پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

در نقد مطلب آقای نوری علا " ریشه های دشمنی اسلام با ایران"

"صدای پای فاشیسم می آید"

(بخش سوم(  

 

حسین میرمبینی

info@peikekhabari.com

 

به نظر من مطالب آقای نوری علا- بویژه مطلب "ریشه های دشمنی اسلام با ایران" - از جمله مطالبی نیستند که از آن ها بتوان با نوشتن یکی و دو مقاله انتقادی (آنهم از نوع کلی گویی) گذشت. اگر در میان جامعه روشنفکری ما کسانی باشند که به صلح و دوستی باور داشته باشند یعنی کسانی باشند که نه فقط به باورهای خود دلخوش باشند، بلکه به سرنوشت همه اقشار و گروه های ایرانی دلسوز باشند ، آنگاه می باید در ارتباط با مواضع آقای نوری علا جدی جدی عکس العمل نشان دهند. متاسفانه بسیاری از هموطنان ما در ارتباط با مطالب ایشان و همچنین در ارتباط با پاسخهایی که از جانب برخی از ایرانیان و این کمینه مطرح شده بود، عکس العمل های سالمی نشان ندادند . درحالی که مطالب ایشان- از آنجا که می تواند در ارتباط با موضوعات اجتماعی ما تأثیر گذار باشد- یعنی با مرگ و زندگی ما ایرانیان ارتباط داشته باشد، جا دارد از طرف همه گروه های درگیر در جامعه (بویژه روشنفکران سکولار صلح طلب) مورد نقد قرار گیرد.

به اعتقاد من به همان گونه که مذهبیون قشری حامی "جمهوری اسلامی" بر پیکر جامعه ما زیان های بی شمار وارد کرده اند، به همانگونه برخی نیروهای مخالف تندرو و آنهایی که "ایرانیت" را در برابر "اسلامیت" قرار می دهند و اسلام را مسئول به روی کار آمدن "جمهوری اسلامی" می دانند و  علنا به آن توهین می کنند، نیز می توانند بر جامعه ما زیان های جبران ناپذیر وارد آورند. ایرانیان باید توجه داشته باشند که پیدایش جریانات فاشیستی همه مذهبی نیستند و اصولا بیشترین جریانات فاشیستی از افکار غیرمذهبی و ضدمذهبی الهام گرفته اند و در عصر ما و در اروپا، بیشترین آنها از این مسیر شکل گرفته و بوجود آمده اند.  

در زمانی که آقای نوری علا (مانند تندروهای مذهبی) ریز و درشت ، به منتقدین خود توهین می کنند ، مشخص است که بسیاری از فعالان سیاسی میانه رو و صلح طلب از مطالب ایشان با کراهت عبور می کنند و نمی خواهند خودشان را با طعنه و توهین های شاعرانه ایشان روبرو سازند. اما این کار درستی نیست زیرا اگر میانه روهای آزادی خواه و صلح دوست وارد میدان مبارزه نشوند و اجازه بدهند که یا مذهبی های تندرو (مثل حامیان جمهوری اسلامی) و یا ضدمذهبیون تندرو (مثل اقای نوری علا) تنها میدان داران این صحنه باشند آنگاه مسلم است که جامعه ما تحت تأثیر افکار مطلق نگر در چنبره ظلم و خشونت دائمی گیر می افتد و هرگز روی خوش صلح را نخواهد دید. به نظر من در این زمان اگر کسانی مطالب آقای نوری علا را نقد نکنند، آنگاه فردا که به سبب زشتکاری های "جمهوری اسلامی" جوانان این کشور روی به نوری علا ها می آورند و کشور را با بحران های بدتر از این مواجه می سازند، احساس گناه مضاعف و زبونی و پشیمانی بیشتری خواهند کرد. چرا که افکار آقای نوری علا اگر چه به سمت و سویی دیگر است اما به همان اندازه افکار خمینی تند و خشونت طلب است و می تواند این بار استقلال سیاسی کشور ما را مضمحل سازد. مخالفت من با آقای نوری علا و همفکران ایشان از سر عداوت شخصی با ایشان نیست، بلکه از نگرانی من از ظهور و بروز یک اندیشه خشونت طلب فاشیستی (در مقابل اندیشه قدرت طلب مذهبی) سرچشمه می گیرد.

