جای پای عشق ... شماره
40
خیز تا سفر کنیم !
چون نسیم سبز ،
از میان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنیم .
تا همیشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به یادگار ،
جای پای عشق ....
زیر نظر پیرایه یغمایی
دريغا، دريغا،
دريغا، دريغ ...
اين تصاوير ارزنده! سيمای ناسپاسی ما ايرانيانی است که همواره سنگ فردوسی و واژگان فارسی را به سينه می زنيم و اگر از دهان مخاطب هم يک کلمه عربی در بيايد، می خواهيم زمين و زمان را به سرش خرد کنيم. اينجا خانه ی فردوسی است همان کسی که سی سال رنج برده است تا زبان فارسی را زنده بدارد. می دانيد اکنون به چه صورتی در آمده؟ يک آشغال دانی، محل ولگردان معتاد که به خودشان اجازه می دهند آنجا را مکان دود و دم و نشئه جات کنند و بچه مدرسه ای های بازيگوشی که اجازه دارند کف زمين را سوراخ کنند تا تيله بازی هايشان جالب تر بشود.
اين خانه در روستای کوچک(باز/پاژ/فاز)قرار دارد. (علت نوشتن اين سه نام اين است که حتا خود مردم روستا هم نام درست روستايشان را نمی دانند. هنگام ورود به روستا تپه ی بزرگی جلب نظر می کند که روی آن خانه ی فردوسی قرار دارد. از دامنه ی تپه بوی بسیار بدی به مشام می رسد که مربوط به آب راهه ای است که فاضلاب منازل اطراف از آن به سمت یک گودال کوچک عبور می کنند. اين خانه دارای تعدادزیادی اتاق متروکه ی در حال فروريختن است و فقط عده ای ولگرد برای انجام کارهای غير منطقی خود به آنجا می روند.
پيرمردی کهنسال و رنجوری که قبلا ً در اين خانه زندگی می کرده می گويد:
این تپه و اين اتاق ها همه ، متعلق به فردوسی شاعر است. من خودم مدت ها اینجا زندگی می کردم تا اينکه از طرف سازمان میراث فرهنگی آمدند و مرا به زور بیرون کردند. حال نمی گذارند نه اينجا را خراب کنیم، نه بسازيم!»
فکر می کنيد که
اگر شخصيت درخشانی چون فردوسی که چون ماه بدری بر پيشانی ادبيات جهان می درخشد، که
شاهنامه اش به چندين زبان زنده ی جهان ترجمه شده، متعلق به مردم ديگری بود و اين
خانه در خاک ديگری، باز هم اوضاع همين بود؟ يا اينجا موزه ای ارزنده بود که خود ما
ايرانی ها هم برای ديدنش سر و دست می شکستيم و کلی پول خرج می کرديم، با زحمت می
رفتيم و می ديديم و بعدش هم هر جا می نشستيم سفرنامه مان را با آب و تاب برای
ايرانيان ديگر گفتيم و پُز می داديم؟
علاقه مندان می توانند برای خواندن توضيحات بيشتر به اين نشانی مراجعه کنند:
*****
رؤیایی داشتم که در غبار زمان گم شد ...
«سوزان بويل» زنی است که دو هفته ی پيش روز عيد پاک (2009) در برنامه ی« استعداد
های بریتانیا» ( Britain's Got Talent ) معيار ها و مقياس های سنجش انسان را زير پا
له کرد. معيارهايی که حتا اگر ما آنها را به زبان هم نياوريم، در ژرفای قلبمان
قبولشان داريم و گرفتارشان هستيم.اما سوزان بويل که نه تنها دستپرورده ی سیستم
غالب نیست، بلکه به نوعی هم در مقابل آن می ايستد، در کمال شگفتی از پس له کردنش
برآمد و تمامی اين معيارها را ظرف چند دقيقه ويران کرد.
