پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

جای پای عشق ... شماره 36    

 

خیز تا سفر کنیم !
چون نسیم سبز ،
از میان کوه ها و دشت ها ،
                                گذر کنیم .
تا همیشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به یادگار ،
                              جای پای عشق ....

زیر نظر پیرایه یغمایی 

 

 

 ای وای وطن وای ...

 

 يادی از سيد اشرف الدين گيلانی                                              

و اين بار ميهمان سيد اشرف الدين گيلانی شاعر و ناشر روزنامه ی«نسيم شمال» هستيم.وی در سال 1250 خورشيدی در قزوين چشم به جهان گشود. ششماهه بود که پدرش را از دست داد و در همان ايام شيخی خدا ناشناس آنچه را برای او و خانواده اش به ميراث مانده بود، صاحب گرديد. بنابراين سال های کودکی و نوجوانی او در منتهای سختی سپری شد. بعد از اين دوره به کربلا و نجف رفت و پس از آن به ايران بازگشت و مدتی ساکن تبريز گرديد، سپس از تبريز به گيلان آمد و در رشت اقامت گزيد. همانجا بود که نخستين شعر های خود را سرود و نيز در صدد انتشار هفته نامه ای بر آمد و چون از مردم رشت مهربانی های بسيار ديده بود، نام آن را«نسيم شمال» گذاشت.اشرف الدين بعد از چندی به تهران آمد و بگونه ای جدی کار نشريه اش را پی گرفت، ناگهان نشريه به شکل معجزه آسايی گل کرد و پر خواننده ترين شد.

اين نشريه 4 ورقی به مدت بيست سال تمام-هرهفته – در کوچک ترين چاپخانه ی آن زمانِ تهران به نام«مطعبه ی کليميان» چاپ می شد، بهای هر شماره 5 شاهی بود که نسبت به پول آن زمان کمی گران می نمود، اما مردم اهميت نمی دادند و آن را از جان و دل می خريدند. روز پخش نسيم شمال کودکان ده تا دوازده ساله ای که جزو پخش کنندگان بودند، در همان چاپخانه جمع می شدند، هرکدام دسته ی بزرگی از روزنامه را زير بغل می زدند و براستی مغرور بودند که فروشنده ی نسيم شمال هستند. هنگامی که اين فروشندگان کوچک دوره گرد فرياد فروش سر می دادند، مردم از پير و جوان و باسواد و بيسواد هجوم می آوردند. نام اين روزنامه بقدری سرِ زبان ها افتاده بود که مردم سيد اشرف الدين را هم«نسيم شمال» می ناميدند.در اينجا بايد به نکته ای اشاره کرد و آن اين است که اصلا ً وقتی نشريه ای موفق و خواندنی می شود، حتا بيسوادی هم مانع خريد آن نخواهد شد، بسياری از مشتريان نسيم شمال اصلا ً سواد نداشتند، مثلا ً ترازو دار بيسواد دکان نانوايی يک شماره از آن را می خريد، تا می کرد و در جيبش می گذاشت، پس از اينکه کارش تمام می شد ، با خمير گير و ساير کارگران دور هم جمع می شدند و روزنامه را به يکی که اندک سوادی داشت، می دادند تا بخواند. عين همين قضيه در دکان قصابی و بقالی وبزّازی هم اتفاق می افتاد، تازه اين دوستداران باصفای نسيم شمال هيچگاه به يک يا دو بار خواندن بسنده نمی کردند و تا يک هفته هر وقت فرصتی به دست می آمد، آن را باز خوانی می نمودند و بدين ترتيب يک هفته را طی می کردند تا شماره ی جديد از راه برسد و تازه چه بسا بيسوادانی بودند که به عشق خواندن نسيم شمال دنبال سواد خواندن و نوشتن رفتند. حبيب يغمايی در مورد اين هفته نامه در مجله ی يغما می نويسد:«روزنامه ی نسيم شمال به شهرستان ها نمی آمد. در آن روزگار من در دامغان تحصيل می کردم و خوب يادم است که همواره من و ديگر همدرسانم مترصد بوديم که شماره ای از آن را به چنگ آوريم و اگر اتفاقا ً شماره ای از آن به دستمان می رسيد، از روی شعرهايش می نوشتيم و آنها را از بر می کرديم»

