پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  • قرائت هاي نو از قرآن بر پايه آموزشهاي عرفاني

    سوره گاو شيرده (بقره) شرح آيه 74 و 75
    (2/25) قسمت بیست و پنجم از بخش دوم
    حسين ميرمبيني
  •  

    مذهبیون غافلند از اینکه بدانند اغلب خطاب ها و عتاب های قرآن روی به آنها دارد. ریشه این غفلت بیشتر از آنجا ناشی شده که  مراجع مذهبی و آگاهان دینی بخاطر سودی که از دستگاه مذهب و مردم باورمند به آنها می رسد با پیش کشیدن مسائل حاشیه ای توجه مردم را به موضوعاتی منحرف کرده اند که از نظر ذات دین اساسی نیست. ایشان ازآنجایی که قدرت طلب اند و سود شان با نادانی عامه گره خورده ، هر زمان توانسته اند مشکلات درونی (فردی/ اجتماعی) مسلمانان  را به غیرمسلمانان و دیگرانی فرافکنی کنند که به زعم خودشان با ایشان دشمن اند. از اینرو  آنها اجازه نداده اند که مسلمانان خطاب ها و عتاب های قرآن را بخود بخرند و بدانند که روی سخن قرآن به آنها است. بر این اساس، خوب که نگاه می کنیم درمی یابیم که اغلب مسلمانان (اعم از نادانان و دانایان شان)خود بزرگترین دشمن دین و انکارکننده قرآن اند. به ویژه آنهایی که «کلام خدا» را می شناسند و دانسته آن را تحریف می کنند.  

    این حقیقت اگر در گذشته بر ما پنهان بود اما اینک بخوبی آشکار است که اغلب مشکلات اجتماعی ما «مسلمان» از همه آن بدآموزی ها و غلط خوانی هایی ناشی شده که رهبران قشری مذهب از «دین» و «قرآن» به دست داده اند . به این ترتیب، معلمان مذهبی (شیعه و سنی) امروز  وضعی پیش روی همه «مسلمانان» قرار داده اند که برای رهایی از آن، راهی نیست جز اینکه مسلمانان یا می باید ریشه های روانی و فرهنگی خودشان را با دین اسلام قطع کنند (کمآنکه بسیاری از مردم این کار کرده اند) و یا اینکه در مذهب شرک آلود «اسلام سیاسی» با پیروان «قسی القلب» این مذهب همصدا شده و ایشان را در اجرای منویات شیطانی شان حمایت کنند (مثل اغلب مسلمانان قشری مذهب در کشورهای عربی و پاکستان و طرفداران جمهوری اسلامی در ایران) و یا اینکه بگونه ای ناسالم و کفر آمیز سکوت پیشه کنند و با باد «بی نیازی خدا» در سرکوبی این «سرکشان مشرک» همراهی کنند. اما اگر کسانی باشند که بخواهند به سلامت دینداری کنند مجبورند به فرمان قرآن (آیه 255 بقره) تن دردهند و  «کراهت» را کنار گذاشته و با این «طاغوتیان» بگونه جدی مبارزه کنند. «جمهوری اسلامی» اگر اینروزها با توسل به اوباشانی چون «حسن عباسی» قصد کرده که بنام اسلام و قرآن عربده جویی کند و از جان و مال میلیونها نفر ایرانی مایه بگذارد که فتنه در جهان بپا سازد، آنگاه باید  بداند که دود این شرارتش اول به چشم خودش فرو خواهد رفت. این موضوع در خصوص همه آن مراجع مذهبی ای که در این میان سکوت پیشه کرده اند نیز صادق است. از اینرو امروز دیگر سکوت جایز نیست و  مسلمانان همه (از مراجع گرفته تا پیرو) باید بدانند که نکبت این سکوت بی معنی شان پیش از هر کس دامن خودشان و فرزندان شان را خواهد گرفت. این است که به نظر من اگر در این برهه حساس تاریخی (که ایشان قصد دارند به مخرب ترین جنگ افرازهای کشتار همگانی دست یابند)، باز هم بخواهیم  «کافری» کنیم و «خیانت» ورزیم و از شناخت این درنده خوترین موجودات «شر الدواب» روی زمین غفلت کنیم مطمئنا آینده تاریک تری را برای خود و فرزندانمان رقم خواهیم زد. به تعبیر قرآن کریم بدترین موجودات (قسی القلب ترین آنها)  کسانی اند که در عین مذهبی بودن، قدرت طلبند. آنهایی که آبشخور فکری شان از  مذهب است اما فاقد تربیت دینی اند. آنهایی که هرگز با «گاو نفس» خود درنیفتاده اند و آن را قربانی نکرده اند. اینها هستند که اگر فرصت یابند، زمین را فاسد و زندگی را نابود خواهند ساخت.

     

    *****

    نکته1: یکی دیگر از گرفتاری های امروز ما این است که «غیر مسلمانان» و همچنین «مذهب ستیزان» خطاب و عتاب های قرآن را به خود گرفته اند و اینجنین با کج فهمی های شان و هوچی گری های شان به تیره تر شدن این اوضاع افزوده اند. درحالی که اغلب خطاب ها و عتابهای قرآن با خود همین باصطلاح مومنین و مذهبیون اسلامی است که بجای خدا، «مراجعی» را می پرستند که دون خدایند و باور ندارند که یافته هایشان از قرآن همه باطل است.

    نکته2: موضوعات این آیات از آنجایی مطرح است که بین دو دین یهود و اسلام و سوانحی که بر این دو دین و پیامبرانش و پیروانش گذشته قرابت و شباهت اساسی وجود دارد.  این مطلب یک حقیقت تاریخی است. از اینرو به عقیده من وجود این آیات در این بخش از سوره بقره بسیار پراهمیت است و ضرورت دارد تا همه اهالی خرد (اعم از مذهبی و غیر آن) از جهت دین شناختی و تاریخی و فرهنگی به معنای این آیات توجه کنند.

    نکته3: درعین حال باید توجه داشته باشیم که با حضرت موسا (همچنین با حضرت محمد) همواره دو گروه متفاوت از مردم با دو انگیزه مختلف همراه شده اند. گروه اول، کسانی بودند که براستی به موسا و خدای او ایمان آورده بودند و از سر ایمان و به انگیزه رسیدن به آن چیزی که موسا آنها را وعده می داده (یعنی شالوم «صلح» و بهشت موعود) همراه او شدند. اما گروه دوم کسانی بودند که از سر قدرت طلبی و تصاحب سرزمین دیگران (سرزمین موعود) از راه جنگ و اعمال ظلم به جهت استفاده از منابع و محصولات زمینی (تره و عدس و پیاز و خیار ... که در آیات قبلی به مطلب آن اشاره شد) با موسا و یاران او همراه شدند.  این مسئله در مورد همه حرکتهای مذهبی (و حتا سیاسی) خصوصا در ارتباط با مذهب اسلام و شخص پیامبر اسلام نیز اتفاق افتاده است. و چنین است که قدرت طلبان اسلامی به تبعیت از قدرت طلبان یهودی همیشه به دنبال برقراری حکومت مذهبی و برپا داشتن امپراتوری اسلامی در جهت تسخیر سرزمینهایی بودند و هستند که به آنها تعلق نداشته و ندارد. امروز بر هیچ کس پنهان نیست که «اسلام سیاسی»  به ضرب ظلم و زور و شمشیر عرب گسترش یافته و جز این نیست که چنین «اسلام» و مذهبی شایسته دفاع نمی باشد. اما اگر خواسته باشیم درست قضاوت کنیم می بینیم در زمانهایی که همه آرزو ها و خواسته های بشر در حول محور قدرت می چرخیده (کمآنکه هنوز هم می چرخد) می توان تصور کرد که عربها هم مثل آشوری ها و یونانی ها و رومی ها و یهودی ها و ایرانی ها و ترکها و مغولها از همان هدفهایی پیروی کرده اند که هر زمان هر قومی به دنبال آن بوده است و خواهد بود. مشکل ما با اسلام و درک تفکیک اسلام و قدرت (همچنین یهود و قدرت) در جایی است که این دو دین در بین اقوامی ظهور پیدا کرده است که پیشتر از آن صاحب قدرت و کشور نبوده اند. و البته از آنجایی که هر دو این دو قوم زور گو و ظالم و نسبت به خود کینه توز و در نتیجه متفرق بوده اند، وقتی که دیدند دین برای شان وحدت آورد، و فهمیدند که با وحدت به قدرتی می رسند که می توانند با دیگر قدرتمندان زمان خود به رقابت بپردازند، ظالمان و زورگویان شان فرصت یافتند که قدرت را در بین خود منحصر کنند و به این ترتیب با دین و مذهب به همه آن خواسته های زمینی خود برسند. در پی این روند است که امروز این مشکل بوجود آمده که انسانها نتوانند این دو مسئله را از هم جدا کنند. اما شگفتی اینجاست که همه این افراد (انتقادگر و دین ستیز) در همین زمان ما، به همه آنچه را که گذشته کشور و ملت شان به آن تعلق دارد و البته سراسر تاریخ  آن با ظلم و خونریزی و تعدی به حقوق دیگران گره خورده ، مباهی و مفتخرند!        

