پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

پیک شعر و ادب(13)
جای پای عشق ...

خيز تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
                                گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
                              جای پای عشق ....



زير نظر پيرايه يغمايی
pirayeh_163@yahoo.com





به اهل ساحل از کولاک بنويس!
يادی از شيون فومنی

و اين بار را ميهمان شيون فومنی و شعر های پر احساس او هستيم،شاعری از جنگل های سبز گيلان، آنکه زادگاهش را عاشقانه دوست می داشت و کمتر سروده ای را از خودباز گذاشت که در آن رد پايی ازآسمان های زلال و زمين های باران زده ی گيلان نباشد.آنکه عشق ها، رنج ها،شرم زدگی ها و شادی های زادگاهش را آنگونه در شعرهايش تصوير زد،که می توانستی از لابلای آن واژگان با گيلان ديداری دوباره داشته باشی.

سروده های شيون فومنی(مير احمد سيدفخری نژاد)بيشتر از دهه ی 1350 بر سر زبان ها افتاد و بيشتر بر سر زبان گيلکی ها،چرا که بيشتر به زبان آنها می سرود.چنانکه بی هيچ ترديدمی ادعا کرد که شيون در زنده نگاه داشتن ادبيات و فرهنگ گيلان نقش مؤثری،همانند نقش شهريار در احيای فرهنگ آذربايجان داردکه شکوهمند وقابل ستايش است.
شيون حتا در طرح های کوتاه عاشقانه اش هم،از نمايش متعلقات مربوط به گيلان غفلت نمی کرد،مانند حضور مرغ «ياکريم» در شعر زير:

در سه کنج روز،
زير سقف مهربان زيستن؛
«ياکريم» سال پيش،
لانه کرده است.
برنگشته ای هنوز ...

اين هنرمند حتا «جنگل» را با آن فضای زنده و انبوه به شعر خويش راه می دهد و آن را مرکز غزل انقلابی و بالا بلند خويش می کند:

کدامين صفحه از تاريخ خون تکرار شد جنگل
که مردان را سر ِ مردانگی بر دار شد جنگل

شب مرگ است و هستی-بادبان ها را برافرازيد
که بندرگاه اخترهای شيرينکار شد جنگل

به رگباری که آشفته است خواب همزبانی را
سر ِ آزادگان را سينه ی ديوار شد جنگل

برنج تلخ ما،کاکل چو در خون رفيقان شست،
اناالحق گاه منصوران شاليزار شد جنگل

شيون فومنی آموزگاری مبارز و راستين بود که همواره به شاگردانش درس زندگی و مقاومت می آموخت:
رهاکن خانه را از خاک بنويس!
به مردان از دل بی باک بنويس!
قلم در هر دو چشمانم فرو بر!
به اهل ساحل از کولاک بنويس!
اين شاعر دريکی از شعر هايش به نام «با زخم ديرساله» مسير ناگزير زيستن انسان و «بايدهايی» را که برای او رقم زده شده،بند به بندتصوير می زند.اين شعر از سنت هايی می گويدکه برای مردم در حکم وظيفه آمده و انسان کليشه ای را راه گريزی از آنها نيست:
در يک غروب خيس،
از مرزهای آبله روييدم،
با پای زخمديده ی مادر زاد...
هجی کنيد نام تبارم را...

بايد تمام عمر مثل پدر فرسود
بايد به گاو ِ کاری و گاو آهن،
بايد به خانه ی درختی خود دل بست.
بايد برای پشته ی هيزم به کوه زد.
بايد به کار مزرعه عادت کرد.
بايد لباس تن شده از ديگران خريد.
بايد به دودمان کهنه ی خود باليد.
بايد مجاب خواهش مادر شد.
بايد گرسنه بود و عبادت کرد.
نان بيات خورد،
شکر خدای کرد.
بايد به هرچه کهنه قناعت کرد.

آوخ ... تمام تجربه ام اين است:
در جلگه های هرزگی بودن
وقتی برهنه پای،
از مرزهای آبله روييدم،
با زخم دير ساله ی فرسودن ...

از شيون فومنی علاوه برمجموعه ی کارهای محلی او به نام«گيله اوخان» مجموعه شعر های ديگری به نام های «يک آسمان پرواز»،«پيش پای برگ»،«از تو برای تو»،«رودخانه در بهار»،«کوچه باغ حرف» باقی مانده است که دو مجموعه ی آخرين وی به همت فرزند برومندش حامد- که راه شاعرانه ی پدر را نيزدنبال می کند- به چاپ رسيده است.
شيون تابستان سال 1377 در چهل و نه سالگی بر اثر بيماری کليوی به جاودانگی پيوست و در گيلان در کنار ميرزا کوچک خان جنگلی به خاک سپرده شد.
روانش شادمانه باد!
و اينک با شعری از او نوشتار را به پايان می بريم:

يک آسمان پرواز

پرواز را آغاز خواهم کرد با تو
يک آسمان پرواز خواهم کرد با تو

روز از نو آری،روزگاری خوشتر از نو
از خويشتن آغاز خواهم کرد با تو

يا هو- مدد گيری اگر از باطن عشق،
هرگوشه را شيراز خواهم کرد با تو

ييلاق آغوش علف های جوان را،
غربت پذير راز خواهم کرد با تو

مضمون شب را می دمم در سينه ی نی،
آبی تر از آواز خواهم کرد با تو

يا تو چو شيطان رانده می مانی کنارم،
يا من خدايی باز خواهم کرد با تو


انديشمندان جاودانه

عزيز الدين نسفی از بزرگان قرن هفتم هجری و از پيروان سعدالدين حموی است . وی در شهر نخشب(نسف) چشم به جهان گشود و سپس از آنجا به بخارا رفت و تا سال 671 آنجا بود . نسفی بعد از اين سال از ماوراء النهر به خراسان و از خراسان به اصفهان و شيراز رفت و آخر کار در ابرقو ساکن شد و همانجا درگذشت.
نسفی فيلسوف عارفی است که بيش از آنچه در سرزمين خود شناخته آيد ، در اروپا مشهور شده است . وی در آثارش چونان آموزگاری ، نکته ها را از هم می شکافد و آنها را به زبانی ساده و روشن توضيح می دهد.
نسفی در جستجوی انسان کامل و کمال انسانيت است .
از آثار وی می توان به الانسان الکامل(=انسان کامل)، کشف الحقايق ، مقصد الاقصی ، منازل السائرين وزبدة الحقايق اشاره داشت.
و اينک گفته هايی از او :


تقليد پدر و مادر، حجابی عظيم است .
و هر کس که در پس اين حجاب بماند ،
هيچ چيز را چنان که آن چيز است، ندانست و نديد .

انسان کامل

در هر شهری،
چند کسی باشند که صورت و معنی آدمی دارند
و باقی همه صورت دارند و معنی ندارند!

انسان کامل

ای درويش !
آن امانت که بر جمله ی موجودات عرض کردند ،
جمله ابا کردند و قبول نکردند
و آدمی قبول کرد،
آن امانت عشق است .
اگر آدمی بدانستی که عشق کار سخت است
و بلای عظيم است،
هرگز قبول نکردی ...
انسان کامل



ای درويش !
تمامی عالم يک وجود است
و اين وجود ،
صورت انسان دارد
کشف الحقايق


ای درويش !
هرکه می خواهد که چيزها را ،
چنان که چيزهاست ، بداند،
بايد که خود را ،
چنان که هست بداند .
زبدة الحقايق

دنيا و آخرت ،
به آن نيارزد ؛
که تو يک ساعت –
متفرق و پراکنده خاطر باشی !

زبدة الحقايق



يکی را مال و يکی را جاه و يکی را نماز بسيار
و يکی را روزه ی بسيار بت باشد !
و يکی خواهد که هميشه بر سجاده نشيند،
سجاده او را بت باشد !
و يکی خواهد که هميشه پيش کسی بر نخيزد،
آن نابرخاستن بت باشد ...
هيچکس بت خود را نشناسد و هيچکس نداند
که وی بت پرست است.
همه کس خود را فارغ و آزاد گمان برند
و موحّد و بت شکن شناسند !
مقصدالاقصی


همين طور که می گذرد
فرناندو پسوا
ترجمه ی محمد رضا فرزاد


وقتی کنار پنجره می نشينم
از ميان شيشه ها که برف تيره گونش می سازد
تصاويری دوست داشتنی می بينم ، از او ، همين طور
که از برابر من می گذرد ... می گذرد ... می گذرد

بر فرازم اما اندوه است که نقاب افکنده ؛
حقير تر مخلوق اين جهان
و يکی فرشته ی افزون تر در آسمان

وقتی کنار پنجره می نشينم
از ميان شيشه ها که برف تيره گونش می سازد
فکر می کنم تصويری می بينم از او
که ديگر از برابر من نمی گذرد ... نمی گذرد ...


