پیک شعر و ادب 32
خيز
تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
جای پای عشق ....
زیر نظر پیرایه یغمایی
Pirayeh163@hotmail.com
می نويسم نامت را …

«پل الوار» در سال 1895 در سنت دنی چشم به جهان گشود. او درست در اوج جوانی و مدت کوتاهی پس از ازدواجش با «گالا» راهی جنگ شد و به عنوان پرستار در خط مقدم جبهه مشغول خدمت گرديد.
اين تجربه به همراه صحنه های دردناکی که از جنگ با آنها روبرو شده بود،الهام بخش مجموعه ی شعری به نام «وظيفه و نگرانی» گرديد که در 1917 به چاپ رسيد.
مجموعه ی «وظيفه و نگرانی» به همراه « اشعاری برای صلح» او را به مکتب اومانيسم علاقه مند کرد، اما در همين زمان ها بود که ادبيات دستخوش هيجان و دگرگونی شد و مکتب «دادائيسم» روی کار آمد و چند شاعر فرانسوی از حمله الوار را به خود جذب کرد.
الوار خيلی در مکتب دادائيسم پای نيافشرد چرا که در 1924 به همراهی آندره برتون و لويی آراگون مکتب «سورئاليسم» را روی کار آورد و در همين سال بود که به طرزی ناگهانی ناپديد شد، بطوری که همسر و دوستانش از زنده بودنش قطع اميد کردند. اما وی پس از هفت ماه با مجموعه شعر « مردن و نمردن» بازگشت و بعد از آن «پايتخت درد» و « عشق شاعر است» را منتشر نمود.
اين مجموعه ها نشان می داد که الوار از جمله ی شاعرانی نيست که بخواهد انديشه و شعر خود را در خدمت مکتب يا جنبش خاصی قرار دهد. هدف اصلی او واگويه ی تجربه های تلخ جنگ است که همواره بر سر شعرهايش سايه انداخته. او سعی دارد بدى ها و نااميدى ها را از بين ببرد، با آنها درگير شود و زندگى و دنياى خواننده را تغيير دهد. اين روحيه باعث شد که او با نقاشان همدوره ی خودش از قبيل «دالی» ، «پيکاسو» و «ماکس ارنست» نزديک شود و اين نزديکی سبب گرديد که همسرش «گالا» او را ترک نمايد.
الوار در سال 1940 وارد نهضت مقاومت ملی شدو در همين زمان يکی از مشهورترين اشعار خود به نام «آزادی» را مخفيانه منتشر نمود. اين شعر از سال 1940 تا 1944 (جنگ جهانی دوم) ورد زبان مردمی شد که عاشق آزادی بودند. آنها اين شعر را همانند يک نامه ی عاشقانه می خواندند و می فهميدند.
چرا که گفته «پل الوار» را در يکی از نقدهايش از ياد نبرده بودند:
« از فرمانروايی بورژواها نفرت دارم/ از فرمانروايی پاسبان ها / اما بيش از همه از انسانی نفرت دارم که با تمام وجود / مانند من / از آن نفرت نداشته باشد. »
و اينک شعر آزادی را با ترحمه ی بامداد حميديا با هم می خوانيم:
بر روی دفتر های مشقم
بر روی درخت ها و ميز تحريرم
بر برف و بر شن
می نويسم نامت را
روی تمام اوراق خوانده
بر اوراق سپيد مانده
سنگ، خون، يا خاکستر
می نويسم نامت را
بر تصاوير فاخر
روی سلاح جنگيان
بر تاج شاهان
می نويسم نامت را
بر جنگل و بيابان
روی آشيانه ها و گل ها
بر باز آوای کودکی ام
می نويسم نامت را
بر شگفتی شب ها
روی نان سپيد روزها
بر فصول عشق باختن
می نويسم نامت را
بر ژنده های آسمان آبی ام
بر آفتاب مانده ی مرداب
بر ماه زنده ی درياچه
می نويسم نامت را
روی مزارع، افق
بر بال پرنده ها
روی آسياب سايه ها
می نويسم نامت را
روی هر ورزش صبحگاهان
بر دريا و بر قايق ها
بر کوه از خرد رها
می نويسم نامت را
روی کف ابرها
بر رگبار خوی کرده
بر باران انبوه و بی معنا
می نويسم نامت را
روی اشکال نورانی
بر زنگ زنگ ها
بر حقيقت مسلم
می نويسم نامت را
