پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

پيک شعر و ادبيات
جای پای عشق ... (38)



خيز تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
جای پای عشق ....

زير نظر پيرايه يغمايی
pirayeh_163@yahoo.com

 

 

همان دون كيشوت كافى بود...
ديدارى با محمد قاضى

 

 

مثل بذر،
من واژه هايم را
روى زمين افشانده ام
يكى در خاك ادوسا
يكى در استامبول
و آن ديگرى در پراگ
ميهن محبوب من،
تمام زمين است
و به هنگامى كه
نوبت من در رسد،
بر گورم
تمام زمين را بكاريد
«ناظم حكمت»
محمد قاضى- مردى كه با ترجمه فرياد كشيد- در
۱۲ مرداد ۱۲۹۲ درمهاباد چشم به جهان گشود.
از ابتداى نوجوانى زبان فرانسه را در مهاباد نزد شخصى به نام «گيو» كه از كردان عراق بود، آموخت. در سال
۱۳۰۸ به تهران آمد و در ۱۳۱۵ از دارالفنون در رشته ادبى ديپلم گرفت. در مهرماه ۱۳۲۰ به استخدام وزارت دارايى درآمد. قاضى از سال ۱۳۲۸به كار ترجمه پرداخت كه آن را تا آخرين روزهاى زندگى بدون وقفه ادامه داد.
در
۱۳۵۴ به سرطان حنجره و از دست دادن تارهاى صوتى دچار شد و زير تيغ جراحى قرار گرفت، اما هرگز يأس و افسردگى را به خود نپذيرفت و زبان طنز خود را فراموش نكرد چنان كه بعد از عمل جراحى اين رباعى طنز آميز را درباره خود سرود:
قاضى كه به راه ترجمه، جوكى شد
از بس كه نوشت، چون قلم دوكى شد


ديديم كه عاقبت به دست جراح
تبديل به يك عروسك كوكى شد


در همين زمينه نقل قولى داريم از «جعفرى» ، مؤسس انتشارات امير كبير كه در خاطراتش مى نويسد: قاضى روحيه شادش را تا آخر عمر حفظ كرد. يادم مى آيد وقتى «زورباى يونانى» در تهران به نمايش در آمد، رقص «آنتونى كويين» هنرپيشه معروف سينما در اين فيلم خيلى بحث برانگيز شده بود، هنگامى كه قاضى زورباى يونانى را ترجمه مى كرد، شبى در يك مهمانى كه چند نفر از نويسندگان و ناشران جمع بودند، او در عالم ناراحتى از جراحى حنجره، هوس كرد رل زوربا را بازى كند و بلند شد و با آهنگ زوربا يك رقص تمام عيار، درست مانند آنتونى كويين اجرا كرد و در حالى كه همه ما مبهوت اين رقص زيبا شده بوديم گفت: «من زورباى ايرانم!»
محمد قاضى سر انجام پس از گذراندن يك زندگى پربار، در سحرگاه چهارشنبه
۲۴ دى ماه ۱۳۷۶ در بيمارستان دى، در سن ۸۴ سالگى چشم از جهان فرو بست و در زادگاهش مهاباد به خاك سپرده شد. در حالى كه بيش از نود (۹۰) ترجمه از آثار جاودانه از قبيل دون كيشوت، سپيد دندان، شازده كوچولو، مسيح باز مصلوب، نان و شراب و... و... براى ما به ميراث مى گذاشت. كه به قولى همان دون كيشوت كافى بود.
محمد قاضى همواره در فضاهاى خفقان آورى فعال بود كه هر كتابى را نمى شد ترجمه كردو هر چيزى را نمى شد نوشت و هر واژه اى را نمى شد به كار برد، اما او با توجه به اعتبار عظيم «انسان» كتاب را با روشن بينى و هدفمندى ويژه خود گزينش مى نمود. چنانكه وقتى «خوزوئه دوكاسترو» نويسنده «آدم ها و خرچنگ ها» از او پرسيد كه «انگيزه شما براى ترجمه اين كتاب چه بوده است؟» ، پاسخ مى داد كه:
«... ما نمى توانيم از بدبختى ها و بى عدالتى هاى رايج در ايران مستقيما ً سخن بگوييم، چون سر و كارمان با ساواك و با زندان و زجر و شكنجه خواهد بود. ولى اگر نويسنده اى- مثلا ً شما- دردها و بدبختى هاى مردم ستم كش كشورش را در كتابى عرضه كرده باشد و ما حس كنيم كه آنچه بر سر مردم كشور شما مى ايد، عيناً يا تقريبا ً همان است كه در آن كتاب تشريح و توصيف شده است، به ترجمه آن مى پردازيم تا تسكينى به درد دل خود بدهيم و اگر مورد اعتراض و تعقيب دستگاه سانسور هم قرار گرفتيم، مى گوييم اينها مربوط به فلان كشور است و ربطى به كشور ما ندارد... به عبارت ديگر، ما در پناه شما حرف هاى خودمان را مى زنيم.» (سرگذشت ترجمه هاى من/
۳۴۵)
محمد قاضى بى ترديد يكى از شريف ترين مترجمانى بود كه همواره به متن اصلى وفادار مى ماند و هم اكنون هم آنچه با نام او به صحنه ترجمه رسيده، بى گمان از اعتبار شايسته اى برخوردار است. روانش شاد و يادش جاودانه باد!
و بدين سان
زندگى تو
در اين زمين
پايان يافت
كه آن همه
آتش
و عشق
و تاكش را ستودى!
«پابلو نرودا»


