اسلام شناسی

بازگشت به صفحه اول

 


 
 
 
قرائت هاي نو از قرآن بر پايه آموزش هاي عرفاني
 
قسمت پنجم و بخش پاياني سوره فاتحه
حسين ميرمبينى
 
 
 نقدها را بود آيا كه عياري گيرند
تا همه صومعه داران پي كاري گيرند
            حافظ 
توضيح :    ا
ازآنجايي كه نوشته هاي من به هرحال  رنگ و بوي مذهبي دارند ممكن است خوانندگان گرامي تصور كنند كه من نيز يكي ديگر  از آن مذهبيوني هستم كه اينك برحسب رقابت و دورماندن از قدرت جبهه ام را عوض كرده ام. درحالي كه من اين نوع تفكر را از خيلي پيشتر  با خود داشته ام و همه آنهايي كه مرا مي شناسند مي دانند كه من هرگز در هيچ راه و روشي با قدرت طلبان مذهبي و صوفيان صومعه دار همراهي نكرده ام و به همين خاطر بلطف خدا منفور دستگاههاي آنان هستم. اگر براي مبارزه با اين بدآموزي هاي مذهبي زبان مذهبي بكارگرفته ام به آن دليل است كه صميمانه اعتقاد دارم تنها حقيقت مذهب است كه مي تواند اين آلودگي هاي را برطرف كند. بعبارت ديگر تنها سلاح تصحيح آنچه كه از مذهبيون بر ما رفته خود مذهب است.  از اينرو جهت توجه خوانندگان اين سطور اعلام مي كنم كه من در بيان اين مطالب قصد ندارم كه دوباره هموطنان خودم را به دردسر موضوعات مذهبي گرفتار كنم. بلكه برعكس برآنم كه به جهت رفع بدآموزي هاي مذهبي كه اغلب از ريشه آخونديسم و مكاتيب ديني سازمان يافته ناشي مي شود, آگاهي بدهم كه قدري به غير آن تعاليم در اصل متون ديني خود فكر كنند  مگر بتوانند به فريب خود و فريب رهبران قدرت طلبي كه دين را بهانه دنياخواهي خود قرار داده اند, پي ببرند. همچنين برآنم تا به مردمان آزادي خواه و غيرمذهبي كشورمان آگاهي دهم كه  اعتقادات راستين اسلامي هيچ اختلافي با آنها در اينكه آنها  بخواهند مذهب را از دولت جدا كنند, ندارد . بويژه انكه معتقدم كه اصل تعاليم اسلامي خواستار جدايي دين از قدرت است . در قرآن كريم نسبت دين و قدرت مثل نسبت خدا و طاغوت است. اين مسآله براحتي قابل اثبات است و فكر نمي كنم مذهبيون قدرت طلب در مقابل آن حرفي براي گفتن داشته باشند. درعين حال بخش دست نخورده بسيار عظيمي از متون عرفاني ما حاكي از همين پيام است كه مي توانيم با بهره گيري از آنها به هدف مهم جدايي دين از قدرت دست يابيم
هموطنان گرامي بايد توجه داشته باشند كه جدايي دين از قدرت بسيار اساسي تر و بالاتر از جدايي دين از دولت است . ا
 چراكه در جدايي دين از دولت, «روحانيون» همچنان در مساجد امكان آن را دارند كه مزاحم دولتها باشند و اجازه ندهند كه مردم با مسايل اجتماعي خود بطور اساسي و ريشه اي برخورد كنند.ا 
از اينرو بر همه ما ست كه از همين حالا به همه اين چزييات دقت كنيم و اصرار داشته باشيم كه در آينده , دين ( يا هر باور و عقيده اي) را در جامعه از قدرت جدا كنيم . چه تنها با جدايي عقيده از قدرت است كه مي توان از شر قدرت طلبي كساني كه مي خواهند امتياز رهبري جامعه را در انحصار خود بگيرد, رها بشويم. اين مسآله زماني عملي است كه قدرت در انحصار هيچ فرد و گروه بخصوصي , بويژه افراد و گروه هاي عقيده مند  قرار نگيرد . ا
    
بنظر من سياسيوني كه در شعار جدايي دين از قدرت و دولت راستگو هستند مي بابد  براي بوجود آوردن ادبيات چنين منظوري با همه كساني كه از طريق دين به اين امر اعتقاد دارند, همكاري كنند تا اين هدف مهم از حالت يك ايده آل خارج شود . چراكه متاسفانه موضوعات رايج مذهبي ما همه آلوده به قدرت است و هرچه كه هست مربوط است به دين اقتدارگرا و مذهبي كه ملاها و آخوندهاي قدرت طلب طي 1200 سال آنرا در جامعه شايع كرده اند. متاسفانه ما اين مشكل را نه فقط با مذهبيون قشري داريم كه با تمامي قشر روشنفكران  مذهبي و ملي مذهبي ها و حتا طرفداران دكتر شريعتي و دكتر پيمان و......... داريم . از اينرو روست كه اگر آزادي خواهان غيرمذهبي بفكر آن هستند كه جامعه را از افكار اقتدارگرايانه مذهبي نجات دهند ناگزيرند كه با افرادي همكاري كنند كه نه فقط آشنايي كامل با مذهب دارند بلكه از قدرت طلبي بدورند تا مگر بر پايه ادبيات اصيل عرفاني ايران,  متون جديدي از موضوعات مذهبي (مثل تفسير قرآن و تفسير نهج البلاغه) نوشته و تدوين شود. اين چيزي است كه ملاها و آخوندها بخاطر سيطره 1200 ساله انحصارشان بر انتشارات مذهبي هيچگاه اجازه نداده اند چيزي جز عقايد آنها در جامعه منتشر و شايع گردد. وسعت اين كار بقدري عظيم است كه مسلما كاري از دست من و من ها بتنهايي ساخته نيست . به همين خاطر از كساني كه به اهميت اين مطلب پي برده اند انتظار هست تا حداقل از طريق اينترنت بدور از وسوسه هاي كارهاي سياسي و  سازماني از راه دور , دور همديگر را بگيرند تا مگر مقدمات اين كار فراهم شود. ا
به هرحال براي آنهايي كه مي  خواهند جامعه را در آينده از شر آخوند و آخونديسم رها كنند جز تشبث به يكي از اين چند حالت راه ديگري وجود ندارد: 1) يا اينكه برگردند به دين زرتشتي كه بقول برخي شان مربوط به 10 هزار سال پيش است و  هيچ چيز از آن نمي دانند 2) يا اينكه به دين مسيحيتي بگرويم كه پيروانش پيشتر از اين امتحان خودشان را داده اند و براي  ا 1400 سال دنيارا به ناداني و تاريكي فرو برده بودند.  3) يا به  مذاهب جديدتري مثل مذهب بهاييت رجوع كنيم كه در اين 150 سالي كه از عمرش گذشته است هيچ توليدات فرهنگي شايسته اي (بجز قرة العين كه يك استثناء است و آن نيز به فرهنگ قبل از خودش تعلق دارد ) نداشته است. 4) يا اينكه بازگرديم به مذهب اخلاقي عرفاني خودمان كه همه ستون هاي ادبي و گنجينه هاي فرهنگي مان بر آن  قرار دارد و همه خوبي هاي مذاهب عالم را با خود دارد. 5) يا اينكه بقول آمريكايي ها: بچه را با آبي كه او را شستشو مي دهيم يكجا به بيرون بريزيم و خودمان را از شر هرچه فرهنگ و دين و اخلاقيات است رها سازيم و خيلي سريع بنحوي كه از ديگران عقب نيفتيم لخت و عور و با دست خالي خودمان را به چرخ تمدن غرب  وصل كنيم! به هرحال اميدوارم كه آنهايي كه مي فهمند چكار بايد كرد در نحوه اداره جامعه فرداي ما دخالت كنند كه درغير اينصورت واي بحال همه بشريت 
 