بر کوره راه هايی بی خواب
بر جاده های بی پاياب
بر ميدان های از آدمی پُر
می نويسم نامت را
روی چراغی که بر می فروزد
بر چراغی که فرو می ميرد
بر منزل سراهايم
می نويسم نامت را
بر ميوه ی دوپاره
از آينه و از اتاقم
بر صدف تهی بسترم
می نويسم نامت را
روی سگ لطيف و شکم پرستم
بر گوش های تيز کرده اش
بر قدم های نوپايش
می نويسم نامت را
بر آستان درگاه خانه ام
بر آشيانه ی مأنوس
بر سيل های آتش مبارک
می نويسم نامت را
بر هر تن تسليم
بر پيشانی يارانم
بر هر دستی که فراز آيد
می نويسم نامت را
بر معرض شگفتی ها
بر لب های هوشيار
بس فراتر از سکوت
می نويسم نامت را
بر پناهگاه های ويرانم
بر فانوس های به گِل تپيده ام
بر ديوارهای ملالم
می نويسم نامت را
بر حضور بی تمنا
بر تنهايی برهنه
روی گام های مرگ
می نويسم نامت را
بر سلامت باز يافته
بر خطر ناپديدار
روی اميد بی ياد آورد
می نويسم نامت را
به قدرت واژه ای
از سر می گيرم زندگی
از برای شناخت تو
من زاده ام
تا بخوانمت به نام:
آزادی ...
با استفاده از وبلاگ در کوچه های آفتابی گرمه
******
يا ...
محمد مالمير
هستی ام را،
بادهای سوزان متواری
رقم زده است ...
در سرزمينی
که از درختان
يا دار می ساختند
يا تابوت ...
*****
هيچ !

ديداری با دکتر «مظاهر مصفا» شاعر، استاد دانشگاه و پژوهشگر
فرزند «اسماعیل مصفا» ست و همواره روح قبيله ای خود را با کارهای ارزنده و شعرهای درخشان خود پايدار نگهداشته است.
در1311خورشيدی در قم چشم به جهان گشود. تحصیلات مقدماتی را در زادگاهش به سر آورد. پس به دانشگاه تهران رفت و تحصيلات خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی تا درجه دکترا پيش برد و سپس در اين راه چون رودخانه ای خروشان جاری شد و سر به سنگ پژوهش کوبيد و از خويش آثار ارزنده ای بر جای نهاد که حتا ذکر نام شان هم در اين مجال نمی گنجد. همين قدر می توان گفت که:
دکتر مظاهر مصفا در زندگی پربار خود آنی از آفرينش و پژوهش باز نمانده است.
از نيم رخ ديگر – که تمامی چهره ی احساس او را در بر می گيرد- شاعری است که راه و کلامش ويژه ی خود اوست. در شعر او شوريدگی منجمدی جاری است که حيرانی خواننده را بر می انگيزد. و با جرأت می توان گفت که در اين بخش همانندی ندارد:
دردم از این که تافته ام از امید سرد
داغم از این که سوخته ام در شرار هيچ
پرگار سرنگونم و عمری به پای سر
برگرد خویش دور زده در مدار هيچ
او در شعر نه تنها به «پوچی رسيدن» خود را با شگفتی اعلام می کند، بلکه آن را در خود جشن می گيرد و از اين طريق حس بی اعتنايی خود، آنها را روشن تر نشان می دهد:
کس خواستار هرگز، هرگز شنیده اید
یا هيچ دیده اید کسی دوستار هيچ ؟
زيرا کسی است که رد پای آب حيات را در چشمه سار مرگ می يابد:
دنبال آب زندگی ازچشمه سار مرگ
جویای نخل مردمی ازجویبار هيچ
شادمانی های بی بنياد و بهانه های پوچ زيستن و اصلا ً اصل و اساس اين بهانه ها و شادمانی ها- يک جا- در شعر او به ريشخند گرفته می شوند و جواب رد می گيرند:
عمری فشانده اشک هنر زیر پای خلق
یعنی که کرده گوهر خود را نثار هيچ
و در يک کلام بايد گفت که از لا به لای واژگان او احساس ديگر گونه ای عبور می کند.
اينک با آرزوی تندرستی برای اين هنرمند گرامی بخشی از شعر بلند «هيچ» او را با هم به زمزمه می نشينيم که زيبايی اش متفاوت است:
دستش توانا، راهش پويا و گام هايش عاشقانه تر باد!
