پیک شعر و ادب 34
خيز
تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
جای پای عشق ....
زیر نظر پیرایه یغمایی
Pirayeh163@hotmail.com
اندوه ارمنستان ...
«هوانس شيراز»، بيش از هر شاعر ارمنی ديگر توانست، روح خود را تمام و كمال به شعرهايش بسپارد. تمام زندگی او، با خاطرات غمبار كودكی، آرزوهای زلال جوانی، تشويشهای عشق و نفرت، شورمندی ميهنپرستانه و كنكاشهای معنوی، همه و همه آنچنان عميق در شعرش نشسته،كه جمله معروف «شرح حال من، اشعار من است» بهدرستی ميتواند بيانگرحال او باشد.
اينک شعر «اندوه ارمنستان» او را که سرشار ستاره بارانی از غم است، با هم زمزمه می کنيم و گشت و گذار در کوچه باغ شعرهای ديگرش را به زمانی ديگر وامی گذاريم. يادش جاودانه باد!
اندوه ارمنستان
سنگ ها اندوه ارمنستان را
باز می گويند
سنگ ها خاموش بمانند،
کوه ها می گويند.
کوه ها يارای آن نداشته باشند،
قرن ها می گويند.
آری ...
قرن ها می گويند،
سنگ ها،
کوه ها،
قرن ها،
می گويند.
تار کتاب های پرنگار می گويد.
اگر کسی نگويد
ترانه ها،
حکايت می کنند.
زخم های کهنه ی نغمه ها
می گويند.
دستان زخم خورده
می گويند،
ترانه ها،
زخم ها،
دست ها،
می گويند.
انبوه کتاب های خون آلود،
می گويند ....
*****
برگ
های سبز
شعری از نيجريه ازشاعری گمنام
برگردان م.-کوليوند
مردگان را،
صدا می زنيم-
جواب مان را می دهند.
زندگان را
صدا می زنيم-
پاسخی شنيده نمی شود.
روی برگ های خشک
که قدم می زنيم
صدا می کنند
برگ های سبز
صدايی ندارند...
*****
هشتاد سالگی و عشق؟
سيمين
بهبهانی، غزل سرای پر آوازه در هر جبهه ای با شعر چالشی شگفت انگيز دارد. او آنقدر
با خوانندگان شعرش احساس يگانگی می کند که حتا از اينکه دست شان را بگيرد و آنها
را صميمانه به پنهانی ترين پيچ و خم های احساسی اش ببرد و در زندگی خصوصی اش شريک
کند، پروايی ندارد و اين يکی از ويژه گی های دلنشين شعر سيمين است که به خوانندگان
جسارتی بالا بلند می بخشد. شعر «هشتاد سالگی و عشق» او از اين دست است.
به جرأت می توان گفت حتا مردان هم با شعر، اينگونه برهنه برخورد نکرده اند که سيمين بهبهانی.
شعر بی تکرار و متفاوت او را با هم زمزمه می کنيم تا بداينم آنکه پيرو راسيتن مکتب اصالت عشق است، کيست.
هشتاد سالگی و عشق؟ تصديق کن که عجيب است
حوّای پیر دگر بار، گرم تعارف سیب است
لب سرخ و زلف طلائی، زیبا ولی نه خدایی!
