پیک شعر و ادب(14)
خيز تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
جای پای عشق ....
زير نظر پيرايه يغمايی
pirayeh163@hotmail.com
واپسين وصيت

محمود دهقانی
آريل دورفمن Ariel Dorfman ، شاعر شيليايي در سال ١٩٤٢ از پدري اوکرايني و مادري از اهالي مولدا، درآرژانتين چشم به جهان گشود. او يکي از اعضاي جنبش دمکراتيک سالوادر آلنده بود که با کودتاي يازده سپتامبر١٩٧٣ و روي کار آمدن آگوستينو پينوشه (پينوچت) ديکتاتور شيلي رنج بسيار برد. وي شاعر، نويسنده، ترانه سرا و سازندهي فيلمهاي کارتوني بودو دراين راه آثار بسياري از خويش باقي گذاشت که از ميان آنها ميتوان به محاکمه افسانهاي و بي پايان آگوستينو پينوچت، لباسهاي کهنه پادشاه، مرگ باکره، آخرين آواز مانوئل سندرو، بيوه، باران سخت وخاطرات دشت اشاره داشت. شعر زير(واپسين وصيّت) که برگرفته از کتاب جمهوري وجدان، مجموعه شعري ازشاعران چهارگوشهي جهان، انتشارات سازمان عفو بين الملل است، يکي از کارهاي ماندگار اوست که در دوران زمامداري ديکتاتور شيلي ، آگوستينو پينوشه ( پينوچت ) سروده شده است.
هنگامی که به تو گفتند
من زندانی نيستم؛
باور مکن!
آنها روزی
آن را خواهند پذيرفت
هنگامی که تو گفتند
مرا آزاد کرده اند؛
باور مکن!
آنها روزي
خواهند پذيرفت که اين فريبي بيش نيست
هنگامي که به تو گفتند،
من از حزب بريده ام؛
باور مکن!
آنها روزي وفاداري مرا خواهند پذيرفت.
هنگامي که به تو گفتند،
من در فرانسه ام؛
باور مکن!
باور مکن!
اگر شناسنامه ی جعلی مرا
به تو نشان دادند
باور مکن!
هنگامي که تصويري از جسدم را
به تو نشان دادند؛
باور مکن!
اگر گفتند ماه، ماه است؛
باور مکن!
اگر به تو گفتند ماه ، ماه است؛
و اين صداي من است در آن بالا
و اين امضاي من است زير اعتراف نامه؛
اگر گفتند درخت ، درخت است؛
باور مکن!
باور مکن!
هر چه را به تو گفتند؛
به هر چه سوگند خوردند
هر آنچه را که نشانت دادند؛
باور مکن!
و در واپسين دم
آن گاه که
آمدند و به تو گفتند
که جسدم را شناسايي کني
و تو مرا ديدي
و صدايي گفت:
ما او را کشتيم!
حرامزادهاي دون صفت مُرد!
او مُرده !
هنگامي که به تو گفتند؛
که من
کاملا ً ،
مطلقا ً ،
قطعا ً مُرده ام؛
باور مکن!
باور مکن!
باور مکن!
***
نامه ها هرگز دروغ نمی گويند
نامه و شعری از يحيی آرين پور به حبيب يغمايی
تير 1340
دوست عزيزم ... از من خواسته ايد که قطعه ی زيبای احمد هاشم شاعر تُرک را به شعر فارسی ترجمه کنم. بايد صريحا ً بگويم که اين کار از من ساخته نيست. من ريخته گر بدی هستم وانگهی شعر، آن هم شعرتغزلی، اصلا ً قابل ترجمه و قالب گيری به زبان ديگر نيست، زيرا بايد مترجم همان حال وجد و استغراق يا اندوه و ملال را که در هنگام سرودن غزل به شاعر دست داده است، به خوبی دريابد تا بتواند دريافت خود را با احساسات گوينده هم آهنگ يا دست کم به آن نزديک سازد ...