    یادآوری از آیات قبل:  پیشتر از قول قرآن (آیه 60) یادآور شدم که «موسا از خداوند خواست تا بتواند قومش را ساقی باشد» که در آنجا شرح کردم که معنای این سخن آن است که موسا از خدا خواست تا شرایطی فراهم کند که او بتواند «آب حیات» را یعنی معرفتی را که نزدش بوده، به تشنگان قومش منتقل کند و به این ترتیب او آرزو داشته تا خداوند مکتب و شریعتش را ادامه دار کند. در ادامه آن مطلب توضیح دادم که خداوند به جهت برآورد کردن خواسته موسا به او سفارش می کند که عصایش را به سنگی که از آن دوازده چشمه آب می جوشد بزند و به این ترتیب این وظیفه را به کسی بسپرد که بتوانند وارث  ولایت (رهبری) او شود. در اینجا بود که موسا سران بنی اسراییل را به آزمایش آورد تا از میان آنها شایسته ترین فرد قومش را شناسایی کند که به وی وصیت کند و عصای رهبری را به او بسپارد. در پی این هدف، موسا با بنی اسراییل پیمان می بندد که به تجسس در خود بپردازند و در پی آن گاو نفس خود را بکشند. بعد از آن دیدیم که از همه بنی اسراییل تنها یوشع (بن نون) و کالب (بن یفنه) بودند که سالم از آن آزمایش الهی بیرون آمدند و نهایت یوشع موفق شد حامل عهد و امانت خدا شود و به این ترتیب جانشین موسا گردد .

     

    ۷۴- سپس قلبهايتان بعد از آن سخت شد، همچنانكه سنگها هستند، يا سخت تر از آن.

    چه بسا از سنگ ها نهرها برجوشد و ازهم بشكافند و آب از آن بيرون آيد

    و چه بسا از ترس خدا ازآن فرو ريزد.

    و خدا به آنچه مى كنيد غافل نيست.  

    «سپس قلبهايتان بعد از آن سخت شد».  موضوع «سپس» به زمانی اشاره دارد که یوشع بعد از آن دو آزمایش توانسته به منتهای راه عرفان و خودشناسی دست پیدا کند. اینجا است که برای موسا مشخص می شود که آن سنگی که از آن دوازده چشمه معرفت می جوشد، کیست. یعنی اینکه یوشع را شناسایی می کند و او را به جانشینی خود بر می گزیند و عصای رهبری را به دست او می سپارد . «سپس» درواقع به زمانی اشاره می کند که موسا بعد از آن ماجرا به یوشع وصیت کرده. در این حالت است که قلب دیگر کسانی که از سر قدرت طلبی با موسا همراه شده بودند ، «بعداز آن» بر اثر حسادت و تکبر (برتری طلبی) سخت می شود یعنی «سنگ» می شود. چراکه پیش از این نیز قرآن مشخص نمود که اکثریت مردم بنی اسراییل به نیت دنیاخواهی (تره و عدس و پیاز و خیار ...  و البته سرزمین کنعان و فلسطین که می دانستند میوه های خوبی در زمین های آنجا به عمل می آید) با موسا همراه شده بودند. بنابراین آنهایی که چنین فکر می کردند در زمانی که دیدند بعد از موسا رهبری قوم به آنها نمی رسد و موسا به یوشع وصیت کرده است، «قلبشان سنگ شد همچنانکه سنگها هستند یا سخت تر از آن». این قساوت و کینه ورزی اغلب یهودیان، در زمانی که آنها دولت مذهبی تشکیل دادند و سلسله های پادشاهی برقرار ساختند به حد اعلاء خود رسید. بطوریکه آنها به خشونت و قساوت تمام اقوام  محلی را که ساکنین اصلی سرزمین های فعلی اسراییل بودند، بطرز فجیع از میان برداشتند. همچنین بعدها هربار که پیامبران و معلمانی در بینشان ظهور پیدا می کرد، به قساوت  ایشان را یا می کشتند  و یا که از خانه و دیارشان به حاشیه شهرها و بیابان ها تبعید شان می کردند.

    در اینجا باید توجه داشت که قرآن از آنجایی این مطالب را مطرح می کند که بخواهد ذهن مسلمانان را به این حقیقت معطوف دارد که آنها اشتباه یهودیان را تکرار نکنند و به این طریق نسبت به اولیاء خدا (و دیگر انسانها) قساوت و سنگدلی نکنند. اما چه فایده که «مسلمانان» دست «یهودیان» را از پشت بستند و قدرتمند تر از آنان دین خدا را بعد از رحلت پیامبر اسلام، سیاسی کردند و خلق جهانی را از دم شمشیرشان گذراندند. آنها نیز مثل یهودیان اولیاء خدا را به فجیع ترین وضع کشتند. نمونه آن قتل علی بن ابی طالب و فاجعه کربلا است که در آن فرزندان پیامبر را سر بریدند تا حدی که به کودکان خردسال هم رحم نکردند.  فراموش نکنیم که این نوع قساوت خاص همه آن کسانی است که در کنار دین به قدرت فکر می کنند و  ابائی ندارند که در حق مخالفان خود (حتا اگر نوه پیامبرشان باشد) به شقی ترین نحو عمل کنند. چنانکه همه ما در «جمهوری اسلامی» و جکومت ملاها تجربه کردیم و دیدیم که چگونه آنها در حادثه «کشتار سال 67» در عرض چند روز به قساوت تمام هزاران جوان و نوجوان را کشتند و در منتهای ناجوانمردی هزینه این جنایتشان ( پول گلوله ها)  را نیز از خانواده های داغدار گرفتند. یا که می بینیم چگونه این دیو سیرتان شرم نمی کنند و ابائی ندارند که مردم آزادی خواه را به اسارت در زندانها به بدترین وضع شکنجه کنند و یا که میلیونها انسان را از خانه و دیارشان فراری دهند و بسادگی از بازتاب این امر غیرانسانی بگذرند. ریشه قساوت اغلب فجایع انسانی که پیش از این صورت گرفته و همچنین آنهایی که در زمان ما صورت می گیرد (مثل حادثه یازدهم سپتامبر و عملیات تروریستی که در آرژانتین و جزیره بالی و اسپانیا و عراق صورت گرفت یا آن حادثه دهشتناکی که اخیرا در  روسیه اتفاق افتاد)، همه و همه از همین انگیزه قدرت طلبی مذهبی و قدرت طلبی سیاسی بروز می کند. فکر انجام این نوع از جنایتها فقط از مخیله کسانی بروز می کند که سست مذهب اند. از اینرو آنهایی دست به چنین جنایاتی می زنند  که به طور قشری به یک نحوه مذهبی و یا یک عقیده سیاسی باورمندند. و چز این نیست که افرادی که به چنین جنایاتی دست می زنند کسانی اند که خودشناسی نکرده اند و به چیزی بنام نفس و شیطانی که در وجودشان است، بگونه جدی اعتقاد ندارند.      

