خیز تا سفر کنیم !
چون نسیم سبز ،
از میان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنیم .
تا همیشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به یادگار ،
جای پای عشق ....
زیر نظر پیرایه یغمایی
از صدا افتاده تار و کمونچه ...
ديداری با «فرهاد مهراد» در شهريور
9 شهريور 1381، صبح يک يکشنبه ی غمگين فرهاد رفت.
رفت تا جدول نيمه تمام عمرش را پر کند. همان جدولی که سی سال پيش در «هفته ی خاکستری» خوانده بود:
ظهر يکشنبه ی من
جدول نيمه تموم
همه خونه هاش سياه
روی خونه جغد شوم ...
خبر مرگش تلخ و کوتاه بود. «فرهاد مرد!» اما فرهاد فقط يک نام نبود، يک چهره نبود، يک صدا نبود، فرهاد، فرهاد بود. متفاوت بود و سرانجام يک شب ماه آمد و او را با خودش برد. مگر خودش نخوانده بود:
يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می بره کوچه به کوچه
باغ انگوری، باغ آلوچه ...
منو می بره، از توی زندون
مثه شب پره، با خودش بيرون
او در بيست و نهم دی ماه 1322 چشم به جهان گشود. نهمين و آخرين فرزند خانواده .
پدرش رضا مهراد کاردار وزارت امور خارجه در کشورهای عربی بود.
رفتار فرهاد در خانواده آنقدر متفاوت بود که هميشه از سوی اطرافيان به «تقليد از بزرگترها» تعبير می شد. بيشتر از سه سال نداشت که عشق به موسيقی او را وادار می کرد پشت در اتاق برادرش بنشيند و برای شنيدن تمرين ويلون او و دوستانش گوش پهن کند.
در همين دوران يکی از دوستان برادر متوجه علاقه ی او به موسيقی شد و خانواده، به اصرار برادر بزرگتر يک ويلون سل برای فرهاد خريد و به اين ترتيب تمرين های فرهاد آغاز گرديد. اما عمر ويلون سل بيش از سه سال نپاييد. ساز شکست و به قول خود ِ فرهاد: « ساز صد تکه شد و روح من هزار تکه ...»
در کلاس يازده هم بود که با يک گروه نوازنده ی ارمنی آشنا شد و بعد از چندی به عنوان نوازنده ی گيتار در همان گروه شروع به فعاليت کرد.
چندی نگذشت که وی در يکی از کنسرت های بزرگی که به مديريت اطلاعات جوانان در امجديه برگزار شد، جند ترانه با گيتار اجرا کرد و غوغايی به راه انداخت و از همان جا بود که به گروه Black Cats راه يافت و مرد اول آنجا شد.
آشنايی او با زبان و ادبيات ملل و وسواس شديدش در ادای صحيح کلمات، هنگامی که ترانه ای را به زبان ايتاليايی، فرانسوی و يا انگليسی اجرا می کرد، نقش عمده ای در موفقيتش داشت. و از اين رو در سال 42 موفق شد برای اجرای چند ترانه ی انگليسی به برنامه ی تلويزيونی«واريته استوديو ب» راه يابد.
نخستين ترانه ی فرهاد به زبان فارسی، «صدای بی صدا» نام داشت. دومين کارش «جمعه» بود. ترانه ای که به خاطر محتوايش بحث های بسياری برانگيخت و در رده ی يکی از سياسی ترين ترانه های دهه ی پنجاه شناخته شد:
تو ی قاب خيس اين پنجره ها /عکسی از جمعه ی غمگين می بينم/ چه سياهه به تنش رخت عزا/ تو چشاش ابرای سنگين می بينم/ داره از ابر سيا خون می چکه/ جمعه ها خون جای بارون می چکه/ نفسم در نمی یاد / جمعه ها سر نمی یاد /کاش می بستم چشمامو / این ازم بر نمی یاد/ جمعه وقت رفتنه / موسم دل کندنه / خنجر از پشت می زنه /اون که همراه منه / داره از ابر سيا .....
