پیک شعر و ادب(12)
جای پای عشق ...
خيز تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
جای پای عشق ....
زير نظر پيرايه يغمايی
pirayeh_163@yahoo.com
کار هر سينه نيست ....
ه. الف. سايه (هوشنگ ابتهاج )
سينه بايد گشاده چون دريا
تا کند نغمه ای چو دريا باز
نفسی طاقت آزموده چو موج
که رود صد ره و برآيد باز
تن توفان کش شکيبنده
که نفرسايد از نشيب و فراز
بانگ دريا دلان چنين خيزد
کار هر سينه نيست اين آواز
يا ...يا
محمد مالمير
هستی ام را ،
بادهای سوزان متواری
رقم زده است ...
در سرزمينی
که از درختان
يا دار می ساختند
يا تابوت ...
باستانگرايی (Archaism)
فرهنگ شعر وشاعری
شايد پس از وزن و قافيه ، معروف ترين و پر تأثيرترين راه های تشخص دادن
به زبان باستانگرايی ( = کاربرد آرکاييک زبان ) باشد، يعنی استفاده ی واژگانی
که در زبان روزمره و عادی به کار نمی روند.
باستانگرايی بر دو نوع است : باستانگرايی واژگانی
که در آن شاعر کلمات و عبارات منسوخ و قديمی را به کارمی گيرد و
باستانگرايی نحوی که در آن از قواعد کهنه و
فراموش شده ی علم نحو استفاده می شود.
در ميان شاعران معاصر فارسی احمد شاملو و اخوان ثالث و
شفيعی کدکنی بيش از ديگران از شيوه ی باستانگرايی در شعر خود بهره برده
اند و می توان گفت در کارهای موفق شاملو توجه وی به باستانگرايی يکی از عوامل
تشخص زبان شاعرانه ی وی شده است .
بايد دانست که مفهوم باستانگرايی فقط محدود به احيای واژگان مرده نيست . حتا
انتخاب تلفظ قديمی تر يک کلمه ، خود نوعی باستانگرايی است . مثلا ً اگر امروزه
به جای کلمه ی وارونه ، تلفظ قديمی تر آن از قبيل واژگونه ، باژگونه ، واژون ،
باشگونه و امثال آن را به کار ببريم ، باستانگرايی انجام شده است . مثلا ً در
اين بخش از شعر شاملو :
غبار آلوده ، از جهان
تصويری باژگونه در آبگينه ی بيقرار
آبگينه به جای آينه نوعی باستانگرايی است و
باژگونه به جای وارونه نوع ديگر آن .
در مورد باستانگرايی نحوی می توان به اين بخش از شعر شفيعی کدکنی توجه نمود :
نيماب تگرگی است بر به سبزه
يا هاله گرفته ست گرد مَه را
که در آن از حرف اضافه ی "بر" برای تأکيد حرف
اضافه ی "به" استفاده شده که در گذشته های دور متداول بوده است .
در ميان شاعران انگليسی اسپنسر (1599-1552 ) با
استفاده ی کلمات مهجور قديمی و جان ميلتون (1674-
1608 ) با به کار بردن شيوه ی نحو زبان لاتين که زبان منسوخ و مرده ای است ،
مشخص و معروف هستند .
باستانگرايی خاص شعر است و در نثر به ندرت به کار می رود و نشانگر آن است که به
هر حال شاعر به تناسب نياز موسيقايی و روحی خويش می تواند از صورت های مختلف
کلمه بهره مند شود.
مأخذ:
واژه نامه ی هنر شاعری ، ميمنت مير صادقی ( ذوالقدر)
موسيقی شعر ، دکتر محمد رضا شفيعی کدکنی
تمثيلی کوتاه
فرانتس کافکا / ترجمه ی سيد سعيد فيروز آبادی
موش گفت :

" آه ... جهان هر روز برايم تنگ تر می شود . نخست آنقدر پهناور بود که من از آن
بيم داشتم ، پيوسته می دويدم و همين که در دو سوی چپ و راستم ديواری می ديدم ،
شاد می شدم . اما امروزه اين ديوارهای طولانی آنچنان سريع روی به يکديگر آوردند
که من اکنون در واپسين اتاقم و در آن گوشه دامی است که من به سويش گام بر می
دارم ."
