پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

در نقد مطلب آقای نوری علا " ریشه های دشمنی اسلام با ایران"

"صدای پای فاشیسم می آید"

 

 

بخش چهارم

اما در ارتباط با تفسیر سوره روم و سخنانی که ایشان در این باره گفته اند. قبلا سخن ایشان را با هم مرور می کنیم:

"اما دوران تبعيد مصادف بود با پيروزی های پی در پی ارتش ايران در خاور ميانه. شهرهای سوريه و آناتولی و فلسطين يکی پس از ديگری سقوط می کردند و در سال 618 خبر می رسد که روميان از ايران شکست سختی خورده و راه های رفت و آمد به سوی شمال بسته شده است. براحتی می توان هراس و اندوهی را که بر شعب ابيطالب حکمفرما شده بود مجسم کرد. آنگاه، در «شعب» خبری می پيچد مبنی بر اينکه فرشتهء الله به ديدار محمد بن عبدالله آمده و مژده آور خبری خوش شده است. در قرآن تدوين شده در 40 سال بعد اين آيات را در ابتدای سوره ای که «الروم» نام دارد و سورهء شمارهء 30 قرآن است آورده اند:
«روميان در جنگی که در سرزمين های نزديک انجام شده در هم شکسته اند، اما اين شکست چندان نمی پايد و بزودی روميان پيروز خواهند شد. اين پيروزی، به ياری الله، در اندک زمانی به دست خواهد آمد، چرا که همهء امور به فرمان اوست. و در آن روز قلوب مؤمنين از اين پيروزی شادمان خواهد شد. الله هرکس را بخواهد پيروزی می بخشد و اوست که مهربان و گرامی است. اين وعده ای است که الله می دهد و او هرگز خلف وعده نمی کند».
از شرح و بسط افسانه هائی که در اطراف اين «پيشگوئی» بافته شده می گذرم تا به اين نکته بپردازم که آيات نخستين سورهء «روم» بخوبی نکات زير را روشن می کنند:
1. پيامبر اسلام، اعضاء خانواده اش، و مريدانش، همگی، خود را هم پيوند با روميان و در نتيجه مخالف ايرانيان می دانستند.
2. آنها اخبار جنگ را به دقت تعقيب می کردند و می دانستند که شکست روميان به معنی شکست کار تجاری همهء مکيان نيز هست.
3. سوره روم به صراحت می گويد که الله پشتيبان روميان است و به آنها کمک خواهد کرد تا ايرانيان را شکست دهند. و اين شکست ناشی از وعدهء تخلف ناپذير الله است.
4. همچنين، در اين آيات، قرآن به صراحت می گويد که شکست ايرانيان و پيروزی روميان قلوب مؤمنان (در قرآن دو واژهء «مؤمن» و «مسلمان» به يک معنی است) را شادمان خواهد کرد.
5. بدين سان روشن است که در ديد مسلمانان خداوندشان دوست روميان و دشمن ايرانيان بوده است.
تمام اين مطالب استنساخ شده از سورهء روم را «تاريخ طبری» به سادگی و وضوح تمام، اما با شاخ و برگ های معمول تواريخ اسلامی، چنين باز می گويد:
«...روميان و ايرانيان به سرزمين نزديک پيکار کردند... و روميان منهزم شدند. اين خبر به پيغمبر (ص) و اصحاب وی رسيد... حادثه بر آنان سخت بود که غلبهء گبران را بر روميان اهل کتاب خوش نداشتند. و کافران مکه خوشدل شدند و ياران پيغمبر را شماتت کردند و گفتند: "شما اهل کتاب ايد و نصاری نيز اهل کتاب اند... و برادران ايرانی ما بر برادران کتابی شما ظفر يافتند..." و آيات (نخستين سورهء روم) نزول يافت. و ابوبکر سوی کفار شد و گفت: "از غلبهء برادرانتان بر برادران ما خوشدلی می کنيد؟ به الله قسم که روميان بر ايرانيان غلبه خواهند يافت. و اين گفتهء پيغمبر ماست"...»