سومين ترانه اش« هفته ی خاکستری» بود. ترانه ای ديگر، از بافتی ديگر، برخلاف بافت ترانه های رايج و مبتذل آن زمان. تلنگری به انسان های غرق در روز مره گی. اين ترانه حکايت سرگردانی نسلی بود که خلوتی برای تنهايی خويش ميان جاز و اذان، نمی يافت.
و بعدی «شبانه» بود با شعر جاودانه ی احمد شاملو. ترانه ای سياه که شاعر آن، راز واژه گانش را می دانست و از پيش وزن کرده بود.
يه شب
مهتاب/
ماه میاد
تو
خواب/منو می
بره/
کوچه به کوچه/
باغ انگوری/
باغ آلوچه/
دره به
دره/
صحرا به صحرا/
اونجا که
شبا/
پشت بیشه ها/يه
پری میاد ترسون و
لرزون/
پاشو می
ذاره تو آب
چشمه/شونه
می
کنه موی
پریشون/يه
شب مهتاب/
ماه میاد
تو
خواب/
منو می
بره ته اون دره/
اونجا که شبها/ یکه و تنها/تک درخت بید/
شاد و
پر امید/
می
کنه به ناز/
دستشو دراز/
که
يه
ستاره بچکه/
مثل
يه
چیکه بارون/به
جای میوه
اش/ سر
يه
شاخه اش
/
بشه
آویزون/
يه شب مهتاب/
ماه میاد تو
خواب/منو می
بره از توی زندون/مثل شبپره با خودش بیرون/
می
بره اونجا
/که
شب
سیاه /تا
دم سحر
شهیدای
شهر
/با
فانوس خون
/جار می
کشن/تو خیابونا/سر
میدونا/
عمو یادگار/
مرد کینه
دار/مستی یا هشیار/خوابی یا بیدار/مستیم و هشیار شهیدای شهر/خوابیم و
بیدار
شهیدای شهر/آخرش
يه شب
ماه میاد بیرون/
از سر
اون کوه/بالای
دره/روی
این میدون/
رد می شه خندون
يه شب ماه مياد
و بعدی ترانه ی «کودکانه» بود، ياد آور مطبوع يادهای کودکی ...
بوى باغچه، بوى حوض، عطر خوب نذرى /شب جمعه پى فانوس توى كوچه گم شدن /توى جوى لاجوردى هوس يه آبتنى /با اينا زمستونو سر مى كنم /با اينا خستگيمو در مى كنم
ترانه ی «رضا موتوری»، ترانه ی نسل لوطی مسلک و پايين شهری اين مملکت بودکه هيچگاه در مقابل هيچ قدرت کاذبی سر خم نياورد، اما هميشه کمرش خميده ماند.
ترانه «آيينه» تأثير آثارجاودانه ی ادبيات را بر ترانه سرايی می رساند. خواندن مسخ کافکا با ترجمه ی صادق هدايت باعث تولد اين ترانه ای شد که از سرگردانی انسان در جهان معاصر می گفت و چنين بود که ترانه از اقليم يک فرهنگ خاص فراتر رفت:
می بينم صورتمو تو آينه / بالبی خسته می پرسم از خودم:/ این غریبه کیه؟ از من چی می خواد؟/ اون به من یا من به اون خیره شدم/ باورم نمی شه هر چی می بینم/ چشمامو یه لحظه رو هم می ذارم/ به خودم می گم که این صورتکه / می تونم از صورتم ورش دارم
و بعد از آن گنجشگک اشی مشی بود که با ريشه ای فولکلوريک، باری سياسی دوش داشت:
گنجشگک اشی مشی/ لب لب بوم ما نشين/ بارون مياد خيس ميشی/ برف مياد گوله ميشی/ می افتی تو حوض نقاشی/ کی می گيره/ فراش باشی/ کی می کُشه؟ قصاب باشی/ کی می پزه ؟ آشپز باشی/ کی می خوره ؟ حکيم باشی ....
و بدينسان فرهاد که اصلا ً سياسی نبود به خواننده سياسی معروف شد و بعد از اين ترانه ی« شبانه ی دو» را با شعر بسيار زيبا و ماندگار احمد شاملو خواند و ولوله ای در ميان مردم بويژه جوان ها انداخت:
کوچهها
باريکن/
دُکّونا بستهس،/
خونهها
تاريکن/
تاقا
شيکستهس،/از
صدا افتاده/
تار و
کمونچه
مُرده ميبرن/
کوچه به کوچه.
