در نقد مطلب آقای نوری علا " ریشه های دشمنی اسلام با ایران"
"صدای پای فاشیسم می آید"
بخش پنجم و پایانی
در اینکه پیامبر نه تنها نسبت به ایرانیان نفرت نداشته است بلکه به دلائل زیر به آنها علاقه و توجه خاص داشته است.
زمانی که محمد با بیعت مردم مدینه در مقام یک رهبر سیاسی قرار گرفت ، اول فرمانداری را که انتخاب کرد، شخصی از میان ایرانیان بنام "باذان" بود که ابوالفتوح رازی درباره آن می نویسد:
"رسول باذان را بر یمن و حوالی والی کرده بود و او اول کسی بود که از ملوک عجم اسلام آورده بود و او اول امیری بود در اسلام و او در عهد رسول در یمن فرمان یافت (مرد) و رسول پسرش را والی کرد بر یمن و نام او شهربن باذان بود".
فیروز دیلمی نامی که در همان ایام به طرفداری از رسول در یمن با برخی از مشرکان آن حوالی به جنگ پرداخته بود و در آن جنگ پیروزی به دست آورده بود، رسول به او لقب "فاز فیروز" می دهد (یعنی پیروز پیروز). بنابراین چگونه ممکن است پیامبر از ایرانیان نفرت داشته باشد. (مراجعه کنید به تفسیر ابوالفتوح رازی ج 4 ص 234).
در تعریف و تمجید از ایرانیان، در متون تاریخی و همچنین در متون تفسیری، از پیامبر اسلام بسیار سخن هست که نشان می دهد او به ایرانیان علاقه داشته است. جمله معروف "سلمان از من است و من از سلمان" خود حاکی از وحدت و دوستی عمیقی است که بین محمد و این ایرانی مسلمان استوار بوده است و همین جمله به تنهایی کفایت می کند که بدانیم شخصیت محمد خالی از تعصبات قومی و کینه جویی های شخصی بوده و او هرگز از ایرانیان نفرت نداشته است؟
موضوع بدی دولت ساسانی و عملکرد بد آنها در منطقه خاورمیانه و ظلمی را که آنها به مردم می کردند، چه ربطی به ایرانیان دارد؟ محمد تا زمانی که زنده بود هیچ حکمی و فرمانی که دال بر ضدیتش با ایرانیان باشد، نداده است. اما می دانیم که او در روزهای پایانی عمر خود فرمان داده که مسلمانان سپاه تجهیز کنند، تا رومیان را از صفحات شمالی عربستان برانند. از آنجایی که آقای نوری علا پایه سخنان خودشان را بر اساس روایات و احادیث بنا نهاده اند، من نیز بر حسب همان احادیث پاسخ ایشان را می دهم.
همینکه در قرآن محمد آمده (توبه/97): " الاعراب اشد کفرا و نفاقا (=اعراب در کفر و دشمنی خیلی شدیدند)"،مشخص می کند که محمد نسبت به دیگر ملتها خوشبین بوده و درواقع با ملت خودش بیشترین مشکل را داشته است.
در سوره شعرا آیه 198 به موضوعی اشاره شده که نشان می دهد پیامبر اسلام نه تنها از ایرانیان نفرت نداشته بلکه به آنان علاقه مند بوده است: "ولو نزلناه علی بعض الاعجمین فقراه علیهم ماکانو به مومنین". یعنی اگر کلام خدا را به برخی از ایرانیان فرو می فرستادیم اینان (اعراب) هرگز به آن ایمان نمی آوردند. امام جعفر صادق در ارتباط با آیه 198 سوره شعرا میگوید: آری اگر قرآن بر عجم (ایرانی) نازل شده بود، عرب به آن ایمان نمیآورد ولی بر عرب نازل گشت و ایرانی به آن ایمان آورد و این فضیلت ایرانیان است. (تفسیر صافی ذیل همین آیه و سفینه البحار، ماده (عجم) نقل از تفسیر علی بن ابراهیم قمی).
