پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

پیک شعر و ادب 30

جای پای عشق ...


خيز تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
جای پای عشق ....


زیر نظر پیرایه یغمایی
Pirayeh163@hotmail.com

 

                                   در زمهرير سکوت ما ...

 

           

 

و اين هفته را ميهمان ناصر اطمينان و  شعر « ايوب عصيانگر»  او هستيم که از همان آغاز با نام خود دريچه ی حماسه ی متفاوتی را به روی خواننده می گشايد. شعری که معيارهای هزاران ساله ی  اسطوره ها را در هم می ريزد و  آن ها را با کلامی ديگرگونه به تاريخ امروز گره می زند.

در اين شعر «ايوب»، ديگر آن چهره ی مسخ شده و سليم و تسليم نيست که چشم به راه سرنوشتی باشد که خدا و شيطان تصميم گيرنده آن اند. چرا که « ايوب» قهرمانی است برخاسته  از ميان مردم، خسته از صبر و عصيان زده ای که کاسه ی صبرش از زخم های کهنه ی لبريز است:

ايوبی عصيانگر بودی/ ..../.../ و کاسه ی صبرت لبريز/ از زخم های کهنه ی اين ديار ...

اين ايوب نه تنها برای سرنوشتی که ديگری برايش رقم می زند صبر نمی کند، بلکه خود قلم به دست می گيرد تا بر پيشانی نوشت ناگزير  انسان دردمند امروز، خط بيهودگی بکشد:

قلم به دست گرفتی/ تا خط بطلان کشی/ بر محتوم ِ پيشانی نوشت ِ ما

در پاره ی سوم شعر، با يک چرخش غافل گيرکننده، دو قهرمان اسطوره ای را در هم می آميزد.شکيبايی بيهوده ی ايوب جای خود را  به سرکشی معصوم «سياوش» می دهد تا قهرمان شعر  از آتش بگذرد تا شايد ....

اما گذار سياوش از آتش با هلهله های شادمانه همراه است و گذار قهرمان شعر، با زمهرير سکوت «ما» روبروست. سياوش ِ شعر، در زمهرير سکوت «ما» می سوزد و ما را غمگنانه در «سووشون» خود می نشاند.

اين شعر کوتاه بی هيچ شاخ و برگ اضافی يکی از تنومندترين حماسه های سروده شده  برای انسان امروز است.

شعر در منتهای کوتاهی، با چالاکی تمام – بی آنکه کوچکترين تلنگری به ذهن خواننده بخورد - اسطوره ها را با هم جايگزين می کند.

رنگ ها را به بازی می گيرد : زردی رخ مردمانت/طاقت نبود تو را ...

از تمثيل ها و زبان زدهايی چون(زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد) باز نمی ماند: زبانت سرخ / سرت سبز 

و اشاره های فولکلوريک را چون (سرخی تو از من / زردی من از تو)  با مهارتی شگفتناک به خود جذب می کند:  تا شايد – / سرخی اش،/ زرد رويی ما را/ چاره گر شود.

و اينک با آرزوی توفيق بيشتر برای شاعر، شعر ايوب عصيانگر را با هم زمزمه می کنيم که خود گوياترين است:

 

  ايوب عصيانگر

 

برای آنان که تاريخ را می سازند

      و  م.محبّی

 

زردی رخ مردمانت،

           طاقت نبود تو را

ايوبی عصيانگر بودی

زبانت سرخ

        سرت سبز

و کاسه ی صبرت لبريز

از زخم های کهنه ی اين ديار ...

 

قلم به دست گرفتی

تا خط بطلان کشی

بر محتوم ِ پيشانی نوشت ِ ما

 

به هيات سياوش

          از آتش گذشتی

                      تا شايد –

سرخی اش،

      زرد رويی ما را

              چاره گر شود.

 

دريغ که سوختی

در زمهرير سکوت ما ...

 

و ما

اکنون سال هاست که 

               به سووشون

                         نشسته ايم ...