...
محمود استاد محمد، بازيگر،نويسنده و كارگردان تئاتر در روزنامه ی حيات نو در مورد فرهاد نوشت:
فرهاد موسيقيدان بود. پيانو و گيتار را خوب می نواخت موسيقی كلاسيك را از رنسانس تا قرن بيستم مي شناخت ولی در حيطه ی موسيقی مدرن، دانشی بسيط، حسی جوشنده و نگاهی بديع داشت و البته خواننده هم بود. آری او خواننده بود اما از امتيازات خوانندگی استفاده نمی کرد. ترانه های او سياسی بود اما خودش ميراث خوار سياست نبود، لاف سياسی نمی زد. دکان سياسی باز نمی کرد.از هيچ نمدی توقع هيچ كلاهی نداشت –كه هيچ- حتی به كلاهی كه ديگران بر سر خودشان می گذاشتند مي خنديد.
اگر نوار «جمعه» [شبانه]آن زمان را ـ نه جمعه بعد از انقلاب – اگر چاپ سالهای پنچاه را پيدا كرديد می بينيد كه ترانه سرا[آهنگساز] - با يك هيبت سياسی – ترانه اش را تقديم كرده است به دكتر اسماعيل خويی، آهنگساز [ترانه سرا] – با يك شهامت مبارزاتی – آهنگش را تقديم كرده است به دكتر غلامحسين ساعدی و فرهاد برای آنكه در آن تقديم نامچه دكاتيری كم نياورد ،صدايش را تقديم كرده است به دكتر صلحی زاده و آن روزها دكتر صلحی زاده مشهورترين پزشك ترك اعتياد بود.
«وحدت» سرود سنگرهای خيابانی سال 57 شد. مگر ممكن است طنين صدای فرهاد در شبانگاهان سنگرهای خيابانی فراموش شده باشد؟ ولی شده بود.
اين ناممكن اتفاق افتاده بود و فرهاد نمی توانست برای «سرود وحدت» مجوز پخش بگيرد.مسئولان اداره موسيقی – همان سنگريان سال 57- ديگر فرهاد را نمی شناختند، نمی خواستند وحدت را بشنوند و فرهاد از اين امتناع سخت، اين برخوردهای سرد و يخين دچار سرسام شده بود.
يك بار از او پرسيدم كه چه ميگويد آن سنگر نشين امروز مدير شده ؟ با چه دليلی مجوز را امضا نمي كند؟ فرهاد با همان تسخر سوزنده اش گفت: « می گويد «ح» جيمی كلمه ی ترجيع ترانه را غلط تلفظ كرده ای.» و عكس العمل فرهاد مهراد كه در تكلم زبان عرب بليغ بود، كه عربی رابا فصاحت حرف می زد، چه می توانست باشد؟
فرهاد از دو سال قبل از مرگ با بيماری«هپاتيت سی» پيشرفته که به کبد او آسيب زده بود، دست و پنجه نرم می کرد اما سرانجام اين بيماری او را از پا در انداخت و او روز يکشنبه 9 شهريور 1381 در پاريس چشم از جهان فرو پوشيد و همان جا به خاک سپرده شد و اينک به نام جاودانگی شعر شبانه ی احمد شاملو را با صدای قدرتمند فرهاد با هم زمزمه می کنيم .
روان هردوی
آنها شاد باد!
شبانه
کوچهها
باريکن
دُکّونا بستهس،
خونهها تاريکن
تاقا
شيکستهس،
از صدا افتاده
تار و
کمونچه
مُرده ميبرن
کوچه به کوچه.
نگا کن!
مُردهها به مُرده
نميرن،
حتا به شمع ِ جونسپرده
نميرن،
شکل ِفانوسيين
که اگه خاموشه
واسه نَفنيس
هَنوز يه عالم نف توشه.
جماعت!