وقتی که آقای نوری علا با استفاده نا بجا از شعر حافظ (این شاعر مسلمان و دیروزی ما که بوی قدرت طلبی و خشونت از هیچ جای کلامش شنیده نمی شود و آسایش دو گیتی را در تفسیر دو حرف مدارا کردن با دشمن و مروت کردن با دوست، می داند) مخالفین خود را "مدعی" می نامند و با این اتهام می خواهند آنها را از صحنه گفتگو بیرون اندازند، مشخص است که ایشان تحمل شنیدن سخن مخالف را ندارند و بیشتر همچون مطلق نگران "سدساز" عمل می کنند. وقتی ایشان در پایان مقاله اش "هزارتوی بازشناسی خويش  مینویسند:

"و بگذار مدعی اين سخنان را نفهمد يا ياوه بپندارد و در خودپرستی کوته بينانهء خويش غوطه ور بماند. ما را چه کار با ديروزيان؟ کاروان فردا دير زمانی است که قدم براه گذاشته و، با عشق و سرمستی ِ آينده نشان خويش، به سوی حل بحران هويت و نو شدن فرهنگی ايرانيان گام بر می دارد. به قول حافظ:
با مدعی نگوئيد: اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بميرد، در درد خود پرستی
در حلقهء «مغان» ام، دوش آن صنم چه خوش گفت:
با کافران چه کارت، گر «بت» نمی پرستی؟
 

مشخص است که او مطلق نگری است از نوع دیگر. در جایی که نوری علا با توهین و طعنه، مخالفین فکری خود را "خودپرست" (؟) و کوته بین (؟) معرفی می کند و همچون رهبران جمهوری اسلامی- که فکر می کنند در همه حال درست فکر می کنند- نمی پذیرد که ممکن است در برداشت هایش از تاریخ و قرآن خطا و اشتباه کرده باشد، و در عین حال با تندروی و مطلق نگری برای جوانان ما نسخه می پیچد، مشخص است که او یکسونگری است از جنس همه یکسونگران قدرت طلب. بر این اساس چگونه است که نباید به ایراد گرفت و یا حتا او را روشنفکر دانست؟

دکتر جواد طباطبایی (در مصاحبه ای که با آقای رضا خجسته رحیمی کرده و اخیرا در سایت گویا منتشر شده) درست می گوید که :

"يک روشنفکر از آن روی که می‌خواهد روشنفکر باشد، راه تجربه را باز نگه ‌‌می‌دارد و بايد که باز نگه‌دارد. روشنفکر نمی‌تواند و نبايد به يک سد ساز تبديل شود و جلوی فکر کردن را بگيرد. جوانان ما امروز اين واقعيت را فهميده‌اند. آنها متوجه شده‌اند که روشنفکران ما در اين هفتاد، هشتاد سال گذشته، هيچکدام بيشتر از يک دهه دوام نياورده‌اند و در هيچ دوره‌ای، هيچکدام نه مسئله را فهميده‌اند و نه با مردم ارتباط برقرار کرده‌اند. آنها راه را بر تجربه بسته‌اند، سريعاًً رسمی و عضو يک نظام سياسی شده‌اند."

بر این اساس  من معتقدم که نیروهای میانه رو سیاسی نباید از ناسزاگویی ها و تیرهای ملامتی که این روزها سلطنت طلبان ، یا کسانی چون نوری علا ها  نثار مخالفان شان می کنند، بترسند، بلکه اگر آنها دوستدار حقیقت و نگران کشورشان هستند، باید آنها را به جان بخرند. کسی که از این سرزنش ها بهراسد، مشخص است که بویی از حقیقت نبرده و جهادگر این میدان نیست. بقول همان حافظ :

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافری است رنجیدن

مشکل من با آقای نوری علا نه به خاطر ناسزا ها و سرزنش های ایشان است که با فحوای کلام ایشان و با آن مطالبی است که ایشان می نویسند.

