پیک شعر و ادب 31
خيز
تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
جای پای عشق ....
زیر نظر پیرایه یغمایی
Pirayeh163@hotmail.com
زندگی،
با گورستون

ژاک پره ور(1977- 1900) يکی از محبوب ترين
شاعران فرانسه است. او نخستين آثارش را با گرايش شديد به سوررئاليسم آغاز کرد. از
اين رو می توان در شعرهايش گونه ای تعلق خاطر به «بازی با کلمات»، «تازگی تمثيل ها»
و «سادگی وزن» را دريافت.
در اشعار او همواره رگه هايی از اعتراض و سرکشی در مقابل سرکوبگران و زورمداران به
چشم می خورد. واژگانش با طنزی توانمند و خشن و درعين حال آرام، مخاطب را غرق در
عدالت و آزادی و عشق می کند. از ويژه گی های شعر او کاربرد زبان و لحن عاميانه است
که به شعرش شکلی سهل و ممتنع می دهد. شعر ژاک پره ور هنوز که هنوز است تازه و به
شدت مورد توجه جوانان است.
اينک شعر «خانوادگی» او را با ترجمه ی احمد شاملو با هم زمزمه می کنيم. روان هر دو
هنرمند جاودانه باد!
خانوادگی
مادر می بافه پسر می جنگه
به نظر مادره اين وضع خيلی طبيعيه .
- پدره چی؟
اون چيکار می کنه؟
- پدره کار می کنه ...
زنش می بافه
پسرش می جنگه
خودش کار می کنه.
به نظر پدره اين وضع خيلی طبيعيه .
- خب، پسره چی؟
پسره اوضاعو چه جور می بينه؟
- پسره هيچی، هيچی که هيچی:
پسره، ننه اش می بافه
باباش کار می کنه
خودش می جنگه
جنگ که تموم بشه
تنگ دل باباهه می چسبه به کار.
جنگ ادامه پيدا می کنه
و مادره ام ادامه ميده: می بافه
پدره ام ادامه ميده: کار می کنه
پسره کشته شده،
ديگه ادامه نميده.
پدره و مادره ميرن گورستون
به نظر پدره و مادره،
اين وضع خيلی طبيعيه.
زندگی ادامه داره،
زندگی با بافتنی و جنگ و کار
با کار و جنگ و بافتنی و جنگ
زندگی
با گورستون.
*****
پرسه در متون کهن فارسی
منشآت قائم مقام فراهانی
ابوالقاسم قائم مقام فراهانی (1193 ق- 1251 ق) وزير عباس ميرزا و محمد شاه قاجار
بود. وی با دسيسه ی گروهی از دشمنان ايران از وزارت عزل گرديد و او را به دستور شاه
در باغ نگارستان خفه كردند. قائم مقام در نثر فارسی سبكی خاص ايجاده كرده است. او
از پيشوايان نثر ساده ی دوره ی قاجاری است. از آثار اوست: منشآت (نوشته ها و
انشاهای او)، جلايرنامه (مثنوی فكاهی و انتقادی) ديوان اشعار (شامل قصايد و قطعات و
رباعيات(. و اينک بخشی از نثر او را در منشأت با هم مرور می کنيم:
مخدوم مهربان من، از آن زمان كه رشتـه ی مراودتِ حضوری گسسته و شيشـه ی شكيبايی از
سنگِ تفرقه و دوری شكسته، اكنون مدت دو سال افزون است كه نه از آن طرف بَريدی و
سلامی و نه از اينجانب قاصدی و پيامی. طاير مكاتبات را پَر بسته و كلبـه ی مراودات
را دربسته.
تو بگفتی كه به جا آرم و گفتم كه نياری
عهد و پيمانِ وفاداری و دلداری و ياری
الحمدالله فراغتی داری. نه حَضَری و نه سفری، نه زحمتی و نه بی جوابی، نه بر
همخوردگی و نه اضطرابی.
