اسلام شناسی

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

    قرائت‌های نو از قرآن بر پايه آموزش‌های عرفانی
    قسمت سوم از بخش دوم
    سوره گاو شيرده شرح آيه چهارم تا سيزدهم
     
    Taj Mahal,  Agra, India
     
    حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي
    دام تزوير مكن چون دگران قرآن را
     
     
    حسين ميرمبيني
    جمعه ۲۱ شهريور ۱۳۸۲
     
    توضيح : من معتقدم كه ايران ما از نظر جامعه شناختي مسائلش بخاطر نوع فرهنگش و سابقه تارخي اش عمدتا با مذهب گره خورده است. بهمين خاطر براي بيرون رفت از اين كلاف سردرگم لازم است كه ما_ بويژه آنهايي كه نظر به اصلاح جامعه دارند_ بخوبي مذهب اسلام و آيات قرآني را بشناسيم و با مدعيان مذهبي در ايران نه بطريق انكار مذهب بلكه از همان طرقي كه خود آنها بدان اصرار دارند_ يعني با سخنان خدا و پيامبر_ مبارزه كنيم. ما اگر به درستي به اين كار بپردازيم قطعا مي توانيم آنها را از نظر ديني و موقعيت اجتماعي خلع سلاح كنيم . چراكه در اينكار كليت فرهنگ اسلامي ما با ما همراهي مي كند و ما براي اينكار هيچ كم و كسري از داخل خود فرهنگ نداريم . ما براي اينكار فقط به همكاري همه آزادي خواهان ايراني حتا آنهايي كه دين ندارند اما آزاده اند, نياز داريم. براي هزاران سال كاهنان و ملاها با استفاده از فن تفسير و هنر گذاشتن «پرانتز» در لابه لاي آيات كتب مقدس موفق شدند مردم را بفريبند تا از گرده شان سواري بگيرند. اينك  زمان آن فرا رسیده تا ما با استفاده از این فن شريف ( تفسير و پرانتز گذاشتن) آنها را بر خر خودشان سوار كنيم. اين كار نشدني نيست. اگر قدري همكاري و همراهي باشد يقينا عملي است مضافا اينكه مقدمات اين كار امروزه بدست خود ملاها فراهم شده است. 
    باور من برخلاف باور روشنفكران مذهبي است. كه آنها تا به امروز نشان داده اند از ترس بقدرت رسيدن سياسيون غير مذهبي همواره با ملاها و آخوندها ائتلاف  مي كنند. (نگاه كنيد به توصيه هاي اخير دكتر عبدالكريم سروش به حكومت : «حكومت ما مي بايد عهد تازه اي با مردم ببندد», آقاي سروش مگر نمي دانند كه حكومت ايشان از نظرگاه الهي يك حكومت مشرك و ضاله است كه بايد برچيده شود . اين حكومت در مقامي نيست كه با مردم ميثاق دوباره ببندد. اين حكومت همه عهدها و ميثاق هاي الهي , اسلامي , انساني را شكسته است و اعضايش همگي مي بايد در يك دادگاه صالحه بجرم نسل كشي و شكنجه كردن مردم و قتل و خونريزي و تجاوز به حقوق انسانها و نابود كردن منابع انساني و اقتصادي و ايجاد فساد و رشوه خواري و همچنين بجرم بوجود آوردن آپارتايد انساني و فرار مغزها و از هم پاشيدن خانواده ها و قومهاي ايراني, محاكمه بشوند. والسلام).
    از آنجايي كه افراد مثل من هم در ايران و هم خارج از كشور كم نيستند, شايد اگر  صدايي داشته باشند , بتوان اين وضع را بنفع جبهه آزادي خواهان لاييك دگرگون كرد و بتوان اين معضل بزرگ اجتماعي را سامان داد. چه ما بجان و دل معتقديم كه حقيقت اسلام و عرفان در آزادگي زبان و بيان ظهور مي كند و از آنروست كه براي رسيدن به آن هدف مي بايد خواهان جدايي دين نه فقط از دولت كه بايد خواهان جدايي دين (و ساير باور ها) از قدرت باشيم. از اينروست كه خداوند در آيات بيشماري در قرآن كريم مستضعفين را مشمول عنايت خود قرار داده است. مستضعفين يعني آنهايي كه بي دولت و بي قدرت اند و تكيه گاهي جز خدا ندارند. نه آن مشركيني كه بر مسند قدرت تكيه زده اند و با خدا در كار خلق قوانين ازلي شريك شده اند. 

    ******

     ٤- و آنها ايمان مي دارند به آنچه نازل شد بسوي تو و آنچه نازل شد به سوي پيش از تو و به آخرتشان يقين مي دارند. ا
    اين آيه نيز در ادامه آيه قبل يعني در ادامه خصوصيات متقين (پرهيزكاران) است. خطاب آيه به انسان كامل است كه پيشتر اشاره كرديم نشانه آن «ميم» است و مقصود همان كتاب ناطق و مكتوب منزل و هدايتگر است. درواقع در اين آيه خداوند مشخصات پرهيزكاران را براي انسان برگزيده خود معلوم مي نمايد كه آنان كساني اند كه آنها علاوه بر خصوصياتي كه در آيه قبل اشاره شد، به آنچه از معرفت و نشانه هاي الهي كه بطريق وحي و يا ماوراء حجاب هاي حسي بسوي «تو» _يعني تو اي محمد ,تو اي انسان كامل_ نازل شده ، همچنين به سوي پيامبران پيشين نازل شده, ايمان دارند. چراكه آنها خود آنرا تجربه كرده و بتوعي از آنها باخبرند. بنابراين پرهيزكاران «سالك بي خبر » نيستند كه نتوانند بين سخن وحي و سخن من درآوردي فرق نگذارند. بلكه آنان وحي شناسند و  به آنچه كه به سوي تو و به آنچه به سوي پيامبران پيش از تو نازل شده ايمان دارند, يعني ايمني خاطر دارند. زيرا آنها از طريق فطرت پاك خويش به انزالات الهي (چه آنها كه بر تو نازل كرديم و چه آنهايي كه بر پيامبران پيشين نازل كرديم) آگاهي دارند و مي دانند چيزي را كه به تو وحي كرديم مثل همان چيزي است كه به پيامبران پيش از تو  وحي كرديم. اين آيه محرز مي كند كه پرهيزكاران فرق سخن را مي شناسند و مي دانند كه جان پيامبران از باطن به خدا متصل است , به همين خاطر به سخنان آنان از آنجا كه از يك  منبع  سرچشمه گرفته شده و يگانه است, ايمان دارند. درحاليكه به سخنان آخوندها و انسانهاي مدعي , هر چند كه بلباس دين و مذهب آراسته باشد، از آنجايي كه من درآوردي است (مثل موضوع ولايت فقيه) و از ذهنيت  شخصي و فردي آنها نشات گرفته شده و در آن تضاد و اختلاف است, شك دارند. بنابراين پرهيزكاران _ كه تو مي بايد رهنما (هدي) ايشان باشي_ اين حقيقت را مي دانند. از آنرو آنها به پيام پيامبران آگاهي دارند و به همين خاطر فرقي بين  زردشت, موسي و عيسي و محمد نمي گذارند . كما آنكه آيه ما قبل پاياني سوره بقره نيز مي فرمايد:« مومنان كساني اند كه آنها هر يك به خدا و فرشتگانش و كتابها و رسولانش ايمان دارند، و (مي گويند) فرقي بين هيچيك از رسولانش نمي گذاريم». ا
     
     پس شناخت و ايمان به پيام پيامبران (نه ملاها و آخوندها و مدعيان مذهبي) ، يكي از پايه هاي تقواست و از همينروست كه معرفت به نبوت (پيام) يكي از اصول اعتقادي اديان بويژه دين اسلام است. ايمان به آنچه بر پيامبران نازل شده خود يك معرفت قلبي است كه مي بايد هركس از طريق فطرتش به آن برسد . چرا كه اگر آدمي چنين كيفيتي را تجربه نكرده باشد، قطعاً در چگونگي آنچه بر پيامبران نازل شده شك و ترديد مي كند و يا اينكه موضوعات نازل شدني را بد فهميده و آن را با سخن غير نازل شدني  ( مثل سخن ملاها و آخوندها و صوفي هاي صومعه دار  و يا روشنفكران مذهبي ) يكسان مي گيرد . اين آيه مشخص مي كند كه آنچه را كه بر اولين نازل شده با آنچه را كه به آخرين نازل شده از يك سنخ و جنس است و پرهيزكاران بدليل اينكه به اين  موضوع وقوف كامل دارند  مي توانند به موضوعاتي كه بر محمد نازل شده و همچنين موضوعاتي كه بر پيامبران پيش از او مثل عيسي و موسي و .... وحي شده ايمان و امنيت خاطر داشته باشند. با ايمان داشتن به موضوعات انزالي است كه پرهيزكاران قادرند به پيام نادرست مدعيان مذهبي و موضوعاتي كه برخي شان از پيش خود مي سازند و آن را به خدا و پيامبر نسبت مي دهند , پي ببرند . ا
    از اين جاست كه مي گوييم كه انسانها , بويژه انسانهاي مذهبي , مي بايد از سخن مدعيان مذهبي كه به هرحال از منبع وحي الهام نگرفته اند , تا زماني كه خود بدان علم و آگاهي نيافته اند جانبداري نكنند. قرآن هم (آيه 36 سوره بني اسراييل) مي فرمايد :   ا «ولاتقف ما ليس لك به علم , ان السمع و البصر و والفواد كل اولئك كان عنه مسئولا= هرگز از چيزي كه بدان علم نداري دنباله روي نكن كه همانا گوش و چشم و قلب و همه جوارح تان از آن مسولند»  چراكه موضوعات انزالي موضوعات روحي و حساسي هستند كه اگر مشتبه گرفته شوند مي تواند مورد سوء استفاده قرار بگيرند و به همين خاطر بسيار خطرناك و فتنه انگيز و گمراه كننده مي گردند.(37)  به همين دليل معرفت به اين آيات يكي از ملزمات پرهيزكاري است كه مگر سالكي به نعمت برخورداري از دانش الهي به حقيقت آن نايل شود. ا
    يكي ديگر از پايه هاي پرهيزكاري و پيام پيامبران اين است كه مرگ پايان ماجراي انسان نيست و انسانها پس از ترك قالب هاي جسدي در مرتبه هاي ديگري حشر و نشر خواهند داشت. درواقع يقين داشتن به آخرت بيانگر اين است كه انسانها نسبت به اعمال و رفتارشان در اين جهان سخت نگران و پرهيزكار باشند تا كه هدفمند بوده و در كردارشان عدالت را در نظر داشته باشند.  يقين داشتن  معرفتي است بالاتر از ايمان و يقين داشتن به آخرت در هرحال به دو اصل بسيار مهم ديني اشاره دارد يكي بيم و ديگري اميد . بيم داشتن از اينكه اعمال و رفتار ما در اين جهان عينا در نوع ساختار روحي ما تاثير گذارده و مي تواند نوع هويت ما را براي  هميشه جاودان_ در طول يك مسير لايتناهي_ معين سازد. دوم اينكه بدانيم ما يك موجود بي اصل و نسب نيستيم و بخدا تعلق داريم كه اگر پرهيزكار باشيم مي توانيم رستگار شويم و به مقصد و مقصود عالي خود برسيم . از محسنات اجتماعي اين موضوع اين است كه  حداقل در دوراني كه قدرت و قانون جنگل در تعيين سرنوشت انسانها تاثير گذار است , انسانها بطور نسبي از طريق وجدانياتشان بر  نفس سركش شان  افسار ببندند و بطريق اتوماتيك پليس نفس خويش باشند و به اين طريق به ديگران ظلم وستم روا ندارند. به همين خاطر هم هست كه حافظ در آن شعر معروف خودا ( واعظان كين جلوه بر محراب و منبر مي كنند) در پاسخ اينكه چرا ملاها و آخوندها اينقدر ظلم مي كنند و حقايق را دگرگون جلوه مي دهند, مي گويد: گويي كه آنها به موضوع آخرت و روز داوري يقين نمي دارند, چراكه اگر آنها به اين مسله يقين مي داشتند غيرممكن بود كه خطايي آنهم از نوع ظلم و دروغ بستن به خدا و رياء و دغل كاري در امر مذهب را مرتكب شوند. كسي كه چنين مي كند قطعا به روز داوري و موضوع حشر پس از مرگ باور ندارد: ا 
    گوييا باور نمي دارند روز داوري 
    كين همه قلب و دغل در كار داور مي كنند
    حكيم عمرخيام نيشابوري در رساله فارسي «كون و تكليف»(38) در پاسخ نامه يكي از قضات عالي مرتبه فارس ( ابو نصر عبدالرحيم نسوي_ كه در زمان خيام زندگي مي كرده و به او ارادتي تمام داشته) كه پرسيده بود: « حكمت خداوند از خلقت عالم چيست؟ و چرا براي آنها تكليف وضع كرده؟ در صورتي كه ذات او را نيازي نه به آفرينش است و نه به عبادت خلق .  بعد از توضيحاتي درباره حكمت خلق عالم و مسئله خير و شر مي نويسد: ا
    ا « تكليف الهي از سه حيث ضروري و سودمند بيرون نيست: ا
    ا1 _ رياضت نفس كه لازمه آن اجتناب از فرو افتادن در شهوات و تسليم به رغبات حيواني است كه نتيجه حتمي آن تيرگي عقل است.ا
    ا2 _ توجه به مبداء و عالم غيب است كه طبعا اين توجه جنبه حيواني و بهيمي انسان را تعديل مي كند و او را به فضيلت اعتدال و انسانيت مي آرايد. ا
    ا 3_در نتيجه بيم و اميد, يعني ثواب و عقاب اخروي عدالت و انتظام در جامعه برقرار مي گردد. ا
    خيامي كه ما مي شناسيم , در اشعار عربي خود مي گويد: ا
    ا«اگر طبع فياضم بجوشد زمين و هفت آسمان و عرش برين در برابرم سر تمكين فرود آورند, به پاكدامني آشكارا و نهان از كردار زشت و گفتار ناروا روزه دارم و جز با ستايش آفريدگار روزه خود نگشايم. چه بسا دسته هايي كه از راه حق گمراه بودند و بركت روحم آنها را براه راست رهنمون گرديد و گويي راه راست من ديدگان حقيقت بيني است كه چون پلهايي روي دره گمراهي و كوردلي نهاده اند » . در اشعار فارسي خود مي گويد: اا
    در دايره اي كه آمد و رفتن ماست
    او را نه بدايت و نه نهايت پيداست
    كس مي نزند دمي در اين معني راست
    كاين آمدن از كجا و رفتن بكجاست؟
    اين سئوالي است كه مردم اغلب نمي كنند و اصولا برايشان موضوع آخرت مسئله اي نيست. درحاليكه براي كسي كه باور دارد بعد از اين زندگاني دنيوي مي بايد در عوالم ديگري در يك مسير لايتناهي حشر و نشر روحي داشته باشد و درعين حال گفتار و كردارش در اين جهان مي تواند بر نوع سير روحي او در عالم بعدي تاثير بگذارد  الزاما مي بايد كه چون خيام پاكدامن باشد و در نهان و آشكار , از گفتار و كردار زشت روزه دار باشد, يعني اينكه به معناي واقعي پرهيزكار باشد. ا
    بنابراين اگر انسانها پرهيزكار نباشد يعني اينكه به هدف عالي رسيدن به خدا و تنزيه نفس نظر نداشته باشند, آنقدر بي توجه اند كه براي شان الهيات ناب نازل شدني با موضوعات من درآوردي آخوندها و داعيان رهبري مذاهب, يكسان مي گردد.  آنها چه مذهبي باشند و چه غير مذهبي فرقي نمي كند. چراكه آنها در هرحال به موضوع پيام پيامبران عميقا آگاهي ندارند و به هر صورت كافري كرده و نهايت شرك مي ورزند. به همين خاطر موضوع يقين داشتن به آخرت پس از موضوع ايمان داشتن به سخنان پيامبران آمده كه مشخص شود پرهيزكاران راستين مراقب گفتار و رفتارشان هستند. « و به آخرتشان يقين مي دارند» يعني پرهيزكاران علاوه بر خصوصيات اشاره شده در آيات قبل ، كساني هستند كه بزندگي پس از مرگ و بقاي روح و نشر و حشر آن نه تنها علم و ايمان دارند بلكه اين مطلب مثل روز براي شان روشن است.  ا
    يقين از يقن مشتق است و يقن آب صافي بود. (به شرح همين آيه , در تفسير سورآبادي تاليف ابوبكر عتيق نيشابوري ، به تصحيح زنده ياد علي اكبر سعيدي سيرجاني نگاه كنيد) ا
     
     ٥- ايشان بر هدايت از جانب پروردگارشان هستند و ايشانند رستگار شدگان. ا
    قران در طي همين چند آيه محرز مي كند كه هدايت امري است الهي كه به خدا مربوط مي شود و اوست تا مگر بخواهد كسي هدايت بشود . بعبارت ديگر دين با مطالعه و تحصيل كلاسيك (حوزه رفتن) حاصل نمي شود، بلكه حصولش دريافتني و از جانب پروردگار است. كماآنكه اشاره فرمود: «از آنچه روزيشان كرديم» و يا «آنچه فرو فرستاده شد بسوي تو» و يا « آنچه فرو فرستاده شد به پيش از تو» و يا همين آيه كه «آنها بر هدايت از جانب پروردگارشان هستند» . اين سخن معني اش اين است كه هدايت در دست آخوند و ملا و صوفي و كشيش و خاخام نيست و اينطور نيست كه حتا دولتي از ملاها بتواند مردمي را هدايت كند بلكه هدايت فقط از جانب خدا صورت مي پذيرد و آن امري است فطري و قلبي (عشقي) كه بطور پنهاني و خصوصي از طريق پروردگار دروني هر فرد انجام مي گيرد. از اينرو مشخصا نمي توان معلوم كرد كه چه كسي بر هدايت است و چه كسي بر هدايت نيست. يعني نمي توان خودي و غيرخودي كرد چراكه ما در مقامي نيستيم كه بدانيم براستي چه كسي هدايت يافته و چه كسي هدايت نيافته است. آنكه بين مردم از جهت برتري قضاوت مي كند كه «مالك يوم الدين» است. فراموش نكنيم كه پرهيزكاران واقعي بدليل اينكه لباس بخصوصي ندارند و ريا نمي كنند هيچگاه در زمان خودشان شناخته نمي شوند. بنابراين وقتي مي فرمايد ايشان بر هدايت از جانب پروردگارشان  هستند يعني اينكه ايشان بر هدايت از جانب ملاها و آخوندها نيستند. آنها كساني هستند كه از طريق پروردگار دروني خويش و فطرتشان هدايت شده اند. «رب» پروردگار دروني انسان است. آنكه از رگ انسان به انسان نزديك تر است، بنابراين هركس كه از طريق اين رب پرورش گيرد «بر هدايت ازجانب پروردگار است» يعني اينكه او  از دست اول و از سرچشمه ربوبيت پرورش مي يابد. چنانكه حافظ فرمود: ا
    مكن درين چمنم سرزنش به خود رويي
    چنانكه پرورشم مي دهند مي رويم
    تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين
    خدا گواه كه هرجاكه هست با اويم
    و يا: ا
    بارها گفته ام و بار دگر مي گويم
    كه من دلشده اين ره نه بخود مي پويم
    در پس آينه طوطي صفتم داشته اند
     آنچه استاد ازل گفت بگو مي گويم
    من اگر خارم و گرگل چمن آرايي هست
    كه از آن دست كه او  مي پروردم  مي رويم
    آنچه را كه آن عارف بزرگوار در اين ابيات فرموده مطابقت كامل با آيات قران دارد. زيرا هدايت و پرورش از جانب خداست و آنكس كه نه بپرورش پروردگار بلكه به پرورش و رهبري نفس خود و «داعيان رهبري» هدايت مي شود قطعاً بر هدايت از جانب خدا نيست كه مشرك است و گمراه. تنها كساني رستگار مي شوند كه از دام نفس يعني قدرت طلبي و رهبري هاي غير فطري رهائي يابند.  بنابراين چنانچه انسانها بتواند از يوغ هدايت و رهبري رهبران دروغين و سركش (طاغوت) بدر آيند آنگاه است كه بهدايت خدا و پرورش دهنده دروني خود رهبري مي شوند و رستگار مي شوند. و سالك طريق حق جز آنكه از «طاغوت نفس خود و طاغوت رهبران دروغين » سرپيچي كند و در ترك اخلاق مذمه خود مجاهدت نمايد و نفس خويش را از زياده خواهي و قدرت طلبي تزكيه كند، و بخدا ايمان آورد وظيفه اي ندارد. تمامي معرفت قران در اين آيه خلاصه ميشود و بس. كه فرمود: ا ا(آيه 256 سوره بقره) «لا اكراه في الدين ، قد تبين الرشد من الغي ّ ، فمن يكفر بالطاغوت و يومن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقي ، لاانفصام لها= در دين كراهتي نيست ، (بلكه آن ملاكي است) تاكه رشد و تعالي از گمراهي تمييز داده شود، پس هركه به طاغوت (رهبران سركش و مدعي) كفر ورزد و بخدا ايمان آورد ، او به ريسمان محكمي چنگ زده كه براي آن گسستن نيست». زيرا انسان در چاه طبيعت در دام خواسته هاي ظلماني نفس حشر و نشر حيواني دارد و اگر خواستي روحاني دارد مي بايد خود را از آلودگيهاي نفس (ثروت جويي, قدرت طلبي و زياده خواهي) برهاند. اين يعني فلاح. فلاح بمعني رستگاري و نجات از طبيعت و نفس حيواني است. چه اگر انسان بتواند بكمك خدا از اين  ارض بلا بيرون رود , قطعاً به ملك ملكوت و مصر جان مقيم خواهد شد. و اين معناي رستگاري است. پس منظور از اين آيات معرفي «پرهيزكاران» است. بدين سخن كه معلوم كند «پرهيزكاران» چه كساني هستند تا آنكه خدا نخواسته آنها را با ملاها و آخوندها و صوفيان حقه باز و دغلكاران مذهبي اشتباه نگيريم و گول قرآن خواني هاي آنها را نخوريم.  درعين حال خطاب آيات به پيامبر است كه او نيز آنها را از رياكاران تشخيص دهد و گول ظاهرسازي هاي ايشان را نخورد كماآنكه آيات بعدي به آن اشاره مي فرمايد: ا
     
    ٦- محققاً آنهاكه كفر ورزيدند، برايشان يكسان است ، چه بترساني و يا نترساني شان ، ايمان نمي آورند.ا
     تا آيه پنجم تفصيل و بيان خصوصيات پرهيزكاران است. آيه ششم و هفتم به شرح خصوصيات كافران (غيرپرهيزكاران)  مي پردازد و در آيات بعدي منافقين و رياكاران را معلوم مي سازد. درواقع خداوند در اين آيات به خصوصيات كساني كه به غير پرهيزكاري عمل مي كنند، مي پردازد تا اگر از راه «تعريف و شناسايي پديده» موضوع دستگيرمان نشد, از راه «شناسايي ضد پديده» به حق مطلب پي ببريم.  ا
     ا «محققاً آنهاكه كفر ورزيدند»، يعني آنهاكه به موضوعاتي كه پيشتر اشاره شد(مثل  موضوعات نازل شدني و موضوع «هدايت از جانب خدا ») كفر ورزيدند, يعني با سخنان و تعليمات من درآوردي خود حقيقت پيام پيامبران را پوشاندند، ايشان را چه بترساني و چه نترساني ايمان نمي آورند. بنابراين كافران در اينجا كافران مذهبي اند  كه بر خلاف گفته خدا به مردم مي گويند: «به هيچ كدام ما امروز ديگر وحي نمي‌شود» , قلبهاي ما در غلاف است,(نگاه كنيد به سخنان اخير عبدالكريم سروش و البته آيه 88 سوره بقره)  . اينان را چه بترساني و با نترساني به موضوعي كه قرآن بر آن نظر دارد ايمان نمي آورند.  چه اگر تو (قرآن ناطق) براي پرهيزكاران هدايتي، ازآنروست كه پرهيزكاران مانند بيماري كه نگران سلامتي خويش  است از عاقبت كار خويش بيم دارند ، از آنرو پرهيزكاران به بيم و اندرزهاي پزشك دانا بجديت گوش فرا مي دهند و آنها را مهم تلقي مي كنند. در حاليكه آنكس كه اعتقادي به بيماري خود ندارد و به اصل سلامتي و تندرستي نيز كافر است قطعاً حقيقت پزشكي را نيز نديده مي گيرد. كفر بمعني پوشاندن است و در بيان قران يعني پوشاندن حقيقت. بطور يقين براي آنكس كه حقيقت سلامتي را منكر مي شود و خود را سالم و كامل مي داند، توصيه هاي يك پزشك حاذق بحالش فرقي نمي كند. او را از آنكه بترسانيم و يا نترسانيم ، سبب نخواهد شد كه به دستورالعملهاي يك پزشك دانا گوش فرا دهد .بقول حافظ : ا
     طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق
     ليك چو درد در تو نبيند كرا دوا بكند
     در حاليكه پرهيزكار واقعي به اميد تندرستي و  وصل ، عتاب يار را بجان خريدار است. ا
    عتاب يار پريچهره عاشقانه بكش
    كه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند
     و يا: ا
    بشدكه ياد خوشش باد روزگار وصال
    خودآن كرشمه كجا رفت و آن عتاب كجا
    اهل تقوا عتاب و بيم خدا يعني آن يار پريچهره را بجان خريدارند و آنها «آن عتاب و ترس» را باميد وصل دوست عاشقانه پذيرا هستند ، اما برعكس اهل ريا و تزوير «براي شان يكسان است ، چه بترساني و يا نترساني شان ايمان نمي آورند» و در دستورالعمل هاي انبياء دخل و تصرف مي كنند. قران در اين آيات, انسانها را به موقعيتشان در طبيعت آگاه مي كند و آنها را از سير و موقعيت بعدي شان با خبر مي سازد. نجات و سلامتي و وصل را به آنها بشارت مي دهد و در عين حال آنها را از حشر و نشر طبيعي و مرگ در عالم بي خبري بيم مي دهد. در اين ميان فقط پرهيزكاران اند كه بيم و اميد پيامبران (بشير و نذير) را جدي مي گيرند و به پند شان گوش فرا مي دهند و نهايت نجات مي يابند، در حاليكه براي كافراني كه حقيقت را مي پوشانند فرقي بحالشان نمي كند. چه بترساني و يا نترساني ايمان نمي آورند. امّا بلعكس سالكان راستين راه حقيقت نگران سرنوشت خويشند و از آنكه بتوانند به سرمنزل مقصود برسند و نجات يابند، به عتابي از جانب پروردگار راضي اند و آنرا جدي تلقي مي كنند. آن كسي مي تواند بار مسئوليت جامعه_ حتا بار ناداني نادانان را _ بعهده بگيرد كه تعريف و بينش درستي از انسان و جهاني كه او مي بايد در يك مسير لايتناهي طي كند, داشته باشد . در حاليكه نادان نه تنها دلش بحال خودش نمي سوزد، بلكه براي زندگي ديگران نيز اهميتي قائل نيست. از آنرو دنياي نادانان بسيار تاريك و ظلمت بار است و براي انكس كه در محيط تاريكي قدم بر ميدارد، چه اميدي به نجات است . او را چه بترساني و يا نترساني ، ايمان نمي آورد. ا
    نخستين كافر، جسم خاكي ماست كه بر حقيقت روحاني ما، قشر عظيمي از خواسته هاي مادي پوشانده است ، از آنرو انسان در دام طبيعت به تعلقات و خواستهاي مادي و درك حسي ، بر حقيقت خدائي پرده مي افكند و آنرا مي پوشاند. ا
    ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست
    توخودحجاب خودي حافظ ازميان برخيز
     اما كافر بعدي, كافر بيروني است كه حقيقت تعليمات الهي را  با طرح انديشه هاي محدود و من درآوردي خود مي پوشاند و يا آن را بد جلوه مي دهد. «آنها كه كفر ورزيدند» يعني آنها كه حقيقت را پنهان مي كنند. آنها را خداوند بر كتاب ضمير و دلشان مهر زده ( قفل زده) و از همينروست كه آنها نمي توانند كتاب نفس خويش را بخوانند. ا
     ٧- خدا بر دلهاي ايشان مهر نهاد و بر گوش و چشمهايشان پرده اي است ، و براي آنها عذاب بزرگي است. ا
    خواسته هاي محدود مادي و حيواني و درك ناقص حسي, ما را از فيض دريافت معارف الهي محروم مي كنند و حقيقت روحاني مان را كافر ميشوند. از همينروست كه ايمان به خدا و يقين به آخرت براي آنها كه همه چيز را به عقل ناقص خود مي سنجند و به حواس محدود خويش اعتماد دارند، ناشناخته مي آيد. ديد عارف و ملاك شناختي او با ساير انسانها بالكل متفاوت است. عارف به نور خدا مي بيند در حاليكه انسانها با حواس محدود به مسائل نگاه مي كنند و با مقايسات ذهني به قضاوت مي پردازند. معرفت باطني غير از درك حسي است و از آنجا كه مراتب معنوي و قوانين الهي فقط با كشف و شهود و دريافتهاي قلبي حاصل مي شود، لازم مي آيد كه چشم و گوش و دل و حواس ديگري در انسان پديد آيد تا بتواند لطائف روحاني را دريافت كند. بقول شاعر: «گوش خر بفروش و گوش دگر خر». ا
    خدا كه مي فرمايد :«خدا بر دلهاي ايشان مهر نهاد و بر گوش و چشم هاي آنها پرده ايست » منظورش به قشريون مذهبي است كه باور ندارند كه خدا معارف روحاني اش را بر دل انسانها نيز نازل مي كند . به همين خاطر خطاب آيه در اينجا به قشريون و اهل ظاهر است كه اعتقادي بر اين مطلب ندارند و معتقدند كه «فقط» پيامبران وحي مي گيرند(39).  پس آنجا كه قران مي فرمايد: «بردلهاي شان مهر نهاد» يعني آنكه خدا لوح دلشان را چون كتاب مهر شده و قفل شده ، بسته تا قادر نباشند وحي بگيرند. ا
    اين اصطلاح قرآني ازآنجا گرفته شده كه درگذشته هاي دور آن دسته از ملل باستاني كه صاحب فرهنگ كتابت بودند الواح و يا كتيبه هاي مهم ديني يا ديواني خود را مهر و موم مي كردند و يا در جعبه بخصوصي مي گذاشتند و بر آن قفل مي زدند تا بدينطريق محتويات جعبه و يا الواح از دستبرد اغيار و دشمنان محفوظ بمانند. امصحح نكته بين كتاب تفسير ابوالفتوح رازي (روج الجنان و روح الجنان) ا_حاج ميرزا ابوالحسن شعراني_  در حاشيه شرح آيه مزبور مي گويد: «در عهد قديم كتابها را مي بستند و قفل مي كردند و مهر مي زدند». در صحيفه سجاديه نيز آمده : فاستخرج منها صحيفة مقفلة مختومه فنظر الي الخاتم» (40). بنابراين موضوع مهر بر دلها ، مثلي است تا بدانيم حقايق معارف الهي در لوح دل نوشته شده و از همان طريق خوانده مي شود. بنابراين اگر كسي قادر نيست كه كتاب فطرت خويش را بخواند دليل اش اين است كه خداوند لوح دلش را مهر كرده تا دستش به آن نرسد. همچنين موضوع مهر كردن دل در پيوند با مفهوم اين آيه است كه خداوند فرمود: ما  «ذكر» را نازل كرديم و خود از براي آن نگهبانيم . يعني خداوند موضوعات كتاب ناطق نفس را از دستبرد ناكسان و آنهاكه «زيعي» در دل دارند محفوظ مي دارد. به همين خاطر لوح دل كافران نيز مثل كتاب و گنجينه اي كه بر آن مهر و يا قفل زده شده, براي آنان قابل دسترس نيست. چنانكه آيه 24 سوره محمد مي فرمايد:«افلا يتدبرون القرآن ام علي قلوب اقفالها= مگرقرآن را تدبر نمي كنند؟ ياكه بر دل هاشان قفل هايي است ؟». «فاتحه» هم در پيوند با همين مطلب است كه باز كننده قفل قرآن است و فقط كسي به مفهوم معاني آن دست مي يابد كه او به كليد قرآن يعني«فاتحه الكتاب» دسترسي پيدا كرده باشد كه شرح آن در تفسير سوره فاتحه بيان شد. ا
    شيخ ابوالفتوح رازي در شرح معناي «ختم= مهر» مي نويسد: «... ختم در كلام عرب بمعني گواهي بود و عرب گويد: اءراك تختم علي مايقول فلان = ترا چنان مي بينم كه مهر بسخن فلان باز مي نهي يعني گواهي مي دهي بر صدق آن (يا) وختمت عليك بانك لاتعلم = من مهر بازنهادم بانكه تو اينكار نداني يعني گواهي دادم ، و معني آيت آن بود كه خداي تعالي گواهي داد بر دلهاي ايشان كه نظر نمي كنند و نمي دانند و قبول حق نمي كنند. و وجه دوم آنست كه ختم بمعني علامت بود چنانكه در شاهد يكي از ما مهري براي علامت برجاي نهد خداوند بر دلهاي كافران علامتي كند كه فرشتگان ايشان را بازشناسند و از ايشان تبري كنند و لعنت كنند ايشان را و براي ايشان استغفار نكنند، چنانكه براي مومنان». بعبارت امروزي خداوند امضاء كرده كه اين گروه از رياكاران مذهبي از دريافتهاي باطني محروم بمانند و بر چشم و گوششان پرده اي باشد كه نبينند و نشنوند. اين نيست كه از نظر جسمي كور باشند يعني «چشمان آنها كور نيست ، وليكن قلبها كه در سينه هاست كور است» (41). دل است كه محل دريافت معارف الهي و كشف و شهود باطني است و دل است كه محبط و مركز فيوضات محبت و عشق خدايي است. باين عبارت كه آدمي تا بخدا عاشق نشود، بر قلبش مهر است و قادر به دريافت معرفت الهي نيست. ا
    عشقت رسد بفرياد ور خود بسان حافظ
     قرآن ز بر بخواني در چارده روايت
    مذهبيون ريايي از آنجاكه به قشر امور مشغولند و از طريق مقايسات حسي به ظاهر و سطح مذهب مي نگرند ، قادر به كشف و شهود باطني نيستند و به همين خاطر از عشق الهي كه محل دريافتش دل است بي بهره اند و آنرا انكار مي كنند. اين چنين خداوند بر «دل آنها مهر زده». اما آنجا كه مي فرمايد: «بر گوش و چشم شان پرده اي است» مراد حجابي است كه بر گوشها و چشمانشان است. و آن چيزي است كه آنها به سبب آن نمي توانند به عمق مسائل بنگرند. مقصود محدود بيني و محدود شنوي اهل ظاهر و كوته نظري هاي قشريون است كه بسبب همان پرده ي جهلي كه بر گوش و چشم شان است بيشتر از جلوي پاي خود را نمي بينند. انسان اگر عاشق خدا بشود و قلبش بنور ايمان روشن گردد، حجابهاي حسي اش به كنار مي رود و به حقايق امور عميقتر مي نگرد. مومنين با همين چشم و گوش مي بينند اما آنها هرچه مي بينند خدا مي بينند. چنانكه باباطاهر مي فرمايد: ا
    به دريا بنگريم دريا ته بينم
    به صحرا بنگرم صحرا ته بينم
    به هرجا بنگرم كوه و در دشت
    نشان از قامت رعنا ته بينم
    پيامبر مي فرمود: «الهم ارني الاشياءكماهي = خداوندا اشياء را آنچنانكه هستند به من بنما» . بنابراين مشكلي در چشم و گوش نيست ، كه در طرز ديدن است. و از اينروست كه قشريون از درك حقايق معنوي محرومند. «و براي آنها عذاب بزرگي است». ا
    گرچه قران در قبل فرمود: «آنها را چه بترساني و يا نترساني ايمان نمي آورند». امّا خداوند محض لطف و مهرباني مجددا ما را بيم مي دهد تا مگر عتاب دوباره او را بجان بخريم و متوجه و نگران سرنوشت خطرناك خويش گرديم. شايد از بيم«عذاب بزرگ» بفكر نجات خويش بيفتيم. «عذاب بزرگ» سرانجام و نتيجه عكس العمل  كردار آنهايي است كه حقيقت انساني خود را فراموش مي كنند, در نتيجه قشري و سطحي به امور مي نگرند كه نهايت در دنيا و در آخرت گرفتار سختي و ذلت «عذاب بزرگ» مي شوند. ا
     
     ٨- و از مردمان كسي است كه مي گويد به خدا و روز آخر ايمان آورده ايم ، در حاليكه آنها ايمان آورنده گان نيستند ا
    اين آيه نيز در ادامه آيه قبل است. يعني اينكه به خصوصيات «غيرمتقين» و رياكاران و منافقين اشاره مي كند. رياكاراني مانند ملايان و صوفياني كه با استفاده از وسائل ريا و با قصد سروری جویی و قدرت طلبي از  پيش_ پيشتر از آنكه كسي از آنها سئوال كند_ خود را مومن و مقدس جلوه مي دهند كه «بگويند به خدا و روز آخر ايمان دارند». بقول حافظا
    مي ده كه شيخ و واعظ و صوفي و محتسب
    چون نيك بنگري همه تزوير مي كنند
    چرا ؟ براي اينكه شيخ و واعظ و صوفي و محتسب همه شان لباس ويژه و متحد الشكل مي پوشند و همه شان غير آن چيزي كه هستند خود را نمايش مي دهند. ا
     ا «و از مردمان كسي است كه مي گويد به خدا و روز آخر ايمان آورده ايم». مقصود كساني اند كه ابتدا به ساكن و پيش از آنكه مورد سئوال  واقع  شوند، با استفاده از وسائل ريا (عبا و عمامه و عنوان مذهبي و استفاده از  برخي مصطلاحات و ادبيات مذهبي) خود را مومن معرفي مي كنند. مشخص است كه روي سخن قران در اين آيه با مذهبيون قشري است. چه پرهيزكار واقعي هرگز ادعا نمي كند و نمي گويد كه ايمان دارد، پرهيزكاران راستين همه مردم را بهتر از خود و شايسته تر از خود مي دانند. به همين خاطر مي ترسند كه بگويند ايمان دارند، چراكه مومن واقعي پرهيزكار است و بيم دارد كه بخود مدعي ايمان شود. حتا مومنين واقعي برعكس عمل مي كنند تا كسي از ايمان آنها باخبر نشود. درواقع مومنين راستين ملامتي اند تا در ميان مردم گمنام زندگي كنند. درحالي كه زاهدان ريايي با استفاده از ترفندهاي رياكارانه همواره خود را متدين و مذهبي جلوه مي دهند تا به مقاصد دنيوي برسند. اينان ، بواقع به خدا و روز داوري ايمان ندارند، چه اگر انسان به خدا ايمان آورد، خدا را مقصود خواسته هاي مادي خويش قرار نمي دهد بلكه در زندگاني به قناعت و استضعاف روي مي آورد و در رفع مشكلات از نيروي عقل و بازوي خويش بهره مي گيرد. كما آنكه پيامبران و اولياء خدا هرگز روحانيات را وسيله خواسته هاي مادي خود قرار ندادند. بنابراين بر ماست كه بگفته هاي اهل ظاهر گوش فرا ندهيم و فريب آنان را نخوريم، بلكه بايد احتياط كنيم و به صرف اينكه كسي خود را بعنوان يك رهبر مذهبي و يا مومن معرفي كرد وارد سلك او  نشويم. بقول مولانا: ا
    چون بسي ابليس آدم روي هست
    پس به هر دستي نبايد داد دست
    اين نشانه رياكاران مذهبي است كه با پوشيدن لباس خاصي, مي گويند كه «روحاني»  اند و بخدا و روز آخر ايمان دارند. آنها كه خود را به كسوت «روحانيت» و «درويشي» ملبس مي كنند تا نزد مردم «حجت الاسلام» يا «پير» و «قطب» جلوه كنند, قطعا رياكارند و مشمول معناي اين آيه قرآن هستند. در حاليكه مومنين حقيقي گمنام اند و نه تنها در دينداري خود ادعايي ندارند بلكه به لباس و لقب و مسندي هم مشخص نمي شوند تا كه بين مردم به مومن بودن شناخته شوند.(42). در عين حال بايد يادآور شد كه انسانها بصرف گفتن اينكه: «بخدا و روز آخر ايمان دارند» ،  ايمن نخواهند بود چراكه وارد شدن به ايمان «امتحان الهي» دربر دارد و خدا بلا استثناء همه آنهايي را كه «مي گويند: ايمان داريم» به امتحان و «فتنه» مي اندازد. چنانكه آيه دوم سوره عنكبوت مي فرمايد: «آيا مردم چنين مي پندارند كه رها مي شوند از اينكه بگويند: «ايمان داريم» و امتحان نشوند؟». ادعا كردن به ايمان دور از ايمان است و جز اين نيست كه چنين كساني بخواهند خدا و مومنين راستين را بفريند.ا
     
     ٩- آنها مي خواهند خدا و آنانكه ايمان آورده اند را بفريبند، حال آنكه نمي فريبند مگر خودشان را و شعور ندارند. مراد از «آنها» ملايان و صوفياني هستند كه در كار خدا خدعه بكار مي برند. يعني كساني كه برنامه ريزي مي كنند و مكر مي ورزند. امّا آنها چگونه مي توانند خدا را فريب بدهند؟ قدر مسلم آنست كه عملكرد فريب آنها فقط در بين مردم نادان و ساده انديش كاربرد دارد و كسي نمي تواند خداي داناي مطلق را كه بر هر چيز احاطه دارد، بفريبد. چه فريب در عدم آگاهي و نبودن احاطه علمي صورت مي پذيرد. مذهبيوني كه خود را به شكل و هيبت خاصي مي آرايند كه بگويند «روحاني» اند , جز اين نيست كه بخواهند بگويند كه در كار خدا هستند تا از اين طريق از جانب مردم گرمي و اعتبار بگيرند. آنها البته از حانب كارگزار خود كه همان شيطان و نفس فريبكار شان باشد  پشتگرمي حاصل مي كنند و اينگونه است كه در كار فريب مردم ساده انديش مصّرتر مي شوند. چرا كه خدا را فريب نمي دهند مگر نفس مكار خودشانرا و شعور ندارند كه خدا از آنها داناتر است.ا«و شعور ندارند» يعني باريك بيني نمي كنند كه خدا از آنها داناتر و مكارتر است. اين اشاره به آيه 54 سوره آل عمران دارد كه مي فرمايد: ا «ومكروا و مكرالله و الله خيرالماكرين = و مكر ورزيدند و خدا نيز مكر كرد در حاليكه خداوند بهترين مكاران است». شعور از ريشه شعر و آن به معني دانستن است ، منتها دانستني كه با دقت و باريك بيني همراه باشد. در عربي به مو «شعر» مي گويند چراكه مو باريك است(43). ازاينرو شعور عميق تر از علم است و آن مو شکافی است و «شعور ندارند» يعني باريك بيني و مو شکافی نمي كنند تا بفهمند اينكار، يعني خدعه كردن از اصل باطل و مردود است. اما در مورد آيه 54 سوره آل عمران بايد توضيح بدهم كه مكر خدا فقط در برابر مكر مكاران مذهبي آمده ، باين ترتيب: «مكروا و مكرالله». بنابراين نبايد تصور كرد كه خداي اسلام خداي مكاري است كه كارش مكر ورزيدن است. سبحان الله، چه اگر زيغي در دل نداشته باشيم و به ترتيب آيه «مكر ورزيدند پس خدا هم مكر ورزيد» توجه كنيم آنگاه بروشني درمي يابيم كه مكرخدا بعد از مكر رياكاران مذهبي است و آن در صورتي است كه آنها براي پيشبرد كارشان يعني قدرت طلبي و مردم فريبي مكر بورزند و اين ازلي است. يعني آنكه قانوني است تا مكاران مذهبي بدانند كه آنها قادر به فريب خدا و مومنين راستين « بقول حافظ : اهل راز» نيستند و خدا به حيله شان آگاهي دارد و بزودي از خدا «رودست» خواهند خورد. چنانكه حافظ نيز در اين خصوص مي گويد:(44) ا
    صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد
    بنياد مكر با فلك حقه باز كرد
    بازي چرخ بشكندش بيضه در كلاه
    زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد
    از آنجاكه اهل راز بسيار فطن و زيرك هستند، رياكاران مذهبي هرگز نمي توانند از طريق ترفندهاي رياكارانه آنها را بفريبند زيرا پرهيزكاران واقعي به علم الهي و بصيرت از جانب خدا مسلح اند و محك و ملاكي دارند كه مي توانند هر شك و شبهه اي را با آن بسنجند. اين مطلب در ادامه آيه قبل است كه فرمود: «آنها كه مي گويند به خدا و روز آخر ايمان داريم» آمده است ، چه قرآن بطور روشن مشخص مي كند كه نشانه فريبكاران و دغل بازان مذهبي چيست و آنها كدامند. ا
     واعظان كاين جلوه برمحراب و منبر مي كنند
    چون بخلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند
    گوئيا باور نمي دارند روز داوري
    كين همه قلب و دغل در كار داور مي كنند
    پس فريبكار مذهبي همان كسي است كه خود را به لباس به اصطلاح «لباس تقوا و روحانيت» ملبس مي كند و ادعا مي كند كه ا «طاووس عليين» است. در حاليكه مومنين حقيقي مي دانند كه تقوا را لباس خاصي نيست. اما مردم ساده انديش و آسان خواه كه پيش از آنكه ملاها آنها را فريب بدهند, خود خود را فريب داده اند البته در دام آن فريبكاران گرفتار مي شوند. فريبكاران مذهبي بدليل اينكه بخوبي مردمان ساده انديش و آسان خواه را مي شناسند، خود را بهمان هيبت و شكلي كه آنها تصور مي كنند ملبس مي كنند. مردم اگر فقيه و ملا مي خواهند، آنها فقيه و ملاّ مي شوند و اگر از فقيه و ملاّ بيزاري مي جويند و روشنفكر مذهبي مي خواهند آنها روشنفكر مذهبي مي شوند. و اگر از گروه ايشان متنفرند و دراويش و صوفيه را خوشتر مي دارند، دغلكاران مذهبي خود را به شكل و هيبت دراويش و اهل تصوف مي آرايند. در اين راه آن دغلكاران از هر ترفندي مثل عبا و ريش و عمامه و خرقه و تسبيح ,  مسجد و خانقاه و يا «بناي يادبود» و مقبره و ساختمان _ البته با استفاده از تكنيك نور و صدا _ و القاب مثل «حجت الاسلام» يا «آيت الله» يا «پير طريقت» بهره مي برد و آنها را طوري با هم آرايش مي دهد كه بيننده تصور كند كه او  روحاني و از قديسين است. در شرح و بيان اين مطلب مولانا جلاالدين مولوي در دفتر سوم از مثنوي معنوي در باب «افتادن شغال در خم رنگ و رنگين شدن و در ميان شغالان دعوي طاووسي كردن»، چنين مي گويد: ا 
    آن شغالي رفت اندر خم رنگ
    اندر آن خم كرد يك ساعت درنگ
    پس برآمد پوستش رنگين شده
    كي منم طاووس عليين شده
    پشم رنگين رونق خوش يافته
    آفتاب آن رنگ ها بر تافته
    ديد خود را سبز و سرخ و فور (بور) و زرد
    خويشتن را بر شغالان عرضه كرد
    جمله گفتند اي شغالك حال چيست
    كي ترا در سر نشاط ملتويست 
    از نشاط از ما كرانه كرده اي
    اين تكبر از كجا آورده اي
    يك شغالي پيش او شد كاي فلان
    شيد كردي يا شدي ازخوش دلان ! ؟
    شيد كردي تا به منبر برجهي
    تا ز لاف اين خلق را حسرت دهي
    بس بكوشيدي نديدي گرميي
    پس ز شيد آورده ي بي شرميي
    گرمي آن اوليا و انبياست
    باز بي شرمي پناه هر دغاست
    كي التفات خلق سوي خود كشند
    كه خوشيم واز درون بس ناخوشند
    خدعه تزوير است و در لغت بمعني فريب و حيله مي باشد و آن يك شبهه است. بنظر شبيه حقيقت مي ماند، امّا در واقع خلاف و ضد آنست. خدعه ظاهر سازي است. آنجا كه ذهن مردم آماده فريب خوردن است فريبكار شبهه مي سازد تا آنها را فريب دهد. امّا فريب رياكاران مذهبي در نزد اهل حقيقت و پرهيزكاران راستين موثر واقع نمي شود. زيرا آنان به اين ترفندها آشنا هستند. و با آنكه كاربردهايش را مي شناسند اما هرگز آنها را بكار نمي گيرند. چنانكه علي ابن ابيطالب در نهج البلاغه مي فرمايد: ا «اگر فريب و ريا، گناه زشت و نكوهيده محسوب نمي شد قطعاً من زيرك ترين كسان بودم». حافظ ميگويد: ا
    دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي
    من نه آنم كه دگر گوش بتزوير كنم ا
    نكته : پيشتر اگر مردم مثل حافظ, واعظان و ملايان را از خود دور مي كردند يقينا امروز گرفتار اين همه عسرت و بدبختي نمي شدند. از اين نظر اگر نيك بنگريم مي بينيم همه مقصرند علي الخصوص بازرگانها , سنجابي ها , سحابي ها , بني صدرها , سروشها , طرفداران شريعتي ها , چپي ها , راستي ها و .....همه و همه آنهايي كه در آن مقطع حساس تاريخي به دنبال ملاها راه افتادند مسولند و بايد نزد وجدان و پروردگار خود شرمنده باشند. ا 
     ١٠- در دلهاي آنها مرض است، و خدا مرضشان بيفزايد و براي آنهاست عذابي دردناك بدآنچه كه دروغ مي بستند اگر مذهبيون به نظام آفرينش و قوانين هستي معرفت مي داشتند قطعاً متوسل حيله نمي شدند. «و شعور ندارند»به همين خاطر آمده. چرا كه معرفت بخداي جز با قلبي سالم و مهربان و مملو از عشق صورت نمي پذيرد و از آنجا كه مذهبيون قشري فاقد چنين قلب سليمي هستند اجباراً به خدعه و نيرنگ متوسل مي شوند. «در دلهاي آنها مرض است» يعني قلب آنها بيمار است و سليم نيست و بسبب بيماري «كوردلي» است كه به خدعه و نيرنگ روي مي آورند. چه دل در اصطلاحات قرآني محبط انزالات و فيوضات روحاني است. كه فرمود:(37 سوره ق) «لمن كان له قلب = آنكه برايش دلي باشد». چراكه دل سالم (قلب سليم) جايگاه روح پاك است. جايگاهي كه خدا آنرا مي پذيرد. اويس قرني مي فرمود: «عليك بقلبك = برتو باد قلبت» (45) كه معني آن اين است: در سلامتي قلب خود بكوش كه همه هستي (خدا و ملايكه و روح) در قلب است. چنانكه آيه 89 سوره شعرا مي فرمايد: «يوم لا ينفع مال و لا بنون. الا من اتي الله بقلب سليم = روزي (روزحساب) كه نه مال و نه فرزند سودي ندهند، جز آنكه قلب سالمي بخدا عرضه كنيد». «خدا مرضشان بيفزايد» يعني اگر چاره مرض نكنند و از كوردلي دست برندارند، مرضشان وخيم تر شده, وسعت مي گيرد. و اين قانون فطرت هستي است كه هر فساد و مرضي را اگر چاره نكنيم فساد و مرض هاي بيشتري را بدنبال دارد. فريبكار مذهبي آنچنان شيفته افكار و اوهام خود يعني جاه طلبي هاي خويش است كه هرگز فرصت برگشت نمي يابد تا در امور خود بينديشد و به درمان و اصلاح قلب خود بكوشد. او از اين جهت نه تنها خود را بيمار نميداند بلكه بلعكس خود را طبيب و شفاگر مي شناسد. (موضوع آيه بعد). «و براي آنهاست عذابي دردناك بدانچه كه دروغ مي بستند» يعني وقتي مرضشان زياد شد عذابشان هم بيشتر مي شود. ا «بما كانوا يكذبون» يعني به آن نسبتهاي دروغي كه بخدا مي بستند. مثلا مي گفتند كه «حجت اسلام» اند و يا بزرگترين نشانه خداوند «آيت الله العظمي» در روي زمين اند و يا «پير و قطب» طريقت اند كه از اين طريق بزرگي كنند. از آنروست كه براي آنها عذاب دردناكي فراهم است چرا كه ادعاي آنها باعث نكبت و فساد و خرابي و درد و الم مي شود كه در نهايت موجب مي گردد كه مردم از خالقشان زده شوند و از او دور گردند. به همين خاطر «خداوند براي شان عذاب دردناكي فراهم مي آورد». ا
    ادر معارف ديني از آنجاكه اصالت بر بقاي «روح» است، حالتهاي روحي و رواني انسان با مرگ از بين نمي رود بلكه در عوالم ديگري با انسان باقي مي ماند. از اينرو انسان اگر در طي زندگاني خود به مرض هاي روحي و رواني خود غلبه نكند، مشكلاتش در وقت پيري و سستي وخيم تر شده و پس از مرگ نيز ادامه دار خواهد شد.  «عذاب» در لغت استمرار الم بود بر معذب. عرب روندگي آب و رواني آنرا در حلق عذوبت خواند. سر زبان را عذبه براين خوانند كه بر سخن گفتن مستمر بود» (46). «عذب» در ادب فارسي بمعني گويايي نيز از همين ريشه است. چنانكه حافظ مي گويد: ا
    حيف است بلبلي چو من اكنون درين قفس
    با اين لسان عذب كه خامش چو سوسنم
    بنابراين «عذاب»، تداوم كششهاي دردآور رواني است كه بر اثر عدم اعتدال روح و جسم بوجود مي آيد. «عذاب اليم» او ج اين كششهاي دردآور است كه بر اثر مرگ و پراكنده شدن سلولها حاصل مي شود. اين را خداوند تنها مشمول مذهبيون دروغزن و حيله گر قرار داده چراكه آنها از آلوده كردن نام خدا در شكنجه كردن مردم و فساد و ظلم و خراب كردن(تعادل را بهم زدن) باكي ندارند. ا
    خواننده قرآن بايد توجه داشته باشد كه همه اين واژه ها بر حسب مثل است تا كه از اين طريق به كار زشتي که ملاها و قشريون مذهبي مي كنند پي ببريم . وجود ثواب و عقاب نيز به همين منظور است . بالاخره براي كساني كه باور دارند زندگي پس از مرگ وجود دارد ناچار مي بايد بدانند كه با اين باور نبايد كه بخدا نسبت دروغ بدهند و بدين طريق در كار دين فساد كنند كه به سروري و حكومت برسند. چه با فساد و ظلم مذهبي خرابي و درد و الم بوجود مي آيد. بنابراين براي كسي كه موجب درد و بيماري و خرابي در جامعه است چيزي شايسته تر از درد و عذاب هميشگي نخواهد بود.   ا
    ا «بدآنچه كه دروغ مي بستند»،  منظور خدا و آيين الهي است. يعني اينكه فريبكار مذهبي از آنكه در تعليمات الهي دست مي برد  و براي رسيدن به قدرت و ثروت ابايي ندارد كه به خدا دروغي ببندد, خدا هم او را مشمول عذاب اليم قرار داده تا به آتش خرابي و فسادي كه از اين طريق بوجود مي آورند ناظر  عذاب وجدان  و جدا شدن و پراكنده  شدن اعضاء و جوارح خود باشند. موضوع عذاب قطعا در پيوند با موضوع فساد و دور شدن و جدا شدن است و آن برعكس موضوع وصل و يكي شدن است. كه در وصل كيف و لذت است درحاليكه در دورشدن و فساد درد و الم است . عذاب اليم يعني حالتي كه در آن انسان در دورترين و دون ترين مرتبه هستي بصورت پراكنده قرار گيرد و ناظر دردناك ترين احساسات رواني خود باشد. حالتي كه در آن انسان از وحدت اعضاء و جوارح و يگانگي با خدا برخوردار نيست بلكه چون سنگهاي آ تشين (شهاب ثاقب) به اطراف كشيده مي شود و مي سوزد. درحاليكه انسانهاي صلحجو و پرهيزكار مثل نظام خورشيدي و يا نظام اتمي عناصر و سيستم هاي حياتي, وصل به خالق اند و از وحدت و مركزيت و ثبات و قرار  برخوردارند. ملاها بدليل اينكه براي پيشبرد كار خود  از روشهاي سازماني و عوام فريبي استفاده مي كنند متابعت شيطان مي كنند . از اينرو ابايي ندارند كه ظاهر سازي كنند و به خدا و پيامبران دروغ ببندند. اما اولياء و پيامبران اگرچه به نحوه عملكرد شياطين آگاهي دارند ولي هرگز به آن روشها عمل نمي كنند , يعني اينكه حق را در جاي حق مي نشانند. در حاليكه فريبكاران مذهبي از هر وسيله براي كار خويش استفاده مي كند تا جايي كه بخدا نيز دروغ مي بندد تا ساده انديشان را بفريبند كه روزهاي بيشتري را به سروري بين آنان حكومت كنند. پس مصاديق آيه در خصوص مذهبيون رياكار و سازمانهاي مذهبي است. آنها كه به نام دين و خدا اما به كام خود به خدا دروغ مي بندند و در كار خدا خدعه و نيرنگ بكار مي برند و در امر دين فساد مي كنند. چه فساد در دين موجب فساد در زمين مي شود. در واقع بزرگترين «مفسد في الارض» همين مذهبيون رياكارند. زيرا دين است كه اگر فاسد شود، آنگاه كرامت انساني از بين مي رود و  بعداز آن اخلاقيات از بين مي رود و جامعه فاسد مي شود . به همين علت است كه حضرت عيسي در انجيل خطاب به حواريون مي فرمايد(47): «شما نمك جهان ايد واي (پناه بخدا) از آن  وقت كه نمك فاسد شود». ا
    ا«اي دل بيا كه ما به خدا پناه رويم
    زآنچ آستين كوته و دست دراز كرد» ا
    واي يا پناه بخدا از آنرو گفته شده كه با فساد دين اوضاع زمانه بغرنج و پيچيده مي شود . يعني اينكه آن زمان كه دين فاسد شود فساد و خرابي در همه سطوح جامعه پراكنده مي شود و زندگي ها نابود مي شود. «زآنچ» در شعرحافظ، همان «بماكانوا» قرآن در آيه بالا است. چه با درازدستي هاي مذهبيون و صوفيان دروغين به آيين الهي است كه دين فاسد مي شود و آنگاه كه دين فاسد شد، جامعه از حق دور مي شود و زمين را تباهي فرا مي گيرد. ا
     
     ١١- و آنگاه به ايشان گفته شود كه در زمين فساد مكنيد، گويند همانا كه ما اصلاح گرانيم
     
    آنها كه به ظاهر دين تمسك مي جويند، بطور يقين در مسير حيات فردي و اجتماعي به شبهه افتاده و به خطا مي روند. البته نتيجه هر خطائي فساد خواهد بود. قوانين سلامتي و صلاح در نظام هستي به يك گونه مشخص و بر رابطه معيني است كه اگر آن را بدرستي نشناسيم و مطابق با آن عمل ننمائيم ، هرگز به صلح و سلامتي و آرامش نمي رسيم. پرورش و توسعه عوامل مخرب و فاسد منجر به مرگ و نيستي مي شود و از آنرو چنانچه به مذهبيون گفته شود شما با اين اعمالتان فساد مي كنيد و روش شما موجب قتل و خونريزي و مرگ انسانها و نابودي فرهنگ و اقتصاد و شيوع انواع فسادهاي اخلاقي و اجتماعي بر روي زمين است. «و آنگاه به ايشان گفته شود كه در زمين فساد مكنيد، گويند همانا كه ما از اصلاح كنندگانيم»، آنگاه مي گويند: خير ما فساد نمي كنيم بلكه «محققا ما از مصلحان و اصلاح گرانيم». در حاليكه صلح و صلاح در هماهنگي با قوانين هستي است. و فساد، عدم هماهنگي و خارج شدن از عدل است. قوانين در ملكوت خدا بر اساس نظم دواير و مراتب و بالاخره در هماهنگي و يگانگي امور حاصل مي شود و از جمله جهان مادي (الارض) كه پست ترين مراتب هستي است مطيع اين نظام است. مگر انسان كه با اتخاذ روشهاي شيطاني و ايجاد سازمانهاي هرمي و بكارگيري راهكارهاي خدعه آميز تبليغاتي نظام زمين را برهم زده و در آن فساد مي كند و مشخص است كه اين فساد اول بار توسط مذهبيون با تحريف و دخل و تصرف در فرامين الهي صورت گرفته و كماكان مي گيرد. همانها كه بظاهر به قوانين خدائي و احكام هستي آگاه اند ولي در واقع به آن كافر و منكراند. چه مذهبيون هستند كه با ظاهر سازي ، اين مطلب را به مردم القاء مي كنند كه «آنها بخدا و روز آخر ايمان دارند» و اين چنين اذهان مردم را فريب مي دهند تا بقدرت هاي سياسي و مالي عظيمي دست پيدا كنند. و اين گونه است كه در كار خدا و امر دين فساد مي كنند. درحالي كه قوانين صلح و سلامتي برخلاف عملكردهاي شيطاني آنان است. صلح مترادف سلامتي و اسلام است. قوانين حقيقي اسلام مطابقت كامل با اساس صلح و سلامتي دارد. امّا مذهبيون خلاف آن قوانين رفتار مي كنند. از آنروست كه هرگز نمي توانند اصلاحگر باشند گرچه نامشان صلاح الدين و بظاهر به خرقه سلامت ملبس باشند و يا كه رياست شوراي كذايي مصلحت را عهده دار باشند. بقول حافظ: ا
    خدا زان خرقه بيزار است صد بار
    كه صد بت باشدش در آستيني
     اگر احكام سلامتي را به آنها يادآور شويم و اصول قوانين دايره وار ملكوتي را به آنها خاطرنشان كنيم باز به روشهاي هرمي تمسك مي جويند و دوستان بي كفايت سازماني خود را «خودي ها» مامور امور مردم مي كنند. بهمين خاطر در دين فساد مي شود و آنگاه كه دين فاسد شد، جامعه فاسد مي شود وجوامع كه فاسد شد زمين فاسد مي شود. اينان غير راه خود روش ديگري نمي دانند و نمي شناسند. بهمين خاطرآنها ديگران «غيرخوديها» را گمراه و فاسد مي شناسند. ا
     
     ١٢- آگاه باشيد كه آنها قطعاً خود فساد كنندگان اند و ليكن شعور ندارند
    ا«الا» حرف زنهار است يعني بهوش باشيد. بعبارت ديگر يعني: آهاي اي انسانها .... آگاه باشيد، «انّهم» كه آنها بطور يقين «هم المفسدون» خود فسادگران هستند، يعني : اي انسانها  نگوئيد كه خدا نگفت و ما نمي دانستيم ، بلكه اينك به شما اعلام مي كنم ,  آگاه باشيد مذهبيون و سازمانهاي مذهبي كساني نيستند كه بين مردم و امر جامعه اصلاح كنند. بلكه آنها همان كساني اند كه فساد مي كنند. از آنها باور نكنيد كه براي صلح و سلامتي اقدام كنند. چه آنها از صلاح سابقه اي ندارند. بلكه ازآنجاكه مشرك اند، فساد مي كنند. زيرا آنها به خدا و هستي و قوانين صلح و سلامتي نفس و جامعه شناخت ندارند كه بخواهند اصلاحگر باشند، بلكه آنها دروغ مي گويند كه روحاني اند و الهي اند. دروغ مي گويند تا بر گرده مردم سوار شوند كه به مال و منال و رياست و سياست دست يابند. «آنها قطعاً فساد كنندگان اند وليكن شعور ندارند» امّا چرا شعور ندارند؟ براي اين خاطر كه آنها قبل از آنكه بخواهند ديگران را اصلاح كنند مي بايد خود را اصلاح كرده باشند. آنها كه تمامي ارزش هاي انساني و معنوي را براي رسيدن به قدرت بهانه قرار مي دهند , چگونه مي توانند صلاحيت كارها را تشخيص دهند؟ بقول مولانا جلال الدين: ا
    ذات نايافته از هستي بخش
    كي تواند كه شود هستي بخش
    ا«وشعور ندارند» اينجا بدين معنا است كه مذهبيون قشري دقت نظر ندارند كه ببينند: مفسد في الارض خود آنها هستند. نه ديگران. ا
     
    ١٣- و چون به آنها گفته شود ايمان بياوريد كما آنكه آن مردم ايمان آوردند, گويند: آيا ايمان آوريم چنانكه آن بي خردان ايمان آوردند؟ آگاه باشيد كه محققاً آنها خود بي خردند و ليكن نمي دانند 
    از ديگر نشانه هاي رياكاران مذهبي, آنست كه اينان بظاهر سنگ مردم را به سينه مي زنند. حقيقت اين است كه آنها مردم را صغير و سفيه و فاسد مي دانند و در برابر آنها خود را كامل و فقيه و صالح و منزه تلقي مي كنند. «و چون به آنها گفته شود ايمان بياوريد كما آنكه آن مردم ايمان آوردند»، يعني آنكه شما چرا خودتان را از نظر ايمان بالاتر از مردم مي دانيد و براي خود بر مردم مقام بالاتري مثل «ولايت» قائل ايد. در ايمان همچنان باشيد كه مردم هستند. يعني از جهت ديني بر مردم برتري جويي نكنيد. مثلا اگر دستور است كه مردم  براي ايمانشان زكات بپردازند، چگونه است كه شما نمي پردازيد و برعكس زكات  مي گيريد. اصلاً حجت شما چيست كه شما خود را كارگزار دين و دنياي مردم مي دانيد؟ شما هم مثل آن مردم باشيد و همانطوريكه مردم نسبت به دين خود بعنوان يك معتقد پيرو  عمل مي كنند شما هم همانگونه عمل كنيد. چگونه است كه شما خود را در ايمان بالاتر از مردم مي پنداريد و خود را بجلو مي اندازيد تا به مردم طريق دين داري بياموزيد؟ اينكه اينان لباس ديگري غير لباس مردم دارند، خود دليل روشني است كه اينان نمي خواهند مثل مردم ايمان داشته باشند. بلكه مي خواهند رهبرشان باشند و بر آنها سروري كنند. بطور يقين اگر كساني نباشند كه در امر دين خدا فضولي كنند، قطعاً مردم ساده تر به راههاي خدايي و خدائي كه از «رگ گردن به آنها نزديك تر است» مي رسند و حقيقت بر آنها آسان تر آشكار مي شود. ..... «گويند: آيا ايمان آوريم چنانكه آن بي خردان ايمان آوردند؟ آگاه باشيد كه محققاً آنها خود بي خردند و ليكن نمي دانند». اصولا ملايان و كاهنان خود را بهترين خلق خدا مي دانند از اينرو آنها براي مردم و ارزشهاي فطري آنها اهميتي قائل نيستند و از آنجاكه مردم را سفيه و نادان و صغير تلقي مي كنند، خود را بر مردم فقيه و ولي (سرپرست) مي شناسند و معتقدند كه اگر ايشان نباشند مردم از راه حق دور مي افتند و ظلم و فساد مي كنند. در حاليكه بيشترين ظلم و فساد را خود آنها مي كنند و در واقع تنها آنها هستند كه در دين فساد مي كنند. «گويند آيا ايمان آوريم ، چنانكه آن بي خردان ايمان آوردند؟» جالب اينجا است ، با علم باينكه آنها بيشترين امتياز را از مردم مي گيرند با اين وجود كمترين ارزشي براي مردم قائل نيستند و معتقدند كه مردم صغير و سفيه اند و هرگز نمي انديشند آنچه را كه خدا از معارف و معالم و حكمت و «امانت» ارزاني انسان كرده براي همين مردم است. از ميان همين مردم است كه افرادي به اخلاق و صفات الهي متخلق و متصف مي شوند. پس انكار مردم بوجه عام غلط و باطل و دور از انصاف است. كماآنكه بعضي فرق دروغين اهل تصوف در روزگار ما به پيروان خود چنين مي آموزند. من بگوش خويش از برخي از ايشان شنيده ام كه مي گويند: «مردم خرند».  اگر قرآن مي فرمايد «اكثرهم لايعقلون» ويا «اكثر هم غافلون»  اشاره به اكثريت مي كند نه همه مردم. درحاليكه اين از خدا بي خبران همه مردم را يكجا نادان و صغير تلقي مي كنند. اين رياكاران , حتا براي همانهايي كه به گردشان جمع مي شوند كمترين ارزشي قائل نيستند و بارها آنها را سفيه و نادان و «خر» خطاب كرده اند. اينجاست كه قران مي فرمايد: «آگاه باشيد كه محققاً آنها خود بي خردند وليكن نمي دانند». «اَلاَ» حرف زنهار و آگاه كننده است. بدين معني كه آهاي اي انسانها بهوش باشيد,  گول نخوريد. آنها محققا خود بي خردند, آنها را رها كنيد تا تنها و بي خبر از درد خودپرستي خويش بميرند. ا
     ا«.... وليكن نميدانند» يعني نمي دانند كه سفيه خودشان هستند. بسخن ديگر نمي دانند كه نمي دانند. بقول شاعر: ا
    آنكس كه نداند و نداند كه نداند
    در جهل مركب ابدالدهر بماند
    علي ابن ابيطالب در نهج البلاغه مي فرمايد: ا
    ا«من ترك قول لا ادري اصيبت مقاتله = آنكس كه در زندگاني «نميدانم» نگويد به كشتارگاه كشانده شود». اينان كه همه را سفيه و خود را دانشمندان و وارثان پيغمبر مي دانند در واقع همانهائي هستند كه نميدانند و شعور ندارند كه هيچ شباهتي به پيامبر ندارند تا چه رسد باينكه وارث گنجينه معارف او باشند. ا
    نكته: موضوع اين آيات به كساني اشاره دارد كه آنها خود را از مردم جدا مي دانند و از آنجايي كه مردم را نادان و سفيه و نا بالغ تصور مي كنند، خود را بگونه اي مي آرايند كه از مردم فرق داشته باشند اما در عين حال بتوانند بر آنها سروري كنند. بهمين خاطراست كه ايشان بالا نشينند و ظاهرشان را به شكل ديگري غير از شكل مردم ، مي آرايند. اينها هستند كه «خودي» و «غير خودي» مي كنند و اينها هستند كه در جامعه آپارتايد صنفي و گروهي بوجود مي آورند. در حاليكه پيامبران و اولياء اللّه همه ملامتي اند و از ميان مردم عادي برخاسته اند و پوشش و ظاهرشان مثل مردم زمانه خودشان است و هرگز خود را بهتر از مردم ندانسته اند بلكه آنها همه مردم دوستند و معتقدندكه معارف الهي همه براي همين مردم آمده است. چنانكه حافظ مي گويد: ا
    تو پيك خلوت رازي و ديده بر سر راهت
    به مردمي _ نه به فرمان_ چنان بران كه تو داني
    تو پيك خلوت رازي = تو اي انسان كامل و تو اي پيامبر زمانه تويي كه به راز حقيقت يكتا آگاهي داري و از او براي ما خبر مي آوري
    ديده بر سر راهت = يعني ديده ها همه چشم انتظار ظهور تو هستند
       به مردمي = يعني به شكل و شباهت مردم و مردمي وار بيا (نه به شكل آخوندها و صوفي ها با عبا و عمامه و خرقه و مسند) ا
    نه به فرمان = نه از روي قدرت طلبي و فرمان و فتوا ( نه مثل خميني كه مي گفت من تو دهن اين دولت مي زنم و از همان ابتدا  فرمان بگير و ببند و قتل صادر كرد و نه مثل صوفي ها كه همواره در حال دستور دادن اند) ا 
    چنان بران كه تو داني = يعني همانطور كه خودت مي داني كه كي بيايي و چگونه بيايي ظهور پيدا كن كه جانمان به لب رسيد 
     
     
    ماخذ و يادداشت ها: ا
    شرح مآخذ و يادداشتهاي  قسمت قبل (2/2) ا 
     
     ١) تاريخ ادبيات ايران ادوارد براون, ج اول ص 20
    ٢) آيات نخست سوره «يس» مي فرمايد: «همانا كه تو از رسولاني ، بر راه مستقيم ، نازل شده عزيز مهربان ، كه بيم دهي قومي را كه پدرانشان بيم داده نشده اند». مقصود قوم عرب است كه تا ظهور حضرت محمد براي مدت زماني بسياري از پيامبر بيم رسان برخوردار نبوده اند.  ا ا
     ٣) زبان فارسي نيز بعد از اسلام و با داشتن انبوهي از شعراي پارسي گو و عارف و مسلمان است كه اينك چنان گسترده و بالنده شده كه مي تواند براستي ادعا كند حامل يكي از بزرگترين گنجينه هاي معنوي است. ايرانيان فارسي زبان با الهام از زبان عربي و مفاهيم قرآني است كه توانسته اند يكي از بزرگترين و غني ترين گنجينه هاي ادبي جهان ، يعني گنجينه ادب فارسي را بوجود آورند. آنها بيش از هر ملتي از جوامع موسوم به «اسلامي» بر قرآن كريم تفسير نوشته اند. تفسيرهايي كه به عقيده بسياري از صاحبنظران علوم «اسلامي» و «عربي» بي نظيرند و جزو مفاخر فرهنگ «اسلامي» محسوب مي شوند. مثل: تفسير طبري يا«جامع البيان عن تاويل القرآن»، تاليف مفسر و مورخ و محدث بزرگ ايراني محمدبن جريربن يزيدبن كثير بن غالب طبري (متولد 224 هجري قمري در آمل طبرستان). تفسير طبري را «ام التفاسير» نيز مي نامند. _ تفسير تبيان تاليف ابوجعفر محمدبن حسن طوسي ملقب «شيخ الطايفه» كه در 385 هجري قمري در طوس خراسان بدنيا آمد. _ تفسير «كشف الاسرار» منسوب به خواجه عبداله انصاري عارف قرن پنجم هجري. تفسير خواجه عبداله اثري موجز و كوتاهي بوده و ابوالفضل رشيدالدين ميبدي با بسط و گسترش بسياري در آن و با اقتباس از آن تفسير ده جلدي«كشف الاسرار» را فرآهم اورده است. _ تفسير «كشاف» تاليف ابوالقاسم محمودبن عمر زمشخري معروف به «جارالله». وي يكي از بزرگترين علماي لغت و دستور زبان عربي و علوم بلاغي و يكي از بزرگترين مفسران طراز اول قرآن است. زمخشري در 467 هجري در قريه زمخشر از نواحي خوارزم به دنيا آمد. تفسير كشاف بعقيده بسياري از دانشمندان اسلامي مثل ابن خلدون مهمترين تفسيري است كه بر پايه علوم زباني و بلاغي نوشته شده است. _ تفسير مجمع البيان تاليف فضل بن حسن طبرسي از معاصران زمخشري و ميبدي است . طبرسي ايراني است و از اهالي طبرس محلي بين كاشان و اصفهان و متولد 469 هجري قمري است. _ تفسير ابوالفتوح رازي ، موسوم به «رَوح ُ الجِنان و رُوح ُ الجَنان» (به فتحه اول و ضمه دوم در «روح» و كسره اول و فتحه دوم در «جنان» به معني نسيم بهشتي و جان دل) تاليف شيخ ابوالفتوح رازي متولد سال 470 هجري قمري است. تفسير ابوالفتوح قديمي ترين تفسير فارسي نزديك به شيعه است. (اين كمينه از نظر واژه شناختي  از تفسير ابوالفتوح بسيار بهره برده است. خدايش او را بيامرزاد). _ «تفسير كبير» يا مفاتيح الغيب نوشته امام فخر رازي متولد 543 هجري قمري
    (اين يادداشتها با استفاده از مطالب كتاب «قرآن پژوهي» بهاءالدين خرمشاهي نوشته شده است). ا
    من در اين مختصر فقط به برخي از تفاسير مهم و قديمي اشاره كرده ام . تفاسير بسياري از برخي از بزرگان و عرفاي شامخ هست (مثل تفسير اسفرايني و تفسير روزبهان بقلي شيرازي عارف بزرگوار قرن ششم ) كه متاسفانه اين حقير تا بحال موفق بديدن آنها نشده است. اما لازم است يادآوري كنم كه به جمع همه تفاسير قرآني بايد به «تفسير سورآبادي» نوشته ابوبكر عتيق نيشابوري متوفي به سال 494 هجري اشاره كرد كه پس از تفسير طبري و اسفرايني كهن ترين تفسير قرآن به زبان فارسي است. تفسير سورآبادي اگر به نظر من تفسيري خرافاتي و دور از عقل بحساب مي آيد اما  از نظر زبان شناختي و فرهنگ و ادب فارسي يكي از زيباترين نمونه هاي متن فارسي است كه با توجه به برخي از قصه ها و داستان هاي قديمي كه بطور استثنايي در آن گردآوري شده يكي از غني ترين كتب قديمي فارسي در پيوند با قرآن كريم است. شهيد قتيل, زنده ياد علي اكبر سعيدي سيرجاني كه خود در فرهنگ و ادب فارسي يكي از نوابغ معاصر ما محسوب مي شود , سالهاي بسياري را _در زمانهايي كه دولت ضاله جمهوري «اسلامي» هزاران رنج و گرفتاري بر او وارد آورد_ صرف تصحيح اين كتاب كرد تا كه براي نسل هاي ما خوانا گردد. او هرچند موفق نشد چاپ و انتشار  كار  خود را بچشم ببيند_ كه همانطوركه مي دانيم احمقان و تنگ نظران حكومتي بامر رهبر جمهوري «اسلامي» او را در حبس شكنجه كردند و  شهيد كردند_ اما به هر حال به توفيق و مدد الهي توانست نتيجه كوششهاي خويش را به نسلهاي بعد از خود منتقل كند تا كه با همت فرزندانش و همسر گرامي اش, خانم مهرانگيز سعيدي اين كتاب ارزنده به زيور چاپ آراسته شود و تقديم دوستداران فرهنگ و ادب فارسي و علاقمندان معارف قرآني گردد. ..... نام سعيدي سيرجاني مسلما در زمره نام دوستداران حقيقت و آزادي بر لوحه فرهنگ ايران و جهان رقم خواهد خورد و به نيكي باقي خواهد ماند.  خدايش بيامرزاد        ا
     ٤) فرهنگ آنندراج جلد چهارم ذيل واژه «فرهنگ»، ادب را اندازه و نگهداشتن حد هرچيزي معني كرده و بطور اخص ادب علوم عربيه است مثل صرف و نحو و معاني و بيان و بديع و عروض و قوافي و امثال و لغت و استيفاء كه خلل كلام عرب بدان محفوظ مي ماند. ا
    ٥) حبيب الله آموزگار در مقدمه كتاب «تفسير ادبي و عرفاني قرآن مجيد» از «كشف الاسرار ده جلدي منسوب به خواجه عبداله انصاري» در صفحه ٤ مي نويسد: «پس از آگاهي از فايده هاي اين تفسير، پيوسته در فكر نگارش خلاصه آن و تهيه موجبات چاپ و انتشار آن بودم تا عصر سه شنبه ٨ ماه رجب 1385 قمري (مطابق با يازدهم آبانماه 1344 شمسي) درحاليكه در انديشه فرو رفته بودم ناگهان الهام مانند و بي تامل دست برده و سوره حمد آنرا تفسير لفظي نوشتم ، شب آنروز هنگام سحر خواب ديدم از دهليز ساختمان بسيار بلندي به سوي در خروجي روانه ام ناگهان از دور مردي موقر و با هيبت و بلند قامت با عباي ظريف و عمامه كوچك خوش لباس و نيكو سيما به همان سمت مي آيد، من ايستادم تا او رسيد. سلام و احترام بجاي آوردم ، چون در چهره او خيره و دقيق شدم ديدم گونه ها برجسته ، چشمها گرد و كوچك ، داراي ريش باريك ، مانند ريش مردم بخارا و سمرقند و هرات! همان دم به من الهام شد كه اين شخص بايد خواجه عبداله انصاري باشد با ادب پيش او رفتم و در حضور او ايستادم و او پس از مختصر تعارفي ، سخناني نزديك به اين مضمون بيان كرد: «اين جايگاه كامل نيست ، جاي ماندن در آن نباشد اصلاحات و تعميرات بسيار لازم دارد...» در ضمن سخن با دست اشاره به اتاقها و سمتهايي مي كرد كه بايد تعمير شود و چون راهروها نيم تاريك بود و تنها نور ضعيفي آنجا را روشن كرده بود، همينكه خواستيم از در ساختمان بيرون رويم ، جوانكي چراغ كم سويي فرا راه ما داشت و پير طريقت از جلو و من همراه او ولي عقب تر براه افتاديم ، چه راهي ؟ تنگ و تاريك و پست و بلند و باريك! ولي به آساني به پيروي او (آن جوان چراغ بدست) راه سپري شد و به خيابان رسيديم . در اين مدت راه پرپيچ و خم تمام شد و شب تاريك جاي خود را به بامداد روشن داد و خورشيد جهانتاب محيط ما را درخشان كرد، و ما به خيابان و ميدان پرجمعيتي رسيديم كه در آنجا گروه بسياري از مردم با نشاط در حركت و در پي كار خويش مي رفتند، از جمله جماعتي در جنب و جوش و جست و خروش ، دور آن بزرگوار جمع شده و درخواستي داشتند. رفتار آنها و سيماي آنها گواهي مي داد كه اينان مي خواهند از بيانات او بهره مند شوند! او (خواجه عبداله) به من نگاهي حاكي از بي ميلي كرد، و از ميان آنها ناپديد شد و منهم از خواب بيدار شدم!» . بايد پذيرفت كه اين خواب از نوع روياي صادقه است كه چنانچه آقاي حبيب الله آموزگار قدري با نشانه هاي تعبير خواب آشنايي مي داشتند مي دانستند كه روح عالي جناب خواجه عبداله انصاري از آنچه در «كشف الاسرار» نوشته شده و يا ابوالفضل رشيدين الدين ميبدي به نام او انجام داده ، خرسند نيست و اصلا كشف الاسرار «جايگاه كامل و ماندني» نيست كه ايشان در آن ماندند. منتها ازآنجاكه آقاي آموزگار شيفته نيت بظاهر خوب خودش است ، كتابي در 652 صفحه بنام «تفسير ادبي و عرفاني قرآن مجيد» مي نگارد كه بنظر اين كمينه, نه ادبي است و نه عرفاني و نه تفسير قرآن. آنرا مي توان در رده برخي ذوقيات من درآوردي تلقي كرد، اما ذوق كجا و تفسير قرآن كجا! خداوند ما و شما و همه آن كوشندگان را بيامرزاد. ا
    ا *) شعرهايي كه در متن شرح آمده و از نام شاعرش ذكري به ميان نيامده از عارف گرانقدر خواجه شمس الدين حافظ است. ا
     ٦) تفسير ابوالفتوح رازي جلد اول ص 60
    ٧) حروف«جمل» يا «ابجد» كه به آن حروف«تهجي» نيز مي گويند از 29 حرف با محاسبه حرف «لا» (لام الف) تشكيل شده است. براي كنجكاوي علاقمندان معادله عددي حروف ابجد در جدول ويژه اي در  سايت اين حقير گذارده شده است. شيوه طرح جدول ابتكار راقم اين سطور است. ا
    ٨) رَوح الجِنان و رُوح الجَنان ، اثر شيخ ابوالفتوح رازي مفسر بزرگ قرن ششم هجري ، جلد يكم ص 59
    ٩) همان كتاب صفحه 58 ، لب مطلب: يعني اينكه خدا به «مشركان» كلك زد تا آنها مزاحم «پيامبر» نشوند و اينكه اين «حروف» هم هيچ معني خاصي ندارند! اين مطلب نه تنها شرح و تفسير آيه نيست بلكه حاوي بدآموزي هاي بسياري است. از اينگونه سخنان سخيف در همه شروح و تفاسيري كه تا بحال از قرآن شده بسيار يافت مي شود. بجرات مي توان گفت كه بيشتر خرابي ها در  اسلام و انتقاداتي كه برخي از منقدين به قرآن دارند از اين قبيل بدآموزي ها پديد آمده است كه متاسفانه دراغلب نوشتارهاي اسلامي چه شيعه و يا سني فراوان بچشم مي خورد. ا
    ١٠) حرف لا برحسب نظر برخي جزو حروف تهجي است و اغلب از آن به سرّ و رمز اشاره رفته است.  به اعتقاد «حروفيه» «لا» _كه آن را «لام الف» مي خوانند_ حاكي از دو الف است كه با هم معانقه كرده اند. منظور جلوه هاي خلاقه الهي در ظهور دو آدم (انسان كامل) است. مثل ظهور حضرت يحي و حضرت عيسي با هم و يا حضرت محمد و حضرت علي با هم در يك زمان
    ١١) مقدمه كتاب «المصباح في تصوف» ص 57 اثر سعدالدين حمويه _ مقدمه نجيب مايل هروي
    ١٢) رَوح الجِنان و رُوح الجَنان ، اثر شيخ ابوالفتوح رازي مفسر بزرگ قرن ششم هجري ، جلد يكم ص 59
    ١٣) مثنوي مولوي _ دفتر پنجم . بكوشش محمد رمضاني چاپ كلاله خاور ص 301
    ١٤) قرآن پژوهي اثر بهاءالدين خرمشاهي ص 17
    ١٥) مصباح هدايه و مفتاح الكفايه ، بكوشش استاد جلال الدين همايي ص 15
    ١٦) المصباح في تصوف, ص 37 اثر سعدالدين حمويه _ مقدمه نجيب مايل هروي
    ١٧)  حكمت خسرواني . هاشم رضي صفحه 408  
    ١٨)   قرآن در آيه 14 سوره بني اسراييل مي فرمايد: «اقراء كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيبا= بخوان كتاب خودت را كه به نفس تو كفايت مي كند، آنروز برتو همان حساب مي شود». ا
     ١٩) پيامبر اسلام در حديث موثق «ثقلين» مي فرمايد: من در حالي كه دو چيز گران سنگ براي شما بجا ميگذارم ، شما را ترك مي كنم. آنها كتاب من و عترت من اند كه با هم همدوش و برابرند. هر كس به يكي از آنها چنگ زند و ديگري را رها كند گمراه خواهد
    شد. (اصول كافي _ تاليف محمد بن جعفر كليني رازي كتاب حجت 
    ٢٠)  از اينجا مي شود فهميد كه چرا مسيحيان كارشان به پرت و پلا گويي كشيده شده و امروز ادعا مي كنند مسيح خود خدا است. درحاليكه ما در اسلام به چنين سخني باور نداريم و معتقديم كه موضوع الف لام ميم فقط منحصر به پيامبران نيست بلكه با آن موقعيت انسان و رابطه اش با خدا مشخص مي شود. بنابراين هركس كه بخواهد خدا را بشناسد مي بايد بدين طريق بدنبال روابط اتصالي اش با خدا باشد. بقول حافظ: اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد / گناه بخت پريشان و دست كوته ماست    ا
      ٢١) به كتاب «الامام علي بن ابي طالب» نوشته عبدالفتاح عبدالمقصود (از اهل تسنن) مراجعه كنيد و ببينيد كه اين خليفه تا چه ميزان خطاكار بود. عثمان ، ابن مسعود حافظ و كاتب قرآن را كه با او در طرز جمع آوري قرآن مخالف بود، آنچنان شكنجه كرد كه وي بعد از يك هفته جان سپرد. ا
      ٢٢) اشاره به آيه 49 سوره عنكبوت است. روايتي است از امام محمد باقر در اصول كافي كه: « امام درحاليكه آيه 49 سوره عنكبوت را مي خواند :« بل هو آيات بينات في الصدور الذين اوتوالعلم ....... گفت بخدا سوگند كه خدا نفرمود قرآن كتابي است ميان دو جلد بلكه آن نشانه هاي روشني است در سينه آنها كه علمش بايشان داده شده ..» ا
      ٢٣) اشاره به واقعه صفين است كه به حيله عمرعاص و دستور معاويه سپاهيان معاويه قران سر نيزه كردند. آنجا علي ابن ابيطالب  فرمود. «منم كتاب ناطق خدا». باين سخن كه آن قرآن ها جز پاره هاي پوست و مركب نيستند و ارزشي ندارند. علي بن ابي طالب خيلي پيشتر به بي ارزشي پوسته قرآن اشاره فرموده است:ا((
    ما ز قرآن معز را برداشتيم
    پوست را نزد خران بگذاشتيم
     (ا(اين شعر منسوب به مولوي است
     ٢٤) فرهنگ لغات قرآن _ دكتر محمد قريب جلد نخست ص 437 ا
      ٢٥) ابوالفتوح رازي نيز در تفسير آيه در جلد اول «روح الجنان» از قول عبدالله عباس مي گويد: «.... گفت معني آن است كه اين «آن كتاب» است ....» ا
      ٢٦) اشاره به آيه هفتم سوره آل عمران دارد. ا
      ٢٧) به نقل از «روح الجنان» ص 60 ا
     ٢٨) فرهنگ لغات قرآن _ دكتر محمد قريب جلد نخست ص 501 ا
     ٢٩) به نقل از«روح الجنان» ص 61 
     ٣٠) همان كتاب ص 62
    ٣١) ابواسحاق كعب بن ماتع بن ذي هجن حميري ، تابعي (مشهور به كعب الاحبار) ( ف. ٢٣ه. ق _٢٥٦م) وي در عهد جاهليت از بزرگان علماي يهود در يمن بود، و در زمان ابوبكر اسلام آورد و در عهد عمر وارد مدينه شد و صحابه و جز آنان بسياري از اخبار امتهاي گذشته را از او آموختند و او نيز قرآن و سنت را از صحابه فراگرفت . وي به شام رفت و در حمص سكونت گزيد و هم بدانجا درگذشت. فرهنگ فارسي _ دكتر محمد معين ج ششم
      ٣٢) به نقل از «روح الجنان» ص63
     ٣٣) به نقل از «ترانه هاي خيام» اثر صادق هدايت
     ٣٤) به نقل از «روح الجنان» ص63 
     ٣٥) اصول كافي _ كتاب ايمان باب پيشي گرفتن در ايمان
     ٣٦) اركان صلات بر نيت است و قيام و ركوع و سجود و قعود (تشهد). در قيام ، سالك راه حق براي شناخت خدا و رسيدن به او اعلام حضور مي كند، يعني اقدام مي كند. قيام يعني بپاخاستن براي سلوك و وصل . قيام شامل ذكر است و دعا، ذكر يادآوري آوازه هاي نيكو خداي رحمن و رحيم و رب العالمين و مالك يوم الدين است و دعا در نياز به هدايتمندي بر راه پابرجايي كه از جانب خدا باشد، نه راه مردمان دنباله رو گمكرده راه و نه راه رهبران قدرت طلب آنها كه مورد غضب خدا واقع شده اند. ، بلكه راه پرهيزكاران و راه آن منعمان مقبول كه در اصل مورد نظر خدايند. در تداوم اين حال (قيام) است كه سالك به وحدانيت وجود و يگانگي قوانين هستي آگاه شده و آنرا اقرار مي كند. اينجاست كه او پروردگارش را بعظمت مي شناسد يعني كه در برابرش تعظيم مي كند.(ركوع) ركوع: بيان از شناخت سالك در مرحله حيرت است كه مقامي است نه دور و نه نزديك. آنجا كه سالك به عظمت رحمانيت خداي (هستي بخش) پي مي برد و اعتراف و اقرار مي كند: «سبحان ربي العظيم و بحمده». سجود، مقام شهود است كه نشان از نزديكي و يگانگي و وصل دارد . آنجاست كه سالك بي اختيار در مقابل خدا بخاك مي افتد_ مانند موسا كه در طور پس از تجلي نور خدا بر زمين افتاد_  و خدا را به اعلي مرتبه اش تسبيح مي كند. «سبحان ربي الاعلي و بحمده». در سجود معرفت حاصل شده است چرا كه آنجا خود محدود در مقابل خدا فنا شده و به خدا متصل مي شود. مانند اتصال قطره به دريا (واژه شهيد در معناي مذهبي اش به كسي گفته مي شود كه وجودش در راه شناخت خدا و مبارزه اي كه براي بيان حقيقت داشته, فنا شده و بخدا وصل شده است). از آنروست كه در پس از سجود سالك توان ايستادگي در مقابل خدا را ندارد و نشسته اقرار به شهادت مي كند. قعود (تشهد)، بيان مشاهده و اقرار به معرفتي است كه در سجود حاصل شده. شهادت به پروردگار يگانه و شهادت به رسول گرامي او كه اگر او حقيقت را با سنت نهادن نماز، بيان نمي كرد، حقيقت وصل ناشناخته مي ماند. اينجاست كه سلام و درود باو اختصاص مي يابد كه : اي پيامبر! اگر تو نبودي ما چگونه به حقيقت دست مي يافتيم ؟ «السلام عليك ايها النبي و رحمت الله و بركاته = سلام برتو باد اي پيامبر و نيز رحمت و بركات خدا بر تو باد ». و پاسخ پيامبر: كه در اين مسير همه انبياء و اولياء و همه بندگان صالح  دخيلند. از آنرو سلام بر همه ما و بندگان صالح خدا باد: «السلام علينا و علي عبادالله الصالحين = سلام بر ما و همه بندگان درست كردار خدا». در اين جا سالك خود را  اصلاح مي كند  و خطاب به همه پيامبران و بندگان صالح خدا مي گويد: «السلام عليكم و رحمته الله و بركاته = سلام و رحمت و بركات خدا بر جمع شما باد » كه كوشش هاي شما موجب شد حقيقت بدست من (سالك) برسد و من نيز به يمن و توفيق الهي به جمع شما متصل شوم. «الهم صلي علي محمد و آل محمد». يا آنگونه كه حافظ مي گويد: ا
    من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب
      مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم ا
     
    شرح مآخذ و يادداشتها  قسمت اخير  (3/2) ا
     
     ٣٧) موضوع آيه هفتم سوره آل عمران
    ٣٨) به كتاب دمي با خيام نوشته علي دشتي نگاه كنيد
    ٣٩) نگاه كنيد به ترجمه سراسر باطل و دروغ برخي از مترجمين قرآني از آيه 110 سوره كهف . اغلب مترجمين (جزء عده معدودي از آنها كه به اصل امانت داري در ترجمه پاي بندند) اين آيه را به تاسي از تحريف مفسرين قشري مذهب ترجمه كرده اند. در واقع كاري را كه علماي قديمي يهود در تحريف تورات كردند در اسلام مترجمين آيات قرآني كرده اند. به همين خاطر اغلب قرآني هاي ترجمه شده نادرست  و از اين نظر تحريف شده و منحرف كننده اند . نص صريح قرآن در اين آيه چنين است: ا
    بگو همانا كه «من» بشري هستم مثل شما
    به سوي «من» وحي مي شود
    همانا كه خداي ما و شما خداي يكتاست
    پس كيست كه آرزو دارد پروردگارش را ملاقات كند؟
    پس به «كردار صالح» عمل كند و در عبادت پروردگار يكتايش شرك نورزد
     بعبارت ديگر خداوند به پيامبرش مي فرمايد: «بگو» يعني اظهار دار، اعلام كن كه: «من بشري هستم مثل شما». يعني وقتي دو چيز مثل هم باشند هيچ فرقي و تفاوتي بين آن دو نيست. بدين سخن كه اگر من بشرم ، شما هم بشريد و مي توانيد بشارت بگيريد. يعني وحي بگيريد. چراكه خداي ما يك خدا است با راهكارهاي مشابه. خداوندي (آيه 68سوره نحل) كه به زنبور عسل وحي مي كند، قطعا بشر را بطريق اولي مشمول رحمت خود قرار مي دهد , كه او مقصود خلقت و منظور خدا و مسجود ملائك است. اما مذهبيون قشري وحي را تنها به پيامبر اختصاص مي دهند، و بهمين منظور با اضافه كردن «فقط» در جلوي ترجمه فارسي «يوحي الي» آيه را تحريف مي كنند كه بين بشر و پيامبر به حيث وحي فرق باشد تا از آن طريق مردمي پيدا نشوند كه بخواهند به طريق مستقيم از خدا وحي بگيرند كه آنها بيكاره بشوند. با چنين تحريفي آنها مي توانند در آن ميان  براي خود مقامي بعنوان  واسطه گر و نايب امام و وارثين پيامبر براي خودشان درست كنند و بر مردم رياست كنند. اين همان كاري است كه دستگاه كليسا با حضرت عيسي كرد و او را  «يگانه پسر خدا» خواند تا بواقع خودشان واسطه بين مسيح و خلق خدا شوند كه بتوانند سروري كنند و به قدرت و ثروت برسند. «شرك» در اسلام به همين معني است و خداوند چنين افرادي را از آنرو مشرك مي خواند كه آنها با دخل و تصرف در آيات و قوانين الهي , به شراكت و نيابت او مردم را به حساب خودشان هدايت كنند. آنها با اين تحريفات مردم را از وصل خدا باز مي دارند تا خود بجاي خدا كارگزاراني باشند تا مردم بايشان مراجعه كنند. آنجا كه در سوره علق آيه ٩ خطاب به پيامبر مي فرمايد: «ارايت الذي ينهي عبدا اذا صلي = آيا تو ديده اي كسي را كه باز مي دارد بنده اي را كه وصل است ؟» مقصود همين كارگزاران بي رسالت  اند كه با تحريفات خودشان بندگان خدا را از ملاقات با خدا باز مي دارند. در حاليكه قرآن در ادامه همين آيه 110 سوره كهف به موضوع ا «لقاء» و ملاقات خدا كه موضوعي است بالاتر از «وحي» اشاره مي كند. كه چنانكه مردم در مراحل ايماني از پندار نيك و گفتار نيك گذشته باشند و به كردار نيك (همان ده فرمان موسا) عمل كنند درحاليكه در عبادت پروردگارشان شرك نورزند يعني ديگري را به وساطت نگيرند آنگاه به ملاقات پروردگارشان نائل خواهند شد. آيه 50 سوره شوري نيز تصريح مي كند كه بشر مي تواند از طريق وحي و يا وراء حجابهاي حسي با خدا صحبت كند. بنابراين در اين آيه نيز مي بينيم كه فرقي از اين بابت بين پيامبر و ديگر افراد بشر نيست. متاسفانه اغلب مترجمين فارسي زبان به تاسي از ملاها و افكار مشركانه ايشان در معناي واقعي اين ايات دست برده اند و جزاين نيست كه بگوييم آنها در حق كلام خدا و مفهوم زيباي قرآن خيانت كرده اند. ا
    ٤٠) شرح حاشيه «روح الجنان» از ميرزا ابوالحسن شعراني صفحه 64 جلد اول و همچنين صفحه 8 از شرح و ترجمه صحيفه سجاديه٤١) اشاره دارد به آيه 46 سوره حج
     ٤٢) به شرح خصوصيات مومن در كتاب ايمان از اصول كافي (حديث همّام ) و يا نهج البلاغه مراجعه كنيدا
     ٤٣) تفسير ابوالفتوح جلد اول ص 76 
     ٤٤) براي شرح اين مطلب به نوشته «نقد صوفي» اثر اين حقير مراجعه كنيد . . ا
     ٤٥) تذكره الاولياء _ عطار نيشابوري در شرح حال اويس قرني
     ٤٦) تفسير ابوالفتوح جلد اول ص72 
     ٤٧) انجيل متا آيه 13 باب پنجم

     

     


     


  •