پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

پیک شعر و ادب(16)

جای پای عشق ...

خيز تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
                                گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
                              جای پای عشق ....

زیر نظر پیرایه یغمایی 

                                    چه کج رفتاری ای چرخ ...

 

                              يادی از عارف قزوينی و گذاری به ترانه های عاشقانه اش

 

عارف قزوينی پيش از آنکه به صف آزادی خواهان بپيوندد و شاعری ملی- ميهنی شود، يعنی زمانی که در دربار قاجار کيا و بيايی داشته، به عشق زنان بسيار گرفتار می آيد و از آن جايی که بسيار احساساتی بوده و به سرعت دل می باخته، اين عشق ها در زندگی شاعرانه و هنری او رد پايی عميق می گذارند. عارف در آن زمان  بجز عشق زنان معمولی بی گمان به چهار دختر ناصرالدين شاه دل می بازد و آنان را با نام در ترانه های خود آواز می دهد. و صد البته که آنان هم به عشق و دلدادگی عارف پاسخ می دهند و چرا که نه؟- عارف جوان،خوش چهره، خوش اندام و خوش لباس است(در سرگذشت وی آمده که او همواره عمامه ی کوچک و عبا و لباده ای فاخر همراه با کفشی فرنگی می پوشيده و به صورت ظاهر چيزی از اشراف زادگان کم نداشته)، از طرفی ديگر شاعری است پرشور، تصنيف پردازی قدرتمند، دارای حنجره ای شگفت انگيز و دربار قاجار هم که جايگاه داد و ستد های عاشقانه و به کلام ديگر هوسبازانه بوده است.

يکی از اين دختران ناصرالدين شاه، «اختر السلطنه» نام دارد و عارف برای او تصنيفی می سازد که مطلعش اين است:

گر مراد دل خود حاصل از اختر نکنم / آسمان! ناکسم ار چرخ تو چنبر نکنم

 دختر ديگر ناصرالدين شاه که عارف به او دل می بازد،«قدرت السلطنه» است که عارف به جهت وی اين تصنيف را می سازد:

نه قدرت که با وی نشينم/ نه طاقت که جز وی ببينم/ شده است آفت عقل و دينم/ ای دل آرا/ سرو بالا/ کار عشقم چه بالا گرفته/ترک چشمت نی ز پنهان/ آشکار/آشکار/ آشکارا/ ای نگارا/ خانه ی دل به يغما گرفته /خانه ی دل .....  

دختر ديگر ناصرالدين شاه که منظور عشق عارف است،«افتخار السلطنه» نام دارد که عارف تصنيف زيبای «افتخار آفاق» را به نام وی می سرايد:

افتخار همه آفاقی و منظور منی/ شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی/ ز چه رو شيشه ی دل می شکنی/ تيشه بر ريشه ی جان از چه زنی؟/ سيم اندام ولی سنگ دلی/ سست پيمانی و پيمان شکنی ...

ملاقات های افتخار السلطنه و عارف در مجالس بزمی صورت می گيرد که شوهر افتخار السلطنه «نظام السلطان» ،دوست صميمی عارف آن را بر پا می کرده و به قولی خودش به دست خود تيشه برداشته و به ريشه ی زندگی اش می زند و الحق و الانصاف هم که عارف حق دوستی را به کمال و تمام ادا می کند! و در همان بزم های سه نفره، نه تنها با ايما و اشاره و شعر های پرشور عاشقانه دل همسر دوست صميمی اش را از راه به در می برد، بلکه خودش هم آنچنان دلباخته می شود که آرزو می کند جای نظام السلطان باشد. بطوريکه در يک تصنيف فرياد می زند که« اگر عارف، نظام السطان شود، چه ميشه؟».

