پيش از شرح و تفسير سوره بقره *،
ضروري است تا مقدمتا نكته هايي را در خصوص نام بقره و اينكه چرا نام
بزرگترين سوره قرآن بقره است ، يادآوري كنم. براي بيان اين مقصود
بايد اشاره كنم كه واژه ها و نشانه ها و امثال و حتا سنتها در فرهنگ اديان
به مثابه علائم تصويري و صوتي كه در خط و زبان بكار گرفته مي شوند, نشانه
هايي هستند معنوي و روحاني كه سنت گذار آنها را به جهت نقل معرفت و درك
معناي خاصي قرار نهاده است. از اينرو نگاه هاي قشري و ظاهري به واژه ها و
نشانه ها و حتا سنت هاي ديني نزد اهل عرفان، ساده انديشي و گمراه كننده
يعني از مقصود دور شونده تلقي مي شود.
قرآن كريم نيز در آيه 43 سوره عنكبوت در خصوص آيات و
نشانه هاي قرآني مي فرمايد: " و تلك الامثال نضربها
للناس و ما يعقولها الاالعالمون = و اينها مثالهايي است كه براي مردم زديم
اما جز دانشمندان كسي در آنها انديشه نمي كند". از اينرو بايد
دانسته باشيم كه زبان فهم اديان ، زبان مثال يعني زبان استعاره و اشاره
و علامت است كه همه كس آنها را در نمي يابد. چراكه براي فهم آن
علائم خواننده مي بايد با مقدمات مطلب و نوع خواندن و جنس واژه ها كه
روحاني است از قبل آشنا باشد. اين است كه پاكي روح و صفاي باطن شرط نخست
شناخت موضوعات ديني است و تا كسي به اين مرحله نرسيده باشد به درك چيزي از
موضوعات روحاني نايل نمي شود. بقول حافظ:
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي
گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش
اما چرا اينگونه است ؟ براي اينكه:
1) مردم كنجكاو و علاقمند اجبارا از قشري گري دست
بردارند و بيشتر به عمق و روح قرآن بپردازند كه اگر چنين كنند خود به درجات
عالي تري از خرد و دانش و رشد عقلي نائل مي شوند.
2) آيات قرآن حتي المقدور براي زمانهايي معناي آن از
دستبرد ملايان قشري و راهزنان ديني مصون بماند. اين كار پيشتر در دين
يهود صورت گرفت و ملايان "يهودي" بعداز حضرت موسي (و همچنين ملايان
"مسيحي") كلام و شريعت خدا را تحريف كردند و آن را به سمت و سوي قدرت طلبي
و ثروت جويي منحرف نمودند. هرچند كه ملاها و آخوندهاي "اسلامي" نيز به همين
روش از اسلاف رياكارشان تبعيت مي كنند, اما همين امر خود باعث شده كه متن
انزالي كلام خدا از دستبرد رهزنان ديني محفوظ و مصون بماند.
بنابراين براي خوانندگان آيات قرآني و انها كه
براستي مي خواهند در معارف ديني محقق باشند راهي نيست جز آنكه براي درك
كلمات و آيات و نشانه ها و حتي سنتهاي ديني جدا از مرتبه ظاهري آنان،
مفاهيم عميقتري در مرتبه روحانيات و معنويات جستجو كنند. از اينرو است
كه درك آيات الهي براي بيشتر مردم ، و حتي كساني كه ظاهرا به همان زبان
تكلم مي كنند، مشكل و در مواردي غير ممكن است. اين مطلب حتي در مورد كلام
برخي از شاعران و نويسندگاني كه در محدوده روحانيات و عرفان شعر سروده و يا
مطالبي نوشته اند نيز صدق مي كند. اينچنين است كه اغلب مردم به معارف
فرهنگي و ادبي خود نادان و نا آگاهند. چراكه از نظر معنايي بيشتر گفته ها و
اشارات اهل باطن به فراي موضوعات ادبي و كلامي گسترش مي يابد كه حتا ممكن
است در برخي از موارد از حيطه قدرت درك اديبان نيز بيرون رود. چنانكه حافظ
در مورد خواندن برخي از اشارات پنهاني كلام خود مي گويد(1)
:
من اين حروف نوشتم چنانكه غير ندانست
توهم زروي كرامت چنان بخوان كه تو
داني
قرآن كريم نيز اين چنين است ، چراكه قرآن كتابي است
آسماني و از اين نظر واژه ها و آيات و امثال قرآن درگستره معنويات و عالم
روحانيات معنا مي يابند. به همين خاطر مشكل درك قرآن تنها در محدوده
درك زبان عربي و يا زبان ترجمه (كه مشكل بعدي است) باقي نمي ماند. چراكه
مشكل اصلي درك قرآن مشكل حضور نداشتن در عالم روحانيات و معنويات است كه
براي اغلب مردم امكان پذير نيست. به همين خاطر اكثريت مردم به قشر و ظاهر
قرآن بسنده مي كنند كه اين خود اضافه بر مشكل اصلي قوز بالاي قوز است. صدمه
اي كه اينان بر پيكر اسلام وارد آورده اند بي حساب است و در اين
ميان قطعا مسئوليت مترجمين و مفسرين مذهبي كه طي 1400 با نوشتن ميليونها
كتاب و نوشتار مذهبي اجازه نداده اند كه ذهن مسلمانان به چيزي بيشتر از
ظاهر قرآن فراتر رود, از همه بيشتر است . بنظر اين حقير اينك هيچ كتاب
مدهبی و انسان مسلماني نيست كه از بدآموزي هاي ملاهاي قشري مصون مانده باشد
و از مذهب هرآنچه كه هست و داريم بنوعي آلوده به ويروس قشري گري است. به
همين خاطر جدا از مشكل زبان و شناخت ادبي كلام خدا , اين بزرگترين مشكل و
سد در فهم آيات قرآني است.
