
مشکل آنجایی نیست که کسانی اعتقادی به دین ندارند. مشکل در جایی است که دینداران به مبانی دینی خود آگاهی ندارند. در نتیجه اغلب ایشان به مفروضات و ضمائم من درآوردی «مراجع» شان دلمشغولند و به این طریق به اصل دیانت کافری می کنند. درواقع آنچه را که مذهبیون به عنوان عقیده دینی برای خود بر گزیده اند جز یک مشت دروغ و افسانه که ملاها به دین نسبت می دهند، نیست و آن اینکه مذهب ایشان اصالت وحیانی ندارد و به هیچ رو از مرجع اصلی پایه گذاران دین (انبیاء) نشات نگرفته است. این مسئله نه فقط مشکل مسلمانان که مشکل کلیه مدعیان پیروان مذاهب است. از اینروست که مذهبیون اغلب قدرت طلب اند و همیشه با پی گیری خیالات برتری جویانه خود به دامن زدن و شعله ور کردن جنگها و خونریزی ها و ستمگری ها کوشیده اند. به سخن حافط:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
پیشتر در شرح آیه77 آنجا که فرمود: « آيا نمي دانند كه خدا آنچه را كه (آنها) مى پوشانند و آنچه را كه آشكار مى كنند، مى داند؟» توضیح دادم که «آنچه را که آنها می پوشانند» ،آن بخش از تعلیماتی است که به علت آنکه سود دستگاه «روحانیت» در آن نیست که مردم از وجود آنها آگاه شوند، ملاها هر زمان سعی می کنند که آنها را از دید مردم پنهان دارند، مثل موضوع «صالحات» و عهد و میثاق خدا (که هم در این آیه و هم در آیات 82 به بعد مفصلا) به آن اشاره می فرماید. و «آنچه را که آشکار می کنند» آن بخش از قشریات مذهبی است که ایشان آنها را مطرح کنند که بخواهد تظاهر به ایمان کنند و اینکه بگویند ایشان در دستگاه آفرینش خدا تافته جدا بافته اند. از اینرو قرآن در ادامه آن سخن اینجا ادامه می دهد:
۸۰- و گفتند : كه بجز روزهاى معدودى آتش به ما نرسد،
بگو: مگرشما تعهدى از خدا گرفته
ايد؟چرا كه عهد خدا خلاف نمى كند.
چرا بر خدا چيزى مى گوئيد كه نمى دانيد؟
موضوع این آیه نیز یکی از آن افسانه هایی است که ملاهای یهودی اول بار آن را بنا نهادند که بخواهند بگویند «روحانیون» در دستگاه خلقت خدا و دین تافته جدا بافته هستند و ایشان هرگز به جهنم نخواهند رفت. در هرحال موضوع این آیه به همه ملاها و آخوندها در همه ادیان الهی تسری می کند چرا که ایشان با نامیدن خود به «فریسیان = بهشتیان» و «ربانیون» و «روحانیون» درواقع مدعی اند که جنس شان از روحانیان بهشتی است، از اینرو ایشان به جهنم نخواهند رفت. بنابراین مشخص است که موضوع این آیه در ادامه آیات قبل است. آنجا که (آیه 78 و 79) فرمود « و منهم امیون لا یعلمون الکتاب الا امانی و ان هم الا یظنون/ فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ....».اشاره شد که خدا آن ملاها را به مرتبه «ویل» خبر می دهد و اینکه «ویل= وای» وادی و مرتبه ای است در جهنم. به این عبارت که وقتی به رهبران مذهبی بی سواد (یا باسواد) می گوییم که شما با این افسانه هایی که می سازید (اینکه می گویید شما ها روحانی هستید) فتنه بر پا می کنید و مردمانی را گمراه می کنید و جهل و ظلم را اشاعه می دهید. در نتیجه شما خود قبل از پیروانتان به جهنم می روید و نفستان قبل از همه به مرتبه «ویل» سقوط می کند، « گفتند كه بجز روزهاى معدودى آتش به ما نرسد». یعنی اینکه ما ملاها و «روحانیون» تافته جدا بافته هستیم و به جهنم نمی رویم و اگر هم برویم فقط برای چند روزی بیشتر نیست و بعد به جایی می رویم که به آن (بهشت) تعلق داریم .
«و گفتند كه آتش به ما نرسد» واضح است كه روى سخن در اين آيه به دهريون و ماديون نيست بلكه بروشنى مشخص است كه كلام خدا در حق كسانى است كه مدعی هدایتند وعلی الظاهر به بهشت و جهنم معتقدند. هم چنين آيه فقط به يهوديان اشاره ندارد. زيرا اين سخن از نوع «افسانه» هایی است كه ملاها در هر طريقتی مى بافند تا خود را بهشتی معرفی کنند. «و گفتند كه بجز روزهاى معدودى آتش به ما نرسد، » يعنى ما «روحانیون» به جهنم نخواهيم رفت و اگر هم برويم چند روزى بيشتر نخواهد بود. «بگو مگر شما از خدا تعهدى گرفته ايد»، خطاب اول این آیه به پیامبر است و معنای آن این است که از ایشان بپرس كه شما اين مطلب را از كدامين كتاب گرفته ايد كه مى گوييد شما «روحانی» و بهشتی هستید و بجهنم نمى رويد؟
چراکه پيشتر نیز (در تفسیر آیه 62 و 63) از قول قرآن کریم شرح کردم که اگر انسانها (اعم از یهودی و مسیحی و مسلمان و حتا صابئین) به خدا و روز آخر ایمان داشته باشند و به عملکرد به عهد خدا (صالحات) پایبند باشند آنگاه خداوند اجرشان را تمام و کمال می پردازد و بر آنها ترس و غمی نیست از اینکه به جهنم بروند و نفسشان به عذاب افتد. بنابراین رفتن به بهشت مستلزم بجا آوردن ميثاقى است كه در شريعت پيامبران و دستور العملهاى آنها تبيين شده است. بعبارت ساده تر اگر مردم به عهد و میثاق خدا عمل بکنند آنگاه خدا آنها را به بهشت خواهد برد. اين يك تعهدى است دوطرفه كه خداوند ( به آن صورت که در تورات و قرآن آمده) با ملتهای یهودی و مسیحی و مسلمان و صابئین (یعنی همه آنهایی که به خدا و روز اخر ایمان دارند) بسته است. از آنجایی که قرآن موضوع رفتن به بهشت را فقط به عملکرد صالحات (ده فرمان) منوط کرده است مشخص است که این عهد به کلیه ادیانی که به صلح می اندیشند و برای برپایی آن پایبند به عمل صالح هستند (مثل زرتشتی که به اندیشه نیک و گفتار نیک و کردار نیک معتقدند) شامل می شود و به همین خاطر خداوند موضوع ایه 62 سوره بقره را به معتقدین مذاهب صابئی نیز تعمیم داده است. بنابراین مطلب «بگو مگر شما از خدا تعهدى گرفته ايد»، به این موضوع اشاره دارد که اگر ملاها می گویند که به جهنم نمی روند بنابراین باید بگویند که این سخن را بر مبنای کدام آیه ای از قرآن و یا تورات و یا هر کتاب مذهبی دیگری اخذ کرده اند؟ آنها به پشتوانه كدامين عهد و ميثاق (پیمان) خدا ادعا مى كنند كه آتش عذاب به ایشان نمى رسد؟ كجا (در کدام کتاب) خدا به شما تعهد داده كه شما به بهشت مى رويد؟ «چراكه عهد خدا خلاف نمى كند» ، يعنى اگر شما كسانى باشيد كه به میثاق دینی تان عمل کرده باشيد حتما به بهشت مى رويد اما از آنجايى كه شما به عهد خدا پايبند نيستيد و پرهیزکار نیستید و ندانسته هر سخنی را بر زبان می آورید و قدرت طلبی می کنید و ابائی ندارید که به خدا دروغ و افترایی نسبت دهید، مسلم به جهنم خواهید رفت و در آن جاودان باشید (موضوع آیه بعد) «چراكه عهد خدا خلاف نمى كند» يعنى خداوند اين تعهد را به هيچ كسى نداده و اگر هم داده و خلافى در آن نيست، آن در مورد كسانى است كه به خدا و روز آخر ايمان راستين داشته باشند و «صالحات» خدا را بجا آورده باشند. یعنی اینکه اعمال و رفتارشان از روى صلح جويى و در جهت رشد و تعالی فرهنگ جامعه باشد (موضوع آيه 82). بنابراين شمايى كه اطلاعاتتان از حد گمان بیشتر نیست و حاضرید آيات خدا را به جهت كسب ثروت و قدرت بفروشيد چگونه است که ادعا می کنید «آتش به شما نرسد»؟
در كجاى قران (تورات و یا انجیل) گفته شده که شما «روحانی» هستید و به شما تضمين داده شده كه شما در زمره نجات يافتگان باشيد؟ درحالی كه پيشتر گفته شد خداوند «ویل=واى» را كه مکانی است در دوزخ براى شما آماده ساخته است «ام تقولون علی الله ما ﻻ تعلمون»، چرا بر خدا چيزى را مى گوئيد كه نمى دانيد؟ اگر خداوند مستقيما به شما وحى نكرده و چيزى را كه شما مى گوييد در كتاب خدا نيست، بنابراین شما بنا به کدام مدرکی می گویید که به جهنم نمی روید؟ چگونه است كه شما ندانسته از جانب خدا سخن مى گوييد و هر سخن و افسانه ای را به خدا نسبت می دهید؟ چه دانستن مستلزم تعليم گرفتن است. بنابراين دانايى شما از كدام سرچشمه دانش نشات گرفته است؟
نهى از ندانسته سخن گفتن از زمره مهمترين دستوراتى است كه در میثاق خدا در قرآن كريم آمده و در گذشته (نه امروز) بخشی از تعلیمات شیعه امامیه بوده است