    بنابراین موضوع آيه 74 همچنان در ادامه موضوعات آيات قبلی است. به این سخن که هرگاه کسانی بتوانند گاو نفس خود را بکشند، از آنحایی که به کمال خلقت انسانی خود نزدیک می شوند و حقیقت را می فهمند، اغلب وجودشان برای آنهایی که قشری به مسائل نگاه می کنند مزاحم و آزاردهنده است. چراکه سخن و رفتار اینگونه از انسانها  برای دیگر کسانی که چیزی از حقیقت نمی دانند و در عین حال قدرت طلب هم هستند، تلخ و گزنده می شود. اینجا است که قشریون قدرت طلب از طرف اهل حقیقت احساس خطر می کنند و کوشش می کنند که وجود مزاحم آنها را به سخت ترین وضع و به قساوت تمام از پیش روی خود بردارند. «سپس قلبهايتان پس از آن سخت شد»، اشاره به قلب کسانی می کند که تاب تحمل سخن آنهایی که به حقیقت رسیده اند را ندارند. از اینروست که می گویند سخن حقیقت تلخ است، که منظور گزنده بودن سخن حقیقت در زمانی است که قدرت طلبان آن را از زبان محققان می شنوند. به این خاطر آنهایی که گرفتار گاو نفس خود هستند به هیچ رو وجود و حضور انسانهایی که در راه حقیقت خون دل خورده اند و به زبان سرخ رسیده اند، را در پیرامون خود تحمل نمی کنند و اغلب یا آنها را می کشند و یا آنکه به اسارت، شکنجه شان می کنند و یا که آنها را از شهر و دیار خودشان بیرون شان می کنند.  اینکه قرآن می فرماید: «قلبهايتان پس از آن سخت شد، همچنانکه سنگها هستند یا سخت تر از آن» مربوط است به یک چنین موقعتی. چرا که آیه دقیقا به این مسئله اشاره می کند که فرصت طلبان مذهبی بعداز اینکه می بینند باور و سخن کسانی که بر اثر مجاهده نفس به حقیقت رسیده اند با سخن و سود آنها مغایرت دارد آنگاه آنها «سنگدل» می شوند و اینچنین در حق  آن انسانها به قساوت تمام ظلم می کنند. اینجاست که قرآن می فرماید «بعداز آن قلبهایتان سخت شد». درواقع این حالت بعد از موقعیتی پیش می آید كه كسانى بتوانند در جریان یک مکتب معنوی و دینی گاو نفس خود را بکشند (موضوع آيه قبل). از اینرو در این موقعیت، قدرت طلبانی که در کنار آن پیامبر (یا مکتب دینی) نتوانسته اند گاو قدرت را در خود بکشند ناخودآگاه (برحسب غریزه حیوانی و احساس رقابت) نسبت به کسی که خودشناسی کرده و به حقیقت رسیده  قلبشان سخت می شود. یعنی نسبت به وی کینه توز می شوند. یعنی اینکه قلبشان از حالتی که می توانسته به نرمی بگراید به سختی می گراید یعنی نامهربان می شود و به این طریق آنها خشونت طلب و سنگدل می شوند، که معنی آن این است که ایشان از کشتن و نابود کردن انسان و محیط زیست بشر هیچ ابائی ندارند. درعین حال توجه داشته باشید که در تعبیر قرآن کشتن یک انسان مثل  کشتن جامعه است. و سخت تر از آن کشتن اولیاء خدا و دانشمندان و آزادی خواهان و عدالتخواهان است که در آن صورت باید معتقد شویم که آنها با کشتن ایشان نور و خیر و سلامتی را از روی زمین بر می دارند و قصدشان آن است که به نیت اربابشان شیطان تاریکی و ستمگری را در جهان پراکنده سازند.

    روی سخن قرآن در این آیه به همه آن مذهبيونى است كه علی الظاهر خود را از جمله همراهان پيامبران می دانند. در این حال اگر برخی از این همرهان با تمسك به دستورالعملهاى آن پيامبر گاو نفس خود را بكشند، برای شان تحولی رخ می دهد که گویی به روح و عشق الهى زنده می شوند. یعنی اینکه ایشان به دانش الهی و عشق روحانی می رسند و نزد خدا و پیامبراشان گرامی داشته می شوند. این حالت برای دیگر همراهان (بویژه قدرطلبانی) که به خود شناسی نمی پردازند و نفس کشی نکرده اند به دلیل اینکه در پس این قضیه حس رقابت و حیوانیتشان تحریک می شود ، آنها سنگدل می شوند و این چنین در حق آن کسانی که گاو نفسشان را کشته اند و به حقیقت رسیده اند، دشمنى می كنند. ایشان (بعد از رحلت پیامبر) آنها را از خود طردشان می کنند و نهايت به بدترین وجه می كشند. اين واقعه در هر زمان مثل زمان موسا و پيامبران بنى اسراييل چون اشعیاء، ارمياء، زكريا، يحياء و عيسا اتفاق افتاده، چنانكه قشرى مذهبان يهودى هربار که پیامبری بعد از موسا و یوشع در میانشان ظهور پیدا کرده وی را از خود طردشان کرده اند و اگر کار بجای باریکی  کشیده و منافعشان بخطر افتاده وی را کشته اند.. در زمان حيات حضرت رسول اكرم نیز این سانحه رخ داده چنانكه سران عرب به كسانى چون علی بن ابى طالب كه از سنين نوجوانى در دامن پيامبر گرامى تربيت شده بود دشمنى كردند تا اينكه بعداز مرگ پیامبر ، علی و فرزندانش را با دشمنى هايشان به كشتن دادند. اين چنين است داستان تمامى قربانيان خدا (مثل منصور حلاج و عین القضات همدانی و سهروردی و  ....) كه بدست مردمى قشری مذهب به شهادت مى رسند.. مردمى سنگدل كه «قلب هايشان سخت تر از سنگ» است و دلی براى تفقه كردن و فهم حقيقت، ندارند. مردمى شقى و بسيار خطرناك كه اگر به قدرت برسند بشريت را از روى زمين محو مى كنند.