ديداری با متون کهن

مردی بود از ختلان که او اسپ(اسب) شناختی و در آن علم بصارتی و مهارتی تمام داشت و از دنيايی محروم بود،مگر همين.
از تنگ حالی به بخارا رفت.چون روزی چند برآسود،به خدمت امير بخارا حاضر شد و گفت من مردی اسب شناسم، به خدمت امير آمده ام تا مرا کاری فرمايد.
امير گفت اين مرد را به ستورگاه برند تا اسبان من ببيند.
وی اسبان را بديد و باز آمد و گفت:«يا ايهاالامير،من هيچ اسبی در آخور نديدم.»
امير را عجب آمد و گفت يا اين مرد در اين کار،نيک کامل و با بصيرت است،يا نيک احمق.پس به آخور رفت و گفت هر چهار هزار مرکب من بياريد و بر او عرضه کنيد. همچنان کردند. آن مرد گفت:«يا ايهاالامير، من ستوران تو را ديدم، اما در اين ميان هيچ اسبی نديدم.» امير گفت:«اينهمه بار گيرانند.» مرد گفت:« امير گاوان را زين می نهد.»
امير گفت:«ای احمق، من برگاو می نشينم؟ اينها اسب است،بهای هر يک صد هزار درهم است،تو اين مرکبان را برابر گاوان کردی؟»
مرد گفت:«ميان ستوران تو و گاوان تفاوت آنست که اين ستوران شاخ ندارند.» وسوگند خورد که يک اسب در ميان اين چهار هزار نيست.
امير را نيک عجب آمد.
مرد گفت :«معتمدی را بگوی تا پنج هزار درم بردارد و با من بيايد تا من اسب خرم و امير ببيند که اسب کدام است.»
امير بفرمود که همچنان کنندواسب شناس مدت يک سال آنجا بود و هر روز به نخّاس می رفت و اسب می ديد،تا اينکه يک روز اسبی آوردند، بهای او صد دينار کمتر،معتمد را گفت:«بهای اين اسب را بده.» معتمد زر بداد و گفت:« ای مرد در آخور امير اسب هست به قيمت از اين ده بار زياده...»
مرد گفت:«امير تو در اسب همچون تو داند.»
مرد اسب شناس سه روز اسب را آسايش بدادو بعد نعل بست و به امير پيغام داد که فردا اين اسب را بيارم تا امير نگاه کند،اما بايد که همه ی لشگر را بفرمايد تا فردا حاضر شوند.امير همچنان کرد.
آن مرد بامداد اسب را فروماليد و پاک کرد و زين نهاد و برنشست و در ميدان آمد و همه ی لشگر در تعجب آن ماندند که آن مرد چه آورده است.
چون اسب شناس فراز امير شد،دستار از سر امير درربود و اسب را پاشنه زد و از ميدان بيرون جهانيد.امير خجل شد و گفت:«بگيريدش...»
همه ی سواران از عقب او بتاختند،هيچکس گرد او نيافت،مقدار سی فرسنگ به دنبال او رفتند،اورا در نيافتند.
و اسب شناس به ختلان رفت و به امير نامه نبشت که ياايهاالامير اين حرکت بدان کردم تا خجل گردی و هر جدّ و جهدکه بتوانی در گرفتن من بکنی و هيچکس مرا نتوانست گرفت.اکنون اگر من امير را به خدمت می شايم،امان نامه و انگشترين خود را بفرست تا بيايم،وگرنه اسب و دستار را بفرستم.
امير او را امان نامه و خلعت فرستاد و اسب شناس را باز آورد. پس روزی به او گفت:« اينک بگو تدبير اين اسبان من چيست؟»
مرد خنده ای کرد و گفت:«در حيرتم که هنوز امير اين گاوان را ، اسب می خواند!»

برگرفته از کتاب«آداب الحرب و الشجاعة»،تأليف فخرالدين مبارکشاه،قرن هفتم هجری



راز واژگان
اُسطُقُس (= اُس و قُس)

کلمه ی اُس و قُس کوتاه شده ی اُسطُقُس است که اصل آن يونانی است ، به معنی « اصل هر چيز » . و عناصر اربعه را هم که عبارت از آب و خاک و باد و آتش باشند ، به اسطقسات تعبير می کنند . اين کلمه در اصطلاح عوام مترادف چهار ستون بدن و جوهر زندگی است و آنچه که اساس حيات شمرده می شود.
مثلا ً در مورد سالخوردگانی که از سلامت و نشاط برخوردارند گفته می شود که : « اُس و قُس شان محکم است » .
ظاهرا ً اين کلمه از جمله ی معروف مير داماد گرفته شده که خدا را چنين تعريفی به دست می دهد : « اُسطقُسا فَوق الاُسطُقُسات! » ( = اُسطُقُسی است برتر از همه ی اُسطُقُس ها! )


پرسه در وبلاگ ها ...
و اين بار دستبردی به وبلاگ «دوستانه و عاشقانه» می زنيم و غزل متفاوت و زيبای« اتفاق آخر» را برای شما عزيزان به ارمغان می آوريم:

اتفاق آخر

از اتفاق آخر روحت خبر ندارد
ديروزدوستت داشت...حالادگرندارد

مثل جذامی ازمن هرلحظه می گريزی
مجنون اگرچه مُسری است، اما خطر ندارد

هی آه ميکشم تا قلبت بلرزد ، اما
لبخند می زنی تو ، يعنی:اثر ندارد

من ماندم وخيالت(يک قاب عکس خالی)
يک خاطره که کاری جزدردسر ندارد

هی زنگ ميزنم تا لحن تو را... وليکن
ای وای اگر دوباره اين بار برندارد

اوسهم ديگران است ، بی پاسخی نشانش
اما نياور آقا ! هرگز... ! اگر ... ، ندارد

برآن سرم که روزی ازعشق توبميرم
مردی که خود کشی کرد ، انگار سر ندارد

امروز کشتم او را- مرديکه عاشقت بود - ؛
ازاتفاق حتی روحت خبر ندارد ...