هنگامی که اين زن 47 ساله ی روستايی با قامتی کوتاه و نسبتا ً چاق، صورتی پهن،
موهايی پريشان، دندان هايی نامرتب و کج و کوله، ابروهای برنداشته، لباسی قديمی و از
کار افتاده و رفتاری روستایی وار بر صحنه حاضر شد و خود را
معرفی کرد و از رؤيای بزرگش گفت- که آرزو دارد خواننده ی مشهوری بشود - داورها و
تماشاچيان روترش کردند و پوزخندهای تمسخرآميز زدند. رفتار داور مصاحبه گر طوری بود
که انگار در دل می گفت :«این زنک دهاتی دیگر کیست که امروز نصیبمان شده؟» اما
هنگامی که از او خواستند آوازی بخواند و او با اعتماد به نفس کامل شروع به خواندن
ترانه ی « من رؤيايی ديدم»، کرد، همه از حيرت خشک شان زد، زيرا که او بهترين اجرای
اين ترانه را ظرف چند دقيقه ارائه داد. همان حاضران و همان داوران از فرط شگفتی از
جا برخاستند و هلهله ها کردند و تا چند دقيقه کف زدند و سوزان بويل در همين زمان
کوتاه از فرش به عرش رسيد و ميليون ها نفر را تحت تأثير صدای معجزه گر و رفتار بی
پيرايه ی خود قرار داد و بدين ترتيب با خواندنش تو دهنی محکمی بر دهان داوران
خودخواه و تماشاگرانی زد که با ديدن او بر صحنه زوزه های تمسخرآميز می کشيدند.
«اندی وارهول»می گويد:
«به آنچه که چه در مورد شما مینویسند، توجه نکنید. فقط مقدار آن را اندازه
بگیرید»
بر اساس اين گفته تا کنون سوزان بویل در انواع رسانهها موفقیت عظیمی کسب کرده است،
تا جایی که گوگل در فهرست واژههایی که جستجوشان به سرعت رشد میکند، به نام او
رتبه ی دوم داده و در بخش اخبار گوگل بیش از دوهزار خبر درباره اش فهرست شده و فيلم
خوانندگی او با فاصله ی بسياری از فيلم «اوباما» و فيلم « پرتاب لنگه کفش به بوش»
قرار گرفته و بيشتر ديده شده.
سوزان بويل زنی از روستای(بلکبرن) و کوچک ترين فرزند يک خانواده ی نُه نفری است که
هم اکنون با گربه اش زندگی می کند. پيش از اين برنامه صدای او فقط در کليسا شنيده
می شد، چون به روايتی او دارای پيوستگی های مذهبی است. کشيش کليسا او را زنی مهربان
با روحی آرام توصيف می کند. اين زن سال ها از مادر پير و بيمارش – که به تازگی
مرده- پرستاری می کرده و برای همين از رؤيای خواننده شدن دست برداشته بوده است و
نيز به قول خودش رفتن به اين برنامه را مادرش هميشه به او پيشنهاد می داده و می
گفته که «به ريسکش می ارزد.»
اين ايثار و اين شکل زيستن شايد حکایتهایی مثل «موسی و قصاب» را به ذهن خودآگاه یا
ناخودآگاه بياورد که می گويند: «موسی زمانی که خبردار شد در آن دنیا همنشین قصابی
است، طالب دیدار آن قصاب شد. هنگامی که او را دید، متوجه شد که قصاب سالهاست که از
مادر پیر و عاجزش نگهداری میکرده و مادر هر شب در گوش او دعا می خوانده که خدا
تو را با پیامبران محشور کند.»
سوزان بويل پيش از آمدن به روی صحنه به سادگی اعتراف کرد که تا کنون هيچ مردی او را
دوست نداشته و نبوسيده است. او بعد از اجرای شگفت انگيز خود به روستايش برگشت.
روستايی 5000 نفری که اکنون مورد بازديد مليون ها نفر از سراسر جهان شده است.