در عين حال بايد توجه داشته باشيم كه زبان معارف ديني
زبان مثل و اشاره است. زباني كه جز اهل اشاره آنرا درنيابد. بكارگيري زبان
مثال يا زبان اشاره در بيان سنتها و نشانه هاي الهي به جهت ساده تر كردن
درك موضوع حقيقت و معنويات آمده و بطور يقين به جز آن نمي توان آنرا بيان
كرد. زيرا زبان اشاره و مثال ، هنگامي بكار گرفته مي شود كه دانايي بخواهد
مطلب مشكلي را براي ناداني توضيح دهد تا مگر او با قرينه داشتن از مفهوم
مثل, ساده تر به حقيقت مطلب پي ببرد. كماآنكه داناي مطلق در سوره حشر
آيه 21 نيز همين مطلب را تاييد مي فرمايد:
"و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون = و
اينها مثالهايي هستند كه براي مردم زديم شايد كه انديشه كنند". با
اين حال اگر بيشتر مردم عميقا در مفهوم مثلها تدبر نمي كنند، براي آن
است كه بيشتر مردم آسان طلب و ساده انديش اند. درحالي كه باري تعالي
وسيله درك حقيقت را براي همه انسانها يكسان پديد آورده و به زبان هاي
گوناگون آيات و امثال خود را براي درك همه امتها به يك مفهوم مشابه فراهم
آورده است. براي نمونه ، مثالي از قرآن كريم مي آوريم كه در آيه 37 سوره
زمر آمده است: " و لقد ضربنا للناس في هذا القران
من كل مثل لعلكم يتذكرون. قرانا عربيا غير ذي عوج لعلهم يتقون. ضرب الله
مثلا رجل فيه شركا متشاكسون ورجلا سلمالرجل ٍ، هل يستويان مثلا؟
الحمدلله! بل اكثرهم لايعلمون = و به درستي كه در اين قرآن از هر مثالي
براي مردم زديم شايد كه يادآور شويد، قرآني عربي (فصيح) بي كژ، كه شايد
پرهيز كنند. خدا مثلي مي زند: مردي است كه او چندين شريك ستيزه جو دارد و
مردي است كه فقط تسليم به يك كس است. آيا آن دو مثل باهم مساوي اند؟
ستايش براي خداست اما بيشتر آنها نمي دانند". و مشخص است كه
خداوند اين آيه را براي تاكيد بر اهميت مثل و اينكه بتوانيم حق مقصود مثل
را از وجه آن دريابيم ، آورده است كه از طريق آن معرفتي را پي گيري كنيم.
به هرحال موضوع مثل در محدوده دو نوع از روحيات و خلقيات بحث مي كند.
فردي است كه مي بايد تحت فرمان و اداره ي شركا و اربابان متفاوت و متضاد
كار كند. و فردي كه تسليم يك قانون و فرمان هدايتگر است كه از همان طريق
نيز رهبري و اداره مي شود.
نمونه بهتر اين مثل همين رژيم باصطلاح جمهوري اسلامي
خودمان است چنان كه مي بينيم همه بخشهاي حكومتي و دولتمردانش در زمينه هاي
گوناگون با هم اختلاف دارند و تمامي شان با هم در رقابت و تضاد كينه جويانه
بسر مي برند. معلوم است كه مردم تحت رهبري و اداره اين حكومت نه تنها به
هيچ ارزش معنوي و ارشادي رهبري نمي شوند كه در اين حكومت حتا اعضاي خانواده
ها نيز با هم دشمن اند و بهم ستم مي كنند. اما مردمي كه تحت فرمان يك قانون
فراگير و يكسان و متعالي زندگي مي كنند قطعا در شرايط بهتري بسر مي برند و
از رفاه و آزادگي و اميد به زندگي و آينده برخوردارند. نمونه ديگر اين مثل
مي تواند موضوع كارمندي باشد كه در استخدام شركتي است كه مديرانش باهم
اختلاف دارند و دائما بر سر موضوعات مختلف باهم ستيز مي كنند. مسلم است كه
كاركردن در چنين محيطي, سخت و عذاب آور است و بالطبع روان انساني كه مجبور
است در يك چنين محيطي از دو مدير متضاد و متخاصم دستور بگيرد, همواره در
كشمكش و اضطراب بسر مي برد. اما ديگري كارمندي است كه فقط از يك مدير تبعيت
مي كند و با تسليم بودن به روش مديريت او از همه مزاياي كاركردن در يك محيط
آرام برخوردار است. مشخص است كه محيط كار براي اولي بسيار ناسالم و غير
قابل تحمل است در حالي كه براي دومي چنين نيست. چراكه او مجبور نيست در
مورد موضوعات كاري و نحوه جريان امور با مديران بالادستي خود كه هركدام
عليه ديگري به دشمني مي پردازد, كلنجار برود و به اين طرف و آن طرف كشيده
شود . اين است كه بين اين دو نوع انسان فرق بسيار است و اين مثل براي آن
آمده كه ما به اين دو نوع شخصيت دقت كنيم و براي نجات خودمان راهي را
انتخاب كنيم كه جز الله و خداي واحد و خالق هستي چيز و كس ديگري را اطاعت
نكنيم و جز رضاي خواسته او، خواسته ديگري (و يا ديگران) را فرمان نبريم ،
مخصوصا ديگراني كه همواره در تضاد و دشمني با يكديگر اند و براي رسيدن به
قدرت و ثروت حاضرند جان همديگر را بگيرند. به سخن ديگر، مردمي كه در پي
ارضاي خواسته هاي اربابان متعدد و متضاد، همواره در كشمكش و تضاد بسر مي
برند قطعا نمي توانند از سلامت روحي و آرامش دروني برخوردار باشند در
حاليكه مردمي كه فقط به يك خداي واحد تسليم اند و جز او را بندگي نمي كنند
از سلامت روحي برخوردار بوده و در آرامش بسر مي برند. درواقع همينكه
مردماني در آرامش بسر نمي برند نشان از آن دارد كه آنها از جامعه سالم و
رهبران و قوانيني كه سالم و اسلامي باشند, برخوردار نيستند. چه هر آن
مجبورند در پي ارضاي خواسته هاي حاكمان متعدد و شركايي كه در تضاد با
يكديگرند, به اين سو و آن سو كشيده شوند.