باری، زمانی که محمد و يارانش اجازهء بازگشت به مکه را به دست می آورند می بينند که بشدت تحت نظرند، اجازهء خروج از مکه را ندارند، و کار و بارشان را هم از دست داده اند، عدهء مسلمانان هم رو به فزونی ندارد، و حتی کوشش محمد برای خروج از مکه و ديدار با سران شهر «طائف» در جنوب به ناکامی و زخمی شدن او می انجامد و او با زحمت بسيار موفق می شود به مکه باز گردد.
در عين حال امر ديگری هم پيش آمده است: بنظر می رسد که اشراف مکه، با ديدن ضعف حکومت ايران در اواخر عهد خسرو پرويز و ثروتی که کاروانداری با خود دارد، رفته رفته خود جانشين کسانی شده اند که قشر جديد اجتماعی و اقتصادی را بوجود آورده و به بهانهء جسارت به بتکدهء مکه به تبعيد رفته بوده اند. به عبارت ديگر، دعوائی که به زبان مذهبی انجام می شد در حقيقت ماهيتی کلاً اقتصادی ـ اجتماعی داشت. به همين دليل هم توجه به اين نکته جالب است که قيد «تبعيد مسلمانان به شعب ابيطالب» زمانی برداشته می شود که خديجه و ابيطالب هر دو در سال 520 ديده از جهان فرو می بندند. اين سالی است که محمد بدان نام «سال اندوه» داده است. تقارن مرگ اين دو نفر و اتمام ايام تبعيد خود نشان می دهد که دعوای اصلی اشرافيت مکه ـ به رهبری بنی اميه ـ با کاروانداران اصلی بوده است و نه با محمد. چرا که گمان می رفت، بدون پشتيبانی مهره های اصلی، کار خاصی از محمد بر نمی آيد.
اما درست در زمانی که بنظر می رسيد مسلمانان بازی را باخته اند، محمد تصميم بزرگی می گيرد: حال که روميان با رقيبان مسلمانان کار می کنند، بايد از مکه به سوی شمال بيرون رفت، و بر کمين کاروان هائی که به سوريه می روند نشست و راه آنها را قطع کرد. شاهرگ حياتی که قطع شد پيروزی آسان به دست خواهد آمد.
در سال 621 برخی از مسلمانان يثرب، که دين خود را پوشيده می داشتند، به بهانهء زيارت سالانهء بتکدهء کعبه به مکه می آيند و در ديداری محرمانه با محمد پيمان می بندند که ـ اگر بتواند خود را به يثرب برساند ـ او را پذيرا خواهند شد، سروری او را خواهند پذيرفت، از او محافظت خواهند کرد، به نامش شمشير خواهند زد، و در عوض محمد ورود آنها به بهشت الله را تضمين خواهد کرد. اين پيمان به «پيمان عقبه» مشهور است و اين اعراب در تاريخ اسلام به «انصار» (ياری کنندگان) شهرت يافته اند. دربارهء چرائی و چگونگی آماده شدن آنها برای جنگيدن بخاطر محمد ملاحظات بسياری در کار بوده است که پرداختن به آنها را به فرصتی ديگر موکول می کنم.
محمد در سال 623 (هنگامی که 53 سال داشت) همراه با يکی از نخستين مسلمانان مکه، ابوبکر، که دختر شش سالهء خود ـ عايشه ـ را، در همان سال مرگ خديجه، به عقد رسول الله در آورده بود و پس از مرگ رسول هم جانشين او می شد، شبانه و مخفيانه، از مکه خارج شد. ماهيت اين کار چه بود؟ فرار؟ سفر؟... هرچه بود، مسلمانان آن را همچون مهاجرت پيامبرشان از مکه به مدينه ديده و آن را «هجرت» خوانده اند. آنها سال 623 را مبداء تقويم خويش قرار دادند ـ سال صفری که با ورود محمد به يثرب کليد خورد و اکنون 1385 سال خورشيدی و 1428 سال قمری از آن می گذرد.