مقدّرِی كه به گُل نكهت و به گِل جان داد
به هر كه هر چه سزا ديد حكمتش، آن داد
شما را طرب داد ما را تعب. قسمت شما حضر شد و نصيب ما سفر. ما را چشم بر در است و
شما را شوخ چشمی در بر. فرق است ميان آنكه يارش در بر است با چشمش بر در. خوشا به
حالت كه مايـه ی مَعاشی از حلال داری و هم انتعاشی در وصال؛ نه چون ما دلفكار و در
چمنِ «سراب» گرفتار. روزها روزه ايم و شبها دريوزه. شكر خدای را كه طالع نادری و
بخت اسكندری داری. نبوَد نكويی كه در آب و گِل تو نيست جز آنكه فراموشكاری.
ياد ياران يار را ميمون بود
خاصه كان ليلی و آن مجنون بود
ياد آريد ای مِهان زين مُرغِ زار
يك صبوحی در ميان مرغزار
اين روا باشد كه من در بند سخت
گه شما بر سبزه، گاهی بر درخت
مخلصان را امشب بزمی نهاده و اسباب عيشی ترتيب داده. دلم پياله، مطربم ناله، اشكم
شراب، جگرم كباب. اگر شما را هوس چنين بزمی و به ياد تماشای بي دلان عزمی است بي
تكلّفانه به كلبه ام گذری و به چشمِ ياری به شهيدان كويت نظری.
ماييم و نوای بينوايی
بسم الله اگر حريف مايی
*****
تاريخچه ی بستنی در ايران
تهيه ی بستنی در ايران تا قبل از سفر سوم ناصرالدين شاه به فرنگ مرسوم نبود. او در
سفر سوم خود پلومبير و در نتيجه بستنی را شناخت.( پلومبير نام محلی ييلاقی در
فرانسه است كه بستنی خوشمزهای در آنجا تهيه میشده و نام پلومبير(بستنی) که نوعی
بستنی همراه با مخلفاتی ديگر است- از اين شهر منشاء گرفته شده.
ميگويند در سال آخر سلطنت ناصرالدين شاه ساختن بستنی در ايران متداول شد و
معروفترين بستنی فروشان شخصی به نام ممد ريش بود که بستنی خامه دار مخصوصی با ثعلب
تهيه می کرد که مشتريان بسيار داشت. برای تهيه ی اين بستنی هم يخ و نمک را در اطراف
بشکه ای که داخل آن بشکه شير بود، می ريخت و با وسائل مخصوص و کوشش بسيار و چرخاندن
بشکه بستنی تهيه می کرد.و بعد آن را به بستنی فروش های دوره گرد می سپرد و آنها
بستنی را در محفظه های مخصوصی می گرداندند و با نان ويژه ای عرضه می کردند.
اين هم تصويری از بستنی خورها در تهران قديم
بستنی ممد ريش شهرت زيادی در تهران به دست آورد.
بستنی فروشی او هم که دکان دو نبشی بود و بعدها سه نبش و چهار نبش هم شد، در جنوب
شهر قرار داشت و در بهار و تابستان غلغله می شد.
روايت است ميرزا رضای کرمانی قاتل ناصرالدين شاه، يک روز قبل از واقعه(11 اردی بهشت
1275) از دکان ممد ريش بستنی خريده و خورده بود. روز بعد از واقعه ماموران نظميه که
سرگرم تحقيق و تفحص درباره ی ريشه های قتل بودند وقتی به اين نکته ی مهم رسيدند، به
سراغ ممد ريش رفته و او را به نظميه بردند و زير اشکلک انداختند که: « بگو
پدرسوخته، د ِ يالله بگو در بستی ات چه ريخته بودی که به ميرزا رضای شال فروش فقير
کرمانی آنقدر دل و جرأت داد که شاه مملکت را بکشد؟!»
و بيچاره ممد ريش هر چه که قسم و آيه می خورد که به پير، به پيغمبر من هيچ دخالت و
مشارکتی در طرح ترور اعليحضرت نداشته ام، به گوش شان فرو نمی رفت که نمی رفت. آخر
الامر گريه کنان گفت:
« من روزی 1000 بستنی می فروشم، اگر قرار باشد که هر که بستنی بخورد آدم بکشد، پس
چرا تهران پر از تروريست و آدم کش نيست؟»
از بستنی فروش های معروف ديگر که شهرتش تا آمريک و اروپ هم رفته، «اکبر مشدی» است
که نام اصلی اش اکبر مشهدی ملايری بود. اين شخص در ابتدای کار شکر و چای به شمال می
برد و از آنجا هيزم به تهران می آورد. هنگامی که بيست ساله بود، با ممد ريش آشنا شد
و از طريق آشنايان وی توانست به آشپزخانه ی مظفرالدين شاهی راه پيدا کند.