کم کم نظام السلطان از اين شعرها و آن نگاه ها و آه ها،  پی به عمق فاجعه می برد و می فهمد که چه آتشی روشن کرده اما برنامه های بزم همچنان بر اثر مکر زنانه ی افتخار السلطنه ادامه می يابد. بيچاره نظام السلطان هم ناچار است، در اين بزم های سه نفره شرکت کند، اما جرأت نمی کند، حتا برای به اصطلاح «قضای حاجت» هم لحظه ای مجلس را ترک کند. تا اينکه يک شب هر چه مقاومت می کند، فايده ای نمی بخشد و ناچار می شود که برای چند لحظه ای برود و زود برگرد. اما هنگام بازگشت با آنچه که نبايد، روبرو می شود و و دوست عزيز و همسر زيبايش را در حال بده و بستان بوسه های آبدار عاشقانه می بيند. البته به روی مبارک نمی آورد و با خونسردی مجلس بزم آن شب را بی آنکه خم به ابرو بياورد، به پايان می رساند. به اين ترتيب بزم های سه نفره برچيده می شود، اما عارف از اين عشق دست بر نمی دارد و مرتب تصنيف های عاشقانه به اسم افتخار السلطنه می سرايد . اين تصنيف ها به گوش زن و شوهر می رسد و زن را دل شيفته تر و شوهر را خشمگين تر می کند. افتخار السلطنه که ديگر در مقابل اين عشق طاقت ندارد، يک روز با احتياط به همسر می گويد که چون عارف وضع زندگی اش خوب نيست، يک شب او را دعوت کند و به رسم صله به او مقداری کمک برساند. نظام السلطان که دل پر دردی از دوست ناجوانمرد خود دارد، اينجا ديگر رگ غيرتش به جوش می آيد و می گويد« لازم به دلسوزی شما نيست، آن صله هايی که شما می خواهيد به عارف بدهيد، او از زنان زيبای ديگر می گيرد!»

اما عشق عارف به افتخار السلطنه با همه ی اين شيفتگی ها، ذره ای به عشق عارف به تاج السلطنه، دختر ديگر ناصرالدين شاه نمی رسد، چرا که تاج السلطنه هم در ميان اين دختران از امتياز ديگری برخوردار بوده. اول آنکه او در زيبايی و طنازی سرآمد بانوان زمان خود است. چنانکه خود او در خاطراتش (که اخيرا ً به چاپ رسيده)،در مورد اين موهبت خدايی می گويد:

«لازم است شرحى از صورت و اخلاق طفوليت خود به شما بنويسم؛ من خيلى با هوش و زرنگ بودم و خداوند تمام بال هاى سعادت را از حيث صورت به روى من گشاده بود.موهاى قهوه اى مجعد بلند مطبوعى داشتم. سرخ و سفيد، با چشم هاى سياه و درشت و مژه هاى بلند. دماغى خيلى با تناسب، لب و دهن خيلى كوچك با دندان هاى سفيد كه جلوه ى غريبى به لب هاى گلگون من می داد .در سراى سلطنتى كه نقطه ى اجتماع زن هاى منتخب شده ى خوشگل بود، صورتى خوشگل تر و مطبوع تر از صورت من نبود.»

دوم اينکه تاج السلطنه به اقتضای زندگی مرفه، از تحصيلاتی قابل توجه و تربيتی جديد نيز برخوردار بود. او در سال 1301 قمری زاده شده و در هشت سالگی در حالی که آرزو دارد به اروپا برود و با زنان «حقوق طلب» آنجا ملاقات کرده و در مورد شرايط بسيار نابسامان زن ايرانی گفتگو نمايد، به توصيه پدر به عقد شجاع  السلطنه در می آيد و اين را آغازگاه بدبختی خود می داند. البته بعدها – بعد از متارکه از شجاع  السلطنه به اين آرزوى جامه عمل می پوشاند. به اروپا می رود و با افکار نوين اجتماعی آشنا می شود . زبان فرانسه را فرا می گيرد، به نقاشی و نواختن پيانو می پردازد و به مطالعه ی تاريخ و فلسفه روی می آورد و مدتی نيز به گروه «طبيعيون» می پيوندد. و همه ی اين مسائل باعث می شود که وی خود را نه يک سر و گردن، بلکه هزار سر و گردن از ديگر زنان آن دوره بالاتر بداند و اعتنا به کسی نکند.

