پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

     
  • قرائت هاي نو از قرآن بر پايه آموزشهاي عرفاني

    سوره گاو شيرده (بقره) شرح آيه 88، 89 ، 90 و 91
    (2/29) قسمت بیست و نهم از بخش دوم
    حسين ميرمبيني
     
    info.peikekhabari.com
  •  

    باورمندان مذاهب (اعم از یهودی ، مسیحی و مسلمان و ..) اغلب شان به حقیقت دین باور ندارند. آنها به مذهبی (روشی) باور دارند که بتواند سرپوشی برای گناهان (کثافت کاری ها) شان باشد. ازاینرو دین مذهبیون شخصیت پرور و انسان ساز نیست. این موضوع را آخوندها و دیگر رهبران مذهبی خود بهتر از هرکس می دانند. اما از آنجایی که قدرت طلبند و سودشان با ارضاء خواسته عوام حاصل می شود، از حقیقت «دین" شبهه ای و مذهبی (روشی) بوجود آورده اند که این کار (سرپوش نهادن بر گناهان) را برای مردم خطا کار و راحت طلب به آسانی فراهم می کند. از اینروست که رابطه عوام (صاحبان رای اکثریت) با آخوندان (رهبران اکثریت) یک رابطه بهم گره خورده است و آنها (از هر دو طرف) در تحکیم این رابطه بسیار فعال و کوشایند. بر این اساس، خوب که نگاه می کنیم می بینیم سازمان های مذهبی(و رهبران شان) در واقع خود مراکز و مراجع اصلی تولید گناه و فسادهای اجتماعی و اخلاقی اند چراکه آنها در هر حال به کوششی که بتواند به حل مشکلات اجتماعی و رفع گسترش فسادهای اخلاقی بطور ریشه ای بپردازد، تن در نمی دهند بلکه در عوض با تفسیر قدرت طلبانه ای که از دین می دهند خود به بزرگترین عامل انتشار فساد و گسترش نابسامانی های روانی و اخلاقی مبدل شده اند. این چنین است که به نظر می اید تلاش صلحا و اندیشمندان و آزادی خواهان در این میان راه به جایی نمی برد و آنها هرچند هم که صادق باشند باز در مقابل خراب کاری آخوندها و زیانی که ایشان به این طریق بر ساختارهای خانواده و جامعه وارد می کنند، تلاششان موثر واقع نمی شود. ایرانیان اگر براستی خواسته باشند کاری اساسی صورت دهند، باید بدانند که بزرگترین دشمن شان نه دین اسلام که آخوند است. آخوندی که اجازه نمی دهد که ایرانیان در حول یک اندیشه سالم و فرهنگ شخصیت ساز متحد شوند و به یاری و همکاری همدیگر  به بازسازی خرابی ها بپردازند. از اینرو ما امروز اگر دشمن و اسلحه ای را که او بدان مجهز است نشناسیم و به توانایی هایش و نوع عملکردهایش (و جبهه هایش) آگاه نباشیم، آنگاه عین بی عقلی است اگر خواسته باشیم بدون اسلحه مناسب با این دشمن مکار و غدار (و اعوان و انصارش) به مبارزه بپردازیم. چگونه می توان با ایشان مبارزه کرد و آنها را شکست داد در حالی که آنها نبض عوام را در دست دارند و از این طریق مانع هر حرکت سالمی در جامعه می شوند؟ بنابراین راهی نیست جز اینکه اگر خواسته باشیم با مشکلات و نارسایی های جامعه مان اصولی برخورد کنیم، می باید قادر باشیم که تشخیص خوب و بد بدهیم و آگاهانه و بجا اولویت ها را در نظر بگیریم. بدانیم تا آنگاه نتوانیم بین دین انسان ساز و شخصیت پرور اسلام (مثل آن اسلامی که بزرگان عرفان ما چون مولوی و حافظ از آن تاثیر گرفته اند) و دین عوام فرق بگذاریم، و ندانیم که تنها از این طریق است که می باید با ایشان مبارزه کرد، هیچ یک از این تلاش های ما راه به جایی نمی برد. اگر تا به حال ندانسته ایم که دشمن اصلی ما کیست آنگاه مشخص است که نمی دانیم نیروهایمان را در جهت سود و خواسته کدام جبهه صرف می کنیم. مثل 25 سال پیش که حاصل کوشش همه نیروهای سیاسی منجر به آن شد که بدترین و شقی ترین گروه های اجتماعی ایران بر راس همه امور مردم جای بگیرند. شما را به خدا قدری اندیشه کنید!    

     

     ۸۸- و گفتند قلبهاى ما را پوششها (گرفته) است،

    بلكه خدا به كفرشان لعنتشان كرده،

    از اينرو جز اندكى ايمان نيآورند.

    اين مطلب نيز در ادامه آيه ۸۷ است. و پاسخى است از جانب ملاها به اين پرسشى كه قرآن مطرح مى كند كه «ما به موسا كتاب داديم" يعنى به او وحى كرديم و او از این طریق صاحب کتاب و شریعت شد. یعنی اینکه موسا با معرفتی که ما به او دادیم فرهنگ ساز شد. همچنين «ما عيسا فرزند مريم را به نيروى روح القدوس تاييد كرديم" يعنى اینکه عیسا از پیش خودش نبود که عیسا شد بلکه این ما بودیم  که عيسا را به نیروی روح القدوس مجهز و حمایت كرديم ، که منظور آن است که عیسا با داشتن نیروی «روح" و عشق ازلی قادر بود بر اعماق جسم و جان انسانها اثر بگذارد و حتا بیماران را شفا دهد. چگونه است که آنها با داشتن این توانایی ها هیچکدام برتری طلبی نکردند اما شما ملاها ما بر مساندی بالاتر از آنها تکیه زده اید؟ اگر موسا وحی می گرفت و اگر عیسا قادر بود با حمایت خدا بیماران را شفا دهد پس چراست که خدا شما را به داشتن چنین نیروهایی تایید نمی کند؟ اینجاست که آنها «گفتند قلبهای ما را پوششها (گرفته) است".

