-ب)
خيز
تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
جای پای عشق ....
زیر نظر پیرایه یغمایی
Pirayeh163@hotmail.com
اما، تو رنگم زدی ...

و اين بار ميهمان « سهيل قاسمی» و عاشقانه ی متفاوت او هستيم، چرا که دريغ مان می آيد در احساس زلال او شرکتی نداشته باشيم. احساسی که از يک ترانک فولکلوريک ساده آغاز می شود، اما دست خواننده را می گيرد و به ادامه ای ديگری می برد :
يه توپ دارم قل قليه/سرخ و سفيد و آبيه/ ....../ ....../ من اين توپ و نداشتم/ بذار بگم چی داشتم ...
با جمله ی« بذار بگم چی داشتم»، خط شعر عوض می شود، سادگی های معصومانه را پشت سر می گذارد، از پيچ و خم های عاشقانه عبور می کند، حسرت زدگی ها را به تماشا می نشيند و سرانجام در جهان پوشالی بدون عشق سقوط می کند.
اما، تو رنگم زدی/ چه ساده سنگم زدی/ ..../ .... رفتی و من غم شدم/ خيلی بودم، کم شدم
هندسه ی ساده و معصومانه ی شعر و ايجازی که با کوتاه ترين جمله ها در آن نشسته،چشمگير و قابل درنگ است؛ راوی فقط با اشاره ی کوتاهی به کلمات «بيستون» و «تيشه» و همان داستان اسطوره ای، دست خواننده را می گيرد و نقش عشق و نقش «فرهاد» ی خود را از زاويه ای بسيار متفاوت، به او نشان می دهد:
تو از سفر رسيدی/ نقاشيمو کشيدی:/ يه بيشه نور و شيشه/ يه بيستون، يه تيشه/ يه من، يه تو، يه نيمکت / .......
و نيز به دام افتادن ها هم، با واژگان ديگر و به شکل ديگری خود را عرضه می کنند:
يه تيکه نون، يه قلّاب/ يه ماهيگير، يه مرداب
پايان شعر بازگشت دوباره ای به دنيای کودکی است، اما دنيايی که ديگر ويران شده، سادگی های کودکانه در آن رنگ باخته و توپ قل قلی سبز و سرخ و تو خالی، نمادی جز بر توخالی بودن عشق و توخالی بودن کسی که عشق را به بازی گرفته ، نيست :
برای بی خيالی/ به جای تو، توخالی/ بابام به من عيدی داد/ يه توپ قل قلی داد ...
و اينک شعر را هم زمزمه می کنيم که خود گوياترين است:
يه توپ دارم قل قليه
سرخ و سفيد و آبيه
می زنم زمين، هوا می ره
نمی دونی تا کجا می ره
من اين توپ و نداشتم
بذار بگم چی داشتم:
يه پشت بوم، يه مهتاب
صدای پای سهراب
يه قاب عکس خالی
يه چهره ی خيالی
يه دست مداد رنگی
طرحی واسه ی قشنگی
يه قلب صاف و ساده
دلی به کس نداده
صدای پای عابر
کيه؟ کيه؟ مسافر
تو از سفر رسيدی
نقاشيمو کشيدی:
يه بيشه نور و شيشه
يه بيستون، يه تيشه
يه من، يه تو، يه نيمکت
يه خط به قد عادت
يه تيکه نون، يه قلّاب
يه ماهيگير، يه مرداب
از آب دل بريدم
تو تور ِ تو پريدم
اما، تو رنگم زدی ...
چه ساده سنگم زدی
نقاشيمون تموم شد
سفيديا حروم شد
تو کوله بارو بستی
هر چی که بود شکستی
رفتی و من غم شدم
خيلی بودم، کم شدم
ديدن همه، غم دارم
انگار يه چيز کم دارم
برای بی خيالی
به جای تو، توخالی
بابام به من عيدی داد
يه توپ قل قلی داد ...
****
روز ها چون برف اند ...
شيوا(منصوره) کاويانی

والتر کافمن (Walter Kuafman) فيلسوف، انديشمند،مترجم و شاعر ضد فاشيست و برجسته ی جهان زاده ی فرايبورگ(Freiburg) آلمان است. از کالج ويليامز دانش نامه گرفت و در سال 1947 درجه ی دکترای خود را درفلسفه و ادبيات از دانشگاه هاوارد آمريکا دريافت کرد و به صف استادان پرينستون پيوست تا مقام استادی فلسفه را به دست آورد.