 

 

اما تکليف شاعر شوريده ی ماچيست؟ شاعرعاشق پيشه ی ما که اين آوازه ها را همراه با آوازه ی زيبايی بی مانند او شنيده، – و اکنون از راه گوش عاشق شده-   چه کند؟ هر جا که می رود سخن از اين فتانه است.پيش خود می انديشد، خوب ... حالا راه به کوی او ندارد، بيرون کوی او که می تواند قدم بزند و به اصطلاح بپلکد. پس دريکی از روزهای ارديبهشت سال 1323 قمری به طرف خانه ی دلدار به راه می افتد.خيابان های غربی تهران را می پيمايد ، مسافتی که از شهر دور می شود، به در باغ بزرگی می رسد. اکنون ظهر است و هوا اندکی گرم و شاعر خسته... پس زير درخت های کهنسال جلوی باغ می نشيند، سر را از عمامه برهنه می کند، دست بر پيشانی می نهد و از سر دلسوختگی زمزمه سر می دهد. چيزی نمی گذرد که صدای چرخ کالسکه ای را از پيچ جاده ی مشجّر می شنود. پس از چند دقيقه کالسکه جلوی در بزرگ باغ می ايستد، کالسکه چی پايين می آيد و در کالسکه را می گشايد و يک خانم زيبا با فربهی مطبوعی از آن پياده می شود و بطرف باغ می رود و قلب و جان شاعر ما را هم با خود می برد. عارف دست به دامن کالسکه چی که می خواهد باز گردد، می شود اما به جای پاسخ دو فحش آبدار و يک اردنگی جانانه نثارش می شود.  اما ... عشق است و اين چيزها سرش نمی شود بايد خودش را به آب و آتش بزند، تا به معشوقه برسد.  نه .... اين فکر را نکنيد، از ديوار بالا نمی رود ، البته دور خيز می کند که برود، اما ناگهان دو جوان اشرافی سوار بر اسب را می بيند که به سوی باغ می آيند و تا باغبان در را به روی آنان باز می کند ، شاعر هم خود را باريک کرده و همراه آنان به مجلس بزم معشوقه وارد می شود. تازه وارد ها به خانم تعظيم می کنند عارف هم همچنان می کند، خانم به آنان اذن نشستن می دهد. پس از مدتی خدمتکاران خوراک های خوشمزه و نوشيدنی های گوناگون می آورند و شاعر هم سرش از باده ی ناب گرم می شود و ديگر حتا اندک اضطرابی هم به دل راه نمی دهد که ممکن است اين خانم زيبا روی دُمش را بگيرد و با افتضاح بيرونش کند. سرها که گرم می شود تاج السلطنه به رحيم خان دستور ساز زدن می دهد. با ساز رحيم خان عارف که سرش از جام و دلش از عشق گرم است و شکوه آن بزم هم مفتونش کرده، در همان دستگاه شروع به خواندن می کند و آن وقت است که تازه ميزبان پی می برد که اين ميهمان، ناخوانده است و به حيله در اين مجلس نشسته. اما از آنجا که آن صدای جادويی او را سحر کرده از عارف می خواهد که باز هم به بزم آنها بيايد و خوب ديگر کور از خدا چه می خواهد؟، دو چشم بينا!