داستان محمد و ايرانيان، در ده سال اقامت او در يثرب، خود فرصت و حوصله ای ديگر می خواهد که اگر عمری بود به آن نيز خواهم پرداخت. اما بهر حال می دانيم که در آن شبانهء تف زدهء سال صفر، محمد، با دلی آکنده از دشمنی با ايرانيان و آزرده از روميان و خشم از مکيان و بنی اميه، بر جادهء سنگلاخ مکه به يثرب گام بر می داشت و می رفت تا سرنوشت شبه جزيره و ايران و بخش های عمده ای از جهان را برای هميشه تغيير دهد."

با توضیحاتی که پیشتر دادم خواننده نکته سنج باید دانسته باشد که پیام محمد به غیر از فراهم ساختن هویت و وحدت بخشیدن به اعراب که در آن زمان بر اثر اعمال سیاستهای استعماری همه دشمن هم و همه مردمی ازخودبیگانه بودند، منافع جانبی دیگری نیز داشت که می شد با آن دست همه دزدان ، سلطه گران و ولایت طلبانی را که برای خود شأن و شرافت درست می کنند، قطع کرد. درواقع تا زمانی که هستند رندان و ظالمان و سلطه گرانی که بر حسب باورهای ناسالم جاری در جوامع برای خود شأن و مقام درست می کنند تا بخواهند بر مردم حکومت کنند، لزوم طرح اندیشه ای که محمد 1400 سال پیش آن را بنا ساخت، کماکان قابل توجه و ارزشمند است.
اگر محمد گفت "لا اله الالله" و یا الله اکبر برای آن بود که- در مقابل انسانهای برتری طلب و ولایت طلب- به مردم یاد بدهد که بدانند بزرگی زیبنده خدایی است که در عرش آسمان است و ما انسانها در این جهان همه با هم برابریم و کسی بر دیگری ولایت ندارد. این بدان معنا است که اگر انسانها نفی ماسوالله کنند، یعنی هرچه غیرخدا هست را در ارتباط با پرستش و ستایش نفی کنند، و انسان ها را (حتا پیامبران عیسی و محمد) را بزرگ و معصوم نکنند و یا آنها را همردیف و همکف خدا قرار ندهند(قل هوالله احد و ...)، آنگاه دیگر کسی نمی تواند بر حسب شأن و شئونات من درآوردی و به اسم خدا بر مردم حکومت کند. اگر انسانها تقدس و عصمت و ستایش را فقط به خدا اختصاص بدهند (الحمدلله) و بدانند که همه خطا می کنند (کل بنی آدم خطاء) و بدانند که پیامبران هم مثل خود ایشان هستند (انا بشر مثلکم) و در عین حال بدانند که انسانها خود سرنوشت خود را می سازند (ان الله لا یغییروا بقوم حتی یغییروا ما بانفسکم) و خدا وضع و حال هیچ ملتی را دگرگون نمی کند....، آنگاه قابل پذیرش نیست که انسانها از خود در برابر یک عده رند ولایت طلب آیت الله (آخوند و خاخام) و یا اعلیحضرت (پادشاه و امیر) سلب اراده و سلب اختیار کنند.
بنابراین اگر مردم باور شان را سالم سازند (اسلام) آنگاه صاحب اراده سالمی می شوند که می توانند به نیروی یکدیگر جامعه و مدنیت درستی را بنا سازند که در آن کسی بر کسی ولایت نداشته باشد. قصد محمد با آوردن شعار الله اکبر و لا اله الالله و الحمدلله تغییر دادن "یثرب" به "مدینه"این بود که اساسی را بنا سازد که انسانها با سالم سازی باورشان از قید بت پرستی و شخصیت پرستی آزاد شوند. او می خواست تا ذهن آدمیان را از ساخته ها و پرداخته های فکری خودشان و یا دیگرانی که سود و سودای خود را در انقیاد سایرین می پندارند، رها سازد.