(٥)
 ٤- تنها ترا بندگي مي كنيم و تنها ترا ياري جوينده ايم
پيش از اين اشاره كرديم كه لحن آيات هفتگانه سوره فاتحه به دو وجه مشخص بيان شده است . چنانكه تا آيه سيم لحن آن در توصيف صفات و اسما خداست و روي سخنش به انسان ها ، تا كه ايشان به جاي اصنام و افراد، خدايي را ستايش كنند كه صاحب آن صفات و آوازه هاي نيكوست. اما از آيه چهارم به بعد وجه و لحن آيات تا به آخر دگرگون مي شود چنانكه گويي كساني به اين پيام پاسخ مي دهند . كساني كه از همه چيز و همه كس, خم طره ياري را گرفته اند كه او بخشنده هستي و مهربان و پروردگار عالميان است . از اينرو  آيه چهارم حكايت از آن مي كند كه كساني خدا را با چنين مشخصه هايي شناخته اند، و سپس اورا به حضور( گويي كه او را در برابر مي شناسند) خطاب مي كنند: ‌« اياك نعبد = تنها ترا بندگي مي كنيم‌» ‌« و اياك نستعين = و تنها ترا ياري جوينده ايم ‌». ا
اياك در دستور زبان عرب ضمير حصر حاضر مخاطب نداست . به اين سخن كه گوينده آن مخاطب خود را به حضور مي شناسد و در عين حال به گونه بسيار مشخص منحصر مي كند كه: فقط تو -كه اينك در حضورت هستم- نه كس ديگري. ا
نعبد يعني عبادت مي كنيم و ريشه آن از تعبد به معني بندگي است . ازآنرو عبادت به معني بندگي كردن است يعني در بند   .چيزي بودن و مطيع بودن و تابع بودن مثل دربند بودن اسير و بنده . بنده خدا اسير همه بندهايي است كه او را بخدا وصل مي كند و اين بر وجه مثل است تا موضوع در ارتباط بودن و تسليم بودن به قوانين پروردگاري و رشد مشخص شود  . چراكه  بندگي در اصطلاحات قرآن و گفته هاي پيامبر به معني تربيت گرفتن و ارشاد مي باشد . چنانكه پيامبر اسلام مي فرمايد: ‌« العبوديه جوهره كنهها الربوبيه = عبادت جوهره اي است كه كنه آن پرورش است ‌» . بنابراين مفهوم عبوديت قرآن را نبايد به معني  رايج بندگي كه در نزد مردم مصطلح است يكسان گرفت . چراكه انسان ها همنوعان خود (يا حيوانات را) را براي بهره گيري و آسايش خود به بند مي كشند و حال آنكه قادر بي نياز آدمي را براي تربيت و ارشادش يعني يادآوري ملكات روحاني اش او را به بند خود گرفتار مي كند. از اينرو بندگي در تعابير عرفاني مفهومي عاشقانه و ارشادي دارد، چنانكه حافظ مي گويد: ‌« بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند‌» . اين همان گفته علي بن ابي طالب است كه فرمود: ‌« من علمني حرفاْ فد سيرني عبده = هر كس حرفي به من بياموزد به حقيقت مرا بنده خود كرده است ‌» . به همين خاطر اصطلاح بنده خدا را نبايد به هركسي اطلاق كرد چراكه بيشتر مردم در بند ارضاي خواسته هاي زميني (مال و قدرت) هستتند اما بنده خدا فقط دربند خدا يعني گرفتار بند عشق خداست ، از آنرو در بند هيچ چيز و هيچ كس از دون خدا نيست . درواقع تنها بندگان حقيقي خدا مصداق آزادگي و آزادگان هستند، چه آنها در بند هستي مطلقند و با آزاد بودن هستي ، مطلق و آزاده اند. مثل اين سخن حافظ:ا
 فاش ميگويم واز گفته خود دلشادم
بنده ي عشقم و از هر دو جهان آزادم
و يا:ا
حافظ ازجور تو حاشا كه بگرداند روي
من از آن روز كه در بند  توام  آزادم
 به عبارت ديگر بنده خدا كسي است كه در مراحل رشد و تكامل به مقام توحيد رسيده و تسليم اراده خداست. چنين كسي 
 است كه بحكم فطرت هستي مطيع و تابع قوانين ربوبيت هستي است و از او تربيت گرفته و به رشد و تعالي مي رسد تا آنجاكه مراتب روحي اش وسعت گرفته مظهر تجلي اسما و صفات خدا مي گردد. مانند گل آفتاب گردان كه پروردگارش يعني  خورشيد را بنده و عاشق است ، كه رويش به خورشيد و رخسارش نيز چون خورشيد است . آيات ٧٢,  ٨٢ و  ٢٩ سوره فجر نيز دقيقا به اين حقيقت مسلم اشاره مي فرمايد:ا
ا« يا ايها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي = اي نفس آرامش يافته روي به سوي پروردگارت كن خشنود و خشنود گشته ، پس درآي در صف بندگان من‌». يعني كسي بنده خداست كه در حلقه كمند عشق او  خشنود و تابع از همه احكام و قوانين خدا است و از چشمه لايزال قدس او پرورش مي گيرد. چنين كسي را عبدالله يا بنده خدا گويند. بندگان حقيقي خدا خدايي جز پرورش دهنده دروني خود پروردگاري را نمي شناسند كه تا اين اندازه به آنها نزديك و مهربان باشد. به همين خاطر فقط از آن پروردگار هستي بخش مهربان ياري مي جويند، تا به ياري او بر راه مستقيم هدايت يابند. در حاليكه ساير انسان ها خود انتخاب مي كنند و خود راهنما مي گزينند و به ذوق و سليقه خويش راه مي روند و در مسائل و مشكلات به عقل نسنجيده خود قياس و قضاوت مي كنند. حال آنكه بنده حقيقي خدا فقط در بند خداست و تنها از او ياري مي جويد. همچنانكه خورشيد منبع همه نيروهاي حياتي گل آفتاب گردان است خدا نيز براي بنده خدا منبع و مرجع و مركز همه نيازهاي اوست ، كه قرآن در آيه در آيه ٦٣ سوره زمر نيز مي فرمايد:ا