سوزان بويل خودش در مورد اين اتفاق عظيم می خندد و می گويد: از ديدن خودم در
تلويزيون شوکه شدم. خيلی چاق بودم.» و ادامه می دهد: « جامعه ی مدرن خيلی سريع بر
اساس ظاهر افراد قضاوت می کند و نمی توان کاری اش هم کرد. مردم اينگونه هستند، اما
شايد اين کار من برای آنها درسی يا دست کم نمونه ای باشد.»
سادگی، بی پیرایگی و صمیمیت او، اعترافش به بوسیده نشدن، خوشحالی و ذوق زدگی
کودکانه اش پس از تشویق داوران و انتخاب ترانه ای که بر زندگی او منطبق بود همه و
همه دست به دست هم دادند و از او يک زن بی تکرار ساختند. و اما ترانه ای که او
خواند، ترانه ی زندگی خود سوزان بویل بود و به همین دلیل آن را از ته دل و با
صمیمیت بسيار اجرا کرد.
و اينک ترجمه ی ترانه را با هم زمزمه می کنيم:

رؤیایی داشتم که در غبار زمان گم شد.
هنگامی که آرزوها بزرگ بود.
و زندگی ارزش زنده بودن را داشت.
رؤیایی داشتم که عشق هرگز نخواهد مرد.
رؤیایی داشتم که خدا بخشنده خواهد بود.
وقتی جوان و بی باک بودم،
وقتی رؤیاها پرورانده می شد.
مستعمل می شد. دور ریخته می شد.
غرامتی برای پرداختن نبود.
آهنگی نبود که خوانده نشود.
شرابی نبود که چشیده نشود.
اما ببرها در شب می آیند.
با نعره هایشان، به نرمی تندر
وقتی رؤیاهایت را می درند.
وقتی رؤیاهایت را به شرم مبدل می کنند.
و من هنوز در رؤیا هستم که او به سراغم خواهد آمد.
و ما با هم زندگی مشترکمان را ادامه خواهیم داد.
اما رؤیاهایی هستند که قابل تحقق نیستند.
توفان هایی هستند که قابل تحمل نیستند.
رؤیایی داشتم که زندگی ام،
بسیار بهتر از این جهنمی بود
که در آن زندگی می کنم.
بسیار بهتر از آنچه که امروز به نظر می رسد.
اکنون روزگار رؤیایم را نابود کرده است ...
آنگاه که …
آنگاه که حفظ اسرار غيب بر دل آگاه، سنگين شود، برای آنکه اين سنگينی اندکی کاهش يابد، ناچار سخن نمادين و گفت رازگونه در پيش می آيد و اين کار را دو حاصل است؛ نخست اينکه ثقل بار مسئوليت کم خواهد گشت و ديگر اينکه تنها «خواص» و «دل آگاهان» به اين راز واره گی پی خواهند برد و بر پايه ی آن ميان قلب های زلال ارتباطی چنانکه شايد، فراهم خواهد آمد. و از اين روست که شمس تبريزی می گويد:

شمس تبريزی
آن وقت که با عام سخن گويم، آن را گوش دار
که آن همه اسرار باشد.
هر که سخن عام مرا رها کند که اين سخن ظاهر است، سهل است، از من و سخن من بهره نخورد و هيچ نصيبش نباشد و بيشتر اسرار در آن سخن عام باشد.
*****
نتوان گرفت پرواز، هرگز به بال مردم
عرفی شيرازی شاعر کمتر شناخته شده ی قرن دهم است و هم اوست که سبک هندی را بنيان نهاد. عرفی اگر چه خود می گويد: «من از قبيله عشقم، وظيفه ام غزل است»، اما شاعر قصيده هاست، زيرا که در حدود شست قصيده ی جاتانه دارد که هريک از ديگری عميق ترند
اما غزل های او هم قابل درنگ و سرشار از مضامين تازه ای است که تا زمان وی به گويش او سروده نشده.
