خيز تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
جای پای عشق ....
زیر نظر پیرایه یغمایی
Pirayeh163@hotmail.com

پرسه در متون کهن
از کليله و دمنه/ باب برزويه طبيب
.... می بينم که کارهای زمانه ميل به ادبار دارد و چنانستی که خيرات، مردمان را وداع کردستی، و افعال ستوده و اقوال پسنديده مدروس گشته، و راه راست بسته، وطريق ضلالت گشاده، وعدل نا پيدا، و جور ظاهر، وعلم متروک، وجهل مطلوب، و لؤم و دنائت مستولی، و کرم و مرّوت متواری، و دوستی ها ضعيف، و عداوت ها قوی، و نيک مردان رنجور و مستذل، و شريران فارغ و محترم، و مکر و خدعت بيدار، و و وفا و حريّت در خواب، و دروغ مؤثر و مثمر، و راستی مهجور و مردود، و حق منهزم، و باطل مظفر، و متابعت هوی سنتی مطبوع، و ضايع گردانيدن احکام خرد طريقی مشروع، و مظلوم محق ذليل، و ظالم مبطل عزيز، و حرص غالب، و قناعت مغلوب، و عالم غدّار، و زاهد مکّار ...
(براستی که پيشنيان چه طُرفه آينده نگرانی بوده اند!)
حسين منزوی و
حقيقت غزل
حقيقت غزل عشق است،واژه ی مغازله نيز از کلمه ی غزل است و حسين منزوی هم که با غزل پيمانی استوار بسته، حقيقت غزل را می شناسد و آن را رعايت می کند، گو اينکه از دردمندی های اجتماع هم فاصله نمی گيرد. که آنها را هم با «شعر» می گويد، نه با «شعار».
خاطره اش چون شعرش جاودانه باد!
چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام
که گویی از تو جدا نه، که با تو من یکی ام
نه آشنایی ام امروزی است با تو همین
که می شناسمت از خوابهای کودکی ام
عروسوار خیال منی که آمده ای،
دوباره باز به مهمانی عروسکی ام
همین نه بانوی شعر منی، که مدحت تو
به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام
نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود،
به یک اشاره ی تو روح بادباکی ام
چه برکه ای تو ... که تا آب، آبی است در آن
شناور است همه تار و پود جلبکی ام
کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم
اگر امان بدهد سرنوشت بختکی ام
راز واره گی خواب

فرويد روانشناس اتريشی را کسی نيست که نشناسد. کتاب «رؤيا» از اوست و هنوز هم که هنوز است، روانشناس ديگری نتوانسته کتابی در مورد خواب و رؤيا بنويسد که جامع تر از آن باشد.
خوابی که در زير می آيد، آخرين خواب فرويد و خوابی است که او درست يک شب پيش از مرگش ديده است. خواب «فرويد» را با هم شرکت می کنيم :
22 سپتامبر 1939
فرويد خواب ديد که به صورت خانم «دورا» يکی از بيمارانش در آمده و در خيابان های وين که بمباران و ويران شده است و از ميان ساختمان هايی که هنوز از آنها گرد و خاک به هوا بلند است، راه می رود. او در حالی سعی داشت پستان های مصنوعی اش را مرتب کتد از خود پرسيد که « چگونه ممکن است شهر را ويران کرده باشند ؟ »
در همان لحظه دم شهرداری به خانم « مارتا» برخورد که روزنامه ی Neue Frei Presse (روزنامه نوین آزادی) در دست داشت.
خانم مارتا گفت: سلام دورا. در روزنامه خواندم که فرويد از پاريس برگشته و در خانه ی شماره ی 7 خيابان شهرداری ساکن شده. بد نيست سری بهش بزنی. ( و در همان حال جسد سربازی را با پا کنار زد)
فرويد با احساس شرمساری بسيار، روسری نازکش را پايين کشيد و با خجالت گفت:
«نمی فهمم چرا ؟»
مارتا گفت: « برای اينکه تو هم مثل همه ی مشکلات زيادی داری. بايد دلت را سبک کنی. چه کسی بهتر از دکتر فرويد؟ او زن ها را خوب درک می کند. بطوريکه گاهی آدم فکر می کند که خودش زن است، چون خوب می تواند خودش را جای زن ها بگذارد. »
بعد از اين گفتگو آنها با هم خداحافظی دوستانه ای کردند و فرويد راهش را ادامه داد. کمی دورتر به شاگرد قصابی برخورد که بی شرمانه نگاهش کرد و متلک زشتی گفت. فرويد پا تند کرد و می خواست با مشت به دهانش بکوبد که ناگهان شاگرد قصابی در حالی که به پاهای او مگاهی می کرد گفت:
« دورا بهتره يه مرد تو زندگيت باشه تا بيخودی تو خيالات خودت عاشق نشی.»