ا«اليس الله بكاف عبده = آيا خدا براي بنده اش كافي نيست ‌» . در حاليكه انسان ها از هر چيز و هر كس ياري مي جويند جز خدا ، چه ايشان در بند هر چيز و هركس هستند جز خدا . بنده حقيقي خدا به هر چيز و هر كس شك دارد، به همين خاطر از هر راهي كه ديگري به پيش پاي او قرار مي دهد نا مطمئن است ، آنهم راهي را كه نميداند كجاست و از مسير و منازلش آگاهي ندارد، چگونه به ذوق خود و سليقه ديگري طي طريق كند و براي آن رهبر برگزيند. بنا براين بندگان حقيقي خدا راه را از خدا مي طلبند و بس ، خدايي كه هستي را در كمال قدرت آفريده و به زيبايي تمام پرورش داده و يار مهربان آدميان است . آنها كه در بند خدا هستند خود مي دانند كه پروردگارشان نيز آنها را رها نمي كند، از آنرو روي به خداي خويش دارند و از او مي خواهند كه آنها را ياري كند و هرگز به خود و به ديگران رهايشان نكند. استعانت از باب استفعال از ريشه عون به معني ياري جستن است .ا
و اياك نستعين در پيوند با اياك نعبد و آيه بعدي است ، به اين معني كه شرط بندگي نياز است . اما از آنجا كه نياز بندگان حقيقي هدايت و رستگاري است ايشان تنها در انديشه وصل به پروردگارشان مي باشند. از آنروست كه از خدا ياري مي طلبندكه در راه رسيدن به او به نيرنگ راهزنان دين فريب نخورند بلكه به ياري او در راه هدايتگر مستقيم مستقر گردند. چه راه خدا آنچنان باريك و تاريك است كه بي ياري خدا كسي بر آن استوار  نشود
  ٥  ا- ما را آن راه مستقيم راهنمايي كن
اهدنا الصراط المستقيم يعني ما را آن راه مستقيم راهنمايي كن. اهدنا يعني ما را هدايت كن و هدايت راهنمايي است و از اينرو به صيغه جمع گفته شده كه بندگان خدا هدايت را تنها براي خويشتن نمي خواهند، بلكه آن را براي همه مي خواهند كه همه رستگار شوند. چه هدف از دين تعالي جامعه و تكامل ارزش هاي انساني است و اين از كمال تعاليم اسلامي است.    اچراكه اسلام دين صلح و سلامتي است . از آنرو تا زماني كه ما انسان ها براي يكديگر طلب خير نمي كنيم هرگز به صلح و آشتي كه غايت هدف جوامع انساني است، دست نخواهيم يافت و هرچه پراكنده تر و جنگ طلب تر و بي فرهنگ تر و گمراه تر خواهيم بود. ا
اما اصل صراط سراط بوده و سرط به معني فروبرنده است(١). از آنرو صراط مسير با جاذبه يي است كه آدمي را به سوي خدا مي برد مانند مسير جريان رودخانه كه آب را به سوي دريا مي راند و براي آن راهي نيست جز آنكه به دريا وصل گردد. دكتر محمد قريب در فرهنگ لغات قرآن در معني صراط مي گويد: (٢) ا
صراط به جاده باز و عمومي گفته مي شود گويا از اين جهت است كه جاده عمومي خود رهروان را جلو مي برد و مانند دستگاه هضم در خود مي كشد ‌» . فرق است بين صراط و سبيل چراكه سبيل به هر راهي ، اعم از آنكه رو به خير يا به شر باشد، گفته مي شود در حاليكه صراط تنها رو به خير و صلاح و سعادت دارد و به غير از آن گفته نمي شود. از آنرو تا راهي مستقيم نباشد به آن صراط نگويند(٣) . اما مستقيم كه معناي آن ايستاده و پابرجاست و آن مخالف كج و مايل است . اصل مستقيم از قام به معني ايستادن است . چنانكه واژه هاي قيام و قائم و قوام و قيم و قيوم و مقام و اقام و استقامت و مستقيم و قوم و قيامت همه از آن ريشه اشتقاق يافته اند . پس الصراط المستقيم را بايد راه پابرجا و استوار معني كرد نه راه راست . چه صراط مستقيم راستايي جز خدا ندارد و آن راه رهروان و بندگان خداست در حاليكه راه مغضوبان و گمراهان استواري و پابرجايي ندارد و آنها هر آن مسير ديگري و هدف ديگري در پيش دارند. راه مستقيم راهي است راهنما دار كه هميشه بوده , هست و خواهد بود و يك وجه بيشتر ندارد. يعني راه باطن. در حاليكه راه مغضوبان و گمراهان ظاهري است و دل بخواهي و ذوقي و گهگاهي است به اين معنا كه خالي از رهبري و هدايت است. اينكه در ترجمه اين آيه مترجمين  فارسي زبان نوشته اند:  ما را به راه راست هدايت كن‌  , اشتباه است ، چه صراط راست و غير راست ندارد و بسا بسيار پيچيده و نا مشخص است . از آنرو رسيدن و هدايت يافتن به صراط بسيار مشكل ، و به گفته بيشتر بزرگان اهل عرفان غير ممكن و بيرون از توان آدمي است . به همين خاطر بندگان راستين و رهروان  طريقت حق از خدا ياري مي طلبند كه مگر به هدايت او به صراط رهنمون گردند. چنانكه خواجه نيز مي گويدا:ا
 سالك از نور هدايت ببرد راه به دوست
كه به جايي نرسد گر به ظلالت برود
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار ازين بيابان وين راه بي نهايت
اما دشواري كار تنها در رسيدن به صراط است چه آنگاه آدمي به صراط رسد به شاهراه طريقت رسيده كه در آن هرگز گمراه نشود و اين از ويژه گي صراط مستقيم است. همچنانكه خواجه شيراز نيز مي گويد:ا
درطريقت هرچه پيش سالك آيدخير اوست
درصراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيست
نكته مهم در اهدنا الصراط المستقيم اينست كه بنده طالب خدا بدو حركتش به سوي خدا مي داند كه  به خود نمي تواند راهنما باشد تا كه در راه خدا مستقر شود، از آنرو از پروردگار عالميان مي خواهد تاكه او را به صراط مستقيم راهنمايي كند. گويي ميداند كه دشواري كار تا رسيدن به صراط مي باشد. از آنرو بنده طالب خدا طالب هدايت خداست تا كه به صراط مستقيم مستقر شود ، چراكه او به خوبي مي داند كه پس از آن به نيروي جذب و كشندگي صراط خود به خود به سوي خدا كشيده مي شود. پس مي توان گفت كه صراط همان نيروي جاذبه عشق به خداست و آنكس كه به خدا عاشق است او را بنده است و آنكس كه بنده است به صراط مستقيم و شاهراه حقيقت دست يافته است . چنانكه قرآن كريم نيز در آيه ١٦ سوره يس به اين حقيقت اشاره ميفرمايد:ا
 و ان اعبدوني هذا صراط مستقيم = و اينكه مرا بندگي كنيد، راه مستقيم همين است . يعني : اينكه مرا عاشق باشيد, به بند من گرفتار گرديد,  صراط مستقيم همين است . پس به تعبيري صراط مستقيم همان نيروي عشق است ، كه جز به عشق آدمي در هيچ كاري استواري ندارد. تنها به مدد نيروي عشق است كه انسان مي تواند اين راه بي كرانه را طي كند و نهايت به پروردگارش برسد. در اين پيوند چه نيكو گفته است حافظ كه:ا