متأسفانه اغلب هموطنان ما از آنچه در فحوای مطالب آقای نوری علا موجود است، غفلت می کنند. بحث در این نیست که آقای نوری علا انسان با سواد و دانشمندی نیستند. اتفاقا آقای نوری علا آن انسان با سواد و اندیشمندی است که می تواند بیشترین تاثیرات را بر جامعه بگذارند. کسانی مثل مارکس و لنین، نیچه و هایدگر هم اندیشمند بودند ولی همانگونه که تاریخ شهادت داد نتایج تاثیرات نظریات ایشان دو جنگ جهانی خانمان سوز و مرگ میلیونها انسان و تغییر سرنوشت یک کشوری مثل روسیه بود که وقت و عمر یک ملت بزرگی را برای هفتاد و اندی سال هدر داد. اگر نخواسته باشیم راه دور برویم باید به نتایج تاثیرات فکر کسانی مانند احمد فردید و یا همین دکتر شریعتی خودمان بیندیشیم که تنها از روی تعصب و تحریک احساسات عوام با طرح سخنانی که هیچ پایه و اساس عقلانی نداشت آتش به هیزم جان میلیونها ایرانی زدند که ثمره اش همان انقلاب کذایی و همین حکومت کذایی تر از آن است. برای ایرانی که از دست آخوند به جان آمده و از دیدن احمدی نژاد و سخنان ناسنجیده او عصبانی است و گویی-که از شدت عصبانیت- چشم حق بینش را از دست داده، گوش دادن یکجانبه به سخن آقای نوری علا و نشنیدن سخن دیگران به منزله خودکشی است.

این مرحله (که ما امروز در آن بسر می بریم) برای اروپائیان و دیگر ملت هایی که از جامعه سنتی و مذهبی به سوی جامعه مدرن و صنعتی گذر کرده اند نیز اتفاق افتاده و روزی بوده که آنها نیز در مسیر آزادی و دموکراسی از سر سرخورده گی و خواری از شکست در جنگ، به سخنان کسانی مثل هیتلر و موسولینی روی آوردند. مشخص است که وقتی آقای نوری علا با شیفتگی تمام از برتری قوم آریایی و یا فرهنگ "مألوف" ایرانی سخن می گویند، قصد دارند ما را به همان دردسرهایی گرفتار سازند که هیتلر برای آلمان ها و موسولینی برای ایتالیایی ها فراهم آوردند. هیتلر هم از برتری قوم آرین و موسولینی هم از عظمت روم باستان سخن می گفت. برای واقعیت بخشیدن به این تز، کسانی مانند هایدگر  در آلمان و  ماری نتی در ایتالیا فلسفه ها بافتند و تئوری ها دادند. فلیپو ماری نتی(1944-1876) که  اتفاقا مثل اقای نوری علا هم شاعر بوده و هم ایدئولوگ و تئوریسین، یکی از نخستین متفکرین حامی حزب فاشیست ایتالیا است که می گفته است : " می خواهم با خشونت و جنگ مردم ایتالیا را به سوی مدرنیته ببرم".

مارتین هایدگر فیلسوف آلمانی –که اتفاقا در بین فیلسوفان وطنی ما طرفدار بسیار دارد-  در دوره اقتدار نازی ها استاد دانشگاه بوده و بر آموزش فلسفه نازیسم در مراکز علمی آلمان نظارت داشته و آنها را توجیه و تفسیر می کرده است، در باره اسیرانی (برخی یهودی و برخی خارجی) که در بازداشتگاه های هیتلری سر به نیست می شدند این چنین می گوید: 

"این ميليون ها نفرى كه در كوره هاى گاز ذوب شدند، موجوداتى بودند كه ربطى به انسان ها ندارند. محكومين رژيم هيتلرى كه به ديار عدم فرستاده مى شوند، قبلاً از مقام انسانى خود سقوط كرده اند. بنابراين نازى ها كوهى از اجساد افرادى را به وجود آوردند كه ارتباطى به انسانيت نداشته اند". به مقاله آقای احسان نراقی درباره هایدگر که در همین سایت گویا منتشر شده ، نگاه کنید(*)