- " بايد فقط جهت دويدنت را تغيير بدهی ." گربه اين را گفت و موش را خورد . (
چيستا،آبان و آذر 72)
نامه ها هرگز دروغ نمی
گويند
نامه ی احمد
شاملو به همسرش آيدا
29 شهريور 1342
آيدای نازنين خوب خودم .
ساعت چهار يا چهار و نيم است . هوا دارد شيری رنگ می شود . خوابم گرفته است اما
به علت گرفتاری های فوق العاده يی که دارم نمی توانم بخوابم . بايد " کار " کنم
. کاری که متأسفانه برای خوشبختی من و تو نيست ؛ برای رسالت خودم هم نيست ؛
برای انجام وظيفه هم نيست ؛ برای هيچ چيز نيست ؛ برای تمام کردن احمد ِ تو است
. برای آن است ديگر – به قول خودت – چيزی از احمد برای تو باقی نگذارند .
اما ... بگذار باشد . اين ها هم تمام می شود . بالاخره " فردا " مال ما است .
مال من و تو با هم . مال آيدا و احمد با هم ...
بالاخره خواهد آمد ، آن شب هايی که تا صبح در کنار تو بيدار بمانم ، سرت را روی
سينه ام بگذارم و به تو بگويم که در کنارت چه قدر خوشبخت هستم .
چه قدر ترا دوست دارم ! چه قدر به نفس تو در کنار خودم احتياج دارم ! چه قدر
حرف دارم که با تو بگويم ! اما افسوس ! همه ی حرفهای ما اين شده است که تو به
من بگويی " امروز خسته هستی " يا " چه عجب که امروز شادی! " ؛ و من به تو بگويم
که : " ديگر کی می توانم ببينمت ؟ " و يا :
تو بگويی : " می خواهم بروم . من که هستم به کارت نمی رسی "
من بگويم : " ديوانه ی زنجيری حالا چند دقيقه ی ديگر هم بنشين ! "
و همين ! – همين و همين !
تمام آن حرفها ، شعرها و سرودهايی که در روح من زبانه می کشد تبديل به همين حرف
ها و ديدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد وحشت از اينکه ، رفته رفته
تو از اين ديدارها و حرفها و ، سرانجام از عشقی که محيط خودش را پيدا نمی کند
تا پر و بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی .
اين موقع شب ( يا بهتر بگويم : سحر ) از تصور چنين فاجعه يی به خود لرزيدم .
کارم را گذاشتم که اين چند سطر را برايت بنويسم :
آيدای من : اين پرنده در اين قفس تنگ نمی خواند . اگر می بينی خفه و لال و
خاموش است به اين جهت است ، به اين جهت است ... بگذار فضا و محيط خودش را پيدا
کند تا ببينی که چگونه در تاريک ترين شب ها آفتابی ترين روز ها را خواهد سرود
به من بنويس تا هر دم و هر لحظه بتوانم آن را بشنوم :
به من بنويس تا يقين داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار شبهای سفيدی
به من بنويس که می دانی اين سکوت و ابتذال زاييده ی زندگی در اين زندانی است که
مال ما نيست ، که خانه ی ما نيست ، که شايسته ی ما نيست .
به من بنويس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرنده ی عشق ما در آن آواز خواهد
خواند.
احمد ِ تو
ريشه يابی ضرب المثل ها
آستين نو ، بخور
پلو !
ملا نصرالدين را به ضيافتی خوانده بودند . مگر دربانان به جامه ی فرسوده ای که
در بر داشت ، نشناختند و به خانه راهش ندادند . ملا به خانه ی خود رفت ، جامه
ای فاخر در بر کرد ، بر استری با زين و يراق گرانبها بر نشست و باز آمد .
دربانان پيش دويدند و به حرمت بسيار فرودش آوردند و تعظيم کنان به درونش بردند
. چون خوان نهادند ، ملا آستين قبا کنار کاسه گذاشت که " آستين نو ، بخور پلو
!" .