. چنانکه (آيه 169 سوره اعراف) می فرماید: «الم يوخذ عليهم ميثاق الكتاب ان ﻻ يقولوا علی الله الا الحق = مگر از ايشان در كتاب آسمانى پيمان نگرفتيم كه جز حقيقت بر خدا نگويند». در اصول كافى ، كتاب فضل دانش (جلد اول) ، بابى است ويژه «نهى از ندانسته گويى» كه در گذشته هاى دورتر جزوى از اصول اعتقادى «شيعه» را تشكيل مى داده است. در آنجا روايتى است از ابن شبرمه از قول امام صادق كه مى فرمايد: «رسول خدا فرمود: هركه به قياسها عمل كند خودش سخت هلاك شده و مردم را هلاك كرده است و كسى كه ندانسته فتوا دهد درحالی كه ناسخ را از منسوخ و محكم را از متشابه تشخيص ندهد سخت هلاك شده و هلاك كرده است». همچنين از قول امام صادق است كه فرمود: «از دو خصوصيت بپرهيزيد كه هركس هلاك شد از آن جهت بود يكى اينكه بپرهيزيد از اينكه طبق راى و نظر خويش به مردم فتوا دهيد و ديگر اينكه به آنچه نمى دانيد عقيده دينى پيدا كنيد». همچنين از قول امام باقر آمده است كه مى فرمايد: « حق خدا بر بندگان اين است كه آنچه مى دانند بگويند و از آنچه نمى دانند باز ايستند».امام صادق فرمود:
«خدا بندگان خود را به دو آيه از كتاب خود تخصيص داده است يكى اينكه تا به چيزى که آگاهى ندارند درباره آن سخن نگويند و ديگر اينكه اگر به چيزى آگاهى ندارند آنرا رد نكنند. و آن دو آيه چنين است; خداى عزوجل در آيه 169 سوره اعراف مى فرمايد: «الم يوخذ عليهم ميثاق الكتاب ان ﻻ يقولوا علی الله الا الحق = مگر از ايشان در كتاب آسمانى پيمان نگرفتيم كه جز حقيقت بر خدا نگويند». و در آيه 39 سوره يونس فرمود: « بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه و لما ياتهم تاويله= بلكه آنها چيزى را كه به آن احاطه علمى ندارند و تاويلش به آنها نرسيده، تكذيب كردند». همين چند حديث ، كه با آيات كتاب آسمانى همخوانى دارند، كفايت مى كند كه انسانها از ندانسته گويى و ندانسته عمل كردن (كه اساس تقليد بر اين دو عمل زشت تشكيل شده) دست بكشند و قدرى در خصوص چگونگى پيشرفت علوم و روش تحقيق بينديشند. اينها چيزهايى است كه در كتاب آسمانى ما به آنها به جديت سفارش شده است. وقتی علی بن ابی طالب می فرماید: «مردمان سه گروه اند دانشمندان و دانشجویان و خاشاک روی آب» دقیقا بر اساس همین حکم قرآنی است. چراکه از انسانها فقط آنهایی به ورطه خطا کاری و ندانم کاری (و نهایت سرکشیدن جام زهر) گرفتار می شوند که معلوماتشان در حد افسانه و گمان است و از داده ها و یافته های علمی چیزی نمی دانند.۸۱- آرى انكس كه بدى كسب كند
و گناهش به او احاطه شود،
پس ايشان اهل آتش اند و در آن جاويدان بمانند
.«
آرى» يعنى اينكه اين مطلب تاییدی است بر این نکته كه هركس بخواهد دروغهایی را به خدا نسبت دهد که بعد، از طریق فروش آن دروغها خود را در میان «انسان نما» ها انسان دانشمندی معرفی کند که بعد، بنام انسان دینی (مثل ملا و کشیش و خاخام و صوفی) به ثروت و قدرت برسد، قطعا بدی کسب کرده است. بنابراین اگر چنین کسی بر این روش اصرار بورزد و دوستی قدرت وثروت بر کامش بنشیند « و گناهش به او احاطه شود» بدی که کسب کرده به گناه مبدل می شود و بر روح و روانش احاطه می يابد. در این صورت است که نفس و شخصیت چنین انسانی زشتکار می شوند و به این طریق به چاه ویل و جهنم خدا گرفتار خواهد شد، آنهم نه براى چند روز، بلكه در آن جاودان باشد. «آرى» هم تاييد و هم تاكيد است بر اينكه هر عمل زشت و هر عمل خير نزد خداوند بحساب آمده و خداوند براى كننده آن كيفر و پاداشى مناسب مقرر فرموده است. «فاولئک اصحاب النار» ، یعنی اینکه ایشان ملازم دوزخ باشند. اصل اصحاب از ریشه صحبت است و صحبت ملازمت باشد . صاحب هم از همین ریشه است یعنی کسی که با چیزی یا کاری همیشه همراه است. بنابراین اصحاب النار یعنی کسانی که همیشه با آتش و خرابی و نیستی ملازمت دارند و وجودشان منشاء عذاب و بدبختی است.«
بدى كه آنها كسب مى كنند» درواقع آن ثروت و قدرتى است كه ملاها و نويسندگان كتب مذهبى از قبل انتشار و فروش مطالب مذهبى بدست مى آورند. در اين آيه خداوند دوباره تاكيد مى كند كه : ويل كه وادى است در جهنم جايگاه آنهايى است كه از طريق دين روزى مى خورند و يا به اعتبارات اجتماعى و قدرت مى رسند. چه در اين معامله انسانها به سبب اينكه به شهرت و قدرت مى رسند و نزد مردم محترم شمرده مى شوند دوستى اين گناه شرك آلود دلنشين شان می شود و از آن خلاصى نمى يابند. انسانهايى كه «بدى مى كنند» با كسانى كه «بدى بدست» مى آورند فرق دارند. آنهاكه «بدى بدست مى آورند» كسانى اند كه چیزی می دهند در مقابل بدی به دست می اورند و اینجا منظور ملاها و واعظان و نویسندگان کتب مذهبی اند که آيات خدا را می دهند و در مقابل پول و قدرت به دست می آورند. آنهایی که «بدی به دست می آورند» آنهایی نیستند كه فرضا عمل زشتى مرتكب مى شوند. تنها ملاها و فريبكاران مذهبى اند كه از فروش آيات خدا و موضوعات مذهبى بدى بدست مى آورند. . چه اينها وقتى از طریق دین به پول و قدرت می رسند و سخن شان در بین عوام خریدار پیدار می کند از آن لذت می برند، به سبب استمرار این معامله، بدی حاصله به گناه مبدل شده و بر نفس شان چیره می شود و وجودشان را احاطه می کند. «و احاطت به خطيئته». اينجاست كه آن گناه و خطا بر وجودشان احاطه پيدا مى كند و آنها هرگز نمى توانند خود را از آن پاك كنند. زيرا بر اثر چيرگى لذت گناه رحمت حق از ايشان زايل شده و عاقبت به جهنم نفس خويش گرفتار مى شوند. آنهم نه براى دو سه روز بلكه در آن جاودان باشند.«
آرى آنكس كه بدى كسب كند و .....» ، يعنى خداوند این مطلب را بنوعى در تمامى كتب مذهبى و سخن پيامبران بازگو کرده است و «آرى» تاييد و تاكيدى است بر آن سخنان. مثل سخنان حضرت عیسا در انجیل که بیشتر از هر سخنی از ملاهای یهودی انتقاد می کند.۸۲- و كسانيكه ايمان آوردند
و «صالحات» را عمل كنند،
آنها اهل بهشت اند كه در آن جاودان بمانند.
يعنى خدا با هيچ كس حساب و كتاب خصوصى ندارد و به هيچ فردى از انسانها تعهد نداده كه به بهشتش ببرد مگر آنكه او براستى ايمان آورده باشد و
«صالحات» را عمل كند. حداقل «صالحات» همان «ده فرمان» موسا است كه قرآن كريم به نوع ديگرى آن را بیان می دارد( موضوع آيات بعد). «صالحات» حداقل كارهاى نيكى است كه اگر انسانها آنرا براستى بجا آورند خداوند «بهشت» را براى آنها تضمين كرده است. این مطلب از اصلی ترین موضوعات هر دین است کماآنکه زرتشت نیز در گاته ها مى گويد: «آنكس كه از «دئنا» (دين راستين) پيروى كند به پندار و گفتار و كردار نيك مى رسد و خير و صلاح عايدش مى گردد. اماّ آنكس كه بدى را پيشه كرد و راه خطا را بر گزيد ثمره تلخ عايدش گردد».مفهوم
«بلی» كه در ابتدای آيه قبل بود در اين آيه با حرف«و» تکرار می شود. بنابراين معناى آيه چنين است: «آرى آن كسانيكه ايمان آوردند و «صالحات» را عمل كنند، آنها اهل بهشت اند كه در آن جاودان بمانند». آنهايى كه پيشتر در آيه 63 همين سوره شرح خصوصيات آنها را بيان كرديم. آنها چه مسلمان باشند، چه يهودى و يا نصارا و يا زرتشتى و يا بودايى ..... (صابئى) فرقى نمى كند. از آنها، آنكه به خدا و روز آخر ايمان داشته باشد و «عمل صالح» كند، قطعا وی بهشتی است و چنانکه بمیرد به بهشت رفته و روحش در آن به طور جاودان مستقر خواهد شد. در اين جا قرآن سخن پيشتر خود رادوباره تاييد و تاكيد مى فرمايد.«
و كسانيكه ايمان آوردند» يعنى آنهايى كه به خدا و دين راستين او ايمنى خاطر دارند. «و «صالحات»را عمل كنند» يعنى بيشتر از ايمان، كسانى اند كه به ده فرمان موسا (آنچنانكه قرآن بدان اشاره مى كند) عمل مى كنند. يعنى آنهايى كه به پندار و گفتار نیک می رسند در راه اصلاح خود و محيط پيرامون خويش عمل صالح مى كنند (نه آنهايى كه حرفش را مى زنند و مى نويسند). چنين كسانى البته به بهشت ملكوت خدا راه مى يابند.آنهاييكه انديشه نيكی دارند و سپس آن اندیشه را به گفتار نيك مى آورند و نهایت در مرحله كردار نيك و عمل صالح آن اندیشه و گفتار نیک را به منصه ظهور می رسانند، ايشان همان انسانهاى كاملی هستند كه در طى سلوك روحانى به كمال معنويات دست يافته اند
. صالحات حداقل دستورالعملهايى است كه آدمى را به صلح و صلاح و كردار نيك مى رساند. موضوع «صالحات» در اينجا به همان ده فرمان حضرت موسا و میثاق بنی اسراییل اشاره دارد كه پيشتر در بخش موضوع حرمت روز سبت (آیه63 و 65) مقدمتا به آن اشاره شد. در ادامه اين آيه قرآن كريم به باقى آن فرامين بترتيب اولویت و ضرورت تقدم عملی آنها اشاره مى فرمايد.۸۳- و آنگاه كه بنى اسرائيل را پيمان گرفتيم كه
جز خدا را بندگى مكنيد
و به پدر و مادر و خويشان و يتيمان و درماندگان نيكى كنيد
و به مردم گفتار نيك كنيد
و صلات را به پاى داريد و زكات را بپردازيد
.سپس بجز اندکى از شما روى بر تافتيد و شما روى بر گشتگا نيد.