تنها صداست که می ماند ...

گرامافون از زمان اختراع (سال 1877م) که با نام «فونوگراف» به بازار آمد، تا سر در آوردنش از ايران و رواج آن، سه دوره ی مشخص را طی کرد.

دوره ی اول دوره ای که مربوط به اواخر عهد ناصری است که در اين دوران، آن را دستگاه «حافظ الصوت» و يا «حبس الصوت» می گفتند. در اين دوره، صدای ساز و آواز افرادی چون «برادران فراهانی»، «سماع حضور» و «نايبالدوله» ضبط و شنيده شد.

دوره ی دوم از سال 1323 قمری يعنی دوران حکومت «مظفرالدين شاه قاجار» است که شرکتی به

نام «شرکت گرامافون و ماشين تحرير، با مسوليت محدود» در ايران شروع به کار کرد که مديريتش را شخصی بهنام «ماکسيم پيک» بهعهده داشت.

«ماکسيم پيک» که از قرار معلوم با زير و بم ساختار حکومت، و هنجارهای جامعه ی ايران آشنا بود، در نخستين قدم پنج صفحه از صداي شاه و وزيران طراز اول و افراد دربار ضبط کرد که از آنها سه صفحه صدای مظفرالدينشاه/اتابک اعظم/ و صدای وزير امور خارجه) باقی مانده است.

دوران سوم مربوط به عهد پهلوی اول می شود که ديگرضبط موسيقی بر روی صفحات و به شکل دو روی صفحه شروع شد و به شدت رايج گرديد.

در مورد تاريخچه ی گرامافون به ايران روانشاد «جعفر شهری» در جلد سوم کتاب «تهران قديم» آورده است که:

گرامافون از زمان مظفرالدينشاه به ايران راه پيدا کرد، و اول صدايی که در گرامافون ضبط و شنيده شده، صدای «مظفرالدينشاه قاجار» بود. اولين دستگاه گرامافونی هم که به ايران آوردند، جلوی قهوهخانهای در شرق ميدان «شمسالعماره» بهصدا درآمد. غرض از انتخاب آن محل يکی اين که مرکز شهر بود و همه جور آدم از آنجا تردد میکرد، و ديگر اينکه مقابل در «ارگ دولتی» و «شمس العماره» بود که محل رفت و آمد وزرا و بزرگان و رجال به حساب می آمد و می خواستند که صدای آن را شنيده و به صرافت خريد آن بيافتند. مهندسی هم از طرف کمپانی سازنده ی گرامافون پای دستگاه ايستاده بود و کارش اين بود که سوزن روی صفحه بگذارد و بردارد، يا اينکه سوزن و صفحه را عوض کند و با ادا و اطوار مردم را بهسوی خود بکشد.»