عشقت رسد به فرياد ور خود بسان حافظ
قرآن ز بر بخواني در چارده روايت
 اهل معرفت صراط المستقيم را به امام و پير و رهبر نيز تعبير كرده اند و اين موافق است با تعليمات شيعه ، چنانكه علي ابن ابي طالب مي فرمايد(٤): ‌« خداوند اگر مي خواست خودش را به بندگانش معرفي مي كرد ، اما ما را درها و صراط و طريق معرفت خويش قرار داد. پس آنكس كه وجه خود را از ما برگرداند و از دوستي ما خارج شود و ديگران را بر ما ترجيح دهد، به يقين از راه منحرف گشته است ‌» . اين گفته امام گرچه بدليل غفلت جوامع مورد سوء استفاده قدرت طلبان مذهبي و برخي صوفيان صومعه دار قرار گرفته اما  بايد توجه داشت كه موضوع هدايت، در ارتباط با موضوع رهروي و رهبري است و تا آنگاه كه راهي راهنمايي ندارد هدايت هم معنا نمي دهد. اين فرموده امام علي قانون همه مسيرهاي علمي است كه براي رسيدن به كمالات آن راهي و راهنمايي و كتابي و درسي دارند. از اينروست كه در عرفان شناخت امام و رهبر و دليل راه از اهم آموزش هايي است كه سالك قبل از هر چيز مي بايست به آن معرفت يابد كه در غير اينصورت سالم هرچند هم كه بسيار باهوش باشد از راه منحرف شده به گمراهي مي افتد. در پيرو همين معنا است كه مي گيوييم گمراهي و ضلالت نيز جز  به راه رهبران دروغين رفتن, معني نمي دهد. مدعياني كه به سبب ناداني جامعه خود را به دروغ به شكل و شمايل رهبران مذهبي مي آرايند و ادعا دارند كه رهبر مذهبي اند. درحاليكه رهبران حقيقي لباس خاصي ندارند و غايب از نظر مردمند و  چون ادعا ندارند هيچگاه مردم آنها را را نخواهند شناخت. اين است كه راه خداشناسي راه شناخته شده اي كه مردم آن را بشناسند نيست. چه اگر بود ضروري نبود كه آدمي از خدا بخواهد كه او را به راه مستقيم هدايت كند.ا
در اهميت وجود امام و دليل راه حافظ نيز همين عقيده را دارد: ا
به كوي عشق منه بي دليل راه قدم
كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
به كوي عشق منه بي دليل راه قدم
كه گم شد آنكه درين ره به رهبري نرسيد
كار از تو مي رود مددي اي دليل راه
كانصاف مي دهيم و ز راه اوفتاده ايم
مولانا جلال الدين محمد رومي در كتاب مثنوي معنوي مي گويد:ا
پير را بگزين كه بي پير اين سفر
هست بس پر آفت و خوف و خطر
آن رهي كه بارها تو رفته ايي
بي قلاووز اندر آن آشفته ايي
پس رهي راكه نديدستي تو هيچ
هين مرو تنها ز رهبر سر مپيچ
پير باشد نردبان آسمان
تير پران از كه گردد از كمان
هر كه از استاد گريزد درجهان
او ز دولت مي گريزد اين بدان
هركه تازد سوي كعبه بي دليل
همچو اين سرگشتگان گردد ذليل
بر نويس احوال پير راه دان
پير را بگزين و عين راه دان
در كتاب اصول كافي در روايتي از قول امام صادق به همين اصل اشاره شده است (٥): ‌« اسباط گويد نزد امام صادق بودم كه مردي اين قول خداي عز و جل( آيه ٥٧ و ٦٧ سوره حجر٥١) را از او پرسيد_ ان في ذلك لايات للمتوسمين ، و انها لسبيل مقيم = همانا كه درآن براي باريك بينان نشانه هايي است ، و آنها بر راه استوار ند_ فرمود:ا
ماييم باريك بينان و آن راه در ما قائم و استوار است». پس به حقيقت صراط مستقيم اشاره به امام و رهبر مي كند رهبري خردمند و باريك بين و پيري سفر كرده و آگاه . همان كسي كه مولانا و حافظ و سنايي و عطار و عراقي و شيخ محمود شبستري و هزاران عارف هستي شناس از او بسيار گفته اند و به ضرورت شناختش يادآور شده اند. ازاينروست كه معتقديم اهدنا صراط المستقيم اشاره به معرفي پير و استقرار در سلوك و تربيت او مي كند. پيري سفر كرده كه خود پيش از ما اين راه را رفته و به مراتب و منازل و مهالك راه آشنا باشد. بنابراين رهبراني كه به غيرهدايت خدا در پيش راه سالك قرار مي گيرند وخود را رهبر و پير و امام معرفي مي كنند خود از مهالك راه اند. چه سالك راه خدا به قدر كافي مي بايد دانا و طالب باشد تا كه به دام چنين راه زناني گرفتار نگردد والا كه گمراه شده ، سرمايه دنيا وآخرتش را بيهوده هدر مي دهد . پس آن سالكاني كه به هدايت خدا از همه مهالك به آسودگي گذر مي كنند و از راهنمايي استادي كارآمد برخوردار ميشوند به نعمتي بزرگ از جانب خدا متنعم ميشوند. چه در راه خدا  نعمت به راهنما مي گويند و راه كساني كه به چنين نعمت بزرگي دست يافته اند آرزوي هر بنده صادق خداست كه درآيه بعدي به گونه بسيار مشخص به آن اشاره ميشود: «صراط الذين انعمت عليهم» ا
 
  ٦- راه كساني كه بر ايشان نعمت دادى
اصل نعمت به زبان عربي به معني ابلاغ كردن و روان و آسوده كردن است و انعم مقلوب امعن و آن بلاغت و رواني
است )ا٦).  انعام كردن يعني ابلاغ كردن و رساندن و ميسر كردن و آسودگي و نرمي و رفاه آوردن . نعمت چيزي است به كمال رسيده كه موجب رفاه و خوشي و نرمي و آسودگي باشد(٧). از اينرو نعمت ضد زحمت و نقمت است و سبب اشاره آن در اين بخش از آيه آنست كه راه حقيقت راه پرزحمت و دشواري است كه اگر راهرو در اين راه از نعمت آسان كننده يي برخوردار نباشد به زحمت مي افتد و عاقبت هلاك مي شود. پس صراط الذين انعمت عليهم ، يعني راه آن كساني كه تو (خدا)  بر ايشان آسان كرده اي و بر آنها نرمي و آسودگي فراهم آورده اي . از اينرو نعمت به معني راهنماست ، راهنمايي كه خود پيش از ما به اين راه رفته و به خوبي از جزييات منازل و مهالك راه باخبر است . چنين راهنمايي براي روندگان راه حقيقت نعمت بزرگي است ، چراكه به وسيله او زحمات راه بر آنها آسان و روان مي گردد . به همين خاطر اهل عرفان هدايت را تنها به مدد هدايت و رفاقت راهنماي دانا ميسر مي دانند و بس . چنانكه خواجه حافظ نيز مي گويد:ا