بعد از انقراض قاجاريه، رضا شاه تمامی پرسنل و خدمه ی دربار، از جمله اکبر مشدی را
از دربار اخراج کرد. اکبر مشدی با پولی که در اين مدت اندوخته بود و حرفه ای که از
ممد ريش آموخته، شخصا ً وارد کار بستنی سازی و بستنی فروشی شد و مغازه ای در حوالی
ميدان راه آهن با نام بستنی فروشی اکبر مشدی افتتاح کرد.
اکبر مشدی معتقد بود که بستنی های ايرانی کاملا ً بايد با بستنی های خارجی از نظر
طعم و مزه فرق داشته باشند و ايرانی ها ترجيح می دهند که در بستنی هايشان خامه و
گلاب و زعفران بيشتر از نگهدارنده های ديگر باشد.
البته آن زمان هنوز يخچالی در کار نبود و او مجبور بود که برای به دست آوردن يخ از
يخچال های طبيعی مسافت های بسياری را تا کوه های شمال طی کند و گاه تا عمق 60 متری
در دل يخچال های طبيعی پايين برود.
بزودی شهرت اکبر مشدی فراگيرشد و رجال مملکت و سفرای خارجی مقيم تهران هم از
مشتريان پر و پا قرص او درآمدند، بطوريکه می گويند مادر دکتر امينی (نخست وزير وقت)
از اکبر مشدی خواسته بود تا با هزينه ی وی به فرانسه سفر کرده و برای مهمهنان وی
بستنی سِرو کند.
اکبر مشدی در 92 سالگی بر اثر بيماری کليوی فوت کرد و خبر فوت وی در روزنامه های
عراق و پاکستان درج گرديد و حتا يکی از ديپلمات های پاکستانی مقاله ای را برای
بزرگداشت اکبر مشدی در روزنامه نوشت.
*****
گربه نامه
گربه صفت
یکی از صفات گربه نمک نشناسی و بی معرفتی است. اگر به گربه صدها بار لطف کنيد آن را
نمی بيند اما اگر يک بار کم لطفی ببيند، آن را می بيند، دندان هايش را نشان می دهد
و به رويتان خنج می کشد. از اين رو آدم های بی معرفت و ناسپاس را هم «گربه صفت» و
«گربه روی» و در تلفظ ديگر «گربه کوره» می خوانند. رودکی در اين زمينه بيتی دارد که
در آن جهان را گربه روی خوانده است:
جز بمادندر نماند اين جهان گربه روی
با پسندر کينه دارد همچو با دختندرا
جا دارد گفته شود که مادندر، پسندرو دختندر به معنای مادر اندر، پسراندر و دختراندر
است.
نسل مان ور می افتد!
زن ملا مشغول پر کندن چند مرغ بود. گربه ای آمد و يکی از مرغ ها را قاپيد و فرار
کرد. زن فرياد زد: ملا، گربه مرغ را برد.
ملا از توی يکی از اتاق ها با صدای بلند گفت: قرآن را بياور!
گربه تا اين را شنيد مرغ را انداخت و فرار کرد.
گربه های ديگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسيدند: تو که اين همه راه مرغ را آوردی
چرا آنرا انداختی؟
گربه گفت: مگر نشنيديد گفت قرآن را بياور؟
گربه گربه ها گفتند قرآن کتاب آسمانی آنهاست به ما گربه ها چه ربطی دارد؟
گربه گفت اشتباه شما همين جاست ملا می خواست آيه ای پيدا کند و بگويد از اين به بعد
گوشت گربه حلال است و نسل مان را از روی زمين بردارد!
*****
ايران را بهتر بشناسيم
حّمام كرناسيون
حمّام كرناسيون يكي از بناهای زيبای دوره قاجاريه در دزفول است. اين حمام در در
محوطه ای باز و در مركز محله ی «كرناسيون» قرار دارد و شامل بخش هاى مردانه و زنانه
است. و فضاهاى متعددى مانند سربينه، گربينه و آتشدان دارد.