در آیه 54 سوره
مائده نیز آمده
است: "یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتی الله
بقوم یحبهم
و
یحبونه اذ
لة
علی المومنین اعزة علی الکافرین، یجاهدون فی سبیل الله
و
لا یخافون
لومة لائم ذلک
فضل الله یوتیه من یشاء
و
الله واسع علیم". یعنی "ای مومنین (تازه مسلمان)، اگر از شما
کسی از دینش روی برگرداند، پس خدا به
زودی
بیاورد قومی را که دوست دارد آنان را
و
دوست دارند
او را. آنها کسانی اند که با مومنین (واقعی) فروتنی
کنندگانند
، و با بر ناگروندگان درشتی کنندگانند ، آنها در راه خدا مجاهده می کنند و
از سرزنش ملامتگران هراسی به دل ندارند. این است فضل خدا.
میدهد آن را به هر که خواهد
و
خدا فراخ
بخشش است
و
دانا".
معنی آیه
ساده
و
روشن است.
روی آن
با عربهای تازه
مسلمان است که:« اگر شما از دین اسلام روی
بگردانید، خداوند به جای شما قومی را می آورد که آنان را دوست
دارد
و
آنان نیز
او را دوست دارند
. این گروه
در برابر گروندگان به دین فروتن ولی با کافران (پوشندگان حقیقت) سخت گیر هستند، و
در راه
خدا مبارزه
می کنند
و
از
سرزنش ملامتگران نمی ترسند.
در برخی از
روایات آمده است ، هنگامی که این آیه فرود آمد، برخی از اصحاب پرسیدند: اینان
چه کسانی هستند که اگر ما برگردیم خدا آنان را به جای ما می
آورد؟ در آن هنگام
سلمان
پارسی، نزد پیغمبر نشسته بود. پیغمبر بر دوش او دست گذاشت
و
فرمود: «هذا
و
قومه»
یعنی: «این
و
کسان او،
یا مردمی که این
از آنان
است». سپس فرمود: " لو
کان العلم معلقاً بالثریا لتناوله رجال من الفارس" = اگر علم در
ستاره
پروین باشد، هر آینه گروهی از ایرانیان، به آن دست خواهند
یافت".
این مطلب در کتاب مسندابن حنبل بخش1- جامع صغیر سیوطی- فارسنامه ابن بلخی- ترجمه تاریخ نیشابور به نقل از صحیح مسلم؛ برگ سوم (یکی از کتابهای صحاح سته )- سفینةالبحار) ماده فرس)- کتاب ضحی الاسلام(پرتو اسلام ) نوشته ، احمد امین مصری ، برگ 109 – کتاب نقش ایران در فرهنگ اسلامی، دکترعلی سامی، برگ 19، نوشته شده است.
من معتقدم که پیامبر همانگونه که از تورات و انجیل آگاه بوده، همینطور از ریشه های یکتاپرستی حکمت خسروانی ما اطلاع داشته است. به همین خاطر می توانسته ببیند که از میان ایرانیان حقیقت شناس کسانی به حقانیت دین او پی می برند و در راه حمایت از آن همه گونه مجاهدت می کنند (کماآنکه ایرانیان نسبت به دیگر ملتها – حتا عربها- در ارتباط با دین اسلام و شناخت و معرفی آن به جهانیان آثار و نوشته های هنری و تاریخی و تفسیری بی شماری را بوجود آورده اند. در مورد حمایت از اسلام هیچ ملتی نیست که بتواند با ایرانیان رقابت کند). به نظر من مهمترین اثار ایرانی که در پشتیبانی از اسلام است نه آثار متکلمین و مفسرین ایرانی است که آثار کسانی همچون فردوسی ، ناصرخسرو ، خاقانی ، نظامی ، عطار ، سنایی ، خیام ، مولانا جلال الدین ،سعدی و حافظ و هزاران عارف ایرانی است که همه شان به نوعی حکیم و معرفت شناس و کسانی اند که به مسلمانی و اسلام خویش سرافرازند.
