پیک شعر و ادب 44
جای پای عشق ...
خيز تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
جای پای عشق ....
زیر نظر پیرایه یغمایی
Pirayeh163@hotmail.com

باور کنيد همه چيز خيلی خوب پيش می رود!
تصوير روبرو اثری است از هنرمند گرانمايه آرتا داوری
«حميده واعظ زاده» از نويسندگان تازه نفسی است که بی هيچ ادعای جانبی، نويسنده است
و خوب می نويسد و نوشته هايش در اوج سادگی، کاری ترين زخمه ها را بر جان و روان به
صدا می آورد.
او با آگاهی و احساس زنانه ی خود در عميق ترين لايه های روح راويان داستان هايش، که
اکثرا ً زنان هستند، نفوذ می کند و چون روانکاوی با تجربه آن لايه ها را می کاود و
به جراحت های کهنه ای که سال هاست روی آنها پوشيده شده، اما هنوز تازه هستند و درد
می تراوند، دست می يابد و از اين تنگنا موفق بيرون می آيد.
از حميده کتابی به دستم رسيده که «انتخاب آزاد» نام دارد. اين کتاب مجموعه ی 22
داستان کوتاه است که هر کدام دريچه ی متفاوتی را به روی خواننده باز می کند و بُعد
ديگری از منشور روان «زن» را به تماشا می گذارد. دريغمان می آيد که از کنار احساس
عميق اين نويسنده به سادگی بگذريم. پس داستان کوتاه «باور کنيد همه چيز خيلی خوب
پيش می رود!» او را با هم می خوانيم. اين داستان
از کتاب دوم حميده واعظ زاده و در حال طی کردن مقدمات انتشار است:
باور کنيد همه چيز خيلی خوب پيش می رود!
باوركنين باور كنين همه چيز خيلي خوب پيش مي ره ؛ مث هميشه همه چيز مرتبه و به
سامون, درس مث ده سال پيش . ما هيچ وقت به هم زخم نزديم , اگرم زديم او ن قدر كوچيك
بوده كه ديده نشه.
ماواقعا همديگه رو دوس داريم. وقت مون بيشتر از اين اجازه نمی ده كه با هم باشيم.
آخه اون صبح تا شب سر كاره و من م گرفتار خونه و بچه ها. چی تعطيلی آخر هفته ؟ نه
بيشتر با دوستاشه. آخه اون عاشق دوره و معاشرت با دوست و آشناست. نه، من نمی تونم
توی اين دوره ها باشم؛ اين دوره ها كاملا مردونه س. تازه من عاشق پياده روی ام؛
پياده روی يای طولانی، فكر می كنم براش مضر باشه.
نه شما اشتباه مي كنين. ما سليقه هامون كاملا شبيه هم اه. ساعتايی كه با هم يم ؟
تقريباً هر وقت فرصتی پيش بياد سعی می كنيم با هم باشيم؛ در روز تقريبا هيچی. آخه
ساعت كارش خيلی طولانيه وقتی به خونه مي آد حتا حوصله ي حرف زدن رو نداره. روي
راحتي لم مي ده و كنترل ماهواره رو به دست مي گيره و هي كانال عوض مي كنه. صبحا م
كه روزنامه به دست يك ليوان شير سر مي كشه و مي زنه بيرون. اون بايد عجله كنه تا به
موقع سر كار برسه چون دوست داره تا آخرين لحظه يي كه مي تونه تو تختخواب غلت بزنه.
من چطور؟ نه من اگر صبحا زياد بخوابم دلهره م مي گيره. تازه بايد پاشم و چايي دم
كنم و دخترم رو روونه ي مدرسه كنم. بعد وقتي كه اونم رفت و خونه از هر صدايي خالي
شد يه فنجون قهوه ي تلخ يا چايي پر رنگ بريزم و دم پنجره بشينم و جرعه جرعه مز مزه
كنم و به رفت و اومد آدما نگا كنم.
چايي م كه تموم شد نمي دونم چرا دلهره م مي گيره . بلند مي شم و شروع مي كنم به
كار؛ غذا درس مي كنم، جارو مي كشم، ظرف مي شورم، ...خيلي تند و بي وقفه. اما اون حس
لعنتي دست از سرم بر نمي داره. اون وقت مانتوم رو به تن مي كشم و شال رو روي سر مي
ندازم و از در بيرون مي زنم. انگار از همه چي و همه كس بيزار مي شم حتا از خودم.