    يعنى هرگاه آنها در برابر اين سئوال قرار بگيرند كه هنر شما چيست؟ چگونه است كه موسا  وحی می گرفت و یا عيسا به مدد نيروى «روح القدوس" مريض شفا مى داد اما شمایی که خود را وارث آنها می دانید قادر به انجام هيچيك از اين كارها نيستيد؟ شمايى كه بر پيامبران برترى جويى مى كنيد و خود را در مقامى باﻻتر از آنها قرار مى دهيد، چگونه است كه نه وحی می گیرید و نه كورى را بينا می کنيد؟ به عبارت ساده تر: چگونه است که شما از جانب خدا موید نیستید؟ 

    «و گفتند" يعنى ملاها گفتند. «قلبهاى ما را پوششها است" . يعنى اينكه ما با پيامبران خدا فرق داريم. آنها اگر قادر بودند وحى بگيرند و یا به مدد نیروی «روح" می توانستند بیماران را شفا دهند به اين خاطر است كه آنها موجودات فوق العاده اى بودند. درحاليكه ما (مردمان عادی) قلبمان در حجابها و پوششها پیچیده شده. از اینروست که ما قادر نيستيم وحى بگيريم . اين را آنها بخلاف تعليمات پيامبران مى گويند كه بخواهند موقعيت وجودى خود را بعنوان جانشينان پيامبر و وارثين انبياء توجيه كنند که بعد حکومت و سروری کنند.

    «غلاف" در زبان عرب به جلد و پوشش گفته ميشود و غلف جمع آنست. منظور آنها اين است كه دل ما با دل پيامبران فرق دارد و ما به سبب پوششها و پرده هایی كه بر دلهاى مان نشسته است نمى توانيم وحى بگيريم.  بنابراين كسى حق ندارد كه ما را با پيامبران مقايسه كند و از اينكه نمى توانيم همان كارى را بكنيم كه پيامبرانى چون موسا و عيسا و محمد مى كردند، به ما ايراد بگيرد. توجه داشته باشید که قرآن خود این سئوال را مطرح کرده است و این سئوالی است از زبان همه مردمان کنجکاو و اهل دل. به عبارت دیگر قرآن از زبان دل ما می گوید. و آنها (ملاها) هم این چنین پاسخ می دهند. «و گفتند قلبهاى ما را پوششها است". امروز نیز اگر شما به هر آخوندی بگویید که خدا به بشر وحی می کند و انسانها قادرند که وحی دریافت کنند، و یا به مدد نیروح «روح" همان کاری را بکنند که عیسا می کرد، آنها این موضوع را به شدت انکار می کنند.   

    پيشتر شرح کردم که قرآن كريم در آيه 23 سوره بقره می فرماید: اگر ملاها به موضوع وحى و اينكه: «اگر بندگان خدا شرك نورزند مى توانند انزالات الهی را از آسمانهای پاک دريافت كنند"، شك دارند. و در عین حال برای درستی نظر خود (که می گویند انسان قادر به دریافت وحی نیست) قادر نیستند آيه و سوره اى را بعنوان شاهد مثال مطرح كنند، پس بهتر است که از مسئله رهبری دینی صرفنظر کنند و خودشان در جای قرار ندهند که فتنه بسازند و مردمان را به آتش فتنه عقایدشان بسوزانند. (فاتقوا النار التی وقودها الناس). اما از آنجایی که ملاها آن کار را نمی کنند، مجبورند براى توجيه موقعیت وجودى خویش بعنوان متخصصين امر مذهب در معنا و تفسیر آیات قرآن تحریفاتی بوجود آورند كه بتواند رياست و سرورى آنها را بر مردم توجيه كند(1). بر همین اساس، این آیه (آیه 88)در عین حالی که مشخص می کند که انسان وحی دریافت می کند. معلوم می دارد که ملاها نیز با مصداق معنای آن مخالفت می کنند. به همین خاطر اصرار دارند که ثابت کنند: «قلب ما انسانها در حجاب و پرده است" و قادر به دریافت وحی نیست و وحی را فقط پیامبران می گیرند.  اين سخنی است برخلاف تعليم قرآن. پيشتر نيز اشاره كردم كه چگونه قشريون مذهبى در ترجمه و معنى آيه 110 سوره کهف دست برده اند و آن را در توجيه همين استدﻻل سخيف شان بگونه اى معنى مى كنند كه بين بشر و پيامبران فرق است و افراد بشر نمى توانند وحى بگيرند. (نگاه کنید به قرآن ترجمه بهاء الدین خرمشاهی در ترجمه آیه سوره کهف(2). ببینید خرابی کار تا به کجاست!) درحاليكه خداوند در اين آيه خيلی صريح مى فرمايد: «قل انما انا بشر مثلكم". بگو (اى محمد) كه من بشرى هستم مثل شما (یعنی فرقى بين من و شما نيست)، «يوحى الی"، به من وحى مى شود (يعنى اگر قلب من در غلاف نيست، قلب شما هم نيست اگر من وحى مى گيرم شما هم مى توانيد وحى بگيريد) چراكه: «انما الهكم اله واحد" ، همانا خداى (من و) شما خداى يكتاست. (يعنى همان خدايى كه من را خلق كرده همان خدايى است كه شما را خلق كرده ، يعنى شما هم مى توانيد وحى بگيريد چرا كه فرستنده و وحى كننده خداى واحد است. در ادامه قرآن مى فرمايد: «فمن كان برجوا لقاء ربه" ، آيا كسى هست كه اميد داشته باشد پروردگارش را ملاقات كند؟ «فليعمل عملا صالحا و ﻻ يشرك بعباده ربه احدا"، پس عمل صالح كند (يعنى به دستورات نيكی كه خلاصه آن در ده فرمان و ميثاق بنى اسراييل آمده و در آيات پيشين شرحش داده شد، عمل كند) و در عبادت پروردگار يگانه شريك قائل نشود (يعنى در عبادات و پرستش خدا هیچ کس را شريك قرار ندهد، که منظور این است کسانی را واسطه قرار ندهد). به سخن دیگر، شرط اینکه کسی بتواند با خدا صحبت کند و اینکه وحی بگیرد این است که به میثاق خدا عمل کند (یعنی ده فرمان را به اجرا درآورد) و در عین حال در عبادت پروردگار خود واسطه و شریکی را در میان قرار ندهد که منظور این است هیچ انسانی را به مرحله خدایی نرساند و  آنها (دیکتاتوران مذهبی) را اطاعت نکند. اين مطلب (موضوع گرفتن وحی) بگونه اى ديگر در آيه 51 سوره شوری اشاره شده است : «و ما كان لبشر ان يكلمه الله اﻻّ وحيا او من ورآء حجاب او يرسل رسولا فيوحى باذنه ما يشاء انه علىّ حكيم = و (ممکن) نيست از براى بشر (چه پيامبر و چه انسان) از اينكه با خدا صحبت كند، مگر بطريق وحى . يا اينكه از پشت حجاب يا اينكه مى فرستد رسولی كه او وحى مى كند به اذن خدا هركه را كه بخواهد، كه همانا اوست بلندمرتبه حكيم". اینکه می فرماید: ممکن نیست الا به وحی و ..... یعنی اینکه فقط از طریق وحی و ارتباطات ماورای حجاب انسان قادر است با خدا صحبت کند. در واقع خداوند در اين آيه و آيه 110 سوره كهف به روشنی مشخص مى كند كه انسانها از سه طريق مى توانند با خدا صحبت کنند.

