پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  • قرائت هاي نو از قرآن بر پايه آموزشهاي عرفاني

    قسمت سی پنجم  از بخش دوم (۲/۳۵ )
    سوره گاو شيرده شرح آيه ۱۰۶ ، ۱۰۷  و ۱۰۸

     

     حسین میرمبینی

    نقل است که مرتضی – علیه السلام- به بصره آمده، مهار شتر بر میان بسته. و سه روز بیش درنگ نکرد. و فرمود منابر بشکنند. و مذکران را منع کرد.

    (تذکرةالاولیاء عطار نیشابوری_ص ۳۵)

     

     

     

     

     

    ۱۰۶- آنچه از  نشانه اى را كه منسوخ كنيم

            يا كه فراموش شده رهاشان سازيم،

                           از آن بهتر يا مانندش را آوريم.

    مگر تعليم نگرفته ايد كه خدا بر هر چيز تواناست.

     

    موضوع این آیه نیز در ادامه مطالب آیات پیشین است. آنجا که می فرماید: "نه آنهائى از اهل كتاب كه كفر ورزيدند و نه آن مشركين ، هرگز نخواهند گذاشت كه خيرى از جانب پروردگارتان بر شما نازل شود". یعنی هم آن قشریونی که ظاهرا به کتاب دینی شان اهمیت می دهند (کافران اهل کتاب) و هم آن رهبران ایشان (مشرکین اهل کتاب) که بر کرسی ریاست مذهب تکیه زده اند و مدعی اند، کسانی اند که آیات الهی را تحریف می کنند و به این ترتیب از محقق شدن خیر معنای آیات الهی ممانعت بعمل می آورند. اینان هرگز اجازه نخواهند تا که انسانها مستقیما بتوانند با پروردگارشان ارتباط برقرار کنند و از طریق او بدانند که معنای آیات الهی چیست تاکه رستگار شوند. یعنی اگر شما موضوع رستگاری خودتان را به آخوندها و صوفی ها و مدعیان مذهبی واگذار کرده اید پس بدانید که آنها هرگز اجازه نخواهند داد که شما به حقیقتی از معنای آیات الهی پی ببرید. اهل کتاب یعنی آنهایی که کتاب دینی دارند و آن را می خوانند یعنی مذهبیون. بنابراین کافرین اهل کتاب دقیقا به همین قشریون مذهبی اشاره دارد که کتاب (قرآن و یا تورات و انجیل و ...) می خوانند اما حق معنای آیات آن را می پوشانند. و اما مشرکین اهل کتاب آن مراجع و رهبرانی هستند که بر مسند پیامبران تکیه زده اند و بنام خدا و کتاب الهی حکم ظالمانه می دهند و به این طریق بی عدالتی و فساد را در زمین منتشر می سازند.  آن قشریون و این مراجع که اتفاقا با کتاب الهی اهلیت دارند و ان را می خوانند _به اتفاق هم_ برآنند (فرقی نمی کند که آنها چه دینی دارند) راه خدا را سد کنند و اجازه ندهند که مردمان با کسب معرفت از آیات کتاب الهی به خیر و حکمت آنها دست پیدا کنند." هرگز نخواهند گذاشت كه خيرى از جانب پروردگارتان بر شما نازل شود". یعنی راه درک و فهم آیات پروردگار را مسدود می سازند. چگونه؟ اینگونه که آنها آیات را با تعبیرات من درآوردی شان تحریف می کنند و به این ترتیب آنها را از معنا و محتوا تهی می کنند. به سخن دیگر، آنها با تحریف آیات راه درک نشانه های الهی را مسدود می کنند تا کسی نداند که معنی آنها چیست.

    اگر معتقد باشیم که آیات سوره بقره در ادامه هم نازل شده اند و اگر باور داریم که تداوم زنجیره وار آیات در این سوره معرفت خاصی را بیان می کند آنگاه باید قبول کنیم که معنای آیه ۱۰۶ درواقع به این نکته می پردازد که چرا و چگونه است که کافران اهل کتاب و مشرکین اهل کتاب (یعنی آخوندها) آیات کتاب الهی را تحریف می کنند. چراکه آنها از این طریق می توانند مردمان را از خودبیگانه و گمراه کنند تا که آنها نتوانند از حقیقت آیات الهی سر درآورند. چراکه آنها از طریق این امور می توانند به موضع سروری خود تحکیم بخشند.

    در حقیقت آیه ۱۰۶  به این مطلب می پردازد که اگر ملاها و رهبران شان (کافران و مشرکان اهل کتاب) بخواهند از طریق تحریف آیات به تخریب معانی آیات بپردازند و به این طریق  راه خدا را مسدود سازند، آنگاه خداوند نیز برای حفظ و نگهداشت ذکر خویش آن آیات تحریف شده را با جایگزین کردن نشانه های جدید نسخ می کند. از اینرو هر زمان که ملاها آیات را تحریف می کنند، خداوند جای آن نشانه ها را با نشانه های جدیدتر که از نظر محتوای معنایی می توانند یا مانند آن نشانه های قبلی باشند و یا از آنها بهتر و گویاتر ، پر می کند.  

    "نسخ" به لغت عرب یعنی از میان برداشتن، باطل کردن، مثل آنکه گفته می شود آفتاب سایه را و پیری جوانی را نسخ کرد(1).  همچنین واژه "آیه"به معنی نشانه و علامت است. بنابراین منسوخ شدن یک آیه به معنی جایگزینی یک نشانه (از آیات الهی و یا سنت و یا احکام دینی)  است با نشانه دیگری که همان بار معنایی و یا بهتر از آن را داشته باشد.

    "آنچه از  نشانه اى را كه منسوخ كنيم یعنی آنچه از یک آیه یا تمامی یک آیه را که از بین ببریم "يا كه فراموش شده رهاشان سازيم"، یا که کاربرد معنایی یک آیه ای را رها کنیم و از یاد مردم ببریم که معنی آن این است که آیه مزبور از بین نرفته بلکه کاربرد معنوی آن آیه و یا سنت برای سالها بلکه قرن ها از یاد مردم رفته است. مثل آن بخش از ضرب المثل ها و سنت های دینی که از مذاهب راستین باستانی و یا اعتقادات ابراهیمی که اینک رها شده اند و کسی از آنها چیزی به یاد ندارد. "ازآن بهتر یا مانندش را آوریم". یعنی بجای آن نشانه های منسوخ شده و رها شده، نشانه های نو تری می آوریم که یا همان معنا را برسانند یا حق مطلب را بهتر و کاملتر از آنها ادا کنند.  

    پس موضوع نسخ آيه (نشانه) چیزی فراتر از آن مطلبی است که آخوندها و قشری مذهبان مطرح می کنند و چنین القاء می کنند که مصلحت خدا ایجاب می کند ایات خود را (بی دلیل) نسخ کند و درواقع دینی را جایگزین دین دیگر نماید. چنانکه ابوالفتوح رازی در تفسیر خود می نویسد(2): " ... وقتی مصلحت خلقان در آن باشد که کتاب ایشان توارت و پیغامبر ایشان موسا و وقتی مصلحت خلقان در آن باشد که پیغامبر ایشان عیسا و کتاب ایشان انجیل ، و وقتی مصلحت در آن باشدکه نبوت و پیغمبری به محمد دهد و کتاب او قرآن بود و آیه رد بر جهودان است که ایشان منکرند نسخ شرایع را ، حق تعالی جل جلاله باز نمود چنانکه شرایع تبع مصالح بود که تا اگر در این کتاب که ناسخ همه کتابها است و این شریعت که ناسخ همه شرعهاست مصلحت نسخ پیدا شود ....". با برداشت از همین تفسیرهای آبکی است که برخی به حساب خود دین اسلام را نسخ کردند و بجای قرآن کتاب ایقان و اقدس را آوردند. زهی نادانی!

    این سخنها به نظر من همه باطل است. چرا که اگر قرآن با این آیه بخواهد دیگر آیینهای مذهبی را نسخ کند، آنگاه ضرورتی نداشت که بگوید (ایه ۶۲ همین سوره بقره) :" از مومنان (مسلمان و یهودیان و نصارا و (حتا) صابئین هرکس که به خداوند و روز باز پسین ایمان آورده باشد و عمل صالح (کردار نیک) کند، پاداش او نزد پروردگارش (محفوظ) است و بر آنها نه بیمی است و نه اینکه اندوهگین شوند". به سخن روشن تر، قرآن مذاهب و ادیان دیگر را تا آنجا که به خدای واحد و روز بازپسین باور داشته باشند و در آنها دستوراتی باشد که به کردار نیک سفارش کند(مثل میثاق بنی اسراییل) به حقانیت می پذیرد و با آنها مدارا دارد. بنابراین اینکه مفسرین گفته اند خدا به مصلحت خود آیات را نسخ می کند و یا با آمدن اسلام سایر مذاهب عالم نسخ شده اند، سخن باطلی است. به تعبیر قرآن نه اسلام دیگر ادیان را نسخ کرده و نه دینی می تواند  بعد از اسلام ادعا کند که اسلام را نسخ کرده است. این نادانان نمی دانند که نام دین اسلام حتا با نام حضرت محمد نسبتی ندارد بلکه این نام، پیشتر از آن نام دین ابراهیم و موسا و عیسا بوده و آنها همه بر این نام و باور عقیده مند بوده اند.  

    اینکه قرآن می فرماید "خدا آنچه از آیه ای (بخشی شان و یا کل شان) را که نسخ می کند و یا فراموش شده رها می کند، از آن روست که آن آیات به دلیل تحریف و جابجا شدن کاربردشان می توانند در مرور زمان معنای شان را از دست بدهند. بعبارت دیگر، اگر آیاتی که این چنین معنای شان را از دست داده اند نسخ نشوند و جای شان با آیات جدیدتری پر نشود، معنایش این است که وجه معنوی آن آیات کلا از دست رفته و دیگر جایگزینی برای آنها وجود ندارد. درحالی که می دانیم خدا حافظ ذکر است و او از طریق روح القدوس و کسانی که ملهم از او هستند، آیات جدیدی را نازل می کند که می تواند جایگزین آیات قبلی شوند. آیاتی که از نظر معنایی یا مانند آیات قبلی اند یا که بهتر از آنها حق مطلب را ادا می کنند.