از آنجايى كه آيات قرآن در ادامه يكديگرند ﻻزم مى آيد كه يادآورى كنم موضوع اين آيه از چند جهت به آیات قبل پیوسته است. از یک جهت به آیه 77 پیوند دارد ،چرا که موضوع عهد و میثاق خدا در همه مذاهب ابراهیمی و یا غیر ابراهیمی موضوعی است که ملاها آن را پنهان می دارند. به همین خاطر است که امروز وقتی از اغلب ایشان بپرسید که عهد و میثاق خدا چیست کسی پاسخ درستی ندارد که بدهد و اغلب ایشان از موضوع عهد و میثاق خدا بی اطلاع اند. چه اگر معتقدین مذاهب به اهمیت موضوع عهد خدا پی ببرد آنگاه ضرورتی نمی بیند که بخواهند از ملا و مرجعی تقلید کنند و یا آنکه با پرداخت رای و مالشان به تقویت «دستگاه روحانیت» بکوشند. همچنین موضوع ایه 83 در ادامه آيه 82 و شرح «صالحات» خدا است که اول بار در «ده فرمان» و میثاق حضرت موسا آمده است. همچنين موضوع آيه در ادامه شرح ميثاقى است كه پیشتر در آيه 63 سوره بقره بدان اشاره شد. نخستين فرمان الهى كه قرآن در آن ميثاق بدان اشاره كرده است فرمان تعطيل كردن يك روز هفته (سبت) است. و اينكه بنى اسراييل بايد به اين شريعت پايبند باشد و آخرين روز هفته (شنبه) را به خدا اختصاص بدهد. چه اول قدم به جهت خودشناسى و تعالی روحى آنجایی است انسانها فرصتى را به جهت رشد روحانى خود فراهم مي آورند و قصد می کنند یک روز از هفته را به جهت رشد معنوی خود اختصاص دهند. چه اگر انسانها فرصتی این چنین برای خود فراهم نیآورند آنگاه زمانى ندارند كه بتوانند به مراحل ارشادی (پندار نيك و گفتار نيك) و نهايت به مرحله كردار نيك (عمل صالح) برسند. بنابراين مشخص است که فرامين دهگانه حضرت موسا در جهت برپایی جامعه سالم (شالوم) بیان شده و آنها دستورالعمل هایی هستند به جهت رشد فكرى و تعالی روحى و اجتماعی نوع بشر. این مطلب را می توان از فهوای کلام قرآن دریافت کرد به همین خاطر ﻻزم می نماید که از درک درست آنها و رديف و ترتيبى كه این فرامین نازل شده ، دقیقا آگاه گردیم.
موضوع فرامين دهگانه حضرت موسا بنحوى كه در «قرآن» آمده با آنچه كه «كتاب مقدس» اشاره كرده ، تفاوت بسيار دارد. در قرآن مجيد مستقيما به موضوع فرامين دهگانه و اينكه آنها براستى ده تا هستند اشاره نشده اما به مجموعه فرامينى كه تحت يك ميثاق دوجانبه بين خدا و بنى اسراييل منعقد شده و از آن به «صالحات» ياد مى كند، اشاره شده است. در قرآن كريم هرجا كه به «صالحات» اشاره شده منظور همين اعمال صالح و كارهاى نيكى است كه خداوند آنها را اول بار در ميثاق خود با بنى اسراييل شرط نجات و رستگارى بشر قرار داده است. چنانكه آيه 82 سوره بقره مى فرمايد: «والذين امنوا و عملوا صالحات اولئك اصحاب الجنة هم فيها خالدون= آنهايى كه ايمان آورده اند و كارهاى نيك مى كنند آنها اصحاب بهشتند و در آن جاودان باشند»
قرآن مجيد در 63 جا از آيات خود به موضوع «صالحات» كه همان خلاصه مجموعه «كارهاى نيك» است اشاره مى كند و تقريبا در اغلب اين آيات بنوعى بشارت مى دهد (125 سوره نسا) : «هر مرد و زنى كه اين اعمال نيك را انجام بدهند و او مومن باشد، به بهشت خدا وارد مى شود و هرگز به او « بقدر هسته خرمايى » ظلم نشود».
تورات (سفر خروج باب 34 آيه 28) در خصوص موضوع صالحات و ميثاق چنين اشاره مى كند:
«و خداوند به موسا گفت: اين سخنان را تو بنويس زيرا كه به حسب اين سخنان عهد (ميثاق) با تو و با اسراييل بسته ام. و چهل روز و شب آنجا (ميقات) نزد خداوند بوده نان نخورده و آب ننوشيده و او سخنان عهد يعنى «ده كلام» را بر لوح ها نوشت. همچنين در (سفر تثنيه باب 4 آيه 14) اشاره شده : « ... و خداوند با شما از ميان آتش متكلم شد و شما آواز كلمات را شنيديد ليكن صورتى نديديد بلكه فقط آواز را شنيديد و عهد (ميثاق) خود را كه شما را به نگاهداشت آن مامور فرمود براى شما بيان كرد، يعنى «ده كلمه» را و آنها را بر دو سنگ نوشت».
جدا از اختلافى كه در متن اين دو آيه وجود دارد، بدين سخن كه در
«سفر خروج» گفته شده خدا به موسا گفت بنويس و در «سفر تثنيه» خدا خود آنها را نوشته، همينكه مى بينيم نويسندگان اوليه تورات در شرح معناى ميثاق خدا مجبور به تفسير شده اند و گفته اند«يعنى ده كلمه»، خود نشان مى دهد كه به هرحال در متن اصلی اين آيات دخل و تصرفاتى شده است. اين ده كلمه كه البته مى بايد ده سخن باشد همان ده فرمان مشهورى است كه اغلب جهانيان اگر با معناى واقعى آن آشنايى نداشته باشند اما با اصطﻼحش بخوبى آشنا هستند.موضوع
«ده كلمه» يك بار ديگر نيز در كتاب مقدس (سفر تثنيه باب10 آيه4) اشاره شده است. اما جالب است كه بدانيم جز سفر تثنيه (آخرين سفر از اسفار خمسه)، باب پنجم، در هيچيك از آيات اسفار پيشين بروشنى به موضوعات اين «ده كلمه» و متن اصلی آن و نحوه و ترتيبى كه آنها در الواح نخستين داشته اند، اشاره نشده است.در سفر خروج (باب 32 آيه 15) اول بار به موضوع الواح اشاره شده است :
« ..... آنگاه موسا (از ميقات) برگشته، از كوه به زير آمد و دو «لوح شهادت» به دست وى بود و لوحها به هر دو طرف نوشته بود، بدين طرف و بدان طرف مرقوم بود. و لوحها صنعت خدا بود و نوشته نوشته خدا بود منقوش بر لوحها» و سپس در ادامه اشاره مى كند كه حضرت موسا بعداز اينكه از كوه نزد قوم باز مى گردد، وقتى مشاهده مى كند كه بنى اسراييل (حتا برادرش هارون جانشين او و كاهن قوم) در هنگام غيبتش به گوساله پرستى پرداخته اند، خشمگین مى شود و الواح اوليه را «كه بخط و انشاء و صنعت پروردگار بود» در پاى كوه مى شكند.اينكه بعدها حضرت موسا الواح نابود شده را دوباره بازسازى مى كند و آن را به ميراث فرزندان
«ﻻوى» مى سپارد داستان ديگرى است. اما تنها در سفر تثنيه (باب پنجم) است كه مى خوانيم : «و موسا تمامى بنى اسراييل را خوانده به ايشان گفت: اى اسراييل فرايض و احكامى را كه امروز به گوش شما مى گويم بشنويد تا آنها را ياد گرفته متوجه باشيد كه آنها را بجا آوريد».۱) ترا بحضور من خدايان ديگر نباشد
.۲) هيچ تصويرى و يا چيزى كه شبيه به موضوعات آسمانى و يا زمينى و يا در آبهاى زير زمينى است را از پيش خود متراشيد و آنها را سجده و عبادت منماييد
.۳) نام خدا را به بيهودگى مبريد
. زيرا خداوند كسى را كه نامش را به بيهودگى ببرد بى تقصير نمى شمرد.۴) روز سبت (شنبه) را حرمت بداريد
.۵) پدر و مادر خود را حرمت دار تا روزهاى كه خدا به شما داده طوﻻنى شود
.۶) قتل مكنيد
.۷) زنا نكنيد
.۸) دزدى مكنيد
.۹) بر همسايه خود شهادت دروغ مدهيد
.۱۰) به آنچه به همسايه تان تعلق دارد (زن ، خانه ، مزرعه، غلام ، كنيز، گاو و اﻻغ و هرچه به او تعلق دارد) طمع مورزيد
. (متن اصلاحى و شماره گذارى از اين نويسنده است)اما در قرآن كريم بويژه در آيات سوره بقره بگونه
اى ديگر به اين مطلب اشاره مى شود، كه به هر حال موضوع را براى يك بررسى تحقيقى و مقايسه اى بسيار جالب مى كند.سوره بقره كه دومين سوره قرآن و از نظر تعداد آيات بزرگترين سوره ها است، در آيه63 خود به موضوع ميثاق پروردگار با بنى اسراييل اشاره مى كند
. سپس در آيه 65 مشخص مى كند كه اولين آن فرامين موضوع حرمت داشتن روز سبت و تعطیلي روز شنبه است كه بنى اسراييل بخاطر تجاوز به آن مورد سرزنش قرار مى گيرد.بنابراين طبق روايت قرآن كريم نخستين فرمان خدا در ميثاقش با بنى اسراييل ، فرمان تعطيل كردن يك روز از هفته (سبت = شنبه) و حرمت قرار دادن آن است
. بدين سخن كه بنى اسراييل بايد به اين شريعت پايبند باشد و يك روز از هفته (شنبه) را بخدا اختصاص بدهد.پيشتر در شرح آيه 65 اشاره كردم كه حكمت اين فرمان از آنجايى است كه انسانها تا فرصتى به جهت تعالی روحى خود فراهم نياورند و بخواهند هر هفت روز هفته را كار كنند، آنگاه زمانى براى انديشيدن و كسب معرفت و تكامل رشد فكرى و انجام «صالحات» پيدا نمى كنند.