مردی ز شهر هرگزم از روزگار هيچ
جان از نتاج هرگز و تن از تبار هيچ
از شهر بيکرانه ی هرگز رسيده ام،
تا رخت خويش باز کنم در ديار هيچ
از کوره راه هرگز و هیچم مسافری
در دست خون هرگز و در پای خارهيچ
دردل امید سرد و به سر آرزوی خام
در دیده اشک شاید و بر دوش بار هيچ
دنبال آب زندگی ازچشمه سار مرگ
جویای نخل مردمی ازجویبار هيچ
دست ازکنار شسته، نشسته میان موج
پا بر سر جهان زده، سر در کنارهيچ
اصلی گسسته مانده تهی ازامید وصل
فرعی شکسته گشته پر ازبرگ و بار هيچ
چندی عبث نهاده قدم در ره خیال
یک چند خیره کوفته سر بر جدارهيچ
عمری فشانده اشک هنر زیر پای خلق
یعنی که کرده گوهر خود را نثار هيچ
گویایی سکوتم و بی تابی درنگ
تمکین بی قراری ام و بی قرار هيچ
صراف سرنوشتم و سنجم بهای خاک
نقاد باد سنجم و گیرم عیار هيچ
جنس همه زیانم و سودای هيچ سود
سودا گر خیالم و سرمایه دارهيچ
گنجینه ی دریغم و ویرانه ی فسوس
اندوهگین بیهده، افسوس خوارهيچ
پرگار سرنگونم و عمری به پای سر
برگرد خویش دور زده در مدار هيچ
عزلت نشین خانه ی بی آسمانه ام
محنت گزین بی در و پیکر حصار هيچ
سرمست هوشیاری و هشیار مستی ام
بر لب شراب هرگز و در سر خمار هيچ
اندیشه ی محالم و سودای باطلم
معنی تراز صورت و صورت نگار هيچ
در وادی فریبم و لب تشنه ی سراب
در خانه ی دروغم و چشم انتظار هيچ
آزاده ی اسیرم و گریان خنده روی
گریان زچشم خنده برین روزگار هيچ
بد نامی حیاتم و بر صفحه ی زمان
با خون خود نگاشته ام یادگار هيچ
صلح آزمای جنگم و پیکار جوی صلح
بی هم نبرد هرگز و چابک سوارهیچ
تیر هلاک یافته ام ازشغاد کید
خط امان گرفته ز اسفندیار هيچ
بر دوش خویش کشته ی خود را گرفته ام
تا ظلم گاه معدلت از کار زار هيچ
محکوم بی گناهم و معصوم بی پناه
مظلوم بی تظلم و مصلوب دار هيچ
دردم از این که تافته ام از امید سرد
داغم از این که سوخته ام در شرار هيچ
کس خواستار هرگز، هرگز شنیده اید؟
یا هيچ دیده اید کسی دوستار هيچ؟
آن هيچ کس که هرگز نشنیده ای منم
هم دوستار هرگز و هم خواستار هيچ!
*****
كشف پدرى ناشناخته
نگاهى به رمان آفريقايى از «ژان مارى لوكلزيو»

«آفريقا» سرزمين رازهاى ناشناخته است كه وقتى همين رازها برملا مى شوند، به جاى آنكه از عظمت و شكوه راز برملا شده كاسته شود، برعكس بر ابهت و شيدايى آن افزوده مى گردد.
آفريقا در كنار بقيه داشته هايش، سرزمين قصه هاى باور نكردنى هم هست. جايى كه آدمى را محسور شگفتى هايش مى كند.
رمان «آفريقايى» نوشته «ژان مارى لوكلزيو» سرگذشت نامه اى به قلم يك رمان نويس
برجسته فرانسوى است كه در عين حفظ مستند گونگى خود، شكل و شمايل يك رمان (رمان نو)
را هم به خود گرفته
.
نويسنده در مقام يك راوى شروع به نوشتن
می کند.
ظاهراً اعضاى خانواده
ی
او (خودش
و پدر و مادرش) شخصيت هاى اصلى داستان هستند،
اما در كنار آنها شخصيت ديگرى وجود دارد كه ماهيت انسانى ندارد ولى در طول متن
مجموعه
ی
ويژگى ها و رفتارهايى به او نسبت داده مى شود كه در نهايت برخوردار از يك وجوه
انسانى مى شود.
شخصيت مورد نظر كلمه ی «آفريقا» ست كه عنوان كتاب هم برگرفته از همين نام است. متنى كه «ژان مارى لوكلزيو» نوشته است، به بخش هاى مختلفى تقسيم بندى شده و در هر يك از بخش ها عضوى از پيكره ی آفريقا توصيف گرديده است.