راستش را بخواهید بدانید، آثار این عده از عرفای مسلمان ایرانی هنوز در بین خود ایرانیان و مسلمانان ناشناخته مانده و اگر قرار شود که روزی جهانیان آنها را دریابند آنچه بر آینده بشریت در جهان تأثیر گذار خواهد بود، اسلام است. البته اسلام حافظ و اسلام مولانا و عطار و سنایی و .. عرفای ایرانی. همه اینها نشان می دهد که پیامبر اسلام (در زمانهایی که هنوز جنگی بین اعراب و ایرانیان صورت نگرفته) از ایرانیان نفرتی نداشته بلکه حتا به آنها علاقه مند بوده است. ایرانیان نباید آنچه را که اعراب در بعد از محمد (در زمان عمربن خطاب) کردند به حساب اسلام و محمد بگذارند. فلسفه حمله اعراب به ایران نیز بر حسب همان قانون طبیعی است که همیشه جاری بوده و جاری خواهد بود. یعنی اگر ایران در آن روزگار کشور ظالمی نبود، و ایرانیان از مدیران و رهبران شان رضایت خاطر می داشتند، با داشتن آموزه های پاک زرتشت، نظام کشورشان از درون آنچنان قوی بود که هرگز سقوط نمی کرد . اگر آنها کشوری داشتند مرفه که بر اساس عدل و انصاف اداره می شد، آنگاه نه محمد ظهور می کرد و نه سلمان که به خارج از کشور پناه ببرد و نه اعراب که به ایران حمله کنند.
به هرحال اینها مستندات تاریخی ما است. آنها که به من ایراد می گیرد بروند از آقای نوری علا بپرسند که مستندات سخن ایشان (اینکه می گویند اسلام با ایرانی دشمنی دارد و حضرت محمد از ایرانی نفرت داشته) به غیر از ذهن ایشان، در کجا است؟
اما به نظر می رسد که بسیاری از ایرانیان که امروز از مسئله انقلاب ایران (انقلابی که باید اسمش را فتنه گذاشت) صدمه دیده اند، با چیدمان برخی از مطالب درست و نادرست و فریبی که به این طریق برخی از کسان مثل آقای نوری علا پیش روی آنها می گذارند، خیلی آسان از راه بدر می شوند و به قیمت بسیار پربها (مرگ هموطنان شان و نابودی کشورشان) خریدار موضوعاتی می شوند که حقیقت ندارند. اساس همه این کج اندیشی ها نیز از آنجایی ظهور می کند که برخی از هموطنان "روشنفکر" ما دست خودشان در آن خرابی ها نمی بینند و لذا امروز فکر می کنند که هرچه خرابی است از اسلام است. به همین خاطر من باور دارم که این کسان با برتری جویی خودمدارانه، بر اساس برخی قیاسات مع الفارق (مثل قیاس ایران و اسلام که یک جا نمی نشینند) و "این همانی" (مثل اینکه خمینی و خامنه ای همانی اند که محمد بود و یا ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه هم همانی بودند که محمد بود و علی بود) از پیش خود مطالبی را (راست و دروغ) سر هم می کنند که بتوانند بر گمراهی ها خود سرپوش بگذارند. مطالب اقای نوری علا (و دیگر ضد اسلامیونی که اینروزها در تلویزیونهای 24 ساعته سخن می گویند) همه خوراک مردم کینه جو و سرگردانی است که فکر شان میلیونها فرسنگ با صلح و سلامت اندیشی فاصله دارد.
*****
اما محمد چگونه توانست پیش بینی کند که ایرانیان در برابر رومیان شکست می خورند:
شناخت این مسئله امروز برای ما مشکل نیست، اگر به حکمت تعالیم اسلامی آگاهی داشته باشیم. چراکه باتوجه به بینش اسلامی و بینشی که محمد داشته، سرزمین ظالمین و سرزمین آنهایی که به ظلم حکومت می کنند نهایتا ویران می شود. محمد بر حسب همین دیدگاه بوده که می توانست ببیند که ایرانیان از رومی ها (و بعدها از اعراب) شکست خواهند خورد.