جعفر شهری ادامه می دهد که:

« اما طولی نکشيد که صدای گرامافون باعث سروصدا و بلواها شد. اجامر توسط مخالفان برآشفتند و آنرا همان دجال گمان آوردند که از هر موی بدن خرش يک صدا درمیآيد و مردم را بهسوی خود کشيده و به جهنم میبرد. اما اين معارضه نتوانست چندان دوام بياورد و شوق مردم، بر منع چربيد، دستگاه به کار افتاد، خاصه که صدای آوازخوانها هم کم کم شروع شد که از آن بهگوش برسد.

در اين وقت کمپانی مصلحت ديد دستگاه را به قهوهچی هديه کند. پس به مهندس خود دستور داد تا طرز کار آن يعنی از سوزن عوض کردن و کوک کردن و تعويض صفحه را به قهوهچی بياموزد، تا قهوه چی هم به ديگران ياد بدهد اما تا زمانی که آقا مهندس «=دجال» بالا سر دستگاه بود، از آن «خر» صدايی بلند ميشد و همين که به دست قهوهچی و اين و آن افتاد، دستگاه هم نامنظم و بدکار شد. گاهی صداي آن «زيل» (زير) و تند، مثل صدای سوت سوتک خيمهشببازی بود و زمانی کند و صدايی مانند گاو از آن بيرون می آمد که ادای هر کلمهاش لحظهها طول میکشيد.

گرامافون سازی يعنی تعمير گرامافون را هم اول ساعتسازها که با دنده و پيچ و فنر سر و کار داشتند، اختيار نمودند. اما کمکم به ديگران رسيد و حتا تعميرکاران چرخ خياطی نيز در سطح اينکه فقط بتوانند آنرا روغنکاری نمايند و بعضی قسمتهايش را باز و بسته و شکستگی فنرش را وصله کنند، بهآن دست يازيدند.»

با استقبال مردم از گرامافون، و با علاقهای که براي شنيدن صدا حتا اين صدای ناموزون و ناميزان نشان دادند، کمپانی در صدد وارد کردن دستگاههای بهتر و پيشرفتهتر برآمد، تا آنجا که توانست گرامافون «هيز ماسترز ويس» [His Masters Voice] و يا آنچنان که مردم کوچه و بازار میناميدند «سگنشان» را در دو نوع بوقی و کيفی، وارد بازار کند.

هم زمان با ورود اين گرامافونهای جديد تصنيفهای تازه هم ساخته شد و مردم برای اولين بار صدای آوازهخوانهايی را که تا آن زمان فقط نامی از آنها بهگوششان خورده بود، از گرامافون شنيدند.

در اين دوره دو تصنيف بيشترين ياد را در حافظهها از آن خود کرد. يکی تصنيف «در ملک ايران» بود به اين روايت:

در ملک ايران/وين مهد شيران/تا چند و تا کی/ افتان و خيزان/داد از جهالت ای خدا/که قدر خود ندانيم/ در زندگانی/ چرا شبيه مردگانيم
و ديگر
ی تصنيف «عروس گل»، بود با اين روايت:

عروس گل از باد صبا/شده در چمن چهرهگشا/الا ای صنم بهر خدا/ز پيچه زدن حذر کن/ديده کسی هرگز بود شمس و قمر در حجاب؟/ديده کسی هرگز بود قرص قمر در نقاب؟/ الا ای صنم بهر خدا،/ ز پيچه زدن حذر کن

اشعار هر دو تصنيف از سرودههای «ملکالشعراي بهار» بود که در آن زمان نزد مردم و اهل ادب شهرت و اعتباری خاص داشت. خواننده قمرالملوک وزيری بود و صفحه ی توسط کمپانی «پوليفون» توليد شده و به بازار آمده بود. نمايندگی کمپانی صفحه پرکنی «پوليفون» را هم در ايران را شخصی بهنام «عزرا ميرحکاک» بر عهده داشت.