كار از تو مي رود مددي اي دليل راه
كانصاف مي دهيم و ز راه اوفتاده ايم
گذار بر ظلمات است خضر راهي كو
مباد كاتش محرومي آب ما ببرد
تو دستگير شواي خضر پي خجسته
كه من پياده مي روم و همرهان سوارانند
 قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن
 ظلمات است بترس از خطر گمراهي
بزرگ عارف ايران مولانا جلال الدين محمد مولوي نيز درسراسر مثنوي معنوي به اين اصل مهم اشاره مي كند:ا
پير را بگزين كه بي پير اين سفر
هست بس پر آفت و خوف و خطر
اندرين وادي مرو بي اين دليل
لا احب الافلين گو چون خليل
مهدي هادي وي است اي راه جو
 هم نهان و هم نشسته پيش رو
درواقع نعمت به همه آگاهان و راستگويان و صلحجوياني گفته مي شود كه بروش رفاقت (به مردمي نه بفرمان) قصدشان بر هدايت و ارشاد نوع انسان است كما آنكه قرآن كريم در آيات ٦٧و٦٨و٦٩و٧٠ سوره نسا به روشني تمام به آن اشاره مي فرمايد
 ا «و اذا الاتيناهم من لدنا اجرا عظيما، و لهديناهم صراط مستقيما، و من يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهدآ و الصالحين و حسن اولئك رفيقا، ذلك الفضل من الله و كفي بالله عليما = و آنگاه ايشان را پاداش بزرگي از نزد خود بدهيم ، و آنها را راهي مستقيم هدايت كنيم ، و آنكس كه خدا و رسول را اطاعت كند، از آنرو آنها همراه كساني هستند كه خدا بر ايشان از پيامبران وصديفان وشهدا و صالحين نعمت كرده ، چه اينانند رفيقان خوب ،
آن فضلي است از جانب خدا و به خداي دانا كفايت ميكند‌». در حقيقت صراط الذين انعمت عليهم , صراط الذين انعمت
عليهم من النبيين و الصديقين و الشهدآ و الصالحين بوده كه به دليل شعر گونه و راز گونه بودن آيات قرآن بريدگي در آن پديد آمده است و مثل اين در قرآن بسيار است. چنانكه در آيه بعدي مي فرمايد غير المغضوب كه مراد غير راه مغضوبين مي باشد .ا
در كتاب اصول كافي از قول علي بن ابي طالب در شرح آيه ٢٨ سوره ابراهيم ١٤ _
 الم تر الي الذين بدلوا نعمت الله كفرا و احلوا قومهم دار البوار = آيا تو نديدي حال آنهايي را كه نعمت خدا را به كفر بدل كردند و قوم خويش را به سراي هلاكت درآوردند_ آمده كه فرمود: ما هستيم آن نعمتي كه خداوند آنرا به بندگانش انعام كرده است . باز در همان كتاب از قول امام صادق در شرح آيه ٦٩ سوره اعراف- ٧ا
و اذكروا آلا الله لعلكم تفلحون = نعمت هاي خدا را به ياد آوريد شايد رستگار شويد_ آمده كه فرمود: مقصود بزرگترين نعمت خدا است و آن ولايت ما مي باشد .(٨)ا
عليهم در اين آيه به هدايت يافتگان و آنهايي كه در راه حقيقت از نعمت رفيقي مهربان و دلسوز برخوردارند,اشاره مي كند.ا 
رفيقي همراه و همسفري آگاه و سفركرده كه يار و نعمت سالك باشد، نه چون رهبران دروغين كه آنها بار و زحمت سالك اند و نه راه بر كه راه برند و مسبب هر گمراهي. چنانكه آيه پاياني سوره به ايشان اختصاص دارد.ا
جاي بسي تاسف است كه امروزه مصاديق واژه هايي چون امام و رهبر و شيخ و پير و مرشد به سبب سو استفاده بدعتگران مذهبي و فريبكاران صوفي نما و سياست بازان حيله گر مفاهيم حقيقي خود را ازدست داده اند . چراكه دست يافتن به حقايق قرآن و فهميدن آنچه را كه از جانب بزرگان اهل عرفان بيان شده ، نمي تواند بدون درك واقعي اين واژه ها براي ما ميسر باشد . بنابراين چنانچه بخواهيم قرآن را بخوانيم و بفهميم مي بايست در اصل معاني واژه ها، جدا از هر مفهومي كه امروزه از آنها استنباط مي شود، به درستي تحقيق كنيم و گل حقيقت را از لا به لاي خارهاي اضافي و آزاردهنده آن بچينيم . چنانكه عارف بزرگوار ما حافظ نيز مي گويد: ا
ترسم كزين چمن نبري آستين گل
كز گلشنش تحمل خاري نميكني
و اين اراده خداست براي آنهايي كه طالب حقيقت اند چراكه :ا
درين چمن گل بيخار كس نچيد
 آري چراغ مصطفوي با شرار بولهبيست
 پس امام به معني رهبر و استاد راهنما است ، استادي آگاه به راه و دانا به علم زمان . و امام در لغت اصل امت است(9) و امت در مفاهيم انديشه هاي اسلامي به معني خانواده و مراد از آن جمع مردماني است كه از يك هويت فرهنگي ويژه برخورداند. به همين خاطر است كه در جامعه امام را به پدر جامعه و عامل پويايي و توليد آن مثل زنند. اين خود روشي است تاكه  با آن پيشوايان جامعه را شناسايي كنيم ، چه همه دروغزنان و شيادان و نادانان براي خود امام و رهبر دارند و راستان و درستكاران و حقيقت جويان هم براي خود امام دارند . جامعه يي كه اغلب مردمانش مصرف كننده و بي فرهنگ و ريا كار و دروغزن و معتاد و رشوه گير و رشوه ده و دزد و ظالم باشند و هر روز بر تعداد اينگونه افرادش افزوده مي شود معلوم است كه پدران و رهبرانشان نيز دروغين و بي هويت اند. از اينرو بهترين راه شناخت امام اينست كه به پيروان آنها بنگريم چراكه دانشمند هيچگاه دروغ و ناداني را به خود فرا نمي خواند و هرگز سبب انتشار آن نمي شود . همچنين شيخ نيز در لغت به معني پير است كه مراد از آن كمال يافته و با تجربه مي باشد . آنكه به كمال رشد روحاني و نهايت مراتب ايماني دست يافته و قادر است سالكان راه حقيقت را به سر منزل مقصود راهنمايي كند. راهنمايي سفر كرده كه از راه و مقصد آن آگاه است . آنكه پيشاپيش قافله سالكان آنها را هدايت مي كند و آنها را از مراحل و مهالك راه گذر مي دهد. چه راه حقيقت مشابهات بسيار دارد كه اگر رهرو به پسند خود و راي و قياس خويش راه را طي كند و يا از شيخان گمراه و پيران جاهل و امامان جعلي راهنمايي گيرد به يقين گمراه شده و جانش هلاك مي شود. چنانكه آيه پاياني سوره به آن اشاره مي فرمايد: غيرالمغضوب عليهم و لا الضالين
 