    برای اینکه روشن تر مطلب را شرح دهم مجبورم این گونه بیان کنم که اگر در یک برهه زمانی بخصوص مثلا ۳۳۰۰ پیش  (در زمان پیامبری موسا) گفته شده (تورات، سفر تثنیه۱۶:۵) : "پدر و مادر خود را حرمت دار"_ مشخص است که حکمت نزول این آیه از آنرو بوده که بنی اسراییل بداند که برای وارد شدن به جرگه بشریت و تشکیل جامعه می باید به فکر کهنسالان و نیازمندان جامعه باشد و به آنها توجه کند. به همین خاطر در قانون موسا و مفاد میثاق بنی اسراییل آمده "پدر و مادر خود را حرمت دار" تا از این طریق به کهنسالان جامعه خیری برسد "خیری بر شما نازل شود"(موضوع آیه قبل). این آیه مشخص می کند که مردم بنی اسراییل تا قبل از این برای کهنسالان و نیازمندان و درماندگان خود هیچ دلسوزی نداشتند و در آن دوره تاریخی هرکس به فکر خویش بود. به همین خاطر تا زمانی که قانون موسا در بین بنی اسراییل حرمت داشت و مردم به آن عمل می کردند، مردمان پیر و نیازمند به نوعی سرپرستی می شدند. اما هرگاه قانون موسا و عهد خدا به پشت گوش انداخته شده بنی اسراییل از پیران و کهنسالان و درماندگان خود غافل می شدند و حتا از آنها تنفر می داشتند. و این نبود جز اینکه ملاهای یهودی (کاتبان و فریسیان) به انگیزه قدرت طلبی در صورت و معنای آیات الهی بویژه میثاق بنی اسراییل دخل و تصرف کرده بودند  آنها معنای این فرمان میثاق بنی اسراییل را تبدیل به این مطلب کردند که یهودیان بجای احسان به والدینشان برای آنها فدیه و قربانی کنند. یعنی بجای اینکه مخارج روزمره پدران و مادران پیرشان را تقبل کنند برای روزهای بعد از مرگشان فدیه (قربانی) بدهند. یعنی مبالغ آن را صرف معابد و مخارج ملاها کنند(مرقس ۱۱: ۷) . مشخص است که با این تفسیر نه به کهنسالان و درماندگان جامعه خیری می رسید و نه اینکه سنت و اخلاق پسندیده ای به نسلهای بعدی منتقل می شد. درواقع ملاهای یهودی با تحریفی که در این آیه کرده بودند  خیر آیه و عهد خدا را از بین برده بودند. لذا اگر عیسایی نمی امد و با تفسیر خود  معنا این ایه را تبیین و تثبیت نمی کرد می رفت که موضوع حکمت آیات الهی بخصوص خیر میثاق و عهد خدا به کسی از قوم بنی اسراییل نرسد و ریشه انسانیت از جامعه ایشان قطع شود.

    از اینرو بود که حضرت عیسا با تفسیر و تبیینی که او در انجیل از میثاق الهی بیان داشت تقریبا آن آیه (احسان به به والدین) و دیگر ایه های مربوط به میثاق را برابر با همان معانی (که در قانون موسا آمده) تثبیت کرد. چنانکه در انجیل محرز است که عیسا دین موسا را (تا حتا قوانین او را) نسخ نکرده بلکه وی  پیروان خود را سفارش می کند که آن قوانین را پیروی نمایند(متا ۳ :۲۳).  اما همین مطلب (موضوع احسان به پدر و مادر) با آمدن اسلام و پیامبری حضرت محمد بار معنوی قوی تری پیدا می کند. چنانکه معنای آن تا به "ذی القربی" و "یتامی" و "مساکین" گسترش می یابد. و جز این نیست که بیان قرآن از صالحات (کارهای نیک) از هر دو آن آیات قبلی (در یهودیت و مسیحیت و حتا دین زرتشتی که مدعی است موضوع کردار نیک متعلق به آنان است) کاملتر و بهتر حق مطلب را ادا کرده است. زیرا موضوع احسان کردن مربوط به توجه کردن و بذل مال به نیازمندان است که آن نه فقط مشمول پدر و مادر است که بر وظیفه همه انسانها است که شمول احسان شان را به دیگر لایه های نیازمند جامعه بویژه ذی القربی (نزدیکان خود) و یتیمان (کودکان بی سرپرست) و مساکین (درماندگان بازمانده از حرکت زندگی) نیز تعمیم دهند. امروز هم اگر در میان مسلمانان می بینیم که دروغ و رشوه و جنایت شایع است و کسی را نمی توان یافت که دروغ نگوید و یا به اصول و  تعهدات اخلاقی پایبند باشد از آنروست که با تحریفات و تفسیراتی که قشریون مذهبی و ملاها از دین می کنند همه خیر و معنای آیات قرآنی را از آنها گرفته اند و از اسلام جز نام باقی نگذاشته اند. به همین خاطر وقتی کار به اینجا کشیده می شود ، خداوند برای آنکه بخواهد به اراده نخستین خود از خلق آدم و مقام خلیفة الهی او و موضوع هدایت و رستگاری جامه عمل بپوشاند، برخی از آیاتی را که تحریف شده اند و خیرشان از بین رفته است را نسخ می کند تا مگر از طریق انزال نشانه های جدیدتر ذکر خود را حفظ کند و خیر وجوه معنوی ایات خود را همچنان در جامعه بشری منتشر نماید.

    در عین حال باید توجه داشت که نسخ آیه می تواند به این مطلب نیز اشاره داشته باشد که صورت ضرب المثلها و آیات و احکام و نشانه های مذهبی، ابدی و جاودانی نیستند بلکه از آنجایی که همیشه احتمال دارد که آنها به انگیزه قدرت طلبی دستخوش تحریف شوند و معنای شان از دست برود، ممکن است نسخ شوند و بجایشان آیات دیگری (همانند و یا بهتر از آنها) مطرح شوند. بطور مثال اگر در سوره نساء (آیه ۵۹) بیان شده :"یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم ..." یعنی: شما ای کسانی که ایمان آورده اید! فرمان ببرید خدا را و فرمان ببرید رسول را و همچنین صاحبان امر از خودتان را ، به دلیل تحریفی که مذهبیون مسلمان و قدرت طلب در  معنا و تفسیر این ایه کرده اند درواقع راه درک معنوی این ایه را یا به سود ملوک و فرمانروایان ظالم منحرف کرده اند و یا به سود رهبران و مراجع نادانی که حتا از تشخیص راه جلوی پای شان نیز عاجزند. از اینروست که هم تفسیر ملاهای شیعه و هم تفسیر مفتیان اهل سنت از این آیه گمراه کننده و بس خطرناک می باشد و مسلم است که از سنیان و شیعیان کسی با این تفسیرات راه به حقیقت نخواهد برد. درجایی که جامعه مسلمانان پر از اینگونه بدآموزی ها است آنگاه جا دارد که حافظ بگوید:

    به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

    که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها

    مشخص است که این سخن حافظ همان بار معرفتی را دارد که آیه 59 سوره نساء دارد، با این تفاوت که حافظ صورت معنای اولی الامر را به پیر مغان و سالک تغییر داده تا حداقل آنهایی که گام در راه عرفان خدا می گذارند بتوانند خیری از این نشانه معنوی ببرند. اما اگر صوفیان هم مانند ملاها بخواهند قدرت طلبی کنند، آنگاه ایشان نیز به همین شیوه به تحریف سخن حافظ می پردازند تا که انسان های ساده اندیش را به پذیرش شیخوخیت و پیری و امامت رهبران قلابی شان قانع سازند. اینجا است که اگر این طرز تلقی زشت بخواهد به عنوان یکی از آموزه های اصلی اهل تصوف مورد استفاده قرار گیرد،  مسلم است که خیر سخن حافظ نیز از بین می رود و دیگر کسی از طریق این سخن به معرفتی نائل نمی شود. درحالیکه هم روی سخن حافظ و هم روی سخن قرآن با کسانی است که قصد خداشناسی دارند و می خواهند به مراتب روحی خویش آگاهی پیدا کنند بلکه طی طریق کنند تا که به مرتبه شناخت نائل ایند. این سخن را اگر بخواهیم امروز تبیین کنیم باید چنین بگوییم : "آنها که طلبکار خدایند می باید از قوانین هستی پیروی کنند و گوش هوش به سخن کسی دهند که پیرو این قوانین است و آنها را می شناسد. کسی از میان خود تان که با شما همعصر و به زبان و فرهنگ شما آشنا است. کسی که از امر خدای رحمان آگاه است و مامور است تا خداجویان را از مراتب روانی و روحی شان و هم چنین مشکلات راه (دزدان کمین کرده در حاشیه راه) و مسئله از خودبیگانگی (خودفریبی) آگاه کند. او عارف زمان خویش است و قادر است رهروان راه حقیقت را از هیولای نفس شان پاکشان کند و آنها را تا کنگره ذات الوهیت هستی رهبری شان نماید. اگر من و شما رهرو این راه باشیم مطمئنا خداوند ما را هدایت می کند. اما اگر من و شما چنین قصدی نداشته باشیم و از فریب خوردن و فریب دادن لذت می بریم یقینا جزو ابواب جمعی شیاطین (یعنی مشرکین اهل کتاب) به شمار خواهیم آمد.

    کافران و مشرکان اهل کتاب به غیر ملاها و صوفیان می توانند به همه آن کسانی اشاره داشته باشد که با سرقت از متون مذهبی، دین من درآوردی تاسیس می کنند و آیات الهی انبیاء گذشته را به زعم خودشان نسخ یعنی بی اعتبار تلقی می کنند. درحالیکه باید توجه داشت که نسخ آیه مربوط است به تحریف کافران و مشرکان اهل کتاب که می تواند مشمول همین ایشان نیز بشود. چراکه ایشان هم به نوعی دیگر حقیقت را تحریف کرده اند.    

     پس هربار که آیات الهی به جهت سود قدرت طلبان تحریف می شوند با خدا است که بخش ها و یا تمامی آیاتی را که تحریف شده اند منسوخ نماید ( و یا برای زمانهایی آنها را به فراموشی رها سازد) و معنای آنها را با آیه و نشانه و سخن جدیدتری تبیین و تثبیت کند.

    درعین حال باید توجه داشت که موضوع نسخ به همین سادگی نیست بلکه نسخ آیات و یا به فراموشی سپردن آنها با تحولات اجتماعی و دگرگونی های تاریخی همراه است. مانند حمله امپراتوری روم به اورشلیم و نابود ساختن کامل معبد سلیمان و جایگزین کردن آن نشانه و آن بنا با تعلیماتی که حضرت عیسا آورد. و همینطور جایگزین کردن همه آن تعلیماتی که کلیسا به انگیزه قدرت طلبی تحریف شان کرد و بعدها با ظهور حضرت محمد و اسلام دوباره همه آن موضوعات را در آیاتی دیگر و با نشانه های نوتر جاودانه ساخت.

    همینگونه است تهاجم مغول، حمله مغول گرچه از دیدگاه تاریخی یک واقعه سیاسی محسوب می شود اما از نظرگاه دینی حمله مغول "باد بی نیازی خدا است". با وزیدن این باد به ایران و سرزمین های "اسلامی" همه آن تعابیر نادرست قشری مذهبان اهل تسنن از قرآن نسخ شد و جای شان را به تعابیر اهل عرفان دادند و از این طریق ذکر (آیات الهی) و حقیقت اسلام (عرفان اسلامی) از خطر نابودی محفوظ ماند و بعد از آن به نوعی دیگر و تازه تر مطرح شد .