بنابراین با استدلالی که در بالا رفت، سخن آقای نوری علا در ارتباط با با شأن پرده داران کعبه و اینکه می باید از دولت ساسانی پشتبانی می شدند، البته بی پایه نیست. چراکه همانطور که پیشتر گفتم هر دولتی که بخواهد بر حسب امپراتوری عمل کند و بخواهد سیطره قدرتش را به سرزمین های دیگران وسعت بخشد، می باید از افراد محلی هر سرزمینی (بویژه آنها که در بین مردم نفود دارند و این عمدتا شامل رهبران مذهبی است) استفاده کند. این بود که دولت ساسانی آن روزگار نیز از نامردمی ترین و ستمکارترین قشرهای اجتماعی عربستان (که اختیار باور مردم را در دست شان داشتند) حمایت می کرده است. اما نتیجه این سخن با سخن آقای نوری علا بسیار متفاوت است.
برای آنکه سابقه این سیاست برای خواننده روشن شود باید اضافه کنم که قبلا همین سیاست را دولت های هخامنشی در فلسطین به کار گرفته بودند تا جایی که آنها کاهنان قدرت طلبی مثل عزرا و نحمیا و مرده خای را وسیله اعمال سیاستهای خود در فلسطین قرار دادند تا با بازگشت شان به فلسطین آن قرائتی از یهودیت را بر بقیه یهودیان تحمیل کنند که دین و دولت را بهم پیوند می داد. با اینکار آنها هم به سروری در بین یهودیان ساکن فلسطین (البته به قیمت کشتار یهودیان ساکن فلسطین که در برابر آنها ایستادگی کردند) رسیدند و هم اینکه می توانستند منافع اربانان ایرانی شان را تا سواحل مدیترانه گسترش دهند. اینان همان کسانی اند که به فرمان شاهان هخامنشی دین موسی را با سیاست امپراتوری هخامنشی درهم آمیختند و به این طریق بر سرزمین فلسطین چیره شدند و ضمن آنکه به قلع و قمع همسایگان شان پرداختند از خون تمامی مخالفین محلی و یهودی خود نیز نگذشتند. این مطلب عینا در "کتاب مقدس" گزارش شده و هرکس می تواند آن را از کتاب عزرا باب هفتم به خوبی دریابد.
(سخن از سوی ارتحشستا –خشایارشاه- ایرانی است خطاب به عزرای کاتب (همان کاتبی که نام کوروش را در کتاب تورات فریبکارانه جا داد و با باز نویسی تورات و تحریف آن آیین شالومی یهود را به سیاست و قدرت آلوده ساخت و با آن اساس دیانت صیهونیستی یهود را بنا نمود):
"و تو ای عزرا موافق حکمت خدایت-که در دست تو می باشد- قاضیان و داوران- از همه آنانی که شرایع خدایت را می دانند- را نصب نما تا بر جمیع اهالی پشت رودخانه (اردون) داوری نمایند. و هر که به شریعت خدای تو و فرمان پادشاه (ایران) عمل ننماید بر او بی محابا حکم شود ، خواه به قتل یا جلای وطن و یا ضبط اموال با به جنس".
قرآن نیز در نقد همینان و آنهایی که بعدها جانشین عزرا و نحمیا شدند و دستگاه آخوندی بنا ساختند و هزاران یهودی را کشتند و بی خانمان ساختند و آواره سرزمین بیگانگان شان ساختند، در آیه 84 سوره بقره می فرماید: "واذا اخذنا میثاقکم لا تفسکون دماءکم و لا تخرجون انفسکم من دیارکم ثم اقررتم و انتم تشهدون" (= و آنگاه که از شما عهد گرفتم که خون همدیگر را نریزید و همدیگر را از دیار و وطن تان بیرون نکنید و سپس شما اقرار کردید و شهادت دادید). می بینید که چگونه ایرانیان بافرهنگ طرفدار "پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک" قانون ده فرمان موسی را به دست عزرای کاتب و نحمیا و مرده خای دگرگون کردند و با دخالتی که آنها در آن دین الهی کردند اساس حقه بازی مذهبی (عبادتنا سیاستنا، سیاستنا عبادتنا) را- بطور رسمی- ابتدا آنها استوار ساختند.
