پیک شعر و ادب 33
خيز
تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
جای پای عشق ....
زیر نظر پیرایه یغمایی
Pirayeh163@hotmail.com
خسرو شکيبايی را از دست داديم و چه حيف
... 
خسرو شكيبايی را از دست داديم، او را که عشق بود، که عاشقانه بود، که ياد روزهای
عاشقی بود، که ياد عشق های کوچه پس کوچه های مدرسه بود. بی گمان مرگ او طوق دريغی
خواهد شد بر گردن سينمای فارسی که می خواهد با هنرمندان نوجوان و تجربه نيافته ی
خود عرض اندام کند. با هنرمندانی که می خواهند يک شبه راه صد ساله بروند و هنوز نمی
دانند که هنرمند شدن، دود چراغ خوردن می خواهد.
حيف شد خسرو شکيبايی، خيلی حيف شد. خيلی زود بود برای اينکه برود و کارگردانان را
که برايش برنامه ها می بافتند، در خماری بگذاردو حيف شد که ديگر هيچ کس نيست که «
حميد هامون» بشود، چون حميد هامون شدن راحت نيست، در قالب يک روشنفکر ورشکسته در
آمدن تمرين مداوم می خواهد. آنقدر تمرين می خواهد که بعدها يک موجی در اجتماع خلق
بشود به نام «هامون بازها»، آنقدر تمرين می خواهد که خودت هم ديگر نتوانی از قالبش
بيرون بيايی، همانطور که شکيبايی نتوانست بيرون بيايد آنقدر تمرين می خواهد که
بتوانی حميد هامون را روی پرده ی سينما جاودانه کنی و به او شخصيت بدهی. همانقدر
تمرين می خواهد.
حيف شد خسرو شکيبايی.
زود رفت خسرو شکيبايی، خيلی زود. هنوز خاطره ی بازی های دلچسبش در «كاغذ بیخط»،
«یكبار برای همیشه»،«مدرس»، «روزی روزگاری» و «خانهی سبز» را کاملا ً هضم نکرده
بوديم، هنوز صدای پر طنينش خوب در گوشمان ننشسته بود که بار و بنديلش را بست و راهی
شد.
انگار که هنر رفتن را هم خوب تمرين کرده بود بلد بود چگونه برود و کی برود. تمرين
کرده بود که پيش از اينکه جامعه ی هنری ايران لجن آلودش کند، برود، همانطور که با
قمرالملوک وزيری کرده بود.
انگاری همين چند هفته پيش بود كه شكيبايی از سوی انجمن منتقدان و نويسندگان سينمايی
به عنوان يكی از بازيگران بزرگ سينمای ايران مورد تقدير و تكريم قرار گرفت و حضور
او بر روی صحنه، آنها را كه نگران سلامتی اش او بودند، خوشحال كرد.
انگار تصميمم گرفته بود نرود، دست مرگ را پس زده بود و اما باز رايش برگشت و دست
مرگ را که به سويش دراز شده بود، محکم فشرد که يعنی آماده ام، پس برويم و رفت و
خيلی حيف شد ... خيلی ...
او در هشتم فروردين 1323 در خيابان مولوی تهران چشم به جهان گشود. در شناسنامه نامش
خسرو بود اما خانواده و بچه محلها او را «محمود» صدا ميكردند.
پدرش سرگرد ارتش بود و هنگامی که خسرو چهارده ساله بود، بر اثر سرطان از دنيا رفت.
خسرو شکيبايی فارغ التحصيل داشکده ی هنرهای زيبا دانشگاه تهران بود اما پيش از
اينکه وارد عرصه تئاتر شود، در حرفههايی چون خياطی و كانال سازي وآسانسور سازی
كارکرد.
در 19 سالگی برای اولين بار روی صحنه تئاتررفت و به صورت كاملاً حرفهای بازيگر
تئاتر گرديد.