 

 

=================================================     

 

                                        و زندگی می گذرد:

 

                             

                                         

 

 

                                             

 

« ازرا پاوند» در سی ام اکتبر سال 1885 در ايالت «آيداهو» در آمريکا چشم به جهان گشود. در دانشگاه هميلتون و دانشگاه پنسيلوانيا تحصيل کرد و در سال 1906 در رشته زبانهای رمانس‏فارغ‏التحصيل شد. پس از مدتى تدريس در دانشگاه به اروپا سفر نمود. در سال 1917، به عنوان‏سردبير و نويسنده در روزنامه ليتل ريويو مشغول به كار شد و در سال 1924 در تبعيدى ‏خود خواسته، به ايتاليا مهاجرت نمود. گرايش او به فاشيسم و سخنرانى او در راديو رُم بر عليه‏دولت آمريكا باعث شد كه پس از جنگ جهانى دوم پس از مدتى اسارت، بعنوان خائن به وطن وبه منظور محاكمه به آمريكا بازگردانده شود اما او را با عذر جنون مناسب محاكمه‏تشخيص ندادند و او  ناگزير شد که دوازده سال از عمر خود را – بی هيچ عارضه ی جنون-  در روان خانه ی «سنت اليزابت» در واشنگتن بگذراند. در اين دوره بود كه جايزه ادبى بولينگِن را به خاطر «كاتنوهاى پيزايى» از آن خود كرد و بعد از آن با  ميانجى‏گرى‏هاى نويسندگان همعصرش در سال 1958 آزاد گرديد.

پاوند به ايتاليابازگشت و در ونيز گوشه عزلت گزيد تا سرانجام اين شاعر بزرگ که قدرش در سرزمين خودش شناخته نيامد، در اوايل نوامبر  سال 1972 در ونيز درگذشت و همانجا نيز به خاک سپرده شد. . آنان كه او را مى‌شناختند همگى بر اين باور بودند که پاوند بى‌تكلف و دور از غرور زندگى كرد و به واسطه ی صراحت در گفتار، به تعداد دوستانش، دشمن داشت.

ازرا پاوند شاعر و منتقد ادبی آمريکايی تبار است که به واسطه ی تأثيرات عميقی که بر ادبيات انگليسی قرن بيستم بر جای گذاشته ، به او لقب شاعر شاعران داده اند. کارشناسان ادبی او را شاعرى مى‏دانند كه باعث تبيين و پيشرفت نوعى زيباشناسى نوگرايانه در شعر شده است. سهم او در شعر نوگرا تا آنجاست كه هيو كنر او را «مركز نوگرايى» مى‏نامد. او عامل تبادل آرا و عقايد شاعران انگليسى و آمريكايى در اوايل قرن بيستم‏ است. بُعد ديگر شهرت او به سبب تلاشى  است كه فروتنانه در جهت پيشبرد آثار برخى از نويسندگان نموده.

وی در اين بخش نويسندگان و شاعرانى چون «ويليام باتلر ييتس»، «رابرت فراست»، «ويليام كارلوس» «دى. اچ. لارنس»،«ای.اى.كامينگز»، «جيمز جويس» و خصوصاً «تى. اس. اليوت» را مديون خود نموده است. آنگونه که «اليوت» منظومه «سرزمين سترون» خود را پيشکش او کرده.

پاوند از شعرژاپنى و چينى متأثر بود و سهم عظيمی در شناساندن شعر چينى، به غربيان داشت. او به همراه عده‏اى ديگر از شعرا مكتب تصويرگرايى درادبيات را بر پايه استفاده از زبان شفاف، صراحت و كاربرد مقتصدانه زبان بنيان نهاد. وى در سرودن شعر، قافيه و وزن سنتى را كنار گذاشت چرا كه معتقد به تواتر موسيقايى عبارات بود و نه گنجاندن كلمات در قالب هاى وزنى بخصوص.

