پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

وقتی موسا غرق شد ...
 

نیما نقوی
 

 

نيما نقوی از استعدادهای تنومندی است که در اين برهوت هنر می توان به کارش دل بست. داستان های کوتاه او از ضرب آهنگی صميمی و آشنا برخوردار است که زود می تواند در ذهن خواننده جا بيافتد و با او ارتباط برقرار کند. انگار ماجرايی را که در داستان نشسته ، بر خواننده هم به همان شکل گذشته است.
داستان « وقتی موسا غرق شد» - که به پيوست پيشکش می شود- نمونه ی يکی از آنهاست که کششی سزاوار برای خوانش در مخاطب خود ايجاد می کند. و اينک داستان که خود، گويا ترين است:
 

 


وقتی موسا غرق شد:
موسا فقط دست و پا می‌زد. حتا یک بار هم هواری نکشید. آن قدر آب خورده بود که توی شش‌ها و
گلوی ‌اش دیگر جایی برای فریاد نمانده بود. بار آخری که بالا آمد، چند ثانیه توی چشم‌هام زل زد. چند
ثانیه ‌ی طولانی که خیلی بیشتر از چند ثانیه بود. چشم‌هايش وق‌زده بود توی چشم ‌های من. بعد برای آخرین بار پایین رفت. لحظاتی بعد پیراهن سرخش مثل لکه‌ی بزرگ کم ‌رنگی وسط حوض پدیدار شد؛
لکه ‌ی بزرگ کم‌رنگی که به هیچ وجه روی آب از هم وا نمی‌رفت. موسا دمر افتاده بود وسط حوض و دیگر توی آب پایین نمی‌رفت.
***
آقاجان من و موسا را مأمور کرد بیرون درِ مسجد بایستیم و کفش‌ها را بپاییم. وقتی آقاجان این را به‌ام گفت، اول ترسیدم و جا خوردم، بعد پکر شدم. همان طور که روبروی آقاجان ایستاده بودم، سرم را پایین انداختم و پشت گردنم را خاراندم. هر چی فکر کردم چیزی دست‌گیرم نشد. آقاجان منتظر جواب من نایستاده و رفته بود؛ پس یعنی حرفش یک جور دستور بود. آقاجان که گذاشت و رفت و من هم فکرکردن ‌ام به جایی نرسید، به سرعت رفتم در ِخانه‌ی موسا. تمام کوچه‌های خاکی را به سرعت باد دویدم. تنها درِ خانه‌ی موسا بود که به اندازه‌ی دو بار زدن کوبه‌ی در، ایستادم و نفس ‌زنان موسا را صدا زدم. در باز بود. رفتم داخل و در تمام طول دالانِ تاریکِ واصلِ درِ خانه و حیاط، موسا را صدا زدم. ایوان پهن و بزرگ خانه‌ی موسا چهار پله از کف حیاط فاصله داشت. موسا سراسیمه با پای برهنه به ایوان دوید و کنجکاو و منتظر با چشم‌های درانده پرسید: «چیه؟ چی شده؟» بعد قیافه‌اش را کمی عوض کرد که نشان دهد خیلی کنجکاو خبر من نیست و با لحنی آرام‌تر گفت: «چیه کله‌ی صبح داد می‌زنی؟» رفتم پای دیوار کوتاه ایوان ایستادم. دستم را کنار دهنم گذاشتم و نجوا کردم. موسا روی لبه‌ی ایوان نشست. پاهای ‌اش را از دیوار کوتاه آویزان کرد و سرش را نزدیک آورد. خبر را که به‌اش دادم کمی پکر شد ولی قیافه‌اش را جوری گرفت که نشان دهد پکر نیست. ولی به فکر فرو رفت. بعد از چند لحظه گفت: «خوب طوری نیست! نگهبانی کفش‌ها رو هم می‌دیم. این طور راحت‌تر هم می‌تونیم تو حیاط مسجد بپلکیم. راحت‌تر هم می ‌تونیم کفش انتخاب کنیم.»
به‌اش گفتم: «اگه ما نگهبان کفشا واستیم اون وقت هر اتفاقی واسه کفشا بیافته ما رو سین جیم می‌کنن! ما باید دیده باشیم چی شده!» این را که به‌اش گفتم دوباره به فکر فرو رفت. نظر مرا درباره‌ی این که نکند شک کرده‌اند ماجرای کفش‌ها کار ما دو تا بوده و این جوری خواسته‌اند مچ‌مان را بگیرند، رد کرد و گفت: «نه بابا! اگه به ما شک می‌کردن که ما رو به‌پا نمی‌ذاشتن!»