او علاوه بر کتاب های بسياری که خود در زمينه ی فلسفه و نقد دين نگاشته، بيش از هر مترجم مشهوری با چيرگی بسيار به ترجمه ی آثار بزرگان دين و فلسفه پرداخته و با مهارت از عهده ی برگردان کتاب های مشکل نيچه و هايدگر از آلمانی به انگليسی بر آمده و می توان گفت در اين زمينه بی همتاست.
والت کافمن در سرايش شعر نيز دستی به سزا دارد. يکی از کتاب های شعر او (Cain and other Poems) نام دارد که دوشعر«مِه» و «زخم ها» از آن برگزيده شده است.
مِه
مِه درختان را با چشمان نيمه باز می نگرد
و خيابان را به رؤيا می بافد
مِه ذهن ِ آرميده است
پس از چه رو خورشيد،
هنوز هم در ذهن من می درخشد؟
زخم ها
زخم های روح را پايانی نيست
انديشه های سيّال همچون برگ های ريزان،
فرو می ريزند و می پوشانند
انديشه های کهنه را که می پوسند.
چه بيم، که انديشه های نو می وزند
و می پراکنند،
چون زنبوران از کندوهای خود
و زخم های روح می پايند
روز ها چون برف اند
سنگين و درخشان
شب های يلدای بی پايان
و شعله های آتش دوزخ در ژرفنا
*****
ليلاج که بود؟ ...
نام «ليلاج» با قمار پيوندی ناگسستنی دارد و از اين رو قمار بازان ماهر و کهنه کار را «ليلاج» می گويند. و اکنون بدانيم که ليلاج که بود که دانستنش خالی از لطف نيست:
نام اصلی او آنچنان که در تاريخ ها و فرهنگ ها ضبط شده، « ابوالفرج محمدبن عبدالله» معروف به «لجلاج» است که دراواخرقرن چهارم واوایل قرن پنجم هجری می زیست ودربازیهای «شطرنج» و «نرد» و «سه قاپ» استاد مسلم بود.
پدرش «صقة بن داهر» ازحکمای هند واز ندیمان خلفای بنی عباس بود که به آنان آیین جهانداری و رموز کشور داری می آموخت. چون حکیمی وارسته بود مال ومنالی نیاندوخت و پس از مرگش جز چند جلد کتاب از خود چیزی باقی نگذاشت. ( به روايتی می گویند پدرش واضع شطرنج بود.)
بعد از مرگ پدر، ليلاج سرپرست خانواده شد. اما چون نه هنری می دانست و نه ثروتی به ميراث برده بود به ناگزير از همان کودکی دوستان خود را که دينار و درهمی داشتند، به قمار تشويق می کرد و از آنها می برد.
اتفاقا ً سرهنگی در همسایگی آنها سکونت داشت که چون ليلاج را در قمار بازی مستعد يافت، تمامی فوت و فن ها و نیزنگهای قمار را به وی آموخت و ليلاج در جوانی چنان به دقایق و حقه بازیهای قمار دست یافت که حتا نکته ی کوچکی از نیرنگ های «طاس» و «برگ» و «سه قاپ» بر او پوشیده نماند و به جايی رسيد که نرد و شطرنج را آنچنان ماهرانه بازی می کرد که کسی را دل و جرأت نبود تا با وی به مصاف بنشيند و اين مسأله از چشم شاعران ادب فارسی نيز پنهان نمانده، برای نمونه:
همچو فرزين كژرو است و رخ سيه بر نطع شاه
آنكه تلقين ميكند شطرنج مر لجلاج را(مولوی)
من سخن راست نوشتم تو اگر راست بخوانی
جرم لجلاج نباشد چون تو شطرنج ندانی(سعدی)
فارد عرصه
تو باشي و به اقبال بری
نرد دولت كه حريف ار همه باشد ليلاج( محتشم کاشی)
ردای شید قناعت بدوش دارم لیک
زنم به نرد طعمه تخته بر سرليلاج (ظهوری)
اگر كه سالك عشقي به پير دير گرای
كه گفتهاند قمار نخست با ليلاج(شهريار)
روايت است که ليلاج در بازی نرد آنچنان ماهر بود که چون طاس می انداخت، آنچه می خواست می آمد. اما برای آنکه حريف را تحريک نمايد تا آنچه از نقدينه و دارايی دارد، رو کند، در آغاز چند دست به او می باخت.و پس از آن طاس را مساعد می ريخت و آن بیچاره را در ششدر بدبختی می انداخت. در بازی «سه قاپ» که آن را به هوا می اندازند، تا در وسط سفره بنشیند سه اسب را «نقش» و دو خر و یک اسب را اصطلاحاً «سه پلشت» می گویند، ليلاج همیشه نقش می آورد زیرا قاپ ها در میان انگشتانش چون مومی بودند که به شکل دلخواه به روی سفره می نشستند. در بازی «ورق گنجفه» هزار حقه و نیرنگ بلد بود و پنجاه و دو برگ بازی را از پشت می شناخت. بعلاوه در قیافه شناسی به قدری استاد بود که از لب و دهان و اعوجاج صورت و طرز نگاه و کیفیت توپ زدن حریف تشخیص می داد که دست پر دارد یا توپ خالی (بلوف) می زند.
