٢٢
آنكه "زمین" را برای شما بستر قرار داد،
و "آسمان" را بلند افراشت
و از "آسمان" "آبی" نازل كرد
كه از "ثمرات" آن برای شما "رزق" خارج شود.
پس برای خدا "اندادی" قرار مدهید و شما آنرا می دانید .
مشخص است كه موضوع آیه ٢٢ در ادامه آیه قبل است و همچنان خطاب خداوند
با "ناس" مردم است. بدین سخن كه " یا ایها
الناس =آهای ای مردم" شما بجای كرنش كردن به ملاها و اطاعت
كردن از آنها , كسی را بندگی كنند كه "زمین"
را برای شما "بستر" قرار داد و
....." , یعنی دنیا و جهان مادی را خدا برای انسان محل فرود و فرش
او قرار داده تا در آن سیر كند و به معالم مادی دست پیدا كند .
"فرش"
بمعنی بستر است و آن به پایگاه جسمانی انسان اشاره می كند. "ارض"
در لغت عرب به معنی زمین و جای پست است(١).
"زمین را بستر شما قرار داد" یعنی
جهان مادی و عالم پست را خدا برای انسان بستر قرار داد تا در آن راه
برود و سیر كند. درحالی كه " خداوند برای شما
آسمان را بلند افراشت" یعنی گرچه شما می توانید
با سیر در زمین به مجموع دانستنی ها و تجربیات خود
بیفزایید, اما خدا برای روح شما
انسانها آسمان (معنویت) را بلند افراشت تا
بتوانید در آن پرواز كنید. به سخن دیگر، شما ای انسانها مرغ عالم
ملكوتید، ازآنرو از بستر خاكی خود به سوی مراتب ملكوتی پر بكشید كه
خداوند آسمان روحانیات را برای شما انسانها بلند افراشت تا در آن
هرچه بخواهید بلند پرواز كنید. چنانكه منسوب به
مولوی است که
می گوید:
مرغ باغ ملكوتم نیم از عالم خاك
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
یا بنوعی كه حافظ می گوید:
مرغ سان از قفس خاك هوایی گشتم
به هوایی كه مگر صید كند شهبازم
"و از "آسمان" "آبی" نازل كرد" یعنی
خدا از "آسمان بهشت" "وحی
و یا اشراقات الهامی" فرو فرستاد. مقصود از "آب"
در اینجا آب باران نیست چراكه باران آب زمین است و آب دریاها كه
تبخیر می شود و دوباره به زمین برمی گردد. آب مورد اشاره قرآن آبی
است كه از آسمان معنویات نازل می شود. نه از آسمان دنیا. این آب از
آب چشمه های لدن خدا از مراتب ملكوتی بر انسان نازل می شود. و مصداقش
وحی و اشراقات الهامی است. مانند این سخن حافظ:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب "آب حیاتم" دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم كردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارك سحری بود و چه فرخنده شبی
آن "شب قدر" كه این تازه براتم دادند
"كه از ثمرات آن برای شما رزق خارج شود". "
ثمرات آن آب آسمانی" انبیاء
الهی اند, چراكه آنها ثمره وحی اند. از "ثمرات" آن برای
شما "رزق" خارج شود, یعنی از انبیاء الهی برای شما تعلیمات
معنوی بوجود می آید. "رزق" یعنی
مائده روحانی. از رزق روحانی است كه جان آدمی نیرو می گیرد و رشد
معنوی و سیر روحانی می كند. "ثمرات"
همان میوه های باغ معرفت الهی اند كه از انزالات وحیانی حاصل می
شوند. یعنی اولیا و انبیاء و یا همه انسانهایی كه از منبع وحی پرورش
می یابند "پس از ثمرات آن برای شما رزق خارج
شود" یعنی از میوه های باغ معرفت خدا كه پیامبران باشند برای
شما انسانها رزق و روزی روحانی حاصل می شود كه با بهره بردن از آنها
روح و جانتان پرورش می گیرد. بنابراین شما ای انسانها اگر می خواهید
از این نوع ثمرات و خوراكی ها بهره مند شوید پس كسانی را كه
با خدا ضدیت دارند را شریك خدا قرار مدهید. یعنی آخوندها و رهبران
مذهبی (یا سیاسی) را بندگی نكنید. آنها را كرنش و تعظیم و تكیریم
نكنید. "و شما می دانید" یعنی این
مطلب مسئله پیچیده ای نیست كه ندانید. شما "مردم" موضوع شرك را می
دانید و می دانید كه خدا و ضدش در یك جا جمع نمی شوند.
بنابراین بر حسب تعلیم آخوندها از پیامبران و امامان تصورات
واهی نداشته باشید که آنها را با خدا شریك بگیرید و بعد بخواهید که
گور آنها را تعظیم و تكریم كنید , "پس برای خدا
اندادی را قرار مدهید" . انداد
در زبان عرب بمعنی اضداد و "ند"،
ضداست. چنانكه شیخ محمود شبستری می
گوید:
ظهور جمله اشیا به ضد است
ولی حق را نه مانند و نه ند است
"پس خدا را اندادی قرار مدهید"
یعنی
با خدا, چیزهایی (مثل بت) ویا افرادی (مثل آخوندها) و یا یا
تصوراتی از پیامبران و امامان (مثل اینکه مسیحیان می گویند عیسی پسر
خدا است و یا شیعیان آخوندی می گویند خدا در خلقت 14 معصوم استثنا
قرار داده) را ، مانند قرار ندهید و آنها را بندگی یعنی كرنش و تعظیم و
پیروی نكنید. كما انكه آیه ١٣ سوره توبه
می فرماید: "اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا
من دون الله = ملایان و مراجع شان را از دون خدا به پروردگاری
گرفتند". یعنی مردم ملایان و مراجعی را كه از جانب خدا موید
نیستند , پروردگاران خود گرفتند و آنها را بندگی كردند, یعنی آنها را
تعظیم و تكریم كردند و از آنها پیروی نمودند.
امام صادق در پیوند با معنای این آیه می فرماید
(٢) : "بخدا
سوگند كه ملایان و مراجع , مردم را مستقیماً به عبادت خویش فرا
نخواندند واگر هم می خواندند مردم نمی پذیرفتند اما آنها روا (حلال)
خدا را برای مردم ناروا (حرام) و حرام را حلال كردند، از آنرو مردم
ندانسته و نفهمیده (با پیروی كردن از آنها) عبادت ایشان كردند".
با این توضیح كه اگر مردمی به ملاها و مراجع مذهبی (كه دون خدا هستند) كرنش بكنند و از آنها پیروی كنند در واقع نفهمیده آنها را عبادت
كرده اند. چه آنكس كه ارزشهای وجودی و ذاتی خود را كتمان می كند و
بلعكس به ارزشهای من درآوردی دیگران اهمیت می دهد و از آنها پیروی می
كند در واقع بندگی آنها را كرده است. در حالیكه خداوند ارزشهای
انسانی را والاتر از آن قرار داده كه انسانها جز او را بندگی كنند.
چرا كه سازمانهای مذهبی و یا تشكیلات سیاسی انسانها را از ارزشهای
ذاتی شان غافل می كنند و آنها را با روشهای تقلیدی و تعبدی به اطاعت
كوركورانه از عقاید شخصی خود (دون خدا) مجبور می كنند. خداوند در این
آیه به انسانها اتمام حجت می كند كه فقط در بند حقیقت باشید، آنگاه
خدا نیز زمین دل تان را از تخم محبت ازلی و آب حیات روحانی بارور می
كند و از ثمرات آن ، رزق و توشه روحانی برای شما فراهم می آورد و بدین
صورت شما را رهبری و ارشاد می كند. باید در نظر داشت كه این آیه در
ادامه آیات قبل و در توضیح و بسط معنای "تقوا"
آمده كه اگر انسانها بی واسطه از پرورش الهی تربیت نگیرند و از جانب
او به اشراق و بشارتی دست نیابند سزاوار امر دین و خصلت پرهیزكاری
نمی شوند. اینجاست كه بطور قطع و یقین "اندادی
از نوع بتان و یا رهبران سیاسی و مذهبی" را به پروردگاری می
گیرند و آنها را بجای خدا مورد تعظیم و تكریم قرار می دهند. درحالی
كه پیمبران، برخلاف ملایان و رهبران سیاسی كه انسانها را به خود دعوت
می كنند , آنها را به پروردگار درونی شان كه از رگ گردنشان به آنها
نزدیك تر است، فرا می خوانند تا با او رابطه نزدیكتر و عاشقانه
برقرار كنند. این عملكرد انبیا با روش سازمانهای مذهبی و ملایان و
صوفیان قدرت طلبی كه مذهب را وسیله ای برای كسب معاش و قدرت قرار می
دهند، بالكل فرق دارد. آنچه را كه قرآن در این آیه بیان می كند این
است كه انسانها اعتقاد پیدا كنند كه خداوند چنین اشراق و تجربه ای را
برای آنها ، چنانچه شرك نورزند و كسانی را بجای او قرار ندهند، فراهم
می آورد. این چیزی است كه اغلب مردم به دریافت چنین كیفیتی یا مشكوك
اند یا انكار می كنند. جالب اینجاست كه بدانیم مذهبیون قشری جزو
منكرین مفهوم این آیه هستند، چراكه باعتقاد آنها خدا فقط و فقط به
پیامبران و بویژه به آخرین شان حضرت محمد وحی كرده و دیگر به ما
انسانها وحی نمی كند(٣). به همین خاطر
در آیه بعد خداوند خطاب به این گونه از
مردمان كه به مفهوم این آیه باور ندارند چنین می فرماید :
٢٣
و چنانچه
شما را از آنچه بر "بنده" مان نازل كردیم تردیدی است
پس "به سوره
ایی" "از مثل آن" بیاورید
و "گواهانتان" را
"از دون خدا" بخوانید
اگرراست می گویید.
قرآن در خیلی از آیات تصریح دارد كه خدا بر بسیاری
از بندگانش وحی و الهام فرستاده است و اینجا هم تصریح می
کند که حضرت محمد نه به این علت که پسر خدا است وحی می گیرد بلکه او
وحی می گیرد برای اینکه بنده ای است از بندگان من و بشری است مثل همه
افراد بشر. خطاب این آیه اگر چه روی به انسان ها دارد اما در حق همه
آن بندگانی آمده است که وحی می گیرند. چه همانطوركه مشاهده می كنیم موضوع این آیه
صریحا به موضوع نزول وحی و اشراقات الهامی اشاره می كند كه در آیه
قبل گفته شد كه خدا از ازل آن را برای انسانها فراهم ساخته است.
"و چنانچه شما را" خطاب
می تواند همچنان به همه مردم, بویژه مردم مذهبی باشد كه باور ندارند
كه خدا بغیر از پیامبران به دیگر بندگانش نیز وحی و الهام می
كند. مطلب "از آنچه" بر بنده مان نازل
كردیم مربوط می شود به آیه قبل در پیوند با "نزول
آن آب" و "ثمرات"
و "رزق" . یعنی اگر شما مردم به آنچه
از روحانیات كه بر بنده مان نازل كردیم, شك دارید,
پس "بسوره
ای از مثل آن (آن موضوعی كه برای
شما شك
بوجود آورده , شاهد) بیاورید و
گواهانتان را از دون خدا بخوانید، اگر راست می گویید". یعنی
اگر شما به این حقیقت كه گفتیم باور ندارید و در مصادیق موضوعات
آیه ٢١ و ٢٢ شك دارید، خب اگر
راست می گوید پس به آیه و سوره ای كه می تواند حرف شما را تصدیق
كند شاهد و مثال بیآورید. در این مورد حتا می توانید از "گواهانتان
از دون خدا" یعنی مراجع تان, كمك بگیرید و از ایشان بخواهید كه
آنها سوره و آیه ای را به شما نشان بدهند كه سخنی را كه گفتیم باطل
نماید. این معنی و تفسیر از این آیه البته با سخن قشریون مذهبی بسیار
بسیار فرق دارد چراكه آنها ضمن اینكه از معنای حرف "ب"
در "بسورة" و "من"
در "من مثله" صرفنظر می كنند, این آیه
را اولا بطور بریده و جدا از آیه قبل معنی می كنند و ثانیا آن را در
جایی بكار می برند كه بخواهند بگویند انسانها از آوردن سوره ای مثل
سوره قرآن عاجزند. به سخن سخیف آنها خدا در این آیه می گوید كه
هیچكس نمی تواند آیه و سوره ای بیآورد كه مثل سوره های قرآن باشد.
بقول آمریكایی ها "?So
What". در حالیكه اگر خوب دقت كنیم, می بینیم كه متن آیه این
را نمی گوید بلكه به این مسئله تاكید دارد كه بگوید: خدا نزول
اشراقات آسمانی را برای همه انسانها بشرطی كه برای خدا اندادی قرار
ندهند و فقط و فقط او را بندگی كنند, قرار داده است . از اینرو اگر
كسانی به این مسئله شك دارند و بغیر این مطلب باور دارند , خب اگر
راست می گویند به سوره و آیه ایی كه حرف آنها را تصدیق می كند مثال
بیآورند. یعنی فرضا بگویند كه در فلان آیه و فلان سوره گفته شده كه
خدا فقط و فقط به پیامبران وحی می كند و انسانها نمی توانند وحی
بگیرند. در این مورد حتا می توانند بروند از كسانی كه به آنها اعتماد
دارند و معلم و مرجع شان هستند یاری بخواهند كه آنها برای ایشان از
قرآن (یا دیگر كتب مذهبی) بسوره ای شاهد مثال بیآورند كه
حرف آنها را ثابت كند "بسوره ای از مثل آن (
سخنی كه در شما شك بوجود آورده, نمونه ای) بیاورید و
گواهانتان را از دون خدا بخوانید، اگر راست می گویید".
از آنجایی كه معتقدیم كه خطاب این آیه به انسانها است
پس معلوم می شود كه گواهان از دون خدا منظور
مراجع و رهبرانی است كه نه به اراده الهی در مسند مرجعیت نشسته اند
بلكه آنها از پیش خود و اراده دون خدا به مرجعیت رسیده اند. یعنی
اینكه آنها مورد تایید الهی نیستد. به همین خاطر آیه كماكان به
انسانها خطاب می كند كه اگر شما خودتان بقدر كافی دانش ندارید كه
شاهد مثالی برای رد این سخن بیآورید پس بروید از ملاها هایتان كمك
بگیرید تا آنها برای شما مثالی از سوره های کتاب مقدس (و یا قرآن) بیآورند كه
بتواند مطلبی را كه گفتیم (كه خدا زمین و زمان و آسمان و وحی و رزق
معنوی و همه و همه مواهب وجود را برای انسان آفرید تا او به كمالات
خلقت خود دست یابد, پس تو ای انسان برای خدا اندادی نگیر و فقط و فقط
او را بندگی كن, تا از آنچه در آسمانها دارم برای تو نیز نازل
كنم) را نفی كند.
براستی , چه آیه و سوره ای می تواند از این سخن قرآن
بالاتر باشد و یا آن را نفی كند؟
قرآن كریم در این آیات انسان را به جایگاه بلند
روحانی اش بشارت می دهد (آسمان را برای شما
بلند افراشت) و به او تعلیم می دهد كه چگونه آزاده باشد كه از
جانب پروردگارش به رزق آسمانی پرورش گیرد. كجاست آن اندیشه ای كه
انسان را چنین آزاد و بزرگوار بخواهد؟ گذشت پنج هزار سال تاریخ فكر,
و تجربه تسلط انواع اندیشه های سلطه جویانه غیرمذهبی و مذهبی (چه
آنها كه ریشه فلسفی دارند و یا سیاسی و چه آنها كه رنگ و بوی مذهبی
دارند) كافی نیست تا بدانیم این اندیشه های متفردانه و دون خدا
, ما انسانها را تا حد "ربات" و حیوانات
دست آموز
(PET) حقیر كرده اند؟ اگر
چنین نباشند آنها قطعا ما را به سمت و سوی بی هویتی و "نهیلیستی"
مجبور مان می كنند تا در ضدیت با خودمان در راه اهداف پوچ قدرت طلبان
عمل نماییم.
اگر انسانها به این توصیه الهی عمل بكنند، بیقین از قید اسارت و
بندگی افراد و اصنام و سازمانهای سیاسی و مذهبی آزاد می شوند و در
واقع بنده خدا می شوند و مشمول عنایت الهی می گردند.
ما اگر به این حقیقت باور نداشته باشیم اما بطور قطع
و یقین بدانیم كه, كسانی كه دریافت روحانی مستقیم ندارند و از جانب
پروردگار مستقیما پرورش معنوی نگرفته اند قطعاً نمی توانند در هدایت
و راهنمایی مردم به سوی كمالات انسانی مفید واقع شوند. چنانكه گفته
اند:
ذات نایافته از هستی بخش
كی تواند كه شود هستی بخش
رهبران مذهبی, نه تنها راهبر نیستند كه ره بر و
دلیل هر گمراهی اند. فلسفه های تخیلی و اندیشه های متفردانه مذهبی كه
از منشاء و منبع وحی و انزالات الهی نشات نگرفته اند بمثابه تارهای
است كه دام گستران جامعه (عنكبوت) در
شكلهای سیاسی و مذهبی گسترده اند تا انسانها را بدانها شكار كنند.
نكته
: "الرض" در زبان مثالی قران نه فقط
كره زمین است بلكه به تمامی جهان مادی اشاره دارد، و معنی آن محل پست
است. یعنی دنیا كه مرتبه دون خدا است. "السماء"
نه آسمان دنیاست كه آسمان معنویات و روحانیات است. سماء از سمو (بر
وزن فعل) به معنی بلندی گرفته شده و آسمان را از آنرو "سماء"
گفته اند كه بلند است (٤). آسمان در
قرآن از آنجایی كه بلند و لطیف است ، نمادی است برای لطایف
بلند روحانی. "السموات" در قران
بمعنی آسمانها است و آن اشاره به مراتب بلند روحی مجرده و یا همان
هفت آسمان معنوی می كند. مراتب هفتگانه سلوك عرفانی نیز از همین
مراتب هفتگانه آسمانی ملهم گشته است. سوره فاتحه را ازآنرو "سبع
المثانی" می خوانند كه هفت آیت است و آن المثنای دیگری است
از هفت مرتبت آسمانهای لطیف روحانی. (٥)
"انزل من السما ماء" را ظاهر پرستان
آب باران معنی كرده اند، درحالی كه باران از آسمان نازل نمی شود.
باران, آب دریاهاست كه تبخیر می شود و ابر می شود و بعد به زمین
بازمی گردد. بعبارت دیگر آب باران آب آسمان نیست بلكه آب خود زمین
است كه بزمین باز می گردد و این نمی تواند منظور خداوند در این آیه
باشد. ازاینرو چاره ای نیست جز اینكه معانی واژه های قرآنی را در
مفاهیم عرفانی و باطنی جستجو كنیم كه در آن صورت "آسمان"،
آسمان مینوی است و "آب" آب حیات
روحانی یا اشراقات وحیانی و الهامی است كه خدا در حق بندگانش از هركه
بخواهد از مراتب معنوی به مرتبه جسمانی نازل می كند. چنانكه در
آیه ٢٢ و ٣٢
سوره بقره اشاره رفت. "الثمرات":
بمعنی میوه ها مقصود نتایج حاصله از وحی خداست كه همان انبیا و اولیا
باشند. پس آنگاه كه خداوند می فرماید: از "ثمراتی"
كه از آن "آب" بیرون می آیند، "رزق"
شما قرار دادم ، یعنی پیمبران و اولیایی را كه از وحی الهی بارور شده
اند تنها كسانی اند كه مردم می توانند برای هدایت و رستگاری شان از
تعلیمات معنوی آنها بهره بگیرند. بنابراین آنها كه از ذات پروردگار
بارور نشده اند موید نیستند بلكه برای تبلیغ و تعلیم روحانیات مضر
و خطرناك اند. این شامل همه مذهبیون از همه گروه ها است چراكه بسیاری
از معالم آنها ساخته و پرداخته ذهن خود ایشان است.
آنجا كه حضرت عیسی در "شام
آخر" به حواریون فرمود؛ "از این نان
بخورید كه آن پاره تن من است و از این جام بنوشید كه آن خون من است"(٦).
منظور این است كه آنها برای غذای روح و زندگانی معنوی خود می باید از
او كه ثمره وحی خدا است و رزق و تعلیماتی كه مستقیما با گوشت و خون
او پیوند دارد بهره ببرند تا به رشد معنوی و زندگانی روحانی دست
یابند(٧). درواقع حضرت عیسی در این
آخرین تعلیم و وصیت مهم خود، به شاگردانش و به همه پیروان بعد از
خودش ، اتمام حجت می كند كه; آنها اگر به نجات می اندیشند, باید از
رزق و تعلیماتی بهره ببرند كه منحصرا و مشخصا و مستقیما با گوشت و
خون او پیوند دارد . یعنی تعلیمات دیگر بظاهر "قدیسان" مسیحی را كه
بعد از او وارد تعلیمات مسیحی می شوند، از گوشت و خون او جدا است و
به او مربوط نیستند و نباید آنها را بخورند، یعنی نباید آنها را
استفاده كنند. (مقصود تعلیماتی است كه از او نیست و باو مربوط نمی
شود. مثل تعلیمات "پال یا پولوس مقدس" كه مسیحیت فعلی بر پایه افكار
او بنا شده است). بعبارت دیگر تنها اندیشه هایی هدایتگرند كه از
سرچشمه پاك معارف انبیا و اولیا الهی نشات گرفته باشند. یا تنها رزقی
می تواند پاك باشد كه از ثمرات الهی یعنی انبیا و اولیا حاصل شده
باشد. آن بیان حضرت عیسی در انجیل گونه دیگری است از این حقیقت كه
قرآن در این آیات بدان اشاره می فرماید. اگر در قرآن دستور است كه "گوشت
خوك نخورید"، در راستای همین تعلیم است. بدین سخن كه از
افرادی كه معارف الهی را با حرفهای دون دنیوی قاطی می كنند و به شما
تحویل می دهند، برای رشد روحانی و معنوی خود بعنوان رزق استفاده
نكنید. چراكه خوك نماد موجودی است قاطی خور و منظور صوفیان و ملایان
و راهبان و همچنین برخی باصطلاح فیلسوفان نوخاسته مذهبی اند كه آیات
ناب الهی و تعلیمات پاك خدایی را با فضولات من درآوردی خود قاطی می
كنند و بخورد مردم می دهند. كماآنكه در قرآن آمده است (سوره
بقره آیه 172) "كلوا من الطیبات ما
رزقناكم" مقصود آن است از پاكیزهای روحانی كه روزی و رزق
معنوی شما قرار دادیم استفاده كنید. و یا چنانكه در
سوره اعراف آیه 31 می فرماید:"
كلوا واشربوا و لا تسرفوا" مقصود آب و
رزق روحانی است كه نباید آنها را صرف امور مادی كرد. امام باقر در
تفسیر آیه 24 سوره عبس "فلینظر
الانسان الی طعامه = پس انسان باید به خوراك خویش نظر داشته باشد"،
می فرماید: معنی "خوراك" علم
است و "نظر داشته باشد" یعنی
نگاه كند كه علم را از كه فرا می گیرد
(٨) . چه همانگونه كه خوراكهای مسموم و
فاسد می تواند انسان را بیمار كند، خوراكهای فكری مسموم نیز می
توانند روح ما را فاسد و بیمار كند و نهایت ما را از نظر معنوی نابود
سازد. به همین خاطر باید پذیرفت كه امام باقر در معنی و تفسیر "طعام"
معنای روحانی آن را در نظرداشته اند و همین كافی است تا بگوییم قرآن
برای مردمان زمانی مفید واقع می شود که برخوردار از تفسیر روحانی است
و الاکه خواندنش و مطالعه اش ارزش معرفتی ندارد و با آنی که"سر
قبرها" برای مردگان می خوانند فرقی ندارد.
٢٤
و چنانكه نمی كنید
و هرگز نمی توانید بكنید،
پس بترسید از آتشی كه
هیزمش مردم اند
و سنگهایی كه برای آن كافران آماده شده است.
مشخص است كه این آیه نیز در ادامه آیات قبل است
و خطابش كماكان به مردم است كه "پس چنانكه نمی كنید"
یعنی چنانكه شخصا نمی توانید به سوره ای شاهد مثال بیاورید "و
هرگز نمی توانید بكنید" یعنی حتا با یاری خواستن از مراجع
تان نیز هرگز نمی توانید سوره ای را نشان بدهید كه بتواند ثابت
کند که خدا فقط به پیامبران وحی می کند و به بندگان وحی نمی کند (موضوعات آیه 22 و 23 )، "پس بترسید از آتشی كه هیزمش مردم اند و
...... ". پس شما مردم, بترسید از آتشی كه هیزمش خود
شما هستید. "آتشی كه هیزمش مردم اند"، آتش جهل
و نادانی و آن مزخرافاتی است كه آن ملاها و مراجع تحویلتان می دهند
و شما را به آتش آن می سوزانند. آتشی كه همان گواهانتان یعنی
مراحعتان آنها را بپا می كنند. آتشی كه ملاها بر اثر بدآموزی های
مذهبی بوجود می آورند می تواند نهایت به انقلابات و فتنه هایی منجر
بشود كه در آن هستی مردم به آتش آن انقلابت و جنگ ها می سوزد. بعبارت دیگر
یعنی ملاها را رها كنید و
تعلیمات آنها را نخرید و باور نكنید و از آنها دوری كنید كه در غیرآن
صورت تعلیمات نادرست آنها چنان فتنه و غوغایی بپا كند كه خود شما
هیزمش شوید. یعنی اگر به این تعلیم الهی (كه
در آیات 22 و 23 آمده) باور ندارید و كماكان شك دارید پس
حداقل پی گیر حرف آخوندها و صوفی نماها و روشنفكر نمایان
مذهبی, نشوید كه از حرف آنها, فتنه برپا می شود, فتنه ای كه خود شما
مردم در آتش آن می سوزید. پس "بترسید از آتشی
كه هیزمش مردم اند" (٩). "و
سنگهایی كه برای آن كافران آماده شده است". كافران منظور
همان ملاها و مذهبیونی است كه خود بنوعی می دانند كه خدا با بندگانش
در ارتباط است اما با سخنان من درآوردی خود این حقیقت را می پوشانند
تاكه دستگاه مذهبی شان پا برجا باشد كه بتوانند بر خر مراد سوار باشند.
بنابراین آنها از این رو كافر نامیده
می شوند كه حقیقتی را كه می دانند می پوشانند. اینجاست كه
آنها سزاوار "سنگ" می شوند. "و
سنگهایی كه برای آن كافران آماده شده است" یعنی "سنگهای
دورباش". سنگهایی كه بطرف آن كافران پرتاب می شود تا آنها از
دسترسی به معنویت و حكمت الهی بازداشته شوند. كه آن به
آیات 16 و 17 سوره حجر در خصوص رجم
شیاطین اشاره دارد. آنجا كه با پرتاب سنگهای آتشین شیاطین كافركیش از
نزدیك شدن به حریم قدس الهی محروم می مانند.
حافظ هم می گوید:
ز رقیب دیو سیرت به خدای خود پناهم
مگر آن شهاب ثافب مددی دهد خدا را
نكته:
كافر در قرآن به كسی گفته می شود كه حقیقتی را كه می داند می پوشاند
, بنابراین به كسانی كه دین ندارند و یا بعلت مشاهده عملكرد
ریاكارانه مذهبیون چنان از دین و ایمان گریزانند كه اصلا نمی دانند
حقیقت قرآن چیست تا بخواهند آنرا بپوشانند, كافر نمی گویند. چه اصل
كفر پوشاندن به قصد است و كافر می داند كه چه چیز را می
پوشاند.بنابراین مفهوم كافر فقط و فقط برازنده خود آخوندها و رهبران
مذهبی و صومعه دارانی است كه حقیقت تعلیمات الهی -بویژه
موضوع دربافتهای باطنی مثل وحی و الهامات نازل شدنی_ را برای رسیدن به
قدرت و ثروت و درآمد می پوشانند تا بساطشان برقرار باشد. کافران
آخوندهایی هستند که به حرفهای من درآوردی _ مثلا اینکه به ما و شما
وحی نمی شود و قلبهای ما در پوشش و حجاب است_بر حقیقت تعلیمات الهی
پوشش می نهند. چنانکه
آیه 88 سوره بقره
در خصوص آنها می فرماید: :
"وقالوا قلوبنا
غلف بل لعنهم الله بکفرهم = و گفتند قلبهای ما در پوشش است بلکه
بخاطر کفرشان (حق پوشی شان) است که خدا
لعنت شان
(دورشان)
کرده (که حقیقتی را از عالم بالا دریافت نمی کنند)"
-بنابراین معنی کافران در اینجا کافران مذهبی اند- یعنی قدرت طلبان
مذهبی.
بنابراین اگر بخواهیم مفهوم آیه را در ادامه آیات
قبل دنبال كنیم چنین نتیجه گیری می شود:
ای انسان ها! بندگی كسی
را كنید كه شما را خلق كرد .......
(موضوع آیه ١٢) كسی كه جهان مادی را
برای شما بستر و فرش قرار داد و مراتب لطیفه قدسی را برای روح شما
بلند برافراشت. پس اگر می خواهید از ثمرات و رزق الهی بهره
ببرید، و می خواهید كه انزالات الهی نیز بر شما نازل شود, پس بنده
خدا شوید و هرگز كسانی را كه در ضدیت با خدا هستند را كرنش و بندگی
نكنید .(موضوع آیه ٢٢) اگر به این
تعلیم خدا شك دارید پس, به سوره و آیه ای كه آن شك را بر دل شما
آورده, شاهد مثال بیآورید؟! (موضوع آیه ٣٢) شما
كه نمی توانید چنین آیه و سوره ای بیآورید ( كه بابا جدتان هم نمی
تواند) اما اگر هنوز شك دارید , آنگاه حداقل گرد ملا و آخوند و
روشنفكر مذهبی و صوفی صومعه دار نگردید كه در آنصورت مجبورید به آتشی
كه آن كافران بپا می كنند بسوزید (موضوع آیه
٤٢)
در قرآن سوره ای است بنام "ابی
لهب" كه در شان عبدالعزی بن عبدالمطلب ، عموی پیامبر و زنش
ام الجمیل بنت حرب بن امیه ، خواهر ابوسفیان كه زنی شایعه ساز و سخن
چین و نقل خبر كذب و ایقاع شر و وحشت میان مردمان می كرد, نازل شده
است. موضوع این آیه قطعا به شخص ابی لهب و زنش فقط اشاره نمی كند .
بلكه سوره در حق همه كسانی نازل شده كه آنها بر اساس سخنان بیهوده و
شایعه و ایقاع شر و وحشت مردم را بدنبال خود می كشند. آنهایی كه مظهر
پدرسوختگی و آتش افروزی در جامعه اند. آنهایی كه با جمع عوام ، آنهم
عوامی كه دشمن علم و معرفت اند، در جامعه فتنه انگیزی می كنند.
لهب در زبان عربی به معنی آتش بدون دود است و
ابی لهب یعنی پدر آتش افروزی یا عامل آتش افروزی كه كارش بدون هیزم
عوام صورت نمی پذیرد. سخن قرآن در این آیه روی به آن دسته از
مذهبیون بی دانشی دارد كه نمی هراسند از اینكه مردمانی را به گرد
خویش فرا بخوانند و با سخنان سخیف خود در بین مردم نفاق بوجود
آورند. كافرانی كه با هیزم مردم فتنه انگیزی و آتش افروزی می كنند و
ترسی ندارند كه بقصد هدفهای قدرت طلبانه خود به جان و هستی میلیونها
نفر انسان آتش نابودی افكنند. (١٠)
"و
سنگهایی كه برای آن كافران آماده شده است". "سنگ"
در اینجا جنبه مثالی دارد، و منطور سنگ لعنت و دور باش است . چراكه سنگ دورترین جلوه خلاقه خدا است و
آن از دایره حیات و زندگی كه لطیفه روحانی است بیرون است. معنای آیه
چنین است كه آن فتنه گران سزاوار سنگ اند تا از حریم معنویت خدا دور
شوند. این است سرانجام كسانی كه بنام خدا كافری می كنند و با هیزم
مردم آتش افروزی می كنند. تا اینجا قرآن به شرح خصوصیات مذهبیون قشری
و منافقین و ریاكاران و قدرت طلبان مذهبی و رهبران آتش افروز فتنه گر
و سرانجام آنها پرداخته است. درحالی كه در آیه بعد
لحن قرآن یكباره تغییر می كند و به شرح خصوصیات مومنین و سرانجام
آنها اشاره می كند؛ مومنینی كه به میثاق الهی پایبندند و
"عمل
صالح" می كنند و برخلاف آن كافران كه سزاوار سنگ اند برای آنهاست
بهشتهایی ...... . این نحوه بیان از نظر ادبی یك "پارادوكس" یا
قیاس متضاد است.
٢٥
و بشارت ده آنانى كه ایمان آوردند
و
"صالحات" را عمل كردند.
برای
آنها بهشت هائی است كه زیرشان "نهرها" جاری است
و چون از ثمره ى آن
"رزق" خورند
گویند: آنكه قبلاً هم "رزق" ما بداد شبیه آنرا آورد،
و برای آنها در آن "زوج" های پاكی است كه در آن جاودان باشند
"و
بشارت ده آنانیكه ایمان آوردند" خطاب آیه به
پیامبر بشیر و نذیر است , پیامبری كه پیش از این درباره مذهبیون
دروغین و ریاكار سخن گفت و آنها را از سرانجام وحشتناك عمل زشتتان
خبر داد و اینك درباره آن مومنینی كه براستی ایمان دارند و درستی ها
را كرد می كنند, خبر می دهد. "بشارت ده"
, یعنی مژده ده به آنها كه براستی ایمان آوردند و همراه ایمان كردار
نیك كردند, كه آنها نهایت, به اصل خود یعنی بهشت باز می گردند و در
آنجا با یكی شدن با "زوج" پاك خود به
آرامش ابدی دست می یابند. "صالحات" جمع
صالح است و آن بمعنی كارهای نیك صلح آمیز است. باید دانست كه "صالحات" در
قرآن كریم بطور اخص به
"میثاق بنی اسراییل" یا
همان "ده فرمان موسی" (البته بترتیبی
كه در قرآن آمده) اشاره دارد. یعنی اینكه هرجا در قرآن به واژه
"صالحات"
اشاره شده موضوع آن پیوند دارد به ده فرمان موسی چنانكه بطور مفصل
مطلب آن در شرح آیات 62 و 82 خواهد
آمد.
نكته
حایز اهمیت در این آیه آن است كه این بشارت شامل حال همه مومنین از
همه ادیانی است كه كم و بیش فرامین صالحه و كردار نیك در فرهنگ شان
بعنوان میثاق الهی آمده است. چنانكه بطور واضح تر در آیه 62 سوره
بقره قرآن دقیقا اشاره می كند كه از
مومنین آنهایی كه مسلمانند و یا یهودی و یا نصرانی و یا صابئی
(صابئین احتمالا زرتشتیان و یا مهرپرستان اند كه در فرامین دینی شان
به موضوع كردار نیك و نیكی كردن به پدر و مادر و احسان به مستمندان و
یتیمان بنوعی اشاره شده) هریك از آنها
كه به خدا و روز آخر ایمان بیآورند و عمل صالح بكند , پاداش آنها نزد
پروردگارشان است و آنها را هرگز ترس و غمی نباشد كه
عاقبتشان به بدی منجر شود . این "صالحات"
بنا به اشاره قرآن كه در آیات 62 و 82
آمده عبارتند از:
تعطیل كردن یك روز هفته
(بطور یكه در آن روز انسانها دست از كار دنیا
بردارند و به امور خیریه و معنویات بپردازند)
بندگی نكردن غیر خدا
(یعنی اینكه آزاده باشند و ملاها و افرادی را
بجای خدا شریك نگیرند و آنها را تعظیم و تكریم نكنند)
نیكی كردن به پدر و مادر و نزدیكان
(نزدیكان یعنی خواهر و برادر, مادربزرگ و پدر
بزرگ, عمه,خاله, عمو, دایی و فرزندان شان و ......تا هر, كه به
انسان نزدیك است مثل دوستان و همسایگان)
نیكی كردن به یتیمان
(نیكی كردن به كودكان بی سرپرست
و خیابانی)
نیكی كردن به درماندگان و متوقف شدگان (بیچارگان
, از راه ماندگان
,
خیابان خوابها , پناهندگان, اسیران, زندانیان)
به مردم گفتار نیك كردن
(خطاب به مردم سخن نیك گفتن)
برپا داشتن سلوك
(اقیموا الصلوة)
از مال برای مستمندان هزینه کردن
(اتوا الزكاة)
نریختن خون دیگران (
یعنی نكشتن مخالفان)
تبغید نكردن و بیرون نكردن مردم از خانه و وطن
شان ( مومن به تعبیر قرآن _نه عملكرد
مسلمانان_ كسی است كه نه برای دیگران , نه حتا برای دشمنان
و مخالفان اذیت فراهم نمی كند و به هیچ رو آنها را از خانه و كاشانه
شان به جهت اسیری در زندان و یا تبیعید بیرون نمی كند) . اغلب
مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر در معنای واژه "عمل صالح و صالحات" كه
در این آیه به اختصار اشاره شده و در آیات 62 و 82 مفصل تر آمده
منظور می باشد.
نكته: اینها
دستورات صالحه خدا است برای جلوگیری از ظلم و فساد كه بنوعی در میثاق
او با همه پیروان ادیان منعكس است و خدا بنی اسراییل را بخاطر عهد
شكنی شان از این میثاق به دوبار نابودشان كرد. گو اینكه زرتشتیان و
مسیحیان و مسلمانان نیز بارها بخاطر بی توجه ای به این میثاق تنبیه
شده اند كه در تاریخ , از آنها به حمله اسكندر و روم و اعراب و مغول
و جنگهای جهانی و .... یاد می شود.
خداوند در آیه 25 بقره به همه كسانی
كه بخدا و روز آخرت ایمان دارند و همراه آن ایمان به اجرای موارد
بالا "صالحات" , خود را متعهد كرده
اند, بشارت می دهد و تضمین می كند كه بهشتهایی را برای آنها قرار
داده كه از زیر آنها چشمه ها جاری است و........آنچه مسلم است این
است كه مردمان برای ایمان داشتن به خدا و روز آخرت و همچنین عمل به
مفاد "صالحات" به هیچ ملا و آخوندی كه بخواهد آنها را راهنمایی
بكند, نیاز ندارند و انسانها اگر از موضوع داشتن دین قصدشان بهشت
ملكوت است و ترسشان از جهنم است باید بدانند كه طبق این آیه قرآن خود
بتنهای قادرند كه با توجه به مواردی كه اشاره شد مستقیما عمل كنند و
بی سرخری ملا و آخوند به رستگاری برسند.
"آنها را بشارت ده" ، یعنی ای پیامبر
به مردم مژده ده كه اگر آنها ایمان بیآورند و "صالحات"
را بعمل آورند, بهشت از آن آنها خواهد بود. ازآنرو در این آیه خداوند
به پیامبر اسلام وحی كرده كه به مردم بشارت بده كه اگر به میثاق بنی
اسراییل مراجعه كنند و آنچه را كه در آن میثاق بعنوان
"صالحات = درستی ها" مطرح است را بگیرند و عمل كنند, نجات پیدا می
كنند. به آنها مژده ده كه "برای آنها بهشت
هایی است كه زیرشان "نهرها" جاری است". یعنی آنهایی كه به
كردار نیك می رسند بشارت ده كه ایشان نهایتا در بهشت و در ظل عنایت
الهی مستقر خواهند شد. آنجا كه فرمود(آیه22)
"خدا از آسمان آبی نازل كرد، كه از ثمره آن
رزق برای شما بیرون آید" آن آب آسمانی همین آبی است كه در این
آیه مشخص می كند كه اصل آن كجاست. (پس آن آب از نهرهای بهشتی تامین
می شود, نه آب باران كه اغلب مترجمین و مفسرین قشری مذهب آن را
نفهمیده اند). اینجاست كه چون از ثمره ى آن
"رزق" خورند گویند: آنكه قبلاً هم "رزق" ما بداد شبیه آنرا آورد،
یعنی در بهشت انسانها (مومنین) با پیامبران شان روبرو می
شوند و از ثمرات علم و معرفت آنها در آنجا نیز بهره می برند و روزی
می خورند. درست مثل بهره بردن از تعلیمات ناب الهی كه پیشتر در زمین
بهره می بردند.
همانطوركه مشاهده می كنیم موضوع این آیه اختصاص به پیامبر و اولیاء
الله ندارد بلكه آن درباره انسانها آمده , انسانهایی كه مورد خطاب
بشارت پیامبر هستند. همین سخن معلوم می نماید كه این نوع انسانها در
زندگانی جسمانی خود موفق به دریافت انزالات الهی شده اند و اینبار
آنها در بهشت مجددا آنرا از اصل تجربه می كنند. با توجه به ردیف
مطالب در آیه پر واضح است كه این تجربه روحانی فقط منحصر به پیامبران
نیست و هر كسی كه كار نیك كند و به پیروی از قوانین و میثاق الهی
پایبند باشد می تواند به مصداق چنین معرفتی دست یابد. "جنات"
جمع جنت است و جنت ، به
معنی باغ و بستان است و اصل ریشه آن از جن به معنی پوشیدگی و استتار
است. جنت بوستانی است كه سایه ى درختان آن زمین را پوشانده و
یا زمین
آن از سبزی پوشیده شده است(١١) "
نهر" بمعنی
فراخی است و عرب "روز" را از آنرو " نهار" گوید كه در این وقت
فراخی روشنایی آفتاب در حد اعلا خود است. و "انهار" چشمه های فراخ
و روان آب حیات است. منبع همان آبی كه خدا آنرا از آسمان
ملكوت نازل كرد و شرحش پیشتر در آیه ٢٢
اشاره شد . "و چون از ثمره ى آن روزی خورند
گویند؛ آنكه قبلاً هم رزق ما بداد. شبیه آنرا آورد". یعنی
مومنین راستكردار آنگاه كه در بهشت استقرار می یابند مشابه آنچه را
كه در زمین از جانب پروردگارشان تجربه كرده بودند، در مراتب ملكوتی
ظل عنایت الهی نیز همچنان روزی می خورند تا بقایشان جاودان گردد
(موضوع آیه ٢٥).
نكته
: از آنجاكه باغات و مزارع به جوی های روان آبیاری می شوند و آن باغی
سرسبزتر و خرم تر است كه آب فراوان داشته باشد، از آنرو خداوند بهشت
را به باغ و بستان هایی كه آبهای فراخ و روان فراوان از زیر درختان
سرسبز آن جاری است ، مثال آورده و مراد آنست كه خرمی طبیعت صورت نازل
مرتبه بهشت است.(١٢) اینكه قرآن در
آیه بعد به مثل و اهمیت مثل تاكید می
كند از همینروست تا كه از مثل پی به حقیقت ببریم. چه درك انسان از
حقیقت مجرده جز با درك قرینه مثل زمینی آن امكان پذیر نیست و انسان
بدون مثل هرگز نمی تواند در ذهن خود تصور روشنی از حقیقت داشته باشد.
"و در آن برای آنها زوج های پاكیزه ای است كه
در آن جاویدان باشند". این نیز بر وجه مثل آمده است. چه به
تعبیر اهل عرفان قوانین الهی در مراتب دون و زمینی صورت نازل مرتبه
قوانین الهی از مراتب ملكوتی است و همانطوركه در مراتب زمینی از عشق
ورزی لذت حاصل می شود، در مراتب عالی روحانی نیز از وصل ازواج
پاكیزه عشق معنوی حاصل می شود. همچنانكه از وصل نیروهای مثبت و منفی
در طبیعت نور و زیبایی مولد می شود همچنان از یگانگی و وصل ازواح
پاكیزه مجرده عشق روحانی بروز می كند.اینكه در عرفان این همه از عشق
صحبت می شود مقصود تجربه عشق روحانی است كه آن نیز بر حسب تلاقی
و پیوند (وصل)
موجودات ملكوتی است. اگر در ادیان زنان و مردان به ازدواج تشویق می
شوند چیزی نیست جز اینكه پیامبران خواسته اند با سنت ازدواج صورت
نازله قانون ملكوتی را در زمین پیاده كنند و بنوعی كه نجات
یافتگان در بهشت به آرامش می رسند انسانها در زمین به صلح و آرامش
نسبی برسند و در عین حال از نگاه به این سنتها حقیقت ملكوتی را
دریابند "زوج" در عربی هم به مرد
گفته می شود و هم به زن و آنها هر دو از "نفس
واحده" آفریده شده اند(١٣).
بنابراین هیچ فرق و برتری در هیچكدام از آنها نیست و در بیان قرآن هر
دو مكمل یكدیگرند. "فرد" بدون "زوج"
استقرار و قرار ندارد و تنها با یكی شدن است كه آرامش بدست می آید "كه
در آن جاودان باشند" یعنی در بهشت مستقر شوند و به حیات ابدی
برسند.
ای قصه بهشت ز كویت حكایتی
شرح جمال حور ز رویت روایتی
انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه یی
و آب خضر ز نوش لبانت كنایتی
هر پاره از دل من و از غصه قصه ای
هرشطری ازخصال تو و ز رحمت آیتی
مراد حافظ در این اشعار نیز این است كه بگوید جلوه های حیات در
طبیعت حكایتی از مراتب عالی مجرده است. بعبارت دیگر آنها مثالی و
نمونه ای اند برای درك حقیقت ملكوت اعلا.
گر از آن آدمیانی كه بهشتت هوس است
عیش با آدمیی چند پری زاده كنی
٢٦
همانا
خدای شرم نمی دارد از اینكه به پشه ای و آنچه فراتر از آن باشد، مثال
بیاورد.
اما آنها كه ایمان آورده اند می دانند كه آن از جانب
پروردگارشان حق است
ولی آنها كه كافری كردند می گویند:
اراده ی خدا
به این مثال چیست ؟
آیا به آن بسیاری را گمراه می كند؟
و
یا به آن
بسیاری را هدایت می كند؟
و به آن گمراه نمی كند مگر "فاسقان" را.
اگر خداوند در اینجا و
البته در اغلب آیات قرآن از بهشت و نهر و زوج ....... مثل می آورد،
بر این خاطر است كه مخاطب پیامبران انسان های معمولی اند و از آنجایی
که انسانها عموما (چه در آن زمان ها و چه در این زمان ها) درک شان و
معرفت شان از موضوعات دینی و فرهنگی از طریق آموزش کلاسیک فراهم نمی
آید ، بنابراین برای مخاطب قرار دادن آنها راهی نیست جز
آنكه از راه "ضرب المثل" ذهنیت ایشان مورد توجه قرار داد. به
ویژه برای آن زمانهایی که انسان ها در جهل مرکب به سر می بردند و
ذهنیت شان با موضوعات علمی و دانشی آشنایی نداشته است. به همین خاطر
شاید بتوان گفت که ذهنیت بشر در ابتدای تمدن (شاید در همین
دوره ما نیز)، چون موقعیت دانشی كودكان باشد نسبت به بزرگسالان.
به همین خاطر اگر دانایی (در حد پیامبران) بخواهد ذهن یك كودك و یا انسان
معمولی را به نکته ای
معطوف كند، چاره ای ندارد جز آنكه به روش مثل زدن با او سخن گوید: بقول
مولانا جلال الدین:
چونكه با كودك سر و كارت فتاد
پس زبان كودكی باید گشاد
و به همین نحو است كه خداوند نیز برای درك ما انسانها از دقایق روحانی
، به زبان كودكی برای ما مثال می آورد تا ما مگر از طریق آن ،
بنوعی پی به حقیقت عقلی و معنوی آن ببریم. خداوند در بسیاری از آیات
قرآن به این نكته اشاره می فرماید (مانند
آیه
43 سوره عنكبوت): "
تلك الامثال نضربها للناس و ما
یعقلها الا
العامون = اینها مثالهایی است كه برای مردم زدیم ولی جز دانشمندان
كسی آنها را درك نكند". از مثل است كه انسان به چگونگی حقایق
معنوی پی می برد و قادر می شود ذهن خود را پرورش دهد. اگر مثل نبود
انسان ذهن و خردش در بدو تمدن به جهت شرح و بسط كلام خدا و كشف معالم
هستی گسترش نمی یافت. از مثل است كه در آغاز تمدن- در زمان هایی كه
هنوز جهت یادگیری روشهای تعلیمی كلاسیك استوار نبوده ،
انسان
توانسته فکرش را وسعت بدهد و با موضوعات و پدیده ها آشنایی
پیدا کند. به باور ما علم دین مقدمه همه دانشهاست و
پیشرفت تمدن و فرهنگ و هنر و فلسفه و علوم انسانی بدون پیشرفت علم
دین و تكامل آن نمی توانسته حاصل گردد. ازاینرو باید بدانیم كه درك
معارف دینی از بدو تاریخ تمدن بشر همواره با مثل همراه بوده و این
شامل قرآن و دین اسلام نیز هست. پس اگر خداوند در قرآن از وصل و زوج
و نهر و بهشت سخن می گوید بر این خاطر است كه انسان مصداق
زمینی این مثالها را بخوبی می شناسد و از آنجا كه مثل صورت نازل
مرتبه علم الهی است ، پس با درك صورت مثل می توان به مصداق معنایی
مثل پی ببریم. اینجاست كه خداوند می فرماید؛ "
همانا
خدای شرم نمی دارد از اینكه به پشه ای و فراترتر از آن مثال بیاورد".
چه در عالم خلقت پشه ناچیز هم می تواند مثلی باشد برای درك معرفتی از
موضوعات دینی كه اگر اراده خدا بر آوردن مثل آن باشد البته بدلیل
ناچیز بودن پشه چیزی از ارزش معنایی آن نمی كاهد و خدا شرم ندارد كه
آن مثل را نزند چه او در این كار هدایت انسانها را در نظر دارد.
در
آثار برخی از عرفای عالی مقام مثل مثنوی مولانا، گاهی تمثیلات و
داستانهای به ظاهر زشت و بی شرمانه ای ملاحظه می شود كه شاید خوانندگان
سطحی نگر را به تردید وا دارد كه چرا مولوی با آن مقام شامخش چنین
حكایتهای زشتی را بیان می كند. درحالیكه آن داستانها همه بر وجه
"مثل" و "قصه" آمده است و خواننده درون نگر می داند كه نباید در
صورت ظاهری آن متوقف شود بلكه تعمق كند و "برابر" های معنایی
آن مثل را در عالم خرد جستجو نماید. ازاینروست كه برای تعالیم
الهی "شرم" محلی ندارد زیرا معرفت و آگاهی فراتر از "شرم" است.
پس حقیری "پشه" و یا موضوعاتی مانند
"زوج" و "بهشت"
و "نهر" و "رزق"
و ..... موجب نمی شود كه خدا آن مثل را نزند زیرا "آنانكه
ایمان آورده اند می دانند كه آن از جانب پروردگارشان حق است".
یعنی، آنهاكه به حقیقت آگاهند و از آن بابت ایمنی خاطر دارند، می دانند كه آن مثالها مصداق حقیقی
دارند. بعبارت دیگر مومنین مصادیق معنوی مثالها را می شناسند.
بنابراین در وجوه زمینی آن مثل متوقف نمی شوند. "ولی
آنها كه كافری كردند می گویند: اراده ی خدا به این مثال چیست ؟"
، كه اشاره به فلاسفه مذهبی و آن دسته از حقیقت پوشانی دارد كه به
مصداق حقیقی آیه و مثل توجه ای ندارند بلكه همه سعی و كوشش خود را
صرف آن می کنند تا موضوع سخن خدا در لفافه واژه های فلسفی و قلمبه سلمبه پیچیده
بكنند كه بالاخره اصل قضیه فهمیده نشود. "ولی
آنها كه كافری كردند, می گویند: اراده ی خدا به این مثال چیست؟"
. یعنی آنها هرگز به دنبال درك مصادیق معنوی مثال نیستند، بلكه از
آنجایی كه حقیقت پوشند ، نكته معرفتی مورد نظر خداوند را به مسایل حاشیه
ای می كشانند كه مصداق حقیقی مثل شناخته نشود. در حالی كه خدا در
آوردن مثال ، تصویری به ما می دهد كه بهتر و روشن تر حقیقت را درك
كنیم. اما آنها كه با پیش كشیدن مباحثی از قبیل "
جبر و اختیار" و اینكه اگر خدا می
خواهد با این مثالها برخی را هدایت كند و برخی را گمراه ، پس ما كاری
از دستمان ساخته نیست و این خداست كه گمراه می كند، ذهن مردم
را از نكته اصلی "ضرب المثل" منحرف و دور می كنند. این چنین است كه
آنها از حقیقت دور می افتند و بدتر از همه اینكه مردم را نیز منحرف
می كنند. اینجاست كه حقیقت مخفی تر می شود و به همین سبب خداوند آنها
را "فاسق" می نامد، چه فسق به معنی
خروج از درستی ها و صالحات است. " و به آن
گمراه نمیكند مگر "فاسقان" را". یعنی این آیات كسی را
گمراه نمی كند مگر آن كسی که خود گمراه و فاسق است. یعنی کسی که از دایره
درستی ها بدلیل همان فلسفه بافی ها خارج شده است. پس به تعریف قرآن
فاسق ، همان فیلسوف مذهبی است كه با طرح موضوعات حاشیه ای اصل حقیقت
را مخفی می كند. آیه 67
سوره توبه نیز، منافق را همان فاسق معرفی می كند: "ان
ّ المنافقین هم الفاسقون = همانا منافقین فاسقین هستند". "فسق"
بمعنی خروج از كاری است. عرب به هسته خرما كه
از رطب خارج شده "فسقت" می گوید(١٤).
پس می توان گفت كه فاسق كسی است كه از دایره سلامت و فطرت
بیرون رفته است. چراكه انسان صادق و جستجوگر همواره می اندیشد
كه چگونه به حقیقت واقع برسد و چگونه خود را از این چرخه مرگ و نیستی
رهایی دهد. بنابراین او در این مرحله به موقعیت وجودی دیگران از
اینكه هدایت می شوند و یا نمی شوند فكر نمی كند بلكه او مامور اصلاح
كار خود است كه به چه طریق هدایت شود. این از مشخصات فاسقان و
منافقین است كه کاری به اصلاح نفس خود ندارند بلکه بدون آنکه هدایت
شده باشند می خواهند به
دیگران بپردازند و یا که جامعه را اصلاح كنند. گمراهی همه
انسانها و نابودی فرهنگی و اجتماعی همه ملتها تنها به سبب این مشكل
بروز یافته كه زشتكارانی بخصوص آنهایی كه هرگز خودشناسی و تزكیه نفس
نكردند و بر مشكلات روحی و روانی خود غلبه نكردند خواسته اند اصلاح
امور مردم را بعهده بگیرند. زشتكارانی كه هرگز در راه سلامت روانی خود
کاری نکردند اما خواسته اند تا قدرت حكومت و اداره مردم را بدست
بگیرند و مردم را بر اساس باورهای متفردانه خویش (بدون هدایت خدا) رهنمون
سازند. از اینرو آنها به اصل نكته قرآن از حكمت آوردن مثل توجه نمی
كنند و می خواهند با طرح مسائل جانبی حق آیات خدا را منحرف نمایند.
اینها شبهه سازی می كنند كه مردم را فریب دهند و فریب نمی دهند مگر
مردمانی از جنس خود را.
"و به آن گمراه نمیكند مگر"فاسقان" را".
یعنی اینكه خدا با آوردن این مثالها قصد هدایت دارد, اما اگر كسانی
با همین مثالها گمراه می شوند خب معلوم می شود كه آنها از اصل یك
عیبی دارند و آن عیب هم این است كه آنها فاسقند یعنی اینكه آنها
به دلیل بیرون رفتشان از فطرت شان البته از این مثلهای قرآنی چیزی
دستگیرشان نمی شود و به همین سبب از راه درست گمراه
شده اند.
نكته:
در آیه ٢٦ قرآن اختصارا به مثل "پشه"
اشاره كرده است كه شاید دانستن مصداق این مثل خالی از لطف نباشد.
چراكه مثل "پشه" قرینه مصداق هویت آن
دسته از انسانهایی است كه مانند پشه عمل می کنند . برای فهمیدن این
مثل نخست باید
دید كه پشه چگونه جانوری است و زندگانی او به چه نحو می گذرد. یكی
آنكه پشه خون می خورد یعنی از دسترنج خود نمی خورد بلكه از عصاره
حیاتی دیگران می خورد. بنابراین "پشه"
مثلی است در بیان آن دسته از كسانی كه از دسترنج خود روزی نمی خورند و درست
مانند پشه برای گذران زندگی از حاصل زحمات دیگران بهره می برند. چه
كسانی جز ملایان و كاهنان و روسای مذاهب و سازمانهای سیاسی, زندگانی
را بدین طریق می گذرانند؟ خصوصیت دیگر "پشه"
این است كه در محیط گنداب و فاسد تولید مثل می كند و این درست مثل
خصوصیت آخوندها و انسانهایی اند كه از موضوعات كهنه و فاسد
شده مذهبی و مردمان بی سواد و جاهل بهره می برند و در چنین
محیطهایی "حوزه" می زنند و تولید مثل می كنند. همینطور پشه ها
بیشتر در شبها و به هنگامی كه مردم درخواب بسر می برند به روی پوست
آنها فرود می آیند و خون آنها را بالا می كشند. ملاها و كاهنان نیز
همواره در تیرگی های بی دانشی و جهل جامعه ، بدنبال شكار مردم غافلند
تا از دستمایه و كوشش آنها بی زحمت استفاده كنند و زندگانی را به
آسودگی بسر برند. این نه فقط در مورد ملاها و كاهنان صدق می كند كه
در خصوص هركسی كه از قبل عقیده و باور مردم چنین روزی می خورد صادق
است. اصطلاح "ملاخور" یا "بالا
كشیدن" نیز از مثل "پشه"
گرفته شده یعنی بی زحمت مال دیگران را خوردن و از دسترنج آنها بی
آنكه آنها مطلع باشند، بهره بردن. صائب تبریزی هم می گوید:
پشه با شب زنده داری خون مردم می خورد
زينهار! از زاهـد شب زنده دار انديشه کن
خصوصیت دیگر "پشه" این است كه
این جانور ناچیز تا زمانی كه خون نخورده فعال است و چالاك و آثار
حیاتی نسبتا قوی دارد، اما بمحض آنكه خون می خورد حركتش كند می شود و
به گوشه می رود و ساكن می شود. ملایان و كاهنان نیز چنین اند؛ تا
آنگاه كه مال مردم را بقدر كافی بالا نكشیده اند، از جنب و جوش
بسیاری در جامعه برخوردارند اما بعد از آن كه از قبل مردم نادان فربه
می شوند، آنگاه به ریاست و صدر نشینی مایل می شوند. این درحالی است
كه همه اولیا حقیقی دین و حتا پیامبران خدا كار می كردند و از دسترنج
خود روزی می خوردند. علی بن ابی طالب
كه الگو و نمونه ایمان است همواره كار می كرد و از دسترنج خود روزی
می خورد و از حاصل كوشش خود انفاق می كرد. امیرمومنان تا آنگاه كه
زنده بود هیچگاه از دسترنج دیگری و حتا بیت المال روزی نخورد بلكه
همیشه به كار كشاورزی و درختكاری و گاهی حفر قنات آب مشغول بود كه
اغلب اضافه درآمد آنرا نیز به نیازمندان می داد(١٥).
آیا ملاها هم چنین اند؟
٢٧
آنها كه
عهد خدا را از بعد میثاقش می شكنند
و آنچه را كه خدا امر كرده كه وصل
بكنند، قطع می كنند
و در زمین فساد می كنند،
آنان زیان كردگان می
باشند.
همانطور كه ملاحظه می شود خطاب سخن خدا با مختصر اشاره ای كه در آیه
قبل به "پشه" شد , تغییر می كند و
دوباره روی به مذهبیون فدرت طلب مفت خور دارد. "آنها" منظور همان
كافرانی انند كه اینك به مرتبه "فاسقین" سقوط كرده اند و از دایره
درستی و صالحات خارج شده اند. معنایی كه قرآن در این آیات از فاسق می
دهد روشن می كند كه "فاسقین" در زمره مذهبیون اند نه غیرمذهبیون.
"آنها كه عهد خدا را از بعد میثافش می شكنند"
آنهایی هستند كه به خدا باور دارند و با او عهد بسته اند كه جز
ایمانشان به میثاق خدا "موضوع صالحات كه در
آیات قبل اشاره شد" نیز عمل كنند. بنابراین مفهوم آیه در حق
مذهبیون آمده ، كه با فراموش كردن مفاد و فرامین مندرج در میثاق
الهی , مفهوم مثال "پشه" را در آیه قبل به خود نمی گیرند بلكه با
پیش كشیدن مباحث غیر ضروری (از قبیل مبحث جبر و اختیار و اینكه آیا
خدا با آوردن مثل قصد هدایت دارد یا قصد گمراهی ؟ (بحث های خارج از
موضوع) اصل معنای آیه خدا را منحرف می كنند تا انسانها از گردشان
پراكنده نشوند و آنها كماكان بتوانند از نادانی و جهل مردم بهره
برداری كنند و بر سر خر مراد سوار باشند. بعبارت دیگر خطاب آیه روی
به
ملایان و رهبران مذهبی فاسقی دارد كه با پیش كشیدن مباحث غیر
ضروری محیط را فاسد می كنند و اجازه نمی دهند كه مردمان خود حقیقت را
بفهمند. چرا كه انسانها وقتی نجات پیدا می كنند كه به غیر از
ایمانشان به خدا به عهد و میثاقشان در خصوص بجا آوردن حداقل كارهای نیك
كه در میثاق بنی اسراییل آمده و در شرح آیه پیش اشاره كردیم عمل
كنند.
غیر مذهبیون نمی توانند جزو آن دسته از کسانی باشند كه "عهد خدا را از بعد
میثاقش می شكنند". چراكه آنها نه به خدا باور دارند و نه
اینكه با او عهدی بسته اند كه بخواهند میثاقشان را بعد از عهدشان
بشكنند. این فقط مردمان مذهبی و مراجع فاسقی اند كه با وجود
ایمان بخدا و بجا آوردن فرایض عبادی با خدا عهد بسته اند كه جز او
را بندگی نكنند و مردم را درمانده نكنند و خون نریزند و مخالفان را
زندانی نكنند و از خانه و دیارشان بیرون نكنند اما بعد از عهدشان كه
از طریق بجا آوردن فرایض عبادی آن را با خدا محكم می كنند، پا را
فراتر می گذارند و در نماد واسطه و شریك خدا ، بین خدا و خلقش قرار
می گیرند و بعد مردم را درمانده می كنند و خونشان را می ریزند و آنها
را زندانی می كنند و بدینطریق مردمان را از دین و ایمان گریزان می
كنند " و آنچه را كه خدا امر كرده كه وصل
بكنند، قطع می كنند و در زمین فساد می كنند، آنان زیان كردگان می
باشند".
"عهد در لغت بمعنی عقد میثاق و سوگند و وصیت
است (١٦). و "عهد"
در اینجا بمعنی پیوند و "میثاق"
بمعنی پیمان . وثیقه بمعنی چیزی است با ارزش
كه در تعهد به گرو گذارند. بنابراین
میثاق یعنی استوار كردن و محكم كردن پیوند به چیزی با ارزش و گرانبها.
چه كسانی هستند كه با خدا پیوند می بندند و پیوندشان را بوسیله خرج
كردن و مایه گذاشتن و بزحمت انداختن خود در عبادات محكم و استوار می
كنند؟ مشخص است كه آیه در خصوص كسانی است كه به خدا اعتقاد دارند.
مذهبیونی كه "پیمان بسته اند" به
فرامین او در "ده فرمان" پایبند باشند "میثاق
خود را محكم كرده اند". در حالیكه "آنها
بعد از آنكه پیمان خویش را با خدا محكم و استوار می كنند" با
پا فراتر گذاشتن از حد خود و دخالت در كار خدا و واسطه شدن بین مردم
و خدا و بنا كردن تشكیلات دینی و سازمان مذهبی ، از طریق عوام فریبی
و عملكردهای شیطانی و كشتن مردمان و زندانی كردن آنها ، "میثاق
خدا را می شكنند" و بدین سان
مردمان را از دین و خدا فراری می دهند. در حالیكه خدا به پیامبرانش
امر كرده كوشش كنند تا هرچه بیشتر انسانها را به خدای از رگ گردنشان
نزدیكتر آشنا سازند و رابطه های اتصالی خدا و انسان را برقرار سازند.
نه آنكه آنها را قطع كنند.
انسانهای دینی که دوست می دارند به امر دین بپردازند جز این نمی
توانند کنند كه مردم را به خدای نزدیكتر از رگ گردنشان دعوت كنند و آنها را با
گوهر وجودی خودشان آشنا سازند كه مگر رابطه ای را كه مردم بدلیل
کاربرد تعلیمات آخوندی با خدا قطع شده پنداشته اند را ، وصل كنند و به
آنها بگویند كه خدا "به آنها نزدیك است و
جواب می دهد به خواست هر درخواست كننده ای كه او را بخواند"(١٧).
درحالیكه "و آنچه را كه خدا امر كرده كه وصل
كنند قطع می كنند". و حال آنكه آخوندها و سازمانهای مذهبی با دخل و
تصرف در قوانین الهی ، مذهب من درآوردی خودشان را جایگزین اصول فطری
الهی می كنند، و با واسطه قرار دادن خود و قدرت طلبی كه می كنند ( كه
خون می ریزند و مردمان را زندانی می كنند) میثاق خدا را می شكند و
بدینطریق با ظلمی که می کنند مردم را برآن می دارند که از مذهب
گریزان شوند و به این طریق رابطه
شان را با پروردگارشان قطع کنند. اینجاست كه مردمان, مذهب زده می
شوند و از خدا گریزان می گردند و پیوندشان را با خدا قطع شده
می پندارند و در پی آن بی ایمانی اشاعه می یابد و به تبع آن جوامع و
سپس "بستر" انسان كه طبیعت باشد فاسد می
شود "و در زمین فساد می كنند" .
مقصود روسای مذاهب و سازمانهای مذهبی اند كه به سبب عملكردهای شیطانی
شان ، دین را فاسد می كنند و وقتی دین فاسد شد همه چیز در روی زمین
فاسد می شود. این را خداوند در آیات 11و 12
سوره بقره در خطاب با مذهبیون فریبكار بیان فرمودند كه شرح آن
گفته شد. حضرت عیسی در انجیل خطاب به شاگردانش می فرماید(١٨):
"شما نمك جهانید لیكن اگر نمك فاسد گردد
بكدام چیز نمكین شود"یعنی اگر شما حواریون (کسانی که ادعا می
کنید دین دارید)، شما نیز فاسد شوید آنگاه شما دین را فاسد کرده اید
. بنابریت سزاوار است که شما بیرون افكنده و پایمال مردم شوید. ما هم در فارسی می گوییم:
هر چه بگندد نمكش می زنند وای از آن روز كه
بگندد نمك , یعنی پناه بخدا از آن روز كه دین
فاسد بشود. "آنان زیان كردگان
می باشند" یعنی آن فاسقین و مذهب فروشان از تجارت شان ضرر می
كنند. بسخن دیگر دین فروشان مذهبی هم در دنیا (در ذهن تاریخ و نزد
فرهیختگان) خار و ذلیل می شوند و هم در زندگانی اخروی (نزد خدا) به
عذاب آخروی گرفتار می گردند.
نكته : آنچه
قرآن در آیات بسیاری بیان داشته مشخص می كند كه خدا با انسان از طریق
فطرت با او در رابطه است. از اینروست كه گفته اند"راه به
خدا
به
تعداد كل نفوس
است". این پیوندی است كه خداوند ازلا
از طریق فطرت با انسان ها استوار كرده و دوست ندارد در این
میان كسانی به عنوان واسطه گر مذهبی نقشی بین او و مخلوقش داشته
باشند. چراكه اغلب واسطه گران مذهبی با پیش كشیدن موضوعاتی که خدا
نگفته (مثل معصومیت و اشاعه گور پرستی و یا اینکه مسیحیان و صوفیان
ادعا می کنند که مسیح یا بزرگان صوفیه خداگونه و یا خدا شده اند)
رابطه فطری انسانها را با خدا قطع می كنند تا مردم به ایشان (رهبران
مذهبی) دلمشغول و سرگرم باشند. اینرا خالق هستی به هیچ رو نمی پذیرد(١٩).
او حتا پیامبران را از دخالت در این كار بازداشته است. خداوند در
قرآن مجید خطاب به پیامبر گرامی اسلام می فرماید:(سوره
قصص آیه 56) "انك لاتهدی من احببت
ولكن الله یهدی من یشاء = همانا كه تو هدایت نمی كنی كسی را كه دوست
داری ، بلكه خدا هركه را خواهد هدایت می كند". از اینرو
مسئله هدایت امری است الهی و فطری كه بجز خدا به هیچ كس حتا پیامبران
مربوط نیست. پیامبران و مومنین مامورند تا پیوندهای گسسته شده
انسانها و خدا را پیوسته كنند و آنها را به رحمت و مهربانی او
امیدوار سازند. این تمامی وظیفه كسانی است كه بخواهند كار دینی كنند
و به امر توسعه دین بپردازند. مولانا جلال
الدین بلخی در دفتر دوم مثنوی نیز در پیوند با معنای همین
آیه قران "و آنچه را كه خدا امر كرده وصل
بكنند، قطع می كنند" به شرح موضوع "داستان
موسی و شبان" پرداخته است كه خلاصه آن چنین است:
دید موسی یك شبانی را براه
كو همی گفت ای خدا و ای اله
تو كجایی تا شوم من چاكرت
چارقت دوزم كنم شانه سرت
دستكت بوسم بمالم پایكت
وقت خواب آیم بروبم جایكت
ای فدای تو همه بزهای من
ای بیادت هیهی و هیهای من
این غلط بیهوده میگفت آن شبان
گفت موسی: باكیست این ای فلان
گفت: با آنكس كه ما را آفرید
این زمین و چرخ از و آمد پدید
گفت موسی: های بس مدبر شدی
خود مسلمان ناشده كافر شدی
این چه ژاژست و چه كفرست و فشار
پنبه اندر دهان خود فشار
گند كفر تو جهان را گنده كرد
كفر تو دیبای دین را ژنده كرد
چارق و پا به لایق مر تراست
آفتابی را چنین ها كی رواست
گرنبندی زین سخن تو حلق را
آتشی آید بسوزد خلق را
باكه می گویی تواین ، باعم ّ وخال ؟
جسم وحاجت در صفات ذوالجلال ؟
شیر او نوشد كه در نشو و نماست
چارق او پوشد كه او محتاج پاست
بی ادب گفتن سخن با خاص حق
دل بمیراند سیه دارد ورق
دست و پا درحق ما استایش است
در حق پاكی حق آلایش است
لم یلد لم یولد او را لایق است
والد و مولود را او خالق است
زآنكه از كون و فساد است و مهین
حادث است و محدثی خواهد یقین
در عین حال باید به این مسئله نیز توجه داشت که
مولانا در ابتدای دفتر اول مثنوی
وقتی
موضوع عدس و خیار و .... خواستن
بنی اسراییل از موسی را مطرح می کند خواست آنها را به بی ادبی تلقی می کند
اما در اینجا به چوپان ساده دل حق می دهد که:
گفت: ای موسی ! دهانم دوختی
از پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی كرد تفت
سر نهاد اندر بیابان و برفت
خدا به پیامبرش عتاب می كند و می گوید:
وحی آمد سوی موسی از خدا
بنده ما را ز ما كردی جدا
تو برای وصل كردن آمدی
یا برای فصل كردن آمدی ؟
تا توانی پا منه اندر فراق
ابغض الاشیاء عندی الطلاق
هر كسی را سیرتی بنهاده ام
هر كسی را اصطلاحی داده ام
ما بری از پاك و ناپاكی همه
از گرانجانی و چالاكی همه
من نكردم امر تا سودی كنم
بلك تا بر بندگان جودی كنم
هندوان را اصطلاح هند مدح
سندیان را اصطلاح سند مدح
من نگردم پاك از تسبیحشان
پاك هم ایشان شوند و زرفشان
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون
را بنگریم و حال را
ناظر قلبیم اگر خاشع بود
گر چه گفت لفظ ناخاضع بود
آتشی از عشق در جان بر فروز
سر بسر فكر و عبارات را بسوز
موسیا آداب دانان دیگرند
سوخته جان و روانان دیگرند
در درون كعبه رسم قبله نیست
چه غم ار غواص را پا چپله نیست
ملت عشق از همه دینهاجداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
بعداز آن در سر موسی حق نهفت
راز هایی كان نمیاید بگفت
بر دل موسی سخنها ریختند
دیدن و گفتن بهم آمیختند
چونكه موسی این عتاب ازحق شنید
در بیابان در پی چوپان دوید
عاقبت دریافت او را و بدید
گفت مژده ده كه دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
داستان موسی و شبان _گرچه
ریشه وحیانی ندارد و می توان در این رابطه به
آن ایرادهایی را گرفت- اما یكی از زیباترین داستانهای مثنوی است كه اغلب در
اقوال عرفا بسیار بدان اشاره شده است. این داستان بیانی است ساده و
روشن از شرح حالات سلوك و جذبات الهی و تفصیل اینکه رابطه انسان با
خدا (و بالعکس) امری است فطری که نیازی به فراگیری های دینی -
بدانگونه که اهل ظاهر می گویند- ندارد. درواقع ما با این داستان فرا
می گیریم که به چه شیوه می باید با امر دین روبرو شویم که
مردمان را از دین و ایمان گریزان نكنیم. آنهایی كه غیر این رفتار
كنند , باید بدانند كه با خدا روبرو هستند و خدا آنها را بطور قطع و
یقین
تنبیه خواهد كرد.