    ۱) از طريق وحى

    ۲) از طريق الهامات وراى پرده (وراى حجاب هاى حسى)

    ۳) از طريق فرستادگانى كه آنها قادرند به اذن خدا وحى كنند. يعنى خدا رسوﻻنى را مى فرستد كه آنها قادرند باذن خدا به انسانها وحى كنند. که منظور چیزی است که ما امروزه به آن «تله پاتی" می گوییم. بنابراين اگر ملاها (یا فیلسوفان) در غلاف و در پوشش اند و نمى توانند وحى بگيرند به اين خاطر است كه خداوند آنها را بخاطر كفرشان (تحریفی که در نحوه بیان کلام خدا می کنند) لعنتشان كرده و این چنین است که آنها از حقيقت دورند.

    كه دقيقا آيه ۸۸ در ادامه  می فرماید:

    «بلكه خدا به كفرشان لعنتشان كرده، از اينرو جز اندكى ايمان نيآورند". يعنى خداوند ملاها را بخاطر كفرشان (منظور همين حرف باطلی است كه آنها از جانب خود مى گويند که دلهاى ما در غلاف است و ما نمی توانیم وحی بگیریم) لعنشان كرده. بعبارت ديگر، آنها بدليل دلهاشان نيست كه نمى توانند وحى بگيرند بلكه بخاطر دورباش و لعنتى كه خدا آنها را كرده ، محروم از درك فيض الهامات الهى اند «جز اندكى از ايشان كه ايمان دارند". منظور فقط اندكى از مومنين راستين . که منظور عرفایی هستند كه براستى به خداى يكتا ايمان دارند و می دانند كه انسانها هيچ فرقى با پيامبران ندارند و اگر لطف الهى شامل حالشان شود ایشان نيز بكنند آنچه مسيحا مى كرد. مانند حافظ كه معتقد بود:

    فيض روح القدوس ار باز مدد فرمايد / ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مى كرد

    یا این سخن دیگر لسان الغیب:

    دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند / وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

    بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند/ باده از جام تجلی صفاتم دادند

    چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی / آن شب قدر که این تازه براتم دادند

    بعدازین روی من و آینه وصف جمال / که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند

    من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب / مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند

    هاتف آن روز به من مژده این دولت داد / که بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند

    همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود / که زبند غم ایام نجاتم دادند

    مضمون تمامی این سخن حافط برابر است با معنای آیات سوره «قدر" در قرآن کریم که می فرماید:

    انا انزلنا ه فی لیلة القدر / و ما ادریک ما لیلة القدر/ لیلة القدر خیر من الف شهر / تنزل الملئکة و الروح فیها باذن ربهم من کل امر/ سلام هی حتی مطلع الفجر

    هما ما نازل کردیم (وحی را) در شبی ارزشمند / و تو چه می دانی از آن شب ارزشمند (قدر)/ شبی ارزشمندی که از هزار ماه (عبادت) بهتر است / که فرشتگان و «روح القدوس" در آن به اذن خدا از هر مرتبه آسمانی (عالم امر) فرود می ایند/ شبی که تا صبح همه سلام و شادمانی است.

    چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی / آن شب قدر که این تازه براتم دادند.

    چنين باور و ايمانى تنها در بين اندكى از مردم (مثل عرفایی که به اصل دین و معنای کلام خدا تجاوز نکرده اند) وجود دارد، «از اينرو جز اندكى ايمان نيآورند". . درحاليكه اكثريت باورمندان مذهبى براين تعليم آخوندى هستند كه بين خلق آنها و خلق پيامبران فرق هست. قرآن می گوید فرق نیست. آنها اصرار دارند که بگویند فرق هست . بنابراين این چنین است که خدا آنها را بعلت كفرشان و اينكه بر حقيقت پوشش گذاشته اند و تعليم قرآن را عوض كرده اند، لعنت شان كرده و از فيض دريافت الهامات روحانى محروم شان ساخته است. «لعنت" در اصطﻼح قران يعنى دور شدن و محروم شدن از فيض حضور.  از اینرو با لعنت غضب همراه است. چنانکه آیات بعد (89 و 90) به آن تاکید می کند. باید توجه داشت که معنای اغلب واژگانی چون «لعنة الله علی الکافرین" که در آیه بعد بدان اشاره شده و یا «مغضوب علیهم" که در سوره فاتحه آمده و مسلمانان در نماز  شب و روزشان آن را هر روز ده بار تکرار می کنند: «راه ما را غیر راه مغضوبین قرار ده"، به ملاها و آخوندهایی کنایه دارد که دین خدا را با سخنان من درآوردی خود (چون این سخن سخیف که «قلبهاى ما را پوششها است") دگرگون کرده اند و به مردم موضوعاتی را تعلیم می دهند که از کتاب و دین خدا خارج است.    

    ۸۹- و آنگاه كه از جانب خدا كتابى بر ايشان آمد كه آنچه با ايشان بود را تصديق مى نمود

    و آنها خود خواهان گشايش آن بر آنانكه كفر مي ورزيدند، بودند،

    پس چون بر آنها آمد،

    آنچه را كه شناختند به آن كفر ورزيدند،

    پس لعنت خدا بر آن كافران باد.

    اين آيه نيز در ادامه آيات قبل آمده و بروشنى پيدا است كه روى سخن آن با مذهبيون است. مذهبيونى كه با سخنان من درآوردى خود بر روى حقيقت پوشش مى گذارند. مذهبيونى كه در سخنان شان علی الظاهر خواهان ظهور انسان كامل اند، اما وقتى كتاب الهى (كتاب ناطق) بر آنها مى آيد كه تصديق كننده همان باورى است كه ايشان مدعى داشتنش هستند، خود بيش از هركس به آن كفر مى ورزند و او را انكار مى كنند.