مندرجات نسيم شمال، غالبا ً شعر های فکاهی و انتقاد آميزی بود که خود اشرف الدين آنها را می نوشت. او از ابتدای کار هم گفته بود:«می خواهم روزنامه ای داشته باشم که با شعر های بسيار ساده و دلنشين با مردم گفتگو کند، زيرا اشعار ساده-خواه شاد و خواه غمگين – تنها زبانی است که به دل مردم می نشيند». او هر روز و هر شب شعر می گفت و هر هفته آنها را چاپ می کرد و تحويل مردم می داد.

خود اشرف الدين هم دست کمی از روزنامه اش نداشت، چرا که او هم انسانی بود با صفا، شريف و پشتيبان حقوق کارگران و زير دستان.

روانشاد سعيد نفيسی در مورد اشرف الدين می نويسد:«وی مردی بود به تمام معنا مؤدب، فروتن،مهربان،خوشرو،بی اعتنا به مال دنيا و به صاحبان مال دنيا .او يک انسان واقعی بود. نخستين باری که به ديدارش رفتم پنجاه و چهار ساله می نمود. قامتی متوسط ،رخساره ای گِرد و چشمانی درشت و مهربان داشت. دستار کوچکی بر سر می گذاشت، قبای بلندی می پوشيد و شالی به کمر می بست.بسيار آرام سخن می گفت و هرگز خنده از روی لبانش دور نمی شد. اشرف الدين در جلوی مسجد شاه در حجره ای تنگ و تاريک می زيست. مصالح زندگی اش بسيار ساده و بضاعت او بسيار اندک، اما پاکيزه بود. زمستان ها کرسی کوچکی می گذاشت و روی آن جاجيمی سرخ و سبز می کشيد. در گوشه ی اتاق هم منقلی داشت که هميشه تاس کباب و يا آبگوشتش روی آن قل قل می زد. وقتی به آنجا می رفتم، زود سماور حلبی کوچکش را روشن می کرد و دم به دم برای من و خودش چای می ريخت.

او از ميان مردم برخاست. با مردم زيست و در ميان مردم فرو رفت و شايد هنوز در ميان مردم باشد. اين مرد نه وکيل شد، نه وزير شد، نه رئيس اداره شد، نه پولی بهم زد، نه خانه ساخت، نه ملک و آب خريد، نه مال کسی را خورد، نه خون کسی را به گردن گرفت. روز ولادتش را کسی جشنی نگرفت و من خودم شاهدم که در مرگ او ختم هم نگذاشتند.

روزنامه ی او نه چشم پر کن بود، نه خوش چاپ. مدير آن هم وزير و وکيل نبود، پس چرا مردم آن را اينهمه می پسنديدند؟ هفته ای نبود که اين روزنامه ولوله ای در تهران به راه نياندازد. دولت ها مکرر از دست او به ستوه آمدند اما با اين آسمان جُل وارسته ی بی اعتنا به همه چيز و همه کس چه می توانستند بکنند؟ کاغذ و قلم و مداد را از او بگيرند و نگذارند شعر بگويد؟ آنهم نمی شد، چون حافظه ی عجيبی داشت و هر چه را که می سرود، بدون يادداشت از بر می کرد.

همسر و خانواده اش را در تنگنا بگذارند؟ آنهم ميسّر نبود، چون اصلا ً خانواده ای نداشت که دست و دلش برای آنها بلرزد، زيرا به عشق دخترکی که در جوانی دوستش می داشت- و به او نداده بودندش -، وفادار مانده و همسری نگرفته بود. پس چه بکنند؟

اما از آنجايی که اوباشان برای هر چه راه چاره ای می يابند، در نماندند، بعد از چندی او را گرفتند و به حُکم ديوانگی به تيمارستان محله ی بد نام تهران که در آن زمان«دارالمجانين » ناميده می شد-در اتاق مخروبه ای – زندانی کردند.