از خودم كه نه. از اين حس وفاداري كور انگار به تنگ ميام. گاهي فكر مي كنم اگه جاي
اون كس ديگه يي شوهرم بود و اصلا دوسش نداشتم، بازم به اين زندگي ادامه مي دادم؟
بعد به خودم مي گم تو فقط يه سگ وفاداري فرقي برات نمي كنه كه صاحبت كي باشه.
از كي اين قدر از هم دور شديم ؟ نه، اصلا از هم دور نيستيم. ما واقعا همديگه رو دوس
داريم. اگه نه چطور مي تونستيم اين همه سال با هم زندگي كنيم. ما روز اول به هم
گفتيم كه اگه طور ديگه يي بود يه لحظه م معطل نكنيم و همه چي رو از هم بپاشيم و
ويرون كنيم اما پا روي دلمون نذاريم. ما به هم قول داديم كه به همديگه دروغ نگيم و
از همه مهمتر به خودمون.
باوركنين همه چي خيلي خوبه؛ درس مث روز اول زندگي مشتركمون. اگه اين طور نبود چه
طور با هم مي خوابيم.
نه، نه ...مي دونم كه اون اين طور نيس. اون هيچ وقت با جنيفر لوپز به رختخواب
نيومده. من م توي رختخواب نه مث جنين گوله مي شم وخودم رو به خواب مي زنم، نه بي
تفاوت به سقف خيره كه اونو به ستوه بيارم. آره درست فهميدين حتا ملافه ها رو هم گاز
نمي زنم تا اين لحظه هاي عذاب آور رو تاب بيارم.
روزی هزار بار با خودم تكرار مي كنم دوسش دارم. چرا؟ چون دوسش دارم.نه، چي؟ اگه راس
مي گم چرا مجبورم مث بچه هايي كه تكليف شب رو انجام مي دن، هي با خودم اين جمله رو
تكرار كنم؟ نه اين طور كه شما مي گين نيس. من هيچ چي رو نمي خوام به خودم حقنه كنم.
هميشه عقايدم رو با صداي بلند گفتم. گفتم اگه كسي رو دوس نداشتي و با هاش به بستر
رفتي فاحشه اي. تازه بدتر از فاحشه چون اونا واسه پول ميرن اما . . . آره اين جمله
ي خودم بوده ؛« فاحشه ي خونگي » اما من با عشق ...
بسه. بس كن .ازت . . . هميشه من رو پيش نگام برهنه مي كني ؛ لخت مادرزاد مث حوا
وقتي ميوه ي درخت معرفت رو خورد. هر بار كه با هات حرف مي زنم، تكه يي از من كه ازش
فرار مي كنم پيش نگام وا مي ايسته و زل مي زنه بهم. اون وقت حس غريبي پيدا مي كنم.
انگار در خلا رها مي شم؛ جايي مث هيچ.
بسه ديگه راحتم بذار. من نه عذاب وجدان دارم نه آدم خيال پردازي م. فقط نمي دونم
چرا وقتي قدم مي زنم يه آدم ديگه، كسي غير از شوهرم كنارمه. وقتي كتاب مي خونم با
صداي اون مي خونم. حتا هر وقت كار مي كنم اون روي راحتي لم مي ده و به من خيره مي
شه و من رو كه توي خونه لخ لخ را مي رم نگا مي كنه. بعد ياد شعر كارور مي آم و خيال
مي كنم كه اون برام مي خونه:« از چيزاي دور و برت استفاده كن . . . از همين باران
آرام بيرون پنجره، از همين سيگار لاي انگشت هاي من . . . از همين زن كه در آشپزخانه
تلو تلو مي خورد . . .» دوباره پر مي شم از ترس. مي خوام سرم رو به كاري بند كنم مي
رم پاي ظرفشويي و شروع مي كنم به شستن ظرفايي كه بارها شسته شدن اما فكر اون ولم
نمي كنه. باز مي آد و دستاش رو روي بازواي برهنه م ميذاره و شونه هام رو غرق بوسه
مي كنه. اون وقته كه از قدم زدن و سيگار كشيدن م كاري بر نمي آد حتا قرصاي
جورواجوري م كه بهم ميدي دردي رو دوا نمي كنه اما باز م مقاومت مي كنم تا از پا در
نيام. چند تا از قرصاي خواب آور رو با هم مي خورم و مي رم توي اتاق خواب، چراغارو
خاموش مي كنم تا بتونم بخوابم اما بوي تنش همه جا مي پيچه. حتا و قتي پلك هام رو هم
مي افته، لغزش دستاش رو بر تنم حس مي كنم و بعد انگار نفسم بند مي آد ...