من ديگه حوصله ندارم
به «خوب» اميد و از «بد»
گله ندارم.
گرچه از ديگرون
فاصله
ندارم،
کاري با کار ِ اين
قافله
ندارم!
کوچهها باريکن
دُکّونا بستهس،
خونهها تاريکن
تاقا
شيکستهس،
از صدا افتاده
تار و
کمونچه
مُرده ميبرن
کوچه به کوچه...
با استفاده از:سايت رسمی فرهاد مهراد،سايت سيد محمد مظفری، گفته های منوچهر اسلامی، مقاله ی محمود استاد محمد
*****
سروری را تدبير بايد!
خواجه ظهيرالدين کرابی هفتمين امير سربداران بود. او مردی بود بی تدبير، آسانگير و راحت طلب و بيشتر اوقات خود را به کارهای بيهوده هدر می داد. روزی پهلوان حيدر قصّاب، که مردی با همت و غيرتمند بود، ديد که وی در جای حکومت شطرنج می باخت. آستينش را گرفت و گفت: حکومت و سروری کار مردان کوشنده و با تدبير است نه تن پرورانی نالايق که جز آسايش طلبی و گذراندن وقت به باطل هنری ندارند، برخيز به دکان من رو و قصابی کن تا من جای تو موافق عقل و عدل بر مردمان حکومت کنم.
و بدين آسانی خواجه ظهير الدين کرابی قصابی پيشه کرد و پهلوان حيدر قصاب مهتر سربداران شد.
طرفه ها، اقبال يغمايی
*****
رستم و سهراب انگليسی
متيو آرنلد Matthew Arnold شاعر انگليسی در سال 1822 به دنيا آمد و شصت و شش سال عمر کرد و هم اوست که بر پايه ی داستان رستم و سهراب شاهنامه منظومه ای ساخته که آوازه ای شگفت دارد. او زبان فارسی نمی دانست که شاهنامه را در اصل خوانده باشد و براستی هنوز هم مشخص نيست که مأخذ او چه بوده، آنچه مسلم است اين است که در سال 1832 اتکيسنAtkinson) ) در لندن خلاصه ای از شاهنامه را به چاپ رسانده بود و افزون بر آن وی بی شک از کتاب سفرنامه ی بخارا(Travel Into Bokhara )، تأليف الکساندر برنس(SirAlexander Burnes) بهره گرفته است. و اين الکساندر برنس از قرار معلوم زبان فارسی را بسيار خوب می دانسته و مدتی هم نماينده ی انگليس در کابل بوده. آرنلد از سفر نامه ی بخارا مطالب بسياری را گرفته و در منظومه ی رستم و سهراب خود آورده.
در مورد منظومه ی رستم و سهراب آرنلد بايد گفت که وی داستان را همچنان که در شاهنامه بيان شده، نقل کرده، فقط در بعضی موارد به ذوق خود در آن تغييراتی داده است، از جمله نبرد رستم و سهراب در شاهنامه دو روز، ولی در منظومه ی آرنلد يک روز است.
در رستم و سهراب شاهنامه، سهراب بر بازوی خود بازوبندی دارد که رستم آن را به تهمينه سپرده و به اين نشانی است که رستم، سهراب را می شناسد، اما در منظومه ی آرنلد اين بازو بند تبديل به مُهری شده که بر آن نقش سيمرغ- نشان خاندانی رستم- است و تهمينه با آن مُهر بر بازوی سهراب داغی سرخ رنگ نهاده است.
و اينک چند بيت آغازين منظومه ی رستم و سهراب آرنلد را با هم می خوانيم:
نخستين آثار بامدادان افق خاور را فرا گرفته بودو از رود جيحون ميغ بر می خاست.
در امتداد نهر اردوگاه تاتار خموش بود و مردان هنوز غرقه در خواب بودند.
تنها سهراب بود که خواب درچشمش جايی نداشت.
تمام شب بيدار مانده و بر بسترش غلتيده بود.
و همين که فجر خاکستری رنگ به خيمه اش سر بر آورد، از جا بر خاست و جامه بر تن آراست و شمشير بر کمر بست.