معروفترين منظومه پاوند «كانتوها»است. اثرى كه آن را «خاطرات روشنفکرانه» پاوند می نامند و نظم آن بيش از چهل سال طول كشيده است. و اينک با نام جاودانه گی شعر کوتاه « و روزها» از پاوند را با برگردان آرش توکلی با هم زمزمه می کنيم:

 

و روزهابه قدر کفايت نيستند

و شب ها

به قدر کفايت نيستند

و زندگی می گذرد:

چون دويدن موش صحرايی ...

بی آنکه بجنباند،

علف ها را !

      

                                         منزلگاه ابدی ازرا پاوند در « ونيز»

 

با استفاده از ماهنامه ی بخارا/ شماره 37/  وسايت اينترنتی صحنه ها

=============================================== 

 

 

                               ديداری با قيصر امين پور بی هيچ بهانه ای

 

 

               

 

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بال های استعاری

 

لحظه های کاغذی را روز وشب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

 

آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری

 

صندلی های خمیده، میز های صف کشیده

خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

 

عمر جدول های خالی، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

 

رو نوشت روزها را روی هم سنجاق کردن

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

 

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث

در ستون نیمکت ها، نامی از ما یادگاری


=============================================  

 

 

                                 نامه های کودکان به خدا            

 

خواندن نامه های کودکان به خدا و اينکه آنان با احساسات معصومانه شان نسبت به مسائل قدسی چگونه می انديشند، به خدا چه پيشنهاداتی می دهند و چگونه او را امتحان می کنند، خالی از لطف نيست. در زير با چند نمونه از اين نامه های يک سويه و بی پاسخ با هم ديدار می کنيم .

 

چگونه فهميدی که خدا هستی؟  «چارلن»

 

اگر خيلی باهوشی ببينم می توانی رمز مرا بخوانی :

و د د ل ر ب س ل ج س ن ت

پ س د ک ل ه س م ا ت ف ن

اگر توانستی آن را بخوانی فردا باران بفرست، تا بدانم که فهميده ای، من می فهمم.   «جاب»

 

خدای مهربان: اگر ما هم مانند حيوانات پوست پشمالو داشتيم، ناچار نبوديم لباس بپوشيم. تا کنون به اين موضوع فکر کرده ای؟   «والی دبليو»

 

خدای مهربان: اگر بناست پس از مردن زنده شويم، پس برای چه بايد بميريم؟  «رون»

 

خدای مهربان: وقتی تو اولين آدم را درست کردی، آيا او به خوبی امروز کار می کرد؟

 

برگرفته از پنداشت کودکان از دين و عالم قدسی/ جمع آوری مارشال وا/ ترجمه دکتر داور شيخاوندی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                      به خاطر تو

 

 

      

                 

       بیژن نجدی

آفتاب را دوست دارم

به خاطر پیراهن‌ات روی طناب‌رخت،

باران را

اگر می‌بارد بر چتر آبی تو

و چون تو نماز‌خوانده‌ای خداپرست شده‌ام.

 

==========================================

 

 

                                     پرسه در متون کهن

 

                      

                                                         

 

                                                           عجايب نامه    

محمود ابن محمود همدانی«عجايب نامه» را در نيمه ی دوم سده ی ششم هجری نوشت و آن را به آخرين پادشاه سلجوقی عراق، ابوطالب طغرل بن ارسلان تقديم کرد. اينک به بخش هايی از آن اشاره می رود:

مرغ رنگين عجل:

گويند مردی در صحرا می رفت. مرغی رنگين ديد. خواست که آن مرغ بگيرد. مرغ برخاست. از پس وی می رفت و مرغ می‌پرید تا در چاهی رفت. مرد جامه کند و در چاه رفت. مرغ را ندید. برآمد. جامه‌ی وی برده بودند. در شهر درآمد؛ برهنه. در خرابه‌ای رفت. رزمه‌ای دید. برداشت. قبا و کلاهی نیکو دید. گفت: «این از کرامات است.» و آن را درپوشید. بیرون آمد. وی را بگرفتند و گفتند این جامه‌ی ملک است، از وی بدزدیده‌ای. جامه برکندند و وی را به دار آویختند.