و به اين ترتيب تاج السلطنه و عارف به هم دل می بازند و تصنيف« تو ای تاج»  متولد می شود:

تو ای تاج، تاج سر خسروانی/ شد از چشم مست تو بی پا جهانی/ تو از حالت مستمندان چه پرسی/ تو حال دل دردمندان چه دانی/ خدا را نگاهی به ما کن/ نگاهی برای خدا کن / به عارف خودی آشنا کن / ....(ناگفته نماند که مصراع دوم اين تصنيف، نخست به اين صورت بوده: تو ای تاج، تاج سر خسروانی/کند افتخار از تو تاج کيانی... که چو ن می بيندبه تاج کيانی که شرافت ملی است، اهانت می شود، آن را تغيير می دهد!).

 

 

* با استفاده از کتاب «عارف قزوينی، شاعر ملی ايران/ تدوين سيد هادی حائری(کورش)/ناشر سازمان انتشارات جاويدان

******

  

   طلسم

نسرين مولا

به احسان يغمايی، باستان شناس

 

زيباترين کلام را،

در بقچه ی خورشيد پيچيدی

و در روزنه ی قلبم،

که خالی تر از هميشه بود،

                        نشاندی ...

گفتی، که مرا از عشق

سرشار خواهی کرد...

اما، چگونه؟

هنگامی که تو

طلسم خوشبختی را،

به ديگری بخشيدی

و دست من

     خالی در هوا

       به انتظار مانده بود ....

 

******

 

                                    مشتاقيه ...              

مشتاق عليشاه که نام اصلی اش ميرزا محمد تربتی است، جوانی خوش سيما و برازنده و از مريدان  شاه نعمت الله ولی بود که از اصفهان به کرمان کوچ کرد و در اين شهر ساکن شد. او هنرمندی شوريده بود که هم شعر می سرود و هم سه تار را به مهارت می نواخت، و اصلا ً نام او با نام سه تار عجين است چرا که وی يک سيم به سيم های سه تار افزوده که به نام وی، «سيم مشتاق» ناميده می شود. می گويند اين درويش هنرمند، روزها روی پله های مسجد جامع کرمان می نشست و آيات قرآن را به همراه صوت مؤثر سه تار، از بُن جان، تلاوت می کرد. از اين رو پس از مدتی مريدانی بسيار يافت که پر آوازه ترین آنها ملا محمد تقی کرمانی، معروف به « مظفر علیشاه» بود. و اين ملا محمد تقی کسی بود که ابتدا، در مخالفت با دراويش تعصب می ورزيد، هرگز با آنان نمی نشست و حتا ديگران را هم از نشست و برخاست با آنان منع می کرد، اما به ناگهان از مريدان مشتاق شد و داستان آن از اين قرار است که می گويند روزی يکی از بازاريان کرمان که روضه خوانی ِ سالانه داشت، علما ی شهر را به روضه فراخوانده بود و علما همه در رده ای خاص نشسته بودند و ملا محمد تقی هم در ميان آنان بود. در اين هنگام مشتاق عليشاه بی خبر وارد شد و در زاويه ای مقابل او نشست. هنگامی که سفره گستردند  ملا محمد تقی دست به سفره دراز نکرد و به پيروی از او، ديگر علما هم دست نزدند. صاحب مجلس که مردی متدين بود، ناراحت شد و سبب را پرسيد و در ضمن اشاره کرد که تمام مخارج سفره از کسب حلال به دست آمده و ذره ای ناحق در آن نيست.

ملا محمد تقی ضمن تأييد گفته ی ميزبان، به مشتاق عليشاه اشاره کرد و گفت:« قرار نبود که درويش بر سر اين سفره باشد و اکنون می بينيم که هست!»