 ٧ا- غيرآنهايي كه برايشان خشم شده .... و نه آن گمراهان
مشخص است كه راه مغضوبان و ضالين غير راه منعماني است كه از نعمت راهنما برخوردارند و غير در اينجا هم صفت است و هم استثناء ، صفت است از آنكه خصوصيتي از ايشان را بيان مي كند و استثناء است به آنكه راه ايشان را از راه منعمان جدا و مستثني مي كند. مغضوب عليهم كساني اند كه مورد خشم واقع شده اند و آنها غير منعمان مي باشند. پس غضب مخالف نعمت است چه اصل غضب در لغت عرب به معني شدت و سختي است(10)، چنانكه نعمت نرمي و آساني است. عرب سنگ سخت را غضبه و مار پليد را غضوب مي خواند از آن جهت كه سنگ سخت و مار خبيث است (11). پس مي توان گفت كه مغضوب عليهم كساني اند كه فاقد از هر لطيفه روحاني اند، چه ايشان چون سنگ سخت بي روح و چون مارخبيث پليد و گزنده اند و از اينرو مغضوب و مورد خشم خدا واقع شده اند چراكه از ذات فياض رحمت خدا دورند.ا
از آنجاكه در فرهنگ معارف اسلامي عوالم هستي در مراتب بعد و قرب و كثيف و لطيف وسعت مي يابد، هر مرتبه كه دورتر است به سخت تر و كثيف تر و هر مرتبه كه نزديك تر است به لطيف تر و روحاني تر تمثيل مي شود. به همين خاطر مغضوبين كه چون سنگ سخت خالي از روح اند در پست ترين و دورترين مرتبه قرار مي گيرند، در حاليكه ارواح ملكوتي و آنهايي كه از ملكات عاليه روحاني برخوردارند درمراتب عالي تر و نزديك تر به ذات هستي مستقر مي گردند. از اينرو خشم و غضب بر وجه مثل گفته شده نه آنكه خدا خشم كند كه نسبت تغير به ذات احديت روا نيست . مغضوب عليه آنهايي اند كه به سبب كردارشان سختي و پليدي بر نفسشان پديد آمده از آنروست كه آنها در دورترين و پست ترين مرتبه قرار ميگيرند. قرآن كريم در آيات متعددي مغضوب عليه را تعريف كرده است . چنانكه در آيه ٨١ سوره طه مي فرمايد(12): ‌« بخوريد از پاكيزه ها كه روزي شما كرديم و در آن طغيان نكنيد كه درآنصورت مستوجب خشم من شويد و هر آنكس كه مستوجب خشم من شود به درستي كه هلاك خواهد شد‌» . روشن است كه مقصود قرآن از ‌«خوردن‌» بهره بردن از معارفي است كه رشد روحاني را سبب مي شود. از اينرو طيبات به خوردني هاي شسته و روفته گفته نمي شود چرا كه انسان ها بر حسب موقيعيت هاي جغرافيايي و امكانات اقتصادي و آگاهي هاي علمي و اجتماعي خود تغذيه مي كنند. درحالي كه طيبات در اصطلاح قرآن به معارف سالم فرهنگي و ديني اشاره مي كند، يعني آن معارف نابي كه در ساختار شخصيت انسان موثرند كه مراد گفتارهاي نغز و حكمت هاي پاك آموزنده ايي است كه شخصيت سازند . اما آنچه از معارف كه با انديشه هاي من درآوردي قاطي و مخلوط مي شود ناسالم و ناپاكيزه است .ا
خوردن گوشت خوك در قرآن از آن سبب حرام است كه خوك حيوان قاطي خور است ، به اين سخن كه او سمبل موجودي است كه پاكيزه و ناپاكيزه را باهم مخلوط مي كند و آنگاه ميخورد. به همين خاطر قرآن در سوره مائده مغضوب عليه را به خوك ها و بوزينه هايي تمثيل مي كندكه درست و غلط را با هم قاطي مي كنند. و درست و غلط  قاطي كردن مغضويبين جز اين معني نمي دهد كه برخي از مذهبيون و بويژه ملاها و صوفي هاي رياست طلب دين (الهيات) و قدرت (طاغوت) را باهم مخلوط مي كنند و به خورد مردم مي دهند (13): ‌« بگو آيا خبر دهم شمارا كه چه كسي نزد خدا به بدتر از آن پاداش گيرد؟ آن كه خدا او را لعنت كرده و براو غضب كرده و آنها را چون بوزينه ها و خوك هايي قرارداده چه آن كس كه بندگي طاغوت كند ايشان به بدترين جايگاه اند و گمراه ترينند از راه درست ‌» . از آنرو مغضوب عليه را مي بايست به آن دسته از رهبراني اطلاق نمود كه ايشان در معارف و انزالات پاكيزه الهي دخل و تصرف مي كنند و آنها را براي  قدرت طلبي خود مطابق نفس پليدشان توجيه و تفسير مي كنند. به همين خاطر است كه هرگاه بشارت دهنده اي ظهور كرده كه پيامش با باورهاي ايشان تضاد داشته و موقعيت هاي اجتماعي آنها را به خطر انداخته است ايشان به قتل آن بشر آگاه فتوي صادر كرده اند و او را به ناحق كشته اند. اين خود خصوصيت ديگري است از مغضوب عليه كه قرآن در آيه ٢١١ سوره آل عمران به آن اشاره مي فرمايد:ا
 ا«هر كجا كه هستند خواري برآنها باد چراكه آنها نه پيوندي از خدا و نه پيوندي از مردم دارند پس باز آيند به خشمي از خدا و مسكنت و بدبختي برآنها باد از آنكه به آيات خدا حق پوشي كردند و به نا حق آن پيامبران را كشتند پس عصيان كردند و تجاوز نمودند‌» . «پيوندي نه با خدا دارند و  نه با مردم» يعني اينكه آنها از پيش خود, خود را آيت اله و حجت الاسلام و پير و قطب و ..... خطاب مي كنند كه نه خدا آنها را تاييد كرده و نه اينكه مردم آنها را انتخاب كرده اند. آنها با تشبث به خدعه و نيرنگ خود را به مردم تحميل كرده اند و بناحق مقام رهبري و ولايت و خلافت را از آن خود كرده اند. (درست مثل همين موقعيتي كه ما مردم ايران اينك بدان گرفتار آمده ايم)ا 
اگر در تاريخ مروري بكنيم و شرح زندگاني پيامبران و بزرگان را مطالعه كنيم به خوبي به وجود اين دسته از كاهنان و صومعه داران پي ميبريم چه ايشانند كه در تاريخ همواره حكم قتل انبيا و اوليا و خردمندان جامعه را صادر كرده اند. عين القضات همداني به فتوي همينان به دار آويخته شد و به قولي او را در گوني قير اندوده شده پيچاندند و به آتشش افكندند . شهاب الدين سهروردي به فتوي فقيهان و فرمان امير المومنين زمان به قتل مي رسد و حسين بن منصور حلاج به دستور خليفه زمان و به فتواي همين متشرعين و صوفيان به دار آويخته مي شود و سپس به آتشش افكنده و خاكسترش را به دجله مي اندازند. حسين بن علي به همراه ياران و برادران و فرزندانش با فرمان خليفه زمان و به فتوي قاضي شرع شهيد مي شوند و علي بن ابي طالب به دست كساني كشته مي شود كه آنها كوس الحكم للهي سر مي دادند. توطئه قتل پيامبر را پرده داران كعبه طراحي كردند و عيسي را روساي مذهبي يهود به صليب كشيدند و همينان بودند كه به نام خدا و دين هزاران پيامبر را كشتند(14). از آنرو مغضوب عليه به آن دسته از رهبراني تعلق مي گيرد كه به ناحق در مسند هدايت و ارشاد خلق نشسته اند، كه آنها ريشه همه گمراهي ها و سبب همه تاريكي ها مي باشند.ا