«بدن» بخش اول كتاب است و در آن به ابعاد فيزيكى آدم ها در اين قاره شگفت انگيز پرداخته شده. قلم نويسنده همانا قلم يك داستان نويس است كه سعى دارد شخصيت هاى مورد نظرش براى مخاطبان آثارش ملموس تر باشند:
«... از آن زمان، تقريباً تجلى اندام ها، مدام آغاز شد. من، مادرم، برادرم، پسربچه هاى همسايه كه با آنها بازى مى كردم، زنان آفريقايى در جاده ها، در اطراف خانه، در بازار، يا نزديك رودخانه، قامت شان، پوست براق شان با آن چهره های مصمم، اما همچون ماسك هاى چرمى سفت و پر از جاى زخم، جاى آيين مذهبى، شكم هاى برآمده...» (ص ۱۵)ادامه متن با توصيف وجوه مختلف شخصيت پدر راوى دنبال مى شود. او پزشكى است كه از سر انسان دوستى راهى سرزمين آفريقا مى شود البته حس كنجكاوى او براى رويارويى با سرزمين هاى ناشناخته و افرادى كه در آن قسمت ها زندگى مى كنند، در تصميم او دخيل است. راوى مدام حالت هاى مختلف شخصيتى پدر را براى خوانندگان آثارش روايت مى كند. پدر با آنكه شخصيت غالب متن است، اما هيچ گاه در روند ماجراها حضور عينى ندارد. او همواره غايب صحنه ها است. بنابراين قضاوت در مورد شخصيت او بستگى به صافى ذهن نويسنده دارد.
علاوه بر شخصيت پدر، جايگاه مادر هم وضعيت مشابه دارد. نويسنده در مجموع حالت ها و واكنش هاى اعضاى خانواده اى را براى مخاطب روايت مى كند كه در اثر تصميم پدر، تجاربى را پشت سر مى گذارند كه براى كمتر خانواده اى ممكن است اتفاق بيافتد. سرگذشت خانواده اى که با سرگذشت خانواده اى بزرگتر (= مجموعه كشورهاى آفريقايى) گره مى خورد. خط روايی متن به گونه اى است كه گويى سلسله حوادث كوچك خانواده ی راوى با مجموع حوادث كشورهاى آفريقايى ارتباطى تنگاتنگ دارند.
«ژان مارى لوكلزيو» درباره انگيزه ى نوشتن داستان «آفريقايى» گفته است: «به وجود
آمدن انسان حاصل يك پدر و مادر است. مى توان آنها را نشناخت، دوستشان نداشت، به
آنها شك داشت. اما آنها اينجا هستند، با چهره، منش، رفتار و شيدايى شان، پندارها،
اميدها، شكل دست ها و انگشتان پايشان، رنگ چشم ها و موهايشان، روش گفتار، تفكرات و
احتمالاً سن فوت شان، تمامى اينها گذشته ماست.من
مدت ها در رؤيا
مى ديدم كه مادرم سياه پوست است.
داستانى براى خود خلق كردم. يك گذشته، داستانى براى گريز از واقعيت.
بازگشتم به آفريقا، به اين كشور، به اين شهر، جايى كه كسى را نمى شناختم، جايى كه
ديگر با آن غريبه شده بودم. سپس هنگامى كه پدرم در سن بازنشستگى به فرانسه برگشت تا
با ما زندگى كند، متوجه شدم كه در اصل، اين پدرم بود كه آفريقايى شده بود. پذيرفتن
تمام اين مسائل دشوار بود. بايد به گذشته برمى گشتم و از نو شروع در فهميدن آن
مى كردم و
آنگاه
به ياد آن اين كتاب كوچك را نوشتم.»
«ژان مارى لوكلزيو» گذارى
خيره كننده از يك كودكى آزاد و در عين حال پرتلاطم را در اين كتاب به تصوير مى كشد
و تجاربى عميق و آموزنده از آفريقا را با خواننده تقسيم مى كند. سال ۱۹۴۸ است. هشت
ساله
است.