    اما چرا قلب؟ براى اينكه قلب به تعبير اديان مركز حقيقت انسان و محل دريافت فيض الهى است. قلب در معارف اديان الهی قبله عالم روحانيت و محل فرود ملكات قدسى است. ««قلبهايتان پس از آن سخت شد». يعنى بعداز آن که کسی به حقیقت رسید قلب شما مردم قشرى مذهب كارائى خود را از جهت روح پذيرى و عشق پذيرى از دست مى دهد و چون سنگ مى شود. واژه «قلب» خود از آن جهت به دل صنوبرى گفته مى شود كه آن هر لحظه بر اثر منقبض و منبسط شدن، منقلب می شود. بنابراین به تعبیر ادیان تحولات شخصیتی در قلب صورت می پذیرد. در حالی  كه در اینجا قرآن مشخص می کند که قلب فريبكاران مذهبى در زمانى كه به قدرت مى رسند چون سنگ مى شود و بعد ازآن حالت تحول پذيرى اش را از دست مى دهد.. «چه بسا از سنگها نهرها بردمد و ازهم بشكافد و آب از آن بيرون بيايد و چه بسا از  خشیت خدا ازآن فرو آید» ، اما قلب ریاکاران مذهبی براثر نخوتی که از کبر قدرت طلبی و خودپسندی برای شان حاصل شده هرگز «از آن» اوج (نخوت) فرو نمی ریزد و از این جهت از سنگ هم سخت تر می شود. چه بسا كه از سنگها چشمه ها جوشد (مثل چشمه ای که از سنگ دل یوشع جوشید) و يا از آنها آب بيرون آيد و يا مثل آن سنگهایی که براثر برخورد رعد و برق از هم متلاشى شده از بالای کوه به پایین فرو می ریزند. این مطلب را آیه 21 سوره حشر 59 نیز اشاره می کند « لو انزلنا هدا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیةالله = اگر ما این قرآن را بر کوه نازل می کردیم مشاهده می کردی که از خشیت (ترس ناشی از درک عظمت) خدا کوه متلاشی و فروافتاده می شد». «خشیت» صرف ترس نیست بلکه باید آن را ترس ناشی از درک عظمت خدا معنی کرد. خشیت اگر جز از برای خدا باشد صفت رذیله است. چراکه انسانها همه با هم برابرند. در نتیجه (در یک جامعه سالم) هیچ کس در هیچ مقامی بر دیگری برتری ندارد که کسی بخاطر مقام سیاسی/ اجتماعی وی بخواهد  از او بترسد و احیانا بخاطر مقامش بترسد که نخواهد و یا نتواند که حقیقت را بیان کند.  در این جا که قرآن می فرماید «چه بسا که سنگها از خشیت خدا فرو ریزند»، منظورش کنایه است به دل قشری مذهبان سنگین دل که آنها دلشان از کوه هم سخت تر است. در نتیجه ایشان قلبشان درک عظمت خدا را نمی کند که بعد بر اثر آن ترس از کوه نخوت فرو ریزند و بخواهند که سنگدلی را رها کنند. این است که قلب سنگ شما مردم قشرى مذهب در هیچ حالتی(حتا تجلی نور خدا و ظهور پیامبران) تحول و تاثرى نمى پذيرد. چراكه از سنگ هم سخت تر است. بقول حافظ: «حيران آن دلی كه كم از سنگ خاره نيست». احتمالا واژه فارسى سنگدل و یا سنگین دل نیز (از نظر ترکیب معنایی اش) از همين اصطﻼح قرآنى گرفته شده است. حافظ مى گويد:

    سيل سرشك ما ز دلش كين بدر نبرد / در سنگ خــــاره قطره باران اثــر نكرد

    جانا كـدام سنگدل سست مذهب است؟ / كاو پيش زخم تيغ تو جان را سپر نكرد

    اگر خوب دقت کنید می بینید که حافظ هم «سنگدلی» را با «سست مذهبی» (نه لا مذهبی) همراه می داند و اگر بخواهیم (در این زمان) به پرسش او پاسخ دهیم، باید بگوییم که این «سنگدل سست مذهب» کسی نیست جز آن دسته قشری مذهبیونی که در برابر ستمکاری های جمهوری اسلامی سکوت پیشه کرده اند و بخاطر ترسشان و یا سودی که از این وضع برای شان حاصل است حاضر نیستند حقیقت را بگویند و جانشان را بخطر اندازند. این است که آنها سنگدلی پیشه می کنند و در برابر این همه ظلم و نابود شدن حقوق (حق حیات) میلیونها انسان بی گناه خم به ابرو نمی آورند. «سنگدل سست مذهب» علی خامنه ای و دار و دسته اوست از  اینکه در حق دیگر انسانها چنین ظلم می کنند و از خدا هم ترس ندارند. کسانی که چنین عریان بنام خدا و اسلام جنایت می کنند باید خیلی احمق باشند که نبینند با این کارشان چه خیانتی را در حق اسلام روا داشته اند. سنگ دل سست مذهب همه آن مراجع مذهبی اند که ترسشان از علی خامنه ای بیشتر از ترس خدا است درنتیجه خفه خون گرفته اند و از این همه شرک و بی عدالتی سخنی نمی گویند. 

     در ایات قبل در پی مطلبی که در ذیل آیه 73 شرح کردم ، نشان دادم وقتی که از بنی اسراییل، کس و کسانی موفق شدند که گاو نفسشان را بکشند، قرآن فرمود : «کذلک یحی الله الموتی =خدا این چنین مردگان را زنده می کند». یعنی کسانی که مرده بودند اینچنین (با کشتن نفس) به روح و عشق الهی زنده شدند، اما در مقابل آنهایی که نتوانستند این چنین متحول شوند، آن چنان متحول شدند که قلبشان سنگ شد. یعنی در آن حال که آنها زنده شدند، اینها قلبشان سنگ شد یعنی اینکه قلبشان پذیرش و قابلیتش را از نظر حیات پذیری معنوی، از دست داد. «چه بسا سنگها بواسطه تجلی خدا متلاشی شوند و از كوه نخوت فرو  ريزند» اما قلب قدرت طلبان مذهبی و متكبر از اين همه روحانيت تاثرى نمى پذيرد تا آنجا كه پيامبران خدا و اولياء الله همه بدست همين گروه كشته مى شوند.

    قتل و شكنجه پيامبران و اولياء الهى هميشه توسط همين افراد صورت گرفته، به همين خاطر كسانى كه نفس خود را مى كشند بعلت تحوﻻت چشمگيرى كه در روح و روان شان بوجود مى آيد، هميشه در معرض اين خطرند كه از طرف قوم خود مطرود شوند و شهيد گردند. اين مشكل از آنجايى بروز مى كند كه قدرت طلبان و قشرى مذهبان از درك شناخت انسانهاى تحول یافته عاجزند و از آنجايى كه منافعشان با وجود انسانهاى معنوى و کسانی که به حقیقت می رسند مغايرت پيدا مى كند، از اينرو آنها انسانهای معنوى و فرهنگى بويژه عدالت خواهان را با قساوت تمام از بين مى برند. فراموش نکنیم که اين مشكل از آنجایی بروز می کند که محور همه خواست های انسان در حول «قدرت» و «ثروت» محدود می شود. از اینروست که این نوع جوامع (بویژه جوامع قدرت طلب مذهبی) اغلب سفله پرورند، و تاب تحمل محققان و  انديشمندان و آزادى خواهان و مردمان معنوى را ندارند. سقراط حکیم نیز این چنین بدست مردم شهر خود (آتن) محاكمه و سپس شهيد مى گردد.