«صالحاتى» كه در ميثاق الهی به عنوان یک انسان دینی متعهد به انجامش می باشند و به این طریق ثابت می کنند که از اهل زمین نیستند و به عالم بهشت و روحانیون تعلق دارند. بهمين خاطر خداوند (به تعبيرى كه قرآن مى كند) موضوع تعطيل كردن يك روز هفته و حرمت داشتن آن را اولين فرمان در ميثاق خود قرار مى دهد. اين مطلب مشخص مى كند رديف و ترتيب فرامين ميثاق خدا همچنين نحوه بيان آن بطوريكه بر حضرت موسا نازل شده بسيار بسيار پر اهميت است. به همین خاطر ما اگر بتوانيم با كالبد شكافى واژه هاى قرآن به كم و كيف آنها به درستى پی ببریم، آنگاه شايد قدرى از مشكلات اجتماعی ما در امر دين و مذهب و رسالت نهايى انبياء آسان شود. چه اگر نجات بشريت در انجام اين صالحات باشد پس چه بهتر كه در اين مورد بيشتر از پيش تحقيق كنيم.آنچه مسلم است آن است كه در فرامين دهگانه بنحوى كه در كتاب مقدس آمده كمى و كسرى هايى وجود دارد كه به هرحال بسيارى از مشكلات امروزى جوامع بشرى را پاسخگو نيست
. مثل اينكه در ده فرمان تورات به حرمت پدر مادر اشاره مى شود و همچنين دو جا درباره رعايت حال همسايه صحبت مى كند اما درباره نيكى كردن به خواهر و برادر و فاميل و نزدكان و يتيمان و درماندگان اصلا صحبتى نمى شود و آنها را بلاتكليف مى گذارد. یا اینکه زنان جزو متعلقات شهروندان و همسایه ها هستند که البته همسایه ای نباید به آنها طمع به ورزند. در حاليكه قرآن در پيوند با همين موضوع (ده فرمان) به مسائل و جوانب بيشترى نظر دارد كه مى تواند پاسخگوى بسيارى از مشكلات امروزى ما باشد. چنانكه در آيه 83 سوره بقره در ادامه فرمان حرمت داشتن يك روز هفته و شرح صالحاتى كه پيشتر در آيه82 اشاره كرده، چنين مى فرمايد:«و آنگاه از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم كه جز خدا را بندگى مكنيد .......»
موضوع ميثاق خداوند، بدين معنى است كه اگر بنى اسراييل (و يا بنى آدم) به اين دستورات عمل بكنند آنگاه خداوند نيز آنها را رستگار كرده و به بهشت ملكوت خود رهنمون خواهد ساخت
. پس دومين دستور از موضوع (صالحات) چنين است :«جز خدا را بندگى مكنيد» ، يعنى هيچ جيز و هیچ كسى را بجاى حق ستايش مكنيد و اطاعت نكنيد، يعنى آزاده باشيد و زيربار فرمان ديكتاتورها و انسانهايى كه بدروغ بر مسند ستايش مى نشينند مرويد. «جز» يعنى جز خدا هيچ كس را فرمان نبريد. جز خدا سرسپرده هيچ كس نشويد. «جزخدا را بندگى مكنيد» موضوعش به اطاعت كردن و پيروى كردن مربوط مى شود و معنايش اين است كه جز خداى زنده پابرجا هيچ بت و صنم و انسانى را كه ميرا است به الوهيت و ستايش و فرمانبردارى نگيريد. چه در آنصورت شما شخصيت خود را فراموش مى كنيد و مجبوريد ارزشهاى خدادادى خود را نديده بگيريد. «جز خدا را بندگى مكنيد» ، يعنى شما بنده اشياء و انسانها (غيرخدا) نشويد، چه در آنصورت شما به مقامى پست تر از آنها سقوط مى كنيد، از آنرو هرگز به تعالی روحى نائل نمى شويد.
پيامبر گرامى اسلام مى فرمايد:
«العبوديه جوهرة كنهه الربوبيه= بندگى جوهره اى است كه كنه آن پروردگارى است»، بدين سخن كه بندگى در پيوند با موضوع پرورش است. يعنى هركس كه كسى و چيزى را بندگى كند، او را اطاعت كرده و همان چيز و كس او را پرورش مى دهد. بنابراين آن فرد تا آنجا كه آن چيز و كس قدر و مرتبت دارند مى تواند رشد كند. بنابراين وقتى مى فرمايد : «جزخدا را بندگى مكنيد» يعنى «بنده عشق باشيد تا از هر دو جهان آزاد باشيد» چراكه تعالی و رشد معنوى انسانها به بندگى از پروردگارى بسته است كه او بزرگ و بزرگتر از هر چيزى است و از آنجايى كه چنين چيزى هرگز به تصور و وهم و گمان و جسم و پوست در نمى گنجد بنابراين بندگان راستين خدا در واقع همان آزادگانى اند كه: «سر به دنيى و عقبى فرو نمى آورند» و « ز هر چه رنگ تعلق پذيرد، آزادند».درواقع دومين دستور میثاق الهی آن است كه آزاده باشيم و زيربار فرمان هيچ زورگوى حقه باز و ﻻف زنى آنهم از نوع مذهبى اش نرويم
. در اينجا نكته اى است نهفته براى آنهايى كه مى خواهند بدنبال خدا و حقيقت بروند ، از اينكه «خدا» و «غيرخدا» را تشخيص بدهند و بتوانند آنها را از هم جدا كنند و بفهمند كه رهبران دروغين مذهبى همان «غيرخدايانى» هستند كه نبايد از آنها اطاعت كنند. چنانكه در آيه 31 سوره توبه بروشنى به اين مطلب اشاره مى فرمايد: «اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله = علماى مذهبى و كاهنانشان را از غير خدا به پروردگارى گرفتند و آنها را پرستيدند». از اينرو قرآن نمى گويد : «خدا را بندگى كنيد» كه در آنصورت عده اى بگويند خدا چيست و كيست كه بندگى او را را بكنيم . مى فرمايد «غير خدا را بندگى مكنيد» كه موضوعش بسيار روشن است تا حتا پيامبران را هم در مقام الوهيت و موضوع سرسپردگى قرار مدهيم. چنانكه در همان آيه (31 سوره توبه) مى فرمايد: «والمسيح ابن مريم ......». يعنى آنها مسيح پسر مريم (نه پسر خدا) را نيز به الوهيت گرفتند و براى خدا شريك قرار دادند. «درحاليكه او براى اين كار مامور نبود جز اينكه امر مى كرد : جزخداى يكتايى كه جز او هيچ كس منزه نيست را نپرستيد و با او كس و چيزى را شريك قرار مدهيد».در خصوص موضوع
«بندگى» ضرورت دارد كه اشاره كنم كه انسانها اكثرا بعلت جاذبيت هاى جهان مادى بجاى آنكه بنده خدا باشند، در بند خواسته هاى نفس حيوانى خويش و نهايتا بنده ثروت و قدرت اند. اينجاست كه آنها بنده قدرتمندان و حاكمان و روساى مذهبى زمان شان مى شوند و بدين ترتيب با اطاعت كردن از آنها و قرار دادن آنها در جاى خدا كافرى مى كنند. درحاليكه خداوند با ميثاقى كه با بنى اسراييل بسته بر عهده همه بنى آدم نهاده كه اگر آنها بخواهند خدا را بشناسند و بخواهند كه به بهشت ملكوت او راه پيدا كنند مى بايد كه آزاده باشند و جز خدا كسى را بندگى و اطاعت نكنند. آيه 83 سپس به ساير دستورات عملی میثاق موسا اشاره مى فرمايد:اينكه (فرمان سوم، چهارم و پنجم):
« به پدر و مادر و نزديكان و يتيمان و درماندگان نيكى كنيد». در فرامين دهگانه مورد اشاره تورات (سفر تثنبه باب پنجم) فقط به موضوع حرمت داشتن به پدر و مادر تاكيد شده و ديگر درباره نزديكان و يتيمان و درماندگان چيزى گفته نشده است. در حاليكه در قرآن كريم موضوع احسان كردن از مرتبه پدر و مادر فرا تر رفته و با كلماتى چون «ذى القربى» و «يتامى» و «مساكين» به تمامى بخشهاى نيازمند خانواده و جامعه گسترده مى شود. همچنين با استفاده از واژه «احسان» به معنى نيكى كردن كه در جايى بايد از جيب مايه گذاشت موضوع را از حد «حرمت داشتن» فراتر مى كند.بدين معنا كه اگر مى
خواهيد در راه صالحات قدم برداريد ابتدا از خود و نزديكانتان آغاز كنيد. نخست به پدر و مادر و سپس «ذى القربى» يعنى به خواهر و برادر و عمه و خاله و دايى و عمو و .... و فاميل و نزديكان (همسایگان) نيكى كنيد. سپس به «يتيمان» يعنى آنهايى كه از داشتن پدر و مادر محروم اند و كسى را ندارند كه از آنها سرپرستى كند، نيكى كنيد. و پس از آن به «مساكين» يعنى به درماندگان نيكى كنيد.«