روشی را که امپراتوری های هخامنشی و ساسانی در طی همه آن سال ها در منطقه خاورمیانه، بکار می گرفتند، درواقع همان روشی است که اغلب امپراتوری ها (از جمله امپراتوری انگلیس) به کار می گیرند و امروز نیز کماکان و کم و بیش به همان روش عمل می کنند. اما سئوال اینجا است که ایرانیان که از سیاستهای دولتمردان فریبکار انگلیس بخاطر عملکرد شیطنت آمیزشان در ان سالها (ویا این سالها) انتقاد می کنند، چگونه است که از روش های موذیانه دولتهای ستمگر و استعمارگر خودشان که در آن زمان ها در منطقه خاورمیانه اعمال می کردند، مباهات می کنند؟ اسم این کار "خود-فرهنگ-مداری" است و امروزه قابل نقد است. ما نمی توانیم هم از استعمار بد بگوییم هم از روشهای استعماری دولتهای هخامنشی و ساسانی سرافراز باشیم.
(بر گردیم به اشاره آقای نوری علا به خوشحال شدن مومنین در سوره روم) مسلم است که محمد با این طرز فکر و عقیده مورد مخالفت پرده داران کعبه و حامیان آنها یعنی دولت ساسانی و خسروپرویز قرار می گرفت. واضح است که او و مردمی که با او همراه شده بودند از نظر شرایط اجتماعی و موقعیتی منافع شان با حساب شرایط آن روز و سیاستهایی که دولت ایران در فلسطین و شبه جزیره عربستان در پیش گرفته بود در تضاد بود. بنابراین موضوع "خوشحال شدن مومنین " مربوط است به موقعیت تازه مسلمانان در میان دو ابرقدرت زمان. یعنی دولت ساسانی و دولت روم شرقی. آقای نوری علا با این تحلیل شان جز اینکه تاریخ و قرآن را تحریف کرده اند، کار دیگرشان این است جای انسانهای خوب و بد (Good Guys , Bad Guys) را باهم عوض کرده اند و کتمان می کنند که شغل پرده داری کعبه همان شغل روحانیت کاذبی است که جا نداشت که دولت ایران (اگر دولت خوبی بود) از آن حمایت کند. اما از آنجا که او (به هر دلیل) با پیامبر اسلام دشمنی دارد، برای شغل پرده داری کعبه شان و منزلت می تراشد که بخواهد ثابت کند، شغل پرده داری کعبه (بخوانید شغل آخوندی) شأن و منزلتش بیشتر از شغل کاروانداری بود به همین خاطر آن پرده داران در شان و مقامی قرار داشتند که می باید منافع شان را با ایرانیان (بخوانید دولت استعمارگر ساسانی) همراه سازند.
با این تعریف مسلم است که شکست دولت ساسانی می توانست برای پیروان دین جدید (مومنین) فرصتی فراهم آورد که بتوانند شعارهای آزادی خواهانه و عدالتجویانه شان را (در برابر قید داشتن به بت ها و یا قید داشتن به معابدی که یا در دست موبدان بوده و یا کشیشان و یا خاخامها و کوتاه کردن دست استعمار کهنه آن زمان که ایران باشد) در قالب دین جدید در جهان آنروز منتشر کنند. اینگونه بود که مومنین از پیروزی رومیان می توانستند خوشحال شوند و بالعکس از پیروزی ایرانیان ناراحت. آنها بر حسب قرار گرفتن در آن موقعیت (که بین دو ابرقدرت زمانه قرار داشتند) می توانستند بر حسب پیروزی یکی از آنها (که رومیان باشند) خوشحال گردند.
موقعیت مسلمانان در آن سالهایی که در مکه و یا خارج از مکه در حالت حصر و خودتبعیدی بسر می بردند، مثل موقعیت ما و برخی گروه های سیاسی وطن پرست ما است که خوشحالی و بدحالی شان بستگی به پیروزی آمریکاییان دارد و یا اروپاییان و روسها.