موضوع شکست دولتهای سرکوبگر و ظالم در بسیاری از آیات قرآن اشاره شده است. سوره حج (آیه 45) به روشنی بیان می کند: "پس چه بسیار شهرها (کشورها) را که چون (دولتشان) ستمکار بودند نابود کردیم، سقف ها و دیوارهایش فرو ریخته است و چه بسیار چاه ها (آثار آبادانی) که بی مصرف مانده و چه بسیار قصرهای بلند". معنی این سخن این است که بر حسب دیدگاه اسلامی خدا بر "منهج عدل" رفتار می کند. بدین معنی که اگر کشوری بر حسب ولایت طلبی عده ای خاص (مثل آخوندها و یا سلطنت طلب ها) اداره شود، مردمان آن کشور به بیماری از خودبیگانگی گرفتار می شوند، در نتیجه به هر خواری و پستی تن در می دهند و نهایت آن کشور را ظلم فرا می گیرد. اینجاست که ملتهای از خود بیگانه (به علت ظلم رهبران و حکومتگران شان) قادر نیستند از میراث های خود (فرهنگی ، اقتصادی) دفاع کنند و در برابر دیگرانی که چشم طمع به منابع ایشان می دوزند نهایت شکست می خورند.
حافظ (شاعر مسلمان دیروزی ما) هم بر حسب همین دیدگاه است که می گوید:
دور فلکی یکسره بر منج عدل است
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل
این مسئله را باز حضرت محمد به نوعی دیگر گفته است: "الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم". یعنی اینکه کشورها را با کفر، کماکان می توان سر پا نگه داشت، اما دولتهایی که ظلم می کنند و بر حسب دیکتاتوری و ولایت طلبی یک عده خاص اداره می شوند نهایتا سرنگون و زیر و رو می شوند. بنابراین محمد (برعکس آن مطلبی که آقای نوری علا سرهم کرده اند) از پیش خودش سخنی نگفت که بخواهد دل پیروان شان را به دست آورد و یا بخواهد از توی آستینش آیه ای درآورد که بر حسب آن مسلمانان را علیه ایرانیان بشوراند.
از آنجایی که سوره روم سوره ی مکی است جوهره پیام او در این سوره همه تفکر برانگیز و جذب کننده و انسانی است. از سوره های مکی بود که حتا برخی از مردمی که به طبقه اشراف مکه وابسته بودند، جذب محمد می شدند و به حلقه ارادتمندان او می پیوستند. (دلیل درستی سخن من ام حبیبه -دختر ابوسفیان- است که با همسر اولش به جمع یاران محمد درآمده بود و از آنجایی مورد اذیت و آزار اشراف مکه و فامیل خودش واقع می شد به توصیه محمد به حبشه مهاجرت کرد). درواقع اگر مغرض نباشیم باید اذعان کنیم که محمد با پیش بینی اش درباره شکست ایرانیان در برابر رومیان- آنهم در آن سالها که ایرانیان در جنگ با رومیان پیروزی به دست آورده بودند- کاری بس شگفت آور و درخور توجه کرده است. امروز اما درک این مسئله شاید برای ما مشکل نباشد. چرا که محمد در سراسر قرآنش به این موضوع اشاره دارد که تمدنهای ستمگر و ازخودبیگانه به ترتیب درجه ظلم شان یک به یک نابود می شوند. او بر حسب اطلاع از مسئله نارضایتی ایرانیان از دولتشان می توانسته بداند که نظام کاستی ساسانیان ظالمانه تر از نظام نسبتا شورایی رومیان است. در نتیجه ایرانیان علی رغم برخی از پیروزی های شان بزودی شکست می خورند. اگر بر حسب آنچه تاریخ نویسان گفته اند که پیامبر در زمان