عاشق شدم ؟ نه؛ اگه بگي خيالاتي شدم و ديوونه باورم مي شه اما عاشق نه. آدم مگه چن
بار تو زندگي مي تونه عاشق بشه. من روزي هزار بار با خودم تكرار مي كنم كه عاشق كس
ديگه يي نيستم. چي؟ اگه واقعا عاشق كس ديگه يي نيستم چرا مجبورم تكرار كنم كه عاشق
نيستم؟ آخه، آخه اگه نگم مي دونم جور ديگه يي مي شه، مجبورم چيز ديگه يي بگم، اون
وقته كه انگار جلوي آينه برهنه شدم و زل زدم به خودم.بعد ديگه نمي تونم ادامه بدم و
دلم مي خواد همه چي رو ويرون كنم. شايد من يك كلمه ي سه حرفي رو مث گنج مقدسي تو
دلم نگه داشته م اما باور كن اون رو نه از شوهرم پنهون مي كنم و نه از تو. من از
ترس خودم اين كلمه رو پنهون مي كنم. از هجوم احساسم مي ترسم . . . هميشه هر وقت كه
خواستم، پا پس كشيدم و فرار كردم اما حالا اون جايي كه
فكرش م نمي كردم گرفتار شدم؛ گرفتار يه كلمه ي سه حرفی.
چی دكتر ؟ نه، تو گناهي نداري، تنها گناهت اينه كه فكر مي كنم نيمه ي گم شده ي مني
. . .
آوای بيداری

از محمد رضا شفيعی كدكنی (م. سرشك)
به مهدی اخوان ثالث
درين شب ها
كه گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد
درين شب ها
كه هر آئينه با تصوير بيگانه است
درين شب ها
كه پنهان ميكند هر چشمه ای سرّ و سرودش را
درين شب های ظلمانی
چنين بيدار و درياوار
تويی تنها كه می خوانی
تويی تنها كه می بينی
تويی تنها كه می بينی
هزاران كشتی كالای اين آسوده بندر را
تويی تنها كه می خوانی
رثای قتل عام و خون پامال تباران شهيدان را
تويی تنها كه می فهمی
زبان رمز و آواز چگور نااميدان را
بر آن شاخ بلند ، ای نغمه ساز باغ بی برگی
بمان تا بشنوند از شور آوازت
درختانی كه اينك در جوانه های سرد باغ در خوابند
بمان تا دشت های روشن آئينه ها ، گل های حوباران
تمام نفرت و نفرين اين ايام غارت را
ز آواز تو دريابند
تو غمگين تر سرود حسرت و چاووش اين ايام
تو بارانی ترين ابری كه می گريد
به باغ مزدك و زرتشت
تو عصيانی ترين خشمی كه می جوشد
ز جام و ساغر خيام
درين شب ها
كه گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد
و پنهان ميكند هر چشمه ای سّر و سرودش را
درين شب های ظلمانی
چنين بيدار و درياوار
تويی تنها كه می خوانی ....
پرسه در متون کهن
هر ابليسی معاون ديوان، هر كون خري صدر،هر شاگردآخوری
صاحب حرمت و ...
متن زیر بریده ای از دیباچه ی «عطا ملک جوینی» بر کتاب «تاریخ جهانگشای جوینی» است
این نویسنده در 623-681 هجری قمری میزیسته است و این دوران مصادف بوده با حمله ی
ایلخانان مغول که دوران حکومت شان در ایران قریب به یک صد سال بطول انجامید. از
فحوای کلام عطا ملک جوینی میتوان به سهمگینی دردی که بر دل او سنگینی می کند، پی
برد. شاید او اگر در این زمانه هم
می زیست، همین متن راکتابت می کرد.
دیباچه مؤلف صفحه 36 و 37:
«امروزه دروغ و ريا را پند و ذكر پندارند و حرامزادگی و سخن چينی را دليری و شهامت
نام كنند. زبان و خط ايغوری(مغولی) را هنر ودانش بزرگ دانند.
اكنون هر بازاری ای در زمره ی گناهكاران اميری، هر مزدوری صدر نشين، هرنيرنگ بازی
وزير، هر بخت برگشته ای دبير، هرراحت طلبی مستوفی، هرولخرجی ناظرهزينه، هر ابليسی
معاون ديوان، هر كون خري صدر، هر شاگردآخوری صاحب حرمت وجاه، هر فراشی صاحب منصب،
هر ستمگری پيشكار، هر خسی كسی، هر خسيسی رئيس، هر خيانت پيشه ای قدرتمند، هر
دستاربندی دانشمندی بزرگوار ،هر ساربانی به خاطر افزونی مال گشاده حال وهر حمالی از
كمك شانس گشاده احوال شده است.