علي بن ابي طالب در خطبه ١٧ نهج البلاغه به روشني تمام ويژگي هاي مغضوبين را بيان مي فرمايد(15) : ‌« ان ابغض الخلايق الي الله رجلان ، ......= دشمن ترين مخلوقات نزد خدا دو كس هستند، نخست آنكه خدا او را به نفسش رهايش كرده از آنرو از راه دور افتاده و شيفته بدعت شده و گمراهي در پيش گرفته است . فتنه گري كه پيروانش را از راه هدايت پيشينشان گمراه كند و آنها كه به او اقتدا كنند چه در حياتش وچه در وفاتش گمراه گردند. ديگر آنكس كه جهالت را وسيله كار خويش قرار داده . باربر خطاهاي ديگري و در گرو خطاهاي خويش مي باشد  ، پايگاهش مردم نادان و پاي فرارش در منجلاب فتنه مانده . از آنچه كه با حقيقت پيوند دارد كور است حال آنكه انسان نماها او را به آن عالم مي خوانند و نيست . هر بامداد كه بر ميخيزد دلش در طلب افزودن چيز هايي است كه بيشتر داشتنش زيان بار تر است(قدرت) ، و مانند لجنزاري كه از آب گنديده انباشته شده مطالب بي فايده را در خود جمع كرده. بين مردم بر كرسي قضاوت نشسته ، و مدعي چيزي است كه بر غير او هم آشكار نيست . اگر با مبهماتي مواجه شود ترهاتي از نظريات خود بر آن مي بافد و حكم قطعي صادر مي كند و همچنانكه عنكبوت تار مي تند او شبهات را مرتكب مي شود. نه به درستي راي خود اطميناني دارد و نه اعتقادي به نادرستي آن دارد، اگر درست راي دهد بيم از آن دارد كه مبادا نا بجا گفته است و اگر نادرست راي داده اميدوار است كه درست گفته. او نادان و ابله است و همچون سواركاري مي ماند كه نه اشترش چشم بينا دارد و نه خودش به راه آگاه است.ا  روايات را در هم مي پيچد همچنانكه باد گياه خشكيده را ، خدا گواه است كه براي مسائلي كه نزدش مي آيند سرشار نيست و اهليت رياستي را كه مدعي آنست ندارد. دركش محدود است و ديدگانش نزديك بين و اگر در مشكلي بماند آنرا از ديگران پنهان كند. چه بسيار خون هايي كه به سبب قضاوت ظالمانه اش به ناحق ريخته شده و چه بسيار كساني كه از ميراث هاي به ناحق رفته شده به توسط او نالان و گريانند. من از جور و ستم ايشان ، كه زندگي را به جهالت سپري مي كنند و به گمراهي مي ميرند به خدا شكايت مي كنم و داد دل از او مي خواهم . آنگاه كه كتاب خدا را بي هيچ خطا و شبهه يي بر آنها مي خواني و حق خواندن آنرا به درستي ادا مي كني هيچ از آن سر در نمي آورند و آنرا به اندك بهايي نمي خرند اما آنگاه كه كتاب را براي مواضع خودشان تحريف مي كنند و از آن سود مي جويند در آنصورت كتاب در نظرشان متاع پر ارزشي است. بدينسان نزد آنها چيزي پليدتر از درستي و درست تر از پليدي نيست ‌» . ا
پر روشن است كه اين سخن مولا به همه مكتب داران مذهبي و صومعه داران صوفي نما اشاره دارد، آن بدعتگراني كه كلام حق را  به قصد قدرت طلبيتحريف مي كنند و براي دوام موقعيت هاي اجتماعي خود در اصول راستين معنوي دخل و تصرف مي كنند. به سبب ايشان است كه مردم از دين گريزان شده از راه حقيقت به دور مي افتند. از آنرو بي سبب هم نيست كه ايشان مورد خشم خدا واقع شوند چه ايشان دور كننده و باز دارنده مردم از راه رسيدن به خالقشان مي باشند. ا
انجيل متي باب بيست و سيم به مصداق همين كلام از قول حضرت عيسي مي فرمايد: ا «آنگاه عيسي آن جماعت و شاگردان را خطاب كرده گفت : كاتبان و فريسيان بر كرسي موسي نشسته اند، پس آنچه به شما گويند نگاه داريد و بجا آوريد ليكن مانند اعمال ايشان مكنيد زيرا مي گويند و نمي كنند، بارهاي گران و دشوار را بر دوش مردم مي نهند حال آنكه چيزي حتي بر انگشت خود حمل نمي كنند. اعمال خود را به گونه اي بجا مي آورند تا مردم ايشان را ببينند( رياء ) . رداهاي خود را عريض و دامن هاي قباي خود را پهن مي سازند و بالا نشستن در محافل و ضيافت ها و صدر نشستن در مساجد را دوست مي دارند. تعظيم در كوچه ها و اينكه مردم ايشان را آقا آقا بخوانند دوست مي دارند » . همان باب : ‌« واي بر شما اي كاتبان و فريسيان رياكار كه در ملكوت آسمان را بر روي مردم مي بنديد زيرا كه خود داخل آن نمي شويد و داخل شوندگان را هم از دخول مانع مي شويد . واي بر شما اي كاتبان و فريسيان رياكار چراكه خانه بيوه زنان را مي خوريد و از روي ريا نماز را طولاني مي كنيد از آنرو عذابتان شديدتر خواهد شد‌» . همان باب:ا
 » واي برشما اي رياكاران كه براي نعناع و شبت و زيره عشر نگه مي داريد (مثل موضوع زكات) اما بزرگترين احكام شريعت يعني عدالت و رحمت و ايمان را ترك مي كنيد. اي راهنمايان كور كه پشه را صافي مي كنيد و شتر را (يكجا) مي بلعيد. واي برشما اي رياكاران كه چون قبور سفيد شده مي باشيد كه از بيرون نيكو مي نمايد حال آنكه درونتان از استخوان هاي پوسيده و ديگر نجاسات پراست. به ظاهر خود را به مردم عادل مي نمايانيد (يعني با لباس روحانيت) حال آنكه به باطن مملو از رياكاري و شرارت هستيد. .واي برشما اي كاتبان فريسيان كه قبرهاي انبيا را مرمت مي كنيد و آرامگاه اوليا را زينت مي بخشيد و مي گوييد كه اگر در ايام پدران خود مي بوديم در ريختن خون انبيا با ايشان شريك نمي شديم ، پس خود شهادت مي دهيد كه فرزندان قاتلان انبيا هستيد . از آنرو شما پيمانه پدران خود را لبريز كنيد( يعني بيشتر از ايشان از انبيا و اوليا بكشيد). اي ماران و افعي زادگان چگونه از عذاب جهنم فرار خواهيد كرد. همه خون هاي بر زمين ريخته شده صديقين بر عهده شماست. از خون هابيل صديق تا خون زكريا كه او را در ميان معبد هيكل و قربانگاه كشتيد‌». واين گفته قرآن است كه در آيه٢ ١١ سوره آل عمراان فرمود: ‌« پس باز آيند به خشمي از خدا و مسكنت و بدبختي بر آنها باد از آنكه به آيات خدا حق پوشي كردند و انبيا را به ناحق كشتند ‌» . از آنرو معتقديم كه مغضوب عليه به رهبران رياكار مذهبي اطلاق مي گردد، آنها كه دين را وسيله قدرت و امرار معاش قرار داده و در آيات خدا تحريف مي كنند و حق آنها را مي پوشانند .ا