شکيبايی تا پيش از انقلاب فقط در عرصه ی تئاتر فعاليت داشت. اما در سال 1361 فعاليت
حرفه ای در سينما را با بازی در فيلم «خط قرمز» ساخته ی كيميايی آغازنمود كرد. ولی
دوره ی تازه فعاليت بازيگری او را بايد در سال 1369 با فيلم «هامون» ساخته ی
مهرجويی دانست خسرو شكيبايی علاوه بر هنرنمائی در سينما و تئاتر، برخی از شعرهای
سهراب سپهری و سيد علی صالحی شاعر معاصر را نيز دکلمه نمود و روانه ی بازار کرد.
او مدت ها بود که به دليل بيماری ديابت بستری شده بود اما با اين حال تا آخرين نفس
بر روی صحنه بود. وی 13 مهر سال گذشته بستری شد اما به درخواست خودش اين خبر تکذيب
گرديد.
وی اصولا ً كمتر اهل گفتوگو و مصاحبه و جنجال بود و همواره با بیان صمیمانهاش از
خبرنگاران میخواست كه از او توقع مصاحبه نداشته باشند و دلگیر هم نشوند.
خسرو شکيبايی دو بار ازدواج کرد. همسر اول او تانيا جوهری نام داشت که از او صاحب
يک دختر به نام پوپک است و همسر دوم او پروين کوشيار است که از او صاحب يک فرزند
پسر به نام پوياست.
اين هنرمند سرانجام پس از پس از سالها نقشآفرینی در سینمای ایران، جمعه، ۲۸ تیر،
در سن ۶۴ سالگی بر اثر سكتهی قلبی در بیمارستان پارسیان از دنیا رفت.
و روز یکشنبه سی ام تیرماه پیکرش با حضور خیل عظیمی از مردم و هنرمندان کشور به خاک
سپرده شد.
خسرو شکيبايی در جايی گفته بود:
«مردم بدون من، هميشه مردم اند؛ من اما بدون مردم، مردهام.»
و اين است گوشه ای از صحنه ی مشايعت مردم در خاک سپاری هنرمندی که برای مردم زيست
...
*****
مرگ و زندگی یک سه ورینا
ژائو کبرال(João Cabral) 1999- 1920 را بزرگترین شاعر برزيل می دانند. معروفترین
شعر کبرال نیز شعر بلند «مرگ و زندگی یک سه وه رینا» (Severina Morte e vida) است
که وصف مرگ و زندگی مرد فقیری از شمال برزيل است. اين شعر را مترجم فعال دکتر مهناز
بديهيان از انگليسی به فارسی برگردان نموده است. جا دارد که گفته شود که ترجمه ی
اين شعر از زبان اصلی به انگليسی توسط شاعر پر آوازه ی آمريکايی« اليزابت بيشاپ»
انجام يافته.
به پيوست بخشی از اين شعر بلند را با هم می خوانيم:
مرگ و زندگی یک سه ورینا
نام من«سه وه رینو» است
نام مسیحی ندارم
سه وه رینو های بسیاری هست
چنین است که مرا سه ورینوی «ماریا» می خوانند
سه وه رینو های بسیاری هست با مادرشان ماریا
چنین است که مرا از «ماریای زاکریا» که مرده است می نامند
این نام هم مرا مشخص نمی کند
بسیاری سه ورینو مرده اند
بخاطر کلنلی که نامش زاکریا بود
و اولین سرمایه دار این منطقه
پس من چگونه توضیح دهم
که چه کسی با شما حرف می زند
عالیجناب؟
کمی صبر کنید
«سه وه رینوی ماریا زاکریا از کوه های
ریب در انتهای پارائبا»
این نام هم مرا مشخص نمی کند
زیرا که پنج مرد دیگر هست
با نام سه وه رینو
پسر ماریا های بسیاری
زنان زکریاهای بسیاری که مرده اند
که زندگی می کنند
در آن کوه باریک استخوانی
همانجا که من زندگی کرده ام
ما دقیقا ً مثل همیم
دقیقا ً کله های بزرگ
که تعادل آنها سخت است
شکم های باد کرده ی یکسان
پاهای لاغر یکسان
زیرا خونی که همه مصرف میکنیم، بیرنگ است
و اگر همه ی ما «سه و رینو» ها در زندگی یکسانیم
مرگ مان شبیه بهم خواهد بود
مرگ کسانی که از پیری در سی سالگی می میرند
و از شلیک های ناگهانی پیش از بیست سالگی
از گرسنگی تدریجی هر روزه
(مرگ سه وه رینو از بیماری
از حملات گرسنگی در هر سنی
حتی قبل از تولد)
ما سه ورینوهای بسیاری هستیم
و سرنوشت مان مثل هم خواهد بود
وقتی این تخته سنگ ها را نرم کنیم
با ریختن عرق هایمان بر آنها.