    اينكه حافظ در يكى از غزلهاى زیبای خود درعين شكرگزارى، از قساوت مردم زمانه خود به خدا شكايت مى كند از این روست كه بخواهد به حكمت اين مطلب اشاره کند:

    زان يـــار دلنـوازم شكرى است با شكــايت/ گر نكته دان عشقى خوش بشنو اين حكايت

    بى مزد بود و منت هر خدمتى كه كـردم /يا رب مبــــاد كـس را مخـــــدوم بى عنــــايت

    رندان تشنه لب را جامى نمى دهــد كــس /گويى ولی شنــاســـــان رفتنــد از ايــن وﻻيت

    در زلف چون كمندش اى دل مپيچ كانجا / سرها بريده بينى بى جـــرم و بى جنــايت

    هميشه سقراط ها، يحيا ها، عيسى ها ، علی ها، حسين ها ، حلاج ها ، عين القضات ها و سهروردى ها و ....  در زمان ما سیرجانی ها ، فروهر ها، مختاری ها، پوینده ها و تفضلی ها و .... همه بی آنکه جرمی مرتکب شوند بدست مردمى سنگدل و سست مذهب كشته مى شوند؟   

    دل در بيان اصطﻼحات دينى محل شناخت پروردگار و مركز دريافت روحانيات و معنويات است. دل است كه بايد عبادت پروردگار كند. چنانكه پيامبر فرمود: «لا صلوة الا بحضور القلب = سلوک (نماز درست) نيست مگر آنكه با حضور قلب باشد».  پیامبر با این سخن درواقع می فرماید فریب نماز قشریون و قدرت طلبان مذهبی را نخورید، چراکه عبادت پروردگار جز با حضور قلب پذیرفته نیست و از آنجایی که سست مذهبان سنگین دلند در نتیجه حضور قلب نمی دانند چیست. بنابراین گول عبادت آنها را نخورید. دل در اصطﻼح قران محل كشف و شهود و تجلی نور حق است، از اينرو دل مركز تعقل روحانى و تفكر دينى (تفقه) است. چنانکه قرآن می فرماید: «لهم قلوب ﻻيفقهون بها= برای آنها قلبهایی است که با آن تفقه نمی کنند» و يا «لهم قلوب ﻻ يعقلون بها= برای آنها قلبهایی است که با آن تعقل نمی کنند». این است که قرآن قشري مذهبان را به دلیل این كه دلشان سنگ شده و فاقد قابلیت روح پذیری است و به این خاطر که  قادر نیستند نسبت به حقایق امور ژرف نگری کنند، به حيوانات بلكه پست تر از حیوانات  تمثیل می کند (كاﻻنعام بلهم اضل).

    بيش از صد و سى آيه قران به موضوع قلب اشاره دارد. با این حال باید دانست که واژه «قلب» در بیان اصطلاحات ادیان ابراهیمی مصداق عمیق تری از وجه قلب فیزیکی انسان دارد، چنانکه هم در تورات و هم در انجیل و همچنین در قرآن موضوع شناخت حقیقت و درک معنویت با قلب است. در واقع قلب از آنجایی که حیات فیزیکی انسان را تامین می کند و  علی الظاهر هم در عمیق ترین بطن انسان یعنی در میان قفسه سینه جای دارد خود بهترین تمثیلی است از آن خانه ای که همه تحولات شخصیتی انسان در آن صورت می پذیرد و درواقع عامل حیات و جریانات روحانی در انسان است. در آيه 46 سوره حج نیز مى فرمايد:« لا تعمی الابصار  و ﻻ كن تعمى القلوب التى فى الصدور= چشم ها كور نيست بلكه دل ها كه در سنيه هاست كورست». چراكه حقايق امور نه با چشم كه با قلب دريافت و شناخته مى شوند و منظور از آن همان گنج مخفى و قبله عالم روحانيت و كعبه اى است كه «خداى نزديكتر از رگ گردن» بر عرش آن قرار دارد. رسول خدا مى فرمايد: «ليس العلم بكثره التعلم، بل هو نور يقذفه الله فى قلب من يشاء= علم به زياد ياد گيرى نيست، بلكه آن نورى است كه خدا در دل هر كس كه بخواهد مى اندازد.  

    بايد توجه داشت كه اشاره قران از اين آيات در خصوص كسانى است كه ظاهرآ متدين و معتقد به ايمان هستند اماّ باطنا كافر و به آن خيانت كارند. روى سخن خداوند در اين آيات صرفا متوجه مذهبيون است، چرا كه از خطا كارى هاى ايشان است كه جامعه فاسد مى شود، از اينرو بيشترين ايرادات متوجه آنان است. اينها هستند كه كلام را در زمانی که می شنوند و می دانند، تحريف مى كنند در حاليكه ماديون نه بخدا اعتقاد دارند و نه به كلام خدا. از اينرو بر ما واجب و ضرورى است كه به اين آيات با دقت بيشترى توجه كنيم چرا كه روى سخن آيه با ماست. ريشه همه ضايعات اجتماعى را مى بايد در خطاكارى هاى ما مذهبيون ديد. بنابراين آنهايى كه معتقد به دينى هستند و به باورشان در راه خدا شناسى قدم بر مي دارند بايد بدانند كه آنها اگر خودشناسی نکنند و اگر نتوانند گاو نفسشان را بکشند آنگاه احتمال اینکه آنها سنگدل بشوند و کل موجودیت بشر و حیات را در روی زمین به خطر نابودی بکشانند زیاد است. زیرا انسانی که از قدرت طلبی بری نشده ناقل بیماری خشونت طلبی و سنگدلی است. چنین انسانی بالقوه موجود خطرناکی  است که اگر به «درخت قدرت» نزدیک بشود، می تواند حتا به نزديكان و مردم پيرامون خود نیز صدمه بزند. از اين رو راه عشق (راه دین) راهی است بسیار خطرناک و پر آشوب که البته آن را «هیچش کناره و چاره» نیست. یعنی اگر ما راه دین را برای خود برگزیده ایم باید بدانیم که به راهی بس خطرناک قدم گذاشته ایم. بنابراین اگر بخواهیم غفلت کنیم که به مشكلات درونى و نارسايى هاى روحى و روانى مان آگاه نشويم، در این راه (راه دین) نه تنها هدايت نمى شويم بلكه گمراه شده و بخاطر تاریکی محیطی که در آن بسر می بریم ناگزیر به ديگران نیز صدمه مى زنيم . از اينروست كه بزرگان دين و عرفان از جمله حافظ عقيده دارند:

     راهى است راه عشق كه هيچش كناره نيست/ آنجا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست

    (یعنی دین راه برگشت ندارد. پس برای همه آنهایی که در این راه قدم می گذارند چاره ای نیست جز اینکه در این راه جان بسپارند، یعنی تا پایانش ادامه دهند و در آن نفسشان را بکشند)

     از هر طرف كه رفتم جز وحشتـم نيفــــــزود / زنهـــار از اين بيـابـان و ين راه بى نهـــايت

     اين راه را نهـــايت صورت كجا تــــوان بست / كش صدهزار منزل بيش است در بــدايت  

     به قول مطرب و ساقى برون رفتم گه و بيگه / كز آن راه گران قاصد خبر دشوار مى آورد

     به كوى عشـــق منــــه بى دليــــــل راه قــــــدم / كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد

     طريق عشــق پر آشــوب و آفت است اى دل / بيفتــــد آنكه در ايــــن راه با شتـاب رود

    خــــداى را مـــــددى اى دليــــــل راه حــــرم / كه نيست بــــاديه عشـــــق را كرانـــــه پديد

     كــــار از تـــو مى رود مددى اى دليــــل راه / كـــانصــاف مى دهيـــم و ز راه اوفتـــاده ايم

     در راه عشـــق وسوسه اهريمن بســــى است / پيـــش آى و گوش دل به پيـــام سروش كن  

    درحالی كه اغلب مردم مذهبى بى آنكه دلیل هدایتگری داشته باشند و بی آنکه به سروشی از حقیقت دین گوش فرا داده باشند به كفر و شرك دینداری می کنند و هرگز نمى انديشند كه بجاى خدا، شيطان را می پرستند و بجای پیروی از پیامبر و امام راستین ، پیامبر و امام دروغین را پيروى كرده اند و چنين است كه راه نجات را بر خود مسدود مى كنند.. از اینروست که اگر بخواهیم به سلامت دینداری بکنیم می باید به اين آيات بگونه اى نظر كنيم كه گويى روى سخن آن با ماست. نه قوم يهود. گرچه ممکن است هر صاحب دلی (از هر دین و مذهب) به این ایات نظر کند و بخواهد آن را در پیوند با رفع برخی از غوامض معرفتی دین و مذهب خود بکار گیرد. اما به نظر من، این مسلمانان هستند (بویژه در این زمان) که بیش ار هر باورمند دیگری به درک درست این آیات نیازمندند.       