و بالاپوش سواری را برداشت و خيمه را ترک گفت و به فضای مه آلود غمناک و سرد قدم نهاد.
و از ميان اردوگاه تاريک روشن به چادر پيران ويسه شتافت.
و گفت:
«اين منم! آفتاب هنوز سر بر نزده و دشمن در خواب است، ولی من نخفته ام، تمام شب را بيدار بوده ام و بر بسترم می غلتيدم و اکنون به نزد تو آمده ام زيرا شاه افراسياب در سمرقند پيش از آنکه سپاه به حرکت آيد، مرا دستور داد که چون پسری فرمانبردار، رای تو را بجويم...
علاقه مندان به اين مطلب می توانند در ايتنترنت،تحت نام انگليسی متيو آرنالد، به منظومه ی رستم و سهراب وی به زبان اصلی دست يابند
*****
خاطره ها هميشه خواندنی هستند
آنچه در زير می آيد دو خاطره ازجهانگير هدايت،- فرزند عيسی هدايت، برادر بزرگ تر صادق هدايت - در مورد صاق هدايت نويسنده ی مشهور است که خواننده می تواند در آنها تصوير گذران چهره ی هدايت را ببيند:
کودکی دبستانی بودم که مرا مدتی فرستادند به منزل پدر بزرگم. اين خانه که در خيابان کوشک بود منزلی بود قديمی و بزرگ و دارای باغ. اين خانه يک هشتی داشت و اتاق عمويم صادق هدايت در طرف چپ آن بو. من يک روز در وسط هشتی با عمويم برخورد کردم، وقتی او را ديدم سر جايم ميخکوب ايستادم و سلام کردم. آن وقت ها به ما ياد داده بودند در مقابل بزرگترها با ادب و آرام و مطيع باشيم. با تعجب مرا نگاه کرد، آن لبخند معروف و محو و بسيار دوست داشتنی پُر از صداقت خودش را به من نشان داد و گفت:
- سلام. اينجا چی کار می کنی؟
- من اومده ام اينجا!
- يعنی اينجا مانده ای؟
- بله، اينجا پيش خانجين(=خانم جان، مادر بزرگ) هستم.
- عيسی خان کی می آيد دنبالت؟
- نمی دانم.
بعد صادق هدايت خداحافظی کرد و رفت. در همين ايام، يک روز که مشغول بازی بودم پدر بزرگم آمد توی ايوان سراسری خانه و در حالی که تفنگی در دستش بود، ايستاد. من از او حساب می بردم. روی هم رفته بد اخم و خيلی جدی بود. مرا صدا کرد، رفتم جلو و يک مرتبه آن تفنگ را داد به من و گفت:«بيا با اين بازی کن.»
اين يکی از خوشترين خاطره های ايّام کودکی من است که صاحب آن تفنگ قديمی شدم. يک روز که داشتم با همان تفنگ توی هشتی بازی می کردم با صادق هدايت مواجه شدم، به علامت ترس دستش را تکان داد و گفت: «گوله هم داره؟» جواب دادم:«نه، نداره»
باز با همان تبسم فراموش نشدنی گفت:«خيالم راحت شد، خطری نداره.»
خاطره ی دوم من زمانی است که من با صادق هدايت هم خانه شده بودم و در دبيرستان تحصيل می کردم و برای خودم نو جوانی بودم. اين بار در خانه ای مسکن داشتيم واقع در کوچه ی پشت دانشسرای عالی. اين خانه اجاره ای بود. چون پدر بزرگم داشت ساختمانی در خيابان ثريّا می ساخت، در مدت ساختن آن خانه ، در اين خانه ی اجاره ای اقامت کرده بود. در حياط خانه باغچه ای بود و يک حوض بيضی شکل هم در وسط داشت. شب های تابستان من علاقه داشتم در فضای آزاد، در حياط بخوابم. روی تخت چوبی معمول آن ايّام پشه بند را می زديم و شب ها در هوای خنک تابستان تهران می خوابيدم. در کنار تخت من، تخت صادق هدايت بود که او هم از گرمای اتاقش به حياط پناه آورده بود و در داخل يک پشه بند در حياط می خوابيد. بالای سر ِ ما يک لامپ به يک سر پيچ آويزان بود و شب ها آن را روشن می گذاشتند که ساکنان در گذشتن از باغچه و حوض دچار مشکل نشوند. يک شب من خوابم نمی برد که صادق هدايت از بيرون آمد. موقع خواب پيژامه ی راه راهش را می پوشيد و خيلی آرام و بی سر و صدا می آمد و می خوابيد. آن شب آن چراغ روشن مانده بود. وقتی رفت داخل پشه بند، زود متوجه شد که نور لامپ برق مزاحم است، آهسته از پشه بند بيرون آمد و شروع کرد به جستجوی کليد برق که چراغ را خاموش کند، ولی هر چه بيشتر جست، کمتر يافت و بالاخره يکی از چوب های پشه بند را برداشت، زد لامپ را شکست و بعد هم آمد راحت گرفت و خوابيد و من در حالی که سرم را در بالش خودم چپانده بودم، می خنديدم.