دکتر«هدايت نيرسينا» در خاطرات خود در فصل نامه ی ره آورد شماره ی 9، از «ملکالشعراي بهار» مينويسد:
«شور
ی که اين دو تصنيف در دلها افکنده بود، همه شرکتهای صفحهسازی را به تکاپو و کوشش درآورد که بيشتر تصنيفهای خود را از «ملکالشعراي بهار» بهدست آورند. در اين ميان کمپانی «کلمبيا» در رقابت از همه پيشی گرفت و به اصطلاح رکورد را در اين فعاليت شکست.

نماينده ی اين شرکت در ايران «موسی ارسطو زاده» شخصی شايسته، مؤدب، خونگرم و مدبر بود و در ميان نمايندگان آواز و ساز و سخن محبوبيتی بهدست آورد، و چون شهرت و درخشندگی «بهار» در عالم سياست، فرهنگ، و همچنين مقام ترانهسرايی يا به اصطلاح آنروزها، تصنيفسازی او سراسر ايران را فرا گرفته بود، و با توجه به اينکه در سرمايهگذاری و مصرف پول کافی، دستش نمیلرزيد، پيش از آنکه نماينده ی کمپانی انگليسی «هيز مسترز ويس» [محمود ايمن]، و نماينده ی شرکت «پدافون» [آقاي مبين]، محضر «بهار» را دريابند، به او مراجعه کرد، و بنابر آنچه که خصوصی با نويسنده ی اين مقال در ميان نهاد، مبلغ چهار هزار تومان پول آن زمان، يعنی چهارصد برابر مبلغی که ديگران در برابر يک ترانه میپرداختند، بهعنوان پيشپرداخت به او تقديم داشت. در صورتیکه کمپانیهای ديگر، هرگز تن به ادای چنين پولها به برترين هنرمندان هم نمیدادند.

باری ... معلوم نشد آقای «ارسطو زاده» پس از اين پيشپرداخت، با اين شرط که «بهار» تصنيفهای تازه هم برای او بسرايد، چه مبلغ ديگری به سراينده ی تصنيف «مرغ سحر» پرداخت نمود، و بهموجب قراردادی، حقوق کليه تصنيفهای سروده شده توسط «بهار» را برای ضبط و پخش مجدد، از آن خود در کمپانی «کلمبيا» کرد.

او اعلانی بلند بالا هم بر ديوار محل ضبط، نصب کرد بدين مضمون که: «کمپانی کلمبيا بهترين صفحات را عرضه و تقديم میدارد، مخصوصا افتخار آن دارد که اين صفحات به اشعار اديب و شاعر بزرگ معاصر جناب ملکالشعرای بهار مزين است.» اين تبليغ هم البته تاثير بسيار داشت. يکی از استادان نوازش تار «يحيی زرپنجه» آهنگهايی به آقای «ملک» عرضه داشت که برابر آنها ترانههايی برای اين شرکت بسرايد.»

در مورد تاريخچه ی ضبط صدای خوانندگان ايرانی بر روی صفحه ی موسيقی، صفحه هايی وجود دارند که مربوط به قبل از توليد صفحه ی موسيقی در ايران میشود. اين صفحهها غالبا در هند يا سوريه و لبنان ضبط و تکثير شده است. برای اين کار خواننده ناگزير بوده که به همراه اعضاي ارکستر و نوازندگان رنج سفر تا آن کشور به جان خود هموار کند تا بتواند صدای خود را جاودانه نمايد.

که البته اين سفرهای گروهی خالی از خاطره های تلخ و شيرين هم نبوده است . در اين زمينه جواد بديع زاده در کتاب «مردان موسيقي سنتي و نوين ايران» تاليف «حبيبالله نصيریفر» خاطره ای را نقل می کند که شنيدنش خالی از لطف نيست:

« هنرمندان برای پر کردن صفحه و ضبط آهنگهای ملی ايران، بايد زحمات و مشقات فراوانی را متحمل میشدند. از جمله در اولين سفری که بهدعوت کمپانی «سودوا» به همراه «صبا»، عازم «حلب» و «بيروت» شديم. بعد از اقامت کوتاهی در بغداد، با يک ماشين که راننده ی آن مرد عربی بود، بهطرف «شام»، حرکت کرديم. برای رسيدن به اين مقصد میبايست از «صحرای شام» عبور کنيم. در اين راه تا رسيدن به مقصد هيچ آبادی و يا شهری قرار نداشت. راننده ی عرب، که بهنظر میرسيد از صحرا و وضع آن بیاطلاع است، تا نزديک غروب در حدود ده دوازده ساعت در صحرای شام راند، تا نزديک غروب که در محلی از صحرا قرار گرفتيم که نه راه پس داشتيم و نه راه پيش. گمشدن در صحرايی که مثل دريا و اقيانوسی بی کرانه بود، حکم مرگ را داشت. راننده ی عرب راه اصلی و جاده را بهعلت بیاطلاعی گم کرده بود و برای ما بیاطلاعی او مساوی با مرگ بود. در وسط صحرا جنبنده ای پيدا نمیشد جز خار مغيلان، که غذای شتران است.

من و «صبا» و ديگر همراهان مدت چهار شبانه روز در آن محل نامشخص، ويلان و سرگردان، منتظر رسيدن مرگ بوديم. ولی بخت ياری کرد و بالاخره در چهارمين روز از سرگردانی، در حدود ساعت دوازده شب، «صبا» که از ماها با هوشتر بود گفت: «صدای حرکت ماشينی را میشنوم.» و در همان لحظه، روزنه ی کوچکی از اميد، به گوشه ی چشم ما باز شد و کمی بعد، از افق نوری دميد و روشنايی تمام صحرا را مثل روز روشن کرد و در فاصلهای دور از ما ايستاد. ما خود را بهسرعت به ماشين بزرگی که مثل ماشينهای بزرگ دو طبقهای که فعلا در تهران در جريان است، رسانديم و بعد از لحظاتی ابتدا راننده ی آن، و بعد تمام مسافرين از آن ماشين بزرگ پياده شدند که ببينند اين بختبرگشته های گمگشته راه، از چه قماشی هستند که «صبا»ی مرگ بهچشم ديده و بهجان آمده، وسط صحرای شام، ويولون را برداشت و در مايه ی «سهگاه» درآمدی کرد و من نيز حال گم شده ی خود را باز يافتم و در همان مايه و در همان حال زدم زير آواز و خواندن اين غزل که:

من کز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش

در عشق ديدن تو هواهخواه غربتم

حافظ به پيش چشم تو خواهد سپرد جان

در اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم

آنگاه همگی سوار اتوبوس صحرايی شديم. من کنار صبا نشستم. پرسيدم: اين چهارمضرابی که وسط صحرا زدی، فی البداهه زدی يا سابقه داشت؟». گفت: «مختصری در مغزم بود و چندان بیسابقه نبود.» گفتم: «چهارمضراب خوبی بود، يادداشت کن تا از خاطرت محو نشود تا بهموقع خود ضبط کنيم.» گفت: «اين چهارمضراب را من «زنگ شتر» نام گذاشتم و بلاقاصله توی اتوبوس، قوطی سيگار خود را درآورد و روی قوطی سيگار چهارمضراب را نوشت. و اين همان «زنگ شتر»ی است که صبا در صفحات کمپانی «سودوا» آن را ضبط کرده و روی صفحه نوشت: بهياد غزاله. (غزاله نام دختر صبا است) و اکنون پس از سالها اين چهارمضراب به چند رقم با ارکسترهای گوناگون ضبط شده و در واقع تمرين نوازندگان سازهاست.

 


 

در ايران، چهار کمپانی عمده و معروف، بازار ضبط و توليد صفحات موسيقی را در اين دوران بهعهده داشتند.

«کمپان
ی پوليفون» (با مديريت عزرا اميرحکاک)، که از همکاری هنرمندانی چون «امير جاهد»، «مرتضی و موسی نیداوود» به عنوان آهنگساز، و  «ملکالشعراي بهار» و کمی بعدتر «پژمان بختياری» در مقام ترانهسرا، و خوانندگانی چون «قمرالملوک وزيری»  و «ملوک ضرابی» برخوردار بود. از ابتکارات کمپانی  «پوليفون» يکی هم اين بود که اشعار ترانههای ضبط و اجرا شده را در دفتری طبع می نمود و همزمان با به بازار آمدن صفحه منتشر میکرد. صفحه ی «مرغ سحر» از معروفترين صفحات توليدی اين کمپانی است.