    «و خدا به آنچه مى كنيد غافل نيست» اين مطلب هم به موضوع آيه قبل و هم به موضوع آیه بعد مربوط مى شود و لذا روى سخن آيه با آنهائى است كه از وجود پيامبران هويت گرفته اند اما عملكردهاشان در ضديت با آنهاست. آنهايى كه سازمان سياسى مذهبى تشکیل داده اند و از این طریق حقیقت و تعليمات انبياء را وارونه جلوه مى دهند. اينها همان كسانى اند كه (با کشتن اولیاء و یا خانه نشین کردن آنها) اجازه نمی دهند که حقیقت ظهور و بروز کنند. و اين نه فقط در زمان گذشته اتفاق افتاده بلكه در حال حاضر نيز ادامه دارد.. اينكه خداوند می فرماید: «و خدا به آنچه مى كنيد غافل نيست» منظور نحوه عملكرد مذهبيون است که می تواند نحوه های گوناگون داشته باشد:

    1 ) از طریق کشتن و  به زندان افکندن و یا تبعید کردن و فراری دادن مردم ( درحالیکه خدا از ایشان (در آیات 84 و 85 بقره) پیمان گرفت که خون هیچ انسانی را نریزند و آنها را از خانه و دیارشان بیرون نرانند. در حالیکه ایشان نه تنها مخالفین خود بلکه اولیاء الله هم را می کشند که به قدرت و ثروت دست یابند . درواقع نحوه عملکرد آنها جامعه را از حضور انسانهای معنوی خالی می کنند.

    2) یا اینکه آنها از طریق اشاعه افکار قشری و تشکل سازمانهای مذهبی و افزایش دکه های مذهبی (مثل محافل سخنرانی و جلسات تفسیر قرآن و انجمن های اسلامی جور واجور) ذهن مردم را  چنان خراب می کنند که جایی برای حضور تعلیمات معنوی واقعی باقی نماند و مردم به همان تعلیمات سست مذهبی آنها بسنده کنند. ردر این حالت وقتی با تلقینات شیطانی ایشان تمامی ذهنها و گوش ها خراب شد، مشخص است که مردم حقیقت شناس نمی شوند و غیر از آنکه این خطر هست که به سخن برخی از تحریفگران مذهبی فریب بخورند این مشکل نیز وجود دارد که اگر  بفرض کسی هم پیدا شود و  سخن درستی بگوید، مردم به وی توجه نکنند. در واقع «آنچه اینها می کنند و خدا هم البته از آن غافل نیست» چنین است که ایشان با تلقینات شیطانی شان از همه طرف حمله می کنند تا شنونده ای برای شنیدن سخن حق نباشد.

    3) نحوه دیگر عملکرد این شیاطین (به شرح آیه بعد) در زمانی است که سخن برخی از دانشمندان دینی و انسانهای آگاه به دل مردم می نشیند و برخی از مردم به سخن ایشان روی می آورند. در این حالت ترفند دیگر این دیوسیرتان آن است که می روند زیر پای آن انسان آگاه می نشینند، که بخواهند تطمیعش کنند تا مگر او باورش را در جهت پیشبرد مقاصد دنیوی آنها (قدرت) بکار اندازد (موضوع آیه بعد) در این حالت یا آن انسان آگاه تطمیع می شود و یا نمی شود. اگر تطمیع شد آنگاه شما چهره آن انسان تطمیع شده محبوب را هر روز در «صدا و سیما» دولت طاغوت و مطبوعات ایشان خواهید دید و البته از سخنان بی خطرشان نیز لذت خواهید برد. اما اگر تطمیع نشد آنگاه می بینید که اوباش و اراذل دستگاه حاکم چگونه وی را بدنام می کنند تا آنکه از مملکت و شهر و دیار خود فراریش دهند. یعنی همان نکته ای که آیه 84 و 85 بقره اشاره می کند. در هرحال وقتی خدا می فرماید: «خدا به آنچه شما می کنید غافل نیست». منظور این است که خدا به همه ترفندهای مذهبیون قدرت طلب آگاه است و در عین حال همه آنها را زیر نظر دارد و مطمئنا در وقت لازم دست آنها را رو می کند و ایشان را رسوا خواهد کرد. زمانش که برسد هیچ چیز نمی تواند مانع مشیت الهی شود.

     

    ۷۵- آيا طمع مى داريد از اينكه براى شما ايمان بياورند،

    و بدرستى گروهى از ايشان كلام خدا را مى شنوند، سپس بعد از انكه تعقل كرده و آن را مى دانند، تحريفش مى كنند.

    افعال «افتطمعون» ، «يسمعون» ، «يحرفون»، «يعلمون» که در متن آيه آمده همه مضارع است. از آنرو نشان مى دهد كه اين قضيه همواره استمرار دارد. همين مشخص مى كند كه روى سخن خدا با آنهايى است كه از مذهب قصد قدرت و ثروت دارند و لذا فکر می کنند که اگر برخی از آگاهان دینی را تطمیع کنند راه رسیدن به قدرت را بر خود هموار می سازند. بنابراین موضوع اين آيه مربوط است به زمان بعداز رحلت پيامبران و كسانى كه بعداز پيامبران توانسته اند بر مسند آنها تكيه بزنند و يا كسانى كه مى خواهند از راه مذهب به ثروت و قدرت دست يابند. از آنرو آنها طمع دارند كه ياران و نزديكان آن پيامبر (ویا محققان) را بدور خود جمع كنند و از آنها بيعت بگيرند تا مگر از اعتبار نام ایشان به ریاست و «ولایت» خود مشروعیت ببخشند. اين موضوع همچنان كه در بنى اسراييل اتفاق افتاد عينا در پس از رحلت پيامبر گرامى بر مسلمانان نيز واقع شد و همچنان براى همه ملتهاى جهان بويژه آنهايى كه در راه آزادى و تعالی روحى بشر قدم بر مى دارند به يكسان اتفاق افتاده و خواهد افتاد. چنين بود وضع و حال سياست بازانى كه بعداز رحلت پيامبر گرامى به فتنه و فريبكارى به قدرت سياسى رسيدند و چنانكه مى دانيم آنها نيز طمع داشتند كه كسانى چون عمار ياسر، سلمان فارسى ، علی بن ابى طالب و حسن بن علی و حسين بن علی يا اباذر غفارى و مقداد و ابن مسعود ...... با آنها بيعت كنند تا از آن طریق برای «ولایت» خود اعتبار و مشروعیت کسب کنند. «آيا طمع مى داريد از اينكه براى شما ايمان بياورند» يعنى; شما مردمان سنگدلی كه اينك به ظلم، ميراث انبياء را صاحب شده ايد، آيا طمع مى داريد كه آن انسانهاى آزاديخواه و زنده شده به روح، ايمانشان را به نفع شما هزينه كنند و آنرا در جهت اهداف سياسى شما خرج كنند؟  «و بدرستى گروهى از ايشان كلام خدا را مى شنوند، سپس بعد از انكه تعقل كرده و آن را مى دانند، تحريفش مى كنند». یعنی اینکه محققا در زمانهایی که قدرت طلبان مذهبی طمع دارند که کسانی برای آنها ایمان بیاورند ، همیشه کسانی هستند که طمع آنها را برآورده می کنند و با وجودی که آنها حقیقت را می دانند، باز علم و دین شان را در راه باور آن قدرت طلبان هزینه می کنند و به این طریق با آن دیوسیرتان همکاری می کنند. اگر موضوع خطاب این آیه قرآن را فرضا ندانیم که در گذشته به چه کس و کسانی اشاره دارد، (که مشخص است معنای اولیه آیه به کاتبان و فریسیان یهودی اشاره دارد) اما قدر مسلم در این زمان می دانیم که آیه دقیقا به چه کسانی اشاره دارد.« آنهایی که کلام خدا را می شناسند و بعد از آنکه آن را تعقل کرده و می دانند و سپس آن را تحریف می کنند» فقط آن دسته دانشمندانی اند که بخوبی کلام خدا را می شناسند اما از آنجایی که دوست دارند جا و مقامی هم در قدرت داشته باشند با قدرت طلبان به ویژه قدرت طلبان مذهبی همکاری می کنند. این همکاری جز با تحریف کلام خدا میسر نیست. چراکه اگر آنها بخواهند حقیقت را بگویند مشخص است که سخنشان با هدف قدرت طلبان مذهبی مغایرت پیدا می کند و به این طریق مغضوب دستگاه خواهند شد. بطور مثال باید بگویند که سخن قرآن با موضوع «ولایت فقیه» مغایرت دارد، در نتیجه طرح حکومت ملاها با شریعت اسلام موافقت ندارد . اما ایشان نه چنین می کنند که درواقع به علم و دانش خود بلکه کلام خدا نیز خیانت می کنند و به این طریق با تحریف و بدعت قدرت طلبان مذهبی (مثل ولایت خمینی و خامنه ای) همراهی می کنند. این چنین است که کسانی چون منتظری ها و طالقانی ها و مهندس بازرگان ها و ...... به تاسی از اهداف من درآوردی خمینی (حداقل در زمان هایی) به تحریف کلام خدا پرداختند و با افکار و عقاید خمینی (در باب تشکیل دولت مذهبی و تبلیغ اسلام سیاسی) همراهی کردند. برخی از ایشان (دانشمندان مذهبی) کمآکان به این روش زشت تاسی می کنند و همچنان در جهت خواست قدرت طلبان مذهبی با تحریف  سخن خدا با ایشان همکاری می کنند. اینها همه کسانی اند که به کلام خدا اگاهی دارند و در حالی که حقیقت را می دانند، اما سخن را چنان بیان می کنند که به قبای دولت حاکم بر نخورد. اینها، همآن دانشمندانی  هستند که با قدرتهای مذهبی و سیاسی همکاری می کنند و (در زمانی که شرک دامن اسلام را گرفته) از طریق وسایل انتشارتی که ان دیو سیرتان در اختیارشان می گدارند ، همواره فرصت می یابند به تفسیر قرآن تحریف شده (بی خطر) یا نهج البلاغه (بی خطر) و یا شعر مولوی (بی خطر) بپردازند و درواقع به گونه ای دیگر حقیقت را بپوشانند.