من ایستاده بودم و به قیافه‌‌ی متفکر موسا نگاه می‌کردم. صدای مادر موسا از داخل اتاق بلند شد که داد زد: «موسا کجا رفتی؟ کی بود تو حیاط؟» موسا لقمه‌ای را که همچنان توی دستش مانده بود در دهان گذاشت و از لبه‌ی ایوان بلند شد. همان طور که دهانش می‌جنبید گفت: «تو با آقاجانت برو مسجد! منم بعد میام، تو مسجد می‌بینمت.» گفتم: «مگه نمیای در خونه‌ی ما با هم بریم؟» موسا گفت: «گفتم که تو برو من بعد میام. دیر نمی‌کنم زود میام!» خانه‌ی موسا چند کوچه دورتر از خانه‌ی ما نسبت به مسجد بود. دو جمعه‌ی گذشته‌اش موسا آمده بود درِ خانه‌ی ما و با هم رفته بودیم مسجد. موسا را با نگاهم تا وقتی که پشت چارچوب درِ اتاق گم شد تعقیب کردم. بعد از خانه‌ی موسا بیرون آمدم.
به خانه که رسیدم مادر داشت سفره‌ی صبحانه را جمع می‌کرد. وقتی مرا دید گفت: «کله‌ی صبح کجا مث جن غیبت زد بچه؟ بیا بشین ناشتا کن می‌خوام سفره رو جمع کنم!» بی آن که جواب مادر را بدهم کنار دیوار اتاق ایستادم. دست‌های ‌ام را پشت سر قلاب کردم و به دیوار گچی تکیه دادم. پاهای ‌ام با تنه‌ام زاویه ساخته بود. از میان چارچوب درِ بازِ میان دو اتاق دیدم که آقاجان داشت در اتاق دیگر عرق‌چین را روی سر تاس ‌اش می‌گذاشت تا راه بیافتد طرف مسجد. آقاجان که از اتاق بیرون رفت، من هم به حیاط رفتم و دنبال ‌اش راه افتادم. آقاجان همان طور که چند قدم جلوتر راه می‌رفت، لحظه ‌ای سرش را برگرداند و از زیر سایه‌بان ابروهای پرپشت ‌اش، نگاهی به من انداخت. چیزی نگفت.
در میان راه خانه تا مسجد، مش‌ابراهیم هم سرِ پیچ یکی از کوچه‌ها به آقاجان رسید. من هنوز بی‌صدا و با سری فروافتاده روی سینه‌ام، پشت سرشان راه می‌رفتم. آقاجان و مش ‌ابراهیم رفتند داخل مسجد ولی من توی حیاط ماندم. به دیوار آجری تکیه دادم و از لای پنجره ‌های کوچک و مشبک طارمی مسجد، کوچه را می ‌پاییدم. مردها یکی یکی می ‌آمدند. دقایقی بعد بابای موسا هم به مسجد رسید. موقع گذشتن از میان حیاط مسجد، به من که هنوز کنار دیوار آجری تکیه داده بودم نیم ‌نگاهی انداخت. من سرم را پایین انداختم و با نوک دمپایی ‌ام، روی آجرفرش کف حیاط دایره ‌های الکی کشیدم. بابای موسا که داخل رفت، دویدم کنار درِ حیاط مسجد و هر دو سوی کوچه را نگاه انداختم. از موسا خبری نبود. کنار درگاهی به درِ چوبی باز تکیه دادم. آن وقتِ روز کوچه مثل همیشه خلوت بود. کوچه‌های ده همیشه خلوتند. کمی بعد صدای پای ملا مهجور را شنیدم که به طرف مسجد می‌آمد. مثل همیشه نعلین‌های ‌اش را روی زمین می‌کشید طوری که هر وقت آن صدا شنیده می‌شد، می‌فهمیدیم که ملا مهجور دارد می ‌آید. پاهای لاغرش، تن سنگین ‌اش را همیشه به سختی به دنبال می ‌کشید. عبا را که دور تنش می ‌پیچید، دیگر لاغری پاهای ‌اش دیده نمی‌شد. کمی خودم را کنار کشیدم تا ملا مهجور از درگاهی رد شود.