پادشاهی انوشیروان به دنیا آمده بنابراین می توان تصور کرد که او در روزهایی که همراه کاروانیان به یمن و یا شامات رفت و آمد می کرده از کشتار ناجوانمردانه مزدکیان به دست انوشیروان و نوع حکومت ایشان به خوبی اطلاع داشته است. امروز که ما نیز به عین می بینیم چگونه حکومت "جمهوری اسلامی" به قلع و قمع دگر اندیشان می پردازد و در کشتارهای دسته جمعی (چون کشتار تابستان سال 67 و یا قتلهای زنجیره ای) دستش به خون هزاران انسان آلوده است و هر روز به انحاء گوناگون سرکوب جوانان و زنان ایرانی را سرلوحه برنامه حکومتی ولایت طلبانه خود قرار داده ، با توجه به تعالیم اسلامی، ساده است که پیش بینی کنیم که این دولت ستمگر و حامیانش نهایتا سقوط می کنند. مسئله سقوط آخوندها یک واقعیت تاریخی است که هم به تجربه و هم به نشانه های قرآنی محقق خواهد شد. مشکل در این است که ما ایرانیان نباید بگذاریم که سقوط آنها باعث شود که کشورمان نیز مضمحل شود و به واقع به "ایرانستان" تبدیل شود. اگر مخالفین "جمهوری اسلامی" بتوانند به کمک آمریکاییان و با زور اسلحه این دولت را سرنگون سازند آنگاه مطمئنا سرنوشت کشورما همچون کشور عراق خواهد شد که در آنصورت راهی ندارد جز آنکه مضمحل شود و استانهایش (بویژه استانهای کردستان و خوزستان و بلوچستان و آذربایجان و شاید هم خراسان) به کشورهای کوچکتر تبدیل شوند. این چیزی است که ایرانیان هرچه زودتر باید آن را در مخیله خود فرو کنند، و برای بوقوع نپیوستنش فکر کنند و تصمیم بگیرند. آنچه مسلم است موضوعاتی را که اقای نوری علا مطرح می کنند می تواند به تسریع شدن این جریان کمک کند و آنها را عملی سازد.
*****
فکر می کنم به اندازه کافی در ارتباط با رد نظرات آقای نوری علا دلیل آورده باشم. اما با این احوال من فکر می کنم که ما (ایرانیان) نباید به دنبال تفسیر تاریخ و تفسیر قرآن برای این منظور برویم که بخواهیم به برخی از دشمنی های کهنه قومی دامن بزنیم و با آن کار، برای اثبات نظر خود و یا اثبات هویت مالوف (به مانند آنچه آقای نوری علا و یا آخوندها می گویند)، دلیل فراهم آوریم. چرا که اولا درستی و نادرستی سخن ما حداقل برای مردم عادی ایران و مردمی که مطالعه نمی کنند معلوم نیست. اگر ما مدعی باشیم که معرفت شناسیم آنگاه ما نمی توانیم به جریاناتی دامن بزنیم که بر اثر آن جمعیت کم سواد ایرانی را تحریک کنیم که با داشتن هویتی نو (بر حسب آنچه آقای نوری علا می گویند) "جمهوری اسلامی" را (که بالاخره هفت ، هشت میلیون نفر حامی نادان جان بر کف و رند رانت خوار دارد) سرنگون سازیم . این کار خطرناکی است که می تواند به قیمت از دست رفتن استقلال کشورمان تمام شود. ما اگر خوب بنگریم می بینیم برای ما راهی نیست جز آنکه از باور همان مردم برای اصلاحات اجتماعی کمک بگیریم و از تاریخ (و یا متون مذهبی) مان به موضوعاتی روی آوریم که بتواند مسلمانان ایرنی را نسبت به صلح و آزادی و برابری (عدالت) و دموکراسی و رفع تبعیض (از زنان و از اقلیت های قومی و مذهبی) تشویق و ترغیب سازد.