اينكه در ادامه آن مطلب مي فرمايد:
"قرآن را بزبان عربي بي كژ نازل كرديم شايد پرهيز
نمايند"، در پيوند با اين مطلب است كه خدا اين موضوع را به زبان
فصيح براي عرب زبانان مثال آورده تا مگر آنان نيز همچون ديگر امتها و
ملتهاي صاحب فرهنگ از تعليمات روحاني برخوردار شوند و بتوانند دست از كينه
و دشمني عليه يكديگر بردارند. توجه داشته باشيم كه كينه و دشمني بواسطه
پيروي كردن از اربابان متعدد بوجود مي آيد چراكه در يك چنين موقعيتي
مردمان مجبورند هرآن بخاطر بدست آوردن دل رهبران نادان و احمقشان بر روي
يكديگر شمشير بكشند. اما شگفتا كه باز اغلب مردم قصد از مثل را درنمي يابند
و به اصل آن پي نمي برند. اين از شگفتي هاي كلام الله است كه بدين گونه سهل
و ممتنع گفته شده كه حتي عرب زبانان هم كه بالطبع عربي مي دانند, به حقيقت
معاني آنها پي نمي برند. چه اصطلاح "الحمدلله"
به كنايه گفته شده و معني آن حيرت است تا آنكه حداقل به حيرت و اعجاز اين
مسله كه چرا نمي توان حتي المقدور معناي مثل را درك كرد , پي ببريم . بقول
مولانا:
چشم باز و گوش باز و اين ذكا
خيره ام در چشمبندي خدا
از اينرو شناخت به آيات و امثال قرآن ربطي به دانستن
زبان عربي ندارد و چه بسا عرب زباناني كه نسبت به قرآن نادانند اما غيرعرب
زبانان و فارسي زباناني كه به معارف اين كتاب آسماني پي برده اند.
نديدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآني كه اندر سينه داري
بنابراين آنهايي كه قصد دارند حقيقتي را از قرآن درك
كنند مي بايد راه ديگري را بجويند، كه خود قرآن در آيات 77،78،79 سوره
واقعه مي فرمايد: " انه لقرآن كريم ، في كتاب مكنون
، لايمسه الاالمطهرون = بدرستي كه آن قرآن با كرامت در كتابي مخفي و پوشيده
است، كه بجز پاكان كسي به آن دست نزند".
اينها را گفتم تا مشخص كنم كه به موضوع بقره نيز مي
بايد بر حسب مثل و اشاره نگاه كنيم. از اينرو تا زماني كه معناي مثالي بقره
(يا هر موضوعي كه قرآن مطرح مي كند) را در گستره معنويات ندانيم از درك
معناي حقيقي سوره نيز عاجزيم و قادر نيستيم چيزي از آن را درك كنيم.
*****
اما موضوع گاو شيرده (بقره) و قرباني كردن كه در اين
سوره به آن اشاره مي شود, مربوط است به قوم يهود كه موضوعش در آيات 67
تا 71 سوره بقره آمده است . شرح داستاني كه مفسرين قشري از اين مطلب بيان
مي دارند آنچنان مضحك و سخره انگيز است (2) كه
براستي انسان مي ماند كه مذهبيون قشري (حتا آنهايي كه مدعي روشنفكري
در مذهب هستند) از قرآن به چه دركي نايل آمده اند كه چنين مصرانه جهاني را
به تحميل برداشتهاي ديني خود به گروگان گرفته اند.
حتا علامه طباطبايي در "تفسير الميزان" كه مشمول 20
جلد كتاب در شرح آيات سوره هاي قرآني است , تفسيري بدرد بخور از موضوع
بقره نداده است و خيلي كوتاه و قشري و گنگ اشاره مي كند:
" اين آيه راجع به داستان گاو بني اسراييل است و بخاطر
همين قصه بود كه نام سوره .... سوره بقره شد. و طرز بيان قرآن از اين
داستان عجيب است". و سپس به موضوعاتي پرداخته كه خواننده از خواندن آنها نه
تنها چيزي دستگيرش نمي شود كه بر مجموع سئوال ها و ناداني هايش افزوده مي
شود. اصولا هيچ يك از كتب تفسير بطور روشنگرانه بيان نمي كند كه حكمت اين
داستان (يا داستانهاي ديگر قرآن) براي چيست و چراست كه در پي آيات
پيشين آمده است. درحاليكه معناي واژه تفسير دلالت بر كشف و روشن شدن حقيقت
دارد كه متاسفانه هيچ يك از كتب تفسير موجود و در دسترس نمي تواند ذهن
كنجكاو انسان قرن ما را مستغني سازد. به همين خاطر اگر آنهايي كه درد دين
دارند, نجنبند و كوشش نكنند كه به قرائت هاي جديدتري از آيات قرآنى دست
يابند, مسلما در سالهاي نه چندان دور مسلمانان با مشكلات عديده اي روبرو
مي شوند. مشكلاتي كه بطور يقين آنها را در برخورد با تمدن غرب مستحل و مضمحل
خواهد كرد.