آفتاب دیگر از پشت ‌بام گذشته و از بالای طارمی ‌های دیوار جلویی حیاط مسجد، روی آجر فرش کف حیاط ریخته بود. پارچه ‌نوشته‌ی روی دیوار مسجد به آرامی موج می ‌خورد. کنار در، روی آجر فرش حیاط نشستم و سعی کردم جمله‌ی روی پارچه ‌نوشته را بخوانم. کلمه‌ها زیر و زبر نداشت. سعی کردم بخوانم: «نماز سِتوَن... سَتوَن دین است.» از توی مسجد صدای تکبیر بلند شد. دیدم آقاجان کنار ستون قامت بست و مش‌ابراهیم کنار دست آقاجان. همان موقع صدای دویدن کسی را توی کوچه شنیدم. از کنار درگاهی سرک کشیدم توی کوچه. دیدم موسا به همراه یک نفر دیگر به کوچه‌ی پشت دیوار مسجد دویدند و از نظر گم شدند. نفهمیدم کی همراه موسا بود. موقعی که سرک کشیدم، فقط لحظه‌ای سرآستین آبی‌رنگش را که نقش گل ‌های زرد داشت، دیدم. اما مطمئن بودم که موسا خودش بود. با همان قد و قامت دراز و پیراهن سرخ‌رنگش. تا انتهای دیوار مسجد دویدم. سر کوچه ایستادم اما موسا و همراهش، پیدای ‌شان نبود. به حیاط مسجد برگشتم. در سایه‌ی دیوار آجری منتظر موسا نشستم. کفش‌های زیرِ طاقیِ مسجد را زیر نظر گرفتم. هنوز هم نمی‌دانستم با مأموریتی که آقاجان برای پاییدن کفش‌ها به‌ مان داده بود، چه طور می‌خواستیم یک جفت یا حتا لنگه کفش برداریم. می‌ترسیدم.
موسا برای‌ مان تفریح و سرگرمی درست می‌کرد؛ برای من و خودش. موسا دو سال از من بزرگ ‌تر بود اما خیلی بیشتر از دو سال از من بلندتر بود. مثلن اولین تفریح ‌مان این بود که سعی کنیم از درخت توت پشت دیوار خانه‌ی مش ‌ابراهیم بالا برویم، توی حیاط خانه‌ی مش ‌ابراهیم نگاه بیاندازیم و بعد به سرعت از درخت پایین بیاییم و فرار کنیم. این بازی را سه بار تکرار کردیم. هر سه بار موسا برنده بود. خیلی چالاک خودش را از درخت بالا می ‌کشید، تمام مدتی که من تقلا می‌کردم بالا بروم به حیاط خانه‌ی مش‌ابراهیم نگاه می‌کرد و موقعی که من به بالای اولین شاخه‌ی توت می‌رسیدم، جست می‌زد پایین و فرار می‌کرد. تفریح دیگری که موسا ساخته بود، این بود که تهِ کاسه، دلو یا هر ظرفی را که به دست ‌مان می‌رسید یا از جایی کش می‌رفتیم، سوراخ می‌کرد و می‌انداخت‌ وسط حوض مسجد. حوض مسجد بزرگ‌ترین و عمیق‌ترین حوض دِه بود. شاید نصف سطح حیاط پشت مسجد را، حوض می ‌پوشاند. حوض، توی زمینْ کنده شده بود و دیوار نداشت. ساختمان مسجد وسط حیاط بزرگ قرار داشت و حوض، پشت ساختمان مسجد بود. کنار این دیوارِ پشتی هم، یک ردیف کاج‌ های بلند، توی مسجد قرار داشت. انگار آبِ کاریزِ دِه زمانی از آن حوض می‌گذشته، ولی آن موقع، جویی که روی زمین از دو سر حوض می‌گذشت، دیگر خشک بود. آب حوض کدر و لجن‌گرفته بود و ته آن هیچ دیده نمی‌شد. موسا ظرف سوراخ‌شده را می‌انداخت وسط حوض. بعد می ‌ایستادیم و تماشا می ‌کردیم که ظرف چه طور آرام آرام پر از آب سیاه می ‌شد و آخر سر با چند صدای قُل قُل آب، به ته حوض فرو می‌رفت. آب سیاه، ظرف را می‌بلعید و ظرف دیگر اصلن دیده نمی‌شد. آخرین بازی‌ای که موسا ساخت، تفریح با کفش‌ها بود. موسا گفته بود جمعه‌ها که نماز طولانی‌تر است موقع خوبی برای آن بازی است. موسا گفته بود هر بار یک جفت یا یک لنگه کفش برمی‌داریم و جایی دور از چشم صاحبش می ‌اندازیم. موقعی که