    بنابراین موضوع نسخ و باد بی نیازی خدا بخشی از قانون الهی است و آنها بهم مرتبط اند و آن می تواند مشمول زمان ما نیز باشد. چه اگر ما مسلمانان شیعه مذهب نیز بخواهیم قرآن را با آن تعابیر پوسیده قشری مذهبان اهل سنت و یا شیعیانی از قبیل خمینی ، خامنه ای و مصباح یزدی و ..... و یا حتا با آن بحث هایی که نواندیشان مذهبی در ایران (و برخی از کشورهای اسلامی) به دست داده اند، بخوانیم، آنگاه مشخص است که بسیاری از ایات قرآن معنا و مفهوم اصلی شان را از دست می دهند (مثل آن بخش از تعریفاتی که دکتر شریعتی و دکتر سروش و حبیب الله پیمان و .... از آیات قرآنی داده اند، و یا آن تعابیری که "مراجع شیعه" از مبحث اولی الامر و امر نیابت و ولایت فقیه و امام زمان ۱۲۰۰ ساله و مرجعت و باب تقلید در کتب شان نوشته اند).  از اینرو به نظر من در تحریف و دست درازی به قرآن جرم شیعیان کمتر از سنیان نیست و ایشان نیز بنوعی دیگر در تخریب آیات الهی و دین اسلام مقصرند. به همین خاطر اگر سنیان با حمله مغول و سقوط امپراتوری عباسی و بعدها با نابودی دولت عثمانی همه اعتبار نظرات مذهبی شان از دست رفت، بعید نخواهد بود که با نابودی "جمهوری اسلامی" نیز اعتبار همه آن نظرات مذهبی و سیاسی اندیش ورزانی که با جمهوری اسلامی ظهور پیدا کردند ، همه از بین برود. چراکه ما "شیعیان" نیز در تحریف و تخریب واژه ها و نشانه های قرآنی ثابت کرده ایم که در حفظ ایات خدا (ذکر)بهتر از اهل سنت عمل نکرده ایم.

    نکته : اینکه قرآن در آیه (۹ سوره حجر ۱۵) : " انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون" (= همانا ما ذکر را نازل کردیم و همانا که ما خود از برای آن نگهبانیم) با تکرار واژه "ما" درواقع تاکید می کند که در نزول ذکر و همچنین در حفظ ذکر کسانی او را همراهی و یاری می کنند، بنابراین اگر ما در حفظ ذکر خدا نتوانیم در روی زمین به متابعت از اراده او عمل کنیم، آنگاه دلیلی هم برای وجود ما (بعنوان خلیفة الله) در روی زمین نیست. اینجاست که خداوند با وزش یک باد بی نیازی هرآنچه از آیات خود را (و همچنین ما را) نسخ می کند و جایش ایات بهتر و نسلی آگاه تر می آورد.     

    نکته: در عین حال باید توجه داشت که موضوع نسخ و تحریف در طی تاریخ و متون دینی همواره وجود داشته و بعداز این نیز ( تا زمانی که قدرت و ثروت سخن آخر را می گویند و خرد آدمی و عدالت و انصاف به بازی گرفته می شوند) به همین ترتیب ادامه خواهد داشت. اینگونه است که اغلب ادیان عالم پر است از اینگونه تحریف ها و بدآموزی ها. همین بدآموزی ها است که هم در گذشته و هم حال، نسلهای انسانی را گمراه و فاسد و نابود کرده است و امروز زندگانی بشر از معنویت تهی شده است. اما نکته جالب اینجاست که بدانیم که اسلام و قرآن نسبت به همه این امور اندیشه کرده است و هم در این آیه و هم در آنجا که می فرماید: :"و  ام الکتاب (اصل کتاب) نزد او است، هر آنچه را که او بخواهد محو می کند و (یا) تثبیتش می کند"(3) به همه انسانها بویژه به دین سازان و ملاها و مدعیان مذهبی اخطار می دهد که اگر شما آیات الهی را تحریف می کنید، از آنجایی که خدا حافط ذکر است" در  قبال این عمل زشت شما، او هر آنچه را که شما تحریف و تخریب کرده اید، با نشانه جدیدتری نسخ می کند. چراکه قصد خدا از نسخ ایات و یا تبیین و تثبیت آنها فقط حفظ ذکر و امر هدایت است. یعنی اینکه اگر مردمان نتوانند از تخریب و تحریف کوته آستینان نسبت به ذکر آیات خدا ممانعت بعمل آورند  آنگاه خداوند آیه های تحریف شده و تخریب شده را ، (همراه با مردمان) نسخ می کند. عاقبت این کار برای آن مردمی که برای سالها به آن آیات تحریف شده ایمان داشته اند به هیچ وجه خوش نیست و آنها می باید آماده باشند که دین و هویت (شخصی و ملی) شان و حتا سرزمین شان مورد تاخت و تاز واقع شود. هم چنانکه وقتی اسلام بعد از خراب شدن مذاهب زرتشتی ، یهودی و مسیحی بوسیله ملایان شان، ظهور کرد و بسیاری از نشانه های دینی تحریف شده را نسخ کرد (از جمله قبله یهودیان که با آیه ۱۴۴ بقره نسخ شد) تحولات وسیعی در جهان آن روز بوقوع پیوست و میلیونها انسان مذهبی (زرتشتی ، یهودی و مسیحی) بی آنکه بدانند از کجا خورده اند سرگشته و حیران ماندند. یا وقتی که مغولان حمله کردند میلیونها انسان مذهبی (عارف و عامی) در آن واقعه عظیم جانشان نابود شد بی آنکه بدانند چرا و به چه دلیل است که آنها می باید به چنین خشمی گرفتار شوند. چگونه است که در این موقعیت خواست الهی با تصمیم خان مغول بیشتر همراهی دارد تا با دعا و نماز و روزه "ملت اسلام" . حافظ هم که می فرماید:

    بهوش باش که هنگام باد استغنا

    هزار خرمن طاعت به نیم جو نخرند

    منظورش همین موقعیت است. موقعیتی که مذهبیون قشری به سبب عجب و کفرشان قادر به درک آن نیستند و نمی دانند آتشی را که آنها برپا داشته اند (آتش زهد ریا) خرمن دین را خواهد سوزاند و شعله اش دامن آنها را نیز خواهد گرفت.

    یا مثل همین حمله آمریکا به عراق که وقتی صورت گرفت مراجع مذهبی اهل شیعه و سنت تازه یادشان آمد که به مصیبت بزرگی گرفتار آمده اند. مصیبتی که خود ایشان و اسلاف شان از زمانهای قبل آن را دامن زده بودند و با تعبیرات احمقانه ای که از دین بدست داده بودند خرد و معرفت را از آن سرزمین خالی کرده بودند. ازاینرو سرزمین عراق همیشه مورد تاخت و تاز  قدرت طلبان و دیکتاتوران واقع شده و می شود چراکه فکر و دین این مردم آلوده به قدرت و ناسالم است. از این دین و از این محیط ناسالم البته جز فتنه نمی روید.

    با این حال موضوع نسخ آیات به نظر آنهایی که به ظاهر توجه دارند، تناقض گویی می آید. چنانکه اغلب اسلام ستیزان (مثل نویسنده کتاب ۲۳ سال) در ایرادهایی که به قرآن می گیرند یکی هم به این مطلب است و فکر می کنند که پیامبر اسلام از جانب خدا آیاتی را آورده که هرگاه مصلحت باشد خداوند آنها را منسوخ می کند. اما از آنجایی مشخص است منتقدین نیز از تعبیرات و تفسیراتی که قشریون مذهبی از معنای نسخ به دست داده اند گمراه شده اند، به نظرشان موضوع نسخ آیات نادرست می رسد. درحالیکه موضوع نسخ آیات از وجوه مثبت قرآن است و آن در جهت تعالی اندیشه و باز گذاشتن شرایط می باشد. این مطلب نشان می دهد که این منتقدین نیز همچون مردم ساده اندیش و قشری نگر در دام فریبی که ملاها و مفسران قشری مذهب گسترده اند بنوعی دیگر گرفتار شده اند.

    قرآن کریم خود در پاسخ به اینگونه از کژاندیشی ها در آیه (۱۰۱ سوره نحل) به این موضوع اشاره می کند: "و اذا بدلنا آیة مکان ء آیة والله اعلم بما ینزل قالوا انما انت مفتر بل اکثرهم لایعلمون. قل نزله روح القدس من ربک بالحق لیثبت الذین آمنوا و هدی و بشری للمسلمین = و چون آیه ای را به آیه ی دیگری بدل کنیم _خدا به آنچه نازل کرده آگاه تر است_ گویند تو افترا زده ای. بگو آن را روح القدوس به درستی از جانب پروردگارت نازل کرده تا ثابت کند (قدمهای) آنهایی را که ایمان دارند و (این) که رهنمود و بشارتی باشد برای تسلیم شدگان".  اینها از آنجا که بدبین اند و قادر به درک جنبه های مثبت کلام خدا نیستند، از عبارت "خدا به آنچه نازل کرده آگاه تر است" به مصلحت اندیشی و رندی حیله گرانه تعبیر می کنند، که مشخص است دید آنها بالکل باطل و مردود است. چرا که معنای "خدا به آنچه نازل کرده آگاه تر است" به موضوع آگاهی خدا از تحریف ملاها و دست درازی هایی است که آنها در متون الهی کرده اند. این ایه درواقع تضمینی بر اینکه خدا ناظر  دین است و آگاه است به همه ترفندها و فریبکاری هایی که مذهبیون در این مسیر  بکار می گیرند.

    اگر یهودیان آمده از بابل، دین خدا را تحریف کردند و در بازسازی ساختمان معبد هیکل قصدی جز قدرت طلبی نداشتند آنگاه مشخص که دین خدا ملعبه دست عده ای سیاسی کار عوام فریب شده است. چنین دینی برای کسی خیری ندارد از آنرو برچیدن حتا معبد هیکل که دیگر خیری در آن نبوده و معنایی جز فریبکاری و دکانداری را نمی رسانده، امری سازنده و مثبت است. این موضوع می تواند برای مسلمانان نیز هشدار باشد ، چه اگر قرار باشد که مسلمانان جهان نیز دین خدا را بهانه قدرت طلبی های خود کنند خدای بی نیاز از عبادت همه آنها است و قطعا توانا است تا کل این بساط ریاکاری را یکجا نابود سازد.       