من بارها به ديدنش رفتم، اما هرگز، هرگز، هرگز آثاری از جنون در او نديدم، همان بود که هميشه بود.

سر انجام در همانجا مُرد. هيچکس نفهميد کِی؟ چه روزی؟ زيرا خبر مرگش را کسی گزارش نکرد.

آيا براستی مُرد؟ نه! نمرده! که من زنده تر از او کسی را نمی شناسم!»

در مورد اشرف الدين بسيار ها می توان نوشت که در اين مجال نمی گنجد، پس با نام جاودانگی نوشتار را با شعری از او به پايان می بريم:

گرديده وطن غرقه ی اندوه و محن وای/ ای وای وطن وای

خيزيد و رويد از پی تابوت و کفن وای/ ای وای وطن وای

 

از خون جوانان که شده کشته در اين راه/ رنگين طبق ماه

خونين شده صحرا و تل و دشت و دمن وای/ ای وای وطن وای

 

کو همت و کو غيرت و کو جوش فتوت/ کو جنبش ملت؟

دردا که رسيد از دو طرف سيل فتن وای/ ای وای وطن وای

 

تنها نه همين گشت وطن ضايع و بد نام/ گمنام شد اسلام

پژمرده شد اين باغ و گل و سرو و سمن وای/ ای وای وطن وای

 

بلبل نبرد نام گل از واهمه هرگز/ نرگس شده قرمز

سرخ اند از اين غصه سفيدان چمن وای/ ای وای وطن وای

 

«اشرف» بجز از لاله ی غم هيچ نبويد/هر لحظه بگويد:

ای وای وطن، وای وطن ،وای وطن وای/ ای وای وطن وای ...

 

*****

 

 

 

از بندرگاه « الويرا»

 


«فدریکو گارسیا لورکا» بی شک درخشان ترین چهره های شاعرانه اسپانیاست.شهرت او نه تنها از شعر نغزش،بلکه از زندگی پر شور و مرگ جنایت آمیزش نشأت می گیرد.وی در سال 1898 در دهکده ای در غرناطه،پایتخت باستانی اسپانیا،شهر افسانه های کولیان،متولد شد.فرهنگ شگرف آندلسی بعدها چنان در شعرش رنگ گرفت که پس از انتشار محبوبترین کتابش با نام «ترانه های کولی» لقب «شاعر کولی» را به او دادند. لورکا در نواختن پیانو و گیتار مهارت چشمگیری یافت، اما این حرفه را نیز چون تحصیلاتش در زمینه فلسفه و حقوق نیمه کاره رها کرد. آشنایی او با مردان بزرگی چون خیمه نز،دالی،بونوئل،رافائل آلبرتی و... موجب شکوفایی بیشتر او شد.
فدریکو همواره به هنر نمایش عشق می ورزید.نمایشنامه های درخشانی چون عروسی خون،خانه برنارد آلبا،یرما،همسر حیرت آور کفاش و ...را به رشته تحریر درآورد،که بسیاری از آنها را خود به صحنه برد

شاعر پس از سالها زندگی در نیویورک و سپس کوبا به آندلس رؤیایی خود بازگشت.و سرانجام در تشنجات سیاسی اسپانیا، پس از دو روز بازداشت و بازجویی،تیرباران شد.پیکرش را در ناکجایی از گرانادا، به ریشه های درخت زیتونی سپردند. اينک با نام جاودانگی سروده ی زيبايی از او را به نام

«از بندرگاه الويرا» با هم زمزمه می کنيم:  

 

 

از بندرگاه « الويرا»
بر آنم که عبورت را ببینم
تا به نامت بشناسم
و به گریه بنشینم

 