چون سبب پرسيدند گفت : " ساعتی پيش در جامه ی همه روزی خويش بدينجا آمدم ، به
خواری از درم راندند ؛ اما چون در اين قبا باز آمدم به تعظيم و تکريم و مبالغه
ای تمام کردند . لا محاله مهمان ضيافت اين قباست نه من ! "
سعدی اين حکايت را به خود منسوب دانسته و آن را در بوستان بدينگونه آورده است :
فقيهی کهن جامه و تنگدست
در ايوان قاضی به صف بر نشست
نگه کرد قاضی در او تيز تيز
معرّف گرفت آستينش که " خيز !
ندانی که برتر مقام تو نيست ؟
فروتر نشين ، يا برو ، يا بايست ! "
چو ديد آن خردمند درويش رنگ
که بنشست و برخاست بختش به جنگ
چو آتش برآورد بيچاره دود ،
فروتر نشست از مقامی که بود .
فقيهان طريق جدل ساختند
لم و لا و اسلم در انداختند
گشادند بر هم در فتنه باز
به لا و نعم کرده گردن فراز
يکی بيخود از خشمناکی چو مست
يکی بر زمين می زدی هر دو دست
فتادند در عقده ای پيچ پيچ
که در حل ّ آن ره نبردند هيچ
کهن جامه ،در صف آخرترين
به غرّش در آمد چو شير عرين
بگفت ای صناديد شرع رسول،
به ابلاغ تنزيل و فقه و اصول
دلايل قوی بايد و معنوی
نه رگ های گردن به حجت قوی
مرا نيز چوگان لعب است و گوی
بگفتند : " اگر نيک دانی بگوی ."
پس آنگه به زانوی عزت نشست
زبان برگشاد و دهان ها ببست
سر از کوی صورت به معنی کشيد
قلم بر سر حرف دعوی کشيد
بگفتندش از هر کنار آفرين
که : " بر عقل و طبعت هزار آفرين ! "
سمند سخن تا به جايی براند
که قاضی چو خر در وحل باز ماند
برون آمد از طاق و دستار خويش
به اکرام و لطفش فرستاد پيش
که : " هيهات ، قدر تو نشناختم
به شکر قدومت نپرداختم !"
معرف به دلداری آمد بَرَش ،
که دستار قاضی نهد بر سرش
به دست و زبان منع کردش که : " دور !
منه بر سرم پايبند غرور
چو مولام خوانند و صدر کبير
نمايند مردم به چشمم حقير "
کس از سربزرگی نباشد به چيز
کدو سر بزرگ است و بی مغز نيز
چه خوش گفت خر مهره ای در گلی
چو برداشتش پر طمع جاهلی :
" – مرا کس نخواهد خريدن به هيچ
به ديوانگی در حريرم مپيچ "
بدين شيوه مرد سخنگوی ُچست
به آب سخن کينه از دل بشست
وز آن جايگه روی همت بتافت
برون رفت و بازش نشان کس نيافت
غريو از بزرگان مجلس بخاست
که باری چنين شوخ چشم از کجاست ؟
نقيب از پی اش رفت و هر سو دويد
که " مردی بدين نعت و صورت که ديد ؟ "
يکی گفت : " از اين گونه شيرين نفس
"در اين شهر سعدی شناسيم و بس !"
کليد خانه
کارلو مانزونی
برگردان : جاهد جهانشاهی
آقای " ونه راندا " جلوی در خانه ای ايستاد و به کرکره های تيره ی پنجره های
بسته نگاه کرد و بعد چندين بار سوت زد ، مثل اينکه می خواست کسی را صدا کند.
کنار يکی از پنجره های طبقه ی سوم مردی نمايان شد .
مرد برای اينکه صدايش برسد فرياد زد : " کليد همراهتان نيست ؟"
آقای " ونه راندا " فرياد زد: " نه ، من کليد ندارم ."
مرد از کنار پنجره دوباره فرياد کشيد : " در خانه بسته است ؟"
آقای " ونه راندا " جواب داد : " بله بسته است ."
" پس برايتان کليد را پرتاب می کنم ."