با استفاده از ماهنامه ی آدينه 127
*****
نکته ها
جوانی به برنارد شاو نويسنده ی معروف اسکاتلندی گفت:«چرا در يکی از نمايش نامه های خود پادشاهی را در 14 سالگی به تخت سلطنت نشانده ايد و حال آنکه قانون پيش از هجده سالگی به پسران اجازه ی ازدواج نداده است؟
شاو پاسخ داد:«باور کن پسر جان که اداره کردن يک کشور از اداره کردن يک زن آسانتر است!»
از هر خرمنی خوشه ای
*****
ريشه يابی ضرب المثل ها
ديوان بلخ
ديوان بلخ کنايه از هر محضر يا مرجعی است که قضاوتش از روی منطق و عقل و در نتيجه بر اساس حق و عدالت نباشد.جمله ی « مگر اينجا شهر بلخ است؟» درست هم معنی با اين عبارت است که می گويند: «مگر اينجا شهر هرت است؟» و چرا راه دور برويم، حتما ً همه ی ما اين شعر را شنيده ايم که می گويد: گنه کرد دربلخ آهنگری/ به ششتر زدند گردن مسگری
ازديوان بلخ حکايت های مختلفی نقل کرده اند که همه خواندنی است و اينک به چندی از آنها اشاره می شود:
حکايت اول: مسافری در شهر بلخ جماعتی را ديد که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بيچاره مرتب داد و فرياد می زند و خدا و پيغمبر را به شهادت می گيرد که
« والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهيد مرا به خاک بسپاريد؟»
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گويند:
« پدرسوخته ی ملعون دروغ می گويد. مُرده !»
مسافر حيرت زده حکايت را پرسيد. گفتند:
«اين مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پيش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نيز به مرگ او گواهی داد.
پس يکی از مقدسين شهر زنش را گرفت و يکی ديگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حيات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. اين است که به حکم قاضی به قبرستانش می بريم، زيرا که دفن ميّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جايز نيست!» کتاب کوچه /ب2/ص1463
حکايت 2 - حاکم بلخ مقصری را به تنبيه و سياست امر دادکه ميخی بزرگی به او بتپانند! بدو گفتند که ميخ به اين بزرگی به فلانش نمی رود. گفت در شهر بگرديد و هر که را که ديديد که می رود، به او بتپانيد! (رساله ی سه مکتوب/ ميرزا آقاخان کرمانی)
حکايت 3 - نعلبند شهر کسی را کشته بود و به مرگ محکوم شد. مردم بر در ِ ديوان جمع شدند که :
با قصاص نعل بند کار ما معطل می ماند. اگر حضرت قاضی رأی دهد، بقال را که نياز چندانی به وجودش نيست، بجای نعلبند، بکشند.
قاضی گفت: فکری نادرست است، زيرا که از صنف بقال بيشتر از يکی نداريم!
و بعد از مدتی غور و تفکر ادامه داد: اما چون حمام شهر دو تون تاب دارد و يکی زائد است، بهتر است او را به جای نعلبند گردن بزنند!