بر چهره رنگم اگر هست، آرایش است و فریب است
در سینه ام دل شیدا، پرپر زنان ز تمنا
هفتادضربه او را، گویی دو بار ضریب است
عشق است و دغدغه شرم، تن از دمای هوس گرم
می سوزم از تب و این تب، فارغ ز لطف طبیب است
با بوسه بسته دهانم، گفتن سخن نتوانم
آتش فکنده به جانم، این بوسه نیست لهیب است
ای تشنه مانده عاشق، بخت است یار موافق
با این شراب گوارا، دیگر چه جای شکیب است
شادا کنار من آن یار، آن مهربان وفادار
گويی میان بهشتم، تا این کنار نصیب است
آدم بیا به تماشا، بگذر ز چالش و حاشا
هشتاد ساله ی حوا با بیست ساله رقیب است
*****
پرسه
در متون کهن
سمک عيّار
چنين گويد جمعكننده اين كتاب، «فرامرز»، كه چون عمرم به بيست و پنج سال برسيد، چنان شنيدم
که پيش از مولد «رسول» ــ عليه الصلوة و السلام ــ به سيصد و هفتاد سال، در شهر حلب، پادشاهى
بود با كمال و با بختى جوان و رعيتى فراوان و لشكر مهربان و به گنجى آبادان و به طالع قوى و بخت فرخ. نام آن پادشاه نيكانجام خوبفرجام «مرزبانشاه» بود و در همه باب عظيم كامل و بی نظير بود و
وزيری داشت، «هامان» نام، چند سال خدمت مرزبانشاه كرده بود و در خدمت وى پير گشته بود.
و مرزبانشاه در پادشاهى همه كامى و مرادى داشت؛ مگر فرزند٬ كه از فرزند بىبهره بود٬ و روز و شب در آرزوى فرزند مىبود و از يزدان فرزند مىخواست به دعا و زارى و عبادت و خيرات ها، مگر ايزد ــ تعالى ــ او را فرزندى دهد كه نام او بر دار باشد و از وى يادگارى بود. نهان و آشكار صدقهها مىداد و مراد مسكينان مىكرد و درويشان را مىنواخت.
تا
يك روز٬
مرزبانشاه فرخ٬ دلتنگ و غمگين نشسته بود كه هامان وزير پيش او آمد و خدمت كرد و
شاه را دلتنگ ديد. گفت: اى بزرگوار شاه، جهان به كام توست و طالعى قوى دارى و
فرمانى روان و گنجى آبادان و رعيتى مهربان، تو را ايندلتنگى از براى چيست؟ در همه
جهان، شاه را دشمنى نيست كه ازو دل مشغول بايد بودن.
گفت: اى وزير مهربان، آنچه گفتى همه راست است،
اما
بىفرزند خوش نيست. چون مرا فرزند نيست، به سبب آنكه چون اجل فراز رسد و فرزند
نباشد كه جايگاه پدر نگاه دارد، بيگانه جاى من گيرد؛ نام من نهفت بماند.
وزير گفت: چنين است كه شاه مىفرمايد؛ هر كه او فرزند ندارد او را نام نيست و نام
وى در گل افتاد و كس نگويد كه فلان روز پادشاهى بود، مگر كه او را فرزندى باشد كه
جايگاه او به جاى دارد و به جاى وى زنده بود. با آن همه، فرزند يزدان مىدهد؛
چاره نيست
چاره نيست
بجز دعا و زارى كردن تا يزدان فرزند
دهد.
تاريخ تألیف و نام نویسنده کتاب « سمک عيّار» معلوم نیست؛ اما گردآوردنده این داستان (که اصل آن در سه مجلد است) «فرامرز بن خداداد بن عبدالله الکاتب الارجانی» نام دارد که گویا آن را از زبان قصهگویی به نام «صدقه ابوالقاسم» فراهم آورده است.
زبان ساده و زنده ی آن مربوط به اواخر قرن ششم است، اما ماجرای داستان به زمان های بسیار کهن برمیگردد و به بازگو کردن بسیاری از نکتهها درباره اوضاع اجتماعی و آداب و رسوم و اعتقادات مردم می پردازد.
سمک عيّار از چند جنبه اهمیت بسیار دارد. نخست اینکه این داستان گنجینهای است از تعابیر داستانی.
دو ديگر اينکه سمک عيّار بزرگترین متنی است که از قرن های ششم و هفتم باقی مانده و سراسر آن تصاویر زیبایی دارد از اوضاع سیاسی و اجتماعی و فرهنگی آن دوران.