    ظاهرا آيه اشاره به ملاهاى يهودى دارد كه همیشه در خصوص ظهور انبیاء امت ابراهیم از جمله حضرت عيسا و حضرت محمد حق پوشى كردند و به آن كفر ورزيدند در حاليكه خود در كتابهاى شان در جستجوى فتح و گشايشى آن كتاب ناطق بودند كه مگر او ظهور کند و دین خدا را  در برابر آنهایی که حقیقت دین را بالکل منکرند یاری رساند.

    «كتاب" يعنى كتاب ناطق ، همان ذلك الكتاب است كه شرحش پيشتر در تفسير «الف ﻻم ميم" داده شد . به این عبارت که «آن گاه كه از جانب خدا كتابى بر ايشان آمد" يعنى وقتى كه انسان صاحب کتابی (که منطور کتاب روحانی از مقولات وحیانی است) بر آنها آمد، تا آنها را در برابر منكرين حقیقت حامى باشد. آنها (مذهبیون) بعد از آنكه «آن كتاب" را شناختند به آن كفر ورزيدند.  از اينروست كه خداوند آنها را لعنت مى كند. موضوع آمدن كتاب درواقع اشاره به ظهور انسان كامل دارد كه در هر زمان كه آمد قشرى مذهبان هر دينى به آن كفر ورزيدند و پس از آنكه آن را شناختند، كفر ورزيدند و انكارش كردند. به همين خاطر خداوند همه ملایان را در همه اعصار تاريخ لعنت مى كند. این سخن قرآن نه فقط بر ملاهاى يهودى صادق است كه موضوعش به همه آن ملايانى كه بر اولياء خدا در هر زمان ناسپاسى كردند و بر آنها برتری طلبی كردند و آنها را کشتند، مصداق دارد.

    به نظر من موضوع آیه به همه اهل مذاهب اشاره دارد  چراکه هم يهودیان به مسايا نجات دهنده معتقدند و هم مسيحيان كه به بازگشت دوباره عيسا معتقدند و يا زرتشتيان كه به بازگشت سوشيانت باور دارند و يا مسلمانان كه به ظهور مهدى اعتقاد دارند. ایشان گرچه به این مطلب معتقدند اما « آنگاه كه از جانب خدا كتابى بر ايشان آمد" یعنی آنگاه که انسان کاملی ظهور پیدا کرد، همين رهبران مذاهب و ملاها با وی مخالفت مى كنند و به او كفر مى ورزند. «من عندالله" يعنى از جانب خدا . يعنى كسى كه از جانب خدا آمده و وحی می گیرد، نه آنهایی كه مردم و سازمانهاى سياسى او را انتخاب كرده باشند و لقب امام و آيت الله العظمى باو داده اند و آنهایی که معلوماتشان از پیش خودشان است. «من عندالله" يعنى كسى كه از جانب خدا به معرفت رسیده و صاحب اثر شده. پس هرگاه (در هر دوره تاريخى) كه چنين كسانى ظهور پيدا مى كنند ملايان آن ديار مضطرب مى شوند و از آنجايى كه مى دانند تعليمات این گونه از انسانها مخالف عقايد آنها و آرزوى هاى باطل شان است، آنگاه احساس خطر مى كنند و نسبت به او كافر و پوشاننده مي شوند . نهایت معنای کفر ورزیدن در اینجا یعنی اینکه ملاها این گونه از انسانها را یا می کشند و یا آنکه به اسارت و شکنجه زندانى شان مى كنند و یا آنکه سعی می کنند آنها را از آن دیار بیرون شان کنند.

    اين مسئله در تاريخ هميشه تكرار شده و ميشود و خواهد شد و متاسفانه هميشه نيز يك نتيجه بيشتر ندارد. عيسا نيامد كه بر خلاف شريعت موسا عمل كند و نيامد كه شرايع جديدى وضع نمايد. عيسا در تائيد و تاكيد شريعت موسا آمد. او در زمان خودش قطعا امام زمان خودش نسبت به آيين يهود بود و حقيقت اين است كه آنچه را كه جامعه يهود آرزوى ظهورش را داشت در وجود او محقق بود، اما همان مردم به تحريك «علما" و ملاها قدر او را نشناختند و حكم به قتلش دادند. اينجاست كه معتقديم سازمانهاى مذهبى بزرگترين سد ظهور پيامبران در تمامى تاريخ و تمامى ملل بوده اند و هستند. تمامى ائمه ما و عرفای شامخ ما در زمان خود امام زمان خود بوده اند و آنها همان كسانى بوده اند كه مردم آرزوى ظهورشان را مي كردند، اماّ بمحض آنكه تعليمات آنها آشکار می شد، قدرت طلبان مذهبی با آنها به مخالفت بر  می خاستند و به آنان كفر می ورزيدند. این است که به تعبیر قرآن نباید سخن ملاها را مبنی بر آرزو داشتن (انتظار) ظهور امام زمان، جدی گرفت چراکه آنها وقتی به قدرت و ثروت برسند قطعا با ظهور هرکس که ایشان را از این کار منع کند مخالفت کرده و نهایت وی را می کشند. 

    «آنچه را كه شناختند كفر به آن ورزيدند" يعنى آنها سخن درست را می شناسند از اینرو وقتی با این مسئله روبرو می شوند که مردمانی اندیشمند و صاحب کتاب آنها را از راهی که در پیش گرفته اند منع می کنند، دانسته با ایشان مخالفت مى كنند. چراكه آنها می دانند که اگر به سخن ایشان تمکین کنند آنگاه باید با قدرت خداحافظی کنند و  مثل دیگر مردم به کاری مشغول شوند و به فعالیت (البته پر زحمت) بپردازند. این چنین است که ایشان كفر مى ورزند. كفر ورزيدن در اينجا به معنى انكار كردن و تكذيب نمودن تا حتا كشتن و نابود كردن است.

    «پس لعنت خدا بر آن كافران باد" ، يعنى بر آن ملاها و مذهبيون قشرى . و لعنت يعنى دورباش. يعنى اينكه خدا و ملکات قدسی از آنها دورى و فاصله مى گيرند. به این طریق آنها البته از دریافت الطاف آسمانى محروم می شوند. و وقتى خدا امر به لعنت مى كند همينطور است كه آنها در همه حال (چه در زمان حيات) از حق و حقيقت دورند و (چه در بعداز مرگ) كه در مراتب پست و دور افتاده وجود، محشور با شياطين و نيروهاى كشاننده و عذاب آور هستند.