ذى القربى» يعنى نزديكان. اضافه بر پدر و مادر شامل خواهر و برادر و اقرباى دورتر مثل عمه و خاله و عمو و دايى و فرزندان ايشان تا حتا همسايگان و دوستان مى شود. يعنى شما تمرين عمل خير و احسان كردن را از نزديكان خود آغاز كنيد تا خوبى كردن را فرا بگيريد تا آنگاه كه به ديگر اعضاى جامعه و سپس به همه ابناى بشر خوبى كنيد. اگر قرآن درباره احسان به فرزندان صحبت نمى كند براى اين خاطر است كه احسان كردن به فرزندان امرى است غريزى و حيوانی و اینکه آن فضیلت و يك خصلت ويژه انسانى محسوب نمى شود. درحالی كه خوبى كردن به پدر و مادر و نزديكان و سپس يتيمان و درمانده گان يك ويژگى انسانى است كه از همه مخلوقات خدا فقط برازنده فرزندان آدم است. « يتامى» جمع يتيم است و آن به كسى گفته مي شود كه او سرپرستش را از دست داده، يعنى خردساﻻنى كه براى تامين معاش روزانه شان سرپرستی ند ارند. يارى رساندن به كودكان بى سرپرست و همچنين احسان به مساكين يعنى درماندگان نهايت ويژگى انسانى است كه مى بايد جزو وظايف اجتماعى و رسالت كار انسانها و دولتهاى ايشان قرار گيرد.ريشه واژه
«مسكين» از سكن است و در لغت عرب بمعنى كسى است كه از حركت باز مانده. يعنى درماندگان و بيچارگان. به فقير و درويش از آنرو مسكين مى گويند كه او توشه اى براى معيشت ندارد. «مساكين» در لغت قرآن فقط مشمول فقيران نمى شود. بلكه مساكين به همه كسانى اطﻼق مى شود كه آنها بنا به علتى از حركت زندگانى باز مانده اند. مثل بیماران، زندانیان و از راه ماندگان و ورشکستگان و بدهکاران بی چیز. در سوره بقره آيه177 قدرى گسترده تر به معناى احسان كردن و مساكين اشاره شده است :« ..... و اتى المال علی حبه ذوى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل و السائلين و فى الرقاب = و مال را به جهت دوستى و عشق خدا به نزديكان و يتيمان و مساكين و از راه افتادگان و گدايان و آنها كه گرفتارند بدهيد». اينها همه كسانى اند كه از ادامه زندگى درمانده اند. مانند: فقیران، سرمايه از كف داده گان، بيماران، اسيران جنگى و زندانيان سياسى، جنگ زدگان ، قحطى زدگان ، پناهندگان ، آوارگان و خلاصه همه كسانى كه بنوعى از حركت زندگی بازمانده اند.
امام صادق در اصول كافى مى فرمايد(1):
«فقير كسى است كه سئوال نمى كند اما مسكين از او بينواتر و بيشتر فشار معيشت می کشد». به همين خاطر مسكين براى نجات خود فرياد مى كشد، سئوال مى كند، دستش را به هر سو دراز مى كند تا نجات دهنده اى بيابد.بنابراين نيكى كردن به مساكين يعنى نيكى كردن به همه درماندگانى كه بنوعى از حركت زندگانى روزمره باز
مانده اند. (مثل موضوع فديه دادن بر اسيران كه در آيه بعد به آن اشاره مى شود). تا همينجا بر ما چنين آشكار مى شود كه اگر هركس به سهم خود، به جامعه پيرامونى خود اهميت بدهد و در راه اصلاح آن قدم بردارد آنگاه جامعه براى رستگارى خويش به چيزى بنام آخوند و كشيش و پير طريقت قلابى نيازمند نخواهد شد. چنانكه امام صادق نيز مى فرمايد(2): «.... هركس كه از نظر فهم دين بى نياز نباشد به دیگران (مثل ملا، كشيش و مرجع مذهبی) نياز پيدا مى كند و چون به آنها نيازمند شد او را در گمراهى خودشان وارد كنند و او نفهمد».امروز اگر قرار باشد اين سخن امام صادق را ملاک قرار دهیم باید بگوییم كه مراجع ما اینچنین همه را در گمراهی خویش وارد کرده اند و از اینروست که ایشان و پيروان شان همه حامل ويروس گمراهى و جهالت اند
. آنهايى كه به چنين كسانى مى پيوندند و سرسپرده ايشان مى شوند، بدون آنكه بفهمند به گمراهی ایشان وارد شده و به ويروس جهالت شان آلوده مى شوند. همين گفته امام صادق ما را از دنباله روى هاى مقلدانه و جاهلانه معذور مى دارد. چراكه خطر گمراهى و هلاكت بسيار بسيار زياد است. بقول حافظ : «ظلمات است بترس از خطر گمراهى».بنابراين هركس كه درد دين داشته باشد و يا حتا آن كسى كه آرزوى بهشت ملكوت دارد و مى خواهد رستگار شود، براحتى با انجام فرامين اين ميثاق مى تواند نجات خويش را تضمين كند
. ميثاقى كه براى انجام فرامين آن به هيچ ملا و آخوند و صوفى دغلكارى نياز نداريم و به سادگى فرامينش قابل فهم و اجرا است. اينكه يك روز هفته را بالكل تعطيل كنيم و آنرا بخدا اختصاص بدهيم و در آن روز به ديدار پدر و مادر و نزديكان و دوستان برويم و به ايشان احسان و محبت كنيم . يا اينكه اگر توان بيشترى داشته باشيم احسان خود را شامل حال يتيمان و درمانده گان نيز قرار دهيم. انجام اين دستورات كار مشکلی نيست. يا حداقل درك عبارت اين آيه آنچنان پيچيده نيست كه مجبور شويم براى فهم آن زير بار سلطه و فرمان ملا و آخوند و صوفى حقه بازى برويم كه به مال و جان و ناموسمان نظر دارد. اينجاست كه می فهمیم چرا خدا می فرماید: «غير خدا را بندگى مكنيد». (دومين فرمان ميثاق به روایت قرآن)اينكه مى فرمايد به پدر و مادر و نزيكان احسان كنيد، منظور اين است كه شما ابتدا از خود و نزديكانتان آغاز كنيد تا با محبت كردن به آنها خصلت محبت و احسان كردن را كه يك ويژه
گى انسانى است، در خود نهادينه كنيد، تا آنگاه كه بعدها بتواند در راه اصلاح زندگانى و بهبود سلامت و رفاه مردمان دورتر از خود نيز قدم برداريد. اين گونه انسانها را قرآن كريم صالح و جمعشان را صلحا ناميده است كه بارها به آن اشاره مى فرمايد. چنانكه در آيه 124 سوره نساء خداوند مى فرمايد: « و من يعمل من الصالحات من ذكر او انثى و هو مومن فاولئك يدخلون الجنة و ﻻ يظلمون نقيرا= و هر مرد و زنى كه كار نيك كند و او مومن باشد. پس او به بهشت ملكوت وارد شود و هيچگاه بقدر هسته خرمايى به او ظلم نشود». (توجه داشته باشید که قرآن زنان را با مردان در عمل صالح و ایمان یکسان موظف نموده و بر خلاف تورات چنین نیست که آنان جزو متعلقات مردان بشمار آیند)بنابراين چه نيازى است به آخوند و كشيش و خاخام براى آنكس كه بخواهد به اين دستورات گوش فرا دهد؟ تمامى اين دستورات قبل از دستورات عبادى چون برپا داشتن صلات و دادن زكات آمده و اين نشان مى دهد تا كسى صالح و متخلق به خصوصيات انسانى نباشد، خداوند او را شايسته وارد شدن در سلك راه خداشناسى نمى داند
. در قرآن كريم موضوع برپاداشتن صلات و دادن زكات كه موضوعاتى عبادى و دينى اند، بعد از موضوع نيكى كردن به مردم (در فرامین هفتم و هشتم) آمده است .در ادامه خداوند به بنى اسراييل خطاب مى كند: شمايى كه از نسل يعقوب اسراييل (بنده خدا) هستيد و از او هويت گرفته ايد ، اگر مى خواهيد به راه پدرانتان (يعقوب ، اسحق و ابراهيم) قدم برداريد و به بهشت ملكوت خدا نائل شويد مى بايد كه به اين پيمان من پايبند باشيد
. اين مطلب دليل آن نيست كه چون خداوند روى سخنش را به بنى اسراييل قرار داده پس به ديگر پيروان مذاهب نظر ندارد. چراكه اغلب انسانهاى متمدن روى زمين از اعتبار نام «بنده خدايى» هويت گرفته اند و بنوعى بنى آدمند كه بر عهده شان چنين ميثاق و پيمانى نهاده شده است. خوبى كردن به انسانها، بويژه به پدر و مادر و خواهر و برادر و همچنين نزديكان دورتر و يتيمان و فقيران و درماندگان در همه كتب آسمانى اشاره شده و از اين نظر بر همه انسانها است كه به اين عهد پاي بند باشند چه بقول سعدى كسى كه خود را از عهده چنين ميثاقى معذور مى دارد شايسته نيست كه او را انسان بدانيم.تو كز محنت ديگران بى غمى/ نشايد كه نامت نهند آدمى
(فرمان ششم) :