من اگر از سخنان آقای نوری علا نگرانم به دلیل شیوه سخن ایشان و بیان نفرتی است که ایشان به منتقدین خود و به مسلمانان دارند و اینکه می گویند: پیامبر اسلام از ایرانیان نفرت داشته است، می باشد. موضوعی که اگر ایرانیان- در این شرایط- آن را بپذیرند، آنگاه می تواند به پا گرفتن نهضتی فاشیستی در ایران بینجامد که بر اثر آن میلیونها نفر ایرانی (مسلمان و غیر مسلمان) کشته بشوند. ایراد من به آقای نوری علا بر حسب جوهره سخن ایشان و از روی نگرانی است که به نتیجه افکار ایشان دارم. من نه مدعی ام و نه دشمن آقای نوری علا. من بقول شاعر مورد علاقه ایشان (احمد شاملو) "... عدوي تو نيستم من ، انکار توام" یکی از کسانی هستم که متفاوت از آقای نوری علا (و بسیاری دیگر از به اصطلاح روشنفکران مان) فکر می کنم.  احساس "نفرت"،" خودپرستی"، "کوته بینی" و "ادعا" فقط از نوشته های ایشان بر می آید.

من هم به مانند خیلی ها به این آب و خاک علاقمندم و از اینکه دوباره و چند باره با جرقه هایی که می تواند از سخنان ناسنجیده برخی از هموطنانم، آتش به جان و هستی ایرانیان وارد آید و جنگ راه بیندازد، بیمناکم. من نمی دانم چگونه می توان به هموطنان خوش خیالم ثابت کنم که بوی خوش صلح و آشتی از سخن آقای نوری علا بر نمی خیزد و سخنان او دعوا برانگیز است.

اگر طرح یک مذهب قدرت طلب (مثل آنچه آقای نوری علا در مطلب اخیرشان "اسلام: منشاء اصلی تفرقه در خاورميانه" مطرح کرده اند) به عنوان یک هویت مألوف و دین غالب برای مردم خاورمیانه خطرناک است ، همانگونه نیز موضوع برتری طلبی فرهنگی آقای نوری علا و نوعی که ایشان به "هویت مألوف" برای ایرانیان نگاه می کنند و اصولا در باب مسائل جاری قضاوت می کنند، موضوعات بسیار خطرناکی می باشند که اگر قرار باشد کسانی به آن ها بها بدهند صدها برابر بیشتر از آنچه مسلمانان- بقول آقای نوری علا در طول تاريخ خود، و بخصوص در سيصد سال اخير- جنگ افروزی کرده اند، جنگ و ویرانی بوجود می آورد. مصداق سخن ما موضوع جنگ طلبی کسانی مثل هیتلر و موسولینی و استالین و همه آنهایی است که در عصر مدرنیته با طرح موضوعات غیرمذهبی و حتا ضدمذهبی دو جنگ جهانی اول و دوم را بوجود آوردند و در همین زمان نیز با افکار مدرن شان و ابزار علمی و قدرتمند شان از کشته ها پشته ها ساخته اند.

مباحث علوم  انسانی با قوانین علوم تجربی و ریاضی به اثبات نمی رسند،  درستی مباحث علوم انسانی و موضوعاتی که در این حوزه مطرح می شوند، از آنجایی آشکار می شوند که بتوانند در خدمت صلح و دوستی و سلامت اندیشی بشر بکار آیند. بنابراین سخنی درست است که از تاثیرات عکس العمل های افراطی و تفریطی دور باشد. ما می توانیم از طریق این فرمول همه سخنها را بشنویم و به درست بودن و نادرست بودن شان پی ببریم. سخنی درست است که صلح آمیز باشد و بتواند آزادی و برابری و رفاه و سلامت و صلح را برای همه انسانها (اعم از زنان و مردان و شعوب و قبایل و ادیان و ملتها) فراهم آورد. سخنی که از برتری یک قوم و یا یک مذهب صحبت می کند و در صدد است بر مردم تعریف از یک هویت مطلوب و مألوف را تحمیل کند، مشخص است که در جهت جنگ و ویرانی بکار گرفته می شود.  