    مطلبى را كه بايد در اينجا باز گو كنم و ﻻزم است كه هر انسان درون نگرى بآن توجه نمايد اينست كه نبايد تصور شود كه اشاره خداوند از «آمدن كتاب" مربوط به گذشته هاى دور يعنى زمان ظهور انبياء گذشته است. چراكه موضوع اين آيه كلی است و مربوط است به ادوار مختلف تاريخى حتا زمانهاى بعدى كه ممكن است انسانهائى پيامبر گونه ظهور پيدا كنند و حقايقی را با مردم زمان خود در ميان گذارند. بنابراين نبايد اين گونه فكر كرد كه چنين اتفاقاتى ديگر به حقيقت نمى پيوندد. درحالی كه هستى چنين تنگ نظر و تنگدست نيست و اینکه وی را «خواب و چرت" نبرده است. چه اين حقيقت هميشه و همواره اتفاق افتاده و مى افتد. منتها هربار بدليل مخالفت سازمانهاى مذهبى و نفوذی که ایشان در میان مردم  جاهل دارند، همواره سعى شده كه از ظهور چنين انسانهائى جلوگيرى بعمل آيد. چرا كه اگر جامعه ای فرصت دهد که در میان شان انسان (یا انسانهای) کاملی ظهور پيدا نمايد آنگاه تمامى منافع مالی و سياسى و عناوين مذهبى ملاها و فیلسوفان و مذاهب سازمانی بخطر خواهد افتاد. بهمين خاطر است كه ايشان (ملايان همه مذاهب) در سراسر تمام دنيا سر مردم را به مسائل پوچ گرم كرده اند تا از ظهور و بروز انسان کامل جلوگیری به عمل آورند. زيرا همه چيز در فطرت آدمى نهفته است و كافى است كه آن فطرت مجال رشد و تربيت يابد تا آنگاه كتاب قاموس معنوى انسان از مراتب ذر و ذره به منصه طبيعت ظهور پيدا كند. این مطلب، يعنى اینکه هر انسانی می تواند به نیروی الهی و مدد انفاس قدسی به مرحله ای برسد که بشود «آن كتابى كه از جانب خدا بر ايشان مى آید".

    نكته مهم اينجاست كه بدانيم اين خصيصه فقط خاص پيامبران و يا اولیاء الله نيست بلكه خداوند اين خصيصه را به همه انسانها عطا كرده و همه انسانها از اينكه بصورت آدم آفريده شده اند صاحب همان «کتاب" و خصائل آدمیت اند منتها انسانها هويت خويش را در طبيعت ناسوتى بدليل فريبكارى شياطين و اهل ریا (ملاها) فراموش مى كنند و از فطرتشان دور مى شوند. مثال اين موضوع همان صورت انتقال خصوصيات سلولی موجودات زنده است كه از طريق «دى ان ا" و توارث به ديگر سلولهای موجود زنده  منتقل مى شوند و رشد و بسط حيات موجودات و خصوصيات آنها بدين طريق به منصه ظهور مي رسد. همينگونه نيز علم هستى از عالم امر و صفات خصوصيات روحانی را از طريق فطرت به انسان منتقل می کند و با توليد و توالد همان خصوصیات را در موجوديت انسانها بسط و گسترش مى دهد . بهمين خاطر گفته اند كه دين فطرى است يعنى اينكه دين حقيقتى است که در ذات هر انسان نهفته شده است. یعنی اینکه انسانها اگر به فطرت خويش نزدیک شوند مى توانند به کمال انسانی خود دست يابند. منتهاى مراتب از آنجايى كه انسانها همواره در مسير فريب قدرت طلبان و ثروت جويان هستند، به خواست و خواهش نفس و فريبكارى اهل غدر (مشرکین) از فطرت خويش دور مى افتند. اينجاست كه انسانها (به مثابه آدم و حوا در بهشت) به فريب آن فريبكاران به بيراهه هاى گمراهى گرفتار مى شوند.

    ۹۰- بدچيزى است «آنچه" به آن، نفسهايشان را فروختند،

    كه «به ظلم" «به آنچه خدا نازل كرد" كفر بورزند،

    همانا خداى از فضل خويش بر آنكس از بندگانش كه بخواهد نازل مى كند،

    پس ايشان به خشمى كه بر خشم است گرفتار آمدند و براى آن كافران عذاب ذلت بارى است.

    آنچه كه ايشان در ازاى فروختن نفس و فطرت خود بدان دست يافتند، البته قدرت و ثروت است كه البته ملاها و آخوندها همیشه بدنبال آن هستند. «آنچه خدا نازل كرد" يعنى كتاب فطرت كه از طريق دريافت وحى و سلوک بر انسان نازل مى شود. تعليمات الهى نيز از همين طريق بر طبيعت و اندام و جوارح و زبان فرستادگان خدا فرود آمده و از همان جا جارى و منتشر شده است. اين را ملاها مخالفند و معتقدند كه فقط پيامبران چنين هستند و انسانهاى عادى نمى توانند با انزاﻻت الهى جز از طريق كتاب نوشتارى و البته تعليمات آخوندى آشنا بشوند. در حاليكه خدا در همين آيه مشخص مى كند كه خدا از فضل خويش از بندگانش آنكه را بخواهد، مى دهد. و اين هركه البته مى تواند شامل هركسى از بندگان خدا باشد. اين چنين است كه آخوندها به اين تعليم كفر مى ورزند، چراكه آنها فطرت شان را با ظلم و زياده خواهى (بغى) و چيزى كه برايش زحمت نكشيده اند و رنج نبرده اند (ثروت و قدرت) و لياقتش را ندارند، فروختند تا بتوانند بر مردم حكومت و سرورى كنند. و چه بد است اين ثروت و قدرتى كه آنها از اين طريق بدست آوردند و در ازاى آن گوهر آدميت ذات خويش را فروختند. چه خوش گفت حافظ:

    يار مفروش به دنيا كه بسى سود نكرد/ آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود

    كه يار در اينجا خداست و البته مطلب آن در ارتباط همان موضوع اساسى است كه پيشتر در داستان آدم اشاره كرديم كه انسان مذهبى هرگز نمى بايد به درخت ثروت و قدرت نزديك شود. پيشتر در آيه ۸۶ بقره نيز گفته شد: «اولئك الذين اشتروا الحيوة الدنيا باﻻخره ، فلا يخفف عنهم العذاب و ﻻهم ينصرون". كه در اينجا مى فرمايد« نه تنها عذاب بر آنها تخفيف نمى شود بلكه به خشمى كه بر خشم است باز آيند".