وی در سرودن غزل بسيار تحت تأثير حافظ است و در ديوان او، می توان به غزل هايی رسيد که از حيث رديف و قافيه و آهنگ و وزن، کاملا ً رد پای حافظ در آنها مشخص است، اما مضمون متفاوت می نمايد. چرا که حافظ شاعری است که در هر حال انسان را به شوق و شادمانی می خواند و عرفی شاعری است دردخواه و غم پرست و به اصطلاح امروزی ها « مازوخيست» که حتا از واژگانی که بار معنايی مثبت هم دارند، معانی دردانگيز کسب می کند. مثل واژه ی «مبارک» که همواره در ِ شادمانی ها را می گشايد اما در شعر عرفی پايانه ی غم انگيزی است:
اين زخم های کاری، بر جان ما مبارک
عيد شهادت ما، بر دوستان مبارک
آمد نسيم شوقی، گل های زخم بشکفت
اين نوبهار لذت، بر باغ جان مبارک
بايد عنوان کرد که تا به حال افراد معدودی (فقط دو يا سه نفر)که روی شعر عرفی شيرازی تأمل کرده اند، بيشتر برآن بوده اند که به تصحيح و مقابله نسخ با يکديگر بپردازند و کمتر به رد پای مازوخيسم در شعر عرفی و توصيف ها و تشبيهات بی تکرار و جالب شعرهای او پرداخته اند. اما من ِ نگارنده (پيرايه يغمايی) مدتی است که بر آن شده ام، به درونمايه ی شگفت انگيز شعرهای اين شاعر نقبی بزنم که تا حدودی هم پيش رفته ام و صد البته که اگر اين پژوهش به جايی برسد، عزيزان ِ مشتاق هم در خوانش آن شرکتی خواهند داشت.
اينک برای آشنايی به شعر عرفی يکی از غزل های او را با هم مرور می کنيم و بی گمان اين مبحث را وانخواهيم گذاشت و در هفته های آينده نيز به ادامه ی آن خواهيم پرداخت.
گاهی مصيبت خويش، گاهی ملال مردم
در عشوه خانه ی دهر اين است حال مردم
تا خون دل توان خورد، ای تشنه ی کرامت
نزديک لب مياور، آب زلال مردم
همت ز خويشتن جو، نی بايزيد و شبلی
نتوان گرفت پرواز، هرگز به بال مردم
در جلوه گاه معشوق، عمرم گذشت ليکن
گه در نظاره ی خويش، گه در خيال مردم
بانگ اناالحق ما، بی های و هو بلند است
نتوان هلاک خود را، کردن وبال مردم
واله شده ست «عرفی» بر نقش خامه ی خويش
تا چند فتنه گردد، بر خط و خال مردم
وزن اين غزل با وزن غزل های ديگر عرفی متفاوت است.
در بيت دوم که عرفی همواره سری آزاده دارد، اين آزادگی خود را در صحنه ی بالابلندی به نمايش می گذارد و حتا نوشيدن خون دل خود را به آب زلالی که از ديگران است، امتياز می دهد.
در بيت سوم «بايزيد» و «شبلی» را که دو چهره ی معتبر عارفانه هستند ، محترمانه جواب می کند و به خود و خواننده اش هشدار می دهد که نمی توان با بال ديگران پرواز کرد.
در بيت پنجم نگاه عرفی به «منصور حلاج» که مشخص ترين شخصيت عرفانی است، محقرانه می نمايد و او را به خاطر بر سر دار رفتن پر هياهويش رد می کند. و نيز از بيت چنين بر می آيد که حلاج مرگ خودش را بر دوش مردم وبال کرده است و آنگاه با نگاهی ديگر خود را به حلاج امتياز می دهد. و آخرين بيت نيز شيفتگی شاعر، را به خودش می رساند و از اينگونه ابيات در شعر عرفی کم نيست.