تا تلاش کنیم زمین مرده وخشک را زنده کنیم
و از زمین سوخته مزرعه ای بسازیم.
اما برای اینکه شما عالیجناب
مرا بهتر بشناسید
و بتوانید بهتر داستان زندگیم را دنبال کنید
من سه وه رینویی خواهم بود که
که شما هم اکنون
شاهد مهاجرتش خواهید بود
برگرفته از سايت ماه مگ
*****
گور نوشت سوررئاليسم
لوييز بونوئل می گويد: يک بار که به بستر مرگ آندره برتون در بيمارستانی در پاريس
رفته بوده، برتون دست هايش را در دست میگيرد و میگويد: «دوست عزيزم، میبينی؟ هيچ
کس ديگر از چيزی مشمئز نمیشود.» و اين حرف به واقع گورنوشت سوررئاليسم است. چون
امروزه تمام دستآوردهای سوررآليسم را در آگهیهای تلويزيون میبينيد. به هم ريختن
نظم وقايع، زمان و سطوح مختلف واقعيت، به يک پيشآمد معمولی و روزمره تبديل شده
است.
برگرفته از روزنامه ی شرق/شماره ی917
*****
واژگان را رعايت کنيم
هيز/حيز
هيز به معنی بدکار و بی شرم است مانند: « او نگاه هيزی داشت.»
حيز به معنای جا و مکان است.
هيئت / هيأت
واژه ی هيئت عربی و به معنی شکل و صورت چيزی و نيز به معنی دسته ای از مردم است.
واژه ی «هيأت» جمع هيئت است و نبايد آن دو را با هم اشتباه کرد.
حايل / هايل:
واژه ی «حايل » اسم است و به معنای چيزی است که پرده وار ميان دو زمينه قرار گرفته
باشد و ميان آن دو جدايی و انفصال بياندازد.
واژه ی «هايل » صفت و به معنی ترسناک است. از هم خانواده های اين کلمه می توان به
هول و هولناک (البته با پسوند فارسی «ناک» اشاره داشت).
مثال شعری از حافظ:
شب تاريک و بيم موج و گردابی چنين هايل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها؟
خُرد / خورد
واژه ی «خرد» به معنای کوچک و ريز و اندک است مانند خردسال/ خُرده فروشی/ خُرد و
ريز
واژه ی «خورد» فعل سوم شخص مفرد از مصدر «خوردن» است. از مشتقات اين واژه می توان
به خورد و خوراک/ سالخورده اشاره داشت.
داوود /داود: نوشتن واژه ی «داوود» را در املای زبان فارسی با دو « واو» سفارش کرده
اند. به همين ترتيب واژگان طاووس/ کاووس نيز بايد با دو (واو) نوشته شوند.
رتيل/ رطيل:
رتيل نوعی عنکبوت زهر دار است که حتما ً بايد با (ت) نوشته شود و کلمه ای به شکل
«رطيل» اصلا ً وجود ندارد.
زرع/ ذرع:
«زرع» به معنای کشت و کاشتن است و کلمات «زراعت» / «مزرعه» نيز از مشتقات آن است.
«ذرع» واحد اندازه گيری در زمان قديم و برابر يک دهم از چهار متر بوده است.