    زیرا موضوع قبله مربوط به نشانه توحید و قدوسیت الوهیت و مرکزیت دل آدمی و نشانه غایت سلوک معنوی انسان تارسیدن به مقام عرفه (عرفان) است، که براستی هم معبد هیکل در گذشته های دور (به زمان حضرت سلیمان) و هم خانه کعبه (به زمان حضرت محمد و با سنتهایی که او برای حج برقرار ساخت) معنای آن را بخوبی بیان می کرده اند. اما مشخص است که بعد از بازگشت یهودیان بابلی به اورشلیم با دگرگونی هایی که آنها در ساختار مذهب یهود و هم چنین با تغییراتی که در ساختمان معبد سلیمان بوجود آورده بودند (4) این مرکز الهی را تبدیل به خانه ریاکاران و فریبکاران و دزدان کرده بودند. به همین خاطر با حمله بابلیان به اورشلیم (خرابی بار اول) و حمله رومیان (خرابی بار دوم) همه نشانه های معنوی معبد سلیمان و شعار جمع الجمعی قبله یهودیان در اورشلیم همه نسخ شد و خداوند با تبیین کلام عیسا و همچنین بعدها با ظهور پیامبر عالی قدر اسلام همه آن مفاهیم بلندمرتبه را از نابودی و محو کلی محفوظ داشت. یعنی اینکه آن نشانه را به نشانه همانند و یا بهتر از آن جایگزین کرد. و یا آنکه "ننسها" فراموش شده رهایش کرد". که این معنا برای خود خانه کعبه (بعنوان نماد و شعار الله) که برای سالها (از زمان حضرت ابراهیم تا  زمان حضرت محمد) فراموش شده رها شده بود کاملا صدق می کند. بنابراین معنی نسخ آیه صرف نسخ مطلق نیست بلکه موضوع نسخ مربوط به نسخ نشانه است و معنای این سخن قرآن این است که اگر مسلمانان نیز بخواهند با قدرت طلبی ها شان و وسیله قرار دادن شعائر اسلامی مثل مسجد و خانه کعبه و حج و نماز و روزه و خمس و زکات و .... به نیات زشت خود برسند، مسلم خدای لاشریک و بی نیاز همه این دستگاه فریبکاری زیرو رو خواهد کرد.

    بنابراین نسخ آیه به این موضوع اشاره دارد که آیات و احکام و سنت های مذهبی همه نشانه اند برای بیان معنای خاصی. اگر آن نشانه ها بر اثر تحریف و دخالت کافران و مشرکان اهل کتاب نتوانند بیان معنا کنند و از معنا خالی شده باشند آنگاه خداوند با وسائلی که در اختیار دارد همه آنها را از بین می برد و جای آنها را با آیات دیگری_ که همان معنای اولیه را برسانند و یا از آنها بهتر باشند_ عوض می کند.

    موضوع نسخ برخی از آیات درست مثل موضوع نسخ نشانه های صوتی و علامات خطی در زبان های رایج جهان است. مثلا اگر امروزه برای ما فارسی زبان ها نمادهای گفتاری و نوشتاری مردم ۲۵۰۰ سال پیش ایران قابل فهم نيست، همینگونه نشانه های دینی و آیاتی که به مرور زمان به دست ملاها تحریف شده اند یا از بین رفته اند و یا اینکه به فراموشی رها شده اند برای ما قابل درک نیست. اما از آنجاکه در پس معنای هریک از این ایات و نشانه ها خدای زنده و پابرجایی قرار دارد که حافط ذکر خویش است و از معانی مکرم آن آیات دفاع می کند این است که هر زمان آخوندها و مدعیان مذهبی آیات الهی را تحریف و در واقع معنای آنها را تخریب می کنند، خدای متعال آنها را با ایات جدیدتر تبیین و یا تثبیت می کند. این سخن بدان معنی است که موضوع دین پدیده ای نیست که حتا با تخریب مذهبیون و مادیون از بین برود بلکه پدیده ای است زنده که هر بار نسخ می شود به نوع و فرم جدیدتری ظهور پیدا می کند.  مثلا اگر در زمانهایی مساجد و معابد دینی بر اثر تحریف ملاهای قدرت طلب به کانون های تجاری و سیاسی و محل فریبکاری مبدل می شوند و دیگر در این مکان ها معنویتی پدید نمی اید آنگاه آن نشانه ها همه منسوخ می شوند و جایشان را به مصطلاحاتی مثل "خرابات" و "خانقاه" و "میکده" می دهند. مقامی که اگر قرار باشد انسانها به مراتب عالیه وجودی خویش دست پیدا کنند می باید "خودی" شان را در آن مکان ها بخاک بیندازند و فنا (سجود) و افتادگی (رکوع) و شهود (صلات) در آن مقامات تجربه بکنند.  بنابراین در معنای این آیه نباید سخن قشریون مذهبی را دنبال گرفت که معنای همین آیه را نیز تحریف کرده اند و حقیقت آن را به موضوعات حاشیه ای کشانده اند که نه ربطی با آیات قبل دارد و نه اینکه بیانگر مفهوم "بخیر منها او مثلها" است.

    این گونه اظهار نظرات سخیف را حتا بهاء الدین خرمشاهی نیز در حاشیه ترجمه قرآن خود آورده و به نقل از بیضاوی و میبدی و .... می گوید(5): "موضوع این آیه به مسئله "طعن" یهودیان در زمان حضرت رسول مربوط می شود که گفتند: "اگر فرمان پیشین حق بود و پسندیده بود پس نسخ چرا بود، اگر باطل بود و نا پسندیده ، آن روز خلق را بر آن داشتن چه معنا داشت؟". اینها همه سخن بیهوده است چراکه موضوع طرح شده هیچ مناسبتی با موضوعات آمده در آیات قبل ندارد. درحالیکه نکته این آیه (نسخ) در ارتباط با موضوع آیات پیش از آن است که چنانکه گفته شد آخوندهای یهودی بعد از بازگشت شان از بابل به فلسطین فریبکاری پیشه کردند و باز مثل گذشته به قصد خلط دین و سیاست تورات را تحریف کردند. آنها حتا در بازسازی ساختمان معبد هیکل چنان تغییراتی را به نفع قدرت خود بوجود آورند که دیگر آن بنا نمی توانست حاوی معنویت و قدوسیت توحید الهی باشد. در اینجا خداوند دقیقا مشخص می کند که اگر آنها با تحریف آیات و نشانه ها، دین الهی را از معنویت ساقط کردند (و می کنند)، خداوند نیز با منسوخ کردن آیات پیشین و آوردن ایات جدید حکمت خویش را نو می کند. اینکار هم با آمدن مذهب عیسویت و هم با آمدن اسلام عینا تکرار شده و همچنان اگر آخوندها بخواهند به اساس دین و معانی آیات قرآن لطمه وارد آورند مطمئنا خداوند با از میان برداشتن آن ریاکاران صورت ظاهری خود ایات را نیز از میان بر می دارد. چراکه "خدا قادر به انجام هر چیزی است".

    اگر "امروز" ما (بر اثر کفرورزی و غفلت) نتوانیم از حقیقت "اسلام" دفاع کنیم و نتوانیم با تصحیح و تبیین به تثبیت درست سنتها و آیات الهی بپردازیم، آنگاه "فردا" خداوند قطعا با "اسبابی" که در اختیار دارد همه این بساط را بهم می زند و از نو طرح نو می ریزد.  اینکه در زمان هایی عرفای شامخ ما با آوردن اصطلاحات جدید و با شعر و غزل همان مطالبی را بیان می کردند که قرآن بیان می کند همه از آنرو بود که "کافران و مشرکان اهل کتاب" (ملاها و رهبران شان) در آن زمان ها با تعبیرات من درآوردی شان نشانه های اصیل دینی را از معنویت تهی کرده بودند. به همین خاطر عرفای شامخ کوشش می کردند که با اوردن اصطلاحات جدید و طرحی نو در نوع بیان سخن، بیشتر آن معانی عالی قدر را از خطر نابودی حفظ کنند. من شخصا اعتراف می کنم که اگر از ذخائر معنوی گنجینه عرفان برخوردار نبودم اینک من نیز قادر نبودم حتا به معرفت یک نکته معنوی از قرآن نائل شوم. بنابراین باید ایمان داشت که دین به خدا تعلق دارد و هموست که هر وقت می بیند نشانه هایش به دست مذهبیون (کافر و مشرک) تحریف می شود در حفاظت از ذکرش، آنها را نسخ می کند و  محتوای معنوی شان را با نشانه های دیگری _با همان معانی و یا بهتر از آنها _عوض می کند. شرط درستی این کار فقط در جایی است که روح القدوس عامل الهام و بیان آن نشانه ای باشد که منسوخ و یا رها می شود و او (جبرییل) است که باید آن نشانه های جدید را بر دل انسانهای جستجوگر نازل کند. چنانکه در آیه ۱۰۱ سوره نحل اشاره شد : " و چون آیه را بجای آیه ی دیگری بدل کنیم _خدا به آنچه نازل کرده آگاه تر است_ گویند تو افترا زده ای. بگو آن را روح القدوس به درستی از جانب پروردگارت نازل کرده تا ثابت کند (دلهای) آنهایی را که ایمان دارند و (این) که رهنمود و بشارتی باشد برای تسلیم شدگان". امروز هم اگر پای مردمان خداجو و  صلحجویی که به سبب عملکرد آخوندها و قشری مذهبان لغزنده شده باشد و از بابت رستگاری و هدایتشان شکی در دل داشته باشند، جز این راهی نیست که روح القدوس بر آنها نازل شود و دلشان را قوی دارد که

    هرآنکه جانب اهل وفا نگه دارد

    خداش در همه حال از بلا نگه دارد

    گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان

    نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

    دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

    فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

    توجه داشته باشید که اهل عرفان برخلاف قشریون مذهبی عقیده دارند که فرشتگان الهی (میکاییل و جبراییل و ....) در درون ما قرار دارند و اگر آنها از جانب خدا ماموریت یابند پیام او را بر ما نازل می کنند. چنانکه حافظ می گوید:

    فیض روح القدوس ار باز مدد فرماید

    دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

    "الم تعلم ان الله علی کل شیی قدیر"، (=مگر تعلیم نگرفته ای ؟ مگر نمی دانی که خدا بر هر چیز توانا است؟) خطابِ "مگر تعلیم نگرفته ای" در اینجا به  همین ملاها و قرآن پژوهان است که فکر می کنند صورت ظاهری آیات خدا غیرقابل تغییر و جاودانی اند. ایشان هرگز باور نداند که خداوند قادر است روح القدوس (فرشته جبرییل) را باز مامور کند تا آیات پروردگار را (در بیان دیگری، غیر زبان عربی) بر دل کسانی که هدایتشان را خواسته نازل کند و آن "تسلیم شدگان" را به این طریق رهنمود و بشارت شان دهد.   این ملاها و قرآن پژوهان با این طرز تفکر و باور (که فکر می کنند خدا آیات را نسخ نمی کند) همان کسانی اند که در معنا و مفهوم ایات خدا دست می برند و آنها را به سود و نفع خویش دگرگون می سازند؟ هم ایشانند که با جایگزین کردن متون الهی با کتابهای که خود می نویسند آیات الهی را از معنا تهی کرده اند. بنابراین خطاب قرآن به این کسان است. به این عبارت که اگر شما مردمان تحریفگر به فریبکاری های تان ادامه دهید و یا شمایی که قرآن می دانید (اهل کتاب) اگر شما در جهت تخریب معانی آیات الهی (ذکر) همچنان حقیقت را مقلوب می کنید، آنگاه خدا هم قادر است تا در دفاع از ذکر خود دست به هر اقدامی بزند. اقدامی که شما تحریفگران را به حیرت و سرگردانی دچار سازد. این کار البته شدنی است چنانکه طی تاریخ بارها شده و خواهد شد و خداوند قادر به انجام آن است.

