پیک شعر و ادب (47)
جای پای عشق ...
زیرنظر پیرایه یغمایی
pirayeh_163@yahoo.com
خيز تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
جای پای عشق ....
*****
حکايت
عشق ...
پیرایه یغمایی
امسال به جای ماهی های قرمز
کوچک
در تنگ های بلور،
نهنگان برومند سرخ را
در قلب های داغ خورده مان
بر سفره ی هفت سين می گذاريم
تا در آغازی نو،
حکايت عشق را برايمان واگويه کنند ...
نهنگان سر بريده
بر نطع خون آلود سرزمين شان
که آزاد می خواستندش
و نماز نيمه شبان را
به جای پستوهای تنگ،
بر بام های بلند اقامه کردند
*******
غنيمتی بود بيداری شان
از قبيله ی قيام و سجود بودند
و می دانستند
هر رستاخيزی را به خاک اوفتادنی
در پيش است!
و چنين به عشق ستايش بردند ..
*****

عيد آمد و ما خانه ی خود را نتکانديم
مهدی اخوان ثالث م.اميد
عيد آمد و ما خانه ی خود را
نتکانديم
گردی نسترديم و
غباري نفشانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي او را ز در
خانه برانديم
هر جا گذری غلغله
شادی و شورست
ما آتش اندوه به آبی ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولی ما
پيكی ندوانديم و پيامی نرسانديم
احباب كهن را نه يكی نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكی بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالی سپری گشت و تو را ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ ز جويی نجهانديم
ماننده ی افسون زدگان ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ی بيهوده نخوانديم
از نُه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم اين زاويه مانديم
*****
بهار
آمده، از سيم خاردار گذشته
محمد رضا شفيعی کدکنی
که بخواند؟
تو میروی،
که بماند؟
که بر نهالک بیبرگ ما ترانه بخواند؟
از این گریوه به دور،
در آن کرانه ببین
بهار آمده،
از سیم خاردار گذشته
*****
بچه ها
بهار ...
نيما يوشيج
بچه ها، بهار!
گلها واشدند
برفها پا شدند.
از رو سبزه ها
از روي کوهسار
بچه ها بهار
داره رو درخت
مي خونه به گوش
«پوستين را بکن
قبا رو بپوش»
بيدار شو ، بيدار
بچه ها، بهار
دارند می روند
دارند می پرند
زنبور از لونه
بابا از خونه
همه پي کار
بچه ها، بهار!
*****
خوش به
حال روزگار ...
فریدون مشیری
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نيمهباز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمیپوشی به کام
باده رنگين نمی بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
*****
من بهارم
تو زمین ...
احمد شاملو
من بهارم تو
زمین
من زمینم تو درخت
من درخت ام تو باهار
ناز انگشت های بارون تو باغ ام
میکنه میون جنگل ها تاق ام میکنه.
تو بزرگی مث شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی مث شب.
خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو .
تازه ، وقتی بره مهتاب و ،هنوز شب ِ تنها باید راه دوری بره تا دم دروازه ی روز
مث شب گود و بزرگی مث شب.
تازه ، روزم که بیاد تو تمیزی مث ِشبنم مث ِ صبح.
تو مث ِ مخملی ابری مث ِ بوی علفی مث ِ اون ململ ِ مه ِ نازکی : اون ململ ِ مه
که رو عطر علفا ، مثل بلاتکلیفی هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن میون مرگ و حیات .
مث ِ برفائی تو . تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث ِ اون قله مغرور ِبلندی که
به ابرای سیاهی و بادای ِ بدی می خندی
.......
من باهارم تو زمین
من زمین ام تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتای بارون ِ تو باغ ام میکنه
میون جنگل ها تاق ام میکنه.
*****
چه می
کردم؟ ...