و سه ديگر در اين متن واژگان و اوصاف و تمثيل ها و ترکيب هايی به کار گرفته شده که کاربرد آنها نظير ندارد و بی هيچ ترديدی نمی توان آنها را ناديده گرفت و بی اعتنا از کنارشان رد شد. اينک شما عزيزان را به نمونه هايی چند از اين مثل ها و واژه ها ميهمان می کنيم ( و به ياد داشته باشيم که مثال ها تا کنون در هيچ کتابی ضبط نشده است):
چون آب آمد ترشی از سرکه رفت(= بازارشان بی رونق و کساد شد): « اين بازار ايشان تا کنون گرم بود که من نيامده بودم،چون آب آمد، ترشی از سرکه برفت.» (640)
در جوال زر شده بود(=رشوه گرفته بود): عيلاق خود در جوال زر شده بود، بفرمود تا ايشان را در گذرانند.(594)
نه خمير و نه فطير(= ارزشی ندارد) : « سمک عيّار گفت: ای پهلوان نه پادشاهی و نه اميری است که او را در بند داريم. عاجزی است، رها کن تا برود. نه خمير و نه فطير.» (561)
زنبور خانه نشايد آشوفتن(= دشمن را نبايد تحريک کردن): « وزير گفت چون می بينی که کوچک کاری نيست و زنبور خانه نشايد آشوفتن.»(94)
هم به کيسه و هم به دست و پای (= هم به رشوه و هم به دستياری و پادويی کردن):« از قضا شحنه با ايشان نيکو بودی که شحنه را خدمت بسيار کردندی، هم به کيسه و هم به دست و پای.»(252)
بادنجان تخمه را آفت نرسد(= بادمجان بد آفت ندارد):« ... سمک بخنديد و گفت مترس که او را رنجی نرسد که بادنجان تخمه را آفت نرسد.»(217)
ديگی بپزم که دود آن آتش به آسمان رسد (= در مقام تهديد است،نظير آشی بپزم که يک وجب روغن رويش نشسته باشد): « و ذيگر ديگی از بهر خورشيد شاه و مه پری می پزم که دود آنآتش به آسمان رسد.»(368)
تو خرما می خور و خر ميران(= تو به کار خود مشغول باش و فضولی مکن):« سمک عيّار گفت بر تو پرسيدن نيست که جوانمردان از احوال کس نپرسند، مگر خود بگويند و از بهر آن می گويم که مپرس که تو را در دل کاری دارد. تو خرما می خور و عر خود ميران. اين همه تر است. تو را زر می بايد يا جايگاه زر می خواهی؟» (87)
نان در نمک زدن(=هم نمک شدن، حق نان و نمک ): «ساعتی به سرای من آی و بنشين و بياسای تا آشنا گرديم و نان در نمک زنيم.»(224)
جوشنی ناخنکی: « و از بالای آن زرهی داوودی کردار در بر کرد و جوشنی تاخنکی در پوشيد.» (255)
در باقی کردن(=به وقت ديگر انداختن): « و اين جنگ در باقی کنيم تا خلقی هلاک نشوند.» 144
من توبه از اين کار بکردم و عياری و شب روی در بافی کردم و نتوانم توبه شکستن.» (344)
(در بعضی فرهنگ ها« در باقی کردن» را به انجام رساندن و تمام کردن معنی کرده اند و به خطا رفته اند.)
گوآب (= چاله ی آب/گودال آب)، و مرکب از دوکلمه ی «گو» و «آب»: « شير خود را در آن گوآب انداخت.» (316)
مجهول زاده = حرامزاده : « ... مه پری دختر شاه است و تو مجهول زاده ای، او را به تو ندهد که تو را پدر پيدا نيست.» (183)
ديگ = دی، روز گذشته :« کجا شد کوهيار که ديگ روز با من نبرد آزمود ؟» (506)
خوارش کردن= تيمار کردن: «و اسب را خوارش کرد.»(12)
*****
ديوانگان

روزی «بهلول» به اندرون هارون الرشيد داخل شد.
هارون گفت:« بهلول می توانی ديوانگان را بشماری؟»
گفت: « اولشان منم.»
حضار گفتند: « صحيح است. صحيح است!»
بعد به زبيده(زن هارون) اشاره کرد و گفت: « اين دومی است.»
برادر زبيده حاضر بود و به خشم آمد و او را دشنام داد.