    «بغيا" كه از بغى مشتق شده بمعنى ظلم و زياده خواهى و فساد است. اصطﻼحا مي گويند: «طلبا للملك و الرياسته" يعنى براى رياست و حكومت و قدرت طلبى سياسى. يعنى اينكه آنها اگر با تعليمات راستين الهى مخالفت مى كنند و كفر مى ورزند اين نيست كه پولی بدست آورند كه شكم گرسنه خود را سير كنند بلكه اين دين فروشى آنها اضافه بر كسب روزى و مال بيشتر به جهت رياست طلبى و جاه طلبى است و مى خواهند كه در بين مردم بر مسند حكومت و قضاوت قرار بگيرند. اين كفرى است اضافه برآن كفرى كه آنها از طریق دین پول بدست مى آوردند. بعبارت ديگر، دين فروشى آنها از آنرو به خشم الهى منجر مى شود که آنها حکومت کنند و با ظلم به ثروت برسند. این چنین است که آنها مستوجب خشم ديگرى اضافه بر آن خشم اول مى شود. به همين خاطر «به خشمى كه بر خشم است گرفتار آمدند". خشم اول خشمى است كه در همین دنیا به آنها می رسد و آن نشان از گرفتاری ایشان دارد که بالاخره به دست مردم خشمگین نابود شوند. دوم خشمى است كه در جهان بعدى به غضب الهى گرفتار مى شوند. «وللكافرين عذاب مهين" ، يعنى براى آن حق پوشان دين فروش عذابى خوار كننده دوباره بر پا خواهد بود . بعبارت ديگر آنها هم در دنيا خوار و ذليل خواهند شد و هم در آخرت.

    در قرآن كريم هرجا كه صحبت از خشم و غضب الهى مى شود مربوط است به رهبران مذهبى و آنهايى كه بنام خدا ثروت جويى و قدرت طلبى مى كنند. رهبران دروغين مذهبى بعلت اينكه از طريق فريبكارى در امر دین به مقامات عاليه اجتماعى مى رسند، براى اينكه بتوانند موقعيت شان را حفظ كنند اين است كه ظلم مى كنند. يعنى اينكه آنها براى بقاى خودشان مجبورند كه مخالفان خودشان را بكشند و شكنجه بكنند و يا كه آنها را از ديارشان فرارى دهند. اينها مواردى است كه در ميثاق خداوند با بنى اسراييل آمده و همه انسانهاى مذهبى (چه مسلمان و مسيحى و يهودى و ....) اگر به خدا و روز آخر ايمان داشته باشند مجبورند به مفاد اين ميثاق پايبند باشند. بنابراين انسان مذهبى كه دچار اين توهم مى شود که از طریق دین به مال و جاه دنيا برسد باید بداند که در این راه کارش به ظلم مى كشد و اینجاست که می باید به ميثاق خدا پشت کند. نتیجه این کار آن می شود که به خشمى بعد از خشم گرفتار مى شود. یعنی در دو مرحله دنیا و  آخرت مورد غضب الهی واقع می شود.

    در آخر سوره فاتحه هم كه از «مغضوب عليهم" سخن آمده مقصود همين رهبران مذهبى اند كه براى اينكه به قدرت و ثروت برسند در آيات الهى دست مى برند و به فريب و تحريف در تفسیر دین، مردمان را از راه درست گمراه مى كنند. اينان نزد خدا بدترين موجودات محسوب مى شوند و به همين خاطر به عذابى خوار كننده كه بدترين عذاب ها باشد گرفتار مى شوند. يعنى به دورترين مرتبه وجود سقوط پيدا مى كنند.

    «مهين" از مهان گرفته شده و معنى آن ذلت و خوارى است. يعنى خدا آخوند قدرت طلب را به ذلت و خوارى پايين می کشد تا آنکه در بعداز مرگ به پست ترین دركات جهنم سر نگون گردد.

    «همانا خداى از فضل خويش بر آنكس از بندگانش كه بخواهد نازل مى كند" ، یعنی وحی، یعنی خداوند به هرکس از بندگانش که بخواهد وحی نازل می کند. بنابراین این سخن آخوندها که می گویند: «قلب ما در پوششها است" و به ما وحی نمی شود سخن باطلی است و انسانهای دینی نباید به آن معتقد شوند.

    ۹۱- و هرگاه به ايشان گفته شود به آنچه خداى (در زمان حال) نازل كرد ايمان آوريد

    گويند ما به آنچه كه بر ما (در زمان گذشته) نازل كرد ايمان داريم،

     در حاليكه (دروغ می گویند و) به آنچه از پس آنست (در زمان های بعدی)  كفر ميورزند،

     درحالی که آن حق، مصدق آن چیزی است كه با آنهاست.

    بگو چنانچه شما مومنيد پس چرا پيش از اين پيامبران را مى كشتيد؟

    «و هرگاه بايشان گفته شود" ، يعنى هرگاه در هر دوره اى به ملاها گفته می شود: شما در تعبیر و تفسیر دین فساد نکنید و «به آنچه خدا نازل كرده (در زمانی که در آن به سر می برید) ايمان آوريد" و سخن نقد حق را بپذیرید. گويند «ما به آنچه كه  بر ما (در گذشته) نازل شده، ايمان داريم" درحاليكه دروغ مى گويند چراكه «به آنچه از پس آن است كفر مى ورزند". یعنی به پیامی که بعد از پیام پیشین آمده و نازل شده حق پوشی می کنند، انکار می کنند. «به آنچه از پس آن است" مى تواند به وجود پيامبران و اولياء الله اشاره كند كه بعد از پيامبران پیشین ظهور پيدا كرده اند و می کنند. كسانى چون عيسى و محمد که بعد از موسى آمدند و یا کسانی مثل علی بن ابى طالب یا منصور حلاج و عین القضات همدانی که بعد از حضرت محمد آمدند.  این موضوع در هرحال اشاره به این دارد که ملاها و قشری مذهبان پیام نقد زمان خودشان را انکار می کنند اما تظاهر می کنند که به پیام گذشتگانشان اعتقاد دارند. در حالیکه دروغ می گویند. کمآنکه ملاهای یهودی حضرت عيسا كه را انكار كردند و فتوى به قتلش دادند و همچنین هم يهوديان و مسيحيان حضرت محمد را انكار كردند. این مطلب حتا شامل مسلمان نیز می شود، مسلمانانی که بعد از حضرت محمد انسانهایی را که در مکتب او به کمال رسیدند یکی پس از دیگری به این بهانه که سخن آنها خلاف قرآن و سنت پیامبر است انکار کردند و آنها را کشتند. به هرحال در این سخن هیچ محدودیت زمانی نیست و این سخن قرآن می تواند شامل هرکسی که در زمان خودش به معرفت حق نائل آید، بشود.