    بنابراين اگر خواسته باشيم از خطاب خداوند در اين آيات از اينكه در خصوص چه كسانى آمده با خبر شويم ، بايد آن را در وجود كسانى جستجو كنيم كه ضمن آنکه به حقیقت آگاهی دارند اما با مشرکین مذهبی همکاری دارند. آنهايى كه «كلام» را می شناسند و مى دانند و با طرح مسائل حاشیه ای حقیقت کلام را از صورت اصلی خود خارج مى كنند. توضیحا باید اشاره کنم که در اصل دین، در زمانی که شرک بجای دین می نشیند، هیچ تعلیمی پذیرفته نیست، جز اینکه در این زمان هرکس که دین را فهمیده و رشد برایش تبیین شده، راهی ندارد مگر آنکه به طاغوت زمان خود کفر بورزد و با او مبارزه کند. چنانکه آیه 255 سوره بقره می فرماید: «لا اکراه فی الدین ، قد تبین الرشد من الغی ، فمن یکفر بالطاغوت و یومن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقی = در دین کراهت نیست، محققا (آنگاه) که رشد از گمراهی بیان شد. پس هرکس  به طاغوت کفر بورزد و به خدا ایمان آورد، به تحقیق که به ریسمان محکمی چنگ زده است. یعنی اینکه برای آنهایی که رشد را از گمراهی می شناسد،( دانشمندان اسلامی) و به راه دین قدم می گذارند  کراهتی نیست که بخواهند از مبارزه با طاغوت و سرکشان قدرت طلب مذهبی زمان خود (یعنی مشرکین) فرار کنند، به عبارت دیگر برای آنهایی که رشد و از پلیدی می شناسند راهی نیست جز اینکه سرکشان مذهبی قدرت طلب (طاغوت) زمانه خود را تکذیب کنند. نه اینکه در دستگاه شان زیر عکس و علم شان به ایراد سخنرانی در باب تفسیر قرآن، عرفان و مولوی بپردازند. این کار جز پلیدی حاصلی ندارد. تمامی خرابی اسلام از انجایی است که «دانشمندانش» کراهت داشته اند که حقیقت را بیان کنند. در نتیجه علی رغم آگاهی شان از سخن خدا با طاغوت زمانه خود (قدرت طلبان مذهبی) مبارزه نکرده اند اما تا توانسته اند دروغهایی را بنام «علم دین» به خدا نسبت داده اند. علومی که هر زمان در خدمت قدرت طلبان سیاسی و برای آنان عمل می کرده و با ثروت و قدرت ایشان توسعه می یافته است.  در هر حال مشخص است که روی سخن این بخش از آیه قرآن به دانشمندان اسلامی اشاره دارد. آنهایی که کلام خدا را می شناسند. 