وجه تسميه ی حمام كرناسيون کوچ و سكونت عشاير از كوههاى كرناس، (در حومه دزفول) به
اين محله است. اين بناى تاريخى زيبا اكنون به موزه مردم شناسی تغيير يافته و در آن
با استفاده از مجسمه هايی که هر کدام به کاری مشغول اند، مشاغل و نوع زندگی مردم
دزفول در دوران گذشته را حکايت می کنند. حمام كرناسيون در سال۱۳۸۲ در فهرست آثار
ملى به ثبت رسيد.
به پيوست شما عزيزان را به تماشای تصويری از اين حمام با مجسمه ها دعوت فرا می
خوانيم که ديدنی است:
*****
ريشه يابی ضرب المثل ها
دارم برای غريبی جدّم گريه می کنم!
اين ضرب المثل که در مورد کسانی گفته می شود که درد بی دردی دارند و همه اش برای
خودشان اسباب غمخوری تدارک می بينند، داستانی دارد از اين قرار:
غريبی به نام آقا حسن در ميدان دهی نشسته بود و زار زار گريه می کرد. اهل ده دورش
جمع شدند و به رسم غمخواری علت گريه اش را پرسيدند. درآمد که:
برادران، مردی غريب و آواره ام که کار و شغلی ندارم. دست به دلم نگذاريد، دارم به
بخت ناسازگار خودم گريه می کنم.
روستاييان اندوهگين شدند و او را در مزرعه به کاری گماشتند.
غروب روز بعد باز ديدند که آقا حسن باز در جای ديروزی نشسته و باز هم دارد زار زار
گريه می کند. گفتند: خوب آقا حسن، حالا که کاری پيدا کرده ای، ديگر برای چه گريه می
کنی؟
گفت: ای مردم مهربان دست به دلم نگذاريد. هر سگ و خری زير اين آسمان سر پناهی دارد
که موقع سرما و گرما به آن پناه می برد، اما من ِ بی خانمان هيچ سقف و سوراخی ندارم
که دمی در آن استراحت کنم، دارم به بی سامانی خودم گريه می کنم.
مردم ده ناراحت شدند و روز بعد همه کار و زندگی شان را رها کردند و خشت زدند و تير
و دستک آوردند و کاه و کاهگل درست کردند و غروب نشده گفتند بفرما آقا حسن ، اين هم
سر پناه!
اما باز ديدند که آقا حسن دارد اشکی می ريزد که دل آدم و عالم به حالش کباب می شود.
رفتند جلو و گفتند : آقا حسن حالا ديگر گريه ات برای چيست؟
آقا حسن همانطور که اشک از چشمانش جاری بود گفت:
برادرها من شرمنده ی مهربانی های شما هستم ولی دست از دلم برداريد، اصلا ً آدمی که
بدبخت به دنيا بيايد تا آخر عمرش بدبخت است. اگر کپه ی مرگ گذاشتن توی يک آلونک
خالی را بشود سر و سامان گفت، پس آنهايی که در مسجد ها می خوابند، قصر نشين اند!
اهل ده زدند پشت دست هايشان که « خدا بکشدمان، راست می گويد بيچاره» آن وقت نشستند
و اسباب و اثاثيه ای را که برای يک زندگی کامل لازم است بين خودشان سرشکن کردند،
يکی گليم آورد و يکی رختخواب و يکی چراغ و يکی سينی و استکان و نعلبکی و يکی سماور
و قوری و کاسه و بشقاب و همه را بردند به خانه ی آقا حسن و چيدند و جا به جا کردند
و آن وقت دست آقا حسن را گرفتند و با سلام و صلوات بردندش توی خانه اش و گفتند
بفرما آقا حسن، تا ما را داری، از هيچی غمت نباشد!
اما شب بعد دوباره ديدند که آقا حسن نشسته سر جای هميشگی و دارد مثل زن بچه مرده،
زار می زند. رفتند جلو پرسيدند: آقا حسن ، بلايت به جان مان بخورد ديگر داری برای
چه گريه می کنی؟
آقا حسن اشک هايش را پاک کرد و گفت:
چه کنم، به تنهايی و غريبی ام گريه می کنم، هر خر و سگی توی اين دنيای گَل و گشاد،
جفتی دارد، حلال و همسری دارد، هم بالينی دارد به جز من بيچاره که شب ها بايد تنها
بخوابم.