2 – «کمپانی کلمبيا» (با مديريت برادران ارسطوزاده) که قراردادی انحصاری با «ملکالشعرای بهار» براي سرودن ترانه داشت، و از صدای زنگدار و خوش طنين «جمال صفوی» خواننده ی با استعداد بهره میگرفت. نام اين خواننده در صفحاتی که «کمپانی کلمبيا» منتشر کرده (ج ـ ص) نوشته شده است.

3- «کمپانی پدافون» (با مديريت آقای مبين) که از همکاری «کلنل علينقی وزيری» و «موسی معروفی» بهعنوان آهنگساز، و «حسين گلگلاب» (استاد رشته ی جغرافيا و گياهشناسی و علوم طبيعی و سرايند ی سرود معروف ای ايران ای مرز پرگهر) و خوانندگانی چون «روحانگيز» برخوردار بود.

و چهارم هم کمپانی انگليسی «هيز مسترز ويس» (با مديريت موسی بنايی و محمود ايمن) که مهمترين نام و رقيب سه کمپانی ديگر بود و سابقه ی بيشتری هم داشت. اين کمپانی هم دستگاه گرامافون را توليد و وارد میکرد، و هم صفحههای موسيقی را در شکلی گستردهتر به بازار میفرستاد. صفحه و گرامافون «هيز مسترز ويس»، به «سگ نشان» معروف بود. اين کمپانی در زمان فعاليت خود صفحههای ارزشمندی از نامداران ساز و آواز، همچون «اقبال آذر»، (اقبالالسطان)، «درويش خان»، «اديب خوانساری»، «قمرالملوک وزيری»، «تاج اصفهانی»، «سليمخان»، «پروانه»، «مرتضی نیداوود»، «حاج علیاکبر خان»، «عبدالحسين خان شهنازی»، و نغمه خوانهايی چون «جواد بديعزاده»، «نير اعظم رومی»، «ملوک ضرابی»، «خانم گلريز»(آسيه خانم)، «ملوک پروين»، «ايرانالدوله (ايران خانم) و نوازندگان مشهوری چون «حسن رادمرد» (پيانو)، «مصطفی نوريانی» (ويلون)، «يحيی زرپنجه» و «علی صالحی» (تار)، و شاعرانی چون «ملکالشعرای بهار» و «عارف قزوينی» را تهيه کرد و بهبازار فرستاد.

البته امروزه اين صفحه ها ناياب است و شايد به ندرت بتوان آنها را در گنجينه هايی هنری که در حفظ و حمايت اهل ذوق است، يافت و بايد يادآور شد که بسياری از اين صفحات نيز در همان دوره خودش نابود شد که برای نمونه می توان از صفحات خواننده ای به نام «پروانه» (مادر روانشاد خاطره پروانه) نام برد. جعفر شهری در مورد اين خواننده می نويسد:

« پروانه» آوازه خوانی همدوره ی آوازه خوانان اوايل پهلوی بود که در جوانی به مرض سل مبتلا گشت و علاقه مندانش را داغدار نمود. او در لحن و صدا بس دلنشين بود که اگر اجل زودرس گريبانش را نگرفته بود، شايد آثارش ابدی می شد. دو اسف: يکی مرگ نابهنگام وی و ديگر از ميان رفتن صفحاتش که متعصبين پس از مرگش خوابی جعل و منتشر کردند مبنی بر اين که آوازه خوان های زن را به خواب ديده اند که همه در روز محشر جمع شده و التماس می کنند که صفحه های ما را نابود کنيد برای اينکه هر زمان صدايمان از صفحه پخش می شود، سيخی از آهن به گلوی ما فرو می کنند و در آن ميان «پروانه» از همه بيشتر التماس می کند. اين بود که اگر چه ديگران به اين شايعه اعتنايی نکردند اما کس و کار پروانه به جمع آوری صفحات و نابودی آنها پرداختند.»