ليلاج با این خصوصیات درجوانی از شیراز به همدان آمد و آوازه شهرتش قماربازان کهنه کار همدان و سایر بلاد غرب ایران را به سوی خود جلب کرد. و او با مهارتی که در اين فن داشت در اندک مدتی همه ی آنها را به خاک سياه نشانيد تا جايی که حتا عده ای از آنها زن و فرزند خود را هم به او باختند و از شدت پشيمانی خودکشی کردند. ديری نگذشت که تعدادی ازسرشناسان از جمله قاضی همدان که ليلاج فرزندانش را از راه به در برده بود، کمر به قتلش بستند و او را به اتهام جنايتی به زندان انداختند.
دراین زمان شمس الدوله دیلمی در همدان و اصفهان سلطنت می کرد و شیخ الرییس ابوعلی سینا در دربارش سمت وزارت داشت. ليلاج از ابوعلی سینا ياری طلبيد و به او متعهد شد که دیگر قمار نکند. ابن سينا تنها کاری که توانست بکند این بود که او را از کشته شدن نجات بخشد، ولی به فرمان شمس الدوله دست چپش را به جرم تصرف مال مردم از طریق قمار، که خود نوعی دزدی به حساب می آمد، قطع کردند.
بعد از اين جريان او قمار را ترک کرد و با اندوخته ای که از اين راه به دست آورده بود، به زندگی پرداخت تا اينکه سه نفر قمارباز حقه باز با زبان چرب و نرم و با شمش های طلا به سراغش آمدند و او را فريب دادند. ليلاج با ديدن شمش های طلا توبه را از یاد برد و با آنان به بازی مشغول گردید.و آن سه نفر با طاس های تقلبی و برگ های شناخته شده و هزار دوز و کلک دیگر تمام اندوخته ی ليلاج و حتا لباس هایش را بردند، سپس او را بی هوش کردند و از خانه خارج شدند. ليلاج هنگامی که به خود آمد، دريافت که از مال دنيا پشيزی برايش باقی نمانده و در همدان بجز يک عده دشمن خونخواه چيزی ندارد. پس بار ديگر به چاره جويی به نزد ابوعلی سينا رفت و به دستور و دلالت او راه شیراز را در پیش گرفت و یکسره به گلخن یکی از حمام های کهنه و قدیمی رفت و در آنجا ساکن شد.اما با اينکه سعی داشت ناشناس بماند، قماربازان شيراز او را يافتند و به سراغش رفتند، ولی اين بار ديگر همه را بی پاسخ گذاشت و قلندرانه بر سر تعهدی که به ابوعلی سينا داده بود، باقی ماندو باقی عمر را در همان گلخن به عبادت پرداخت.