آن آتش شور و غوغای درونی که در من سراغ داشتيد، مدت هاست خاموش شده و من اکنون به اطاعت امر شما از آن شراره ی نيمه خاموش زير خاکستر دوره های جوانی که يادش به خير، ياری جسته و مضمون شعر گوينده ی ترک را در قالب کلمات فارسی می ريزم، اگر صد در صد مطابق نمونه نيست، عذرم خواسته است، زيرا من آن را جامه ی فارسی پوشانده ام دليل ندارم که«دم خروس » همسايه از دامان اين جامه ی فاخر نمايان باشد.
غروب از شاعر ترک احمد هاشم
گوشه ی باغی و فرشی ساده
لب استخری و جامی باده
شامگاهی است که غم می آرد
از نگاهت همه غم می بارد
سبزه در سبزه و بر شاخه ی گل
سر فرو برده به فکرت مرغان
وه، که رؤيای خوشی بيش نبود
قسمت ما ز جهان گذران
****
چرا بادام؟ ...
در باره ی تقدس« بادام» و نقش کليدی آن و حرمتی که مردم از دير باز به آن می گذاشته اند، در فولکلور و اسطوره اشاره ها ی بسيار رفته،که نمونه های زير از آن دست است:
مردم خراسان را عقيده بر اين است که« اگر مسافر عصايی را که از چوب بادام تلخ ساخته شده باشد، در دست بگيرد، از بلا و حادثه های گوناگون در امان خواهد بود.
همچنين آنان بر اين باورند که هنگامی که عروس را به خانه ی بخت می برند، قبل از ورود به خانه ی داماد، پس از آن که کاسه ی آبی را واژگون کرد، در هفت قدم بعدی بايد يک دانه بادام را که هر کدام روی يک سينی قرار دارد، زير پای خود بشکند و با اين کار برکت را به خانه ی همسر آينده اش ببرد.
در يزد دختران دم بخت روز جمعه مقداری بادام می خرند و با خود به بالای مناره ی مسجد جامع می برند و آنگاه پس از نيت، دو رکعت نماز می خوانند و در موقع پايين آمدن، در هر پله يک بادام را زير پای خود می شکنند، با اين اعتقاد که بختشان گشوده خواهد شد.
در لرستان و ايلام معتقدند که بادام کوهی درختی مقدس است و نبايد آن را بريد و نيز معتقدند که عصای «خضر» از چوب درخت بادام کوهی بوده است.
مردم گراش لارستان فارس هم در شادی، و هم در سوگ بادام نثار می کنند. آنان هنگام جشن و سرور بادام را به رنگ سبز کرده و نثار می کنند و هنگام سوگواری بر تابوت بزرگان و پيران محتشم بادام را به رنگ سياه کرده و نثار می نمايند.هم از اين روست که مير خسروی می گويد:
دو بادام سيه هر سو ميفکن در نظر بازی
نگهدارش که روزی بر سر تابوتم اندازی نثار
اما اگر از متوفی جوان ناکام و بويژه دختر جوانی باشد،بر تابوتش بادام سبز يا بادام ساده ی رنگ نشده می افشانند. روز عاشورا هم بر کُتل، حجله و گهواره هايی که با جمعيت عزادار حرکت داده می شود، بادام سبز می ريزند.
ميبدی در کشف الاسرار وعدةالابرار/ج1 /ص160/درتفسير آيه ی« اذ قال رَبّک للملائکة انّی جاعل فی الارض خليفه ...» در ارتباط با اين موضوع می گويد:
آورده اند که ابليس وقتی بر آدم رسيد گفت که: بدان که تو را روی سپيد دادند و ما را روی سياه. غرّه مشو که مثال ما همچنان است که باغبان درخت بادام نشاند در باغ و بادام به بر آيد. آن بادام به دکان بقال برند و بفروشند. يکی را مشتری، خداوند شادی باشد و يکی را مشتری، خداوند مصيبت. آن مرد مصيبت زده آن بادام ها را روی سياه کند و بر تابوت آن مرده ی خويش می پاشد و خداوند شادی آن را با شکر بر آميزد و همچنان سپيد روی بر شادی خود نثار کند. يا آدم ! آن بادام سياه که بر سر ِ تابوت می ريزند، ماييم و آنچه بر سر ِ آن شادی نثار می کنند، کار دولت توست. اما دانی که باغبان يکی است و آب از يک جوی خورده ايم. اگر کسی را کار با گُل افتد، گل می بويد و اگر کسی را به خار باغبان افتد، خار در ديده زند.