 

پروانه و خاطره پروانه

پروانه (مادر خاطره پروانه)

در بخش گرامافون يادی از پروانه خواننده ی قديمی شد و دريغمان آمد که از کنار اين ياد شتابان بگذريم به ويژه اينکه بتازگی خاطره پروانه را هم که فرزند اين هنرمند است، از دست داده ايم:

زنی باریک اندام و سیه چرده و ناتوان. این تصویری است که حسن مشحون در کودکی از دیدار پروانه به یاد دارد. «او را در کودکی، زمانی که برای تغییر آب و هوا در قریه ی اوین شمیران،مجاور منزل ما زندگی می کرد، ديده بودم.

موچول خانم مشهور به پروانه، در سال 1289 هـ.ش در تهران به دنیا آمد و حدود 1312 هـ.ش هنگامی که کمتر از سی سال داشت به بیماری سل درگذشت.

روح الله خالقی در کتاب «سرگذشت موسیقی ایران» از پروانه به عنوان یکی از زنان خواننده ی عصر قاجار یاد می کند اما ساسان سپنتا و حسن مشحون شرح او را در بانوان هنرمند بعد از دوره ی ناصری و قبل از 1320 (یا قبل از تاسیس رادیو) آورده اند. گر چه آثاری که از وی در صفحه های گرامافون باقی مانده، مربوط به سال های پایانی زندگی کوتاه اوست ولی از آن رو که تاریخ 1300 هـ.ش را برخود دارند، بهتر است، پروانه را از اولین خوانندگان «قبل از 1320 » دانست.

پروانه در تهران به دنیا آمد، اما اجداد او از قشقایی های شیرازبودند. وی دختر دایه ی اکرام الدوله دختر صاحب دیوان شیرازی و خواننده ی دربار ناصری بود دختران خانواده ی اکرام الدوله که نزد مشیر همایون درس پیانو می گرفتند، متوجه استعداد فوق العاده اش شدند و او را تشویق به فرا گرفتن موسیقی کردند. نخستين پرورنده ی او اکرام الدوله بود و سپس رضاقلی خان نظیمه (شامبیاتی) خواننده ی اواخر عصر قاجار، که پروانه نزد او سه تار را آموخت. ارفع اطرایی می نویسد:

« پروانه تا مدتی برای فرا گرفتن ویلن به کلاس حسین خان اسماعیل زاده می رفت ولی بعد سه تار را ترجیح داد به طوری که تا پایان حیات این ساز را می نواخت.»

ساسان سپنتا در وصف نوازندگی او می نویسد: «سه تار را به شیرینی می نواخت.»

پروانه عاشق شعر و موسیقی بود و شعرهای سعدی را ترجیح می داد چنانکه در یک کتاب خطی سعدی که در همواره در دسترسش بود به خط خود بالای بعضی غزلیات، دستگاه یا آواز مناسب آن را یادداشت کرده است.

صفحه های ضبط شده از پروانه مربوط به زمانی است که به بیماری سل ریوی دچار بوده و بيشتر اين صفحه ها همراه با سنتور حبیب سماعی است ارفع اطرایی در کتاب « زندگی و آثار حبیب سماعی » در بخشی می نویسد: «وضع زندگی پروانه، مرگ جان گداز او در سنین جوانی و کیفیت صوت مؤثر و غم انگیز این خواننده و سنتور حبیب که در این صفحه ها ضبط شده و مخصوصاً از نظر این که مردم کمتر صدای این ساز را شنیده بودند، موجب تاثیر بسیاری در شهرت این صفحه ها شد. چنان که سال ها رواج داشت. به خصوص صفحه ی شور و گرایلی، ممتازتر و طرف توجه تمام دوستداران موسیقی قرار گرفت.»

درباره ی زندگی خانوادگی پروانه نقل قول های متفاوتی وجود دارد:

حسن مشحون می نویسد: « همسرپروانه «حبيب ميکده» فرزند سلیمان خان میکده، آزادیخواه معروف و از شیخ الاسلام های قزوین بود او جوانی نجیب و آراسته بود به پروانه عشق می ورزید و پروانه هم دلباخته ی او بود. این جوان در سال 1303 هـ.ش خودکشی کرد و پروانه را در آتش ماتم خود سوزاند و پروانه پس از او دیگر همسری اختیار نکرد.