نقل است که در آن روزگارامير فارس که بزرگ مردی صالح بود، فرزندی منحرف داشت که به تمامی راه های انحراف از جمله قمار کشيده شده بود و امير هر قدر او را نصيحت و دلالت می کرد، سودی نمی بخشيد. سرانجام دست ياری به سوی ليلاج دراز کرد و فرزند را نزد او فرستاد تا ناگواری عاقبت اين کار را به او نشان دهد. ليلاج اميرزاده را پذيرفت و بی آنکه راه پند و اندرز باز کند از او پرسيد که چه نوع قماری می داند و اميرزاده پاسخ داد که: «همه نوع». پس با او به شطرنج پرداخت و با چند حرکت او را مات کرد. سپس تخته نرد را جلو کشيد و در يک چشم بر هم زدن او را در ششدر انداخت. آنگاه سه قاپ را در دست گرفت و گفت: « سه پلشت می خواهی يا نقش، تا همان را بياندازم؟ » اميرزاده نقش خواست. پس ليلاج به او گفت: « من اين سه قاپ را در برابر چشمان تو از سوراخ اين سقف به هوا می اندازم ، آنگاه تو بر بام رو و «نقش» را که خواستی بر بام ببين! »
و چنين کرد. چون امير زاده بر بام رفت و « نقش» را ديد، از شگفتی دهانش باز ماندو بی تابانه از او پرسيد: « تو که در همه نوع قمار استادی، پس چرا ثروتی نداری و در گلخن گرمابه ای ساکنی؟»
ليلاج گفت : پسر جان با اينهمه مهارتی که ديدی خورش من خون جگر است و پوششم خاکستر. اینک اگر خواهی، همه ی آن را که می دانم، تو را بياموزم. اما به ياد داشته باش که گفته اند:
قمار برد ندارد چرا که از اول
قمار بازی گفته اند، نی قمار بری ...»
با استفاده از سايت آريابوم
*****
ريشه يابی ضرب المثل ها
حرف مفت نزن!
روزی که تلگرافخانه در تهران افتتاح شد مردم باور نمی کردند که بتوانند از یک شهر به شهر دیگر پیام بفرستند.از طرف دیگر افراد بی سواد و خرافاتی بین مردم شایع کرده بودند که توی سیم های تلگراف ارواح و شیاطین زندگی می کنند. و با اين حرف های دور از عقل، مردم حاضر نمی شدند از تلگراف استفاده کنند.
وزیر تلگراف «علیقلی خان مخبرالدوله» چون ديد از تشویق و تبلیغ پیرامون مخابرات تلگرافی خبری نیست تدبیری به خاطرش رسید و با اجازه شاه یکی دو روز به مردم اجازه داد که مجانی با دوستان و آشنايان خود که در اصفهان یا شیراز و تبریز و نقاط دیگر بودند، صحبت کنند، چیزی بپرسند و جواب بخواهند تا یقین کنند که تلگراف شعبده بازی نیست. وقتی جريان مفت افتاد، مردم ازدحام کردند و سیل مخابرات به ولایات روان شد . هرکس هر چه در دل داشت از سلام و تعارف و احوالپرسی و گله و گلایه و شوخی و جدی بر صفحه کاغذ آورد و به مخاطبش مخابره نمود زیرا حرف مفت بود و فطرت آدمی به سوی هر چه که مفت است، گرایش دارد. تا کار به آنجا رسید که عده ای پیام های خنده دار و حرف های بی معنی مخابره می کردند. چون چند روز به همین ترتیب گذشت و مردم فهمیدند که تلگراف وسیله ی خوبی است و و وزیر هم دید که مردم به ارزش تلگراف پی برده اند دستور داد روی کاغذ بنویسند: « از امروز حرف مفت قبول نمی شود.» وکاغذ راپشت شیشه تلگراف خانه چسباندند.به این ترتیب مردم برای مخابره پیامهایشان باید مقداری پول می دادند..
پیداست آنهایی که به «حرف مفت» عادت کرده بودند، برايشان گران تمام می شد که متصدیان مربوط بگویند: «حرف مفت نزن» يا «حرف مفت نگو» به همین جهت از آن روز به بعد اين جمله در اذهان مردم عبارتی ناخوشايند به شمار رفت.
امروزه افرادی را که بدون تامل و اندیشه حرف می زنند به حرف مفت زدن منسوب می نمايند و ريشه از آنجا دارد.
*****
حتما ً دزد است!
روزی انوشيروان با ملازمانش از جايی می گذشت، در راه به شخصی برخورد که با خود زمزمه ای می کرد. پرسيد: - اين مرد کيست؟ گفتند: - شاعر!
پرسيد: - چه می گويد؟ گفتند: - شعری می خواند.