سئوال اینجا است که اگر آخوندها به دلیل سودی که از مذهب قدرت طلب می برند پیرو این روش قیاسی اند که از تاریخ و سنت و قرآن، به مواردی انگشت می گذارند که خواسته های نا سالم خود را پیش ببرند، چگونه است که برخی از روشنفکران ما (مثل آقای نوری علا) نیز-به همین طریق قیاسی- از تاریخ و قرآن (اما با انگشت گذاشتن به برخی از موضوعات متشابه که می تواند معنی منفی بدهد) به دنبال اثبات نظریاتی می روند که بخواهند ایرانیان را علیه اسلام بشورانند و یا بر حسب "خودفرهنگ مداری" و آن چیزهایی که ایشان بدان باور دارند برای ایرانیان هویت خاصی را به عنوان هویت مطلوب و مالوف جا بیندازند. مگر یک انقلاب برای اثبات خرابی آن فکری که با طرح هویت اسلامی بعنوان هویت مالوف روی کار آمد، کافی نیست، که باز بخواهیم بر اساس آنچه آقای نوری علا از هویت ایرانی مالوف به دست می دهند، (حالا یا به کمک آمریکاییان و یا به کمک ایرانیان طرفدار ایشان) آنچه را که یکبار تجربه کرده ایم بخواهیم دوباره تجربه کنیم.
شاید آقای نوری علا و یا دیگرانی که مثل ایشان فکر می کنند، بگویند: روایات تاریخی و گنجینه های ادبی و اطلاعات پیشینیان از تاریخ و متون مذهبی بخشی از وجدان ملی و حافظه جمعی ما را تشکیل می دهند و ما برای درک اینکه بدانیم از کجا آمده ایم و به کجا خواهیم رفت به پیگیری آنها ناچاریم . من این سخن را می پذیرم اما در جایی که ما ملاکی برای درستی آنچه را که از پیشینیان مان به ارث برده ایم نداریم، و اینکه می دانیم موضوعات تاریخی (آنها که در نوشته های تاریخی آمده) همه درست نیستند و اغلب شبهه انگیرند، درست این است که این موضوعات را پایه اندیشه ها و باورهای یکسونگرانه خود قرار ندهیم. بویژه باورهایی که می تواند به جان دیگر هموطنان مان صدمه وارد آورد و آنها را دچار دردسرهای اجتماعی از قبیل آوارگی و مرگ سازد. اگر آخوندها از همین راه (راه شبهه سازی در متون قرآنی و تاریخی) ظلم می کنند و ما را آواره کشورهای بیگانه کرده اند، چرا ما هم به همان روش سلوک کنیم که آنها سلوک می کنند؟ اگر ما نیز به همان روش ها عمل کنیم آنگاه فرق ما با آنها چیست؟ شاید از این جهت براستی ما یک ادبیات بی نظیری در جهان داشته باشیم. چرا از این ادبیات، در جهت اثبات این که قیاس باطل است و اینکه آن را در جهت قرینه سازی های تاریخی و یا روایتی اساس قرار ندهیم، استفاده نکنیم؟ مولانا – این اندیشمند مسلمان-به تکرار در جای جای مثنوی شریفش به این مسئله اشاره می کند:
مثل داستان شناسایی فیل توسط مردمی که فیل را ندیده بودند، اما در یک شب تاریک که می خواستند بدانند فیل چه جور حیوانی است با لمس کردن اعضای بدن فیل ( برحسب قیاس و تشبیه) گفتند که او چیزی است مثل بادبزن و یا ستون و یا تخت و یا ناودان.
یا مثل داستان عیادت آن مرد کر از همسایه بیمارش که بزعم خودش فکر می کرد که اگر به آن مرد بیمار بگویم که انشاء الله حال شما بهتر شده، او نیز فلان حرف را خواهد زد و من در پاسخ، فلان چیز را خواهم گفت که آخر سر معلوم شد که همه برداشت و قیاساتش از اساس باطل بوده است.