اهل ده گفتند: نه بابا ، اينجا ديگر حق با آقا حسن است و کوتاهی از ماست. پس هنوز
آفتاب نپريده، رفتند و دختر خوشگل و تپل ُمپل کدخدا را آوردند و صيغه ی عقد را جاری
کردند و شربت و شب چره خوردند و دهل و سرنا زدند و رقص و پايکوبی کردند و آخر شب هم
عروس و داماد را دست به دست دادند و رفتند.
اما فردا دوباره ديدند که آقا حسن نشسته سر جای هميشگی و دارد زار زار گريه می کند.
آمدند جلو و گفتند:« ای وای آقا حسن، مگر خدانکرده باز هم کم و کسری داری؟ نکند
دختره را نپسنديده ای که اينطوری زار می زنی؟»
اقا حسن گفت: ای برادرها ، تو را به خدا ولم کنيد و بگذاريد با درد خودم بميرم!
مردم گفتند نمی شود آخر، دردت را به ما بگو، شايد بتوانيم آن را درمان کنيم.
آقا حسن گفت: نه برادرها، درد من ِ بينوا درمان ندارد . اين گليم سياه بخت من به
شستن سفيد نمی شود . من اصلا ً بدبخت به دنيا آمده ام، وقتی فکر می کنم می بينم توی
اين ده، شماها همه سيد و از دودمان پيغمبريد، فقط اين وسط منم که عام و بيگانه ام،
خوب معلوم است که اين درد کوچکی نيست دارم به حال زار خودم گريه می کنم.
کدخدا که ميان مردم بود جلو آمد و گفت : آقا حسن، داماد جان خودم، آدم بايد به دردی
گريه کند که درمان نداشته باشد، اين که چاره اش آسان است، تا چشم به هم بزنی، تو را
هم مثل خودمان سيد می کنيم، همان جوری که خودمان را سيد کرده ايم. بعد بلافاصله دو
نفر را فرستاد از خانه هايشان شال و عمامه ی سبز آوردند و شال را بستند دور کمرش و
عمامه را پيچيدند دور سرش و بعدش هم شيرينی و چايی خوردند و صلوات فرستادند و اذان
گفتند و گفتند: بفرما ! حالا ديگر تو هم مثل ما سيد تشريف داری!
اما شب بعد دوباره آقا حسن را ديدند که همانجا نشسته و سوزناک تر از هميشه گريه می
کند و به سر و سينه می کوبد و اشکی می ريزد که دل مرغ هوا به حالش کباب می شود.
مردم ده که نمی توانستند اينهمه ضجه و مويه را تحمل کنند، رفتند جلو و با مهربانی
گفتند: آقا حسن ، دردت به جان ما ديگر چه شده که اينطور زار می زنی؟
آقا حسن همانطور که گريه می کرد، با بغض و هق هق گفت: نه، برادرها، خودتان را
ناراحت نکنيد .اين دفعه ديگر از آن دفعه ها نيست که بشود رفع و رجوعش کرد، اين دفعه
ديگر درد من بی درمان است، حالا ديگر دارم برای غريبی جدم گريه می کنم!
برگرفته از«کاوشی امثال و حکم» با اندکی ويرايش
*****
پرسه در وبلاگ ها
به حوالی شعر افغانستان سری می کشيم و به دو غزل از
ابراهيم امينی شما عزيزان را ميهمان می کنيم. در آغاز معرفی شاعر را با همان گويش
شيرين به خود او واگذار می نماييم که می گويد:
ابراهیم امینی متولد سال ۱۳۶۶ خورشیدی در قریۀ « پالو » ولسوالی « چمتال » ولایت
بلخ می باشم. تعلیمات ابتدائی ام کُند و کنده، کنده در مکتب کوچک « محلم » انجام
یافت. فعلأ دانش آموز سال دوازدهم لیسۀ « استقلال » مزار شریف می باشم. از اوایل
جوانی دنبال گمشده گی ها و کمبودی های خودم بودم که تا دو سال و نیم قبل از این در«
جادۀ جادویی شعر» با آنها روبرو شدم. به عقیده ی من شعر همه چیز است، ولی همه چیز
شعر نیست. چندیست از پنجرۀ شعر، با حنجره ی غزل آلود، دلخوشی ها و نا خوشی هایم را
داد و فریاد می کنم و فعلأ شعر را جز راهی به سوی ارزش های ناشناخته ی انسانی نمی
پندارم. مدتی است افتخار عضویت انجمن آزاد نویسنده گان بلخ و انجمن قلم افغانستان
را برایم داده اند.