امروز که من از برخی ناشران سایت ها می خواهم که به این مسئله بیشتر بپردازند و اجازه بدهند که در این باره سخن ما نیز از سایت آنها منتشر شود، آنها می گویند ما نمی خواهیم به اینگونه مسائل بپردازیم. پرداختن به اینگونه مباحث آقای نوری علا را بزرگ می کند. درحالی که آنها نمی بینند که سخن آقای نوری علا جدا از سایت پر بیننده خودشان، هم در سایتهای پر بیننده گویا و ایرانیان و هم در چندین سایت و وبلاگ درجه دو و سه، و همچنین در نشریه ایرانیان چاپ واشنگتن و نیز در تلویزیون های 24 ساعته و هم از طریق YOUTUBE منتشر می شود. اغلب سایت های سیاسی (مثل سلطنت طلب و جمهوری خواه تا حتا جبهه ملی) به ایشان لینک داده اند. بنابراین آقای نوری علا به اندازه کافی (از جهت شهرت) بزرگ هستند که وقتی سخن می گویند سزاوار باشد نسبت به آنها عکس العمل نشان دهیم. اگر در آن زمان که برخی از تحلیل گران سیاسی تندرو مثل احمد فردید و یا دکتر شریعتی مسائلی مطرح می کردند، ایرانیان آنها را جدی می گرفتند و آنها را نقد می کردند، آنگاه امروز کار ما به اینجا ها نمی کشید. بر همین منوال آنچه که اکنون آقای نوری علا امروز مطرح می کنند را نیز نباید سخن کوچکی پنداشت و از کنار آن بی تفاوت رد شد. موضوعاتی را که ایشان مطرح می کنند – مثل اینکه می گویند: پیامبر اسلام به دلیل جایگاه طبقاتی اش (یعنی کاروان داری) از ایرانیان نفرت داشته است، و یا همین مطلب اخیرشان "اسلام: منشاء اصلی تفرقه در خاورميانه "- موضوعاتی اند که بسیار جای نقد و گفتگو دارد. 

آقای نوری علا همینطور پشت سر هم نظریه و تئوری می بافند که اگر امروز جامعه فرهیخته ما درباره آنها سکوت اختیار کند، فردا با نتایج آن که جنگ و خرابی است باید همه ایرانیان دست و پنجه نرم کنند.  زمانی که ایشان علنا از فرهنگ باستانی که هیچگاه بطور مستقل و با دیدگاهای انسان دوستانه، روی آن تحقیق نشده بعنوان "فرهنگ برتر" سخن می گویند و نظریات خود را بر اساس برداشتهای یکجانبه قدرت طلبانه مطرح می سازند، مشخص است که ایشان در ارتباط با تاریخ و مذهب و هویت و حرکتهای سیاسی ایرانیان موضع سالمی ندارند.  

 بعنوان مثال آقای نوری علا از خشایارشاه بعنوان یک پادشاه محبوب یاد می کنند و در سجایای زیبایی و اخلاقی او آنچنان می گویند که از داریوش و کوروش هم بهتر بوده است. درصورتیکه بر اساس آنچه که در "کتاب مقدس" آمده همین خشایارشاه کسی است که همسرش را به علت نافرمانی (که نخواسته لخت در برابر میهمانان شاه برقصد) کشته و در پی آن هفتاد تا هشتاد هزار ایرانی را به همراه سردار معترض خود (هامان) در ظرف چند روز به هلاکت رسانده است. (مراجعه کنید به کتاب استر)، امروز یهودیان سراسر جهان به بزرگداشت آن قتل عام از ایرانیان مباهات می کنند و همه ساله جشنی بزرگ (بنام جشن پوریم) بر پا می دارند تا یاد آن واقعه را برای آیندگان زنده نگه دارند. اگر هردوت در ارتباط با لشکرکشی های خشایارشاه به یونان اغراق کرده و آنچه را که یونانیان و اروپاییان از داستان نبرد ترموپیل نقل می کنند همه باطل است، و هم چنین اگر همه آنچه را که "کتاب مقدس" از داستان استر و مرده خای و کوروش بیان کرده خیال بافی است پس چگونه است که ایرانیان اساس فکر و باورشان را از تاریخ هخامنشیان باید تنها به برخی از کتیبه های دولتی که از آن روزگار بجا مانده – که البته چیز بد در مورد خود نمی نویسند-  بنا کنند؟   