«قولوا للناس حسنا» ، در اصل بوده «قولوا للناس قوﻻ حسنا». بدين معنا كه به مردم سخن نيك بگوييد. منطور همانی است که ما از مکتب زرتشت آموخته ایم و آن گفتار نیک است. گفتار نيك سخن معروف و شناخته شده اى است كه اغلب توسط نيك انديشان و خيرخواهان اجتماعى به جهت تبيين صالحات و بيان اخلاقيات در جوامع متمدن بيان شده است. گفتار نيك ، سخنانى است بر اساس پندار نيك يعنى سخنانى كه خير و صلاح آن پيشتر محقق شده باشد. سخنانى كه به مردم اميد بدهد و در عين حال آنها را براى مشاركت كار اجتماعى و خير و صلاح جامعه آماده سازد. اين كار از آنجايى كه مى بايد در سطح جامعه و گستره مردم (ناس) صورت گيرد كارى است بس خطرناك و آنهايى كه دست به چنين كارى مى زنند در واقع دست از جان خود مى شويند. به همين خاطر به مردم سخن نيك گفتن از صالحات و كردار نيك محسوب مى شود، چراكه آن يك فضيلت بسيار عالی انسانى است . بهرحال كسى مى تواند سخن نيك بگويد و آنرا در سطح وسيع جامعه مطرح كند كه خود پيشتر به انديشه نيك رسيده باشد و آنرا در رفتار و كردارش متجلی ساخته باشد. نه مثل آخوندها که ایشان واعظ غیرمتعظند. قول حسن قولی است در ارتباط با خیر و صلاح بشر و اینکه در راه اصلاح جامعه و تعالی فرهنگ و اخلاقیات باشد. مثل این سخن نیک حافط:شکر آن را که دگر باره رسیدی به بهار / بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی
روی جانان طلبی آینه را قابل ساز/ زانکه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر / از در عیش درآ و به ره عیب مپوی
سپس (فرامين هفتم و هشتم) :
«واقيموا الصلاة و اتوا الزكوة = و صلات برپاى داريد و زكات بپردازيد» يعنى بعد از اينكه خير و احسان شما به ديگران رسيد آنگاه «صلات برپاى داريد» يعنى سلوك خداشناسى برپا داريد و سپس «زكات بپردازيد» يعنى به جهت تصفيه نفس و صفاى باطن، تزكيه نفس كنيد. یعنی اگر به وصل خدا مایلید صلات برپا دارید و سپس آینه دلتان را از زنگار تعلقات پاک کنید. بقول حافط: «روی جانان طلبی آینه را قابل ساز». زكات اگر به تعبير متشرعين همان زكات مال باشد كه پيشتر اشاره فرمود كه مال را به جهت دوستى خدا به پدر و مادر و فاميل و دوست و همسايه و يتيمان و مساكين هزينه كنيد. از آنرو معتقد نيستم كه پرداخت زكات تنها به دادن زكات مال مربوط مى شود. بلكه پرداختن زكات جز پرداختن مال ، به تزكيه نفس و دور كردن شوائب نفسانى اشاره مى كند. از اينر صلات بر پاداشتنى است كه موضوعش در ارتباط با تسبيح و ستايش پروردگار و سلوك خداشناسى است و زكات پرداختنى است كه مى بايد از مال و جان مايه گذاشت. پرداخت زکات بعد از سلوک و شناخت و تقرب به خدا است. يعنى بعداز آنکه به سلوک خدا قیام کردید «واقيموا الصلاة» ما سوی الله را از خود دور کنید« و اتوا الزكوة» . چراكه زكات، موضوعش به پاك شدن و دور شدن شوائب نفسانى مربوط است و تا انسانها نفس را از اين ناخالصى ها پاك نكنند به مشاهده حق نائل نمى شوند. چنانكه حافظ مى فرمايد:
غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند / پاك شو اول و پس ديده بر آن پاك انداز
از اينروست كه در قرآن كريم اقيموا الصلوة (برپا داشتن سلوك) اغلب همراه با آتوا الزكاة (پرداختن زكات) و قبل از آن آمده چراكه عبادت بدون خود شناسى و تزكيه نفس بى ارزش است و بحساب نخواهد آمد
. موضوع زکات و تزکیه نفس از مباحث اصلی مکتب عرفان اسلامی است که امروزه در بین دینمداران (چه متشرعین و چه متصوفه) کمتر بدان توجه دارند و اصولا از مباحث فراموش شده ادیان است. بخش عظیمی از معارف اسلامی مربوط است به موضوع صلات (سلوک) و زکات (تزکیه نفس) که می توان آنها در آثار عرفانی بزرگانی چون سنایی ، نظامی ، عطار، مولوی ، شبستری و سعدی و حافظ و ..... تعقیب کرد و آموخت. مولانا در دفتر اول مثنوی می فرماید:هیچ نامی بی حقیقت دیده ای؟ / یا ز گاف و لامِ گُل ، گُل چیده ای؟
اسم خواندی رو مسما را بجو / مه به بالا دان نه اندر آب جو !
گر ز نام و حرف خواهی بگذری / پاک کن خود را ز خود هین یکسری
همچو آهن ز آهنی بی رنگ شو / در ریاضت آینه ی بی ژنگ شو
خویش را صافی کن از اوصاف خود / تا ببینی ذاتِ پاکِ صافِ خود
بینی اندر دل علوم انبیا / بی کتابت و بی معید و اوستا
در ادامه مولانا به داستان مسابقه نقاشی بین رومیان و چینیان اشاره می کند و ادامه می دهد:
چینینان گفتند ما نقاش تر / رومیان گفتند ما را کّر و فّر
گفت سلطان امتحان خواهم درین / کز شما ها کیست در دعوی گزین
چینیان و رومیان بحث آمدند / رومیان از بحث در مکث آمدند
چینیان گفتند یک خانه به ما / خاصه بسپارید و یک آنِ شما
بود دو خانه مقابل در بدر / زآن یکی چینی ستد رومی دگر
چینیان صد رنگ از شه خواستند / شه خزینه باز کرد آن تا ستند
هر صباحی از خزینه رنگها / چینیان را راتبه بود از عطا
رومیان گفتند نی لون و نه رنگ / در خور آید کار را جز دفع زنگ
در فرو بستند و صیقل می زدند / همچون گردون ساده و صافی شدند
از دو صد رنگی بی رنگی رهی است / رنگ چون ابرست و بی رنگی مهی است
هرچ اندر ابر ضو بینی و تاب / آن ز اختر دان و ماه و آفتاب
چینیان چون از عمل فارغ شدند / از پی شادی دُهُلها می زدند
شه درآمد دید آنجا نقشها / می ربود آن عقل را وقت لقا
بعد از آن آمد بسوی رومیان / پرده را بر داشت رومی از میان
عکس آن تصویر و آن کردارها/ زد برین صافی شده دیوارها
هرچ آنجا دید اینجا به نمود / دیده را از دیده خانه می ربود
رومیان آن صوفیانند ای پدر / بی ز تکرار . کاتب و بی هنر
لیک صیقل کرده اند آن سینه ها / پاک از آز و حرص و بخل و کینه ها
آن صفای آینه لا شک دل است / کو نقوش بی عدد را قابل است
حافظ می گوید:
چشم آلوده نظر بر رخ جانان دور است / بر رخ او نظر از آینه پاک انداز
به همین خاطر موضوع زکات به موضوع پاکی ضمیر و صفای باطن اشاره دارد که برای رسیدن به آن انسان می باید از خود مایه گذاشته و بهای آن را بپردازد. یعنی اینکه برای آنکه سینه را از کینه و بخل و آز و حرص خالی کند باید تا آنجا که می تواند به دیگران خوبی کند و با پرداخت مال و پرداخت جان در راه شناخت خدا مجاهده کند. به همین خاطر از آنجایی که موضوع پرداختن زکات از مهمات مباحث دینی بشمار می اید یعنی اینکه انسانهای دینی مجبورند برای پاکی نفس تعلقاتی را از خود دور کنند، ملاهایی در کمین می نشینند تا در این مسیر، پرداختنی ها را به سمت خود متوجه کنند و از این بابت سود ببرند. یعنی اینکه ملاها نه تنها زکات نمی پردازند که سود این کار را نیز متوجه خود می کنند. از این رو است که «ملاها دست بگیر دارند، نه دست بده» و چنین است که مایلند مردمان به حقیقت زکات آگاهی پیدا نکنند و یا آن را بگونه طرح کنند که در هرحال دستگاه روحانیت از آن سود ببرد. از اینرو قرآن کریم در ادامه می فرماید: «ثم توليتم الّا قليلا منكم و انتم معرضون »، يعنى بعد از اينكه از شما عهد گرفتم كه به اين فرامين عمل كنيد، «آنگاه -بجز اندكى از شما - روى برتافتيد و شما روى برگشتگانيد». یعنی شما «ملاها» و شما «مراجع» که خود می باید زکات می پرداختید بعد از اینکه معنای زکات را به دادن پول تبدیل کردید اغلبتان در جایی نشستید که آن پولها را بگیرید. این چنین شما با عوض کردن مفاهیم فرامین الهی به میثاق الهی خیانت کردید و به آن پشت نمودید. «ثم توليتم» . «الا قلیلا» ، یعنی جز اندکی از شما باقی همه راهزن اید. «وانتم معرضون» یعنی شما از حقیقت روی برتافتید پس شما روی برگشتگانید، یعنی خدا از شما روی برگردانده در نتیجه اغلب تان جهنمی هستید. مصداق تاريخى اين سخن آنجايى است كه از همه آن صدها هزاران نفرى كه ظاهرا با حضرت موسا همراه شدند بجز اندكى از ايشان (كسانى چون يوشع بن نون و كاليب بن يفنه و ..... در زمان حضرت موسا و شهدا و صالحينى كه بعدها ظهور كردند مثل; ارمياء و ميكاء و آموس و ساير پيامبران بنى اسراييل مثل زكريا و يحيا و عيسا و برخى از حواريون اشاره دارد)، باقى اكثرا از فرمان خدا روى برتافتند و هرگز به اين دستورات چنانكه خداوند فرموده بود عمل نكردند و چنانكه مى دانيم هم ايشان بودند كه در دين خدا انحراف ايجاد كردند و ملا و آخوند شدند و به قدرت نزديك شدند و سازمان مذهبى تشكيل دادند و خلق جهان را گمراه كردند.