آزاده دلان گوش به مالش دادند
وز حسرت و غم سينه به نالش دادند
پشت هنر آن روز شكست است درست
كاين بی هنران پشت به بالش دادند
تیز دادن و سیلی زدن بر فردی را ازلطافت خوی می شمارند ودشنام به يكديگر و سفاهت را
نسبت به نتايج روحانی بی خطرمی دانند.در يك چنين روزگاری كه قحطی مردانگی و
جوانمردی است و روز بازار گمراهی و نادانی، نيكان بد حال و خوارند و اشرار تثبيت و
بر سركار، كريم فاضل بسته ی دام محنت است و نادان لئيم كامياب، هر آزاده ه ای بی
زاد است وهر رادمردی مردود، هر صاحب نسبی بی نصيب گرديده وهر والا گوهری خارج از
گود نشسته وهر هوشمندی مصادف با مصيبتی است.
هر محدثی گرفتار حادثه ای هرعاقلی اسير غيرمكلفی، هر كاملی درگير ناقصی و هر عزيزی
ناگزير تابع ذليلی و هر اهل تشخيصی در دست فرومايه ای گرفتار آمده است.
مي توان دريافت كه صاحبان درجات عالی و هوشمندان و دانايان تا چه اندازه ای توان
وامكان انجام كاری را دارند.
برگرفته از تحریر نوین تاریخ جهانگشای جوینی/چاپ اول/تصحیح دکتر منصور ثروت/
انتشارات امیر کبیر/سال 1362
ترانه ی بزرگ ترين آرزو
احمد شاملو
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه ِ پرنده ای،
هيچکجا ديواری فروريخته بر جای نمی ماند.
ساليان ِ بسيار نمی بايست
دريافتن را
که هر ويرانه نشانی از غياب ِانسانی ست
که حضور ِ انسان
آبادانی ست.
همچون زخمی
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمی
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره ای
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده، ــ
غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچکتر حتا
از گلوگاه ِ يکي پرنده!
دی ِ ۱۳۵۵
رم
ناخدای استبداد با خدای آزادی ...
فرخی يزدی
آن زمان كه بنهادم سر به پای
آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
مي دوم به پای سر در قفای آزادی
با عوامل تكفير صنف ارتجاعی باز
حمله می كند دايم بر بنای آزادی
در محيط طوفان زای، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی
شيخ از آن كند اصرار بر خرابی احرار
چون بقای خود بيند در فنای آزادی
دامن محبت را گر كنی ز خون رنگين
مي توان تو را گفتن پيشوای آزادی
«فرخی» ز جان و دل می كند در اين محفل
دل نثار استقلال ، جان فدای آزادی
آزادی، ای گلولة آتش!

جلال سرفراز
ما در سطور خيابان هر يک کلمه
ای هستيم
که با حروف يکسان
شعر بلند آزادی را می نويسيم
از بين ما کلماتی افتاده اند
از بين ما کلماتی خط خورده اند
از بين ما کلماتی
حتا از ياد رفته اند
اما
هميشه آزادی آزادی ست
آزادی را
نظاميان با سرنيزه معنی می کنند
ما با گل و صدا
و آن که در طبيعت آزادی معنای بند ببيند
با ماست
بی که از ما باشد
آنان که قفل خريدند
و با بلندگوی مذاهب
ما را به باغ عدن بردند
و پای چشمه ی کوثر گردن زدند
آنان فريب خوردند
ما بازگشته ايم
ما باز گشته ايم در صفوف منظم
...
اما آزادی! آزادی!
تو مذهب هميشه ی مايی
که در حصار نمی گنجی
و در کلام
تنها در کلام خلاصه نخواهی شد
آزادی
ای گلوله ی آتش!
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردی به وبلاگ
«خليل جوادی» می زنيم و شعر زيبای سنگ ها را برای شما عزيزان به ارمغان می آوريم:
سنگ ها
آیینه سر بدزد که کورند سنگ ها
فرسنگ ها ز عاطفه دورند سنگ ها
تـا آب ها دوبـاره بیافتند از آسیاب
این روزها چقدر صبورند سنگ ها
آیینه چون شکست،به تکثیر می رسد
بیهـــوده در تـدارک گـــــورند سنــگ هــا
باید قدم گذاشت ولیکن به احتیاط
کـز دیـر بــــاز سّد عبــورند سنگ ها
این است حرف تیشه ی آتش زبان که گفت:
«مثـــل همـیشه تـــــــــــــابع زورنــد سنگ ها»
از سنگ جز سقـوط تـوقّع نمی رود
در قلّه بس که مست غرورند سنگ ها