وقتی که هنوز ما از تفسیرهای یکجانبه از وقایع تاریخی نقدی نداریم و چرایی آن وقایع برای ما روشن نیست و موضوعات ضد و نقیض در آن بسیار است، چگونه است که آقای نوری علا در مقاله (هزارتوی بازشناسی خويشاز "هویت مألوف" سخن می گویند و بر اساس آن برای ما هویت بنا می سازند؟ اگر ایشان ادعا می کنند که به منشور حقوق بشر و آزادی و حق انتخاب باور و تفکر اعتقاد دارند آنگاه چگونه است که از روی "خودفرهنگ مداری" برای ایرانیان-که از اقوام و باورهای گوناگون تشکیل شده اند- تعیین تکلیف می کنند؟

این درست همان کاری است که پس از نیچه فیلسوفانی چون هایدگر به دنبال آن رفتند و از سر ذلت ناشی از شکست آلمان در جنگ جهانی اول، درست بعد از 21 سال (از پایان تاریخ جنگ جهانی اول در سال 1918 تا آغاز جنگ جهانی دوم 1939) بر اساس تز "ابر انسان" نیچه به تز قوم برتر آریایی رسیدند و دوباره جهانی را با آن تز به خاک و خون کشاندند. از اینروست که من فکر می کنم موضع آقای نوری علا در این زمینه ها قابل اعتراض است و ایشان در اغلب موارد (مثل موضوع فرهنگ برتر و هویت مالوف و همچنین موضوع دشمنی اسلام با ایرانیان) به افراط گراییده اند.

من بر حسب همان روشی که آقای نوری علا در پیش گرفته اند (یعنی تفسیر تاریخ و تفسیر قرآن) می توانم ثابت کنم که بحث آقای نوری علا در ارتباط ریشه های دشمنی اسلام با ایران و اینکه پیامبر اسلام از ایرانیان نفرت داشته است، نادرست است. همچنین می توانم ثابت کنم که فکر ایشان در جریان مبارزات اجتماعی ما ایرانیان برای استقرار دموکراسی در کشورمان، نا سالم بلکه خطرناک است و می تواند (در صورتی که به منصه واقعیت برسد) ضمن کشتار بی حساب از ایرانیان ، به استقلال کشور ما صدمات جبران ناپذیر وارد آورد. اما آیا این سخن من برای آن کسی که فکر و باور خودش را ساخته و دیگر حاضر نیست به نظر دیگری گوش بدهد ، فایده بخش خواهد بود؟

 

اما چرا بحث نوری علا در "ریشه های دشمنی اسلام با ایران" نادرست و پایه استدلالات او بر هوا است:

او می گوید:

"... کافی است به جملهء مشهور «لا اله الا الله» توجه کنيم که، در واقع، شعارمايهء جنگ «قشر اقتصادی کاروانداران و کاروانسالاران» با اشراف سنتی مکه محسوب می شود. اشرافيت مکه حافظ «وضع موجود» ی است که بر محور «بتخانه» يا «اله کده» ی مکه می گردد، و اکنون يکی از اعضاء بنی هاشم و همسر بزرگترين کارواندار مکه همهء «اله» ها را رد می کند تا «الله» خود را جانشين آنها کند. آيا اشراف مکه در اين ماجرا به وجود توطئه ای رومی ظنين شده بودند و در عين حال فکر می کردند خاندان بنی هاشم، با اعلام پيامبری يکی از اعضاء خود، قصد دارد رشتهء امور را از دست آنها بگيرد؟ هرچه بود چنين شد که، بزودی، دودمان و خانواده محمد و معدودی از مکيان که به پيامبری او ايمان آورده بودند به محلی خارج از مکه به نام «شعب ابيطالب» تبعيد می شوند و اجازه رفت و آمد به مکه از آنان سلب می گردد. "