کدامین هلال ِ خاکستر ِ ساعت نُه
رخانت را چنین پریده‌رنگ کرده است؟
بذر ِ شعله ورت را
چه کسی از سر برف‌ها برمی‌چیند؟
کدام دشنه‌ی کوتاه ِ کاکتوس
بلور تو را به قتل می‌رساند؟

 

از بندرگاه « الويرا»
عبور تو را می‌بینم
تا نگاهت را بنوشم
و به گریه بنشینم.
در بازارگاه، چه گونه آوازی
به کیفر من سر می‌دهی؟
چه قرنفل ِ هذیانی
بر تاپوهای گندم!
چه دورم ــ آه ــ در کنار تو،
چه نزدیک، هنگامی که می‌روی

 

از بندرگاه « الويرا»
عبور تو را می‌بینم
تا ران‌هایت را بی‌خبر به برکشم
و به گریه بنشینم

                                    
                                     الويرا

 

                                           

 ***** 

 

 

هايکو

یا کا موکی

 

تنها زمانی کوتاه

در کنار یکدیگر بودیم
و پنداشتیم که عشق
هزاران سال می پاید.

 

*****

 

اگر ....

 

ملا را دو بز بود یکی از آن دو بگریخت. بر اثر وی رفت. هر چه کوشید گرفتن آن نتوانست. برگشت و بز بسته را به زدن گرفت. سبب پرسیدند.

گفت شما ندانید اگر این بسته نبود از آن دیگری چابک تر می گریخت.

 

*****

تخته بند

تخته بند که در شعر قدما بسيار به کار رفته و اما اکنون جزو ترکيبات فراموش شده است به معنای کند و زنجير است ولی گاهی به قياس به معنای «محبوس» و «قيدی» و «دربند افتاده » هم به کار می رود برای نمونه می توان به بيت های زير اشاره داشت:

تخته بند آهنين افکند دی بر پای آب
چون ز شيدائی همی بگذشت زنجير غدير (اثير اخسيکتی)

 

تخته بند است آنکه تختش خوانده ای
صدر پنداری وبر در مانده ای   (مولانا جلال الدين)

 

غير هفتادودو ملت کيش او
تخت شاهان تخته بندی پيش او  (مولانا جلال الدين)

 

نعل بينی باژگونه در جهان
تخته بندان را لقب آمد شهان
بس طناب اندر گلو و تاج دار
بر وی انبوهی که اينک تاجدار (مولانا جلال الدين)

 
چو شد باغ روحانيان مسکنم
در اينجا چرا تخته بند تنم (حافظ)


چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکيب تخته بند تنم (حافظ)


تا چند در سفينه توان بود تخته بند
چون موج يک سراسر عمانم آرزوست .( صائب)

 

*****

 

کلنگ و قلم

قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که حضور داشت گفت: «جناب قاضی کلنگ خود را بردارید

قاضی گفت: «مردک این قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟»

گفت: «هر چه هست باشد، تو خانه مرا با این ویران کردی

                                                                             لطايف سخن

                                          

رفعتی می ديدم...

منجمی را بر دار کردند.

کسی در آن محل از او پرسيد که: «اين صورت را در طالع خود ديده بودی؟»

گفت: «رفعتی می ديدم، ليکن ندانستم که بر اين موضع خواهد بود.»

                                                                                     لطايف الطوايف

 

 

 

*****

 

ريشه يابی ضرب المثل ها

 

 بله ديگ، بله چغندر!

دو مسافر، يکی تبريزی و يکی اصفهانی، در محاسن شهرهای خويش با يکديگر غلوها می کردند. تا آن که تبريزی گفت:

در تبريز چغندرهايی به عمل می آيد به بزرگی کوه. بطوری که سنگ تراشان و کوه کنان با تيشه و کلنگ برای کندن آنها همت می کنند و آن ها را قطعه قطعه کرده و به بازار برای فروش می فرستند!