از قیاسی که بکرد آن کر گزین
صحبت ده ساله باطل شد بدین
خاصه ای خواجه قیاس حس دون
اندر آن وحیی که هست از حد فزون
گوش حس تو به حرف ار در خورست
دان که گوش غیب گیر تو کرست
بعد می گوید:
اول آنکس کین قیاسکها نمود
پیش انوار خدا ابلیس بود (که داستانش در قرآن آمده)
تمامی بحث های آخوندها از مذهب (همچنین بحثهای که روشنفکران مذهبی مثل دکتر شریعتی و امثالهم از دین می کنند) از نوع بحث های قیاسی است. ایشان همیشه خود را در جای پیامبران و امامان نشانده اند و بی آنکه چیزی از تعلیمات واقعی اسلام بدانند، از جانب خدا و پیامبر بر مردم حکم صادر می کنند. درحالیکه اگر ما به دین همچون عرفای مان (مثل مولوی) نگاه کنیم پی می بریم که هیچکس نمی تواند (به دلیل شرک)خود را در جای پیامبر بنشاند که به اعتبار استنباط شخصی و قیاساتی که از خود و پیامبر می کند، بخواهد خود را ولی مسلمین بداند که بر مردم سروری داشته باشد. مولانا می گوید:
کار نیکان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن شیر شیر
همچنین برای انسانی که جز از راه قیاس و تشبیه با علم و عقلانیت آشنایی ندارد، به دلیل اینکه امروز از مذهب بری است، آنهم از روی حس انتقام جویی روی به تاریخ و قرآن می آورد ، مشخص است که با مطالعه تاریخ و شرحی که مفسران از تاریخ و قرآن داده اند، به معرفت ارزشمندی نمی رسد که فرضا مسیر افکار و کوششهایش به جنگ و فساد و تباهی منجر نشود. اگر تاریخ به جهت عبرت آموزی خوانده نشود از اینکه دیگر جنگی نشود و وقایع خشونت آمیز تکرار نشوند، مطالعه اش فاجعه آمیز خواهد بود. تمامی سخن انسانهای جنگ طلب (کسانی مثل هیتلر ، موسولینی ، لنین ، استالین و همینطور خمینی و دکتر شریعتی و ...) بر اساس مقیاسات تاریخی و مذهبی بنا شده و آنها از مطالعه تاریخ و مذهب بوده که گمراه شده اند.
*****
کاری را که آقای نوری علا در مقاله "ریشه دشمنی اسلام با ایران" کرده اند جز اینکه برای سرخوردگان از مذهب و سرشکستگان اجتماعی، از قیاسات شبهه انگیز تاریخی و مذهبی خوراک فکری خشونت آمیز تهیه کنند، نکرده اند. من اگر بخواهم به تمام مطالب ایشان بپردازم شاید لازم باشد در یک فرصت بهتر این نوشته را به یک کتاب مفصل تبدیل کنم. اما تا آن روز امیدوارم که ایرانیان همین مختصر را از من بپذیرند و مرا را با یادآوری از ایرادات و اشتباهاتی که در نوشته ام هست در انتشار منقح آن یاری دهند.
در خاتمه اشاره می کنم ، هرچند حافظ می گوید:
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد
اما من آرزو نمی کنم که افکار نوری علاها در ایران فردا به محک تجربه درآیند که در پی آن با کشته شدن میلیونها ایرانی مسلمان و غیرمسلمان ثابت شود که ایشان فکر صالحی نداشته اند. امیدوارم در بین ما ایرانیان کسانی باشند که برای ممانعت از بوجود آمدن آن روز، امروز به اهمیت این مسئله پی ببرند و با شرکت سالم شان در این بحث، جامعه شان را از آن فتنه بلاخیز بر حذر دارند.
حسین میرمبینی
بیست و ششم آوریل 2007