    نکته: اینکه قرآن (۹ سوره حجر ۱۵) می فرماید: "انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون" = همانا ما ذکر را نازل کردیم و ما خود از برای آن نگهبانیم". از ان روست که نشان دهد که خدا از طریق انسانهایی که به نیروی روح القدوسی مویدند معارف خویش را از دستبرد آخوندها و رهزنان مذهبی حفظ می کند. به همین خاطر خداوند در بیان این مطلب از واژه ذکر استفاده کرده که ذکر به معنی یاد و یادآوری از وجوهی است که آیات کتاب الهی در جهت تبیین آنها نازل شده اند. بنابراین، وجه معنوی آیه نیست که نسخ می شود بلکه صورت ظاهری آیه است که البته هر زمان با برانگیخته شدن رسولی آنها را منسوخ و یا تبیین و یا تثبیت می کند(6).  اگر خدا آیات خویش را به نشانه های همانند و یا بهتر از آنها جایگزین نکند حقایقی که این چنین تحریف شده اند هرگز آشکار نمی شوند و معارف الهی از دست خواهند رفت. این سخن یعنی اینکه شیاطین (دین سازان و آخوندها) موفق شده اند که حقیقت را از میان بردارند و مردمان را با نشانه های مقلوب شده و تحریف شده گمراه ساخته و به مقصود خود یعنی فساد در روی زمین نائل آیند.

    در عین حال باید توجه داشت که انسان ها در شرایطی می توانند حقايق را دریابند که بتوانند به عصری که در آن زندگی می کنند و زبانی که در آن عصر رایج است احاطه داشته باشند، در نتیجه اگر انسانها به اصطلاحات و نشانه هایی که فرضا در ۱۴۰۰ سال پیش یا ۳۳۰۰ سال پیش رایج بوده، آشنا نباشند راهی به درک موضوعات مذهبی ندارند. پس برای انکه مردمان هر دوره ای بتوانند به حقیقت دین پی ببرند می باید آیاتی باشد که بتواند با مردمان آن دوره بخصوص، نقل معنا کند.  این بدان معنی است که آیات الهی می باید هر زمان از همان محتوای معنایی برخوردار باشند که رستگاران ادوار گذشته از آن برخوردار بوده اند. درحالیکه می دانیم که در هر زمان قدرت طلبان زمان دین را برای سودجویی های خود دستاویز می کنند و اینجاست که آنها آیات و نشانه ها (و حتا احکام) الهی را با تعاریف من درآوردی شان تحریف و دگرگون می کنند. بنابراین هر زمان ممکن است آیات بگونه ای تحریف شوند که برای مردمان آن دوره و دوره های بعد ناقل معنا نباشند. این درحالی است که آخوندها (درهر مذهب) فکر می کنند که نشانه های دینی آنها و نوعی که ایشان آنها را معنی می کنند ابدی و غیرقابل تغییر اند. درحالی که قرآن به خلاف آن باورها عقیده دارد که آیات ممکن است تحریف و منسوخ شوند. بنابراین اگر آنهایی که علاقه دارند که از متون دینی به حقیقت برسند می باید بدانند که متون و تعابیری که مترجمین و مفسرین از متون می کنند قابل اعتماد نیستند و از اینرو نباید که آنها در صورت ظاهری آیات و احکام درجا بزنند بلکه می باید در پی شناخت معنویت آیات و نشانه ها باشند. درعین حال باید همه انسانها به این حقیقت اصولی آگاه باشند که دین برای تعالی انسان و جامعه و تکامل خلقت و تکوین کرامت انسان نازل شده و نزد خدا هیچ چیز بالاتر از کرامت روح آدمی و عدل و انصاف نیست. غیر از قرآن کریم که به صراحت به این معانی اشاره دارد ما این حقیقت بزرگ را در سخن انبیاء بنی اسراییل و بویژه ارمیاء نبی نیز می بینیم که می فرماید (ارمیاء ۲۴ و ۲۳: ۹): "خردمند از خرد خود فخر نکند ، و زورمند از زورمندی خویش مفتخر نشود و ثروتمند از ثروت خود سرافراز نباشد بلکه هرکس فخر کند از این فخر کند که معرفت دارد و مرا می شناسد که من خداوند هستم که رحمت و انصاف و عدالت را در زمین بجا می آورم چراکه خرسندی من در این چیزها است". بنابراین باور داشته باشیم که اسلام با همه آزادی های انسانی ، آزادی هایی که کرامت می آورند ، بویژه برابری حقوق همه ابناء بشر از هر جنس و نژاد ، موافقت دارد، چراکه در معنای "اسلام" و یا "شالوم" غیر از صلح و تسلیم به قوانین هستی و اجرای عدالت و انصاف معنای دیگری نمی توان یافت.

    اگر مفهوم واژه "آیه" را که در متن آیه ۱۰۶ آمده به معنی آیة الله (= انسان کامل)، بگیریم آنگاه بطن معنوی دیگری از این آیه به دست می اید و آن این است که هرگاه آیات الهی یعنی انسان های کامل، اعم از پیامبران و اولیاء الله می میرند خداوند جای آنها را با انسانهای معنوی همانند و یا کاملتر پر می کند.  بنابراین اين خداست كه هر زمان به اصطلاح و زبان هر مردمی حقایق معنوی (بویژه حکمت) را به زبان ایشان نازل می کند و آن را برای آن دوره ها و نسلهایی که ایشان با آن زبان آشنایی دارند، تبیین می کند. چراکه "خدا ، خدای زنده و پابرجا است و او را چرتی نبرده" که فرضا غافل باشد و نبیند آخوندها چه می کنند. بلکه هرگاه آنها آیات را از معنویت و روحانیت تهی می کنند و انسان های معنوی را می کشند خداوند آن آیه را (یعنی آن انسان معنوی را) با آیه دیگری_که از نظر معنوی یا همانند آن و یا بهتر از آن است_ جایگزین می کند. چرا که او قادر است هر زمان آیاتی را مثل آیات گذشته و یا بهتر از آنها به منصه ظهور آورد.  به همین خاطر است که مولوى مي گويد: ”باز جو پيغمبر ايام خويش “ یا حضرت رسول اکرم می فرماید: "من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتت الجاهلیة"، یعنی کسی که می میرد و امام زمان خویش را نمی شناسد، مرده اش مرده جاهلیت است. یعنی اگر کسی فرضا در قرن پانزدهم هجری، به ولایت علی بن ابی طالب ایمان دارد و حتا به امامت او معترف است اما امام زمان خودش را نمی شناسد که از او تعلیم و فرمان پذیرد، او مانند کسی است که از دین بی خبر است و با مردمان دوران جاهلیت حشر و نشر می کند. چراکه دین تنها در زمانی می تواند به حال مردمان مفید واقع شود که معارفش به روز و زمان هر دوره نو نو شده باشد و آن را رهبری باشد که بتواند "آیات خدا را بر ایشان تلاوت کند و پاکشان کند و آنها را کتاب و حکمت بیآموزاند ".

    این معنا را وقتی با مفهوم آیه بعد _ آنجا که می فرماید: "له ملک السموات و ما فی الارض و مالکم من دون الله من ولی و لا نصیر"_ یکجا قرار می دهیم به این حقیقت دست پیدا می کنیم که فقط از کسانی می توانیم رهنمود بگیریم که قدسی و الهی باشند. کسانی که با روح القدوس وجود خویش در ارتباط اند و با او دوستی دارند. ایشانند که می توانند ما را هدایت کنند و لاغیر. یعنی از غیر اولیاء الله هیچکس نیست که بتواند از دون خدا ما را در این امور ولی باشد و یاری دهد". بنابراین بیهوده به دنبال راه مدعیان ، آخوندها ، ملاها و صوفی های فریبکار و فیلسوفان گمراه نیفتید که آنها همه دون خدا و همه در دستگاه حق بیکاره اند.

    در عین حال حكمت اين آيه (۱۰۶) در ادامه آيات قبل و هم چنين آيه ۱۰۷ و آيات بعدى است كه قرآن بخواهد بیان کند مردمان نباید که از نشانه های منسوخ شده پيروى كنند. چراکه از چگونگی درستی آنها بی خبرند و بعلت بدآموزی های مذهبی و همچنین تحریف ملاها نمی توانند حق مطلب را از آنها دریابند. اینکه پيامبر عالي مقام اسلام فرمود:"من دو چيز گرانبها را در بين شما مي گذارم، كتابم و عترتم" به همین خاطر است. چراکه مشخص است که مفاهیم واژه های کتاب به دلیل تحریف و نسخ هر زمان ممکن است تغییر کند اما عترت یعنی آن کسی که ملهم از روح القدوس است و کسی است که به حکمت نازله الهی دست پیدا کرده ،  می تواند معنای درست نشانه ها و آيات را هر زمان برای رهنمونی انسانها بیان دارد. مفهوم امام زمان (به تعبیر شیعیان نخستین) و یا به تعبیر عرفا "عارف وقت" (7) نیز جز اين نيست كه او از آنجایی که در ارتباط با روح القدوس وجود خویش است (یعنی از مرتبه روحانی است) پس قادر است نشانه هاى الهی را در هر عصر با زبان و اصطﻼح مردم آن عصر براى ایشان بيان كند. در حاليكه مذهبيون و ملاها و فیلسوفان و صوفیان قدرت طلب و مدعیان از آنجایی که از مرتبه دون الهی اند تعلیماتشان به دلیل تحریف و نسخ همه کهنه و منتفی از خير و بهره الهى (یعنی حکمت) است (موضوع آیه ۱۰۵).