 

رزق خيال باز:

گفت: روزی به باغ می رفتم. بر چارپا مرا خواب غلبه کرد. هميانی از زر در ميان داشتم. در خواب ديدم که هميان من بیفتاد. از خواب درجستم. به زیر آمدم. همیان دیدم. برداشتم. چون در میان می‌بستم آن همیان خود را هم در میان داشتم. این نیز بر سر آن ببستم.

 

حکايت قتاده:

می گفت: من هرگز چيزی را فراموش نکرده ام. پس غلام را گفت: «نعل من بياور!»

گفت: «به پا داری. »

 

از فوايد زبان آوری:

گويند ملکی را علتی بود. طبيب فرموده بود که شير ِ شير بخورد. درماندند. شخصی گفت: من بیاورم.

برفت و شيری در بيشه بگرفت و بدوشيد و بياورد. ملک از آن عجب درماند.

اين مرد بر خود تکبر کرد. اعضای وی تنازع کردند.

دست گفت: من دوشيدم.

پا گفت: من آوردم.

دل گفت: من دليری کردم.

زبان گفت: من کردم.

اعضا زبان در می آورند که تو چه کرده ای؟

گفت ببينی! و ملک را گفت: ملک بداند که اين شير خر است.

عجایب‌نامه‌ی همدانی/ویرایش مدرس صادقی

 ==========================================   

 

                               نامه ها هرگز دروغ نمی گويند ...

 

                             نامه ی دکتر يونگ(روانشناس) به جيمز جويس (نويسنده)

دکتر يونگ، زوريخ
آقای عزيز 

يوليسس شما چنان مشکل روانشناسی مشوشکنندهای در جهان پديد آورده که از من مکرراً به عنوان مرجعی در روانشناسی، در باره ی آن نظر خواسته شده.
يوليسس ثابت کرده که گردويی است به حد نهايت ناشکستنی و ذهن مرا نه فقط مجبور به کوشش بسيار بلکه «از ديدگاه يک دانشمند» دچار سرشکستگی بی
اندازه ای کرده. کتاب شما در مجموع برای من دردسری پايانناپذير شده و سه سال دستبهدست کردم تا بالاخره موفق شدم دل به خواندنش دهم.  اما، بايد بگويم که من نه فقط عميقاً سپاسگزار خود شما، بلکه سپاسگزار اثر عظيمتان نيز هستم. زيرا که از آن بسيار آموختم. احتمالاً هرگز مطمئن نخواهم شد که آيا از آن لذت بردم يا نه، زيرا که خواندنش به ميزان معتنابهی اعصاب و سلول خاکستری طلب ميکرد. همچنين نميدانم که آيا شما از آنچه که من در باره ی يوليسس نوشتم، لذت خواهيد برد يا نه، چون واقعاً هيچجوری نتوانستم از گفتن اين مطلب به دنيا که چقدر از خواندنش کسل شدم، خودداری کنم. که چقدر غرولند کردم، چقدر نفرين و ناله کردم و چقدر ستايشش کردم. چهل صفحه بیتوقف و نفسبر انتهای کتاب حقيقتاً رشتهای از لقمههای لذيذ روانشناسی است. گمان دارم که فقط مادربزرگ ابليس اينقدر در مورد زن ميداند، که من نميدانستم.
خوب، قصد من فقط آن است که مقاله ی کوچکم را به شما توصيه کنم، به عنوان کوشش سرگرم کننده ی يک غريبه ی کامل که ره گم کرده، به لابيرنت يوليسس شما گرفتار آمده و تصادفاً، به مدد بخت صرف، توانسته بيرون بيايد. به هرتقدير، از مقاله ی من شما احتمالاً دريافتهايد که يوليسس با يک روانشناس مثلاً متعادل چه ميتواند بکند.                         

