بوسه های شيطانی ...
پیرایه یغمایی
بر ديده ی من خندی، کاينجا ز چه می گريد؟
خندند بر آن ديده ، کاينجا نشود گريان
خاقانی « ايوان مداين»

بغض کهنه خواهم شد، از گلوی خاقانی
تا بگريم از اندوه، آن چنان که می دانی ...
بغض کهنه ای ديگر، پينه بسته ، عصيانگر
تا بجوشد از چشمم، چشمه های مرجانی
تا ز اشک دامنگير، واژگون کنم تقدير
وز جنون بگردانم، خط نوشتِ پيشانی
تا که ديده خون بارد، تا که خون بشوراند
ردّ پای شيطان را، از حريم يزدانی
آشيان فرو پاشيد، روح زندگی کوچيد
اين منم که می گريم، بر هجوم ويرانی
از دوباره می خندم، باز... لانه می بندم
روی باد ويرانگر، در هوای توفانی
گريه ام غمی ناسور، خنده ام اميدی دور
آن ز روی ناچاری، اين به حُکم نادانی
شرمگينم از باور، کاين زمان پريشان سر
غمگنانه می چرخم، در مدار حيرانی
خيز تا به هم سازيم، تا ز بُن براندازيم
اين سپاه ماتم را، با نوای همخوانی
تا به کی هراسيدن، هوشياری و ديدن؟
شانه های ضحاکی، بوسه های شيطانی؟