فرويد با عصبانيت ايستاد و پرسيد: « تو از کجا می دونی؟ »
شاگرد قصابی گفت: « همه اينو می دونن. تو زيادی خيالات سکسی داری، دکتر فرويد اينو کشف کرده. »
دکتر فرويد مشت ها را گره کرد. جوانک پا از گليمش بيرون گذاشته بود. او – دکتر فرويد- خيالات سکسی داشت؟ اين ديگران بودند که چنين خيالاتی داشتند و سراغ او می آمدند و درد دل می کردند. او مرد محترمی بود . چنین خیالاتی مال بچه ها یا آدم های خل بود.
شاگرد قصابی خنديد و تلمگری به گونه اش زد و گفت: «کار محمقانه نکن.» دکتر فروید کمی آرام گرفت. برايش جالب بود که شاگرد قصاب، جوانک لات، این قدر دوستانه حرف بزند. خود او هم که «دورا» بود و مشکل شرم آوری داشت.
بعد به راهش در خیابان شهرداری ادامه داد و به در خانه رسید. خانه اش، خانه ی زیبایش، دیگر وجود نداشت. خمپاره خانه را ویران کرده بود. تنها باغچه و ایوان سالم مانده بودند. روی ایوان مرد بیهوده ای با کفش های چوبی روستاییان و پیراهن بیرون زده از شلوار دراز کشیده بود و خرناس می کشید.
فروید به طرفش رفت بیدارش کرد و پرسید: «تو این جا چه می کنی؟»
مرد با چشم های گشاد به او خيره شد و گفت: «دنبال دکتر فروید آمده ام.»
فروید گفت:« من دکتر فروید هستم.».
مرد خندید و گفت: « منو نخندونین خانم.»
فروید گفت: « خوب، بذار اعتراف کنم. امروز تصمیم گرفتم که شبیه یکی از مریضام بشم، برای همین این لباسو پوشیده م. من دورا هستم.»
مرد گفت: « دوستت دارم دورا.» و بعد او را در آغوش گرفت.
فروید دچار احساس بدی شد و خود را از ایوان به پایین انداخت و در اين لحظه بیدار شد. آن شب آخرین شب زندگی اش بود، اما خودش نمی دانست.
برگرفته از سايت کتاب شعر/ گزیده ای از خواب ِ خواب ها [Sogni di sogni]/آنتونیو تابوچی [Antonio Tabucchi]/برگردان: ناصر فرهمند
ريشه يابی ضرب المثل ها
خودم هم تو همین فکرم !
اين ضرب المثل هنگامی به کار می رود که آدم خطاکاری گير بيافتد و برای توجيه خبطی که انجام داده پاسخی نداشته باشد.داستان اين مثل از اين قرار است:
می گويند شخصي براي دزديدن هندوانه و خربزه به جاليزي رفت. مقداری هندوانه و خربزه چيد و در کيسه گوني اش ريخت و آماده ی فرار بود که يکباره جاليز بان سررسيد و يقه اش را گرفت و گفت:
- اينجا چه می کنی؟
مرد که بسيار ترسيده بود گفت:
- والله من از اين کوچه باغ رد می شدم که ناگهان توفان سختی در گرفت و مرا به جاليز شما پرتاب کرد!
جاليز بان که با دقت به سخنان مرد گوش می کرد دوباره پرسيد:
- خوب اين هندوانه ها و خربزه ها را کی کند؟
مرد که گيج شده بود، برای جلوگيری از رسوايی گفت:
- راستش توفان آنقدر شديد بود که می خواست دوباره مرا از جا بکند، من هم برای اينکه اين کار را نکند، به هندوانه ها و خربزه ها چنگ زدم و آنها کنده شدند!
جاليز بان که از پررويی مرد حيران مانده بود گفت:
- خوب ، همه ی اينها درست، چه کسی آنها را توی گونی ريخت؟
مرد که ديگر ديد پاسخی برای گفتن ندارد، دستی به زير چانه زد و گفت:
- والله خودم هم تو همين فکرم!
مرگ مي خواهي برو گيلان
اين ضرب المثل اين مثل در گويش گيلاني به صورت های زير بيان می شود:
«مرگ خني بشو گيلان !»
«مرگ خئي بشو گيلان !»
«مرگ خني بشو كرباس ده! » (کرباس ده يا کرباس محله کنايه از قبرستان و آخرين پوشش انسان است که کفنی کرباسی است.)
آبشخور اين ضرب المثل اين است که می گويند سابق بر اين رسم بود که وقتی کسی در گيلان می مرد، نزديکان و دوستان خانواده ی عزادار، برای راحتی و تسکين بازماندگان تا يک هفته نمی گذاشتند آنها دست به سياه و سفيد بزنند و همه ی کارها از جمله پخت و پز و رفت و روب و پذيرايی از مهمانان را خود بر عهده می گرفتند. بدين ترتيب خانواده ی متوفی تا يک هفته در استراحت کامل به سر می بردند.