اما ضالين به معني گمراهان آن كساني اند كه به سبب پيروي از آن مغضوبان از راه گمراه گشته اند. چه گمراه كسي است كه در راه حق ساده انديشي مي كند و از آنجا كه چراغي فرا راه خود ندارد به فريب راهنمايان دروغين ، كه همواره در حواشي راه راه بُر مردم ساده انديش اند، راه راستين را گم كرده و در بيراهه هاي هلاكت بار عمر گران را به رايگان هدر مي دهد. چه اصل ضال در زبان عربي از ضلالت به معني هلاكت گرفته شده و لا حرف نفي است كه عطف به غير مي كند(16). ضالين گمراهاني هستند كه در تاريكي ناداني بسر مي برند، از آنرو ايشان از معرفت بهره اي ندارند. چه اگر راهرو به معرفت طي طريق كند و اصل تحقيق را ميزان خود قرار دهد همان معرفت و حقيقت روشني بخش راهش مي گردد به طوري كه هرگز فريب رهبران دروغين را نمي خورد. اما گمراه ساده انديشي مي كند و به ذوق و پسند خود از ميان مدعيان رهبري براي خود رهبر برمي گزيند و پيش از آنكه به خود و مقصود بينديشد به ستايش رهبران دروغين مي پردازد. از اينروست كه شخصيت و هويتش گم مي شود و در پس خواسته هاي رهبران دروغين عمر عزيز را به رايگان هدر مي دهد . بنابراين  گمراهان ميزان رشد دهنده اي ندارند كه با آن موقعيت شان را بسنجند و بدانند كه آيا در راه حقيقت اند و يا در بيابان هلاكت بار گمراهي ها سرگردان. چنانكه قرآن نيز در آيه ٧١ سوره كهف به اين نكته اشاره مي فرمايد: ‌« من يهدالله فهو المهتد و من يضلل فلن تجد له وليا مرشدا = آنكسي را كه خدا هدايت كند پس او هدايت يافته است اما آنكسي كه گمراه شد براي او يار رشد دهنده اي وجود ندارد ‌». پس از شرط هدايت است كه راه آنرا ياري باشد رشد دهنده كه در هدايت سالك يار و رفيق او باشد نه چون آن مدعيان دروغين شريعت و طريقت كه بار وبال سالك اند و خود از غولان راه ، كه نه تنها رشد دهنده نيستند بلكه باز دارنده و هلاك كننده سالك نيز مي باشند. پس شرط عقل است در اين راهي كه از هر طرفش دامي است احتياط به خرج دهيم و دل به هيچ شعبده باز شبهه اندازي ندهيم (17) كه به قول مولانا:ا
چون بسي ابليس آدم روي هست
پس به هر دستي نبايد داد دست
 بلكه به خداي پروردگار خود روي بياوريم ، خدايي كه همه كاينات را بر رابطه معلوم و مشخصي آفريده و دو گانگي و چند گانگي در آن نيست . چه او انسان را نيز بر همان رابطه آفريده و تمامي شرايط رشد و حيات را از ابتدا براي او فراهم آورده است . پس چه نيكو تر كه راهش را نيز از او طلب كنيم و مصاديق خلقتش را در خود جستجو كنيم و گوش به هيچ مدعي فريبكاري ندهيم ، كه حافظ گفت:ا
دردم نهفته به ز طبيبان مدعي
باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند
از آنرو بر همه رهروان طريق حق ضروري است كه در خود انديشه كنند و پيش از دنباله روي از هر شيخ و رهبري يا بيعت با هر پير و امامي نخست در ميزان خواست و طلب خود ترديد كنند، كه باز مولانا گفت :ا
آب كم جوي تشنگي آور بدست
تاكه آبت جوشد از بالا و پست
چه اگر بدون انگيزه باطني و بي آنكه به راستي طالب راه حقيقت باشيم قدم در اين راه پر پيچ و خم بگذاريم نه تنها به  معرفتي نمي رسيم ، كه هم خود گمراه ميشويم و هم گمراهي هاي بيشتري را در جامعه پديد مي آوريم. ا
گر شوندآگه از انديشه ما مغبچگان
 بعدازاين خرقه صوفي به گرو نستانند
زاهد ار رندي حافظ نكند فهم چه شد
ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند
 
اين دفتر به پايان رسيد ، به روز يكشنبه ٢ تير ٠٧٣١ خورشيدي برابر ٣٢ جون ١٩٩١ ميلادي
حسين ميرمبيني
 
شرح ماخذ و يادداشت ها: ا
    -١     تفسير روح الجنان _ شيخ ابوالفتوح رازي ص ٢٥
 -2فرهنگ لغات قرآن _ دكتر محمد قريب جلد اول ص ٠ ٤٦
٣- همان كتاب صفحه ١٤٦
 -٤اصول كافي _ كليني رازي جلد اول ص ٢٦٠
   ٥- كتاب اصول كافي ، كتاب حجت جلد نخست صفحه ٣٧١ 
٦- تفسير روح الجنان _ شيخ ابوالفتوح رازي جلد اول صفحه ٥٣ 
ا ٧- همان كتاب همان صفحه
٨ - اصول كافي كتاب حجت جلد نخست ص ٥١٣ و٦١٣ 
٩- همان كتاب صفحه  ١٧
 ١٠- همان كتاب صفحه ٥٥  
_ ١١- همان كتاب و همان ص  ا
 ١٢- آيه٨١ سوره طه : ‌« كلوا من طيبات ما رزقناكم و لا تطغوا فيه فيحل عليكم غضبي و من يحلل عليه غضبي فقد هوي» ا
 ا 13- آيه ٠٦ سوره مائده : ‌« قل هل انبئكم بشر من ذلك مثوبه عند الله من لعنه الله و غضب عليه و جعل منهم القرده و الخنازير و عبد الطاغوت اولئك شر مكانا و اضل عن سوآ السبيل»
 ا  14- شاره اي است از آيه ٢١١ سوره آل عمران چنانكه در كتاب مقدس ‌«عهد عتيق ‌» نيز مذكور است . كتاب اول پادشاهان باب ٨١ آيه ٤
١٥- نهج البلاغه _تاليف سيد رضي _ نگارش داريوش شاهين صفحه ١٣٩
١٦- تفسير روح الجنان _ شيخ ابوالفتوح رازي جلد اول صفحه ٥٥
١٧- اشاره اي است به اين غزل معروف حافظ : ا
صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد
بنياد مكر با فلك حقه بازكرد
بازي دهر بشكندش بيضه در كلاه
زيراكه عرض شعبده با اهل رازكرد