، اگر در هوای دريايی
شب است
در بدری، پشتوانهی شب پیر
نقاب پشت نقاب است.
شکنجه پشت شکنجه
دریچه پشت دریچه
میان پنجره هرگز کسی نکاشت تو را
که شب شوی، شب بی رنگ انتظار شوی
نبند پنجره را
به پرده رحم مکن
که پردهها همه دیوارهای تزویرند
به پشت پنجرهی بسته انتظار مکش
شکن
شکن
بشکن .
چشمهای پنجره را
بیا
بیا ز راه مترس
بیا و گمره باش
بیا و با ما باش
بیا و بی ما باش
سماع رقص جنونت تبرک است بیا
مهار کردن نیرو خیانت است بیا
بیا
که مرد می رود از دست در نهفتن ها
چو آب در مرداب
و در نهفتِ نیام
چه تیغ ها که فلج گشت در کف من و ما
***
صدای سلسله و بند و دار می آید
بیا
بیا به اشک بپیوند جوی باریکیست
سپس به رود، اگر در هوای دريايی
نصرت رحمانی و احمد شاملو
+++++++++++++++++++++
نامه ها هرگز دروغ نمی گويند
نامه ای از نصرت رحمانی برای خواهر زاده اش «گيسو شاکری» که خود در صحنه ی آواز
هنرمند توانايی است:
گيسو بمان اميد دارم خوش و شادمان باشی
من بد نيستم و هنوز روز و شب را بطول زندگی ميافرايم تا در کجا و کی بپايان برسد!
و براستی از اينکه پايانی برای هر داستانی هست خوشحالم
زندگی براستی سوداگر زبردست و عجيبی است همه آنچه به ما مي دهد با سود و بهره اش
باز ميگيرد. در هر صورت من بتقريب همه دينم را با بهره اش پس داده ام ديگر نميدانم
چه ميخواهد
باری بگذريم گلايه ای ندارم و خوشحالم که اينگونه ام
يک قمار باز بايد بداند چگونه بايد باخت تا ببازی بگيرندش
و اميد پوزش از بدخطی و لرزش دست را دارم
نصرت رحمانی
با استفاده ازفصل نامه شعر گوهران/ویژه نامه ی نصرت رحمانی/ شماره پنجم پائیز 1383
و سايت گيسو شاکری