صاحب کفش و دیگر مردها از مسجد بیرون می ‌آمدند و دنبال کفش گم ‌شده می ‌گشتند، زمان تفریح ما بود که جایی دورتر می ‌ایستادیم و سرگردانی مردها را نگاه می ‌کردیم. موسا اولین بار یک لنگه گیوه‌ ی بابای خودش را برداشت و توی درخت توت پشت خانه‌ی مش ‌ابراهیم انداخت. گیوه توی شاخه‌ها و برگ‌های توت گیر کرد و پایین نیامد. جمعه‌ی دوم نعلین ‌های ملا مهجور را برداشتیم. پشت دیوار مسجد، در سمتی که کاج‌ها بودند، خانه‌ نبود، باغ بود. نعلین‌ها را پشت آن دیوار، توی کوچه‌ی خاکی انداختیم و روی نعلین‌ها شاشیدیم.
با تکه ‌ای شاخه‌ی خشکیده‌ی درخت، کف آجرفرش حیاط خط می‌کشیدم. ملا مهجور خطبه می‌خواند که موسا وارد حیاط شد. با سر به من اشاره کرد. بلند شدم. موقعی که شاخه‌ی خشکیده را پرت کردم طرف پنجره‌های طارمی، کسی را که پیراهن آبی با نقش گل زرد تنش بود، دیدم که توی کوچه از پشت طارمی‌ها می‌گذشت. تا موقعی که از قاب چارچوبِ درِ مسجد خارج شد، با نگاه دنبالش کردم. بعد راه افتادم دنبال موسا. کنار ستونِ طاقی مسجد ایستادیم. آهسته به موسا گفتم: « وقتی ازمون درباره‌ی کفش پرسیدن چی بگیم؟ اگه فهمیدن کار ما بوده چی؟» موسا سرش را برگرداند و نگاهی به من انداخت. بعد از مکث کوتاهی گفت: «بابای تو کدخدا ست! کسی به پسر کدخدا شک نمی‌کنه!» دوباره توی مسجد را نگاه انداخت. وقتی نمازگزارها سجده رفتند، موسا جست زد و یک لنگه کفش مش ‌ابراهیم را از روی زمین قاپید. بعد به طرف پشت ساختمان مسجد دوید. دنبالش دویدم. لنگه کفش مش‌ابراهیم را میان دست‌های‌اش گرفته بود. کنار حوض ایستاد. مدتی به آب تیره خیره شد. آفتاب پهن شده بود میان حوض. جز صدای باریک نسیم گرمی که می‌وزید، هیچ صدایی نمی‌آمد. چند سوزن خشکیده‌ی کاج توی آب افتادند. موسا دست‌های‌اش را بالا برد. از مواخذه‌ی آقاجان می ‌ترسیدم. صدای شلپِ افتادن کفش در آب سکوت هوا را شکست. آب موج می‌خورد. کفش روی موج‌ها سوار بود و به آرامی به کناره‌ی حوض برمی‌گشت. چهره‌ی موسا ناراضی به نظر می‌آمد. وقتی کفش مش‌ابراهیم به کناره‌ی حوض نزدیک شد، موسا کنار حوض، روی دو زانو نشست. دست چپ‌اش را روی پایاب لجن‌گرفته‌ی توی حوض گذاشت. دست راستش به سوی لنگه کفش دراز شد. می‌خواست کفش مش‌ابراهیم را پر آب کند تا در حوض غرق شود. دست چپ موسا روی لجنِ پایاب سُر خورد و موسا توی آب افتاد.
دفعه‌ی اول که سرش را از آب بیرون آورد، چشم‌هاش وق زده و رنگ صورتش مثل گچ بود. چند بار نوک انگشتانش را به پایاب حوض گیراند ولی هر بار دستش روی لجن‌ها سر خورد. هیچ هوار نکشید. فقط دست و پا زد. بار آخری که بالا آمد چند ثانیه توی چشم‌هام زل زد. چند ثانیه‌ی طولانی که خیلی بیشتر از چند ثانیه بود.
آقاجان و مش‌ابراهیم جسد موسا را بلند کردند و به حیاط جلوی مسجد بردند. مش‌ابراهیم پابرهنه بود. بابای موسا را دیدم که زیر طاقی مسجد، دو دستش را بر فرقش کوبید و روی زمین نشست. کنار طارمی مسجد، دختر مش‌ابراهیم ایستاده بود و اشک‌های‌اش را با گل‌های زردِ سرآستینِ پیراهنِ آبی‌رنگ‌اش پاک می‌کرد.
بیست و چهارم اردی‌بهشت هشتاد و نه

 

Balatarin