    نکته : باید در نطر داشت که این مطلب قرآن در زمانى مصداق دارد كه ملايان به قدرت دست يافته اند و با ظلم و تعدى نسبت به دیگران حکم می دهند. اينجاست كه آنها بوسيله انبياء و اولياء و يا برخى از مردم آزاد انديش مورد سئوال قرار مى گيرند که اگر شما راست می گویید «و شما مومنید پس چرا پیش از این پیامبران را می کشتید؟". این سخن این نکته را مشخص می کند که پیامبران پیشین نیز توسط همین ملاها انکار شده اند و ایشانند که اولیاء الله را کشته اند و می کشند. یعنی اینکه مردم بی دین در این کار (کشتن پیامبران) بی تقصیرند بلکه بزرگترین گناه را (که کشتن پیامبران باشد) ملاها می کنند و هم ایشانند که در دین فساد می کنند و سلامت زندگی را در روی زمین فاسد کرده اند.

     

    نکته دیگر اینکه موضوع سخن انبياء و اولياء مبتنى بر دریافت وحى در زمان حال است. درحاليكه موضوعاتی را که ملاها مطرح می کنند بنا به ادعایی که می کنند مربوط است به موضوعاتی که به پیامبران پیشین نازل شده است. باید توجه داشت که ملاها به همان موضوعات نیز به نحوی که خود آن را تفسیر می کنند باور دارند و اینچنین نیست که آنها همان موضوعات را به همان صورت که انزال شده و هست بپذیرند. مثلا همه پیامبران گفته اند که خدا با انسان صحبت می کند اما ایشان معتقدند که خدا با انسان صحبت نمی کند و انسان ها قلبهاشان در حجابها پیچیده و پوشیده شده است. یا مثل آن تعليماتی که حضرت عیسا بر ملت یهود آورد اما ملاهای یهودی بنا به استناد به تورات و نوع تفسیری که خود از دین می کردند، عیسا را محاکمه کردند و کشتند. یا آنچه را که بعدها ملاهاى مسلمان بعد از حضرت محمد به آن استناد می کردند (حدیث و سنت) كه مشخصا به وجه نقد مصداق وحیانی نداشته و ندارد. اما به همین بهانه برخی از امامان و عرفا را انکار کردند و کشتند. يا مثل همين موضوع وﻻيت فقيه كه برخى ملاهاى ايرانى آن را مطرح مى كنند كه البته مصداق انزالی ندارد و وقتى از طرف برخى از مصلحين واقعى مورد نقد قرار مى گيرد كه مگر شما به قرآن و آنچه خدا نازل كرد ايمان نداريد؟ و اگر ايمان داريد پس چگونه است كه چنين بدعت مى كنيد و برخلاف نص قرآن ، حكم مى كنيد؟ پس آنگاه كه حكم قرآنى و آنچه از آيات قرآنى استنباط مى شود را بر آنها مى خوانى مى گويند كه آنها نيز به كتاب خدا ايمان دارند، اما وقتى كه موضوع مورد اختلاف و آن چه را كه آنها مى گويند اما در قرآن نيآمده را بر آنها مطرح مى كني ، اينجاست كه شما را انكار مى كنند و كافر مى گردند. يعنى حق پوشى مى كنند. اين برخورد در طى تاريخ مدنيت بشر همواره تكرار شده و مى گردد. از اينرو آيه تنها به يك قوم مشخص در يك زمان معينى اشاره نمي كند، بلكه بنظر مى رسد كه حكم آن به تمامى ادوار تاريخ و به تمامى اقوام انسانى بويژه انسانهايى كه تاريخ فرهنگشان با مذهب گره خورده مربوط مى شود.

    تاريخ مبارزات و مجاهدات انبياء و اولياء در بين تمامى اقوام بشر حاكى از آن است كه مردمان صالح و انديشمند هميشه تعليمات مذهبى مرسوم زمان خود را مورد سئوال قرار داده اند. زندگى بودا، زرتشت و سقراط و انبياء بنى اسرائيل چون ميكا، عاموس، اشعیاء، ارمياء ، زکربا ، يحيا و عيسا و محمد همه حاكى از همين طرز بر خورد هاست. تعليمات الهى در هرزمان به جهت مخالفت با تعليمات مذهبى گذشته نيست، بلكه همواره در جهت تكميل و تصديق آنها بيان شده است. ولی از آنجا كه تعليمات مذهبی رایج زمان بر اثر تحریف ملاها و رهبران قشری مذهب و فلاسفه کاذب از اعتبار و اصالت اولیه اش ساقط می شود این است که هر زمان که کسی پیدا می شود و موضوعاتی را (بنا به دریافتهای وحیانی اش) مطرح می کند که آن موضوعات با نظر و طرز تلقی ملاها و مذهبیون زمان از دین تضاد پیدا می کند، آنها (قشری مذهبان)  ایشان (مصلحین) را تكذيب می کنند و نهايتا آنها را می كشند.

    در اينجا قران ملاها و قشری مذهبان را مورد سئوال قرار مي دهد: حال كه مدعى هستيد كه ايمان داريد و ایمان شما هم بنابر انزالات وحیانی استوار است، پس چراست که شما ملاها و قشری مذهبان همواره پيامبران خدا را  كشته اید و می کشید؟

     «در حالی که آن حق، مصدق آن چیزی است كه با آنهاست" «آن حق" منظور« آن وحی" و آن «پیام" است که آن درواقع تایید و تصدیق می کند آنچه را که ایشان  مدعی اند به آن مومنند. یعنی موسا نیآمد که پیام ابراهیم را نقض کند. بلکه آمد تا آن پیام را تایید کند. همینطور پیامبران بعد از موسا نیآمده اند که دین او را نقض کنند بلکه آمدند تا مصدقی باشند بر آن حقیقت که در طور بر موسا نازل شد. همچنین عیسا و محمد هیچ یک از این پیامبران پیامشان جدا از پیام پیشینیان نیست و آنها همه حقی را مطرح کرده اند که پیامبران پیشین گفته اند. البته اگر ملاها حق آن پیام را تحریف نکرده باشند.   