    اَلَم تَعلَم“ يعنى مگر تعليم نگرفته اى؟ يعنى مگر نميدانى؟ یعنی آقایی که خودت را دانشمند می دانی مگر شما تعلیم نگرفته اید که خدا قادر است هر کاری را بکند؟ یعنی فرضا هر آیه را نسخ کند و جایش را با آیه دیگری_ همانند و یا بهتر از آن_ نو و بدل کند؟ چراکه اگر شما انسانهای دانا و آگاه (اهل کتاب) با کسانی که به خدا نسبت دروغ می دهند (کافران و مشرکان اهل کتاب) که مدعی اند و معانی عالیه را بخود منتسب می کنند (مثل ولایت) و به اینگونه آیات خدا را به سود و نفع خویش و سیاست زمانه تحریف می کنند، مبارزه نکنید تا که دست آنها از امور دین و دنیا ساقط شود، آنگاه آیات الهی بر اثر دست درازی آنها و سکوت شما آقای دانشمند از معنا و مفهوم تهی می شود. اینجاست که اگر همه بخواهند کافری بکنند و نخواهند که با این تحریف گران در نیفتند، آنگاه خداوند (به جهت حفظ دین) همه آن بساط را یکمرتبه نسخ و نابود می کند و برای بیان روحانیات خویش رقم دیگری از نو طرح می ریزد. این نسخ و نابودی و این طرح نو برای قوم یهود به چندبار تکرار شده است، کمآنکه برای ملت اسلام نیز به چندین بار اتفاق افتاده است. اینکه حافظ در غزل مشهورش می گوید:

    بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

    فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

    اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

    من و ساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم

    همه از آنروست که نشان دهد که روح القدوس در وجود او متجلی است و او می تواند همان کاری را کند که پیامبران بزرگی چون موسا و عیسا و محمد کرده اند:بیا تا گل بر افشانیم ..... یعنی بیا خوشحال باشیم و می معرفت را در ساغر دل بریزیم و از این طریق از محدودیت فلک زمان و مکان خارج شویم و از عالم لایتناهی طرحی نو برای سامان خودمان در این جهان بریزیم. بعبارت روشنتر: بیایید با هم این دین ریایی (اسلام ریایی مرسوم آن دوران) را نسخ کنیم و بجای آن طرح نو بریزیم. اینجاست که اگر قشریون  غمساز و خانه خراب کن بخواهند خون عاشقان خداجو را بریزند من (حافظ) و ساقی ازل (روح القدوس) با هم می سازیم و بنیاد آن ریاکاران خانه خراب کن را بر می اندازیم. بنظر می رسد که حافظ قصد براندازی این اسلام ریایی را داشته است. پیشتر از این نیز حسین بن منصور حلاج به قصد براندازی اسلام عباسی همین گونه عمل کرد و پیشتر از او حسین بن علی نیز به قصد براندازی اسلام اموی به همین صورت قیام کرد. قیامی که بر همه تعابیر و تفسیرات قدرت طلبانه مذهب آن روز غالب آمد و آنها را نسخ کرد. گرچه هیچگاه نه قشری مذهبان و نه مذهب ستیزان آن را به درستی درک کرده اند.

    قیام امام حسین علیه یزید و لشکر خانه خراب کن او همه ازآنرو بود که بخواهد حفط دین و حفط سنتها و آیاتی را کند که پیامبر گرامی اسلام به فرمان خدا و یاری ساقی ازل (=جبرییل =روح القدوس) آن را طراحی کرده بود. طرحی که در آن تاریخ به سبب قدرت طلبی قشریون مذهبی و سرکردگان ستمکارن شان می رفت برای همیشه نابود شود. چنانکه اینک این خطر هست که آن طرح و آن آیات همه به دست مشتی آخوند نادان و دنیادوست و دزد و آدمکش نابود شود. بنابراین خطاب "الم تعلم" که به دوبار (هم در آخر این آیه و هم اول آیه ۱۰۷) تکرار شده می تواند به آنهایی اشاره کند که با وجودی که دانا هستند و خود را دانشمند می دانند اما با این قدرت طلبان و تحریفگران سازگاری می کنند و یا که مبارزه نمی کنند. آری خطاب این آیه به همه مدعیان مذهبی بویژه "دانشمندان مذهبی" است که:  

    ۱۰۷ - مگر تعليم نگرفته ايد كه "پادشاهى آسمانها و زمين" به خدا اختصاص دارد

    و براى شما از دون خدا، نه ولی اى هست و نه ياورى.

    یعنی شمایی که قرآن می خوانی، مگر نمی دانی که می باید از کسی رهنمونی و یاری بگیری که او  دون خدا نباشد؟ بعبارت دیگر، کسی باشد که الهی باشد و با روح القدوس وجود خویش در ارتباط باشد. دون خدا يعنى مرتبه ماسوالله. یعنی مرتبه ای که از حق پست و دور است. بنابراین آنهایی که از مرتبه دون خدا با شما از دین سخن می گویند تعلمياتشان پست است و شما را به حقیقتی رهنمون نمی سازد. زیرا آنها منکر روح القدوس اند و باور ندارند که روح القدوس می تواند به اذن خدا پیام خدا را دوباره بر امی یان و آنهایی نازل کنند که غیر ملاها و دانشگاهی ها و مدعیان باشند. زیرا این مدعیان به"ذکر" دسترسى ندارند و به همین خاطر آنها نمی توانند شما را به جهت رهنمونی و رستگاری كمكی باشند. بنابراین اگر شما مردم مذهبی به ادعای این مدعیان بها ندهید و آنها را پیروی نکنید (بلکه با آنها مبارزه کنید و با آنها جهاد کنید) آنگاه آنها هم قادر نخواهند بود تا به تحریف حقیقت بپردازند.

    موضوع"پادشاهى آسمانها و زمين" به دو نکته اساسی اشاره دارد:

    ۱- اینکه خدا قادر به هرکاری است یعنی اینچنین نیست که آیات و احکام قران (یا هر کتاب مقدسی) ابدی باشد و خدا قادر نباشد که آنها را نسخ نکند، یا اینکه نتواند پیام خویش را در فرم دیگری مطرح سازد. بلکه اگر تعلیم گرفته باشی می باید بدانی که خدا قادر به انجام هر کار از جمله نسخ و حتا فسخ هر چیز هست.

    ۲- اینکه موضوع "پادشاهى آسمانها و زمين" به اصل اساسی"ولایت" اشاره دارد. یعنی موضوع رهبری دینی. یعنی اینکه امر ولایت و رهبری دینی _هم در مراتب آسمانی (عالی) و هم در مراتب زمینی (دون) _به خدا اختصاص دارد. بعبارت دیگر اهالی زمین (در ارتباط با هدایتشان) می باید از کسی فرمان بگیرند که به امر خدا آگاه است. و اینکه اصل فرمانروایی و فرمان پذیری (ولایت و اطاعت) به خدا اختصاص دارد. بنابراین از کسی می باید دستور گرفت و تعلیم گرفت که از مرتبه قدسی باشد (نه دون خدا). کسی باشد که خداوند موضوع تعلیم گرفتن و فرمان پذیری (ولایت) در آن زمان را به او تفویض کرده باشد. به سخن دیگر  کسی باشد که خلیفة الله است و کسی است که می تواند انسانها را به سوی بهشت و ارامش هدایت کند. بنابراین بیهوده به راه مدعیان و آخوندها و ..... نروید و از جانب خود و یا آنها برای خود ولی انتخاب نکنید که این امر به خدا اختصاص دارد. یعنی در امر دین فضولی و دخالت نکنید که این کار (ولایت) بر عهده مردمان نیست. درعین حال کار بگونه ای است که برای شما از دون خدا (یعنی از ملاها و آخوندها و اینهایی که مدعی اند) "نه ولی ای هست و نه یاوری". یعنی اینها که مدعی امر ولایت و حکومت اند (فقها و حاکمان)، شما را نه می توانند راهنمایی کنند و نه حتا قادرند کمکی باشند. "نه ولی و نه یاوری" یعنی اینها ول معطل اند و کوچکترین کمکی نمی توانند به شما بکنند. این مطلب را اگر آخوندها و این مدعیان می فهمیدند، آب می شدند و به زمین فرو می رفتند.

    دیگر اینکه موضوع "پادشاهى آسمانها و زمين" به امر هدایت و رستگاری مربوط می شود. موضوعی که ما در اصطلاح معارف اسلامی به آن "ولایت" می گوییم. چیزی که در "مسیحیت" و در زبان انگلیسی از آن به "Kingdom of Heaven" تعبیر می کنند. حال آنکه به تعبیر قرآن "این پادشاهی هم آسمانی (بهشتی) است و هم زمینی است. درواقع قرآن با آوردن عبارت "پادشاهى آسمانها و زمين" مشخص می کند که حیطه عملکرد این پادشاهی (ولایت) هم آسمانی و هم زمینی است یعنی اینکه خداوند هم در جهان مینوی و هم در زمین یار آنهایی است که قوانین او را پی روی می کنند. بنابراین این خدا است که در هر عصری امر ولایت خویش را برای مردمان آن عصر نازل می کند. (موضوع آیات قبل و موضوع سوره انا انزلنا). و اینکه انسانها اگر هدایت را جستجو می کنند می باید از امر کسی پیروی کنند که او در آن عصر از جانب خدا ماموریت یافته است. او به واقعیت الهی است. یعنی دون خدا نیست. یعنی کسی است که با روح القدوس وجود خویش آشنا است و ذکر و امر حق به زبان و دست او جاری است. یعنی کسی که ولایتش را از جانب خود و یا از جانب ملاها و  فلان مرجع و یا سازمان دینی به دست نیآورده بلکه خداوند از مرتبه امر او را برگزیده است. به سخن ساده تر او باید که امام زمان و عارف وقت خویش باشد. نه چون آخوندها و ملاها و صوفیان دام انداز و مدعیان دروغزن که ایشان همه دون خدایند و گوش دادن به سخن آنها برای شما نه رهنمود است و نه اینکه می تواند به شما یاری رساند.

    با تعلیم گرفتن از  چنین معلمی و رهنمود از چنین رهبری است که انسانها می توانند جهت هدایت و رستگاری شان یاری شوند، در حاليكه با تعليمات تحریف شده و رهبری گرفتن از کسانی که دون خدایند  انسانها قطعا" گمراه شده و به ضلالت و گمراهی خواهند افتاد. چراکه آنها دون خدا و از غیر و ماسوی الله اند. وقتی قرآن می گوید: "و براى شما از دون خدا، نه ولی اى هست و نه ياورى" یعنی اینکه رهبری ها و توصیه های کسانی چون ملاها و رهبران مذهبی مدعی برای شما کارساز نیست. به سخن روشن تر: شما مردم با گوش دادن به سخن این دروغزنان نه به هدایت می رسید و نه حتا کمکی می شود که شما معرفت پیدا کنید. که منظور همین شیخان جاهل و پیران گمراه اند که مدعی اند و خود را آیت الله و حجت الاسلام و پیر و مرشد و خاخام و کشیش و اسلام شناس و  ... می دانند.

    نکته: قرآن گرچه می گوید ولایت به خدا اختصاص دارد اما این سخن به آن معنا نیست که انسانها از رسیدن به این فضل و موهبت محروم باشند، بلکه قرآن عقیده دارد که در هر عصری کسی هست که به فضل الهی مصداق نزول این پادشاهی در روی زمین است. بشرط اینکه این فضیلت (امرخلافت و رهبری دینی) از مرتبه الهیات پاک به او رسیده باشد، نه آنکه ادعا کند و از جانب خود و یا شورای فقیهان و اسقفان و ... به این مقام برگزیده شده باشد.