یغمای جندقی
بهار ار باده در ساغر
نمیکردم، چه میکردم؟
ز ساغر گر دماغی تر نمیکردم، چه میکردم؟
هوا تر، می به ساغر، من ملول از فکر هشیاری
اگر اندیشهی دیگر نمیکردم، چه میکردم؟
غرض دیدم به جزمی هرچه زان بوی نشاط آید
قناعت گر به این جوهر نمیکردم، چه میکردم؟
چرا گویند در خم خرقهی صوفی فرو کردی
به زهد آلوده بودم، گر نمیکردم، چه میکردم؟
ز شيخ شهر جان بردم به تزوير مسلمانی
مدارا گر به اين کافر نمی کردم، چه می کردم؟
ملامت میکنندم کز چه برگشتی ز مژگانش
هزیمت گر ز یک لشکر نمیکردم، چه میکردم؟
مرا چون خاتم سلطانیِ ملک جنون دادند
اگر ترک کله افسر نمیکردم، چه میکردم؟
به اشک ار کیفر گیتی نمیدادم، چه میدادم؟
به آه ار چارهی اختر نمیکردم، چه میکردم؟
گشود آنچه از حرم بایست از دیر مغان یغما
رخ امید بر این در نمیکردم، چه میکردم؟
*****
ما لايق
بهار نبوديم، خوب شد
محمد کاظم کاظمی
هر ميوه ای
که دست رسانديم، چوب شد
ما لایق بهار نبودیم، خوب شد
این گیرودار ما و شما درمیان راه
چون روزه بازکردن پیش از غروب شد
دردا در این میانه درختی که داشتیم
قربانی لجوج ترین دارکوب شد
آن آتشی که غیرت صدآفتاب داشت
دریک نفس برودت قطب جنوب شد
آفت نبود تا تپش آرزو نبود
این خانه گرخراب شد از رفت وروب شد
تا با غدیر ما چه کند هرم سرنوشت
طغیان رود نیل -که دیدم- رسوب شد
*****
بهار
بی گل
حزین لاهیجی
ساقی می عارفانه ات کو ؟
جان داروی جاودانه ات کو ؟
گیرم که نی ام سزای احسان
بخشایش بی بهانه ات کو ؟
شب را به امید صبح کردیم
صبح است می شبانه ات کو ؟
افسرده ی قیل و قال عقلم
نالیدن عاشقانه ات کو ؟
تا چند زبون چرخ باشم
بی آتش دل زبانه ات کو ؟
بی برگ گیا جوانه کرده ست
ای مرغ قفس ترانه ات کو ؟
تاراج گر خزان به گل زد
خار و خس آشیانه ات کو ؟
تا چند«حزین» به دشت گردی ؟
ای خانه خراب خانه ات کو ؟
*****
فروردين
و اردی بهشت
سيد علی صالحی
فروردین و اردیبهشت هم فرا می
رسند…
قمری های بی خیال هم فهمیده اند
فروردین است
اما آشیانه ها را باد خواهد برد
خیالی نیست
بنفشه های کوهی هم فهمیده اند
فروردین است
اما آفتاب تنبل دامنه را باد خواهد برد
خیالی نیست
سنگریزه های کناره ی رود هم فهمیده اند
فروردین است
اما سایه روشنان سحری را باد خواهد برد
خیالی نیست
همه ی این ها درست
اما بهار سفرکرده ی ما کی بر می گردد ؟
واقعا خیالی نیست ؟
*****
صد
سال بِه از اين سال ها ...
قيصر
امين پور
هردم دردی از پی دردی ای سال
با این تن ناتوان چه کردی ای سال
رفتی وگذشتن تو یک عمر گذشت
صد سال سیاه برنگردی ای سال ...
*****
اينهممممممممممه
لللللللللللللطف ...؟!
به بهانه ی هشتم مارس روز جهانی «زن»
پیرایه یغمایی
براستی ما زنان معطل مانده ايم و نمی دانيم که اينهمه لطف و مهربانی و زبان آوری و
نيک گفتاری و خوش سخنی و شيرين دهنی و و نکته پردازی و راز آميزی را از سوی شاعران،
انديشه ورزان و سخن سنجان ادب فارسی چگونه جبران کنيم!