آنچه كه اغلب مفسرين (خارج از متن اصلي آيات قرآني) در
شرح اين آيات داده اند اين است كه: در روزگاري كه بني اسراييل در بيابانهاي
سينا بدنبال هويت گمشده خود بودند, بين دو گروه از فبايل بني
اسراييل جنايتي صورت گرفت كه بعلت مشخص نشدن هويت قاتل, نزديك بود مردم آن
دو قبيله با هم نزاع كنند. اين موضوع داشت به جاي باريكي كشيده مي شد تا
اينكه آنها موضوع را به نزد حضرت موسي بردند و از او كمك خواستند تا قاتل
اصلي اين جنايت را براي ايشان روشن سازد. حضرت موسي به آنها مي گويد
تا گاوي را بكشند. گرچه بني اسراييل اين مطلب را به مسخره مي گيرد (چنانكه
مسخره هم هست) و در نوع و جنس آن گاو با هم اختلاف مي كنند اما بالاخره پس
از كشمكش بسيار آن گاو را كه به قيمت پر كردن پول طلا در پوست آن ! , مي
خرند و آخر سر ذبح مي كنند. بعد خدا مي فرمايد (در داستان مفسرين نه در متن
آيات) دم آن گاو ذبح شده را به جسد آن مقتول بزنند.بعد كه با دردسر فراوان
تن به اين فرمان مي دهند, مي بينند كه مرده مقتول زنده شد و به سخن درآمد
و گفت كه قاتلش كيست. البته اين داستان از نظر واژه به واژه هيچ در پيوند
آيات قرآني نيست و واژه هاي قرآن به تنهايي دلالت به موضوع قتل و داستان
گاو بني اسراييل بنوعي كه مفسرين مي گويند, نمي كند. اما از آنجايي كه
بالاخره تمامي مفسرين قرآني بنوعي قشري به موضوعات كتاب آسماني پرداخته اند
بر اساس ذهن خود و البته ذهن برخي از قشريون مذهب يهود به خيالپردازي
و داستان پردازي پرداخته اند. از آن جمله است تفسير سورآبادي و طبري كه به
هيچ رو تفسير آنها شرح مو به مو و نكته به نكته واژه هاي قرآن نيست و از
اين جهت گمراه كننده اند. توجه داشته باشيم كه امروزه اغلب مسلمانان جهان
به همين داستانها باور دارند و درواقع اساس عقايد بيشتر معتقدين و مومنين
به اسلام بر نهاد همين داستانها و برداشتها قرار دارد كه اگر خوب دقت كنيم
مي بينيم كه مشكل مسلمانان بطور كل در همين نحوه فكري و شناختي
است که از دين و
قرآن دارند.
درحاليكه اهل معرفت و عرفان هيچگاه به قرآن چنين سطحي
ننگريسته اند و اگر در زمانهايي به برخي از اشارات قرآني پرداخته اند
همواره به عمق و روحانيت قضيه نظر داشته اند. چنانكه مولانا در پيوند همين
موضوع گاو مي فرمايد:
گاو كشتن هست از شرط طريق
تا شود از زخم دمش جان مفيق (آگاه)
گاو نفس خويش را زوتر بكش
تا شود روح خفي زنده و بهش
****
و نام بقره در زبان عربي به معني گاو ماده است كه
از اصل بقر(3) به معني شكافتن گرفته شده است.
عرب از آنرو گاو ماده را بقره مي گويد كه او زمين را مي شكافد و آباداني
زمين و كشاورزي به وجودش ميسر بوده است. باقر در زبان عربي به معني شيار
دهنده است و "باقرالعلوم" به معني شيار دهنده و شكافنده دانشهاست يعني كسي
كه در عرصه علوم اثر گذار و صاحب آثار و رد پا است. در زبان عربي گاو نر را
ثور گويند، كه ثور نيز از اثارته و تثيرالارض به معني شكافتن زمين گرفته
شده است. (4) گاو شيرده در زبان مثالي قرآن
واجد كاربرد معنايي است كه اگر بخواهيم روشنتر پي به مفهوم آن ببريم چاره
اي نداريم جز آنكه در ماهيت اين حيوان و پيوندش با زندگي انسان دقت كنيم.
اغلب مردم در اين امر كه گاو به ويژه گاو ماده بيشتر از هر حيواني به آدمي
بهره مي رساند و بيشترين مواد غذايي بشر از وجود اين حيوان تامين مي شود،
متفق القولند. گاو و به ويژه گاو شيرده درخصوص بهره رساني به انسان حتي بين
چهارپايان (انعام)، كه داراي خصائص مشابهي مي باشند، از همه شاخص تر است.