با ابراز عميقترين احساسات تحسينآميز، ارادتمندِ حضرت عالی
                                         کارل - گوستاو - يونگ

 برگردان نامه از باقر نصيری/برگرفته از مجله ی معيار/شماره ی 17

                        

=======================================  

                                       ايران را بهتر بشناسيم

                                                          ایوان تخت مرمر

تخت مرمر

 

«ايوان تخت مرمر» پيش از اينکه به اين نام خوانده بشود، «ايوان دارالاماره» ناميده می شد و بعدها نامش به خاطر تخت مرمری که در آنجا کار گذاشته شد، به «ايوان تخت مرمر» تغيير کرد.  

اينطور به نظر می رسد که بنیاد ايوان تخت مرمرکه عمر بعضی از قسمت های آن از همه قسمت های ارگ تاریخی تهران طولانی تر است، از بناهای عهد زندیه باشد.

تزئینات ایوان از گچ بری،سنگ تراشی، خاتم کاری، آینه کاری و منبت کاری و مشبک کاری بسیار زیبا و دل انگیز است. در این فضا شش پرده بزرگ نقاشی که عبات اند از تصوير «فتحعلی شاه»، «جنگ نادر شاه با (یکن پاشا) سردار عثمانی»، «میدان جنگ غوزیان»، «شکارگاه شاه اسماعیل صفوی» و «پیکار امیر تیمور با (ایلدرم با یزید سلطان عثمانی» نصب شده است.

در طاق نماهای زیر سقف نیز چندین تابلو کوچک رنگ و روغن از صورت زنان و مردان فرنگی در پشت شیشه نصب شده بود، که برخی از آنها هنوز در این ایوان قرار دارد.

اما هنرمندانه ترين و زیباترین متعلقات این ایوان، همانا «تخت مرمر» یا «تخت سلیمانی» است. این تخت در حدود سال 1220 ه . ق به دستور فتحعلی شاه از سنگ مرمر زرد معادن یزد، توسط سنگ تراشان اصفهانی با طراحی میرزابابای شیرازی نقاش باشی، و به سرپرستی حجاری استاد محمد ابراهیم اصفهانی و از 65 قطعه مرمر بزرگ و کوچک ساخته شده.

تخت مرمر به شکل سکوی بلند دیواره داری است که روی دوش سه دیو و شش فرشته و یازده ستون مارپیچی که بعضی از آنها بر پشت شیر هاست، قرار دارد و درست در وسط ایوان مستقر است. بر سطح عمودی پله ها و دست اندازهای دورادور آن ، اشکال و اشعاری برروی سنگ کنده کاری شده است . اين ايوان در دوره قاجار هنگام برگزاری مراسم سلام و اعياد رسمی، محل به تخت نشستن پادشاهان بود.

آخرین مراسم رسمی که در این ايوان برگزار شد، تاجگذاری رضا شاه در سال 1304 بود.

 

 

===========================================  

 

 

 

پرسه در وبلاگ ها

 

و اين بار دستبردی به وبلاگ «حريم عشق» می زنيم و غزل زيبای « به راد مردان» اثر «راحله يار» شاعر افغانی را برای شما عزيزان به ارمغان می آوريم:

 

 

       

 

 



به مرگِ حادثه فریاد می‌شوی یانه؟
تو دادخواه پریزاد می‌شوی یانه؟


به اشک چهره‌ی خود تا بکی کنم گلگون
به یاد حلقه‌ی ناشاد می‌شوی یانه؟


برای دختر بلخی که تلخ می‌گرید
بلوغِ قامتِ شمشاد می‌شوی یانه؟


برای او که دهانش به مشت می‌کوبند
قیامِ قامتِ پولاد می‌شوی یانه؟


به نام مذهب و قوم و قبیله طفره مرو
شرار در شب بیداد می‌شوی یا نه؟


هزار سال دم از شعرِ عاشقانه زدی
به خاره تیشه‌ی فرهاد می‌شوی یانه؟


چو عقده در دلِ تنگم گره گره شده‌ای
چو نعره از لبم آزاد می‌شوی یانه؟


به هر کرانه قدم می‌نهی به چرخشِ باد
تو در مقابله با باد می‌شوی یانه؟


من از کنایه و از استعاره خسته شدم
بگو از اینهمه آزاد می‌شوی یانه؟