اما مصداق حقيقى آيه به اغلب مذهبيون قشرى اشاره مى كند، آنهايى كه در هر زمان از طريق مذهب برترى طلبى مى كنند و آيات خدا را وسيله معاش و رفاه و قدرت خواهى خود قرار مى دهند
. «وانتم معرضون= و شما بخت برگشتگانيد». يعنى خدا رويش را از شما مذهبيون قشرى برگردانده و درواقع شما خوار و ذليل خواهيد شد. «جز اندكى از شما»، معنى اش آن است كه تنها عده قلیلی از مردم (مثل عرفا و صالحين) به اين مسائل توجه دارند، باقى همه «بخت برگشته اند»..براستى چگونه و چراست كه انسانها (بنى آدم) كه اغلبشان از پيامبران هويت گرفته
اند و به يك خانواده و جامعه بشرى متعلقند، از اين دستورات ساده خدا روى گردانند؟ انسانى كه خير و احسان را مى شناسد و بنوعى از موهبت مهر پدر و مادر بهره مند گشته، چگونه است كه اين موهبت را از ديگران دريغ مى كند و به آنهايى كه از داشتن پدر و مادر محرومند يارى نمى رساند؟ انسانى كه در هنگام خردسالی از داشتن سرپرست برخوردار بوده چگونه است اينك كه بزرگتر شده و خود تشكيل خانواده داده ، رنج يتيمى كودكان بى سرپرست را درك نمى كند و از آنها روى گردانند. و يا آنها كه اصوﻻ از غم بيچارگان بى اطﻼعند و اهميت نمى دهند كه همسايگان دردمندشان چگونه اند و يا مردم در بيمارستانها چه مى كشند و يا در زندانهاى حكومتهاى ستمگر چه بر سر زندانيان مى آورند و يا در شهرى كه زندگى مى كنند چگونه است كه هر روز بر تعداد كودكان خيابانى و بى سرپرست افزوده مى شود و چراست كه جوانان به فحشا و خود فروشى روى مى آورند. چگونه است كه آنها مى توانند مدعى باشند كه به خدا و دين باور دارند اما اينگونه از كنار مسائل اجتماعى پيرامون خود راحت مى گذرند؟ اینها همه وجود نمی داشت اگر مردم به یکدیگر کمک می کردند و در غم و شادی هم مشترک و سهیم بودند.ملاهای یهودی هم به بیماران و درماندگان هیچ لطفی نداشتند و اغلب هرگاه بیمار و معلول و بیچاره ای را می دیدند تصور می کردند که خدا آنها را به سبب گناهانشان به آن روز انداخته، به همین خاطر هیچ محبت و شفقتی نسبت به درماندگان نداشتند. اینجاست که خداوند می فرماید: شما به این فرامین (یعنی به جهت کمک به دیگران و پرداخت زکات) روی گردانید پس شما خود بخت برگشته اید، چراکه خدا از شما روی گردانیده. بنابراين قرآن در همينجا مشخص مى كند كه انسانها تا زمانى كه به مشكلات پيرامونى خويش بى توجه اند خداوند نيز به آنها بى توجه است. از اينرو نماز و عبادتى را كه آنها بجا مى آورند همه باطل است. چراكه آنها قبل از اين كار مى بايد خيرشان به خانواده شان و جامعه پيرامونى شان مى رسيد تا كار عبادى شان موثر واقع شود. سپس آيه84 (فرامين نهم و دهم):
۸۴- و آنگاه كه از شما پيمان گرفتيم كه
خونهاى يكديگر را نريزيد
و همديگر را از ديار خود بيرون مكنيد،
سپس اقرار كرديد و شما شاهد بوديد.
اين آيه نيز در ادامه آيه قبل و در شرح و تبيين میثاق بنی اسراییل است
. (به تعبير قرآن)«ﻻ تسفكون دماء كم و ﻻ تخرجون انفسكم من دياركم»، يعنى خون يكديگر را نريزيد و همديگر را از ديار خود بيرون مكنيد. نوع خطاب اين دستور با نوع خطاب دستورات پيشين فرق دارد. بدين سخن كه اين دستور خطابش به جمع و گروهى از مردم است كه ظاهرا بر حسب اعتقاد به مذهبی بدور هم گرد آمده اند. در دستورات قبلی، نحوه و صورت خطاب شخصى است. بدين عبارت كه هركس مى تواند شخصى و فردى به آن دستورات عمل كند. درحاليكه موضوع كشتن مخالفان و بيرون راندن آنها از ديارشان يك امر جمعى است و بنظر مى رسد كه روى سخن قرآن در اين دو دستور به كسانى است كه بر اثر باورمندى به مذهب بدور هم جمع گشته اند و جامعه تشكيل داده اند. اينجاست كه «خون يكديگر را نريزيد» قرآن با «قتل مكنيد» تورات بسيار فرق دارد. چراكه وقتى قرآن مى گويد: «خون يكديگر را نريزيد» در عين حالی كه تصريح دارد به اینکه «قتل مكنيد»، اما در اصل تاکید مى كند كه براى خون ديگران (بويژه مخالفان خود) چون خون خود حرمت قائل شويد، از اينروست كه يكديگر را نبايد بكشيد. چه بنى آدم (بنى اسراييل) همه اعضاى يك پيكرند كه اگر كسى خون ديگرى را بريزد مثل اين است كه خون خودش را ريخته و يا كل جامعه را كشته است. چنانكه پيامبر نيز مى فرمود(3): «المومنون كنفس واحدة = اهل ايمان چون يك پيكرند».
در اينجا قرآن كريم همه اعضاى جامعه بشرى را چون يك
پيكر دانسته و خطاب به آنها مى فرمايد كه شما همه متعهديد كه نسبت به همديگر مهربان باشيد. از اينرو اگر كسانى از شما (خودى ها) با هم تبانى كنيد تا ديگران (غيرخودى ها) را بكشيد و يا آنها را از ديار خود بيرون كنيد، آنگاه مثل اين است كه شما كل جامعه را نابود ساخته ايد. سعدى هم كه مى گويد:بنــــى آدم اعضــاى يك پيكرنــــد/ كه در آفرينش ز يك گوهرنــد
چو عضوى بـدرد آورد روزگــــار / ديگر عضـــوها را نمانـــد قرار
به نحوه بيان اين آيات و حدیث نبوی نظرداشته
است.همچنين در قرآن كريم آيه 32 سوره مائده بنوعى ديگر به همين مطلب اشاره مى فرمايد:
« ذلك كتبنا علی بنى اسراييل انه من قتل نفسا بغير نفس او فساد فى اﻻرض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احيا الناس جميعا= چنانكه بر بنى اسراييل (بر الواح موسا) نوشتيم كه همانا چنانچه كسى نفسى را بى آنكه او نفسى را كشته باشد يا در روى زمين فساد كرده باشد، بكشد گويى همه مردم را كشته است و هر كه (نفسى) را زنده كند گويى همه مردم را زنده كرده است». از اينرو ريختن خون مردم در نزد پروردگار بسيار بسيار بزرگ است. چراكه انسانها متعلق به يك پيكرند و از ديد الهى بين انسان و جامعه از نظر نوع گوهر آفرينش (آدميت) فرقى نيست.پس اگر مردمانى به هر دلیل صاحب راى و قدرت مى
شوند، نبايد كه به دیگران ظلم روا دارند و نبايد كه خون مخالفان را بريزند و نبايد كه همديگر را از ديار خودشان بيرون كنند چراكه به تعبير دين ملك متعلق به يك فرد و گروه خاص نيست، بلكه آن به خدا تعلق دارد و خدا انسانها را جدا از آنكه چه دينى دارند و يا ندارند تا زمانى كه زنده اند به سهم مشابه و مشترك از موهبت داشتن حق حيات و زمين (خانه ، ديار و مملكت) برخوردار كرده است. پس اگر همه مردم از گروه هاى مختلف فكرى و مذهبى نسبت به يكديگر مراعات كننده باشند و نسبت به جان و زمينى كه در آن مشتركا زندگى مى كنند حرمت قائل شوند، آنگاه دموكراسى به معناى كامل در آن سرزمين برقرار مى شود. چه اولين درس دموكراسى اين است كه چيزى (مثل قتل و يا تبعيد و اسارت) را كه بر خود نمى پسنديم، به ديگرى هم نپسنديم كه اين مطلب از عمق معناى اين كلام بروشنى پيدا است .موضوع
«قصاص» نيز در پيوند همين مطلب است. چراكه (به تعبير مذاهب ابراهيمى) اگر كسى فردى را بكشد گويى خود را كشته است. پيامبران «قصاص» را از آنرو سنت نهادند تا انسانها به اهميت جان و حرمت زندگى يكديگر پى ببرند و بدانند كه نبايد به هيچ روى ديگرى را بكشند. چه اگر بكشند مثل آن است كه خود را كشته اند. از اينروست كه جانيان و آزار دهندگان و شكنجه گران همه بايد (بحرمت و تكريم جان انسانها) عادﻻنه قصاص شوند. پيشترها كه قوانين جزايى بدين صورت مطرح نبود تنها از طريق همين سنتها و ميثاقها مى توانستند در جامعه حفظ جان كنند و بقاى و دوام نسلهاى انسانى را بطور نسبى تامين كنند. چنانكه قرآن نيز مى فرمايد(179 بقره) «در قصاص براى شما حيات است». چراكه در قصاص اصل بر برابرى جان انسانها است و اينكه انسانها براى جان ديگران مثل جان خودشان حرمت قائل شوند.«