غوته/غوطه
واژه ی «غوته» به معنای زير آب فرو رفتن و از مصدر «غوتيدن» است و بايد با «ت»
نوشته شود. جا دارد که گفته شود اين واژه در زبان تاجيک امروزه به همين صورت به کار
می رود. بنابراين بايد از کاربرد کلماتی از قبيل: غوطه ور، غوطه، غوطه خوردن و غيره
پرهيز نمود.
واژگان تپش، تپيدن،غلتيدن،غلت زدن،غلت خوردن، غلتک، غلتان نيز از همين دست اند و
بايد با (ت) نوشته شوند.
توفان/طوفان:
اصل اين واژه يونانی است و شکل های ديگر آن در بسياری از زبان های اروپايی از
قبيل«Typhoon» در زبان انگليسی و «Typhon» در زبان فرانسوی و به همين معنايی که ما
به کار می بريم، به کار می رود.
در فرهنگ معين واژه ی طوفان را که اسم و معرب از کلمه ی يونانی است به معنای باران
بسيار شديد و سيلی که همه جا را بگيرد و غرق کند و نيز باد شديد و ناگهانی که
ويرانگر باشد و بطور کلی هر چيز فراگير و مخرب معنا شده. اما در همين فرهنگ واژه ی
«توفان» هم که از مصدر «توفيدن» است ، آمده و نشانگر اين است که اين دو کلمه با هم
متفاوت اند. توفان با (ت) به معنی شور و غوغا و فرياد و غرش است و از نظر معنايی با
«طوفان» دو جايگاه مختلف دارد.
نوشتار واژگان زير به اين صورت است:
زغال/ ذغال:
اين کلمه حتما ً بايد با (ز) نوشته شود.
زکام/ذکام:
اين واژه بايد با (ز) نوشته شود.
ستبر/سطبر:
اين واژه که به معنای درست و ضخيم است، حتما ً بايد با (ت) نوشته شود.
سؤال/سئوال:
نوشتار درست اين واژه (سؤال) است.
شرايين/شرائين:
نوشتار درست اين واژه (شرايين) است.
سوگ/سوک:
اين واژه را می توان هم با (ک) و هم با (گ) نوشت.
*****
ريشه يابی ضرب المثل ها
بله ديگ، بله چغندر!
دو مسافر، يکی تبريزی و يکی اصفهانی، در محاسن شهرهای خويش با يکديگر غلوها می
کردند. تا آن که تبريزی گفت:
در تبريز چغندرهايی به عمل می آيد به بزرگی کوه. بطوری که سنگ تراشان و کوه کنان با
تيشه و کلنگ برای کندن آنها همت می کنند و آن ها را قطعه قطعه کرده و به بازار برای
فروش می فرستند!
اصفهانی هم از غلو عقب نماند و گفت:
در شهر ما هم ديگ هايی می سازند که مسگران در آن با اسب و قاطر از اين سويش به آن
سويش می روند!
تبريزی گفت:
حرف بيهوده مزن که چنين چيزی محال است. تازه ديگ هايی به اين بزرگی به چه کار خواهد
آمد؟
اصفهانی خنديد و گفت: برای پختن آن چغندرهايی که در شهر شما به دست می آيد که چنان
چغندرها، چنين ديگ هايی را می طلبد، که گفته اند: بله ديگ، بله چغندر!
بند از بند جدا کردن
بند از بند جدا کردن، يعنی کسی را به زجر و درد بسيار کشتن و فقط هم گفته ای اغراق
آميز نيست، بلکه سابقه ای تاريخی دارد، بدين روايت:
محمد حسن آقای شامبياتی از سرکردگان قاجاريه بود. او هنگامی که محمد زمان خان
عزالدين لو و برادرش اميرخان در سال 1299.ه.ق در استرآباد و شاهرود و بسطام، پرچم
سرکشی افراشتند،با آنها همدست شد و پس از شکست آنها دستگير گرديد و فتحعلی شاه
فرمان داد که بند از بندش جدا کنند. وی آنچنان قوی دل بود که تا پايان کار آه نکشيد
و هيچ نگفت، مگر اينکه در جريان قطع مفاصل، جلّاد آب دهان به رويش انداخت و او که
از اين رفتار خشمگين شده بود با خشونت به جلاد گفت:
« تو مأمورقطع اعضای منی، نه مأمور قطع احترام من!»