يک حرف ساده ام که نمی دانی ام هنوز
زين رو دچار بی سر و سامانی ام هنوز
صد کله ی غرور به پايت بريده ام
مقبول نيست نزد تو قربانی ام هنوز
با ديگران ز بس که رفيقی به روی من
يک لکه است غيرت افغانی ام هنوز
چون نان گرم بود، گپ تو برای من
افسوس ادامه يافته بی نانی ام هنوز
گه مسجد است و گاه کنشت است خانه ات
معلوم نيست کفر و مسلمانی ام هنوز
وبلاگ تقويم های بی برگ
*****

ديداری با عباس مهرپويا
خواننده ی قديمی
در خرداد
عباس مهرپويا در سال 1306 در تهران چشم به جهان گشود. اين هنرمند زندگی هنری خود را
با تئاتر شروع کرد. سپس زیر نظر استاد عرب تبار به فراگيری عود پرداخت.گيتار را زیر
نظر استاد اسپانیایی خود« اروين موره» گیتاریست آلمانی فرا گرفت و نخستین اثرجدی اش
در این زمینه اجرای قطعه ای به نام کلبه سرخپوستان با گیتار الکترونیکی درانجمن
هنری تهران در سال 1336 بود.
مهرپويا نخستين کسی بود که گيتار برقی را وارد ایران کرد و همزمان به نواختن آن
پرداخت.
او از سال 1342 سفرهایی را به منظور جمع آوری اطلاعات جدید و جامع در زمینه های
مختلف آغاز نمود. وی در سال 1347 به هندوستان رفت و در همين سفر بود که نواختن ساز
«سيتار» را از « محمود ميرزا» با راهنمود موسيقيدان پر آوازه ی هندی «راوی شانکار»
آموخت و بدين ترتيب بزرگترین دستاورد مسافرت های خود را به صحنه ی موسيقی ايران
پيشکش نمود.
مهرپويا در اوایل دهه ۵۰ تغییراتی در کارهای خود به وجود آورد. او با شناسایی
موسیقی و ساز دیگر کشورهای جهان، آمیزشی از این اصوات به نام کوکتل موسیقی بوجود
آورد. وی مدتی نيز با اروين موره همکاری می کرد. در اين همکاری موره بیشتر در تنظیم
آهنگها برای ارکستربه او کمک می نمود.
نخستين کار خوانندگی او ترانه ی « مرگ قو» بود با شعر زيبای دکتر مهدی حميدی شيرازی
که برایش شهرت بی سابقه ای به ارمغان آورد او اين ترانه را به سبک جديد و متفاوتی
اجرا نمود چنانکه هنوز هم سبک خواندن او در ياد ها مانده است. همچنين او ترانه های
با احساسی از پرويز وکيلی، تورج نگهبان و داريوش روشن را به اجرا در آورد که از آن
ميان می توان به دختر گل فروش و قبيله ی ليلی اشاره داشت. مهرپويا هم به سبب سبک
متفاوت خوانندگی و هم به سبب شخصيت متين و موجه خود در ميان مردم از شهرت معتبری
برخوردار بود.
اين هنرمند در خرداد ماه سال 1371 بر اثر بيماری سرطان در تهران درگذشت.
اينک برای زنده کردن خاطره ی گرامی او و هم دکتر حميدی شيرازی شعر « مرگ قو» را با
يادشان زمزمه می کنيم. روان هر دوی آنها جاودانه باد!
مرگ قو(دکتر حميدی شيرازی)
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فرینده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشنید به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش بازکن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد