اسلام شناسی

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

     
    قرائت‌های نو از قرآن بر پايه آموزش‌های عرفانی
    قسمت دوم از بخش دوم
    سوره بقره شرح آيه يكم تا سوم


    چونكه ظاهرها گرفتند احمقان
    آن دقايق ماند از ايشان بس نهان
    مولوی
    حسين ميرمبيني


    توضيح : من در طرح اين مقالات به هيچ رو قصد تبليغ ندارم, اما اگر مطالب من بتواند تا حدودي جهت تصحيح عقايد ديني مردم مسلمان كشورمان بكار آيد بطوريكه ازشرك وقدرت طلبي كه بزرگترين گناهان است دست بردارند به مقصود اصلي خود رسيده ام. در اين نوشتارها انگيزه من در راستاي كوشش كساني است كه به اصول سكولاريسم _در همه زمينه هاي فكري_ باور دارند و آرزو دارند كه هرچه زودتر جامعه ما به هدف جدايي دين از قدرت دست يابد. از اينرو از ايرانيان (ديني و غير ديني)كه به اين اصل مهم سياسي پايبندند,انتظار هست كه معارف اصيل اسلامي ايراني ما را از مواضع «خمينيزم», دين رسمي دولتمردان" جمهوري اسلامي", جدا كنند و بين آنها فرق صد و هشتاد درجه اي قايل باشند و بدانند كه با اينكار مي توانند بخش عظيمي از مردم ايران را با هدف خود همراه سازند. چه در هرحال پيروزي وقتي حاصل مي شود كه اين تعداد از مردم ديني به اين اصل مهم پي ببرند و بخواهند كه دين خود را از مواضع ناپاك جمهوري "اسلامي"مبراء سازند.بنوعي از ا
    ا
    بسم الله الرحمن الرحيم = به آوازه آن معبود هستي بخش مهربان

    براي شرح ‌«بسم الله الرحمن الرحيم‌» به ‌«بخش سوم قرايت هاي نو ازقرآن »، اثر اين نگارنده كه پيشتر در همين سايت منتشر شده است ,نگاه كنيد. ا
    پيشتر از اين اشاره كردم كه قرآن كتابي است آسماني. كتابي نه از گونه كتاب هاي زميني ، بلكه كتابي كه حاوي آيات و نشانه هاي روحاني و معنوي است. كتابي با ظرف و زباني ويژه كه حاوي الهيات ديني است. موضوعاتي از قبيل روحانيات قلبي و عرفاني كه بيشتر بر جنبه های آسماني واخلاقي تاكيد دارد.از آنرو قرآن را نبايد بهمان نحو خواند كه ديگر نوشتارها را مي خوانيم. چراكه زبان قرآن و طرز بيان قرآن خاص خودش است و آن پيوند دارد به ميراث فرهنگي پيامبران بني ابراهيمي و دوره اي ازفرهنگ سرزمين حجاز كه شاعرانش توانسته بودند بزبان عربي و در قالب غزل و قصيده و با استفاده از مثل و استعاره دلنشين ترين مكنونات قلبي واحساسات دروني خود را به شيوا ترين طرز كلام بيان كنند. آنچه در واقع موجب شده كه قرآن در عصر تاريخي حضرت محمد و بين مردم عرب ظهور كند چيزي نيست جز اينكه زبان عربي در زمان نزول قرآن با ورزش كلام و طرز بيان شاعران عرب آنچنان كامل و گسترده و پيچيده شده بود كه مي توانست در بسترش ظريفترين دقايق معنوي وكامل ترين معارف روحاني نزول كند. قرآني كه اغلب معاني اش بصورت رمزي و اشاره اي و تمثيلي و حَكَمي مطرح شده كه براي بيان آياتش نياز داشت تا زباني كامل و گسترده چون عربي آن را حامل باشد.براي درك اين مطلب كافي است به دوره تاريخي شاعر بزرگ كشور خودمان خواجه شمس الدين محمدحافظ بنگريم و بدانيم كه حافظ گرچه در بدترين شرايط سياسي و اجتماعي تاريخ ايران مي زيسته است اما دليل ظهور او (بغير از استعدادهاي خدادادي اش) معلول دوره اي استكه زبان فارسي پس از گذشت تجربه هاي ادبي شاعراني چون فردوسي و نظامي وعطار و مولوي و سعدي وكمال الدين اصفهاني و خواجوي كرماني به سر حد كمال ادبي و بالندگي خود رسيده بود كه مي توانست شاعر خوش ذوق و باهوش و پاك سيرتي چون حافظ را در دامن خود تربيت كند و شعر نابش رابه منصه ظهور برساند. بايد توجه داشت كه در زمان حافظ اغلب مردم حتا پادشاهان قدر قدرت زمانه آن (مثل شاه شجاع)شعر مي گفته اند و علاقه داشتند كه در اين عرصه نيز با سخنواران و شاعران همآوردي كنند. اين است كه بنظر من دردوره هايي كه بدلايلي زبان گسترده وبالنده مي شود امكان ظهور و بروز معارف معنوي و عرفاني وهمچنين انديشه هاي متعالي و كتب خواندني افزايش پيدا مي كند. اما بلعكس هرچه ما از نظر ادبي و فرهنگي سقوط مي كنيم (مثل دوران پادشاهان صفوي و قاجار و اواخر دوره پهلوي) امكان ظهور و بروز انسانهاي دروغين و كم مايه و فتنه جو بيشتر مي شود. بنابراين برخلاف ديدگاه هاي قشريون مذهبي از موضوع "جاهليت" بايد توجه داشته باشيم كه ظهور حضرت محمد معلول دوره تكاملي زبان عربي است. همان زباني كه البته اعراب جاهلي بافرصتي كه حاكمان تاجر پيشه مكه براي آنها فراهم آورده بودند مي توانستند با سرودن زيباترين غزلها و قصيده ها در بالندگي زبان خود بكوشند و به آن غنا و توانمندي ببخشند. توجه داشته باشيد كه موضوع جاهليت عرب به مساله بت پرستي عرب و اينكه آنها در موضع چنددستگي ودشمني وكينه جويي قرار داشتند, اشاره دارد. نه اينكه عرب پيش از اسلام در جاهليت مطلقي بود, كه هيچ توليد فرهنگي نداشت. اين سخن سخيف است زيرا بيشتر اعراب حجاز_ جدا از آنهايي كه يهودي و مسيحي بودند و بنوعي به اصول معنوي و ميثاق بني اسراييل (ده فرمان) پايبند بودند_ وارث دين ابراهيم از طريق اسماعيل و نسل او بودند و به هر طريق وارث ميراث فرهنگي پيامبران اقوام بني ابراهيمي بودند. زبان عربي نيز به سبب برخورداري ازهمين بسترها بوده كه در زمان نزول قرآن به كمال بالندگي و تكامل خود , رسيده بود. اعراب در اين مورد خود مي گويند: "الحمدالله الذي خلق اللسان العربيه احسن من كل لسان = يعني خدا را ستايش مي كنيم از اينكه زبان عرب را بهتر از همه زبانها آفريد". ما بعنوان يك ايراني خواه از اين سخن خوشمان بيايد, خواه نيايد بايد بدانيم كه زبان عربي پايه ادبيات مردم منطقه خاورميانه و حتا ايران است و بقول فرهنگ شناس برجسته انگليسي ادوارد براون " اين نكته مسلم است كه درك زبان و ادبيات و شيوه تفكر مردم ايران و تركيه و هند مسلمان , يا هركشور اسلامي ديگر بدون آشنايي شايسته با زبان عربي , ممكن نيست(1).به همين خاطر از زباني كه مدعي است محمل ومحمول آخرين دين الهي است مي بايدانتظار داشت كه چنان كامل و مرموز و پيچيده باشد كه بتواند معارف معنوي و روحاني پاك رااز دستبرد تنگ نظران كينه جو و قدرت طلب عرب و قشري مسلكان غيرعرب بويژه ملاهاي نادان براي مدت زمان هاي طولاني تري مصون نگه دارد. بنابراين قرآن اگر به عربي است از آنروست كه عربي زباني توانمند و گسترده است كه بكفايت مي تواند محمل موضوعات معنوي و روحاني باشد. به همين خاطر است كه خداوند در آيه 3 سوره زخرف مي فرمايد:ا‌«انا جعلناه قرانا عربيا لعلكم تعقلون = ما همانا قران را عربي نهاديم تا مگر تعقل كنيد‌». صرف نظر از آنكه زبان عربي زبان مردم عرب است و قرآن براي بالا بردن شعور فكري آن مردم نازل شده(2)، اما بايد توجه داشته باشيم كه واژه ا"عربي" دراصطلاح زبان عرب و اهل عرفان يعني ادبي ، يعني زبان شعر، زبان تمثيل ، زباني كه حامل شعور و معارف معنوي تفكر برانگيز است. ازآنروست كه اهل عرفان در قرآن بدنبال كشف معرفت ديگري غير از درك اهل ظاهر هستند. ا
    در فرهنگ و ادب فارسي نيز ‌«عربي‌» به معني ادبي است ، چنانكه حافظ مي گويد: ا
    گر چه عرض هنر پيش يار بي ادبي است
    زبان خموش و ليكن دهان پر از عربيست
    زبان شناسان معتقدند كه زبان عربي از نظر معنايي داراي مراتب متعدد و وجوه ظاهر و باطن است. بدين عبارت كه يك واژه در زبان عرب مي تواند بيشتر ازده معني داشته باشد و بالعكس يك معنا مي تواند با بيش از دهها واژه بيان شود. اين چنين است كه زبان عربي توانسته براي بيان دقايق روحاني در لايه هاي گوناگون معنايي از پوسته تا مغز و از ظاهر تا باطن ظرف مناسبي باشد.همچنين بايد توجه داشته باشيم كه زبان عربي در زمان نزول قرآن كاملترين زبان رايج دنيا بوده و زباني بوده كه توانسته دردامن خود پيش از هر ملتي شاعران بزرگي چون امرو القيس و اعشي و ....را به منصه ظهور برساند.(3) ا
    به هرحال از آنجايي كه كلمات و آيات قرآن در قلمرو زبان و ادب عرب در گستره هاي ديگري غيراز ظاهر كلام به مرزهاي متعدد و متفاوتي از معاني گسترش مي يابند، مقدمتا ايجاب مي كند كه براي درك آيات قرآني حتي المقدور با ادبيات عرب تا جايي كه بتوانيم حد و مرز معاني واژه ها را تشخيص دهيم ، آشنا باشيم. (4) گرچه اين كاري آسان نيست اما مشكلتر زماني است كه بدانيم شناخت كلام خدا بغير از شناخت ادبي زبان عرب ، به عامل ديگري كه قرآن آنرا ا"علم لدن‌"يا دانش خدادادي ناميده ، منوط مي شود. چنانكه در بسياري از آيات تصريح شده: معاني و مفاهيم آيات الهي از دستبرد اهل ظاهر و آنها كه ‌«زيغ‌»ي در دل دارند، محفوظ است و تنها كساني مي توانند قرآن را درست بخوانند كه باذن الهي كتاب يا علم خواندن كتاب را از خدا دريافت كرده باشند. مانند آيه121 سوره بقره. و يا آنچه در آيات77 ،78 و79 سوره واقعه آمده: ‌"انه لقرآن كريم ، في كتاب مكنون ، لايمسه الا المطهرون = بدرستي كه آن نوشتار عالي مرتبه ، در كتابي پوشيده است كه جز پاكان كسي به آن دست نيابد‌". اينرا برخي از عرفاي ما نيز باوردارند چنانكه حافظ مي قرمايد: ا
    اگر چنانكه در آن حضرتت نباشد بار
    بدين دو ديده بياور غباري از در دوست
    يا : ا
    قدر مجموعه گل مرغ سحر داند بس
    كه نه هر كو ورقي خواند معاني دانست
    قرآن چنان كتابي نيست كه هركسي آن را بردارد و بخواند و از آن درك مقصود كند. اين نه گفته من است كه قرآن خود در آيات بسياري چون آيه 2 سوره جمعه مي فرمايد: " هوالذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين = اوست (خدايي)كه از ميان مردمان امي ا(غيرآخوندها و غير دانشگاهيان) رسولي را از ميان خودشان برمي انگيزد كه آيات (نشانه هاي) او را بر آنها ميخواند و (سپس) آنها را پاك مي كند و (سپس) به آنها كتاب (قرآن و كتب مقدس) و حكمت را تعليم مي دهد درحالي كه قبل از آن در گمراهي آشكار پيچيده شده بودند. ا
    از اين روست كه مي بينيم بسياري از اديبان و دانشمندان عربي داني را كه هرچند سالهاي درازي را صرف ترجمه و تفسير قرآن كريم كرده اند اما جز سردرگمي و گمراهي براي مردم ره آوردي نداشته اند. ايشان بطور يقين در زمره اديبان و زبان شناسان قلمداد مي شوند، اما از آنجاكه از قدرت طلبي مبراء نبودندو از همه مهمتر,از ‌«اذن و دانش الهي‌» برخوردار نبودند از درك واقعي كلام حق دور افتادند و چنين است كه اين قرآن ها و قرآن خواني ها نه تنها دردي از جهالت قرون و اعصاري مردم قشري مذهب را دوا نكرده و نمي كند كه آنها را گمراه تر هم كرده است. (5)* ا
    اين چنين است كه باور داريم اصل قرآن از تجاوز ناپاكان محفوظ مانده و باوجودي كه "كوته آستينان‌" دراز دستي طي1400 سال به انگيزه قدرت طلبي همواره قصد تجاوز به آن را داشته اند اما هنوز معارف معنوي آن پاك و دست نخورده محفوظ مانده است . ا
    ا         "ازين سموم كه برطرف بوستان بگذشت                     عجب كه بوي گلي هست ورنگ ياسمني"ا

    *****
    در شرح ا لف لام ميم
    1- الم ا
    پيشتر در شرح سوره فاتحه نيز بيان كردم كه زبان قران ، زبان اشاره و مثل است. اشارات و استعارات وامثال در قرانبه انحاء مختلف, به صورت قصص و آيات (نشانه ها) و كلمات و حتا به صورت حروف و اعداد بيان شده اند. از آنجا كه در زبان عربي شكل حروف تاحدودي ، مثالي و نمادين‌«سمبليك‌» هستند، برخي از حروف عربي (البته در ارتباط با متن و موضوع )به تنهايي واجد معنا و مفهوم خاصي هستند. چنانكه شاعر عرب مي گويد:(6) ا
    "قلنا لها قفي لنا ، قالت قاف
    لا تحسبي انا نسينا الا يجاف=ا
    به آن زن گفتيم بايست گفت ايستادم
    اما نپندار كه ما تند رفتن را فراموش كرده ايم
    شاعر براي آنكه بگويد ‌«وقفت‌» به يك حرف ‌«قاف‌» بسنده مي كند. شاعران فارسي زبان نيز از اين شيوه پيروي كرده اند؛ چنانكه حافظ مي گويد: ا
    نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
    چكنم حرف دگر ياد نداد استادم
    از آنجاكه نگارش حرف ‌«الف_ ا‌»شكل عدد يك است, در حروف جمل (7)جايگزين عدد يك مي شود و به همين شيوه, الف در زبان اهل معرفت به معني يكتايي است و مراد ازآن خداي واحدهستي بخش است. موضوع ‌«حروف مقطعه‌» كه در آغاز29 سوره قرآن آمده است از مباحثي است كه اهل معرفت به سادگي از آن درنمي گذرند. اما از آنجاكه قشريون مذهبي ازتوجه به آن معذورند , تنها به اين مطلب كه حروف مقطعه از ‌«الفباي مرموزي‌» يا ‌«سر من اسرار ا‌لله» است و كسي جز خدا آن را نمي داند، اكتفا كرده و از آن درمي گذرند(8). برخي نيز براين عقيده اند كه ‌ا «حروف مقطعه‌» رمزي است بين خدا و پيامبر و دليل خاصي هم براي اثبات عقيده شان اقامه نمي كنند. ابوالفتوح رازي مفسر بزرگ قرن ششم هجري در كتاب تفسير خود‌«رُوح الجنان و رَوح الجنًان‌» در سبب تنزيل ‌«حرف مقطعه‌» مي گويد: ‌«بدانكه علما چند قول گفته اند در آنكه سبب چيست كه خداي تعالي در اوايل سورت ها ‌«حروف مقطع‌» گفت ، بعضي گفتند سبب آن بود كه چون رسول قرآن خواندي جماعتي مشركان بيامدندي و مجموع ساختندي و شعر خواندندي و سمر گفتندي تا مردمان آواز رسول نشوند و حلاوت و لطافت و طراوت كلام قديم جل جلاله بندانند و رغبت نكنند در اسلام چنانكه قديم جل جلاله از ايشان حكايت كرد ‌«وقال الذين كفروا لاتسمعوا لهذا القرآن و الغوا فيه‌» خداي عزوجل آن ‌«حروف مقطع‌» را بفرستاد و ايشان مانند اين نشنيده بودند تا چون بشنيدند ايشان را عجيب آمد و خاموش شدند و گوش بقرآن كردند. ‌». به درك مردم زمانه ما سخن ابوالفتوح به اين معني است كه خدا آن وسط سخن بي معنايي گفته كه اعراب را عجيب آيد تا كه سكوت كنند و مزاحم حضرت محمد نشوند. آخر شما را بخدا اين هم شد دليل؟(9) ا
    به هرحال تعداد سوره هايي كه حروف مقطعه ‌«فواتح سور‌» را تشكيل داده اند 29 سوره است كه تعداد آنها برابر است با جمع حروف ابجد با محاسبه حرف (لا) (10). از اين قرينه مشخص مي شود كه حروف مقطعه ، با علم حروف و اعداد كه از علوم باستاني در ميراث فرهنگ ديني است ، پيوند دارد. ا
    از سوره هاي قرآن: بقره ، آل عمران ، اعراف ، يونس ، هود، يوسف ، رعد، ابراهيم ، حجر، مريم ، طه ، شعرا، نمل ، قصص ، عنكبوت ، روم ، لقمان ، سجده ، يس ، ص ، مومن ، فصلت ، شورا، زخرف ، دخان ، جاثيه ، احقاف ، ق ، و سوره قلم ، سوره هايي اند كه فواتح سوره با حروف مقطعه آغاز مي شوند.«الم‌» به همين صورت شش بار در اول سوره هاي بقره ، آل عمران ، عنكبوت ، روم ، لقمان ، سجده و دوبار بصورت تركيبي ‌«المص‌» در سوره اعراف و ‌«المر‌» در سوره رعد آمده است. ا
    مولف ‌«روح الجنان و روح الجنان‌» از قول عبدالله عباس و حسن بصري مي گويد: ‌«هركه قرآن خواند و تفسيرش نداند بمنزلت اعرابي (بيابانگرد بي سواد) باشد كه نداند چه مي گويد. حسن بصري گفت: ‌«والله كه خداي تعالي هيچ آيتي نفرستاد الا خواست كه علم آن بدانند و معني آن و آنكه چرا آمد و در چه سبب آمد‌». اگر اين دو گفته را كه بعقل نيز درست مي نمايد، صحيح تلقي كنيم ، آنگاه بايد بپذيريم كه ‌«الم‌» كه خود نخستين آيه سوره بقره محسوب مي شود، اول نشانه اي است كه هر خواننده اين سوره مي بايد به معرفتش نائل آيد و قصد و درك اوليه (تاويل) آن را دريابد و الا كه بايد از خير وجودش صرفنظر كند و قصد و نيت الهي رادر بيان اين آيه كليدي مهم به پشت گوش اندازد, چنانكه تا بحال اهل ظاهر چنين كرده اند و كماكان مي كنند. درحالي كه در معارف اهل باطن از قول پيامبر و عرفاي شامخ در خصوص اين آيه كليدي بسيار سخن رفته كه مي توان براي درك بهترآن از آنها ياري جست. ا
    پيامبر اسلام مي فرمايد: ‌«لكل حرف ظهر و بطن و حد و مطلع = براي هر حرفي ، ظاهري است و باطني ، مرزي و روشنگاهي‌». (11) علي ابن ابي طالب مي فرمايد: ‌«لكل كتاب صفوه و صفوه القرآن حروف تهجي = هر كتاب را گزيده و خلاصه اي است و خالصه قرآن اين حروف مقطع است‌» (12). اوليا و عرفاي بزرگوار ايراني نيز در جاي جاي آثارشان اشاراتي به مفاهيم باطني ‌«حروف مقطعه‌» دارند كه مي توان از لا به لاي آنها حقايقي را شناسايي كنيم. مولانا جلال الدين مولوي در كتاب مثنوي شريف مي فرمايد(13): ا
    اين ‌«الم‌» و ‌«حم‌» ، اين حروف
    چون عصاي موسي آمد در وقوف
    حرفها ماند بدين حرف از برون
    ليك باشد در صفات اين زبون
    هر كه گيرد او عصايي ز امتحان
    كي بود چون آن عصا وقت بيان
    اين دم عيساست ني چون هردمي
    كان برآيد از فرح يا از غمي
    اين ‌«الم‌» و ‌«حم‌» اي پدر
    آمدست از حضرت مولي البشر
    هر‌«الف‌» ‌«لام‌»ي چه ماند بدين
    گر تو جان داري بدين چشمش مبين
    گرچه تركيبش حروفست اي همام
    مي نمايد هم به تركيب عوام
    نيست تركيب محمد لحم و پوست
    گرچه درتركيب هر تن جنس اوست
    چونكه ظاهرها گرفتند احمقان
    آن دقايق ماند از ايشان بس نهان
    اغلب متكلمان اهل سنت چون ‌«السيوطي‌» (14) مفسر و تاريخ نويس مشهور عرب معتقدند: حروف مقطعه جزو متشابهات قرآن و بنا به تفسير اهل سنت از آيه ٧ سوره آل عمران ‌«وما يعلم تاويله الا الله و = و تاويل آنرا كسي جز خدا نمي داند‌»، دانش به حروف مقطعه را فقط به خدا منحصر مي دانند و بس. اين قرائت از اين آيه مورد قبول امامان راستين شيعه و اهل عرفان نيست و ايشان معتقدند: ‌«. والراسخون في العلم‌» در ادامه آيه است و بنابراين بعداز خداوند، آنها كه به هدايت خدا در علم قرآن رسوخ (نفوذ) كرده اند، البته به ‌«آيات متشابه‌» و اسرار ‌«حروف مقطعه‌» نيز وقوف كامل دارند. ا
    اهل عرفان ‌«الف‌» مكتوبي را كه به صورت (ا) و يا همان عدد ١ نگارش ميشود، به معني خداي قائم يكتا مي دانند، چنانكه پيشتر نيز از قول حافظ اشاره كردم كه: ا
    نيست بر ‌«لوح‌» دلم جز‌«الف‌» قامت دوست
    چكنم حرف دگر ياد نداد استادم
    سنايي نيزمي گويد: ا
    چون يكي داني و يكي گويي
    به دو و سه و چهار چون پويي؟
    با الف هست با و تا همراه
    با و تا , بت شمر ,الف الله
    شيخ عزالدين محمود بن علي كاشاني متوفي753 ه ق مي گويد:(15) ا
    دل گفت مرا علم لدني هوس است
    تعليمم كن گرت بدين دسترس است
    گفتم كه ‌«الف‌» گفت دگر؟ گفتم هيچ
    در خانه اگر كس است يك حرف بس است
    كه مراد از ‌«الف‌» خداي قائم و يكتاست كه به تعريف اهل عرفان, اوست اول حرف و آخر حرف همه چيز كه اگر كسي او را شناخت ، درواقع به شناخت هستي دست يافته است. سعدالدين حمويه عارف قرن هفتم (متوفي650 هجري) در كتاب ‌«المصباح في التصوف‌» مي نويسد: ‌« بدان كه اول منزل نقطه ‌«الف‌» بود كه در امتداد آمد و شكل ‌«الف‌» پيدا شد‌. اكنون بدان كه از ‌«با‌» تا به ‌«يا‌» جمله حروف صورت بسط ذات ‌«الف‌» اند ، و در هر حرفي ‌«الف‌» موجود است و مضمر ، هم بمعني و هم به لفظ. پس همه از ‌«الف‌» پيدا شدند و ‌«الف‌» در همه موجود است ، و در همه است و بيرون از همه ، و اين مجموع اوست ، و اين مجمع است همه مظهر اواند، و او مظهر همه ، همه مباني اواند و او باني همه حرفها، انهار عين بحر حيات اند ، و اسرار الهي را مشكات و حجاب اند و نقاب بروي معاني ، همچون شكل آدم بر جوهر انساني و جوهر انساني بر سر سبحاني و رحماني و سلطاني ، همچون پوست بر مغز نور و جوز، تا ز پوست درنگذري ، به دوست نرسي. حروف عروق ‌«الف‌» اند، و معني ‌«الف‌» بر مثال روح در حروف روان است ، و شكل ‌ ا«الف‌»همچون جسم و جسد انسان است. ‌«الف‌» گنج است و حروف طلسمات، ‌«الف‌» آب حيات است و حروف ظلمات، ‌«الف‌» سر استقامت است در كل اشيا‌». ا
    سعدالدين حمويه مي گويد(16): ا
    يك نقطه ‌«الف‌»گشت و ‌«الف‌»جمله حروف
    در هرحرفي ‌«الف‌» به اسمي موصوف
    افضل الدين محمد مرقي كاشاني نيز گفته است: ا
    چون نقطه تمام گشت و آمد بظهور
    ظرف است الف ، نقطه در آن چون مظروف
    امانشانه حرف ‌«لام‌» لوح محفوظ ،فرشته روح القدوس و جبراييل اميناست كه دانش الهي رابه عظمت كتابخانه عالم در خود محفوظ دارد. ازعامليت اوست كهروح الهي بر انسانفرود مي آيدو انسان معنوي (م) ظهور پيدا مي كند. انعكاس «لوح‌» در عالم ما همان صفحه تابناك فطرت و دل انساني است كه بطريق عشق از خداي لايزال بارور شده و بروح متولد مي گردد. همچنان كه آدم صفي و محمد مصطفا و همه پيامبران و اوليا و عرفاي شامخ و انسانهاي معنوي از همين طريق بروح و عشق زنده شدند و توانستندبا ياد يار و ديار بهشت بسوي خدا بازگشت نمايند.ا
    پس لوح همان كتاب مبين و كتاب حكيم است. اين كتاب است كه گفته شده هر ‌«خشك و تري‌» در اوست و چيزي نيست كه در او نانوشته باشد.معني اين حرف اين است كه توانايي هاي ياد گيري انسان لايتناهي است.‌«لوح‌» كتاب خداوند قديم است و آن غير از قرآن ‌«ميان دوجلد‌» است كه آنرا هركس بنا به ذوق و راي خود ترجمه و تفسير مي كند. ا
    سعدالدين حمويه در كتاب ‌«المصباح في تصوف‌» (ص 67) در تاويل قلم آورده است : ‌«بدان كه نقطه وجودي است ، الف ذاتي است ، و حروف صفاتي ، و اعراب خلقي. بدان كه قلم سه حرف است : ‌«قاف‌» و ‌«لام‌» و ‌«ميم‌». ‌«قاف‌» اشارت است به قلم و ‌«لام‌» به لوح و ‌«ميم‌» به ملكوت صفات (آدم). و حقيقت لوح پيش از مكتوب بود. زيرا مكتوب قائم است به لوح‌». عزيزالدين نسفي عارف قرن هفتم مي گويد(17): ‌«بدان كه افلاك و انجم ، لوح محفوظ و كتاب خداي اند، و هر چيزي كه بوده و هست و خواهد بود ، جمله درين لوح محفوظ و كتاب خداي نوشته است‌». سعدالدين حمويه ا (استاد عزيزالدين نسفي) در كتاب ‌«المصباح في التصوف‌» در شرح و تاويل ‌«ميم‌» مي گويد: ‌« ‌«ميم‌» آمد كه مكتوب است و معلوم و معرفت و مرآت و محب و محبوب و مطلوب و مقصود و معبود و موجود و مريد و ملك و ملكوت و مالك و ملك و مختار و مقام و محمود و مشهود و مبتدا و منتها‌». ‌يعني اينكه «م‌» اشاره به مكتوب و آدم صفي الله و جلوگاه تمامي اسما و صفات يعني محمد مصطفا (برگزيده) و خليفه الله روي زمين است. اوست لوح منزل و مكتوب خوانا يعني قرآن. نام او در عالم مجردات احمد و در زمين محمد است و رسالتش بيانگر تمامي معارف هستي شناسي و ختم آنهاست و رحمت و لطف پروردگار بر خلق است. چه اگر او پا به عرضه جهان نمي گذاشت قطعاً مراتب روحي وعلمي بشر چنين گسترده نمي شد. شيخ محمود شبستري جوانمرد عالم عرفان در گلشن راز مي گويد: ا
    احد در ميم احمد گشت ظاهر
    در اين دور آمد اول عين آخر
    ز احمدتا احد يك ميم فرق است
    جهاني اندر آن يك ميم غرق است
    بر او ختم آمده پايان اين راه
    در او منزل شده ادعو الي الله
    حلقه ميم همان دايره ممكنات و عالم معلومات است كه تمامي خلق در اين حلقه به كمند زلف او گرفتارند و كسي را بخود ياراي رستگاري نيست ، مگر الف قامتي كه به ريسمان خدائي چنگ زندو بقدرت و ياري او از چاه ظلماني طبيعت نجات يابد و راه آمده را برگشت كرده و سير الي الله نمايد. بقول باباطاهر عريان : ا
    مو آن بحرم كه در ظرف آمدستم
    چو نقطه بر سر حرف آمدستم
    به هر الفي (=هزار سال)، الف قدي برآيد
    الف قدم كه در الف آمدستم
    دليل اينكه چرا در زبان عربي«ا ل‌» حرف تخصيص و تعريف معني ميدهد,اين است كه همه چيز بوجود خداي واحد ا«الف‌» معين است و مراتب معنايي هرچيز در لوح محفوظ يعني (لام) تعريف شده است. پس اگر ا«ال‌» اول ‌«الم‌» را به ا«الف لام‌» تعريف بگيريم ‌«م‌» همان انسان الف قدي است كه مي تواند منظور نظر خدا باشد. يعني آدم خليفه الله. در واقع «م‌» تجليات نازل شده الهي است از خدا به روح و سپس به عالم هستي كه فقط درانسان به حقيقت عينيت درآمده كه كاملترين آنها محمد است . از اينرو «م‌» به محمد مصطفا(ص) ختم همه رسولان اشاره دارد كه در حديث قدسي آمده «لولاك لم خلقت الافلاك = اگر تو نبودي جهان را خلق نمي كردم‌». حكيم نظامي گنجوي فرمايد: ا
    نقطه اول كه الف نقش بست
    بر در محجوبه احمد نشست
    پس خلاصه ‌«الف لام ميم‌» ‌«محمد‌» استكه صفحه دل تابناكش همان مكتوب و قرآني است كه از مرتبه روح القدوس بر او منزل شده است. اوست مقصود خدا از خلق كائنات و هموست مسجود ملائك و قدوسيان. ‌«ميم‌» در مجموع29 سوره كه با حروف (مقطعه = بريده) آغاز مي شود,17 بار تكرار شده ؛6 بار بصورت ‌«الم‌» در اول سوره هاي بقره ، آل عمران ، عنكبوت ، روم ، لقمان ، سجده2 بار بصورت ‌«المص‌» و ‌«المر‌» در سوره هاي؛ اعراف و رعد2 بار بصورت ‌«طسم‌» در سوره هاي شعرا و قصص و7 بار بصورت ‌«حم‌» در سوره هاي مومن ، فصلت ، شورا، زخرف ، دخان ، جاثيه ، احقاف. در تمامي اين17 سوره كه ‌«ميم‌» در آنها هست (باستثناي سوره عنكبوت و روم) آيات نخستين آن با شرح نزول وحي و تنزيل كتاب آغاز مي شود. و از آنجايي كه شرح داديم كه كتاب ، كتاب ناطق است مشخص است كه ‌«ميم‌» در پيوند با پيامبران و اوليا آدم صفت يعني آنهايي كه به مقام كامليت رسيده اند، مي باشد. بعبارت ديگر حكمت17 بار تكرار ا‌«م‌» در حروف بريده سوره هاي قرآن حكايت از17 بار تكرار نزول ‌«كتاب‌» و ظهور آدم (از آدم تا محمد) است.17 ركعات نماز نيز از همين امر گرفته شده است و ما در هر ركعت نماز به نيت مقام اين هفده آدم يكبار به ركوع مي رويم. ا(ركعت يعني انحنا و احترام). از دو سجده اي كه در هر ركعت سر بخاك مي نهيم يكبارش به نيت سجده بر خداي لاشريك و يك بار هم به نيت سجده فرشتگان بر آدم كه به امر خدا او را سجده كردند, انسان كامل را سجده مي كنيم كه نشان دهيم در متابعت او و امر خدا (در خصوص امر خداشناسي نه موضوع حكومت) قرار داريم. ‌پس «ميم‌» اشاره به انسان كامل و ولي الله اعظم، معلم اول و آخر، امام بحق و قائم آل محمد دارد. ا
    پس وجود ‌«حروف مقطعه‌» و ‌«الف لام ميم‌» در اول برخي از سوره ها به اين نشانه اشارت دارد كه انسان قبل از هر چيز مي بايد با ‌«الف با‌» كتاب مبين و قاموس معنوي ضمير ‌«دل خود‌» آشنا گردد تا كه بتواند به معرفت آيات خدا برسد زيرا (18).قران هيچ شباهتي به ديگر كتابها ندارد، بلكه همانطوركه از اسم آن پيداست و خود به آن تصريح مي كند: مجموع حروف و كلمات و نشانه هايي است خواندني كه دسترسي به معانيش فقط براي پاك دلان اهل حقيقت امكان پذير است. (لايمسه الاالمطهرون) (19)ا
    بنابراين موضوع الف لام ميم به سه مرحله ارتباطي (خدا_روح _انسان) و اينكه انسان از چه طريق مي تواند به خدا برسد و او را بشناسد,اشاره دارد. يعني همان چيزي كه مسحيان آن "تثليث مقدس" مي نامند و آنرا بغلط بصورت پدر, پسر و روح القدوس بيان مي كنند كه سراسر باطل است. چراكه در «اقانيم ثلاثه» مسيحيان موقعيت شخصيت ها بگونه اي است كه روح القدوس بعد از عيسي آمده. كه اگر حتا نوع شرك گونه آنها راهم كه بپذيريم باز شخصيت روح القدوس بعدازعيسي آمده كه به هرحال درست نيست. (20) درحالي كه الم كتاب آسماني ما بدرستي و بي آنكه انسانها را از خود باوري خودشان منحرف كند و به غير سوق شان دهد, موقعيت مراحل ارتباطي از خدا تا انسان را روشن مي كندكه خلاصه آن چنين است: ا
    ا = الله = خداوند يكتا = الف قامت یار
    ل = لوح = كتاب محفوظ=روح الامين= روح القدوس = جبراييل =عشق ازلی= زلف یار
    م =انسان كامل=انسان عاشق= مكتوب ناطق=محمد, عيسي , موسي , ابراهيم , مريم ,فاطمه, رابعه , مولوي يا حافظ يا بودا و گاندی و اینشتین و شوایتزر  و ........ ا
    پس آنچه بين انسان و خدا است , روح است كه انسان فقط و فقط بروح و عشق زنده است و مقصود از روح همان فرشته عشق و ملكه امين باروركننده است كه هركس كه عاشق است وقوه درك عدالت و فهم زيبايي دارد بنوعي اين فرشته دراو هست. انسانهايي كه به چنين ملكه اي موصوف نبستند, يعني عشق ندارند و نمي توانند حق از باطل و ظلم از عدل را درست تشخيص دهند. آنها (باعتبار سخن حافظ) مرده اي بيش نيستند هرچند كه بروي دوپا راه مي روند و ازمواهب زميني و مادي برخوردارند. ا
    هرآن كه در اين حلقه نيست زنده به عشق
    بر او نمرده بفتواي من نماز كنيد
    ا
    ا "الم" درواقع مشخص مي كند. كه خدا با انسان پيوند دارد و چگونه مي توان از طريق اين حبل المتين با او ارتباط برقرار كرد و به او قرب حاصل نمود (موضوع كشتن گاو ماده) تا اينكه آثار روح و عشق در وجودش نمايان شود. با اينكار انسان ابدي مي شود و از يك زندگي محدود مرگ زا به بك بي نهايت ابد الآباد مي رسد. درواقع انسان با اين كار خودش را جاوداني مي كند. و چه تعريفي بهتر و وسيع تراز اين براي انسان .ولي آنهايي كه به اين معنويت باور ندارند و يا اگر باور دارند كوششي در جهت شناخت خودشان نمي كنند و گرفتار گاو نفسشان هستند, اين است كه آنها از زمين برآمده اند و پس از سالهاي معيني (40 يا 70 و يا ا100 سال) كه با گاو نفس خودشان محشور ومانوس مي شوند, سرانجام به زمين و اعماق آن باز مي گردند. از خاك برآمديم بر خاك شديم. درحاليكه براي انسانهاي معنوي چنين نيست. آنها گرچه از خاك برآمده اند اما روحشان كه از عالم علوي است و متعلق به خدا است به او ملحق مي شوند و در عالم روحانيان پاك باقدسيان و كروبيان همنشين مي گردند.چنانكه حافظ نيز معتقد است.ا
    خرم آن روز كزين منزل ويران بروم
    راحت جان طلبم وز پي جانان بروم
    گرچه دانم كه به جايي نبرد را غريب
    من به بوي سر آن زلف پريشان بروم
    چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت
    به هواداري آن سرو خرامان بروم
    دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
    رخت بربندم و تا ملكسليمان بروم
    نذر كردم گر ازين غم بردر آيم روزي
    تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم
    به هواداري او ذره صفت رقص كنان
    تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم
    در تاييد اين سخن از قول عرفاي خودمان آنقدر مطلب هست كه فكر مي كنم اگر بخواهم حتا كمي از آنها را نيز بيان كنم چنان حجيم است كه ازحوصله خواننده بيرون مي رود. به همين خاطر به اين شعر جاودانه مولانا جلال الدين  از دفتر سوم مثنوي بسنده مي كنم : ) ا
    از جمادي مردم و نامي شدم
    و ز نما مردم به حيوان سر زدم
    مردم از حيوان و آدم شدم
    پس چه ترسم كي زمردن كم شدم
    جمله ديگر بميرم از بشر
    تا برآرم از ملايك پر و سر
    وز ملك هم بايدم جستن ز جو
    كل شيي هالك الا وجهه
    بار ديگر از ملك قربان شوم
    آنچه اندر وهم نايد آن شوم
    پس عدم گردم عدم چو ارغنون
    گويدم كه انا اليه راجعون
    اين مسيري است كه انسان با «ال لام ميم» از مراتب لاهوتي تا زميني طي كرده , به همين خاطر در زمين مي بايد دوباره آنرابلعكس طي كند تا بخداي خويش برسد. پس «الف لام ميم‌» رابطه اتصالي خدا و انسان را بيان مي كند. جلوهاي صفات ازلي خدا (الف)از طريق خلق كاينات و لوح محفوظ و روح القدوس (لام) نهايت به انسان ( ميم) رسيده وبه او منتقل مي شود.اين موضوع يعني اينكه رابطه بين انسان و خدا امري محقق است و انسان مي تواندبراي تعالي خود و رسيدن بحق به آن ايمان داشته باشد و بدان طريق قيام كند. ا
    ا «الم‌» نخستين آيه از سوره بقره است ،يعني اگر اين اولين نشانه سوره بر خواننده سوره مكشوف نباشد قطعاً حقيقت سوره نيزاز او مخفي خواهد ماند.چنين است كه ما باور داريم كه آيات سوره هاي قرآن در پي يكديگر آمده اند و موضوعات آن به نوعي بهم متصلند. چنانكه بعد از ‌«الم‌» كه آيه كليدي سوره است آيه دوم از يك طرف در پيوند با موضوع كتاب و لوح محفوظ و هدايت كنندگي آن است و از طرف ديگر مشخص مي كند كه چه كساني و با چه خصوصياتي مي توانند مشمول اين هدايت باشند. (اگر خدا نوفيق دهد و من بتوانم تمامي آيات سوره بقره را براي شما شرح دهم , خواهيد ديد كه چگونه 286 آيه چون زنجير بهم متصلند و يكي درپي ديگریآمده است) ا
    ا
    ذ2- ذلك الكتاب, لا ريب فيه , هدي للمتقين = «آن كتاب‌» كه اضطراب خاطردرو نيست ، براي پرهيزكاران ‌«هدايت‌» است. ا
    آيه دوم درواقع تعريفي است از«ميم» بدين معني كه ميم همان كتاب ناطق و انساني است كه بروح الهي زنده شده و بسوي حق قيام كرده است.كتاب فطرت چنين انساني است كه در او هيچ شك و اضطراب خاطر نيست. والا اين همه اختلاف نظر و تفسيرهاي متضاد و متفاوت همين مفسرين قشري خود دليل شك و شبهه اي و پريشان گويي هايي است كه هم ايشان_ به خلاف ادعايي كه مي كنند_به قرآن دارند. قرآني كه در آن شك و اضطراب خاطر نيست قرآن جمع آوري شده عثمان بن عفان نيست(21). بلكه آن قرآن ، مجموعه ‌«آيات روشني است كه خداوند علمش را بر سينه (دل) آنهايي را كه خواسته,نازل كرده است». چنين كتابي است كه كه درو شك واضطراب خاطر نيست(22).ا
    برخي گفته اند كه منظور ‌«شكي در قرآن نيست‌» يعني خداوند در قرآن شك ندارد و غرض شك مردم نيست. اگر چنين گويند ما نيز مي گوييم كه منظور خداوند نيز از كتاب ، قرآن جمع آوري شده عثمان نيست بلكه آن كتاب ، پيش از زمان جمع آوري قرآن توسط عثمان ، آنجا كه بر سينه محمد و پيامبران پيشين نازل شده مطرح بوده است. ‌«ذلك الكتاب‌» اشاره به كتاب ناطق مي كند. آنكه فرمود: ‌«انا كلام الله الناطق = منم كتاب ناطق خدا، قران هاي سر نيزه را پايين آوريد.ا(23) قرآن هاي سر نيزه يعني همين قرآن هايي كه با آن قدرت طلبي مي كنند. قرآن هايي كه ملعبه دست سياست بازان دغلكار قرار گرفته تا كه به يهانه آن حكومت كنند. اين چنين قرآن ها البته جز چندي كاغذ و سياهي مركب نيستند و بدون شك در آن اضظراب خاطر و شك وجود دارد. قرآني كه در آن شك نيست قرينه هاي نوراني آياتي است كه خدا بر قلب برگزيدگان‌ خويش نازل كرده است. آن كتاب است كه درو شك نيست و آن كتاب است كه براي پرهيزكاران هدايت است. ا
    ذ «ذلك‌» اشاره به دور است و معني اش«آن» است. ‌«ذلك‌» ، اصل آن در عربي‌«ذا‌» و آن اسم اشاره است. كاف آن خطاب است براي اشاره دور و لام آن براي تاكيد است(24). ‌«ذلك‌» را اغلب مترجمين قشري ‌«اين‌» ترجمه كرده اند و معني آن را با قران كتابت و مجلد شده مساوي گرفته اند كه غلط است. بلكه ‌«ذلك‌» در پيوند با ‌«الم‌» است و خطاب و اشاره آن به لوح محفوظ و كتاب ناطق است. كتابي كه خدا با قلم دانش خود آن را رقم زده و با خلقت انسان و تنزيل وحي به او , آن را از مراتب پاك لاهوتي به عالم ناسوتي نازل بلكه به منصه ظهور آورده است. (ن و القلم و مايسطرون در اول سوره قلم نيز بهمين مطلب اشاره دارد). ا
    از مفسرين نخستين تنها سعيد جبير است كه مي گويد (25): ‌«مراد از كتاب ، لوح محفوظ است كه خداي قرآن بر لوح محفوظ پديد كردي تا جبرييل از لوح برخواندي و رسول را خبردادي يعني كه اين كتاب منزل نقل از آن مكتوب لوح محفوظ است‌» پس ‌«آن كتاب‌» اشاره به كتاب ناطق و انسان كامل مي كند. اينجاست كه اسلام و قران عالي ترين ارزش هاي وجودي را براي انسان خاكي قائل گشته و او را مستحق دريافت لطائف قدسي الهي نموده است. پس كتابي هدايت كننده است و نمي توان در آن شك داشت كه ‌«الف با‌»اش بر لوح قلب آدمي نقش بندد و معاني و حقايقش به وديعه روح و امانت عشق باو سپرده گردد. مصاديق حقيقي چنين كتابي البته فقط براي متقين و پرهيزكاران معني و مفهوم دارد و بس. اما براي آنها كه سطحي مي نگرند و در دلشان ‌«زيغ‌» است، قرآن جاي شك و شبهه بسيار دارد و چه بسا گمراه كننده است. (26) ا
    ا‌«ريب‌» شك تنها نيست. بلكه ‌«ريب‌» بليغ تر از شك است(27). ‌«ريب‌» به معني بدگماني و سلب اطمينان و از ميان رفتن خوشبيني است. يعني تشويش واضطراب خاطر . ‌«شك مريب‌» يعني شكي كه در آن اضطراب خاطر است(28). پس ترجمه آيه بدين معني است كه در وحود كتاب ناطق ، بدگماني و اضطراب خاطر نيست. و هموستك ه براي ا‌«پرهيزكاران‌» هدايتگر است. ا
    ا‌«هدي للمتقين‌»، ‌«هدي‌» در قرآن بر وجوه گوناگون آمده است. اصل آن به معني راهنمايي است و مراد از آن بيان و دلالت است(29). بيان بمعني حجت (روشنگر) و دلالت بمعني هدايت و طريقت. و آن به ‌«ذلك الكتاب‌» بر مي گردد. يعني ‌«كتاب ناطق‌» كه شك و بدگماني در آن نيست ، براي ‌«متقين‌» هدايت است. لام اول ‌«للمتقين‌» لام تخصيص است كه هدايت يا راهبري‌«كتاب ناطق‌» را براي ‌«پرهيزكاران‌» مختص مي كند. بدين سخن كه ‌«آن‌» براي غير متقين راهنما يا نجات بخش نيست. بلكه فقط براي ‌«پرهيزكاران‌» هدايت است. در واقع مي توان گفت كه مفهوم آيه دوم بيانگر معناي آيه اول يعني ‌اينكه خداوند تنها از طريق مكتوب روحاني و كتاب ناطق نفس ‌«پرهيزكاران‌» را مشمول هدايت و نجات قرار مي دهد. ‌«پرهيزكاراني‌» كه به گوهر هدايتگر ضمير خويش خوشبين اند و در آن هيچ بدگماني ندارند. بعبارت ديگر سير از خدا تا به انسان و از انسان تا به خدا تنها از طريق شناخت ضمير لوح باطن (خودشناسي) صورت مي گيرد كه البته از انسانها فقط ‌«پرهيزكاران‌»اند كه به اين حقيقت و دلالت مي رسند. اصل ‌«تقوا‌» از وقايت است و آن بمعني حفظ و محافظت و نگاهداشت و نگهباني است(30). ازآنرو متقين به پرهيزكاراني اطلاق مي گردد كه آنها به نگاهداشت و نگهباني گوهر وجودي و لطائف روحاني خويش نگران و ترسان هستند. درست مثل بيماري كه به حفظ و نگهداشت تندرستي خويش علاقمند و نگران است. تنها بيماراني پرهيزكارند كه موضوع بيماري و خطر مرگ را جدي مي گيرند. همانها هستند كه براي مفهوم سلامتي و حيات خويش اهميت قائلند در نتيجه به توصيه هاي پزشك حاذق عالمانه عمل مي كنند. از آنرو تنها پرهيزكارانند كه ندانسته و ناشناخته عمل نمي كنند. بلكه بمنظور حفظ تندرستي و رسيدن به سلامتي هرچه بيشتر احتياط كرده و راهكارهاي تندرستي را مطابق با آنچه در نزد اساتيد فن شناخته شده ، بجا مي آورند. شيخ ابوالفتوح رازي در كتاب تفسير خود مي گويد: ‌«اكنون بدانكه اصل تقوا ‌«وقوي‌» بوده است من ‌«وقيت‌» چون ‌«تكلان‌» من ‌«‌«وكلت‌» و. و متقي آن باشد كه بپرهيزد از معاصي و ترك واجبات ، و اصل كلمه از ‌«وقايت‌» است و آن حفظ باشد يعني خويشتن از معاصي نگاه دارد. و اهل علم در تقوا و متقي بسيار سخن گفته اند. در خبر است كه رسول را پرسيدند از تقوا گفت مجمع تقوا اين آيت است : ‌«انا يامر بالعدل و الاحسان‌» تا باخر آيه. كعب الاحبار(31) را پرسيدند از تقوا گفت: هرگز در هيچ راه تيه خارناك رفته ايد گفتند آري گفت چگونه كنيد در آن تيه ؟ گفتند خويشتن نگاه داريم از آن تيه (خارها). گفت متقي آن باشد كه در راه دين همچنان رود خويشتن را از معاصي چنان نگاه دارد كه آن رونده پاي خود را از تيه نگاه دارد(32). ا
    بنابراين ‌«پرهيزكار‌» داراي دو خصيصه بيم و اميد است. چه كسي كه اميد به سلامتي ندارد و نگران مرگ نيست زندگي به هرزه طي كند و بالاخره راه نبرده كارش به پايان مي رسد. سالك راه حقيقت براي نيل به هدف غائي و حصول سلامتي روح همواره در بيم و اميد بسر مي برد و تا نرسيدن به سر منزل مقصود هيچگاه مايوس نشده و دست از طلب برنمي دارد. «متقين» را در بعضي از ترجمه ها به خداترسان تعبير كرده اند. در حاليكه ترس پرهيزكار از خدا نيست. بلكه ترسش از آن جهت است كه ذات باري تعالي او را بخودش رها كند. آنگاه است كه به مكر شياطين و فريب قاطعان طريق گرفتار مي شود و سرمايه عمر و فرصتش به بيهوده تلف مي گردد. بنابراين او از مرگ نابهنگام و از اينكه توشه اي فراهم نكرده مهلتش پايان گيرد، مي ترسد. از اينروست كه پرهيزكار واقعي به لحظه لحظه زندگي اش مي انديشد و آنها را غنيمت مي شمرد و به همين خاطر او بيشترين بهره را از زندگي مي برد. اينجاست كه او بسرعت پيش مي رود و پرده هاي انفاس خاكي را يكي پس از ديگري در مي نوردد. ا
    وقت را غنيمت دان آن قدر كه بتواني
    حاصل از حيات اي جان اين دم است تا داني
    كام بخشي گردون عمر در عوض دارد
    جهد كن كه از دولت داد عيش بستاني
    از سخنان علي ابن ابي طالب است كه فرمود:‌« دو چيز را هرگز فراموش نكنيد. يكي خدا و ديگر مرگ. ‌» خدا را باميد وصالش و مرگرا ، بدليل ارزش نهادن به سرمايه عمر و بهره بردن از اين فرصتي كه هرلحظه از دست مي رود، كه مگر به سوي پروردگار خود راغب شده و او را بشناسيم.ا
    به مامني رو و فرصت شمر غنيمت وقت
    كه در كمينگه عمرند قاطعان طريق
    اميد به زندگي و ترس از مرگ دو جوهر اصلي معنايي در شعر عرفا و بويژه حكيم معنوي عمرخيام نيشابوري است كه كلامش چون كلام حق براي آنهاكه ‌«زيغ‌»ي در دل دارند حديث نفس است. چنانكه مي فرمايد: (33) ا
    ا‌«دل‌» ‌«سر حيات‌» اگر كماهي دانست
    در ‌«مرگ‌» هم ‌«اسرار الهي‌» دانست
    امروز كه با خودي ، ندانستي هيچ
    فرداكه ز خود روي چه خواهي دانست
    ا‌«مي‌» خور كه فلك بهر هلاك من و تو
    قصدي دارد ‌«بجان پاك‌» من و تو
    در ‌«سبزه نشين‌» و ‌«مي روشن‌» مي خور
    كاين سبزه بسي دمد زخاك من و تو
    پس معناي آيه دوم چنين است: ‌«آن كتاب (ناطق) كه هيچ بدگماني و اضظراب خاطردر آن نيست ، تنها براي پرهيزكاران هدايت است‌». يعني براي آنهايي كه هيچ انگيزه معنوي ندارند و نگران حيات روحاني خويش نيستند ، انسان كامل و قرآن هدايت كننده نيست و آنها به خدا و پيامبر و امام و قرآن نياز ندارند. از آنرو ايشان بخودشان واگذار شده اند. در حالي كه براي آنها كه مي خواهند بسوي خدا بروند و با او قرب حاصل كنند,ضروري است كه راهي و هدايت كننده اي باشد. قرآن در اين آيه مشخص مي كند كه آن هدايت كننده كتاب ناطق و كتاب خودشناسي است. از آنرو اگر كسي قصد هدايت دارد بايد كه كتاب خودش را بخواند چنانكه در آيه 14 سوره بني اسراييلفرمود:« اقراء كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيبا = كتاب(نفس)خودت را بخوان كه نفس ترا كفايت مي كند, آن روز بر تو همان حساب مي شود» .ا
    بنابراين خدا و پيامبر و امام و قرآن براي كسي بكار مي آيد كه بخواهد راه تعالي بپويد و به سوي خدا قيام نمايد.اين سخن معني اش اين است كه قرآن به دردكار دنيا و دنيا داري و مردم غير پرهيزكار نمي خورد و آنها را بايد به همان نحو كه خدا بخودشان واگذاشته,واگذاشت. در واقع اگر به همين آيه از اول سوره بقره توجه كنيم مي بينيم كه اصرار قشريون مذهبي در تمسكشان به قرآن از اينكه با آن در زندگاني مردمان غير مذهبي دخالت كنند جز قدرت طلبي وبرتري طلبي نيست و آنان بر خلاف قرآن به اين كار مبادرت مي كنند. چه اگر معني «ذلك الكتاب» را به تعبير قشريون مذهبي «اين كتاب» بگيريم كه معنايش همين قرآن مجلد باشد, باز آيه تصريح مي كند كه قرآن فقط براي هدايت متقين است و بدرد باقي مردم نمي خورد. بدين معني كه حتا تعبير ظاهري اين آيه باز مخالف نظر و عقيده قشريون مذهبي و ملاها است. چنانكه آيه سوم دقيقا مشخص مي كند كه ‌«متقين= پرهيزكاران‌» چه كساني اند و خصوصياتشان چيست .
    ا
    ا٣- آنانكه به غيب ايمان مي دارند و ‌«آن صلات‌» بر پا ميدارند و از آنچه روزيشان كرديم انفاق مي
    كنند. ا
    مشخص است كه آيه سوم نيز در تداوم آيه دوم و در تعريف خصوصيات متقين مي باشد. ‌«آنانكه به غيب ايمان مي دارند‌» يعني پرهيزكاران كساني اند كه به غيب خدا و روحانيات پاك يقين دارند و مي دانند كه پس از اين زندگي روح شان به عالم مجرد عودت مي كند. بنابراين سالك راه حقيقت به وجود خدا و عالم غيب اطمينان خاطر دارد چرا كه او اين موضوع را از فطرت خود فهميده و از آن با خبر است. ايمان به غيب درواقع از طريق صرف فطرت براي انسان حاصل مي شود. يعني اينكه براي اين منظور كسي به مطالعه و استفاده از وعظ وموعظه نياز ندارد بلكه انسان معنوي خود از طريق فطرتش به اين حقيقت خاطر جمع است و ايمان دارد. بايد توجه داشت كه ايمان داشتن به غيب فقط كافي نيست , بلكه براي هدايت انسان بايد كه پرهيزكار باشد و پرهيزكار كسي است كه جز ايمان به غيب, صلات برپا مي دارد (يعني اينكه راههاي ارتباطي خودش را با خدا برقرار مي كند) و از آنچه خداوند در اين مسير توشه زندگاني معنويش قرار مي دهد بي چشمدات و مضايقه و بي آنكه منتي گذارد مفت و رايگان انفاق مي كند. انفاق كردن يعني اينكه بي چشمداشت و مزاحمت, بخشيدن. (كه البته اين خصوصيت در هيچ يك از مومنين قشري مذهب بويژه ملاها و آخوندها نيست كه ايشان كار بمزد كنند و در برخي از مواقع (مواقع قدرت طلبي ) از جان و ناموس مردم هم درنمي گذرند. )ا
    ا «غيب‌» در لغت به معني هرچيزي است كه از چشم پنهان است. در اينجا، منظور خدا و فرشتگان وقيامت و رسالت و تعاليم انبيا است. حداقل‌«غيب‌» همان است كه در ادامه آيه توضيح مي فرمايد: ‌«آنهايي كه ايمان دارند به آنچه نازل شده بسوي تو و آنچه كه نازل شده از پيشتر تو و به آخرت يقين دارند‌». يعني خدا و تعليمات انبيا (نه ملاها) و قيامت. يعني سه اصل مهم اسلامي ، توحيد ، نبوت و معاد. ابوالفتوح رازي در كتاب ‌تفسير خود در شرح همين آيه ، از قول كسي چنين نقل ميكند: يك روز رسول صحابه را گفت داني كه از مومنان كه فاضلتر است ؟ گفتند فرشتگان. گفت: ايشان چنين اند و نه ايشان را مي خواهم (گفتن). گفتند: پيغمبران. گفت: ايشان چنين اند و نه ايشان را مي خواهم (گفتن). گفتند: يا رسول الله كيستند ايشان ؟ گفت: جماعتي كه از پس من باشند تا باخر زمان (به ديگر زمانها) مرا نديده و سخن من ناشنيده و معجزات من ناديده ، ورقي مغلق بينند و سوادي بر بياض ، برآن كار كنند. ايشان فاضلترين اهل ايمانند آنگه برخواند: ‌«الذين يومنون بالغيب‌». ا
    اما درباره ايمان , مولاي متقيان علي ابن ابيطالب در نهج البلاغه مي فرمايد: ‌«الايمان معرفته بالقلب و اقرار بلسان و عمل بالاركان = ايمان شناختن بدل و اعتراف و اقرار به زبان و عمل به جوارح است‌». شيخ ابوالفتوح رازي به اين تعريف ايراد دارد و معتقد است كه اين ‌«حديث مردود‌» و ‌«سندش مطعون است‌». ايمان تنها تصديق بدل است. همچنانكه مي گويد: ‌«خداي تعالي هركجا ذكر ايمان كرد عمل صالح به آن مقرون كرد كه ‌«آمنو و عملوا الصالحات‌» اگر عمل صالح از جمله ايمان بودي اين تكرار لغو بودي و بمثابه آن بودي كه گفتي ‌«ان الذين آمنو و آمنو‌» و اين نه كلام حكيم بود اين جمله دليل است برآنكه ايمان تصديق بدل است(34). بنظر اين نويسنده ايراد ابوالفتوح درست نيست.چه ايمان درجات گوناگون دارد چنانكه آيه11 سوره مجادله مي فرمايد: ‌« يرفع الله الذين امنو منكم والذين اوتوا العلم درجات = خدا درجات آنها از شما راكه ايمان آوردند و كساني كه علم دريافت كردند بلند مي گرداند‌». و همين نشان از آن دارد كه درجات ايمان نزد خدا متفاوت است ، كماآنكه امام صادق نيز در اصول كافي مي فرمايد(35): براي ايمان درجات و مراتبي است كه مومنين نسبت بانها نزد خدا بر يكديگر برتري دارند؟ چنانكه بعضي از رسولان بر بعض ديگر برتري دارند. خداوند در آيه20 سوره نهم مي فرمايد: «الذين آمنو و هاجرو و جاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله = كسانيكه ايمان آورده و هجرت نموده (يعني اينكه از نوع زندگاني قبلي خود دوري مي كنند) و با مال و جان خود در راه خدا مجاهده كردند، نزد خدا درجه بالاتري دارند‌». بنابراين اعلي مرتبه ايمان هماني است كه علي بن الي طالب مي گويد: كه ايمان تصديق قلبي و زباني و عملي است. و اين گفته ارزشمند پيامبر گرامي ايراني زرتشت نيز است كه مي فرمايد: ‌«پندار نيك ، گفتار نيك و كردار نيك». بدين عبارت كه نخست بايد آدمي به انديشه و باور پاك برسد تا در مرحله بعد ،با كوشش بسيار آن انديشه نيك را به گفتار نيك مبدل كند، و بعد در مرحله نهايي بتواند آن گفتار پاك را به كردار نيك يا عمل صالح برساند. اينها سه مرحله مشخص در تعالي روح آدمي است كه مي بايد به ترتيب صورت پذيرد تا انسان به كمال درجه روحاني و ايماني خود دست يابد. اما حداقل ايمان هماني است كه آيه نخست سوره بقره بدان اشاره كرده است و آن ايمان به غيب است. يعني ايمان به خدا و رستاخيز روح. و آن زماني پديد مي آيد كه خداوند پرده هاي ضخيم نفساني را از نظرگاه انسان كنار بكشد و او را به وحود روح و موضوعات معنوي خاطرجمع نمايد. و اين نه آخر راه ، كه ابتداي راه است. و آن حجتي است كه خدا با تمامي بندگان خويش مي كند. منتها اغلب مردم سوانح روحاني شان را يا فراموش مي كنند و يا بفريب رياكاران مذهبي و قاطعان طريق ، به بيراهه هاي گمراهي كشيده مي شوند. اما آناني كه هدايت را از جانب خدا جستجو مي كنند، مشاهدات باطني خويش را از ياد نبرده بلكه همواره با ياد آنها به وصل پروردگار اميدوارند. به همين خاطر آنها به انگيزه نياز وصل خدا ‌«صلات برپا مي دارند و از داده هاي الهي از معرفت و يا مال آنچه را كه خدا بايشان عطا كرده از ديگري دريغ نمي كنند و بي منت و آزار آنرا انفاق مي كنند». آنها اميدوار وصل اند تا كه بياري خدا به شاهراه حقيقت هدايت شوند و در ملكوت مستقر گردند. بنابراين صلات به موصوع هدايت و وصل مربوط است. ا
    ا ‌وصال او ز عمر جاودان به
    خداوندا مرا ‌«آن‌» ده كه ‌«آن‌» به
    ا‌«يقيمون الصلوه‌» يعني پيوستگي داشتن به آن چيزي كه ما را بخدا نزديك و نهايت وصل مي كند، يعني برپا داشتن سلوك. نماز نيز يعني وسيله قرب و وصل كه اصل آن طريقت و برپاداشتن سلوكي است كه ما را به خدا متصل مي كند. ‌«صلات‌» را دعا نيز معني مي كنند چراكه غالب نماز بر دعاست و دعا جز با خضوع و خشوع بجا آورده نمي شود. ا‌«صلات‌» از ريشه صل و اتصال بمعني عامل وصل است و آن برپا داشتني است نه خواندني بهآنگونه كه قشريون مي مي خوانند. ‌«اقامه صلات‌» يعني بپاداشتن صلات و اقامه يعني ايستادن و بپا داشتن و مقصود ايستادگي در سلوك خداشناسي است. تعبير آن ، اين است كه انسان پس از مشاهدات غيبي براي قرب بخدا سلوك نمايد و براي در نورديدن مراتب هستي قيام كند. صورت نازله آن ‌«نماز‌» است كه مي بايد چنانكه شارع عاليقدر آنرا سنت نهاده انجام گيرد. اما فراموش نشود كه ‌«صلات‌» بغير از صورت ظاهري واجد حقيقتي است معنوي كه اگر آن حاصل شود به وصل و قرب منجر ميشود و آنجاست كه انسان خاكي ، ملكوتي مي شود و به اخلاق و صفات خدائي متخلق مي گردد. در اتصال و قرب است كه وجود ناقص از وجود كامل كسب فيض و نيرو ميكند. ‌«قرب‌»، يعني نزديكي ، يعني اگر خدا دانا است با نماز انسان به دانايي برسد، اگر خدا لطيف است ، با نماز انسان از لطافت الهي برخوردار شود. اگر خدا كريم است ، انسان با نزديك شدن به آن كريم ، بخشنده و بزرگوار گردد و همينطور اخلاق و صفات الهي بايد با ‌«نماز‌» به انسان منتقل شود كه مي دانيم با خواندن نماز ظاهري چنين ‌«تجلي‌» اي در انسان صورت نمي گيرد مگر آنكه صلات را سلوك معني كنيم كه معني اش همان برپا داشتن طريقت و تداوم در آن است. ‌«صلات‌» اصل شناخت و معرفت است و سنت آن توسط پيامبر اسلام بنا بر حكمت و عرفان بنا شده است. چرا كه در اركان نماز و اداي كلمات و حركات جوارح دقايق معنوي بسياري موجود است كه آنرا قابل تامل و دقت مي نمايد. (36) پس ‌«صلات‌» خواندني نيست كه برپاداشتني است. پيامبر گرامي نيزفرمودند. ‌«لاصلاةالا بحضور القلب =صلات نيست ، مگر آنكه با حضور قلب باشد‌». قرب به خدا، به عشق الهي و حضور قلب ميسور است كه براي دريافتش بايد طريقت و سلوك عرفاني برپا داشت كه آن معناي راستين ‌«يقيمون الصلوه‌» است. ا
    ا ‌«و از آنچه روزيشان كرديم انفاق مي كنند‌» و آن مشخصه ديگري براي متقين است ، بعبارت ديگر پرهيزكاران كساني اند كه علاوه بر ايمان داشتن به غيب و مشاهدات باطني و برپاداشتن ‌«سلوك‌»،، از آنچه خداوند از كتاب و حكمت خويش بايشان تعليم داده (روزي شان كرده) بي منت و آزار و بدون چشم داشتي ، آنها را برايگان انفاق كنند. ‌«رزق‌» مائده روحاني و تعليمات انبيا است كه مگر بنده اي بهدايت خدا نصيب برد و روزيش گردد. ‌«رزق‌» را در فارسي روزي دانسته اند چراكه آن توشه و بهره ايي است كه زندگي روزانه ما بدان تامين مي شود. توشه زميني كه تامين كننده زندگي زميني ماست مثلي است براي توشه زندگي روحاني. ازآنرو رزق معنوي همان مائده اي است كه حيات روحاني ما بدان تداوم مي يابد. پرهيزكاران كساني اند كه هرگزيافته هاي خدايي را صرف امور مادي و دنيايي نمي كنند و آنرا چون مذهبيون ريايي در معرض خريد و فروش و براي كسب ثروت و قدرت قرار نمي دهند. بلكه از آنچه خدا در مسير هدايتشان توشه راهشان قرار داده بي منت و آزار به ديگران انفاق مي كنند. چنانكه حضرت عيسي در انجيل ا(متا 10آيه نهم)خطاب به حواريون مي فرمايد: «مفت يافته ايد مفت بدهيد». ا
    اين خصوصيتي است كه از طريق آن مي توان رياكاران مذهبي را شناخت تا از ايشان رو بگردانيم. چه فقط اينان اند كه از قبل دين و مذهب روزي مي خورند و بزرگي مي كنند. خداوند در آيات هشتم به بعد در همين سوره بقره خصوصيات ايشان را بوضوح بيان مي فرمايد. ا
    شرط انفاق آنست كه بي منت و آزار و برايگان و بي چشم انتظار باشد. كما آنكه آيه262 سوره بقره اشاره مي فرمايد: ‌«آن كسانيكه اموالشانرا در راه خدا انفاق مي كنند، سپس در آنچه انفاق كردند، منتي را پي گير نشوند و آزاري ندهند، پاداش آنها نزد پروردگارشان است ، و آنها را نه ترسي است و نه آنكه اندوهگين مي شوند‌». انفاق تعليمات روحاني که با پول و رای و اعتبارات زميني معامله نشود, قطعا خرج بسط و گسترش مدنيت واقعي و فرهنگ و هنر و عدالت می شود. امروزه اگر بشر بحقايقی دست يافته ، بيشتر بر اثر چراغي است كه به مددانفاس روحاني انبيا روشن شده است. دانشمندان حقيقي جهان نيز كساني اند كه ثمرات علمي خود را بي منت و آزار در اختيار ديگران گذاشته اند. در حاليكه دانشمند نمايان با ادبار و تحميل هزاران منت و آزار و شكنجه دانسته هاي بي ارزش خود را چون كالايي بمعرض خريد و فروش مي گذارند و از قبل آن روزي مي خورند. صدماتي كه اين جماعت مغرور از اين طريق به دين و اجتماع وارد مي آورند بي حساب است. اما علماي واقعي بسيار درويش مسلك و افتاده اند و هرگز از راه فروش ‌«معرفت‌» زندگي نمي كنند و بشكرانه آنچه را كه پروردگارشان بانها داده ، آن ‌«معرفت‌» را بي منت و آزار انفاق مي كنند. تا آنچه را كه ديگران كاشتند و آنان خوردند، آنان نيز بكارند تا آيندگان بهره ببرند و بدين طريق چرخ تمدن و فرهنگ عالي بشريت بگردش درآيد.ا
    ا
    شرح مآخذ و يادداشتها را در مقاله بعدي جستجو كنيد*


    .ا
     

     


  •