اصفهانی هم از غلو عقب نماند و گفت:

در شهر ما هم ديگ هايی می سازند که مسگران در آن با اسب و قاطر از اين سويش به آن سويش می روند!

تبريزی گفت:

حرف بيهوده مزن که چنين چيزی محال است. تازه ديگ هايی به اين بزرگی به چه کار خواهد آمد؟

اصفهانی خنديد و گفت: برای پختن آن چغندرهايی که در شهر شما به دست می آيد که چنان چغندرها، چنين ديگ هايی را می طلبد، که گفته اند: بله ديگ، بله چغندر!

 

 

 بند از بند جدا کردن

بند از بند جدا کردن، يعنی کسی را به زجر و درد بسيار کشتن و فقط هم گفته ای اغراق آميز نيست، بلکه سابقه ای تاريخی دارد، بدين روايت:

محمد حسن آقای شامبياتی از سرکردگان قاجاريه بود. او هنگامی که محمد زمان خان عزالدين لو و برادرش اميرخان در سال 1299.ه.ق در استرآباد و شاهرود و بسطام، پرچم سرکشی افراشتند،با آنها همدست شد و پس از شکست آنها دستگير گرديد و فتحعلی شاه فرمان داد که بند از بندش جدا کنند. وی آنچنان قوی دل بود که تا پايان کار آه نکشيد و هيچ نگفت، مگر اينکه در جريان قطع مفاصل، جلّاد آب دهان به رويش انداخت و او که از اين رفتار خشمگين شده بود با خشونت به جلاد گفت:

« تو مأمورقطع اعضای منی، نه مأمور قطع احترام من!»

ايرج ميرزا هم در «عارفنامه» اين اصطلاح را بدينگونه به کار می برد:

شود گر قطعه قطعه بندم از بند

نيافتد روی من بيرون ز روبند

مأخذ: تاريخ رجال ايران/ مهدی بامداد

 

***** 

 

پرسه در وبلاگ ها

به حوالی شعر افغانستان سری می کشيم و به غزلی از ابراهيم امينی شما عزيزان را ميهمان می کنيم. در آغاز معرفی شاعر را با همان گويش شيرين به خود او واگذار می نماييم که می گويد:

ابراهیم امینی متولد سال ۱۳۶۶ خورشیدی در قریۀ « پالو » ولسوالی « چمتال » ولایت بلخ می باشم. تعلیمات ابتدائی ام کُند و کنده، کنده در مکتب کوچک « محلم » انجام یافت. فعلأ دانش آموز سال دوازدهم لیسۀ « استقلال » مزار شریف می باشم. از اوایل جوانی دنبال گمشده گی ها و کمبودی های خودم بودم که تا دو سال و نیم قبل از این در« جادۀ جادویی شعر» با آنها روبرو شدم. به عقیده ی  من شعر همه چیز است، ولی همه چیز شعر نیست. چندیست از پنجرۀ شعر، با حنجره ی غزل آلود، دلخوشی ها و نا خوشی هایم را داد و فریاد می کنم و فعلأ شعر را جز راهی به سوی ارزش های ناشناخته ی انسانی نمی پندارم. مدتی است افتخار عضویت انجمن آزاد نویسنده گان بلخ و انجمن قلم افغانستان را برایم داده اند.

 

يک حرف ساده ام که نمی دانی ام هنوز

زين رو دچار بی سر و سامانی ام هنوز

 

صد کله ی غرور به پايت بريده ام

مقبول نيست نزد تو قربانی ام هنوز

 

با ديگران ز بس که رفيقی به روی من

يک لکه است غيرت افغانی ام هنوز

 

چون نان گرم بود، گپ تو برای من

افسوس ادامه يافته بی نانی ام هنوز

 

گه مسجد است و گاه کنشت است خانه ات

معلوم نيست کفر و مسلمانی ام هنوز

 

وبلاگ تقويم های بی برگ