او موجودي است كه در همه حال سر به زمين دارد و با بهره گرفتن از زمين
همواره مشغول بهره رساني به انسان است. از همين رو گاو در بيان مصطلحات
ديني هويتي زميني و مادي دارد. گاو و به ويژه گاو ماده هرگز براي خود زندگي
نمي كند بلكه آنچه را كه او از طبيعت مي گيرد براي بهره دهي به غير و ديگري
است. او هرچه بيشتر از زمين بهره ببرد بيشتر در خطر استعمار و بهره كشي
است تا آنگاه شيره جانش را بگيرند و نهايت به دست سلاخش دهند و از پوست و
گوشت و شاخ و روده و تمامي امعا و احشا اش استفاده كنند. از اين جهت گاو در
بيان موضوع بهره كشي و فايده رساني به غير گوي سبقت را از همه چهارپايان
(انعام) ربوده است. به خاطر داشتن همين خصلت است كه قرآن گاو را آيه اي
براي غفلت و ناداني و نفس پرستي و بهره رساني توام با عاقبت نينديشي قرار
داده تا كه اشاره اي باشد براي مردمي كه نمي انديشند و نمي دانند كه عاقبت
زندگي چه خواهد شد و حقيقت در اين ميان چيست ؟ اينان هرگز براي خود زندگي
نمي كنند بلكه مغبون و محروم از همه اندوخته هايي
هستند كه طي زندگاني براي خود فراهم آورده اند(5). نشانه گاو
اشاره به اغلب مردمي است كه همواره بانفس پرستي چشم به فرآورده هاي زميني
دارند و با دل مشغولي با يافته هاي ناپايدار مادي ، هرگز فرصت نمي يابند
بينديشند كه بالاخره قصد از زندگي چيست و هدف از ادامه حيات كدام است ؟
گاو و به ويژه گاو شيرده بيانگر آن دسته از
انسانهايي است كه هيچگاه از ثمره تلاش خود بهره نمي برند و با در دسترس
قرار دادن خود اين فرصت را به ديگران مي دهند كه همه گونه از آنها بهره كشي
كنند. در واقع گاو شيرده ، نماينده آندسته از مردمي است كه خود را در
اختيار قرار مي دهد تا به نوعي مورد استثمار قرار گيرد. از آنرو گاو نشانه
موجودي غافل و ناآگاه است. موجودي كه هرگز از خود نمي پرسد كه غرض از اين
زندگي و فربهي چيست و اندوخته هايش به چه كار خواهد آمد؟ گاو نمونه آن
انسانهايي است كه از آزادي و آزادگي و از عشق و زندگي معنوي و از شناخت و
والايي مقام آدميت بي خبرند و از اينروست كه كوشش آنها در زندگي به سود رشد
انساني خودشان منجر نمي شود . چنانكه قرآن مجيد در آيه 179 سوره اعراف مي
فرمايد: "و لقد ذرا نا لجهنم كثيراً من الجن و الانس
، لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم اذان لايسمعون
بها اولئك كالانعام بل هم اضل ، اولئك هم الغافلون = و بدرستي كه از جن
(انسان جنگل نشين و غار نشين) و انس (انسان متمدن) بسياري را براي جهنم خلق
كرديم ، براي آنها قلبهايي است كه با آن تفقه (تدبر) نمي كنند و چشمهايي
است كه با آن نمي بينند و گوشهايي است كه با آن نمي شنوند، آنها همچون
چهارپايانند بلكه گمراه تر، آنها همان غافلان اند". و يا در آيه ٤٤
سوره فرقان كه مي فرمايد: "ام تحسب ان اكثرهم يسمعون
او يعقلون ، ان هم الا كالانعام بل هم اضل سبيلا = آيا چنين برآورد مي كني
كه اغلب آنها مي شنوند يا انديشه مي كنند، همانا كه آنها همچون چهارپايانند
بلكه گمراه تر". و از اينگونه آيات در قرآن كريم بسيار است كه در آن
بيشتر انسان ها را به سبب غفلت و تعقل نكردنشان به چهارپايان و حيوانات
مثال مي زند. حيواناتي كه كر (ساكت اند) و لال اند (حرف نمي زنند و اعنراض
نمي كنند) و تعقل هم نمي كنند. آنها نه حيوان بلكه مردمي اند كه به انگيزه
هاي نفساني و زميني در پي ارضا هدف هاي كساني اندكه از آنها جز كشيدن شيره
جانشان و استثمارشان مقصودي ندارند. از آنجايي كه قرآن ريشه اين مسئله را
در نفس پرستي مي داند نفس آدمي را به گاو و آنهم گاو ماده مثل مي زند كه
آدمي مگر با توجه به آن در صدد كشتن آن برآيد. با كشتن نفس , يعني كشتن
انگيزه هاي سر فرو برده در زمين, انسان وجه معنوي و روحاني خود را كشف مي
كند در نتيجه به عالم ملكوت و خدا نزديك شده و سرنوشتش را از منجرشدن به
سرانجام عالم گاوان و خران رهايي مي بخشد. به همين خاطر در مذاهب و اديان
راستين موضوع قرباني پيش آمده است. چه مشخص است كه قربان و قرباني كردن در
پيوند با همين موضوع است و آن به كشتن نفس و كشتن خصلت حيواني انسان اشاره
مي كند.