در تورات هم، فصل صحيفه ی ارمياء نبی، باب اول، صحبت از درخت بادام است:
«پس کلام خداوند بر من نازل شده گفت:ای ارمياء چه می بينی؟ گفتم شاخه ای از درخت بادام می بينم. خداوند مرا گفت: نيکو ديدی، زيرا که من بر کلام خود ديده بانی می کنم، تا آن را به انجام رسانم.»
محمدبن احمد طوسی در ذيل کلمه ی« اللوز» می نويسد : لوز بادام است و اين ميوه ای مبارک بوده به فال نيک دارند و در ولايت ترک، عزيز بود تا حدی که مَلَکی، دختری را به شوهری دهد، سه بادام يا چهار در حُقه ای زرين نهد، با جهاز ببرد. و اگر لوز بسايند و به ميل زرين در چشم کنند، سود ها دارد و اگر چه به حد کوری رسيده بود.
****
پرسه در متون کهن
از کيسه ی خليفه بخشيدن
عبدالملک بن صالح از رجال نامی بغداد بود و به زهد و صلاح معروف؛ چندان که خليفه ای مقتدر همچون هارون الرشيد نيز از او حساب می برد و فسق و فجور خويش از او پنهان می داشت. قضا را ميان او و خليفه کدورتی افتاد و هارون يکچند او را به نزد خود راه نداد تا آن که عبدالملک را کارد به استخوان رسيد و به قصد آنکه جعفر برمکی را واسطه ی اصلاح کار خود کند، شبی بی هنگام بر در خانه ی او رفت .
آن شب جعفر در خانه ی خود بساط عشرت گسترده داشت. ياران را گِرد آورده، می و عود و مطرب و شاهد به کار داشته بود. چون پاسی از شب گذشت، حاجب به درون آمد و سر در گوش او نهاد که :«عبدالملک بر در است» . – مگر جعفر، بدين نام عبدالملک يکی يار محرم داشت، به گمان آنکه اوست با حاجب گفت به درونش آرد.
چون چشم حاضران بر عبدالملک افتاد، جام ها بيافکندند و ساقيان و رامشگران هر يک به کُنجی گريختند .
عبدالملک به هوشمندی آن حال دريافت ؛ به خلاف انتظار با حاجب جعفر گفت :«مرا جامه ی خاص حاضر آر!» - که رسم زمانه چنان بود که در مجلس عشرت جامه ی خاص می پوشيدند . پس جامی شراب به دست گرفت و آن گريختگان را پيش خواند و چندان بذله گفت و نکته آورد و می گساريد و بزم آراست که مجلس از آنچه می رفت، گرم تر گذشت !
چون ديرگاه شد و مجلسيان برفتند و مجلس را خالی و جعفر و عبدالملک را تنها ماندند، وزير با او گفت :
- آيا پيش از اين نيز شراب خورده بودی ؟
عبدالملک سوگند ياد کرد که تا بدانگاه بوی شراب نيز به مشامش نرسيده بوده است .
وزير از آنهمه بزرگواری و گذشت- که مردی با آن مرتبه و تعبد، تنها به خاطر آن که حضورش غبار ملال و شرمساری بر دل ها ننشاند، بنياد زهد چند ده ساله بر آب خرابات داده بود – چندان از خود بی خود شد که گفت :
- ای عبدالملک ! بی گمان تو چنين بی گاه به کاری نزد من آمده بودی، بدان که بزرگواری تو چنان در جانم اثر بخشيده است که انجام مهم تو را از آن بزرگتر نباشد، پيشاپيش بر خود واجب دانسته ام .