این مسئله برای بسیاری از گروه های سیاسی ما در زمان جنگ جهانی دوم و حتا زمانهای بعدی مصداق معنایی دارد. زیرا در آن سالها بسیاری از مردان سیاسی و حتا روشنفکران ما (مثل احمد شاملو و یا صادق هدایت و یا تقی زاده و حتا برخی از آخوندها)، بی آنکه به موضع ستمگرانه حزب نازیسم توجه داشته باشند و یا اینکه مواضع سرکوبگرانه دیکتاتوری هیتلر را مد نظر داشته باشند، بر حسب خیالات باطل شان، از هیتلر حمایت می کردند و از اینکه نازی ها و فاشیست ها در برخی از جبهه ها پیروزی به دست می آورند خوشحالی می کردند. بر این منوال بود که در زمان انقلاب هم، نسل بعدی آن روشنفکران به همان گونه عمل کردند و مواضع سیاسی شان را با مواضع مرتجع ترین قشر جامعه همراه ساختند. اینک نیز ایشان از آن اشتباهات درس نمی گیرند و فکر نمی کنند که ممکن است در تحلیل ها شان اشتباه کرده باشند. اما محمد از آنجایی که درون گرا بود، به درایت باطنی دریافته بود که "ایرانیان" به علت قدرت طلبی مطلق نگرانه پادشاهانش و استفاده از شیوه ظالمانه کاستی در اداره جامعه، نهایتا شکست خواهند خورد. او در زمانی پیش بینی کرد که ساسانیان شکست خواهند خورد که آنها در موقعیت پس از پیروزی بر رومیان قرار داشتند. به همین خاطر وقتی پیش بینی او به حقیقت پیوست مومنین یعنی تازه مسلمانان که تعدادشان در آن زمان بسیار اندک بود خوشحال شدند. چراکه می دانستند با شکست ساسانیان پشت پرده داران کعبه (بخوانید ملاها) خالی می شود و آنها کمتر می توانند مفت خواری و زورگویی کنند.
در آیه نهم سوره روم (همان سوره ای که آقای نوری علا می گویند موضوعش در ارتباط با شکست ایرانیان است) تلویحا به دلیل شکست ایرانیان اشاره شده است:* این آیه ثابت می کند که محمد و خدای محمد ظالم نیستند و از ایرانیان نفرت نداشته و ندارند.
"آیا در زمین سیر نمی کنید که (که از روی آثار مخروبه و باستانی) بنگرید چگونه بوده سرانجام کسانی را که پیش از ایشان (ساسانیان) که در آن سرزمینها زندگی می کرده اند (یعنی هخامنشیان را) و از ایشان (ساسانیان) قومی قوی تر بودند و در زمین آثار و آبادانی بیشتر از ایشان بوجود آورده بودند و برای آنها پیامبرانی آمده بود که برای شان بینه ها آورده بودند (منظور زرتشت و یا مانی است که برای ایرانیان آموزه های دینی آورده بودند) ، خداوند بر آنان ظلم نکرد، ولیکن آنها به خود ظلم کردند".

به سخن دیگر، اگر شما بر خرابه های تخت جمشید و یا مدائن عبور کنید آنگاه می بینید سرانجام دولت شاهنشاهی هخامنشی و ساسانی را که بر اثر ظلمی که خودشان به خودشان کردند نابود شدند. چراکه هخامنشیان و ساسانیان کشور را با دیکتاتوری مطلق و شیوه ظالمانه نظام کاستی اداره می کردند .
زرتشت در گاته ها (یسنا هات29، بند 9) می گوید:
"مردمان نمی توانند دریابند که باید با زیردستان رفتار نیکو داشته باشند."
"کی فرا می رسید آن هنگام که مرا (که ضعیف و ناتوانم) یاوری قوی پدیدار گردد؟"
بر این اساس در فرهنگ ایرانی پادشاه را شهریار می خواندند که او می باید یار کشور و یاور شهرندان باشد. نه آنکه شهریار بر حسب دروغ و مقاصد استعماری و سلطه گری با مغان و موبدان و خاخام زد و بند کند و بر حسب قانون ظالمانه کاستی و دیکتاتوری فردی هرچه را خواست و اراده کند به عمل درآورد و مردم را از حق رشد و کمال باز دارد.