    موضوع «انبیاء الله" گرچه ممکن است به پیامبران بنی اسراییل اشاره داشته باشد - یعنی آنهایی که بعداز موسا آمدند تا عیسا- اما نکته آیه در آن است که این پیامبران توسط ملاها و قشری مذهبان کشته شده اند. آیه بعد دقیقا مشخص می کند که تمامی کوته نظری ها و بت پرستی های جامعه نیز توسط همین گروه شکل می گیرد و هم ایشانند که با بت پرستی و شخص پرستی بساط ظلم و ستم را برپا می دارند.

    «و محققا موسا با دﻻئل روشن به سوى شما آمد، آنگاه بعد از او «آن گوساله" را گرفتيد و شما ستمكار شديد".

    ادامه دارد 

    مآخذ و يادداشتها:

    ۱) مذهبیون موضوع وحی و موضوع ارتباط با خدا را چنان سخت و دست نایافتنی جلوه داده اند که مردمان بعنوان یک اصل معروف (شناخته شده) پذیرفته اند که به آنها وحی نمی شود، در نتیجه آنها نمی توانند مستقیما با خدا ارتباط داشته باشند. از اینرو برای مردم راهی باقی نمی ماند جز اینکه بجای خدا با آخوندها و ملایان در تماس باشند و هدایت را از ایشان جستجو کنند. اين كار عينا در يهوديت و مسيحيت اتفاق افتاده چنانكه یهود موضوع تکلم با خدا را هدفی دست نایافتی و بسیار مقدسانه جلوه داده که دست مردم به آن هدف نمی رسد. این کار را آنها به این خاطر این چنین مطرح می کردند که بخواهند هرکسی که وحی می گیرد را به سادگی انکار  کنند. چراکه آنهایی که وحی می گیرند معتقدند که خدا با همه انسانها صحبت می کند و «به خواست و سئوال هر درخواست کننده ای که او را بخواند جواب می دهد" (قرآن بقره 186). این سخن اگر اشاعه پیدا کند البته به نفع آخوندها نیست. چراکه آنها دوست دارند که همیشه در بین راه مردم و خدا قرار داشته باشند که مردم همیشه به جای خدا به ایشان مراجعه کنند که ایشان دست یافتنی اند. مسيحيان نیز به تبعیت از این تعلیم غلط ملایان یهودی بعد از عیسا موضوع من درآوردى تثليث و پسر خدا و اینکه عیسا برای گناهان ما خود را قربانى ساخت، را مطرح ساختند تا بتوانند به موقعيت وجودى خود و كليسا جنبه الهى و قانونى (شرعی) بدهند و خود را در وسط راهی قرار بدهند که مردمان برای رجوع به عیسا (که نزد ایشان خداست) به ایشان نیازمند شوند. همینگونه است داستان مسلمانان سنی و شیعه که اگر بخواهیم اشکالات باوری آنها را یک به یک بازگو کنیم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. برای نمونه نگاه کنید به سخنان آقای دکتر عبدالکریم سروش، (فیلسوفی که اینروزها به مارتین لوتر اسلام معروف شده است) که اخیرا در مصاحبه ای با ایرنا گفته است: اصل مصاحبه

     «به هيچ كدام ما امروز ديگر وحي نمي‌شود. ما پيامبر نيستيم. اگر صداي خدا را مي‌خواهيم بشنويم همين صداي مردم است واقعا راه نجات ما همين است. من توصيه‌ام به حكومتگران همين است كه با مردم عهد تازه‌اي ببندند و به آنان به چشم ديگري نظر كنند اين مردم در چشم خدا عزيزند". در جزء جزء موضوعاتی که سخن این فیلسوف باصطلاح اسلامی بر آنها بنا شده از نظر قرآنی ایراد وارد است. مگر اینکه سروش از دین و کتاب دیگری غیر اسلام و قرآن سخن می گوید و ما آن را نمی دانیم. یکی اینکه سروش بر خلاف قرآن معتقد است که به ما انسانها وحی نمی شود . درنتیجه ما قادر به دریافت وحی و کلام نقد خدا نیستیم. از اینرو سروش کلام مردم را جای کلام خدا می نشاند. کلام مردم اگر کلام خدا بود که دیگر دلیلی برای فرستادن انبیاء نبود؟ این نوع سخن فقط مغلطه و سفسطه است. هم چنین ایشان به حکومتگران فعلی ایران که مصداق مشرک اند و مرتکب هزاران هزار خطای نهان و آشکار در حد ظلم شده اند و می باید به سبب آن خطاها محاکمه و مجازات شوند، توصیه می کند که با مردم عهد تازه ای ببندند. دیگر اینکه ایشان می فرمایند «مردم در چشم خدا عزیزند" در نتیجه سخن مردم همان سخن خدا است که این مطلب سرتا پا غلط است. چرا که غیر از آنکه سخن خدا سخن خود خدا است و آن را جز خدا نمی تواند بیان کند،  مردم انواع مختلف دارند و مردم در مصداق معنایی خود صداهای مختلف و متضاد دارند. بخشی شان سلطنت طلبند، و بخشی دیگر جمهوری خواه و بخشی چپ اند و بخشی راست. برخی مجاهدند و یا اینکه برخی زرتشتی اند و یا کلیمی و یا مسیحی اند و یا سنی و اند و یا که طرفدار جمهوری اسلامی اند! از اقای سروش باید پرسید:  مصداق «مردم" به کدام یک از این گروه ها معنی پیدا می کند؟

    بدبختی مردم ایران از آنجایی است که بین آنها بجای سخن حق (قول خدا) از این گونه حرفها رایج است. خوب خوبش حرف آقای سروش است. وای به حرف مصباح یزدی ها و حرف خامنه ای ها و .... ! 

    3) بهاء الدین خرمشاهی در ترجمه آیه 110 سوره کهف (ص 304) نوشته است : «بگو من بشری همانند شما هستم با این تفاوت که به من وحی می شود که خدای شما خدای یگانه است، حال هر آنکس که امید در لقای پروردگارش بسته است، کارنیکو پیشه کند و در پرستش پروردگارش کسی را شریک نیآورد". سئوال من از آقای خرمشاهی این است که ایشان عبارت «با ابن تفاوت" را از کدام واژه قرآنی گرفته است؟ مترجمین قشری و قدیمی تر حداقل عبارت «فقط" و یا «با این تفاوت" را - که صد در صد عین تحریف است و موضوع آن در رسایی مطلب قرآن نابجا بلکه مضر است- در داخل پرانتز گذاشته اند. اما ایشان بدون پرانتز این اشتباه فاحش را مرتکب شده اند.