پرسيد: -چه شعری می خواند؟ گفتند: - اين بيت را؛ همه شب تا به صبح بيدارم/ گر چه نه عاشق و نه بيمارم
گفت: - دستگيرش کنيد، کسی که نه عاشق است و نه بيمار، و باز هم شب ها تا صبح بيدار می ماند،حتما ً دزد است!
*****
زمين شوره سنبل ...
روايت است که وحشی بافقی با وجود آنهمه عاشقانه های زيبا ، از داشتن مو محروم بوده و به گفته ی خودش نخستين بيتی که می سازد، بدين مضمون است: اگر چه هيچ ندارم، سر ِ کَلی دارم / چو شب شود، به سر خويش مشعلی دارم ... و همين بيت سبب می شود که محمد سلطان حاکم کاشان، وحشی را که در آن زمان در کاشان می زيسته به حضور بطلبد و او را گرامی بدارد.
وحشی در چند جا در ديوان خود به سر طاسش اشاره ها کرده از جمله در ابيات زير:
نشستم دوش در كنجي كه سازم،
سر كل را به زير فوطه پنهان!
در آن ساعت حكيمي درگذر بود
مرا چون ديد زآنسان گشت خندان
پريشانحال خود بودم در آن وقت،
ز فعل او شدم از سر پريشان
به من گفتا كه دارويي مرا هست،
كز آن دارو سر كل راست درمان
بيا تا بر سرت پاشم كه رويد
ترا موي سر از خاصيت آن
كشيدم از جگر آهي و گفتم
مگر نشنيدهاي حرف بزرگان؛
»زمين شوره سنبل بر نيارد
دراو تخم وعمل ضايع مگردان«
****
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردی به وبلاگ«قوقولی قوقو» می زنيم و نوشته ی زيبا و متفاوت «با باد رفت اگر برباد نرفته باشد» را که بيشتر به شعر می ماند تا نوشته از «رها دلدار» برای شما عزيزان به ارمغان می آوريم:
با باد رفت اگر برباد نرفته باشد ...
گاهام بيگاه و دل شورستان و عاشقانههايم خارزار در چندوچون و چانهزنیهای ديروز و امروز. ديروزها جيكجيك مستانه بود و نيمكتی در پارك و نارنجی و قهوه ای و زرد بود و پاييز بود و ملس نسيمكی تار مويی را ميرقصاند. و قلب میطپيد و زمان را میجوريد. و انتظار بوی خاك بارانخوردهی پاييزی را میداد. و انتظار زيبا بود... ديروزها چهلگيس ماتيك نمیزد و مژه مصنوعی نمی گذاشت و موهایاش را رنگين نميكرد و بازوياش را خالكوبي نميكرد. و كنار حوض مينشست و سيب سرخ در حوض میانداخت و گوش به گامهايی داشت با چهل شاخه گل سرخ برابر با گيسهایاش. و انتظار بوی گل سرخ میداد و انتظار انتظار بود و انتظار زيبا بود... و مهم نبود كه حسن مو ندارد كه حسن كچل است. ديروزها قيس ژل نميزد و سونا نمیرفت و تنيس بازی نميكرد و مترو سوار نمیشد و موبايل نداشت و شمارهی ليلی را مسدود نمیكرد و در دسترس بود هميشهی خدا. پشت پرچين يا كنار رودی سنگ ميانداخت برابر با ثانيهها. و انتظار بوی ژل نميداد و انتظار انتظار بود و انتظار زيبا بود... زمستان ديروزها آوای بلند «برف پارو ميكنيم» بود. و كرسی بود و دی زير كرسی لم داده بود و انار دان میكرد و شاهنامه میخواند. و بهمن بود و بهمن كاسه ای پر از برف داشت و بهمن برفوشيره دوست داشت و شيره در پستوخانه بود. و ننهجان بود و ننهجان كلون در را انداخته بود و در كار تنور بود. و ننهجان قصه ی «هفت درو بستی نمكی يه درو نبستی نمكی» را میگفت برای اسفند. و اسفند پشت به در چشم به راه فروردين داشت. و انتظار انتظار بود و انتظار بوی گندم می داد و انتظار زيبا بود... امروز اما انتظار بوی قهوه ميدهد و بوی سيگار میدهد. و بوی نيامدن... با باد رفت اگر برباد نرفته باشد...