باز زرتشت در گاته ها می گوید (یسنا هات 31 بند 15)
"از تو می پرسم سزای آن کس که دروغ پرست ناپاک را به شهریاری برساند، چیست؟"
به عبارت روشن تر، برای آن مردمی که حکومتگران ظالم و خودمحوری (مثل خشایارشاه و خسروپرویز و سلطان محمد خوارزمشان و هیتلر و موسولینی و استالین و خمینی و صدام حسین)را به حکومت می رسانند، سرانجامی جز شکست و درافتادن به خواری و ذلت نیست. و این درواقع همان نکته ای است که قرآن بیان می کند. زرتشت دوباره (در بند 16 همان هات) می پرسد:
"از تو (ای اهورامزدا/ ای خدا/ ای الله) می پرسم سرانجام آن زشتکاری که برنامه زندگی خود را جز به آزار کشاورزان درست کردار بدست نیآورد، چیست؟" و این دقیقا به مسئله نظام کاستی اشاره دارد که هم هخامنشیان و هم ساسانیان بر حسب این برنامه اساس حکومتشان را (به خلاف قانون زرتشت) استوار ساخته بودند.
در هات 32 درباره ملایان و موبدان قدرت طلب ، می گوید:
"ای دیوان ، شما همه (فرق نمی کند موبد باشد و یا ملا و یا خاخام و یا پرده داران کعبه) از تخمه منش زشت (فسق) هستید. و آن کس که برای دیر زمانی شما را ستایش کند(بزرگ کند)، دروغپرست است. شما از دیر باز (از عهد باستان) به این کردار در هفتمین بوم (ایران) شناسایی شده اید. از آن هنگام که شما فرمان می رانید، (در موضع قدرت قرار می گیرید) بدترین فرمانها را روا می دارید. آن کسان را که از منش نیک دور می شوند (منظور مردمی اند که با کاهنان همکاری می کنند) و از خرد خدا (قانون دین) روی برتابند، باید یاران دیوان نام نهاد. (نه پیروان حق)
شما (قدرت طلبان موبد و حاکم) با اندیشه و گفتار و کردار زشت و تباه کننده ای که اهریمن به شما و پیروان تان آموخت ، مردم را از زندگی خوب (در دنیا) و جاودانی (در آخرت) گمراه می کنید و فریب می دهید. "
وقتی قرآن به روشنی بیان می کند که برای آنها (ایرانیان شکست خورده ساسانی) پیشتر پیامبرانی آمده بود که برای ایشان بینه های دینی را شرح داده اند، منظور سخنان زرتشت است که در بخشهای اصلی اوستا (یسنا و گاته ها) اشاره شده است و من برخی از آنها را که می توانست مناسبت داشته باشد، در بالا ذکر کردم.
قرآن هم می گوید (شعرا/208) که: " خدا هرگز شهری (کشوری) را نابود نمی سازد مگر آنکه هشدار دهنده بر آنها آمده باشد". بنابراین اگر ایرانیان همیشه شکست خورده اند از آنروست که برای ایشان هشدار دهندگانی چون زرتشت و چون مولانا و حافظ آمده است که یکسر همه گفته اند به سخن زاهد ریایی ، موبد ، کاهن ، آخوند و ملا و صوفی گوش ندهند . چراکه اگر گوش بدهند، آنگاه ازخودبیگانه می شوند و در پی آن جامعه فاسد می شود و ظلم فراگیر می شود که در آن صورت کسی به حفظ و حراست از کشورش علاقه نشان نمی دهد و نهایت آن کشور در برخورد با نظامات دیگر شکست می خورد.
بنابراین اگر ایرانیان از رومیان شکست خوردند دقیقا به همان علتی بود که از مقدونیان و یونانیان شکست خوردند. چرا که جامعه آنها در آن دوران بر حسب نظام کاستی فاسد شده بود و ظلم همه جا را فراگرفته بود. پس خدای محمد از ایرانیان نفرت نداشت و به ایشان ظلم نکرد. آنها (ایرانیان) خود دشمن یکدیگر بودند (کماآنکه امروز هستند).
آقای نوری علا هم اگر دیده عبرت بین می داشتند از دیدن خرابه های آثار هخامنشی و یا ساسانی پی به خرابی خود ما ایرانیان می بردند که هر زمان یا با زرتشت و یا با اسلام و یا بر اساس فکر و باور افراد "خودفرهنگ مدار" دولت تشکیل می دهیم و با خوب کردن خودمان و بد کردن دیگران جامعه کاستی و طبقاتی و ولایت طلب بوجود می آوریم. بقول اشو زرتشت که حداقل در 2700 سال پیش می زیسته دیر زمانی است که این روش در این سرزمین جاری بوده است.
