م =انسان
كامل=انسان
عاشق= مكتوب ناطق=محمد, عيسي , موسي , ابراهيم , مريم ,فاطمه, رابعه , مولوي
يا حافظ يا بودا و گاندی و اینشتین و شوایتزر و ........ ا
پس آنچه بين انسان و خدا است
, روح است كه انسان فقط و فقط بروح و عشق زنده است و مقصود از روح همان فرشته عشق و
ملكه امين باروركننده است كه هركس كه عاشق است وقوه درك عدالت و فهم زيبايي دارد
بنوعي اين فرشته دراو هست. انسانهايي كه به چنين ملكه اي موصوف نبستند, يعني عشق
ندارند و نمي توانند حق از باطل و ظلم از عدل را درست تشخيص دهند. آنها (باعتبار
سخن حافظ) مرده اي بيش نيستند هرچند كه بروي دوپا راه مي روند و ازمواهب زميني و
مادي برخوردارند. ا
هرآن كه در اين
حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده
بفتواي من نماز كنيد
ا
ا
"الم" درواقع مشخص مي كند. كه خدا با انسان پيوند دارد و چگونه مي توان از طريق اين
حبل المتين با او ارتباط برقرار كرد و به او قرب حاصل نمود (موضوع كشتن گاو ماده)
تا اينكه آثار روح و عشق در وجودش نمايان شود. با اينكار انسان ابدي مي شود و از يك
زندگي محدود مرگ زا به بك بي نهايت ابد الآباد مي رسد. درواقع انسان با اين كار
خودش را جاوداني مي كند. و چه تعريفي بهتر و وسيع تراز اين براي انسان .ولي آنهايي
كه به اين معنويت باور ندارند و يا اگر باور دارند كوششي در جهت شناخت خودشان نمي
كنند و گرفتار گاو نفسشان هستند, اين است كه آنها از زمين برآمده اند و پس از
سالهاي معيني (40 يا 70 و يا ا100 سال) كه با گاو نفس
خودشان محشور ومانوس مي شوند, سرانجام به زمين و اعماق آن باز مي گردند. از خاك
برآمديم بر خاك شديم. درحاليكه براي انسانهاي معنوي چنين نيست. آنها گرچه از خاك
برآمده اند اما روحشان كه از عالم علوي است و متعلق به خدا است به او ملحق مي شوند
و در عالم روحانيان پاك باقدسيان و كروبيان همنشين مي گردند.چنانكه حافظ نيز معتقد
است.ا
خرم آن روز
كزين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم
وز پي جانان بروم
گرچه دانم كه
به جايي نبرد را غريب
من به بوي سر
آن زلف پريشان بروم
چون صبا با تن
بيمار و دل بي طاقت
به هواداري آن
سرو خرامان بروم
دلم از وحشت
زندان سكندر بگرفت
رخت بربندم و
تا ملكسليمان بروم
نذر كردم گر
ازين غم بردر آيم روزي
تا در ميكده
شادان و غزل خوان بروم
به هواداري او
ذره صفت رقص كنان
تا لب چشمه
خورشيد درخشان بروم
در تاييد اين سخن از قول عرفاي خودمان
آنقدر مطلب هست كه فكر مي كنم اگر بخواهم حتا كمي از آنها را نيز بيان كنم چنان
حجيم است كه ازحوصله خواننده بيرون مي رود. به همين خاطر به اين شعر جاودانه مولانا
جلال الدين از دفتر سوم مثنوي بسنده مي كنم : )
ا
از جمادي مردم
و نامي شدم
و ز نما مردم
به حيوان سر زدم
مردم از حيوان
و آدم شدم
پس چه ترسم كي
زمردن كم شدم
جمله ديگر
بميرم از بشر
تا برآرم از
ملايك پر و سر
وز ملك هم
بايدم جستن ز جو
كل شيي هالك
الا وجهه
بار ديگر از
ملك قربان شوم
آنچه اندر وهم
نايد آن شوم
پس عدم گردم
عدم چو ارغنون
گويدم كه
انا اليه راجعون
اين مسيري است كه انسان با
«ال لام ميم» از مراتب لاهوتي تا زميني طي كرده , به همين خاطر در زمين مي بايد
دوباره آنرابلعكس طي كند تا بخداي خويش برسد. پس «الف لام ميم» رابطه اتصالي خدا و
انسان را بيان مي كند. جلوهاي صفات ازلي خدا (الف)از طريق خلق كاينات و لوح محفوظ و
روح القدوس (لام) نهايت به انسان ( ميم) رسيده وبه او منتقل مي شود.اين موضوع يعني
اينكه رابطه بين انسان و خدا امري محقق است و انسان مي تواندبراي تعالي خود و رسيدن
بحق به آن ايمان داشته باشد و بدان طريق قيام كند. ا
ا
«الم» نخستين آيه از سوره بقره است ،يعني اگر اين اولين نشانه سوره بر خواننده
سوره مكشوف نباشد قطعاً حقيقت سوره نيزاز او مخفي خواهد ماند.چنين است كه ما باور
داريم كه آيات سوره هاي قرآن در پي يكديگر آمده اند و موضوعات آن به نوعي بهم
متصلند. چنانكه بعد از «الم» كه آيه كليدي سوره است آيه دوم از يك طرف در پيوند
با موضوع كتاب و لوح محفوظ و هدايت كنندگي آن است و از طرف ديگر مشخص مي كند كه چه
كساني و با چه خصوصياتي مي توانند مشمول اين هدايت باشند. (اگر خدا نوفيق دهد و من
بتوانم تمامي آيات سوره بقره را براي شما شرح دهم , خواهيد ديد كه چگونه 286 آيه
چون زنجير بهم متصلند و يكي درپي ديگریآمده است) ا
ا
ذ2- ذلك الكتاب,
لا ريب فيه , هدي للمتقين = «آن كتاب» كه اضطراب خاطردرو نيست ، براي پرهيزكاران
«هدايت» است. ا
آيه دوم درواقع تعريفي است
از«ميم» بدين معني كه ميم همان كتاب ناطق و انساني است كه بروح الهي زنده شده و
بسوي حق قيام كرده است.كتاب فطرت چنين انساني است كه در او هيچ شك و اضطراب خاطر
نيست. والا اين همه اختلاف نظر و تفسيرهاي متضاد و متفاوت همين مفسرين قشري خود
دليل شك و شبهه اي و پريشان گويي هايي است كه هم ايشان_ به خلاف ادعايي كه مي
كنند_به قرآن دارند. قرآني كه در آن شك و اضطراب خاطر نيست قرآن جمع آوري شده عثمان
بن عفان نيست(21). بلكه آن قرآن ، مجموعه «آيات روشني است كه خداوند علمش را بر سينه (دل) آنهايي را كه
خواسته,نازل كرده است».
چنين كتابي است كه كه درو شك واضطراب خاطر نيست(22).ا
برخي گفته اند كه منظور «شكي
در قرآن نيست» يعني خداوند در قرآن شك ندارد و غرض شك مردم نيست. اگر چنين گويند
ما نيز مي گوييم كه منظور خداوند نيز از كتاب ، قرآن جمع آوري شده عثمان نيست بلكه
آن كتاب ، پيش از زمان جمع آوري قرآن توسط عثمان ، آنجا كه بر سينه محمد و پيامبران
پيشين نازل شده مطرح بوده است. «ذلك الكتاب» اشاره به
كتاب ناطق مي كند. آنكه فرمود: «انا كلام الله الناطق = منم
كتاب ناطق خدا، قران هاي سر نيزه را پايين آوريد.ا(23) قرآن هاي سر نيزه يعني همين قرآن هايي كه با آن قدرت
طلبي مي كنند. قرآن هايي كه ملعبه دست سياست بازان دغلكار قرار گرفته تا كه به
يهانه آن حكومت كنند. اين چنين قرآن ها البته جز چندي كاغذ و سياهي مركب نيستند و
بدون شك در آن اضظراب خاطر و شك وجود دارد. قرآني كه در آن شك نيست قرينه هاي نوراني آياتي است كه خدا بر قلب برگزيدگان خويش نازل كرده
است. آن كتاب است كه درو شك نيست و آن كتاب است كه براي
پرهيزكاران هدايت است. ا
ذ
«ذلك» اشاره به دور است و معني اش«آن» است. «ذلك» ، اصل آن در عربي«ذا» و آن اسم اشاره است. كاف آن
خطاب است براي اشاره دور و لام آن براي تاكيد است(24).
«ذلك» را اغلب مترجمين قشري «اين» ترجمه كرده اند و
معني آن را با قران كتابت و مجلد شده مساوي گرفته اند كه غلط است. بلكه «ذلك» در پيوند با «الم» است و
خطاب و اشاره آن به لوح محفوظ و كتاب ناطق است. كتابي كه خدا با قلم دانش خود آن را
رقم زده و با خلقت انسان و تنزيل وحي به او , آن را از مراتب پاك لاهوتي به عالم
ناسوتي نازل بلكه به منصه ظهور آورده است. (ن و القلم و
مايسطرون در اول سوره قلم نيز بهمين مطلب اشاره دارد). ا
از مفسرين نخستين تنها سعيد
جبير است كه مي گويد (25): «مراد
از كتاب ، لوح محفوظ است كه خداي قرآن بر لوح محفوظ پديد كردي تا جبرييل از لوح
برخواندي و رسول را خبردادي يعني كه اين كتاب منزل نقل از آن مكتوب لوح محفوظ
است» پس «آن كتاب» اشاره به كتاب ناطق و انسان كامل مي كند. اينجاست كه
اسلام و قران عالي ترين ارزش هاي وجودي را براي انسان خاكي قائل گشته و او را مستحق
دريافت لطائف قدسي الهي نموده است. پس كتابي هدايت كننده است و نمي توان در آن شك
داشت كه «الف با»اش بر لوح قلب آدمي نقش بندد و معاني و حقايقش به وديعه روح و
امانت عشق باو سپرده گردد. مصاديق حقيقي چنين كتابي البته فقط براي متقين و
پرهيزكاران معني و مفهوم دارد و بس. اما براي آنها كه سطحي مي نگرند و در دلشان
«زيغ» است، قرآن جاي شك و شبهه بسيار دارد و چه بسا گمراه كننده است. (26) ا
ا«ريب» شك تنها نيست. بلكه
«ريب» بليغ تر از شك است(27). «ريب» به معني بدگماني و
سلب اطمينان و از ميان رفتن خوشبيني است. يعني تشويش واضطراب خاطر . «شك مريب»
يعني شكي كه در آن اضطراب خاطر است(28). پس ترجمه آيه
بدين معني است كه در وحود كتاب ناطق ، بدگماني و اضطراب خاطر نيست. و هموستك ه براي
ا«پرهيزكاران» هدايتگر است. ا
ا«هدي للمتقين»، «هدي» در
قرآن بر وجوه گوناگون آمده است. اصل آن به معني راهنمايي است و مراد از آن بيان و
دلالت است(29). بيان بمعني حجت (روشنگر) و دلالت بمعني
هدايت و طريقت. و آن به «ذلك الكتاب» بر مي گردد.
يعني «كتاب ناطق» كه شك و بدگماني در آن نيست ، براي «متقين» هدايت است. لام
اول «للمتقين» لام تخصيص است كه هدايت يا راهبري«كتاب ناطق» را براي
«پرهيزكاران» مختص مي كند. بدين سخن كه «آن» براي غير متقين راهنما يا نجات بخش
نيست. بلكه فقط براي «پرهيزكاران» هدايت است. در واقع مي توان گفت كه مفهوم آيه
دوم بيانگر معناي آيه اول يعني اينكه خداوند تنها از طريق مكتوب روحاني و كتاب
ناطق نفس «پرهيزكاران» را مشمول هدايت و نجات قرار مي دهد. «پرهيزكاراني» كه به
گوهر هدايتگر ضمير خويش خوشبين اند و در آن هيچ بدگماني ندارند. بعبارت ديگر سير از
خدا تا به انسان و از انسان تا به خدا تنها از طريق شناخت ضمير لوح باطن (خودشناسي)
صورت مي گيرد كه البته از انسانها فقط «پرهيزكاران»اند كه به اين حقيقت و دلالت
مي رسند. اصل «تقوا» از وقايت است و آن بمعني حفظ و
محافظت و نگاهداشت و نگهباني است(30). ازآنرو متقين به
پرهيزكاراني اطلاق مي گردد كه آنها به نگاهداشت و نگهباني گوهر وجودي و لطائف
روحاني خويش نگران و ترسان هستند. درست مثل بيماري كه به حفظ و نگهداشت تندرستي
خويش علاقمند و نگران است. تنها بيماراني پرهيزكارند كه موضوع بيماري و خطر مرگ را
جدي مي گيرند. همانها هستند كه براي مفهوم سلامتي و حيات خويش اهميت قائلند در
نتيجه به توصيه هاي پزشك حاذق عالمانه عمل مي كنند. از آنرو تنها پرهيزكارانند كه
ندانسته و ناشناخته عمل نمي كنند. بلكه بمنظور حفظ تندرستي و رسيدن به سلامتي هرچه
بيشتر احتياط كرده و راهكارهاي تندرستي را مطابق با آنچه در نزد اساتيد فن شناخته
شده ، بجا مي آورند. شيخ ابوالفتوح رازي در كتاب تفسير خود مي گويد: «اكنون بدانكه اصل تقوا «وقوي» بوده است من «وقيت» چون
«تكلان» من ««وكلت» و. و متقي آن باشد كه بپرهيزد از معاصي و ترك واجبات ، و
اصل كلمه از «وقايت» است و آن حفظ باشد يعني خويشتن از معاصي نگاه دارد. و اهل
علم در تقوا و متقي بسيار سخن گفته اند. در خبر است كه رسول را پرسيدند از تقوا گفت
مجمع تقوا اين آيت است : «انا يامر بالعدل و الاحسان» تا باخر آيه. كعب
الاحبار(31) را پرسيدند از تقوا گفت: هرگز در هيچ راه
تيه خارناك رفته ايد گفتند آري گفت چگونه كنيد در آن تيه ؟ گفتند خويشتن نگاه داريم
از آن تيه (خارها). گفت متقي آن باشد كه در راه دين همچنان رود خويشتن را از معاصي
چنان نگاه دارد كه آن رونده پاي خود را از تيه نگاه دارد(32). ا
بنابراين «پرهيزكار» داراي
دو خصيصه بيم و اميد است. چه كسي كه اميد به سلامتي ندارد و نگران مرگ نيست زندگي
به هرزه طي كند و بالاخره راه نبرده كارش به پايان مي رسد. سالك راه حقيقت براي نيل
به هدف غائي و حصول سلامتي روح همواره در بيم و اميد بسر مي برد و تا نرسيدن به سر
منزل مقصود هيچگاه مايوس نشده و دست از طلب برنمي دارد. «متقين» را در بعضي از ترجمه ها به خداترسان تعبير كرده اند.
در حاليكه ترس پرهيزكار از خدا نيست. بلكه ترسش از آن جهت است كه ذات باري تعالي او
را بخودش رها كند. آنگاه است كه به مكر شياطين و فريب قاطعان طريق گرفتار مي شود و
سرمايه عمر و فرصتش به بيهوده تلف مي گردد. بنابراين او از مرگ نابهنگام و از اينكه
توشه اي فراهم نكرده مهلتش پايان گيرد، مي ترسد. از اينروست كه پرهيزكار واقعي به
لحظه لحظه زندگي اش مي انديشد و آنها را غنيمت مي شمرد و به همين خاطر او بيشترين
بهره را از زندگي مي برد. اينجاست كه او بسرعت پيش مي رود و پرده هاي انفاس خاكي را
يكي پس از ديگري در مي نوردد. ا
وقت را غنيمت
دان آن قدر كه بتواني
حاصل از حيات
اي جان اين دم است تا داني
كام بخشي گردون
عمر در عوض دارد
جهد كن كه از
دولت داد عيش بستاني
از سخنان علي ابن ابي طالب
است كه فرمود:« دو چيز را هرگز فراموش نكنيد. يكي خدا و ديگر
مرگ. » خدا را باميد وصالش و مرگرا ، بدليل ارزش نهادن به سرمايه عمر و
بهره بردن از اين فرصتي كه هرلحظه از دست مي رود، كه مگر به سوي پروردگار خود راغب
شده و او را بشناسيم.ا
به مامني رو و
فرصت شمر غنيمت وقت
كه در كمينگه
عمرند قاطعان طريق
اميد به زندگي و ترس از مرگ
دو جوهر اصلي معنايي در شعر عرفا و بويژه حكيم معنوي عمرخيام نيشابوري است كه كلامش
چون كلام حق براي آنهاكه «زيغ»ي در دل دارند حديث نفس است. چنانكه مي فرمايد:
(33) ا
ا«دل» «سر حيات» اگر كماهي دانست
در «مرگ» هم
«اسرار الهي» دانست
امروز كه با
خودي ، ندانستي هيچ
فرداكه ز خود
روي چه خواهي دانست
ا«مي» خور كه فلك بهر هلاك من و تو
قصدي دارد
«بجان پاك» من و تو
در «سبزه
نشين» و «مي روشن» مي خور
كاين
سبزه بسي دمد زخاك من و تو
پس معناي آيه دوم چنين است:
«آن كتاب (ناطق) كه هيچ بدگماني و اضظراب خاطردر آن نيست ،
تنها براي پرهيزكاران هدايت است». يعني براي آنهايي كه هيچ انگيزه معنوي
ندارند و نگران حيات روحاني خويش نيستند ، انسان كامل و قرآن هدايت كننده نيست و
آنها به خدا و پيامبر و امام و قرآن نياز ندارند. از آنرو ايشان بخودشان واگذار شده
اند. در حالي كه براي آنها كه مي خواهند
بسوي خدا بروند و با او قرب حاصل كنند,ضروري است كه راهي و هدايت كننده اي باشد. قرآن در اين آيه مشخص
مي كند كه آن هدايت كننده كتاب ناطق و كتاب خودشناسي است. از آنرو اگر كسي قصد
هدايت دارد بايد كه كتاب خودش را بخواند چنانكه در آيه 14 سوره بني اسراييلفرمود:«
اقراء كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيبا = كتاب(نفس)خودت را
بخوان كه نفس ترا كفايت مي كند, آن روز بر تو همان حساب مي شود»
.ا
بنابراين خدا و پيامبر و امام
و قرآن براي كسي بكار مي آيد كه بخواهد راه تعالي بپويد و به سوي خدا قيام
نمايد.اين سخن معني اش اين است كه قرآن به دردكار دنيا و دنيا داري و مردم غير
پرهيزكار نمي خورد و آنها را بايد به همان نحو كه خدا بخودشان واگذاشته,واگذاشت. در
واقع اگر به همين آيه از اول سوره بقره توجه كنيم مي بينيم كه اصرار قشريون مذهبي
در تمسكشان به قرآن از اينكه با آن در زندگاني مردمان غير مذهبي دخالت كنند جز قدرت
طلبي وبرتري طلبي نيست و آنان بر خلاف قرآن به اين كار مبادرت مي كنند. چه اگر معني
«ذلك الكتاب» را به تعبير قشريون مذهبي «اين كتاب» بگيريم كه معنايش همين قرآن مجلد
باشد, باز آيه تصريح مي كند كه قرآن فقط براي هدايت متقين است و بدرد باقي مردم نمي
خورد. بدين معني كه حتا تعبير ظاهري اين آيه باز مخالف نظر و عقيده قشريون مذهبي و
ملاها است. چنانكه آيه سوم دقيقا مشخص مي كند كه «متقين= پرهيزكاران» چه كساني
اند و خصوصياتشان چيست .
ا
ا٣- آنانكه به غيب ايمان مي دارند و «آن صلات» بر پا ميدارند و از آنچه
روزيشان كرديم انفاق مي
كنند. ا
مشخص است كه آيه سوم نيز در
تداوم آيه دوم و در تعريف خصوصيات متقين مي باشد. «آنانكه به
غيب ايمان مي دارند» يعني پرهيزكاران كساني اند كه به غيب خدا و روحانيات
پاك يقين دارند و مي دانند كه پس از اين زندگي روح شان به عالم مجرد عودت مي كند.
بنابراين سالك راه حقيقت به وجود خدا و عالم غيب اطمينان خاطر دارد چرا كه او اين
موضوع را از فطرت خود فهميده و از آن با خبر است. ايمان به غيب درواقع از طريق صرف
فطرت براي انسان حاصل مي شود. يعني اينكه براي اين منظور كسي به مطالعه و استفاده
از وعظ وموعظه نياز ندارد بلكه انسان معنوي خود از طريق فطرتش به اين حقيقت خاطر
جمع است و ايمان دارد. بايد توجه داشت كه ايمان داشتن به غيب فقط كافي نيست , بلكه
براي هدايت انسان بايد كه پرهيزكار باشد و پرهيزكار كسي است كه جز ايمان به غيب,
صلات برپا مي دارد (يعني اينكه راههاي ارتباطي خودش را با خدا برقرار مي كند) و از
آنچه خداوند در اين مسير توشه زندگاني معنويش قرار مي دهد بي چشمدات و مضايقه و بي
آنكه منتي گذارد مفت و رايگان انفاق مي كند. انفاق كردن يعني اينكه بي چشمداشت و
مزاحمت, بخشيدن. (كه البته اين خصوصيت در هيچ يك از مومنين قشري مذهب بويژه ملاها و
آخوندها نيست كه ايشان كار بمزد كنند و در برخي از مواقع (مواقع قدرت طلبي ) از جان
و ناموس مردم هم درنمي گذرند. )ا
ا «غيب» در لغت به معني هرچيزي است كه از چشم پنهان
است. در اينجا، منظور خدا و فرشتگان وقيامت و رسالت و تعاليم انبيا است.
حداقل«غيب» همان است كه در ادامه آيه توضيح مي فرمايد: «آنهايي كه ايمان دارند به آنچه نازل شده بسوي تو و آنچه كه نازل
شده از پيشتر تو و به آخرت يقين دارند». يعني خدا و تعليمات انبيا (نه
ملاها) و قيامت. يعني سه اصل مهم اسلامي ، توحيد ، نبوت و معاد. ابوالفتوح رازي در
كتاب تفسير خود در شرح همين آيه ، از قول كسي چنين نقل ميكند: يك روز رسول صحابه را گفت داني كه از مومنان كه فاضلتر است ؟ گفتند
فرشتگان. گفت: ايشان چنين اند و نه ايشان را مي خواهم (گفتن). گفتند: پيغمبران.
گفت: ايشان چنين اند و نه ايشان را مي خواهم (گفتن). گفتند: يا رسول الله كيستند
ايشان ؟ گفت: جماعتي كه از پس من باشند تا باخر زمان (به ديگر زمانها) مرا نديده و
سخن من ناشنيده و معجزات من ناديده ، ورقي مغلق بينند و سوادي بر بياض ، برآن كار
كنند. ايشان فاضلترين اهل ايمانند آنگه برخواند: «الذين يومنون بالغيب».
ا
اما درباره ايمان , مولاي
متقيان علي ابن ابيطالب در نهج البلاغه مي فرمايد: «الايمان
معرفته بالقلب و اقرار بلسان و عمل بالاركان = ايمان شناختن بدل و اعتراف و اقرار
به زبان و عمل به جوارح است». شيخ ابوالفتوح رازي به اين تعريف ايراد دارد
و معتقد است كه اين «حديث مردود» و «سندش مطعون است».
ايمان تنها تصديق بدل است. همچنانكه مي گويد: «خداي تعالي هركجا ذكر ايمان كرد عمل
صالح به آن مقرون كرد كه «آمنو و عملوا الصالحات» اگر عمل صالح از جمله ايمان
بودي اين تكرار لغو بودي و بمثابه آن بودي كه گفتي «ان الذين آمنو و آمنو» و اين
نه كلام حكيم بود اين جمله دليل است برآنكه ايمان تصديق بدل است(34). بنظر اين نويسنده ايراد ابوالفتوح درست نيست.چه ايمان
درجات گوناگون دارد چنانكه آيه11 سوره مجادله مي فرمايد: « يرفع الله الذين امنو منكم والذين اوتوا العلم درجات = خدا درجات
آنها از شما راكه ايمان آوردند و كساني كه علم دريافت كردند بلند مي
گرداند». و همين نشان از آن دارد كه درجات ايمان نزد خدا متفاوت است ،
كماآنكه امام صادق نيز در اصول كافي مي فرمايد(35):
براي ايمان درجات و مراتبي است كه مومنين نسبت بانها نزد خدا بر يكديگر برتري
دارند؟ چنانكه بعضي از رسولان بر بعض ديگر برتري دارند. خداوند در آيه20 سوره نهم
مي فرمايد: «الذين آمنو و هاجرو و
جاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله = كسانيكه ايمان آورده و
هجرت نموده (يعني اينكه از نوع زندگاني قبلي خود دوري مي كنند) و با مال و جان خود
در راه خدا مجاهده كردند، نزد خدا درجه بالاتري دارند». بنابراين اعلي
مرتبه ايمان هماني است كه علي بن الي طالب مي گويد: كه ايمان تصديق قلبي و زباني و
عملي است. و اين گفته ارزشمند پيامبر گرامي ايراني زرتشت نيز است كه مي فرمايد:
«پندار نيك ، گفتار نيك و كردار نيك». بدين عبارت كه
نخست بايد آدمي به انديشه و باور پاك برسد تا در مرحله بعد ،با كوشش بسيار آن
انديشه نيك را به گفتار نيك مبدل كند، و بعد در مرحله نهايي بتواند آن گفتار پاك را
به كردار نيك يا عمل صالح برساند. اينها سه مرحله مشخص در تعالي روح آدمي است كه مي
بايد به ترتيب صورت پذيرد تا انسان به كمال درجه روحاني و ايماني خود دست يابد. اما
حداقل ايمان هماني است كه آيه نخست سوره بقره بدان اشاره كرده است و آن ايمان به
غيب است. يعني ايمان به خدا و رستاخيز روح. و آن زماني پديد مي آيد كه خداوند پرده
هاي ضخيم نفساني را از نظرگاه انسان كنار بكشد و او را به وحود روح و موضوعات معنوي
خاطرجمع نمايد. و اين نه آخر راه ، كه ابتداي راه است. و آن حجتي است كه خدا با
تمامي بندگان خويش مي كند. منتها اغلب مردم سوانح روحاني شان را يا فراموش مي كنند
و يا بفريب رياكاران مذهبي و قاطعان طريق ، به بيراهه هاي گمراهي كشيده مي شوند.
اما آناني كه هدايت را از جانب خدا جستجو مي كنند، مشاهدات باطني خويش را از ياد
نبرده بلكه همواره با ياد آنها به وصل پروردگار اميدوارند. به همين خاطر آنها به
انگيزه نياز وصل خدا «صلات برپا مي دارند و از داده هاي الهي از معرفت و يا مال آنچه را كه خدا بايشان عطا
كرده از ديگري دريغ نمي كنند و بي منت و آزار آنرا انفاق مي كنند». آنها
اميدوار وصل اند تا كه بياري خدا به شاهراه حقيقت هدايت شوند و در ملكوت مستقر
گردند. بنابراين صلات به موصوع هدايت و وصل مربوط است. ا
ا
وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا
«آن» ده كه «آن» به
ا«يقيمون الصلوه» يعني پيوستگي
داشتن به آن چيزي كه ما را بخدا نزديك و نهايت وصل مي كند، يعني برپا داشتن سلوك.
نماز نيز يعني وسيله قرب و وصل كه اصل آن طريقت و برپاداشتن سلوكي است كه ما را به
خدا متصل مي كند. «صلات» را دعا نيز معني مي كنند
چراكه غالب نماز بر دعاست و دعا جز با خضوع و خشوع بجا آورده نمي شود. ا«صلات» از ريشه صل و اتصال
بمعني عامل وصل است و آن برپا داشتني است نه خواندني بهآنگونه كه قشريون مي مي
خوانند. «اقامه صلات» يعني بپاداشتن صلات و اقامه يعني ايستادن و بپا داشتن و
مقصود ايستادگي در سلوك خداشناسي است. تعبير آن ، اين است كه انسان پس از مشاهدات
غيبي براي قرب بخدا سلوك نمايد و براي در نورديدن مراتب هستي قيام كند. صورت نازله
آن «نماز» است كه مي بايد چنانكه شارع عاليقدر آنرا سنت نهاده انجام گيرد. اما
فراموش نشود كه «صلات» بغير از صورت ظاهري واجد حقيقتي است معنوي كه اگر آن حاصل
شود به وصل و قرب منجر ميشود و آنجاست كه انسان خاكي ، ملكوتي مي شود و به اخلاق و
صفات خدائي متخلق مي گردد. در اتصال و قرب است كه وجود ناقص از وجود كامل كسب فيض و
نيرو ميكند. «قرب»، يعني نزديكي ، يعني اگر خدا دانا است با نماز انسان به دانايي
برسد، اگر خدا لطيف است ، با نماز انسان از لطافت الهي برخوردار شود. اگر خدا كريم
است ، انسان با نزديك شدن به آن كريم ، بخشنده و بزرگوار گردد و همينطور اخلاق و
صفات الهي بايد با «نماز» به انسان منتقل شود كه مي دانيم با خواندن نماز ظاهري
چنين «تجلي» اي در انسان صورت نمي گيرد مگر آنكه صلات را سلوك معني كنيم كه معني
اش همان برپا داشتن طريقت و تداوم در آن است. «صلات» اصل شناخت و معرفت است و سنت
آن توسط پيامبر اسلام بنا بر حكمت و عرفان بنا شده است. چرا كه در اركان نماز و
اداي كلمات و حركات جوارح دقايق معنوي بسياري موجود است كه آنرا قابل تامل و دقت مي
نمايد. (36) پس «صلات» خواندني نيست كه برپاداشتني
است. پيامبر گرامي نيزفرمودند. «لاصلاةالا بحضور القلب =صلات
نيست ، مگر آنكه با حضور قلب باشد». قرب به خدا، به عشق الهي و حضور قلب
ميسور است كه براي دريافتش بايد طريقت و سلوك عرفاني برپا داشت كه آن معناي راستين
«يقيمون الصلوه» است.
ا
ا
«و از آنچه روزيشان كرديم انفاق مي كنند» و آن مشخصه
ديگري براي متقين است ، بعبارت ديگر پرهيزكاران كساني اند كه علاوه بر ايمان داشتن
به غيب و مشاهدات باطني و برپاداشتن «سلوك»،، از آنچه خداوند از كتاب و حكمت خويش
بايشان تعليم داده (روزي شان كرده) بي منت و آزار و بدون چشم داشتي ، آنها را
برايگان انفاق كنند. «رزق» مائده روحاني و تعليمات
انبيا است كه مگر بنده اي بهدايت خدا نصيب برد و روزيش گردد. «رزق» را در فارسي روزي دانسته اند چراكه آن توشه و بهره ايي
است كه زندگي روزانه ما بدان تامين مي شود. توشه زميني كه تامين كننده زندگي زميني
ماست مثلي است براي توشه زندگي روحاني. ازآنرو رزق معنوي همان مائده اي است كه حيات
روحاني ما بدان تداوم مي يابد. پرهيزكاران كساني اند كه هرگزيافته هاي خدايي را صرف
امور مادي و دنيايي نمي كنند و آنرا چون مذهبيون ريايي در معرض خريد و فروش و براي
كسب ثروت و قدرت قرار نمي دهند. بلكه از آنچه خدا در مسير هدايتشان توشه راهشان
قرار داده بي منت و آزار به ديگران انفاق مي كنند. چنانكه حضرت عيسي در انجيل ا(متا 10آيه نهم)خطاب به حواريون مي فرمايد: «مفت يافته ايد مفت بدهيد». ا
اين خصوصيتي است كه از طريق
آن مي توان رياكاران مذهبي را شناخت تا از ايشان رو بگردانيم. چه فقط اينان اند كه
از قبل دين و مذهب روزي مي خورند و بزرگي مي كنند. خداوند در آيات هشتم به بعد در
همين سوره بقره خصوصيات ايشان را بوضوح بيان مي فرمايد. ا
شرط انفاق آنست كه بي منت و
آزار و برايگان و بي چشم انتظار باشد. كما آنكه آيه262 سوره بقره اشاره مي فرمايد:
«آن كسانيكه اموالشانرا در راه خدا انفاق مي كنند، سپس در
آنچه انفاق كردند، منتي را پي گير نشوند و آزاري ندهند، پاداش آنها نزد پروردگارشان
است ، و آنها را نه ترسي است و نه آنكه اندوهگين مي شوند». انفاق تعليمات
روحاني که با پول و رای و اعتبارات زميني معامله نشود, قطعا خرج بسط و گسترش مدنيت
واقعي و فرهنگ و هنر و عدالت می شود. امروزه اگر بشر بحقايقی دست يافته ، بيشتر بر
اثر چراغي است كه به مددانفاس روحاني انبيا روشن شده است. دانشمندان حقيقي جهان نيز
كساني اند كه ثمرات علمي خود را بي منت و آزار در اختيار ديگران گذاشته اند. در
حاليكه دانشمند نمايان با ادبار و تحميل هزاران منت و آزار و شكنجه دانسته هاي بي
ارزش خود را چون كالايي بمعرض خريد و فروش مي گذارند و از قبل آن روزي مي خورند.
صدماتي كه اين جماعت مغرور از اين طريق به دين و اجتماع وارد مي آورند بي حساب است.
اما علماي واقعي بسيار درويش مسلك و افتاده اند و هرگز از راه فروش «معرفت» زندگي
نمي كنند و بشكرانه آنچه را كه پروردگارشان بانها داده ، آن «معرفت» را بي منت و
آزار انفاق مي كنند. تا آنچه را كه ديگران كاشتند و آنان خوردند، آنان نيز بكارند
تا آيندگان بهره ببرند و بدين طريق چرخ تمدن و فرهنگ عالي بشريت بگردش درآيد.ا
ا