موضوع قرباني كردن ، مطلبي است كه در اغلب سنتهاي
مذهبي به آن اشاره شده است. چنانکه در آيين ميترا (مهرپرستی) كشتن گاو
یکی از مراسم مهم بشمار می رفته است . آقاي احمد حامي در كتاب "بغ مهر" از تنديسي ياد مي كند كه اينك در
موزه واتيكان از آن نگهداري مي شود. در اين تنديس مهر (ميترا) را مي بينيم
كه بر گرده گاو نر نشسته و دشنه خود را در كتف او فرو برده است . با كشته
شدن گاو دگرگوني اسرار آميزي در جهان پديدار مي شود و از مغز استخوان پشتش
خوشه گندم و از خونش خوشه انگور مي رويد. در آثار ديگري كه اينك در يكي از
موزه هاي انگلستان است مهر را مي بينيم كه در حال كشتن گاو نر است كه از
جاي فرو رفتن دشنه مهر در كتف گاونر سه خوشه گندم روييده و از لاشه آن همه
گياهان شفا بخش و درماني مي رويد. در يكي ديگر از اين تنديسها مهر را سوار
بر ارابه زرين مي بينيم كه چهار اسب سفيد آن را به سوي آسمان مي كشند. پر
واضح است كه در اعتقادات باستاني نيز قرباني كردن به مفهوم نزديك شدن و به
سوي مراتب جهان مينوي رفتن ، معني مي داده است. بدين عبارت كه هر آنكس
بتواند گاو نفس خود را بكشد به ملكات روحاني خود دست يافته و به سوي خدا
تقرب حاصل مي كند. مشخص است چنانچه بخواهيم اين موضوع را به تصوير بيان
كنيم و يا اگر آنرا در قالب تنديسي مطرح كنيم ، اغلب مردم به گونه قشري به
آن مي نگرند، همچنانكه اغلب مفسرين و مترجمان قشري نگر قرآن به دقايق ظريف
و معاني آيات و امثال كتاب الهي پي نبردند و مردمي را با تفاسير يك
سونگرانه و قشري خود گمراه كردند.
در آيين و مذاهب باستاني چون هندو و كيش مهري و اسطوره
هاي بابلي و مصري و ايران باستان و همچنين در اديان ابراهيمي به نوعي در
باره گاو اشاراتي شده است. حتي سرخپوستان آمريكايي براي بوفالو كه همان گاو
وحشي است ، حرمت خاصي قائلند. اما نه چون هندوها كه آنها گاو را نمي كشند و
از گوشتش تغذيه نمي كنند درحاليكه سرخپوستان با وجود حرمت بسياري كه براي
بوفالو قائلند آنرا مي كشند و از گوشتش تغذيه مي كنند. امروزه ما مي دانيم
كه اصل مراسم گاو بازي و گاوكشي در اسپانيا مربوط به دوران تاثير ميتراييسم
در اروپا بوده و آن در پيوند با قرباني كردن گاو توسط ميترا است. اما واضح
است كه پس از گذشت ايام ، ماهيت اين سنت روحاني بدست مردم ساده انديش به
بازي گرفته شده و ديگر داراي آن مفهوم واقعي نيست. همچنانكه حج و
مراسم قرباني در بين ما مسلمانان ديگر آن معنا و مفهوم اصلي خود را ندارد.
درصورتيكه زيباترين و عميق ترين مفاهيم انساني و روحاني در پشت همين سنتها
مخفي شده اند.
اگر در ذبح چهارپايان مي بايست به ياد خدا باشيم و
آوازه هاي الهي را بر زبان آوريم ، از آن روست كه به حقيقت مرتبه انساني
خود پي ببريم و نخواهيم به عاقبت گاوان و گوسفندان گرفتار شويم. پس مسلمان
واقعي كسي است كه همواره در مجاهده نفس و كشتن انفاس حيواني خويش است. او
گاو نفس خود را مي كشد تا به صفات ملكوتي خود دست يابد و بدينطريق به سوي
خدا تقرب حاصل كند. اگر عيد قربان بزرگترين عيد و آيين اسلامي است از
آنروست كه براي يك مسلمان روزي عيد است كه او در آن روز با كشتن نفس خود به
تولدي دوباره و نوروزي جاودانه دست مي يابد. چنين ميعادگاهي و روزي
البته براي هر انساني عيد است. چراكه او دراين روز از دايره مرگ و
دگرگونيها رهايي يافته و به ابديت جاوداني مي رسد. اين اصل معناي قرباني
است ،.اما اغلب مردم مطلب را قشري گرفته و آن را در پيوند با كشتن حيوان و
فديه كردن لاشه او به خدا توجيه و تفسيرمي كنند. زهي انديشه باطل. بايد
دانست كه خالق هستي هرگز گاوكشي را وسيله تقرب خود قرار نداده و تصور چنين
انديشه باطلي جز شرك و جهل و گمراهي معناي ديگري ندارد، سبحان الله. آنچه
خدا فرمود اين بوده تا همچون گاوان و خران سر بر زمين فرو نبريم و مانند
آنان نسبت به عاقبت كار خود جاهل نباشيم. بلكه با دقت در اين نشانه و به
قصد كشتن نفس حيواني خود، از مرتبه حيواني به مراتب روحاني و مقام آدميت
ارتقا پيدا كنيم.