"آنان زیان كردگان می باشند"
شرح
ماخذ و یادداشتها:
١) به تفسیر شیخ ابوالفتوح رازی "روح الجنان و روح الجنان" ج اول
در شرح آیه مراجعه كنید.
٢) اصول كافی جلد اول ص 68 - " باب تقلید" از بخش فضیلت علم تالیف
محمد بن یعقوب كلینی رازی- ترجمه سید جواد مصطفوی
٣) قشریون مذهبی معتقد نیستند كه خدا به بشر وحی می كند. بلكه آنها
معتقدند كه وحی فقط به پیامبران شده است. آنها حتا معنای آیه قرآن را
برای توجیه سخن سخیف شان تحریف كرده اند. چنانكه در معنی و ترجمه
آیه 110 سوره كهف آنجا كه می فرماید
"یوحی الی" می گویند كه "فقط به من وحی می شود". درحالیكه در متن
عربی قرآن "فقط" نیست و آنها در ترجمه آیه
از پیش خود
به آن
اضافه
كرده اند. در حالكه آیه 110سوره كهف مشخصا تصریح می كند كه افراد بشر
مثل پیامبران می توانند وحی بگیرند چراكه خدای شان یكی است و خدا در
این كار خاصه نوازی نمی كند. در آیه 51
سوره شورا دقیقا مشخص شده كه بشر از طریق
وحی یا ورای حجاب های حسی از خدا وحی و الهام می گیرد. كه
البته قشریون مذهبی با ترجمه های نادرست و تفسیر های نادرسترشان
مفهوم معنای این آیات را دگرگون كرده اند تا حقیقت شناخته نشود که تا
آنها بتوانند با واسطه تراشی و قرار دادن خودشان بین و خدا و
مردم به روزی بی زحمت و سروری دست یابند. در قرآن آمده كه به مادر حضرت موسی وحی شده و حتا
به زنبور عسل وحی شده! پس چگونه می شود كه انسان از این موهبت الهی
محروم باشد. یا مگر خدا را چرت 1400 ساله عارض شده که دیگر بعد
از پیامبر اسلام به كسی وحی نمی شود! زهی نادانی! زهی سخن
بیهوده
!
٤) رجوع كنید به تفسیر ابولفتوح رازی ج اول در شرح آیه
٥) به شرح سوره فاتحه تالیف این نویسنده مراجعه كنید.
٦) انجیل متا باب26 آیه 26
- "چون
ایشان غذا می خوردند عیسی نان را گرفته و بركت داد و پاره كرده
بشاگردان داد و گفت: بگیرید و بخورید این است بدن من ، و پیاله را
گرفته شكر نمود و بدیشان داده گفت : همه شما از این بنوشید، زیرا این
است خون من ....." .
٧) موضوع "شام آخر" حضرت عیسی از
نظر معنایی ، مشابه واقعه "حجةالوداع
" در اسلام است كه پیامبر در آخرین سفر حجش بهنگام بازگشت به مدینه
در محلی بنام "غدیر خم" با مسلمانان
اتمام حجت كرد. متاسفانه همانطوریكه مسیحیان موضوع
شام آخر را جدی نگرفتند مسلمانان نیز
آن وصیت بسیار مهم پیامبر را درست بعداز رحلتش به پشت گوش انداختند و
براهی رفتند كه می توان گفت همه فلاكت ها و خواری های جوامع به
اصطلاح
مسلمان جهان ناشی از آن خیانت تاریخی است که به دست کسانی صورت گرفت
که بعد از پیامبر، اسلام را سیاسی و با قدرت مخلوط کردند.
٨) اصول كافی ج اول كتاب فضیلت علم ص 63
٩) شرح مختصر سوره "تبت": "تبت
یدا ابی لهب وتب ، ما اغنی عنه ما له و ما كسب ، سیصلی نارا ذات لهب
، و امراته حماله الحطب ، فی جیدها حبل من مسد = بریده باد دو دست
"ابی لهب" و چه بریدنی. دفع نكند (آتش جهنم
او را) از آنچه برای او بود (مردمی كه
دورش جمع شده بودند) و آنچه كسب كرد
(مال و اعتبارات اجتماعی) . بزودی آتشی كه خود شعله ور كرده
بود (آتش جهل و فتنه) او را
(تا جهنم) فراگیرد. و زن او كه
بردارنده هیزم است (یعنی با شایعاتی كه
زن او بین مردم می كردتا مردم بیشتری را به گرد خودشان فراهم كند) .
در گردن او رسنی است از لیف خرما". "در گردن او رسنی است از
لیف خرما" مقصود این است كه خدا او را با همان وسیله ای كه با آن
مردم را فریب می داد كه هیزم آتش افروزی شان بشوند , بسوی آتش جهنم
می كشاند. (رجوع كنید به تفسیر ابوالفتوح رازی جلد 12 در شرح سوره) .
بعبارت امروزی آن وسائل دروغ پراكنی (نشریات، رادیو و تلویزیون) كه
آتش افروزان جامعه از طریق آنها مردم را بدنبال خود می كشند، همانها
برگردنشان خواهد بود، یعنی بر عهده شان خواهد بود تا بخدا حساب پس
بدهند.
١٠) معنی این آیه
قرآن را اگر قرآن خوانانی مثل مهندس بازرگان و "آیت الله"
طالقانی و "آیت الله" منتظری و حضرات سحابی و سنجانی و آقای
ابوالحسن بنی صدر و "فیلسوف بزرگ اسلامی" آقای دكتر عبدالكریم سروش
و ........ در آن روزهای انقلابی بدرستی می دانستند, مسلما مملكت
ایران امروز به چنین وضعی گرفتار نمی شد. چه بسیار مردمانی كه در
آن فتنه شوم تاریخ معاصر ما بخاطر پیروی كردنهای جاهلانه این
آقایان هلاك گشتند و نابود شدند و یك تن از میان زنده
های این خیل مدعی نیست كه به یك معذورت خواهی مختصر بار ظلمی را كه
بر اثر ندانم كاری بر دوش مردم گذاشتند بر انگشت خود حمل كند.
اینها اگر بر این سخن اعتراض دارند بروند جواب خدا پسندانه ای برای
این آیه قرآن (37 سوره اسرا) پیدا
كنند كه فرمود: "ولا تقف ما لیس لك به علم
ان السمع و البصر و الفوآد كل اولئك كان عنه مسئولا = هرگز از چیزی
كه بدان علم ندارید پیروی نكنید , كه همانا گوش و چشم و قلب و همه
جوارح شما از آن (پیروی های جاهلانه)
مسئولند.
١١) اصل كلمه "جن" بمعنی پوشش است. "جن" را از آنجهت جن گفته
اند كه از چشمها پوشیده است و منظور انسانهای مستتر در جنگلها هستند
كه از گذشته تاریخ (حتا تا به امروز) باقی مانده اند. مجنون یعنی كسی
كه عقلش پوشیده است.
١٢) رنگ اسلام از آنرو سبز است كه بهشت اسلام سبز است. خرمی طبیعت
نازل مرتبه سرسبزی بهشت است. رنگ بالای پرچم ایران نیز به این
خاطر سبز است كه رنگ اسلام سبز است و از آنرو در بالا قرار دارد كه
گفته می شود "الاسلام یعلی و لا یعلی علیه = اسلام بالاتر
از هر چیزی است و چیزی بالاتر از آن نیست" .
١٣) اشاره ای است به آیه 189 سوره اعراف
كه می فرماید : اوست آنكه شما را خلق كرد از
یك نفس و از آن جفتش (زوجش) را برای تان قرار داد تا بسویش آرام
گیرید ...........
١٤) تفسیر ابولفتوح رازی در شرح آیه جلد اول صفحه 116
١٥) فروع كافی ج ٧ ص ٧٤٥
١٦) رجوع كنید به تفسیر ابوالفتوح رازی در شرح آیه ج اول ص 116 و
117
١٧) اشارهای است به آیه 186 سوره بقره
١٨) انجیل متا باب پنجم آیه 13
١٩) در كتاب اصول كافی تالیف محمد بن یعقوب كلینی (جلد اول بخش
فضیلت علم ص 58) می خوانیم: خدا به داود وحی
كرد میان من و خودت عالم مذهبی دنیا خواه را واسطه قرار مده كه ترا
از راه دوستیم بگرداند. زیرا كه ایشان راهزنان بندگان جستجوگر من اند.