سپس شما اقرار نموديد و خود شاهد بوديد». يعنى آنگاه كه اين پيمان را از شما گرفتم همه شما از اين پيمان راضى بوديد و اقرار كرديد كه به آن عمل خواهيد كرد.ما امروزه بخوبى شاهديم كه چگونه فرزندان اسرائيل مردم مستاصل فلسطينى را از خانه و كاشانه
شان فرارى مى دهند و آنها را مى كشند تا در سرزمين هاى شان خودی ها را ساکن گردانند. اين عمل شهروندان اسراييلی حتا با توراتى كه پيشتر نياكانشان نوشته اند همخوانى ندارد. چراكه در همين تورات (سفر اعداد باب 35 آيه 33) مى فرمايد: « زمينى را كه در آن ساكنيد ملوث مسازيد زيرا كه خون زمين را ملوث مى كند و زمين را براى خونى كه در آن ريخته شده كفاره نمى توان كرد مگر بخون كسى كه آنرا ريخته باشد. پس زمينى را كه شما در آن ساكنيد و من در ميان آن ساكن هستم نجس مسازيد زيرا من كه يهوه هستم در ميان بنى اسراييل ساكن مى باشم». اين مطلب بنوعی خود موید آن چيزى است كه در سرزمین اسراییل اتفاق می افتد.موضوع نهى از كشتن مردم در فرامين موسا در باب پنجم از سفر تثنيه آيات ششم به بعد اشاره شده است
. و اينكه قرآن مى فرمايد «ثم اقررتم و انتم تشهدون» ، اشاره به آن مطلبى است كه در تورات آمده. يعنى شما خود با نوشتن آن در تورات بدرستى آنها اقرار كرده ايد و شهادت داده ايد. در آنجا در آيات 18 به بعد مى فرمايد: «قتل مكن و زنا مكن و دزدى مكن و بر همسايه خود شهادت دروغ مده و بر زن همسايه ات طمع مورز و بخانه همسايه ات و به مزرعه و غلام و كنيزش وگاو و اﻻغش و به هرچه از آن همسايه تو باشد طمع مكن ...... شما اين سخنان خداوند را كه به آواز بلند بتمامى جماعت گفته شد در ميان كوه آتش و ابر و دود غليظ .... شنيديد. آنگاه ..... نزد من آمده گفتيد اينك يهوه خداى ما جلال و عظمت خود را بر ما ظاهر كرده است و آواز او را از ميان آتش شنيديم. پس امروز ديديم كه خدا با انسان سخن مى گويد و زنده است». اينها مطالبى است كه در تورات آمده و بنى اسراييل به آن مقرند و شهادت داده اند. اما با اين حال سیاسیون شان براحتى جنايت مى كنند و انسانها را مى كشند و به زمين و مال و همه چيز همسايه فلسطينى خود طمع دارند. همينطور است داستان قشريون مذهبى خودمان كه اغلبشان در قتل و كشتار و تجاوز و آوارگى و تبعيد جمعيت وسيعى از مردم دست داشته اند و دارند..اگر خوب دقت كنيم مى بينيم كه موضوع اين دستورات بنوعى در اعلاميه جهانى حقوق بشر كه در اين سالها نوشته شده آمده است
. بعبارت ديگر اعلاميه جهانى حقوق بشر در ادامه این میثاق و دستوراتی است که از ادیان میثاق دار عالم ملهم گشته است. چراكه اگر انسانها برحسب اعتقاد مذهبى و يا غيرمذهبى نتوانند هموطنان شان را بصرف ابراز عقيده و مخالفت كردن، بكشند و يا آنها را از ديار و خانه شان خارج سازند، آنگاه بطور قطع و يقين آنها به اصول دموكراسى و حقوق بشر پايبندند. آن زمان هر كس آزاد است حرفش را بزند بى آنكه نگران باشد دستگير شود، تبعيد شود و يا كشته شود. سخنی که البته منافی حقوق طبیعی انسانها نباشد.متاسفانه امروزه بر حسب پنهان کاری ملاها از میثاق الهی که در طول سه دین ابراهیمی (موسوی و مسیحی و اسلام) بعمل آورده اند، کمتر کسی است که به اين فرامين الهى پای بند باشد
. از این روست كه وقتى انسانها (از همه ادیان عالم) دور هم گرد مى آيند و دولت تشكيل مى دهند و حتا بر پاى اعلاميه جهانى حقوق بشر و ضرورت رعايت آن، امضاء مى نهند كمترين عنايتى به آن نمى كنند. بويژه آنهايى كه از دريچه تنگ مذهبى و يا سياسى به مسائل نگاه مى كنند. به همين خاطر اين پژوهنده اعتقاد دارد كه كمآكان مى بايد با تاسى به موارد ارزشمند دينى به تعالی اخلاقيات در جامعه همت گماشت تا شايد از اين طريق تعداد بيشترى از مردم با مسائل انسانى آشنا شوند. آنجاست كه مى توانيم مدعى شويم كه كارى اصولی انجام داده ايم. واﻻ بطور قطع و يقين با طرح شعارهاى توخالی «دموكراسى» و «آزادى خواهى» كه جمعى رند و قدرت طلب سر مى دهند كارى از پيش نخواهد رفت. چراكه موضوع دموكرات بودن و آزادى خواهى مربوط است به اخلاقیات و نحوه تربيت روحی اجتماعات و شخصيت روانى انسانها که عملی نخواهد بود اﻻ به اینکه جامعه به تعالی فرهنگی برسد و مردمان با موضوع تزكيه نفس و معنای «اتوا الزكوة» به درستی آگاه شوند.هم اكنون ميليونها انسان بى گناه بخاطر عملكردهاى قدرت طلبانه سياسيون مذهبى و غيرمذهبى در سرزمينهاى بيگانه بصورت آواره و پناهنده زندگى مى كنند و خدا مى داند كه از بابت اين ظلم عظيم چه بر سر آنها و خانواده هايشان مى آيد
. اين رفتار و اعمال دولتها نه با اعلاميه جهانى حقوق بشر همخوانى دارد و نه با احكام مذهبى و فرامين الهى. اما كيست كه بدان توجه كند. امروزه در اغلب جوامع (بخصوص مذهبی) قتل و كشتار و تجاوز به ديگران جزو عادت ثانويه شان شده است. چراكه اغلب اين جوامع متاثر از مذهبى هستند كه طى قرون و اعصار با قدرت و حكومت سرشته شده اند و از این بابت همه آلوده و ناپاكند. از اينروست كه معتقديم چنانچه انسانها خواسته باشند روزى در جهان به صلح نسبى برسند، مى بايد مذهب و ايدئولوژى را از قدرت جدا سازند. موضوع قدرت فراتر از حكومت و سياست است. بدين سخن كه ممكن است ملاها و آخوندها سياست را رها كنند و به مساجد برگردند، اما همواره وسائل قدرت را (كه همان برترى طلبى است) با فريبكارى و رياكارى و پنهان كارى و استفاده از عناوين ساختگى و لباس روحانيت و سلسله مراتب مذهبى دنبال می کنند و اينكه خود را در مقامى قرار می دهند كه بتوانند سود حاصله از آراء و قدرت مردم را به سوی خود جلب کنند. این سخن یعنی اینکه آنها در هر حال با سیاسیون و قدرت طلبان همآوردی می کنند و راضی نخواهند شد که از شیرینی لذت قدرت چشم پوشی کنند. سخن ما آن است كه مذهب را مى بايد از قدرت و تمامى وسائل آن جدا كرد. چرا كه قدرت مذهبیون را در جايى قرار مى دهد كه همه راه ها به سوی ایشان ختم می شود.وقتی که «خدا رويش را از جامعه
ايى بر گرداند» خير و صلاح از آن جامعه دور مى شود. «روى گرداندن» خدا هم چنين نيست كه مردم در يك لحظه به «گردباد استغناى» او نيست و نابود شوند. بلكه این مطلب در فطرت رفتار انسانها و نوع ساختار روانی جامعه بدینگونه عمل می کند که اگر انسانها به میثاق الهی پایبند نباشند آنگاه به یکدیگر ظلم می کنند و خیر و صلاح از آنها دور می شود و اینکه نیازمند هدایت کسانی می شوند که جامعه را بر اثر افكار تنگ نظرانه به طبقات «خودى» و «غيرخودى» تقسيم می كنند، بعبارت ديگر «آپارتايد» مذهبى و يا ايدئولوژيك و یا «کاست» طبقاتی بوجود می آورند. اینجاست که جامعه از هم متلاشى مى شود. چرا كه اساس نظم و انتظام هستى بر وحدت و عشق نهاده شده و از اينروست كه خدا «طﻼق» يعنى جدايى را دوست ندارد. اگر انسانها در تعبیرات اجتماعی به مفهوم «نفس واحد» قرآنی نزدیک شوند و دلشان برای همدیگر بسوزد و به میثاق خدا مبنی به کمک کردن به انسانها و نریختن خون ایشان عمل بکنند، آنگاه می بینید که جامعه شان رشد می کند و «سایه شرف» خدا بر سر آنها مستقر می شودمآخد و یادداشتها:
1) مراجعه كنيد به «فرهنگ لغات قرآن» تاليف دكتر محمد قريب ج اول ص 556
2) اصول كافى كتاب فضل دانش جلد اول ص40
3) تفسیر ابوالفتوح رازی ج اول ص 244