اينكه برخي از انسانها در خصوص ذات باري چنين تصور
كنند كه جان موجود ديگري را بگيرند و با اهداي جسد آن، خود را به خدا نزديك
ببينند، ناشي از برداشتهاي جاهلانه قشري است. سبحان الله كه چنين نيست و به
همين خاطر مجبورم در پاسخ همه آن كساني كه با طرح مسائل پيش پا افتاده به
جهت توجيه و تفسيرسنتهاي ديني خصوصا در مورد ذبح چهارپايان به پراكنده گويي
مي پردازند(مثلا مي گويند گاو و يا گوسفندي كه بطريق ذبح اسلامي كشته مي
شود گوشتش سالم تر و بهداشتي تر است!) ، به ضرس قاطع بگويم كه رسم چنين
سنتي تنها بخاطر تذكر و يادآوري است. چراكه انسان حق ندارد جان حيواني را
بگيرد اما مانند او زندگاني كند. اين آيين از آنرو سنت شده و علامت گذاري
شده تا آدمي بداند كه بايد نفس خود را بكشد تا بتواند سر از زمين بردارد كه
معني عشق و آزادگي و رستگاري در رهايي از وابستگي هاي زميني است. مگر مولاي
متقيان علي بن ابي طالب نفرمود: "موتوا قبل ان
تموتوا= بميريد پيش از مرگي كه مي ميريد ". و مقصود مگر نه آنست كه
گاو نفس خود را بكشيم تا به حيات جاودانه دست يابيم ؟ قرآن كريم در همين
سوره بقره آيه 54 ميفرمايد:" انكم ظلمتم انفسكم
باتخاذكم العجل ، فتوبوا الي بارئكم ، فاقتلوا انفسكم ، ذلكم خير لكم عند
بارئكم ، فتاب عليكم ، انه هو التواب الرحيم = همانا كه شما به خودتان ظلم
مي كنيد كه گوساله اي را (به الوهيت) گرفتيد (منظور گوساله بني اسراييل است
كه يهوديان بعد از رفتن موسي به طور آنرا از طلا ساختند و پرستيدند)، پس
بسوي خالق خود بازگرديد، و بكشيد نفس هاي خود را كه آن براي شما نزد
پروردگارتان بهتر است ، پس خداوند شما را بازميگرداند كه او بازگرداننده
مهربان است ". مقصود آنست كه نفس حيواني خودرا بكشيد تا كه خداوند
نيز شما را به سوي خود بازگرداند. به عبارت روشنتر، از نفس حيواني بميريد
تا به زندگاني جاودان برسيد. اينجاست كه قول حكيم سنايي غزنوي معني پيدا مي
كند:
بمير اي دوست پيش از مرگ اگر زندگي مي
خواه
كه ادريس از چنين مردن بهشتي
گشت پيش از ما
و مولانا جلال الدين در مثنوي گفت:
اي خنك آن را كه پيش از مرگ مرد
يعني او از اصل اين رز (تاك) بوي برد
ويا آنچه در دفتر دوم مي فرمايد:
گاو نفس خويش را زوتر بكش
تا شود روح خفي زنده و بهش
و مرگ پيش از مرگ در نزد عرفا به معني تولد دوباره است
كه اين بار آدمي به روح و عشق زنده مي شود و عمر جاودان مي يابد. چنانكه
بودا درباره آن گفته: "پس از تولد ثانوي ديگر براي
من مرگي نخواهد بود" و يا آنچه عيسي مي فرمايد:
"كسي به ملكوت آسمانها راه نيابد جز آنكه دوباره
متولد شود". و ياحافظ مي گويد:
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
و يا آنچه را كه مولانا جلال الدين در ديوان شمس مي
گويد:
بميريد بميريد، در اين عشق بميريد
دراين عشق چو مرديد همه روح پذيريد
بميريد بميريد، و زين مرگ مترسيد
كزين خاك برآييد، سماوات بگيريد
بميريد بميريد، وزين نفس ببريد
كه اين نفس چو بنداست و شماهمچو
اسيريد
و سعدي مي گويد :
زنده كدام است بر هوشيار
آنكه بميرد به سر كوي يار
چنين مرگي را شبستري در كتاب مستطاب "گلشن راز" مرگ
اختياري ناميده است:
اگر خواهي كه اين معني بداني
ترا هم هست مرگ و زندگاني
سه گونه نوع انسان را مماتست
يكي هر لحظه ، آن برحسب ذاتست
دوم ز آنها ممات اختياريست
سوم مردن مر او را اضطراريست
شيخ فريدالدين عطار نيشابوري در كتاب اسرار نامه در
داستان تمثيلي حكيم و طوطي شرح اين موضوع را به نيكي مي دهد. چنانكه مولانا
نيز به گونه اي ديگر شرح آن حكايت را در دفتر اول مثنوي بنام قصه طوطي و
بازرگان آورده است كه مقصود بيان همين مطلب است. از آنجاييكه داستان طوطي
وبازرگان درمثنوي بقدر كافي معرفي و بارها منتشر شده ، اين بنده در اينجا
به قصه حكيم و طوطي از اسرارنامه عطار بسنده كرده و حق مطلب را به گفته آن
عارف گرانقدر واگذار مي كنم:
حكيم هند سوي شهر چين شد
به قصر شاه تركستان زمين شد
شهي مي ديد طوطي هم نشينش
قفس كرده ز سختي آهنينش
چو طوطي ديد هندو را برابر
زفان (زبان) بگشاد طوطي همچو شكر
كه از بهر خدا اي كارپرداز
اگر روزي به هندوستان رسي باز
جوابي باز آري گر تواني
بديشان گو كه آن مهجور مانده
زچشم همنشينان دور مانده
به زندان و قفس چون سوگ واري
نه همدردي مرا نه غمگساري
چه سازد تا رسد نزد شما باز
چه تدبير است ؟ گفتم با شما راز
حكيم آخر چو با هندوستان شد
بر آن طوطيان دل ستان شد
هزاران طوطي دل زنده مي ديد
به گرد شاخ ها پرنده مي ديد
گرفته هر يكي شكر به منقار
همه در كار و فارغ از همه كار
مگس گشته هماي از فر ايشان
غم آن طوطي غمخوار برگفت
حكيم هند آن اسرار بر گفت
چو بشنودند پاسخ نيك بختان
درافتادند يكسر از درختان
چنان از شاخ افتادند بر خاك
كه گفتي جان برآمد جمله را پاك
عجب ماند و پشيمان شد ز گفتار
به آخر سوي چين چون باز افتاد
سوي آن طوطي آمد راز بگشاد
كه ياران از غم تو جان نبردند
همه بر خاك افتادند و مردند
چو طوطي آن سخن بشنيددر حال
بزد
اندر قفس لختي پر و بال
تو گفتي جان بداد او نيز و تن زد
چو بادي آتشي در خويشتن زد
يكي آمد فريب او نبشناخت
گرفتش پاي و اندر گلخن انداخت
چو در گلخن فتاد آن طوطي خوش
ز گلخن بر پريد و شد چو آتش
حكيم هند را گفت اي هنرمند
مرا تعليم دادند آن عزيزان
كه همچو برگ شو بر خاك ريزان
طلبكار خلاصي ، همچو ما كن
رهايي بايدت خود را رها كن
بمير از خويش تا يابي رهايي
كه با مرده نگيرند آشنايي
هرآنگاهي كه از خود دست شستي
يقين دان كز همه دامي بجستي
بجاي آوردم از ياران خود راز
كنون رفتم بر ياران خود باز
همه ياران من در انتظارم
من بي كار اينجا بر چه كارم
چو مردي زنده جاويد گشتي
خدا را بنده جاويد گشتي
چه خواهي كرد! گلخن جاي تو نيست
قباي خاك بر بالاي تو نيست
كه با خود راز خود مي بازجويي
برون گير ز چندين پرده خود را
پديد آري به خاصيت خرد را
زيرنويس:
* اين مقاله پيشگفتار
بخش دوم كتاب "آيه هاي روحاني" در شرح و تفسير سوره بقره ، نوشته اين كمينه
است كه چندي پيش بخش نخست آن در پنج قسمت با عنوان
قرائتى نو از
قرآن بر پايه آموزه هاي عرفاني در شرح سوره فاتحه بر روي همين
سايت منتشر شد.