بايد عنوان کرد که صائب تبريزی هم که بعد از عرفی بوده و شاعر قرن يازده است، از اين مضمون و رديف و و وزن استفاده کرده و غزلی بر همين اساس سروده است که مطلع آن، اين بيت است:
با آنکه من ندارم کاری به کار مردم
دائم کشم کدورت از رهگذار مردم
*****
نامه ها هرگز دروغ نمی گويند
نامه ای از بزرگ علوی برای باقرمؤمنی

برلن 5 آوريل 1989
باقر عزيز و اکرم خانم نازنين و انوشه مهربان
تبريک عيد را سوار الاغ کرده بودی و مدت ها طول کشيد تا به من رسيد. اگر به خط قرمز نوشته بودم که به تو تلفن می کنم و نکردم، دليلش اين است که در روزهای عيد آنقدر و روزهای معمولی هم آنقدر دشوار شده است که بايد چند ساعت نشست و شماره گرفت و تازه گاهی بشود و گاهی نشود. مقاله ات را در «راه ارانی» (1) خواندم. تو سر و تن آنها را شسته بودی و آنها با يک کيسه ی زبر و خشن به جانت افتادند. نفهميدم زور کدام يک به ديگری می رسد. هنوز هوا آنقدر گرم نشده که به شميران بروم. اکنون بسيار سرد و بارانی است. در شتوتگارت هم هرگز بيش از سه روز نمی مانم. قرار است در ماه مه چند روزی، به همراه زنم به کپنهاگ بروم. خيلی دلم می خواهد به پاريس بيايم. اما بايد يک طاغوتی پيدا کنی که ما را دعوت کند. با پول خودم زورم نمی رسد. در ديار شما طاغوتی زياد هستند. خرج پست را لازم نيست بدهی. از پول خودمان هر چه بخواهی دارم. عاشق پول شما نيستم. نه فرانک فرانسه که مثل ما فزناتی است. از همه بهتر فرانک سوئيس خوب است. هنوز نمی دانم با نوشته های تو چه کنم. بالاغيرتا ً رک و راست بگو که به کاغذ فروش در قبال بهای فقاعی بفروشم يا نه. فرستادنش کار دشواری است. دير به فکر افتادی که آنچه از توده داشتم برايت بفرستم. بسياری از برگ ها را به کاغذ فروش دادم. همه تان را می بوسم. قربانتان آقا بزرگ علوی
1 - ظاهرا ً منظور مطلبی است که باقر مؤمنی درباره ی وضع زندان روزبه نوشته بوده که مسئولان نشريه ی «راه ارانی» در آن جنبه ی منفی و انتقادی ديده و آن را همراه با انتقادی تند و تيز عليه مؤمنی چاپ کرده بودند.
برگرفته از کتاب در خلوت دوست/ص 89
*****
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردی به وبلاگ نگاری می زنيم و غزل «پُست مدرنيسم» و بسيار متفاوت زير را از «حسين ميررکنی» برای شما به ارمغان می آوريم:
خانه پر بود، پر از شهوت شب بیداری
فارغ از شيوه ی منحوس پدر سالاری
سال بيچارگی آمد وَ يکايک مردند
پدران از تب گاوی، پسران از حاری
شادمان گرد جسدهای جنب حلقه زدند،
سر هر کوچه، زنان لجن بازاری
اين چنين بود حکايت که زنا زاده شديم
من و ديگر پسران ننه آب انباری
سه برادر شده بوديم، سه تا دمپايی
کش و کش زير قدم های پر از بيکاری
اولی رفت به جايی که خدا پيدا نيست
شکمش سير شد از سفره ی ماهی خواری
دو برادر شده بوديم، دو تا ته سيگار
سرد و بی مصرف و بی حس ته جا سيگاری
دومی گوشه ی بازار خودش را بخشيد
به هوسبازی صدها سگ کت شلواری
درد ما، درد فقط ماست که بايد بکشيم،
مثل پا درد شمال از نم شالی کاری