البته بعضی ها هم بر اين باورند که چون در گذشته گيلان پر از مرداب و مانداب بود، در آنجا بيماری مالاريا غوغا می کرد. (و به اصطلاح مرگ ارزان و يا مفت بود) از اين جهت گيلانی ها از بيم بيماری و مرگ ترجيح می دادند که تابستان را در ييلاق بگذرانند.
اما بطورکلی هر دو مورد زيباست و از دست مايه ی طنزی که در همه ی ضرب المثل های فارسی وجود دارد، بهره مند است.
آی تهرانی های
عزيز 
از ميدان توپخانه چه می دانيد؟
ميدان توپخانه در دوره ی زندگی خود تا به امروز شاهد صحنه های بسياری بوده است که يکی از آنها مراسم وحشيانه ی شترکُشی در زمان سلطنت قاجار است. برای اجرای اين برنامه روز نهم ذی الحجه شتر سالم و بی عيبی را زينت و آرايش می کردند. دست و پايش را حنا می بستند. او را با طاقه های ترمه می پوشاندند و طاقه های زری و منگوله ها و زنگوله های تکی و رشته ای از سر و برش می آويختند آينه های کوچک و بزرگ بسيار بر پيشانی و پهلو هايش نصب می کردند و صبح روز دهم ذی الحجه - يعنی روز عيد قربان به طرف ميدان حرکتش می دادند.
نيابت اين کار با شخصی بود که اين سِمَت نسل به نسل به او رسيده و «شاه ِ شتر قربانی» اش می گفتند. او در اين روز به هيأت شاه در می آمد، جبه ی ترمه می پوشيد، تاجی از برنز که به جواهرات بَدَلی آراسته شده بود بر سر می گذاشت، چکمه های مهميز داربه پا می کرد، جقه ها و درجه ها و نشان های پُر زرق و برق فراوان به خود می آويخت و شمشير و نيزه به دست می گرفت و بر شتر می نشست و با جار و جنجال و هياهو به همراه دسته ی موزيک و عده ای سواره و پياده از خيابان علاء الد وله (= فردوسی امروز) به سوی ميدان توپخانه می آمد و به اجرای يک نمايش بی پايه و بيمزه در مورد نظم و آرامش کشور می پرداخت.
پس از اين نمايش ناگهان يکی از ملتزمين پيش می دويد و نيزه ای را که در دست داشت به گلوی شتر فرو می برد.بعد از آن اطرافيان بی درنگ به وسط می ريختند، و در حاليکه از سر وکول هم بالا می رفتند، شاه دروغين را از بالا به زير می آوردند، تزيينات شتر را می ربودند و با خنجر و دشنه و چاقو که از پيش آماده داشتند، به حيوان که هنوز زنده بود حمله ورمی شدند و در برابر چشمان وحشت زده ی جاندار بی گناه هريک تکه ای از بدن او را به نام تبرک و غنيمت در دستمال و جيب و کيسه ی خود می گذاشتند و می گريختند. بر اثر همين برنامه ها بود که هنگامی که خارجيان به ايران می آمدند، با ديدن اين صحنه ها - بی توجه به سابقه ی فرهنگ درخشان ايرانی- به ما رأی توحش می دادند. رسم بی رحمانه ی شتر قربانی که حاصل ذهن بيمار قاجاريان بود ، پس از روی کار آمدن رضا شاه بکلی از ميان رفت.
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردی به وبلاگ واران می زنيم و شش رباعی از جليل صفر بيگی برای شما عزيزان به ارمغان می آوريم. رباعی های جليل صفر بيگی از دل بر می آيد و به دل می نشيند . اين شاعر بدون دغدغه اصطلاحات زبان امروز از قبيل شيک و پيک /جيک جيک کردن / مخ را زدن/ سر به تن زياد بودن و ... و ... را در رباعی های خود به کار می گيرد و با راه دادن آنها به شعر فضای بسيار متفاوت و صميمانه ای را ايجاد می نمايد:
1
دريا که به موج های خود می نازد
در موج تن تو رنگ و رو می بازد
حالا بغلت کرده و با امواجش،
دور کمر تو دست می اندازد
2
شيطان و گناه و ... اولش ترسيديم
تا بالاخره دل تو را دزديديم
آنگاه من و خدا به دور آتش،
با عشق تو سرخ پوستی رقصيديم
3
عاشق نشديم کار نيکی بکنيم
يا اينکه گناه شيک و پيکی بکنيم
عاشق شده ايم تا بدانند همه،
ما هم بلديم جيک جيکی بکنيم
4
هی! با توام ! آی زندگی! کر حودتی!
ساده دل و خام و زود باور خودتی
بيهوده نکوش تا مخم را بزنی
عاشق بشوم؟ نه جان من! خر خودتی!
5
من سر به تنم زياد بود از اول
شالوده ام از تضاد بود از اول
ابعاد مرا عشق به هم ريخته بود
روحم به تنم گشاد بود از اول
6
تاريکم و شب از دل من می جوشد
تکرار به تکرار خودش می کوشد
تکراری ام آنقدر که حالا ديگر
پيراهنم از حفظ مرا می پوشد