    غواص درياى معرفت خواجه شمس الدين محمد حافظ اين مطلب را به  زيبائى تمام بيان فرموده است:

    سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد

    و آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي کرد

    گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود

    طلب از گم شدگان لب دريا مي کرد

    مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش

    كو بتائيد نظر حل معما مي كرد

    ديدمش خرم و خندان قدح باده بدست

    واندر آن آينه صد گونه تماشا مي کرد

    گفتم اين جام جهان بين بتو كى داد حكيم

    گفت آن روز كه اين گنبد مينا مي كرد

    فيص روح القدس ار باز مدد فرمايد

    ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مي كرد

    (یعنی : دیگران هم بکنند آنجه پیامبر می کرد. بعبارت روشن تر: اگر روح القدوس باز مدد کند می توان همان کارهایی را کرد که پیشتر رسولان الهی کرده اند. بنابراین فرض بر این قرار ندهید که دیگر افرادی مثل عیسا و محمد ظهور نخواهند کرد چراکه اگر خدا بخواهد و روح القدوس کمک کند هرکس می تواند به معراج برود و به اوج معنویت پرواز کند. یعنی می تواند سقف فلک را بشکافد و دوباره از آن عالم مینوی و لایتناهی طرح نو بریزد و آیات دین الهی _یعنی ذکر_ را در فرم نوتری بیان کند )

    گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند

    جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد

    یعنی این سخن ها را که بتو گفتم (در مورد اینکه هرکس می تواند به معراج برود و .....) پیش خودت نگهدار و به کسی نگو. چراکه اگر آخوندها و صوفی ها بو ببرند که ما با این طرز بیان چه قصدی داریم آنگاه  ما را خواهند کشت. مثل حسین بن منصور حلاج که سرش بالای دار رفت. زیرا او نیز قصد براندازی داشت و با این حرفهای تکراری آخوندها و مطالب منسوخ شده صوفی های قدرت طلب مخالفت داشت و می خواست طرح نو بریزد که "دوستان" لوش دادند. 

    گفتمش سلسله زلف بتان از پى چيست

    گفت حافظ گله ئی از شب يلدا مي كرد

    به او (پیر مغان) گفتم که این زنجیره اولیاء الله_ افرادی مثل حسین بن منصور حلاج ، عین القضات همدانی ، شهاب الدین سهروردی و .... حسین بن علی و علی بن ابی طالب و عیسی بن مریم : اینها که در راه خدا شهید شده اند و جانشان را بر سر فاشگویی حقیقت فدا کرده اند (سلسله زلف بتان = زنجیره اولیاء الهی که یکی در پی دیگری زنجیره زلف معشوق اند و به او یعنی به خدا اتصال دارند) چگونه است که این زلف سیاه ( ناشناخته) و در پی هم مثل زنجیر بلند است؟ از آنجایی که طرز لحن حافظ در این سئوال اعتراض آمیز و گله مند است، پاسخ آن پیر روشن ضمیر بلکه آن ولی زمان (کسی که جام جهان بین دارد و به سر حقیقت آگاه است ) به حافظ چنین است: اعتراض و گله شما در این باره مثل آن سیاهی است که در شب یلدا هست چراکه داستان این قضیه مثل داستان شب یلدا گرچه بلند است و سیاه و خاطر  شما (حافط) را می آزارد، اما بالاخره آن هم پایانی دارد و نهایت در پس آن شب بلند، آفتاب صبح امید طلوع خواهد کرد. حافظ در جایی به این مشکل اشاره دارد:

    برآی ای آفتاب صبح امید

    که در دست شب هجران اسیرم 

    ۱۰۸- آيا شما هم مي خواهيد از رسولتان همان سئوالی را كنيد كه قبلاً از موسا پرسيدند؟

    و هر كه کفر را با ايمان بدل کند،

    پس او محققا"ميانه راه را گم كرده است.

    گرچه در این آیه موضوع سئوال بنی اسراییل دقیقا روشن نیست و از سیاق عبارت آیه نیز معلوم نمی شود که موضوع سئوال بنی اسراییل به کدام یک از پرسش های ایشان اشاره دارد، اما از آنجایی که موضوعات آیات سوره بقره (مثل دیگر سوره ها) در پی یکدیگر می ایند و آنها را می باید در ارتباط با آیات پس و پیش شان خواند، می توان فهمید که سئوال بنی اسراییل از موسا از چه قرار بوده است.

    وقتی قرآن در آیه قبل به این مطلب اشاره می کند که پادشاهی آسمانها و زمین به خدا اختصاص دارد و خدا این فضل را به بنده برگزیده خودش اعطاء می کند البته هر قومی که این سخن را از پیامبرش می شنود (به ویژه اقوامی مثل عرب و بنی اسراییل که پیش از ظهور پیامبرانشان دولت و قدرتی نداشتند) آنگاه این سئوال برایش بوجود می اید: آیا ممکن است خدا ما را نیز به موهبات دنیوی و نعمت سروری بر جهان برخوردار کند؟ درواقع این سئوالی است که اغلب انسانها بویژه انسانهای مذهبی دارند و غالبا نه در پی موضوع ولایت ملکوتی بلکه خواستار پادشاهی و امر ولایت زمینی اند ، آنهم به آن نحوی که بتوانند قدرت طلبی کنند و سلطه و سیطره شان را بر دیگران عملی سازند. بنابراین خطاب آیه ۱۰۸ "شما هم مي خواهيد از رسولتان همان سئوالی را كنيد كه قبلاً از موسا پرسيدند؟ " به اعراب تازه مسلمان است که گویی با برخورداری از اسلام قصد قدرت طلبی دارند و می خواهند به جبران حقارت هایی که بر اثر بی قدرتی از دیگر اقوام سلطه گر دیده اند به نعمت های زمینی دست پیدا کنند. این مطلب را ما از نحوه بیان این ایه و هم چنین موضوعی که در آیه ۶۰ همین سوره بقره آمده در پیوند با آن درخواستی که بنی اسراییل از موسا می کند، می توانیم دریابیم. درواقع پیامبر گرامی اسلام خطاب به مسلمانان می فرماید آیا شما هم می خواهید پایتان را جای پای یهودیان بگذارید که از دین الهی قصدشان بهره مند شدن از بهره های زمینی بود؟ ما وقتی تاریخ اسلام و مذهبیون مسلمان را مطالعه می کنیم آنگاه می توانیم بخوبی دریابیم که چراست که پیامبر گرامی اسلام نگران این مطلب بوده که نکند مسلمانان هم به همان راهی بروند که یهودیان پیش از آنها رفتند. این نکته البته منطقی و قابل درک است. چراکه برای مردمانی که هیچگاه (تا پیش از تاریخ ظهور پیامبران شان) برخوردار از دولت و قدرت نبوده اند وقتی می شنود که پیامبرشان می گوید که خداوند آنها را فضیلت داده و ملکوت اسمانها را برای شان در زمین نازل کرده مشکل است که_ در بعد نبود پیامبرشان_ بتوان آنها را کنترل نمود و ایشان را برحذر داشت که بر اثر اتحاد و تجمع قدرتی که از طریق دین بدست آورده بودند از موضوع سیادت زمین دست بردارند و نخواهند که به جبران حقارت ها شان بر دیگر اهالی زمین تفوق پیدا  کنند. این مطلبی است روشن و ما امروز می دانیم که در ابتدای تمدن جهان ملتها با دین و مذهب (از نظر فرهنگی و سیاسی) به چنان هویتی دست پیدا می کنند که می توانند براحتی بر دیگران برتری جویند. اما نکته جالب اینجا است که قرآن در ایات بی شماری این موضوع را پیش بینی کرده و به همین خاطر با همه باورمندان اتمام حجت کرده که به درخت قدرت نزدیک نشوند. چنانکه هم در این آیه و هم در پیوند سخن ایه ۶۰ ( "کلوا و اشربوا من رزق الله و لا تعثوا فی الارض مفسدین" = یعنی از مائده های الهی بخورید و بیاشامید اما آنها را در زمین تبه کاران فاسد نکیند) به باورمندانش می اموزد که اگر دین و دنیا را بهم مخلوط کنید آنگاه "کفر را با ايمان بدل کرده اند، (وهرکه چنین کند) پس او محققا"ميانه راه را گم كرده است. آنچنانکه در شرح آن آیه نیز بیان کردم معنی این ایه آن است که انسانها نباید موضوعات معنوی را به خواسته های زمینی آلوده کنند. اگر مردمی برخوردار از تعلیمات معنوی هستند باید که صرفا آن تعلیمات را به جهت رشد روحانی خود بکار گیرند نه آنکه از آن تعلیمات بهره بگیرند تا که برتری طلبی کنند و فرضا به حکومت و قدرت و امور زمینی دست پیدا کنند. همچنانکه قوم موسا نیز بعداز این مطلب از موسا خواستند که او از خدای خود برای آنها سبزی و خیار و عدس و سیر و پیاز بیآورد. (آیه ۶۱) و موسا هم در جواب ایشان گفت: "آیا می خواهید چیزی را که پست تر است جانشین چیزی کنید که بهتر است؟ پس به سرزمینی فرود آیید که آنچه را خواهید بیابید، و آنها را (آنجا) به ذلت و مسکنت زدند و به خشم خدا گرفتار آمدند چراکه به آیات خدا کفر می ورزیدند....".

    بنابراین شرح آیه ۱۰۶ چنین است که اگر شما مسلمانان فکر می کنید که با داشتن اسلام می توانید به خواسته های زمینی دست پیدا کنید و در زمین به پادشاهی و قدرت برسید، آنگاه کور خوانده اید. چراکه در آنصورت ایمان تان را با کفر عوض کرده اید. و هرکه ایمان را با کفر بدل کند البته میانه راه را گم کرده است. یعنی که گمراه شده و بجایی اینکه به کعبه برسد سر از ترکستان در می آورد. بجای اینکه به بهشت و رستگاری برسد سر از منجلاب فساد و تباهی در می آورد. (حقیقت این مطلب را امروز ما بخوبی شاهدیم که بر اثر اختلاط دین و سیاست و قدرت در کشورهای "اسلامی" ، از جمله کشور ایران، چگونه این کشورها به منجلاب فساد و تباهی گرفتار آمده اند و راهی هم برای نجاتشان از این ورطه گمراهی تصور نمی شود).      

    در عین حال موضوع این آیه با نکته ای که در ایه ۱۰۷ اشاره شده : "برای شما از دون خدا نه ولی است و نه یاوری" بی ارتباط نیست. چراکه وقتی مردمانی برای رشد روحانی و معنوی خود کسانی را به رهبری برگزینند که ایشان دون خدا باشند البته مشخص است که راه شان به ترکستان ختم می شود. به همین خاطر معتقدم که موضوع "پادشاهی آسمانها و زمین" به امر ولایت دینی مربوط است و ان از موضوعات بسیار مهمی است که اگر دینمداران آن را جدی و مهم نگیرند و بخواهند سرسری و تقلیدی از آن بگذرند البته می تواند ایمانشان را به کفر بدل نماید. یعنی آنها را به منجلاب فساد و تباهی سرنگون کند. بنابراین از این بابت شایسته است که هرکس نگران موقعیت دینی خود باشد و اینکه بیندیشد که امر رهبری دینی خود را به دست چه کسی می سپارد. بویژه در زمانی که پیامبر و امامی با مشخصه محمدبن عبداله و علی بن ابی طالب در میان ما نیست.