آقای نوری علا خود در مقاله "در جستجوی آئينه‌ی مهرآئين" به نوعی (راست و دروغ) به این مطلب اشاره کرده اند اما معلوم نیست چرا زمانی که در مقاله "ریشه دشمنی اسلام با ایران" از ارتش شاهنشاهی ایران و یا ایرانیان صحبت می کنند نمی گویند که این ایرانیان همان حکومتگران ظالمی بودند که در داخل با موبدان زرتشتی زد و بند می کردند و در خارج یا با کاهنان مصری و یا با خاخام های یهودی و یا با پرده داران کعبه . اگر این مسئله را روشن می فرمودند آنگاه مجبور نبودند که دست به یک تقلب فرهنگی بزنند که از ارتش شاهنشاهی ساسانی یک ارتش آزادی بخش درست بکنند و بگویند: شان اشرافیت مکه ایجاب می کرد که ایشان با ایرانیان پیوند داشته باشند و به همین خاطر پیامبر از ایرانیان نفرت داشته است.
زیرنویس مربوط به بخش چهارم
* از آنجایی که آب‌گیری سد سیوند در منطقه تنگه بلاغی بخش بزرگی از آثار به جامانده از دروان هخامنشی و ساسانی را به زیر آب فرو خواهد برد، مسلما درک معنوی آیه ای چون آیه نهم سوره روم که دقیقا اشاره دارد به این که انسانها برای دیدن این آثار مسافرت کنند وآنها را ببینند و عبرت بگیرند، از بین خواهد رفت. من بارها گفته ام که "جمهوری اسلامی" بیش از هر ضد مسلمانی با قرآن و تعلیمات آن ضدیت دارد و در تخریب اززشهای معنوی اسلام از هر ضد مسلمانی زیانکارتر است. خوانندگان این مقاله اگر دقت کنند می بینند که آیه نهم سوره روم (به دلیل ارتباط داشتن آن با موضوع جنگهای ایران و روم و همچنین جنگ با یونانیان و دلیل چرایی شکست ایرانیان) دقیقا به اثار باستانی ساسانیان و هخامنشیان در سرزمین فلات ایران اشاره دارد. بنابراین جا دارد که مسلمانان با اعتراضات گسترده خود مانع از آن شوند که "جمهوری اسلامی" با آب گیری سد سیوند و امحاء آن آثار ، درک واقعی آیه نهم سوره روم را نیز از اذهان آیندگان بزداید. از همه گروه های ایران دوست و اسلام دوست تقاضا دارم به انتشار این مقاله بکوشند تا شاید مطالب آن را به گوش سردمداران رژیم برسد. ما اگر بتوانیم "جمهوری اسلامی" را از تصمیماتی که می گیرد باز داریم آنگاه شاید بتوانیم آنها را در ادامه دادن به طرح مخرب اتمی کردن ایران و اتمی کردن خاورمیانه و خرابی های آتی ای که از این امر بر ما و تمامی جهان وارد می شود، باز داریم. به نظر من این بر عهده همه ما ایرانیان است تا که حکومت ایران را بر آن داریم از این بازی خطرناک دست بردارد. خدایی اش را بخواهید این مسئله نه بر عهده شورای حکام است، نه اتحادیه اروپا ، نه دولت آمریکا و نه حتا سازمان ملل. آنچه آنها کوشش می کنند بعنوان اتمام حجت در تاریخ ثبت خواهد شد. آنچه اما به ما مربوط است این است که بودن و نبودن ما با این مسئله گره خورده است. اگر مسلمانان ایرانی واقعا به اسلام اعتقاد داشته باشند آنگاه می باید دانسته باشند که در موقعیت بسیار خطرناکی قرار گرفته اند. آنها که سکوت می کنند باید در مسلمانی خود تردید کنند.

بقیه مطلب در بخش 5