«شهریار» هم در شعری که در سوگ وی(حبيب ميکده) سرود که اينگونه آغاز می شود:

واحسرتابه مرگ حبیبی که روزگار

چون او گلی نداشت اگر صد بهار کرد

آوخ که شمع بزم محبت حبیب مرد

«پروانه» را بلاکش شب های تار کرد

محبوبيت پروانه در ميان هنرمندان آنچنان بود که بعد از مرگش مرثيه های غمناک سرودند. از جمله ملک الشعرای بهار در سوگ او تصنیفی در دستگاه شور بدين مضمون سرود:

پروانه، ای موجود ظریف

پروانه، ای مخلوق شریف

مُردی تو ای پروانه و مرد هنر

موسیقی و حسن و کمالات دگر

ای شمع خائن شو زغم زیرو رو

پروانه را کشتی ....

شهريار نيز در رثای او شعری بدين روايت سروده:

پروانه به حال تو دل شمع بسوزد

تنها نه دل شمع، دل جمع بسوزد

بعداز تو دگر پرده ی ساز است دریده

بعداز تو دگر قامت چنگ است خمیده

ساسان سپنتا در مورد او می نويسد:«پروانه زنی حساس و نکته دان بود و آوازی مغموم داشت

حسن مشحون در مورد او می گويد:«تنی رنجور و آوازی حزین ومؤثر داشت و صدایی ملیح و گرفته. الحان او ناله هایی بود که از دلی رنجور بر می خاست و تا اعماق روح نفوذ می کرد

در سال 1354 شمسی روح الله خالقی يکی برنامه های «یادی از هنرمندان ایران» را به معرفی پروانه اختصاص داد و در آغاز آن گفت:

« در اینجا از هنرمندی یاد می کنیم که شمع وجودش در جوانی خاموش شد و بیماری خانمانسوزی بهار جوانی او را خزان کرد آوازش که از دلی غمگين برمی آمد، سالیان دراز از صفحه های گرامافون برمی خاست و مردم را دچار تأثر می کرد زيرا زنی برايشان می خواند که هنوز بیش از بیست ویک بهار زندگی اش را طی نکرده دوران عمرش سپری گشته و آهنگ گرم و کوتاه او که از تارهای گلویی ناتوان بیرون می آمد حکايت از زندگی ملال انگیز وی داشت

بيماری پروانه همان هنگام که کمپانی های صفحه پرکنی به ضبط صفحاتی مشغول بودند به اوج رسيد و چند تن از دوستانش بر آن شدند که موجبی فراهم آوردند که يادبودی از او باقی بماند اين بود که درآخرين زمان های زندگی اش چند صفحه از او با صدای محزونی ضبط کردند و روی آنها نوشتند :

« آواز پروانه».

در آخرين روزهای عمرش پزشکان ييلاق را برای او تجويز نمودند کردند. به شميران رفت ولی سفر بی نتيجه ماند و در حالی که دو فرزند کوچک را تنها رها می کرد، به ناچار چشم از جهان فروپوشيد.

وی را در امامزاده عبدالله به خاک سپردند.

اما دخترش اقدس بعدها با نام هنری «خاطره پروانه» جای خالی مادر را بر صحنه پرکرد تا اينکه

هفته ی گذشته او هم به مادر پيوست.

ياد هر دوی آنها جاودانه باد!

با استفاده از سايت http://iranold.net

علاقمندان به موسيقی برای شنيدن صدای پروانه نيز می توانند به همين سايت مراجعه نمايند.


دلخوشى
محمدحسين نعمتى


ما كه هستيم به ايمان پر از شك دلخوش
طفل طبعيم و به بازى و عروسك دلخوش


پايمان بر لب گور است و حريصيم هنوز
با همان هلهله شاديم، كه كودك دلخوش


ماهى تنگ در انديشه دريا دلتنگ
ما نهنگيم و به يك بركه كوچك دلخوش!


جز دو رويى و ريا سكه نياندوخته ايم
كودكانيم و به سنگينى قُلّك دلخوش


باد، حيثيت اين مزرعه را با خود برد
ما كماكان به همان چند مترسك دلخوش!