بهلول به او اشاره کرد و گفت : « تو هم بله!»
هارون الرشيد گفت: « بيرونش کنيد!»
گفت: « تو هم بهتر از ما نيستی!»
*****
قوشمه، آلت موسيقی بادی کردهای خراسان

موسيقی های محلی، غنای فرهنگی هر منطقه را می رساند و در شمال خراسان اين موضوع را می توان بوضوح ديد.
«دوتار»و «قوشمه»از مهمترين سازهای محلی کردی شمال خراسان به شمار می روند. اما به جرأت مي توان گفت كه در اين ميان «قوشمه» غريب ترين، مظلوم ترين و بی پشتوانه ترين ساز ايرانی است.
اين ساز در قسمت
غرب ايران و منطقه ايلام به نام
«دو
زله»معروف
است.«زل»
به معنی
نی
است و دو
زله يعنی
دونی،
كه به هم چسبانده شده اند. اين ساز را با نامهای
جفتان،جفتی،
و در قديم
«نرمارالمثنی»
نيز می
شناخته اند. گفته می
شود كه آن
را ابتدا
فارابی
ايجاد كرده و بعدها در بين ملیت
های مختلف ایران رواج يافته و كامل
تر و
پرطرفدارتر شده است.
قوشمه كه
در شمال خراسان گاهي آنرا
«قوسمه»
هم می
گويند از دو نی
به طول 20 سانتيمتر كه در كنار هم چسبيده اند، تشكيل شده. البته کوردهای خراسان
بويژه
نی نوازان حرفه ای
در روستاها و در بین عشایر بجای آلت چوبی نی از استخوان قلم پاهای پرنده
ی شاهین
استفاده می کنند(شاهين را قره قوشمه و يا قوش می گويند و نام ساز هم بی مناسبت با
آن نيست. اما متأسفانه اين ساز را امروزه از فلز می سازند و آن اصالت خود را از دست
داده). از
نظر موسيقیایی اين ساز دارای
يك اكتاو كامل است و می
تواند هفت نت اصلی
را بنوازد.
اين ساز كه مخصوص مراسم شادمانی و عروسی هاست. بيش از 70 تا 100 سال قبل سازی بوده كه آنرا كولی ها كه در اصطلاح عاميانه آنها را مطرب می ناميدند در مراسم عروسی در ازای دريافت مزدی اندک می نواخته اند. با اين حال نمی توان قدرت صدا و توانايی شگفت انگيز و آوای دلنشين اين ساز محلی ِ در حال فراموشی را منكر شد.
قوشمه
نواز
با استفاده
از نوشته ی احمد قايينی
*****
پرسه در وبلاگ ها
غزل
مدرن «تاريخ مصرف» از شاعر جوان غلامرضا طريقی از آن شعرهايی است که يک مرتبه دامن
خواننده را می گيرد و با خواننده خط و نشان می کشد و از خواننده می بَرد. اين غزل
زيبا را از طريق دستبرد به وبلاگ «شعر امروز» برای شما به ارمغان آورديم. قابل ذکر
است که ساير شعرهای اين وبلاگ همه خواندنی و سرشار از شورمندی هستند و حيف است که
از برابرشان بی اعتنا رد شويم و حظّی نبريم . پس نشانی وبلاگ را پايين شعر برايتان
می نويسيم:
تاريخ مصرف
دیگر زمان زلف پریشان گذشته است
تاریخ مصرف دل انسان گذشته است
در عصر ما فجیع تر از طرح تیر و قلب
عکس گلوله ای است که از نان گذشته است
در چشم من که «حال» ندارم بدون فال
«آینده» نیز ـ از تو چه پنهان ـ «گذشته» است !
باور نمی کنم که جهان جای جام جم
از معبر تفاله ی فنجان گذشته است
دنیا جهنمی ست که در روز سرنوشت
تصویرش از مخیله ی شیطان گذشته است
انگار مدتی ست که پروردگار هم
از خیر رستگاری انسان گذشته است .
http://ghazal-tarighi.blogfa.com