من نمی دانم که چگونه توجه کردن به جمله "مشهور لا اله الا الله" کفایت می کند به اینکه آن شعار، "شعارمایه جنگ قشر اقتصادی کاروانداران و کاروانسالاران با اشرافیت سنتی مکه"است. آقای نوری علا توضیح نمی دهند که این "اشرافیت مکه" همان پرداران کعبه و یا به عبارت خودمان همان حافظان دین رایج جامعه بودند که برای حفظ مقام بی پایه خود با دولت استعماگر ساسانی زد و بند پنهانی داشتند . از طرف دیگر، امپراتوری ایران در آن زمان برای پیشبرد مقاصد امپریالیستی خود با رهبران مذهبی مطرح در جوامع خاورمیانه ساخت و پاخت می کرده تا بتواند هرچه بیشتر از منابع اقتصادی آن مردم بهره برداری کند (همچون سیاست انگلیس در دوران استعمار- که ضمنا ایرانیان منقد شدید آن می باشند). حالا اگر محمد در آن زمان این رابطه را تشخیص داده که بین آن بتان و باورهای مردم و سروری (بخوانید ولایت) آن پرده داران (بخوانید کاهنان، کشیشان، ملایان) و دولت استعمارگر ساسانی یک رابطه مستقیم وجود دارد، چرا نباید به هوش و درک محمد آفرین گفت و از او به عنوان یکی از اولین مبارزان راه آزادی و کسی که از راه تغییر دادن ساختارهای فکری مردم از درون با استعمار به مبارزه پرداخته و توانسته تغییراتی را به نفع مردم خود و بشریت بوجود آورد، قدرشناسی کرد. اگر به جمله "لا اله الا الله" توجه کنیم (البته نه با چشم آقای نوری علا) آنگاه می توانیم پی ببریم که این جمله در ارتباط با تغییر دادن زیر بناهای فکری و ساختاری جامعه (در آن روزگار) تا به چه اندازه پر معنا بوده و عظیم است. و این تازه وجه معنایی بیرونی این جمله است. اگر به وجه درونی و عرفانی آن توجه کنیم آنگاه می بینیم این جمله به چه اندازه شخصیت ساز و فرهنگ ساز است. 

اگر آقای نوری علا توضیح می دادند که اشرافیت مکه (بعنوان پرده داران کعبه و تولیت بتخانه کعبه) همان نقشی را داشتند که آخوندها بعنوان حافظان مذهب شرک الود شیعه (در بتخانه ی مثلا آستان قدس رضوی) دارند ، آنگاه شاید حق مطلب را بهتر ادا می کردند. اما زمانی که آقای نوری علا به علت مطلق نگری بین آخوند شیعه و پیامبر اسلام فرقی قائل نیستند و بر حسب "خودفرهنگ مداری" نمی بیند که محمد حداقل برای مردم خود با یک شعار ساده هویت و استقلال فراهم آورده و با آن توانسته دست طمع چپاول گران و استعمارگران زمان خودش را از سر ملت خود قطع کند ، مشخص است که موضع آقای نوری علا از روی تنگ نظری است. وقتی او می گوید که شأن اشرافیت مکه در آن بود که آنها با ایرانیان ارتباط داشته باشند و ایشان روشن نمی کنند که آن ایرانیان کدام ایرانیان بوده اند، آیا آن ایرانیان همان ایرانیانی بودند که به جرم مزدکی بودن و مانوی بودن اعدام شدند یا آن ایرانیان ، ایرانیان اشرافی بودند که موجبات قتل آن عده ی دیگر را فراهم آوردند؟ اینگونه است که او شبهه سازی می کند و سخن نادرستی را درست می نمایاند.  وانگهی شأنی را که آقای نوری برای اشرافیت مکه قائلند، نباید پرسید که از کجا سرچشمه می گیرد؟ آیا آنها به علت فرهیختگی به این شأن رسیده بودند و یا عاشق چشم و ابروی ایرانیان بودند و یا اینکه منافع اقتصادی و طبقاتی شان آنها را به سوی استعمارگران ایرانی کشانده بود ؟ (مثال این قضیه مانند آن است که بگوییم شان وثوق الدوله و یا روحانیت مرتجع آن بود که با انگلیسی ها زد و بند کنند).