مشتاق عليشاه با شنيدن اين سخن نگاه نافذ و معنی داری به ملا محمد تقی انداخت و گفت: « حاجی، اگر سفره ی مولاست که درويش و غير درويش ندارد!» پس آنگاه برخاسته، مجلس را ترک نمود. او رفت اما تأثير آن نگاه در ملا محمد تقی به ژرفا باقی ماند، آنگونه که وی عبای خود را برداشت و در پی مشتاق روانه شدو در اول کوچه ی «ماهانی» او را ديد که بر سر گوری نشسته و سر در خويش فرو برده، هرچه اصرار ورزيد، درويش باز نگشت، اما از آن لحظه ملا محمد تقی دگرگون شد، شيدا و شيفته شد،ديوانه ی عشق شد، تغيير مسلک داد، به راه عرفان افتاد، نام خود را به «مظفر عليشاه» گردانيد و حتا ديوان شعر خود را نيز به نام مرشد خود « ديوان مشتاق» ناميد. اما هر چند که پيروان مشتاق رو به افزونی می گذاشتند، بر تعداد دشمنان او هم که در صدد قتلش بودند، اضافه می گرديد که در صدر آنان ملا عبدالله نامی بود که مجتهد شهر بود و از همه گردنکش تر و خونی تر می نمود و هر دم درپی بهانه می گشت تا اينکه روز بيست و هفتم ماه رمضان 1206شمسی، هنگامی که بر منبر بود، مشتاق عليشاه وارد شد و در گوشه ای به عبادت مشغول گشت. ملا عبدالله چون شنيده بود که وی قرآن را با نوای سه تار تلاوت می کند، از  همان بالای منبر حکم به سنگسار کردن و قتل مشتاق عليشاه داد و خود پيش افتاد.

درويش را گرفتند و در مکانی که امروز شبستان مسجد جامع است، اما آن روز تلی بود به نام «تل خر فروشان» در گودال افکندند و به سنگ زدن پرداختند. يکی از مريدان مشتاق به نام جعفر خود را به روی او انداخت تا در امانش بدارد، اما به او نيز رحم نکردند و او هم کشته شد و ملا محمد تقی( مظفر عليشاه) زمانی رسيد که کار از کار گذشته بود..، پس هنگامی که آن صحنه ی ناگوار را ديد گفت:« شهری خون بهای مشتاق است» .

بعد از مرگ مشتاق، ملا عبداله که بانی مرگ او بود به «ملا عبد اله سگو» معروف شد، چون هنگام مرگ زمانی که ديد لب های مشتاق عليشاه هنوز تکان میخورد و « ياهو» می گويد، به او نزديک شد و  با لهجه ی کرمانی گفت: « سگو هنوز هم یا هو میگویی؟» و عجیب اینکه این لقب آز آن به بعد بروی او و اقوامش ماند و مردم آنها خاندان «عبد اله سگو» می ناميدند.

مدفن مشتاق عليشاه  که از خلوص و صفای خاصی بهره دارد، در کرمان به «مشتاقيه» معروف و زيارتگاه رندان جهان است

به گفته ی دکتر باستانی پاريزی بعد از سال ها، مرحوم عباسعلی کيوان قزوينی که از نفوذ کلام و تأثير نفس بهره ی بسيار داشت، در همان مسجد جامع کرمان- که چندين هزار جمعيت کرمانی در آنجا جمع بودند، واقعه ی قتل مشتاق عليشاه و سنگسار کردن او را توسط مردم کرمان، نقل می کرد و چنان مؤثر نقل می کرد که مثل واقعه ی عاشورا همه ی مردم به گريه افتادند. پس در آخر منبر گفت:« مردم اين بود واقعه ی قتل مشتاق توسط اجداد بزرگوار شما! حالا گمان می کنم وقت آن رسيده باشد که وجوبا ً همه ی شما يک لعنتی به روح پدران خود نثار کنيد!» . و عجيب اينکه مردم تحت تأثير کلام او، در جواب «پيش باد!» را چنان بلند و همگانی گفتند که انگار به روح پدرانشان صلوات يا رحمت می فرستند!

******

 

 

                                سوررئاليسم  و آندره برتون          

سوررئاليسم يکی از ماندگارترين و پر دامنه ترين مکتب های فکری- هنری قرن بيستم است.