*****
نگاهی به پشت سر و ديداری با شاه محتکر
در اواخر جنگ جهانی اول که ايران دچار قحطی شديد شده بود و در پايتخت همه روزه عده ای پير و جوان از گرسنگی در کوچه و خيابان می مردند، نخست وزير وقت- مستوفی الممالک- می کوشيد که جلوی محتکران بی مروّت پايتخت را سد کند و برای انجام اين منظور حتا حاضر شده بود که اجناس موجود در انبارهای آنها را به قيمت عادلانه بخرد و در دسترس مردم گرسنه ی تهران قرار دهد. جزو کسانی که مقدار زيادی گندم و جو انبار کرده بودند، خود ِ احمد شاه بود. نخست وزير آماده بود که گندم و جوی احتکاری شاه را با سود مناسب بخرد، ولی احمد شاه زير بار نمی رفت. سر انجام مستوفی الممالک به مرحوم ارباب کيخسرو شاهرخ که در آن تاريخ از طرف دولت مأمور خريد آرد و غلّه برای دکان های نانوايی پايتخت بود، مأموريت داد که شاه را ملاقات و موجودی انبار او را به هر نحو که شده خريداری کند. برای انجام اين معامله ميان احمد شاه و ارباب کيخسرو چندين ملاقات متوالی صورت گرفت و در اين ملاقات ها شاه مثل يک علّاف درست و حسابی ساعت ها برای گران فروختن جنس خود، چانه زد. سرانجام ارباب کيخسرو عصبانی شد و از شاه محتکر پرسيد: اعليحضرتا آيا آن روزی را که به سن قانونی سلطنت رسيده و برای ادای سوگند به مجلس شورای ملی تشريف آورده بوديد، به خاطر داريد؟ شاه پاسخ مثبت داد. ارباب کيخسرو به کمال احترام گفت: آن روز پس از آنکه خداوند قادر متعال را گواه گرفتيد که هميشه حافظ حقوق و آسايش ملت ايران باشيد، پيشانی مبارک تان به شدت عرق کرد و عرق پيشانی خود را با دستمالی پاک کرديد که هنگام ترک جلسه آن دستمال فراموش شد و روی ميز خطابه جا ماند و ما آن را به يادگار آن روز تاريخی کماکان نگاه داشته ايم. اعليحضرتا آيا مفهوم سوگند آن روز شما همين است که مردم تهران امروز از گرسنگی در کوی و برزن ها بيافتند و بميرند و انبارهای سلطنتی از آذوقه و مايحتاج آنها پر باشد؟
ولی متأسفانه اين يادآوری عبرت انگيز هم در قلب احمد شاه اثر نبخشيد و به ناچار ارباب کيخسرو ناگزير شد، موجودی انبار سلطنتی را همانطور که دلخواه شاه محتکر بود، بخرد و پول آن را به وی بپردازد.
دکتر جواد شيخ الاسلامی/ سيمای حقيقی احمد شاه قاجار
*****
پرسه در وبلاگ ها ...
و اين بار دستبردی به وبلاگ «دوستانه و عاشقانه» می زنيم و غزل متفاوت و زيبای« اتفاق آخر» را برای شما عزيزان به ارمغان می آوريم:
اتفاق آخر
از
اتفاق آخر روحت خبر ندارد
ديروزدوستت
داشت...حالادگرندارد
مثل
جذامی ازمن هرلحظه
می
گريزی
مجنون اگرچه مُسری
است، اما
خطر ندارد
هی
آه ميکشم تا قلبت بلرزد،
اما
لبخند
می زنی تو،
يعنی:اثر
ندارد
من
ماندم وخيالت(يک قاب عکس خالی)
يک
خاطره که کاری جزدردسر
ندارد
هی
زنگ ميزنم تا لحن تو را... وليکن
ای
وای اگر دوباره اين
بار
برندارد
اوسهم ديگران است،
بی پاسخی نشانش
اما
نياور آقا
!
هرگز...
!
اگر
... ،
ندارد
برآن سرم که روزی ازعشق توبميرم
مردی
که
خود کشی کرد،
انگار سر
ندارد
امروز کشتم او را-
مرديکه عاشقت بود-
؛
ازاتفاق حتا، روحت خبر ندارد
...