عبدالملک گفت : آری مرا با تو چند تمناست .
جعفر گفت :- بگو !
گفت :- نخست آنکه خليفه ی مسلمانان را با من بر سر ِ مهر باز آری .
گفت :- باز آمده گير !
گفت :- ديگر آنکه سيصد دينار زر وام دار مانده ام .
گفت :- تو را از مال خويش ششصد دينار بخشيدم !
گفت :- پسر يگانه ام، صالح، دختر زبيده را عاشق است .
جعفر گفت :- خليفه را به انجام اين وصلت راضی خواهم کرد !
و چون ميدان خواهش های عبدالملک را چندين فراخ يافته بود از جای برخاست تا سخن کوتاه کند، ليکن عبدالملک دامن او را گرفت و گفت :- بگذار تا آخرين خواهش خود را نيز بگويم .
گفت :- بگو !
گفت :- چون خليفه ی مسلمين پسرم صالح را به دامادی خويش فخر بخشد، باری حکومت شام را نيز بدو دهد .
جعفر گفت :- به خواست خدا در رضای خليفه بکوشم .
روز ديگر چون جعفر به نزد هارون درآمد، گفت :«تازه ای دارم که شنيدن آن خليفه را باور نيافتد !» - و حکايت دوشينه باز گفت تا آن جا که عبدالملک به دست خود جامی از شراب پُر کرده، بنوشيد و خليفه از شنيدن آن حال چنان به حيرت درآمد که دو بار از جای برخاست و باز نشست و سرانجام گفت :
- تو را به جان من راست بگوی !
گفت :- به حيات خليفه سوگند که جز به راستی سخن نگفته ام .
هارون گفت :- زهی گذشت ! اما تو در عوض به او چه دادی ؟
جعفر گفت :- دريا دريا بدو کرم کردم، اما راستی را همه از کيسه ی خليفه ! آنگاه آن خواست های او و اقوال بی دريغ خويش همه بر شمرد .
هارون الرشيد بی درنگ صالح بن عبدالملک را به حضور خواند، خلعت دامادی دربار خلافت بر او راست کرد و حکومت شام بدو داد ! (جامع الحکايات، ترجمه به فارسی فرج بعد از شدت)
****
در حديث عشق ...
سعديا نا متناسب حَيَوانی باشد،
که بگويد که دلم هست و دل آرامم نيست
در حديث عشق بسيارها گفته اند و ما را در اين مجال اندک سر ِ آن نيست که به بسيار ها بپردازيم، که ما را بختياری آن قدر به دست می آيد که هنگام گذار از اين مقام، تنها به رايحه ای دل خوش داريم تا شايد به کرشمه ای، سبز برآييم که اين جوهره به هر کسی دست وصال نمی دهد که امروزه روز جهان پُر است از عشق های زنگار گرفته که هريک دنباله تاب رنگ و نيرنگی است. چرا که اگر عشق راستين از مشرق دل ها طلوعی دوباره می داشت و شمس از تبريزی ديگر جهان را در سرشاری خويش شستشو می داد، خفاش جنگ از ميانه برمی خاست و ناقوسی کلان، مهر می نواخت تا زنگوله های شهوت و ناراستی را در طنين زنگدارش خفه کند. دريغا ... دريغا که حضرت عشق در بستر احتضار افتاده و آنچه امروز در رگ ها جاری است، جرنگيدن سکه های خودی و بيگانه است، نه قل قل شورمند عشق که جان را سيراب می کند.
حديث عشق را با ارواح ناشايست رفاقتی نيست، پس به آن دسته پيشکش می شود که روانی بالا بلند و برازنده دارند که به گفته ی شيخ احمد غزّالی در سوانح:
اين حروف مشمل است بر فصولی چند
که به معانی عشق تعلق دارد.