زمينه ی اجتماعی بوجود آمدن اين مکتب، بروز جنگ جهانی اول(1914-1918) ميلادی و عوارض و پريشانی هايی است که نتيجه و دنباله ی آن بود، اما در عين حال گسترش افکار و عقايذ زيگموند فرويد، روان شناس اتريشی که معتقد به ضمير ناخودآگاه انسان و تجزيه و تحليل آن بود، بيشترين تأثير را در ايجاد اين مکتب داشت. در حقيقت فرويديسم پايه و اساس اين مکتب بشمار می آيد. آندره برتون شاعر فرانسوی که بنيانگذار مکتب سوررئاليسم بود،خود نيز پزشک و روان پزشک بود و بطور مرتب در نشريات سوررئاليست ها مقاله های پژوهشی درباره ی ضمير ناخودآگاه و نيز گزارش هايی در مورد رؤيا چاپ می کرد.

او در مانيفست يا مرامنامه ی سوررئاليسم که در سال 1924 منتشر کرد، اعلام نمودکه برای خلق اثر هنری، ذهن بايد از قيد منطق و استذلال و اراده آزاد باشد، زيرا اين نيرو ها حالت های هوشياری انسان را محدود و تابع خود می کند و تنها با آزادی از قيد آنهاست که ذهن و تخيل انسان به نهايت قدرت می رسد.

سوررئاليسم ها قيام بر محدويت هايی است که ذهن را درگير می کندغ قيام بر منطق، اخلاقيات متداول، سنت ها و قرار دادهای اجتماع که دست و پای ذهن را می بندد.

اين مکتب که تا سال 1945 آنچنان فراگير نبود، ناگهان روح راهنمای همه ی انواع ادبی شد و نه تنها برادبيات، بلکه بر سينما، نقاشی، مجسمه سازی، و عکاسی هم اثر گذاشت. سپس قلمرونفوذ آن از اروپا فراتر رفت و درقاره های ديگرهواداران پرشور يافت. امروزه به جرأت می‌توان گفت كه سوررئالیسم فراتر از یك سبك، شیوه‌ی رفتاری پیدا كرده و دیگر حتی نمی‌توان آن را تنها در یك مكتب ادبی محدود كرد. طرفداران سوررئالیسم آن را شیوه‌ی زندگی می‌دانند و جذابیت شخصیت آنذره برتون هم به همین دلیل است، چرا كه وی تا آخر عمر به این باورها پای‌بند بود و این صداقت معصومانه به گونه‌ای به وی قدرت بخشید. در باور طرفداران سوررئال،عبور از مرحله‌ی خودآگاهی عینی و دستیابی به ضمیر پنهان ذهن، یك اصل وجودی و رفتاری است. نخستين رمان سوررئاليستی«ناجا» نام دارد که در سال 1928 با قلم آندره برتون نوشته شده. اين کتاب درنگ بيشتری را می طلبد که در آينده به آن خواهيم پرداخت. و اکنون با شعر کوتاهی از آندره برتون به تماشای اين مکتب می نشينيم:

 *****

بانوی من 

بانوی من؛

با چشمانی از گياهان گرمسيری

بانوی من

با چشمانی از آب

که زندانی را سيراب می کند

بانوی من

با چشمانی از جنگل هميشه زير تبر

با چشمانی با طراز آب

با طراز باد

با طراز خاک

و با طراز آتش   

 

     

 

جمعه و آدينه

جمعه با زوجه ی خود گفت شبی

که: - مرا بر تو ز آدينه شکی است

زن بدو گفت: دو بينی بگذار،

پيش ما جمعه و آدينه يکی است!

                            شهاب تبريزی

 

 

خدا شناسی

دو نفر که يکی از آن دو از ديگری ادعای طلبی داشت، به محضر قاضی رفتند.

قاضی به مدعی گفت: شاهد تو کيست؟

گفت: خدا!

مولانا قطب الدين که در آن مجلس حضور داشت بی درنگ فرمود: برای شهادت کسی را انتخاب کنيد که قاضی او را بشناسد!