(1) مشخص است كه اين
اشارات ، از مقوله روحانيات است والا شاعر نمي گفت "
تو هم ز روي كرامت چنان بخوان" كه معني اش اينست كه مي بايد از روي
كرامت نفس آنرا بخواني. خواندن نيز در اينجا به معني پي بردن به معنا است و
مقصود خواندن سر حقيقت است, و يقينا از رو خواني معني نمي دهد. براي اينكار
آدمي بايد عاشق باشد تا كه بتواند علايم و اسرار خواندني قرآن را بخواند نه
اديب و سخنور كه فرمود: " نه هركو ورقي خواند معاني
دانست" و:
"عاشق شو و ارنه روزي كار جهان
سرآيد
ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي".
(براي معني واژه قرآن به قسمت نخست نوشتار اين
حقير " قرائتى نو و عرفاني از كتاب آسماني در شرح سوره فاتحه" مراجعه كنيد)
. برخي شايد بگويند مقايسه شعر حافظ با آيات كتاب آسماني درست نباشد اما
بنظر من شعر حافظ خود مثال و قرينه اي است براي بيان اين مطلب تا كه بدانيم
زبان معنويات با زبان نوشتاري فرق بسيار دارد. بعلاوه حافظ بارها اذعان
داشته كه طرز بيانش را همه از قرآن الهام گرفته و هرچه كرده همه از دولت
قرآن برايش ميسر شده است.
صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ
هرچه كردم همه از دولت قرآن كردم
(2)
مسخره بودن اين قضيه (نوعي كه البته مذهبيون قشري به آن مي نگرند) آنجايي
است كه فرضا بخواهيم براي كشف هويت قاتل يا قاتلين كساني كه معلوم نيست
بدست چه كسي (يا كساني) كشته مي شوند, (مثل همين قتل روزنامه نگار كانادايي
و ايراني الاصل خانم زهرا كاظمي كه در زندانهاي جمهوري اسلامي بطرز فجيعي
كشته شد و دقيقا معلوم نشد او را كه كشته است) طبق شريعت قرآني (بزعم
آخوندها) , يك گاو ماده اي را , با آن مشخصاتي كه قرآن برشمرده (كه نه
جوان باشد و نه پير , زرد رنگ و يكپارچه طلايي باشد كه سرور و نشاط به
تماشاگرانش بدهد, و گاوي نباشد كار كشته كه زمين شيار دهد و ....) بگيريم
و در وسط ساختمان ديوان عالي قضايي جمهوري "اسلامي" او را ذبح كنيم, بعد با
عمليات جادوگري ( مثل زدن دم آن گاو ذبح شده به جسد مقتول) , مقتول را زنده
كنيم كه بسخن درآيد و بگويد كه قاتلش كيست! اين مسخره نيست؟
(3) به تفسير "روح
الجنان و روح الجنان" نوشته ابوالفتوح رازي جلد اول در شرح آيه 67 مراجعه
كنيد.
(4) همان كتاب و در شرح
همان آيه.
(5) از آنجاكه جمعيت كره
زمين هر روز بطور تصاعدي رو به افزايش است و سير كردن شكم ٥ و ٦ ميليارد
انسان گرسنه و پر اشتها ديگر با روشهاي سنتي و قديمي ميسر نيست ، امروزه
طريق بهره كشي از اين حيوان بي زبان بسيار وحشتناك و تكان دهنده شده است.
بطوري كه تكنولوژي و دانش جديد براي توليد گوشت و كشتار گاوان روشهاي
ظالمانه و وحشتناكي پديد آورده است تا جوامع بتوانند با بازده زياد و بهره
كشي مقرون به صرفه ، هرچه بيشتر از آنها را قصابي نمايند. به نظر مي
رسد سرنوشت اين حيوان به نوعي با سرنوشت انسان پيوند دارد. باين عبارت كه
انسانها نيز به همينگونه در بي خبري بسر برده و بي آنكه چيزي از حقيقت و
زندگي نصيب برند دسته دسته به مسلخ ها و قربانگاه ها روانه مي شوند.