همراه مادر و برادرش شهر نيس را به منظور پيوند با پدر ترك مى كند. پدرى كه در
نيجريه مشغول طبابت است و در دوران جنگ، همان جا، دور از زنى كه دوستش دارد و دو
فرزندش كه بزرگ شدن شان را نديده است، زندگى را سپرى مى كند. توانايى و زيبايى اين
كتاب دقيقاً در همزمانى و ادغام دو تعريف است، تعريف آفريقا و پدر
که
آنها را همچون دو سرزمين رؤيايى
به تصوير مى كشد. ملاقات با آفريقا است كه اين كتاب را همچون يك اتوپرتره مى گشايد:
آفريقا بسيار خشن تر، تابناك تر و متاثركننده تر از آن چيزى است كه يك كودك در ذهن
دارد. كودكى كه براى اولين بار قدم بر خاك اين قاره مى نهد.
ژان مارى لوكلزيو با روشن بينى و تسامح از چهره پدر، خشونت، خشكى و فقدان عشق و محبت اش پرده برمى دارد، اما هرگز به قضاوت پدر نمى نشيند. وى حتى دست به نگارش لحظات خوشبختى پدر و مادرش مى زند، لحظات خوشبختى آغاز عشق، پيش از به دنيا آمدن فرزندانشان و به دنيا آمدنش را، و آنها را نه تنها در اين لحظات خوشبختى، بلكه در رازى كه آفريقا برايش فاش ساخته است نمايان مى سازد، راز يادگيرى به دنيا آمدن، نگريستن و كشف كردن زندگى، پيش از آنكه چشم از اين جهان فروبندد.
برگرفته از مقاله ی على الله سليمى/روزنامه شرق 20 تیرماه 1385
*****
حرمت ُلنگ
پيش از اين دوره، ُلنگ - که امروزه در ميان مردم آنچنان اعتباری ندارد – از اهميت و ارزش خاصی برخوردار بوده است. بطوری که در ورزش های باستانی، از جمله در « کُشتی» ، هنگامی که کار دو حريف به جاهای باريک می کشيد و بيم آن می رفت که به کينه ورزی بيانجامد، يکی از بزرگان برای پيشگيری از اين درگيری ُلنگی را ميان دو حريف پرتاب می کرد و آن دو به محض افتادن لنگ يکديگر را رها می نمودند. بدين ترتيب ماجرا به خوشی و خوبی به پايان می رسيد .به اين عمل رايج « حرمت لنگ » می گفتند.
اما امروزه لنگ انداختن بيشتر به معنی تسليم شدن به کار می رود که البته اين اصطلاح هم ريشه در فرهنگ ما دارد، چرا که آن روزها هرگاه شخصی در خارج از زورخانه در برابر کسی و کاری تسليم می شد، می گفتند : « فلانی لنگ انداخته !»
*****
دلخوشی
محمدحسین نعمتی

ما که هستیم به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخوش
پایمان بر لب گور است و حریصیم هنوز
با همان هلهله شادیم، که کودک دلخوش
ماهی تنگ در اندیشه دریا دلتنگ
ما نهنگیم و به یک برکه ی کوچک دلخوش!
جز دو رویی و ریا سکه نیاندوخته ایم
کودکانیم و به سنگینی قُلّک دلخوش
باد، حیثیت این مزرعه را با خود برد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخوش!
*****
ميعاد مرگ
«مير علی» از امرای بزرگ و مقرب «شاهرخ تيموری» بود. او دايم زر بسيار به رسم قرض به مردم فقير بی مايه می داد، به ميعاد مرگ ميرزا شاهرخ.
بدگويان و حسودان خبر به شاهرخ رساندند، شاهرخ او را بخواست و با غضب بدو گفت:
- عجيب است که دولت تو به من استوار است و تو به مرگ من مشتاقی!
ميرعلی پرسيد:
- سلطان اين معنی از کجا دريافته اند؟
شاهرخ گفت:
- از آنجا که قرض بسيار به ميعاد مرگ من، به مردم درويش می دهی!
مير علی گفت:
- آری... درست است، اما من برای اين به ميعاد قرض می دهم که قرض داران دائم در دعای دوام تو باشند تا قرض باز نبايد دادن.
شاهرخ را از اين جواب، عظيم خوش آمد و قرب او زياده کرد!
لطايف الطوايف
*****
امان از پيری
پيرمردی از مصائب پيری گلايه می کرد. پرسيدندش که مگر پيری چه عيبی دارد؟
گفت پيری دو عيب بزرگ برای آدم می آورد؛ اول فراموشی است ... پيرمرد سپس اندکی تمجمج کرد و گفت: دوم ... دوم ... دومی ... متأسفانه دومی را فراموش کرده ام! «ماهنامه ی يغما،سال28/ پانويس ص 747»
******