 آقای نوری علا راجع به "ایرانیان" در ارتباط با پرده داران کعبه چنان قلم فرسایی می کنند که گویی اینان از مردم عادی ایران بوده اند. بنابراین برای خواننده ایرانی زمان ما مشخص نمی کنند که طرف پرده داران کعبه، بزرگان و شاهزادگانی بودند که به نمایندگی از یک حکومت استعمارگر عمل می کرده اند. و آنها از آنرو با آن پرده داران مکه در ارتباط بودند که ایشان ( بعنوان حافظان دین و معبد کعبه) نبض جامعه را در دست خود داشتند. مناسبات دولت ساسانی با آن پرده داران (مانند مناسبات دولت استعمارگر انگلیس با روحانیت شیعه) نه از آن روی بود که ساسانیان به آن بت ها و یا بقول آقای نوری علا "الله کده" ارادتی داشتند، بلکه از آنجایی بود که ایشان استعمارگر بودند و امپراتوری داشتند، و اقتضای امپراتوری آن بود که از طریق مذهب جاری جامعه به مقاصد استعماری خود برسند. از اینرو دولتهای ایرانی هخامنشی و ساسانی همیشه بهترین روابط را با کاهنان و ملایان برقرار می کردند که منابع ملتهای ایشان را چپاول کنند. زیرا در همه جوامع این کاهنان و ملایان و حافظان قلابی ادیانند که با نفود خود در میان مردم همیشه آنها را زیر کنترل خود دارند. . چراکه ایشان خوب می دانند که چگونه می توان از چوب و سنگ و طلا و شیشه (آینه) و قدیسین مرده برای مردم، بت و معبد و پرستشگاه (حرم) درست کرد که از آن طریق مردم را به انقیاد خود درآورند.

اگر محمد گفت "لااله الاالله= جز خدای نادیده خدایی نیست" و یا "الحمدللله=ستایش مخصوص خدای نادیده است"، از آنرو بود که رابطه ذهنی مردم را با آن بت ها و بتخانه ها و البته با پرده داران مکه قطع کند و آنها را از انقیاد و اسارت و ازخودبیگانگی نجات دهد. اگر محمد گفت "الله اکبر" از آنرو بود که او بگوید که فقط خدای نادیده است که بزرگتر است. در نتیجه همه انسانها و مخلوقات همه مساوی هم اند و کسی نسبت به دیگری شأن و شرف بیشتری ندارد. همه انسانها بندگان خدای واحدند و همه باید خدا را بپرستند. نه بتان را و نه افراد را. شرافتها همه اعتبارات زمینی اند که انسانها خود برای خود قائلند و یا به هم می دهند. اگر انسانها بدانند که همه شان به یک فطرت پاک و واحد آفریده شده اند آنگاه پی می برند که چیزی کمتر از دیگری ندارند. بقول حافظ آن "جام جم"ی را که برخی ها مدعی اند که فقط آنها دارند، نزد همه انسانها موجود است. چراکه همه انسانها مخلوق خدای واحدی اند و او آن گوهر را به همه انسانها بخشیده است. با این شعارها بود که محمد توانست شعار آزادی و برابری سر دهد  و توانست برای آن مردمی که تا قبل از او در پراکندگی و دشمنی کردن با یکدیگر و بی هویتی بسر می بردند، هویت فراهم کند و به آنها شخصیتی بدهد که دیگر در مقابل هیچکس و ناکسی کرنش نکنند. اگر این تعلیمات امروز در هیچ مکتب فکری اسلامی تعلیم داده نمی شود بخاطر آلوده شدن دین به قدرت و بدآمورزی های است که قدرت طلبان مذهبی بعد از پیامبر از شیعه و سنی  به دنبال آن رفتند و دین حنیف او را از مسیر راستینش منحرف ساختند.

اما آقای نوری علا از پیروزی های پی در پی ارتش ایران در خاورمیانه آنچنان سخن می گوید که گویی آن ارتش، ارتش آزادی بخش و ارتشی بوده که برای مردم خاورمیانه می توانسته دموکراسی و رفاه به ارمغان آورد. از اینجا است که آقای نوری علا چشم بر حقیقت می بندند و با تفسیر متقلبانه ای که از تاریخ و قرآن می کنند، دل هر انسان آزاده ای را به درد می آورند.

****

زیرنویس مربوط به بخس سوم

*  http://www.aftab.ir/news/2005/sep/18/c5c1127050667_art_culture_book_publication.php

 بقیه مقاله در بخش 4