اگر چه حديث عشق
در حرف و در کلمه نگنجد ،
زيرا که آن معانی ابکار است
که دست حروف به دامن خدر آن ابکار نرسد ...
و بدل حروف حدود السيف بود،
اما جز به بصيرت باطن نتوان ديد.
و اگر در جمله ی اين فصول،
چيزی رود که آن مفهوم نگردد ،
از اين معانی بود
والله اَعلَم ...
بيار افسار
داستان زير را سه شاعر بزرگ، عطار(قرن6)، عراقی(قرن7) و جامی(قرن9)، به نظم آورده اند که از آن ِ عراقی گرم تر و شورمند تر است، که به نقل آورده می شود:
آن شنيدی که عاشقی جانباز
وعظ گفتی به خطّه ی شيراز
سخنش منبع حقايق بود
خاطرش کاشف دقايق بود
روزی آغاز کرد بر منبر
سخنی دلفريب و جان پرور
بود عاشق؛ زد از نخست سخن
سکّه ی عشق بر درست سخن
مستمع؛ عاشقان گرم انفاس
همه مستان عشق بی می و کاس
گرم تازان عرصه ی تجريد
پاکبازان عالم توحيد
عارفی زان ميان به پا برخاست
گفت: « عشاق را مقام کجاست؟»
پير عاشق که دُرّ معنی سفت
از سر سوز عشق با او گفت:
« نشنيدی که ايزد وهّاب
گفت طوبی لهم و حسن مآب؟»
اين بگفت و براند از سر ِ شوق
سخن اندر ميان به غايت ذوق
ناگهان روستاييی نادان
خالی از نور ديده ی دل و جان،
ناتراشيده هيکلی ناراست،
همچو غولی از آن ميان برخاست
لب شده خشک و ديده تر گشته
پا ز کار اوفتاده، سر گشته
گفت : «کای مقتدای اهل سخن،
غم کارم بخور که امشب من،
خرکی داشتم، چگونه خری
خری آراسته به هر هنری
خانه زاد و جوان و فربه و نغز
استخوانش ز فربهی همه مغز
من و او چون برادران شفيق
روز و شب همنشين و يار و رفيق
يکدم آوردم آن سبک رفتار
به تفرّج ميانه ی بازار
ناگهانش ز من بدزديدند
از جماعت بپرس اگر ديدند...»
پير گفتا بدو که: «ای خر جو
بنشين يک زمان و هيچ مگو
نطق دربند و گوش باش دمی
بنشين و خموش باش دمی»
پس ندا کرد سوی مجلسيان:
«کاندرين طايفه ز پير و جوان،
هر که با عشق درنياميزد
زين ميانه به پای برخيزد.»
ابلهی همچو خر کريه لقا
چست بر جست از خری بر پا
پير گفتا: «تويی که در ياری،
دل نبستی به عشق؟» گفت: «آری .»
بانگ بر زد بگفت: «کای خر دار
هان خرت يافتم بيار افسار !»
****
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردی به وبلاگ «روح تکانی» می زنيم و غزل زيبای « هراس های بزرگ من» را از فرهاد صفريان برای شما عزيزان به ارمغان می آوريم:
غريبه حال
دلــــــم را نپرس! ويـرانم
مجاب سفسطه هایِ سياه شيطانم
مجاب اين
هيجانْ كه تو هم نخواهی ماند
در انتظــــار مرور دو دســت بي نانم
و حرف
تشنگيم را تو هم نخوانی از،
نگـــاهِ ياسِ كبــــود ِكوير ِ گلــــــــدانم
ببين چگونه
دلم را به چوب مي بندند؛
هراس هايِ بزرگِ هميــــــشه پنهانم
بياو
دســــت مرا با بـــهانه ای رو كن
كه عاشقم كه خرابم كه نابسامانم
*
دلم گرفته از اين چشمهاي تو خالي
مرا به شهر نگاهت ببـــر، بگـــــردانم