ايرج ميرزا هم در «عارفنامه» اين اصطلاح را بدينگونه به کار می برد:
شود گر قطعه قطعه بندم از بند
نيافتد روی من بيرون ز روبند
مأخذ: تاريخ رجال ايران/ مهدی بامداد
تخته بند
تخته بند که در شعر قدما بسيار به کار رفته و اما اکنون جزو ترکيبات فراموش شده است
به معنای کند و زنجير است ولی گاهی به قياس به معنای «محبوس» و «قيدی» و «دربند
افتاده » هم به کار می رود برای نمونه می توان به بيت های زير اشاره داشت:
تخته بند آهنين افکند دی بر پای آب
چون ز شيدائی همی بگذشت زنجير غدير (اثير اخسيکتی)
تخته بند است آنکه تختش خوانده ای
صدر پنداری وبر در مانده ای (مولانا جلال الدين)
غير هفتادودو ملت کيش او
تخت شاهان تخته بندی پيش او (مولانا جلال الدين)
نعل بينی باژگونه در جهان
تخته بندان را لقب آمد شهان
بس طناب اندر گلو و تاج دار
بر وی انبوهی که اينک تاجدار (مولانا جلال الدين)
چو شد باغ روحانيان مسکنم
در اينجا چرا تخته بند تنم (حافظ)
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکيب تخته بند تنم (حافظ)
تا چند در سفينه توان بود تخته بند
چون موج يک سراسر عمانم آرزوست .( صائب)
«هر» را از« بر» تشخيص ندادن
اين ضرب المثل را در مورد کسانی می گويند که قوّه ی دّراکه و نيروی مميزه ی آنان به
نهايت درجه ضعيف باشد.
و اما «هر» و «بر» الفبای چوپانی است و فرا گرفتن آن حتا برای چوپانان تاره کار هم
بسيار آسان است.
صدای «هر» برای صدا کردن و فراخواندن گوسفندان است و صدای «بر» که با آهنگ و لحن
شيرينی ادا می شود برای به حرکت آوردن و به جلو راندن آنان.
و اگر کسی اين دو صوت را از هم باز نشناسد، نيروی تشخيص او حتا از گوسفند هم ضعيف
تر است.
اصطلاح هر را از بر نشناختن حتا در شعر فارسی هم وارد شده چنانکه بابا طاهر می
سرايد:
خوشا آنان که هر از یر ندانند
نه حرفی در نويسند و نه خوانند
*****
ايران را بهتر بشناسيم

عقاب کوه در تفت
يزد در محل تلاقی دشت کوير و کوير لوت واقع شده و به همين دليل از آن با نام «عروس
کوير» ياد می کنند.
در يزد دارای کوه های بسيار از جمله کوه های «خرانق»، «شيرکوه»، « کوه مسجد» و ...
نام برد.
يکی از شکيل ترين و ديدنی ترين کوه هايی که در يزد وجود دارد، عقاب کوه است که به
صورت يک کوه تنها از قلّه جدا شده و چون شکلی عقاب مانند دارد، آن را عقاب کوه
ناميده اند.اين کوه در «تفت» قرار دارد. به پيوست تصويری از عقاب کوه پيشکش می شود:
*****
هايکو
یا کا موکی
تنها زمانی کوتاه
در کنار یکدیگر بودیم
و پنداشتیم که عشق
هزاران سال می پاید.
*****
اگر ....
ملا را دو بز بود یکی از آن دو بگریخت. بر اثر وی رفت. هر چه کوشید گرفتن آن
نتوانست. برگشت و بز بسته را به زدن گرفت. سبب پرسیدند.
گفت شما ندانید اگر این بسته نبود از آن دیگری چابک تر می گریخت.