آقای " ونه راندا " پرسيد : برای چه ؟ "
مرد کنار پنجره تأکيد کرد : " خوب برای اينکه در خانه را باز کنيد ."
آقای " ونه راندا " فرياد زد : " بسيار خوب ، اگر می خواهيد در خانه را باز
کنم،پس کليد را پايين بياندازيد . "
" مگر نمی خواهيد بياييد تو ؟"
"من ؟ نه، آخر برای چه ؟"
مرد کنار پنجره که از ماجرا سر در نمی آورد،پرسيد: "مگر تو اين خانه زندگی نمی
کنيد ؟"
ونه راندا با صدای بلند گفت :"من ؟ نه ."
"پس کليد را برای چه می خواهيد ؟"
" اگر شما می خواهيد در را باز کنم ، مجبورم با کليد اين کار را انجام دهم .
فکر می کنيد مثلا ً در را می شود با پيپ هم باز کرد ؟"
مرد کنار پنجره فرياد زد :" من ابدا ً نمی خواهم در باز بشود . من صدای سوت زدن
شما را شنيدم ، تصور کردم اينجا زندگی می کنيد ."
"ونه راندا" با صدای بلند پرسيد :" همه ی آنهايی که در اين خانه زندگی می کنند
، سوت می زنند ؟"
مرد کنار پنجره جواب داد :"فقط اگر کليد نداشته باشند ."
" ونه راندا " فرياد زد : " من کليد ندارم ."
مردی که کنار پنجره ی اول ظاهر شده بود ، داد زد :" می خواهم بدانم معنی اين
همه داد و فرياد چيست؟ آدم نمی تواند چشمش را روی هم بگذارد ؟"
" ونه راندا " گفت: " ما فرياد می زنيم ، چون آن آقا در طبقه ی سوم قرار دارد و
من در خيابان ، اگر يواش حرف بزنيم نمی توانيم حرف همديگر را بفهميم ."
مردی که کنار پنجره ی طبقه ی اول ايستاده بود پرسيد :" حالا شما چه می خواهيد
؟"
"ونه راندا" گفت :" اين را بايد از آقايی که در طبقه ی سوم زندگی می کند،بپرسيد
من که تا به حال به موضوع پی نبرده ام، يک بار می خواهد کليد در خانه را برای
من به پايين پرتاب کند تا در خانه را باز کنم بعد می گويد اگر سوت می زنم پس
حتما ً توی اين خانه زندگی می کنم . خلاصه ی کلام هنوز نفهميده ام چه خبر است .
راستی شما هم سوت می زنيد ؟"
" من ؟ نه ، چرا بايد سوت بزنم ؟"
" ونه راندا " گفت : " چون در اين خانه زندگی می کنيد. آقايی که در طبقه ی سوم
زندگی می کند گفت کسانی که توی اين خانه اقامت دارند ، سوت می زنند. به هر حال
به حال من فرقی نمی کند ، اگر دلتان می خواهد می توانيد سوت بزنيد."
بعد آقای "ونه راندا" با ادای احترام خداحافظی کرد و به راه خود ادامه داد و
غرغر کنان به خود گفت : "حتما ً اينجا نوعی تيمارستان بايد باشد !"
پرسه در وبلاگ ها
صادق فغانی
طی کرده به اين شوق دلم مرحله ها را
تا با تو فراموش کند مشغله ها را
با پای برهنه چه کند از سفر عشق
سوغات نیاورده به جز آبله ها را
يادم برود سلسله ی موت ؟! که ديده است ،
تاریخ فراموش کند سلسله ها را؟
تو دزد دلی ، خنجر ابروت گواه است
بگذار به حال خودشان قافله ها را
چون لنج به گل مانده ی غم منتظرم تا ،
آتش بکشد هرم تنت اسکله ها را
با درد دو چشمت همه شب مست برقصم
اجری بنویسند اگر هروله ها را
تا حوصله ات سر نرود نامه به نامه
در بين غزلهام نوشتم گله ها را
از گيس بلندت گله کردن شده کارم هرچند
هر چند که سر برده دگر حوصله ها را
تا شاعر خوبی شوم ای کاش خداوند ،
روزی دوبرابر بکند فاصله ها را