اين نکته آنقدر داغ است که حتا بزرگ مرد عارفی چون امام محمد غزّالی که از سر جهان
می گذرد، از آن نمی گذرد چنانکه در کتاب معروف خود نصيحة الملوک اصلا ً فصلی را به
خلق و خوی زن اختصاص داده و احاديث و اخبار و حکايات بسيار « اندر صفت زنان و خير و
شرّ ايشان» آورده و از آن جمله گفته است که:
« آبادانی جهان از زنان است و آبادانی بی تدبير هرگز راست نيايد و گفته اند که
شاوروهّن و خالفوهّن ... و به حقيقت هر چه به مردان رسد، از محنت و بلا و هلاک، همه
از زنان رسد، و آخر از ايشان کم کس به مراد و کام دل رسد.»
و در جای ديگر می گويد« واجب است بر مردان، حق زنان و سر پوشيدگان خود نگاه داشتن،
از روی ترحّم و احسان و مدارا... از اين روی واجب آيد بر خداوندان خرد(يعنی مردان)
که بر زنان رحيم باشند و بر ايشان ستم نکنند که زن در دست مرد، اسير و بيچاره است و
نيز واجب آيد مردان را که با زنان مدارا کنند، زيرا به خرد ناقص اند و از جهت کم
خردی ايشان است که هيچکس به تدبير ايشان کار نکند و اگر به گفتار زنان کار کند،
زيان کند.»
همين جناب در احياء علوم الدين هم به شوهران سفارش می فرمايد که: « خوش خويی با
ايشان(يعنی زنان) و احتمال رنج ايشان(واجب) است، از روی ترحّم و به سبب قصور عقل
ايشان.»
خواجه رشيد فضل الله همدانی که« ذکر عورات را روا نمی داند» در مکتوبی به پسرش
خواجه جلال الدين – حاکم روم – اندرز می دهد که:
« با زنان بسيار صحبت مکن که قربت ايشان مخل وقار و آرامش ومقل اعتبار است.»
نظامی گنجوی با آن انديشه ی لطيف عاشقانه که همواره يک سر آن قهرمان زنی وجود دارد،
با بی مهری می سرايد که:
چند کنی دعوی مرد افکنی
کم زن و کم زن که کم از يک زنی (مخزن الاسرار)
و در (خسرو و شيرين) ضمن اظهار فضل
های بسيار در نهايت بی رحمی می گويد که اگر «زن» را می زنی، آنچنان بزن که ديگر از
جايش نتواند بلند شود (يعنی به اصطلاح قصد کُشت بزن) :
زنان مانند ریحانِ سفالند
درون سو خبث و بیرون سو جمالند
نشاید یافتن در هیچ برزن
وفا در اسب و در شمشیر و در زن
زن از پهلوی چپ گویند برخاست
مجوی از جانب چپ جانب راست
مزن زن را ولی چون بر ستيزد
چنانش زن که هرگز بر نخيزد
نظر شيخ محمود شبستری(وفات 720 ه.ق)) که او نيز عارفی بزرگ و از ما و من گذشته بوده
است، دست کمی از امام محمد غزالی ندارد. وی در «گلشن راز»برای تشويق مردان، از خوار
داشت زنان مايه می گذارد و می گويد: که ای مرد از آيين اين ناقصان عقل و دين، از
اين عجوزه های جاهل( يعنی زنان) چه خيری ديده ای که مثل آنان رو پوشيده ای و در
خانه نشسته ای؟ توجه بفرماييد:
چه می گويم حديث عالم دل
تو را ای سر نشيب پای در گل
جهان آن ِ تو و تو مانده عاجز
ز تو محروم تر کس ديده هرگز
چو محبوسان به يک منزل نشسته
به دست عجز پاي خويش بسته
نشستي چون زنان در كوي ادبار