    موضوع سئوال بنی اسراییل از موسا می تواند به نوعی به همین امر اشاره داشته باشد. چراکه در شرح همان ایات ۶۰ به بعد مفصلا بیان کردم که موسا با در خواستتش از خدا از اینکه بخواهد قومش را ساقی باشد(واذ استسقی موسی لقومه...) در پاسخ آن دانست که باید برای بعداز خود جانشین تعیین کند. چنانکه با شرح موضوعاتی که در آن داستان (همچنین با داستان کشتن گاو بقره) پیگیری شد بالاخره فهمید که شایسته ترین فرد قومش کیست و سرانجام یوشع بن نون را به جانشینی خود برگزید. یوشع بعد از موسا توانست قومش را به سرمنزل مقصود برساند و آنها را هم در موضوعات آسمانی و هم زمینی یاری رساند. اما ایا ملت اسلام بالاخره خواهد دانست که چه کسی شایسته رهبری دینی آنها است؟ این مشکل اسلام  از همان ابتدای کار و درست بعد از رحلت پیامبر گرامی کمآکان یکی از اهم کجروی های مسلمانان است و مسلمانان از آن تاریخ تا کنون هنوز نفهمیده اند که نمی باید موضوعات معنوی و زمینی را باهم قاطی کنند. به همین خاطر است که آنها همواره مقوله ولایت را که امری اسمانی است و از مرتبه الهی است به مرتبه "دون خدا" تنزل داده اند و تا می توانند دین و قدرت را بهم مخلوط می کنند. ایشان از همان زمان تاکنون همواره در پی کسانی بوده و هستند که قدرت طلب و دون خدا بوده اند. به همین خاطر هم است که به نشانه قرآن اغلب ایشان"چیز پست تر را جانشین چیز بهتر کرده اند" و به همین خاطر هم همه شان (چه شیعه و چه سنی) امروزه "به ذلت و مسکنت و خشم خدا گرفتارند". و این نیست جز این که "ایشان ایمانشان را با کفر عوض کرده اند و این چنین میانه راه را گم کرده اند".

    موضوع "گم کردن میانه راه" باز به مسئله امر هدایت مربوط می شود. یعنی اینکه راه هدایت راهی است که می باید از میانه آن (یا با میانه آن) رفت. چراکه راه هایی که در حواشی راه حق قرار دارند همه پر خطر و گمراه کننده اند. بقول حافظ:

    از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

    زنهار ازین بیابان وین راه بی نهایت

    میانه راه (صراط المستقیم)درعین حال به موضوع ولایت و امر رهبری دینی اشاره دارد. او کسی است که راه را پیشتر رفته و به همه مراتب و منازل و حواشی آن آشنا است. به همین خاطر راهنمای راه است و چون به راه آگاه است از میانه راه می رود. چنین کسی البته می تواند سالکان راه حق را رهبری کند و نگذارد که آنها در حواشی راه گرفتار خطرات راه و رهزنانی شوند که خود را به شکل و شمایل راه بران می آرایند.

    آن سفر کرده که صد قافله دل همره او است

    هرکجا هست خدایا به سلامت دارش 

    سواءالسبيل (=ميانه راه) در عین حال می تواند به علائم و نشانه هائي اشاره کند كه برای راهیابی در ميانه راه ها قرار مي دادند تا مسير راه شناخته شود. باصطﻼح امروزی يعنى علائم راهنمایی و رانندگى. کسی که در مسیر راهش این علائم نباشد قادر به تشخیص راه درست نیست. از اینرو کسی که میانه راه را گم می کند کسی است که علائم راهنمایی را گم می کند. علائم هم یعنی آن نشانه ها و ایاتی که انسانها به سبب آنها می توانند در مسیر دین طی طریق کنند. اما اگر  آیات و علائم و نشانه های دینی در یک مذهب (بنا به شرحی که ایه 106 بیان کرد) منسوخ شوند البته آنهایی که از این نسخ بی اطلاعند راهی جز به سرگردانی و گمراهی نخواهند داشت. به هرحال معنای آیه این است که اگر کسی در مسیر هدایتش نتواند راه درست را از نشانه های الهی تشخیص دهد آنگاه به مسيرهاى ناشناخته و خطرناک و بی راهه منحرف خواهد شد. اینجاست که ايمان او به کفر بدل مي شود. ایمانی که به هرحال در آغاز حرکت و سلوکش ان را داشته اما در اثر گمراهی آن را به کفر بدل کرده است.

    سواءالسبيل (=ميانه راه) به موضوع میانه روی و نگهداری حد اعتدال نیز اشاره دارد. چراکه در راه دین افراط و تفریط هر دو باطل است. کسی که سالک راه خدا است نه می تواند از طریق دین به دنیا روی آورد و ثروت اندوزی کند و در حد خطرناک و بیمارگونه اش ادعای حکومت کند و نه اینکه بر اثر تفریط از دنیا و افراط در سلوک از امور زندگانی روزمره خود باز ماند. انسانها اگر مذهبی اند وظیفه دارند میانه روی پیشه کنند. یعنی اینکه می باید کار کنند و از طریق کارکرد خود روزی خود را بدست آورند و زندگانی خود و خانواده خویش را از راه سالم  تامین نمایند. بعبارت دیگر، هیچ فرد مذهبی حق ندارد از طریق دین زندگی کند و با فروش موضوع و یا خدمتی مذهبی (به بهانه تبلیغ دین) امور زندگانی دنیوی خویش را تامین نماید. چه اگر چنین کند آنگاه ایمانش را با کفر بدل کرده است. اینها درواقع نمونه همان کسانی اند که از موسا خواستند که او از خدای خود برای آنها سبزی و خیار و عدس و سیر و پیاز بیآورد. منظور این است که به شغل آخوندی و فروشندگی موضوعات مذهبی نپردازید. چرا که اینهایی که مطلبی از مطالب مذهبی را می دانند و سعی می کنند که با عرضه کردن از راه ایراد سخنرانی و یا با چاپ کتاب و دیگر طرق معمول آن مطلب را بفروش برسانند (به موضوع دنیوی بدل کنند) مشمول این آیه اند. چراکه ایشان  درواقع کسانی اند که پیاز و عدس و سیرو خیار و ... سایر نیازهای زمینی شان را از راه دین بدست می اورند. اینها همه آن کسانی اند که بر اولیاء الهی (الهیونی که اجر و مزد نمی گیرند) حسادت می کنند و عاقبت با عقب راندن آنها و با تکیه زدن به مقام شان و تحریف آیات الهی و فروختن آنها مردم را از راه خدا گمراه می کنند. (موضوع آیه بعد)

     

    مآخذ و یادداشتها:

    1) فرهنگ لغات قرآن، تالیف دکتر محمد قریب ج ۲

    2) تفسیر ابوالفتوح رازی، ج یکم ص ۲۸۴

    3) (۳۹ سوره رعد13): "یمحوا الله مایشاء و یثبت و عنده ام الکتاب" = خداوند آنچه را بخواهد محو می کند و (یا) تثبیتش می کند 

    4) آخوندهای یهودی در ساختمان معبد هیکل تغییرات عمده ای بوجود آورده بودند. یکی از آن تغییرات بسیار چشمگیر راه ویژه ای بود که آنها برای ورود و خروج شان به معبد بطور مجزا از مردم ساخته بودند و بدینوسیله آنها مقام و موقعیت خود را از مردم جدا کرده بودند. درحالی که می دانیم مساجد و اماکن مقدس  مکانی اند برای آن که انسانها در آن جا در برابر خالق افتادگی و فروتنی پیشه کنند تا از این طریق به وحدت و یگانگی و شهود و حضور برسند. وقتی حضرت عیسا در روزهای پایانی عمر خود وارد اورشلیم شد اول کاری که کرد حمله با آن بساطی بود که ملاهای یهودی با همکاری بازارایان فرصت طلب در حریم معبد هیکل بوجود آورده بودند و انجا را بقول عیسا: "مغاره دزدان"(= مخفی گاه دزدان) کرده بودند. او با وسیله ای که آن روز در اختیار داشت (با یک چوب دستی) همه آن بساط را بهم ریخت. قبلا نیز گفته بود (مرقس ۵۸ :۱۴): "من این هیکل را سه روزه خراب می کنم و معبد دیگری جای آن بنا می کنم".

    در تذکرة الاولیاء هم می خوانیم: "نقل است که مرتضی – علیه السلام- به بصره آمده، مهار شتر بر میان بسته. و سه روز بیش درنگ نکرد. و فرمود منابر بشکنند. و مذکران را منع کرد". (تذکرةالاولیاء_ص ۳۵)   

    از اینرو می توان تصور کرد که اگر آن بزرگواران امروز نیز ظهور کنند آنگاه می بینیم که ایشان بسیاری از این اماکن باصطلاح مقدس را نابود می کنند و آنهایی را هم که باقی می گذارند وجودشان را از همه آن آثار زائد و مظاهر ریاکاری و قدرت پاک می سازند. 

    5) رجوع کنید به پانویس قرآن ترجمه بهاءالدین خرمشاهی در شرح این آیه، ص 16

    6) آنچه را که میرزا علی محمد باب (رهبر فرقه بابیه) و میرزا حسینعلی بهاء و فرزندش عبدالبهاء (رهبران بهاییت) در 150 سال پیش از این در آثارشان نوشته اند و خواسته اند با طرح دین بهایی درواقع دین جاودانی اسلام را نسخ کنند، به نظر این نویسنده، جز مصداق تحریف معنای دیگری ندارد. هیچ نشانه محکمی از اینکه نشان دهد پشت این اثار خدا و روح القدوس قرار دارد، وجود ندارد. بلکه موضوع دین ایشان یک سرقت به تمام معنای مذهبی است. کاری که آن دین سازان در آن برهه تاریخی کردند بی شباهت به کاری نیست که خمینی در ایام ما با اسلام و مذهب تشیع کرد. اینها همه تحریف است، نه نسخ. فرق نسخ با تحریف این است که تحریف را انسانها می کنند اما نسخ را خدا می کند. با نسخ معنای آیه ای که تحریف شده می باید با نشانه دیگری که آن وجه معنایی را همانند یا بهتر بیان کند جایگزین شود. این مطلب هیچ ربطی به جایگزین کردن آن آیات عالی مرتبه با یک مشت متشابهات بظاهر مذهبی که فقط از ذهن یک انسان سودازده و روان شیزوفرنی و قدرت طلب می تواند بر اید، ندارد.

     

    7) حافظ می گوید:

    من اگر باده خورم ورنه چه کارم با کس

    حافظ راز خود و عارف وقت خویشم