نميداري ز جهل خويشتن عار
دليران جهان آغشته در خون
تو سرپوشيده ننهي پاي بيرون
چه كردي فهم از دين العجايز
كه بر خود جهل ميداري تو جايز
زنان چون ناقصات عقل و دينند
چرا مردان ره ايشان گزينند
اگر مردي برون آي و سفر كن
هر آنچ آيد به پيشت زان گذركن
اين کلمات گران سنگ را هم از«افضل الدين مرقی کاشانی(بابا افضل)» که از حکما و
ادبای قرن هفتم است، بشنويد:
گر عمر عزيز، خوار خواهی، زن کن
در ديده اگر غبار خواهی، زن کن
ماننده ی اشتران بختی شب و روز
در بينی اگر مهار خواهی، زن کن
عبيد زاکانی هم در يک رباعی زنان را بی هدف و ولگرد می شمارد و می گويد:
ای دل بگزين گوشه ای از ملک جهان
زين شهر بدان شهر مرو سرگردان
همچون مردان موزه بکن، خيمه بسوز
با چادر و موزه چند گردی سرگردان
نظر خاقانی بيشتر از هر شاعر ديگری زنان را به اوج اعلا پرواز می دهد!! توجه
بفرماييد:
سرفکنده شدم چو دختر زاد
بر فلک سرفراختم چو برفت
بودم از عجز چون خر اندر گِل
بر جهان اسب تاختم چو برفت
جامی بسيار متقن و استوار بر اين باور است که:
زن از پهلوی چپ شد آفريده
کس از چپ، راستی هرگز نديده
و در جايی ديگر کلمات می فرمايد که:
عقل زن ناقص است و دينش نيز
هرگزش کامل اعتماد مکن
در مثنوی «سلامان و ابسال» باز هم باورمندی کژ و کوژ خود را در مورد زنان عنوان می
کند و می گويد:
چاره نبود اهل شهوت را ز زن
صحبت زن هست بيخ عمر کن
زن چه باشد؟ ناقصی در عقل و دين
هيچ ناقص نيست در عالم چنين
زن ستيزی خواجه مسعود قمی هم بدينگونه گل می کند:
زن در خور مهر و کين نباشد
زن باشم اگر چنين نباشد
ای وای کجا گشايم اين درد
کز زن طمع وفا کند مرد
زن رخنه گر يقين مرد است
زن ناقص عقل و دين مرد است
زن ريخت به خاک آب مردان
گر مردی ازو عنان بگردان!
فخرالدين اسعد گرگانی هم ... بله ...، او هم در «ويس و رامين» از زبان رامين نقل
قول می کند که:
چه نيکو گفت مؤبد پيش هوشنگ
زنان را آز بيش از شرم و فرهنگ
زنان در آفرينش ناتمامند
ازيرا خويش کام و زشت نامند
دو کيهان گم کنند از بهر يک کام
چو کام آيد، بجويند از خرد نام
و صد البته که انوری هم بايد در اين ميانه خودی نشان بدهد، پس قلم بر دست می گيرد و
می نويسد:
زن چو ميغ است و مرد چون ماه است
ماه را تيرگی ز ميغ بود
بدترين مرد اندر اين عالم
به بهينه زنان دريغ بود
هر که او دل نهد به مهر زنان
گردن او سزای تيغ بود
نويسنده ی «قابوسنامه» رسم جاهلی زنده به گور کردن دختران را می ستايد و می گويد:
دختر نابوده به
و چون بوده باشد، به شوهر به
يا در گور
آری ... آری از اين دست محبت ها و نوازش ها در ادبيات فارسی به زنان بسيار روا
داشته شده که در حوصله ی اين مجال اندک نيست. آنقدر زياد است که شايد شما هم با خود
بيانديشيد که ما زنان با اين بضاعت اندک، چگونه بايدمان آنها را جبران کرد !