    نکته: موضوع ايمان اصلی است غیر قابل انکار در هدايت دینی. به این عبارت که تا کسی به مرحله ایمان نرسد به هدایت و رستگاری نائل نمی شود. بنابراين آنها كه خود را در جاى خدا قرار داده اند و سعى مى كنند مردم براى آنها ايمان بيآورند جز مشرك و طاغوت نامى ندارند. بنابراین زمانی که برخی از مردم دانشمند دانسته کلام خدا را تحریف می کنند و اطلاعات خودشان را در اختیار آن مشرکین قرار می دهند که بنوعی حکومت ظالمانه آنها را توجیه کند مشخص است که روی خطاب این آیه به آن دسته از دانشمندان اسلامی اشاره دارد که در عین دانستن حقیقت اطلاعات خودشان را در جهت ایمان مذهبیون قدرتمند (یعنی دولت طاغوت) بکار می گیرند. دولتی که ایمانش جز به قدرت و ثروت نیست و از هر وسیله ای (حتا مذهب و عرفان و حقیقت) به جهت رسیدن به قدرت استفاده می کند . بنابراین وقتی که دانشمندان دینی به قدرت روی می آورند درواقع به اصل ایمان خیانت می کنند، چراکه آنها در این طریق (وقتی که سخنان علمی و عرفانی ایشان از «منبر» تلویزیون دولتی پخش می شود) مجبورند سمت و سوی باور مردم ساده اندیش را به جهت هدف هایی سوق بدهند که با هدف قدرت طلبان سیاسی مطابقت داشته باشد . یعنی اینکه آنها ایمان شان را در راه هدفهای قدرت طلبانه فریبکاران مذهبی هزینه می کنند که مردم مثلا برای افرادی چون معاویه و یزید و خمینی و خامنه ای ایمان بیآورند. مردمی که از خدا و پیامبر چیزی نمی دانند اما شنیده اند که فرضا آقای بازرگان مرد خوبی و انسان درستکاری است و یا آقای طالقانی انسان محترمی است و یا آقای سروش فیلسوف دانایی است و ... و قص علیهذا، مسلم است وقتی ببینند که ایشان همگی به خمینی پیوسته اند، عامه مردم هم مثل گوسفند خودشان را به آن بحر می اندازند. چراکه همان گاه که آقای بازرگان در کنار خمینی، هادی غفاری، خلخالی، محمد منتظری، رفسنجانی، خامنه ای و ....  قرار گرفت و یا اینکه اقای طالقانی گفت «هربار که دلم می گیرد به حضور امام امت شرفیاب می شوم» و یا اینکه آقای سروش (حتا برای یک مدت کوتاه) پذیرفت که کارگزار «امام امت» در برنامه «انقلاب فرهنگی» باشد، واضح است که مردم ساده اندیش به ایشان تاسی می کنند و به خمینی می پیوندند. چراکه عامه مردم همیشه نگاهشان به «ملاء» است. (ملاء اصطلاحی است قرآنی و منظور کسانی اند که شهرت دارند و عامه مردم آنها را می شناسند). به همین خاطر اغلب کارشناسان مسائل اجتماعی آگاهند وقتی که چنین «مشاهیری»، دانش و شهرتشان را صرف باور کسانی چون خمینی کنند، مشخص است که مردم هم دل و رای شان را از ایشان (خمینی و یا خامنه ای) دریغ نمی کنند . این چنین است که «دانشمندانی که کلام خدا را می شناسند» مردم را به سوی طاغوت رهبری می کنند. سئوال این است که اگر گفته می شود که این آقایان مثل دیگر انسانها در تشخیصشان اشتباه کرده اند و خود بنوعی این مسئله را اذعان کرده اند،  چگونه است که مثلا فردی مثل دکتر حسین الهی قمشه ای درست در همان مسیری که پیشتر بازرگانها و طالقانی ها قدم گذاشتند قدم می گذارد؟ دانشمندی که به همه چم و خم های عرفان اسلامی آگاه است، چگونه است که نمی بیند که خطاب این کلام قرآن روی به او دارد؟ یا این سخن حضرت عیسا ( انجیل متا 7:6) «مرواریدهای خود را زیر پای گرازان (خوکان) نیندازید مبادا آنها پایمال کنند و برگشته شما را بدرند». و خوک در بیان سخن ادیان ابراهیمی یعنی آن ملاها و مذهبیونی که دین و قدرت را بهم مخلوط می کنند. این موضوعات در زمانهای گذشته هم عینا تکرار شده است. تاریخ پر خون ما پر از حوادث تکراری این چنین است. بدین سان است که در زمانهایی که شرک و بدعت بجای دین می نشسته، دانشمندانی (با وجود دانستن حقیقت) بخاطر آنکه «کراهت» کرده اند که با طاغوت زمانه خود مبارزه کنند، همیشه به مسائلی پرداخته اند که در آن شرایط مهم نبوده و این چنین موقعیتی را به وجود می اوردند که حقیقت گویان سرخ زبان، بی یار و یاور شوند و چنین اجازه دهند که ایشان به دست قدرت طلبان سست مذهب سنگ دل کشته شوند. اگر امام حسین در واقعه تاسوعا (شب قبل از عاشورا) می گوید: «هل من ناصر ینصرلی = چه کسی است تا مرا یاری دهد؟ دقیقا اشاره اش به همین آگاهان زمانه خویش است؟ آنهایی که آن شب خاندان پیامبر را تنها گذاشتند و رفتند ، درواقع هم ایشان به دستگاه قدرت طلب زمانه اجازه دادند تا خون ایشان را بریزند. حافظ هم در این باره اشاره ای دارد:

     

    یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد/ دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

    آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست/ گل بگشت از رنگ خود باد بهاران را چه شد

    کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی / «حق شناسان» را چه حال افتاد یاران را چه شد

    گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند/ کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

    صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست/ عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

    اینها را اگر «حق شناسان» و «اسلام شناسان» و «عارفان» ندانند، پس زچه روست جرات می کنند که در این مباحث سخن می گویند؟ در شرح احوال حسین بن منصور حلاج و چگونگی قتل او در تذکرةالاولیاء می خوانیم:

    «... نقل است که آن روز که ائمه فتوی دادند که او را بباید کشت، جنید (بغدادی) در جامه تصوف بود و فتوی نمی نوشت. خلیفه فرموده بود که «خط جنید باید» چنان که دستار و دراعه در پوشید و به مدرسه رفت و جواب فتوی نوشت که « نحن نحکم بالظاهر» ، یعنی بر ظاهر حال کشتنی است و فتوی بر ظاهر است اما باطن را خدای داند!!!». (این جنید همان جنیدی است که عطار در تذکرةالاولیاء درباره او می نویسد: «آن شیخ علی الاطلاق، آن قطب به استحقاق، آن منبع اسرار، آن مرتع انوار، آن سبق برده به استادی، سلطان طریقت جنید بغدادی رحمة الله علیه. شیخ المشایخ عالم بود و امام الائمه جهان....»  بقیه اش را نمی گویم که به راستی خجالت آور است!)

     

    «... این خبر به خلیفه رسید گفت: «فتنه ای خواهد ساخت. او (حلاج) را بکشید یا چوب زنید تا از این سخن باز گردد». سیصد چوب بزدند. هرچند می زدند، آوازی فصیح می آمد که «لا تخف یا بن منصور!». شیخ عبدالجلیل صفار گوید که « اعتقاد من در چوب زننده بیش از اعتقاد من در حق حسین (منصور) بود. (عجب اعتقادی!) از آن که تا آن مرد چه قوت داشته است در شریعت؟ که چنان آواز صریح می شنید و دست او نمی لرزید و همچنان می زد. (این شیخ سنگدلی را قوت در شریعت معنی کرده، اگر این حرفها تحریف حقیقت نیست پس چیست؟ واقعا که خجالت دارد)

     

    «پس هر کسی سنگی می انداخت. شبلی موافقت را گِلی انداخت. حسین بن منصور آهی کرد. گفت: از این همه سنگ چرا هیچ آه نکردی؟ از گِلی آه کردن چه سر است؟ گفت: از آن که آنها نمی دانند، معذورند. از او سختم می آید که می داند که نمی باید انداخت».  

     

    «قد کان فریق» یعنی به تحقیق (بی آنکه شکی در این باره داشته باشیم)، «گروهی از ایشان هستند» یعنی آن گروه ها و فرقه هایی که «برای شما»، یعنی شما قدرت طلبان مذهبی  ایمان می آورند، آنهایی که « كلام خدا را مى شنوند»، یعنی کسانی که با سخن خدا آشنایی دارند « سپس بعد از انكه تعقل كرده و آن را مى دانند»، یعنی آنهایی که نه تنها سخن را شنیده اند بلکه درباره آن فکر کرده اند و به مراتب آن دانش دارند، که دقیقا مشخص می کند که ایشان همین دستجات دانشمند علوم دینی هستند که در طیف طرفداران مذهب قدرت طلب و طاغوت عمل می کنند. کسانی که با پیش کشیدن موضوعات حاشیه ای و انحرافی ذهن مردم را از فهم حقیقت منحرف می کنند و به این ترتیب در راستای آرمان و خواسته قدرت طلبان مذهبی عمل می کنند . بنابراین این نوع انسانهایی که قرآن در این ایات به آنها اشاره دارد انسانهای از نوع مقلدین و نادانان مذهبی نیستند بلکه همه آنها دانشمندانی (اسلامی) هستند که بعداز آنکه سخن خدا را می شنوند و آن را تعقل کرده و به مراتبش آگاهی دارند، آن را بگونه ای مطرح می کنند که به موقعیت خودشان و البته موقعیت قدرت طلبان مذهبی لطمه ای وارد نشود. همه آن آگاهان مذهبی و فرهنگی که سخن شناس بودند و هستند و در زمانی با خمینی و خامنه ای بیعت کرده اند، می توانند مشمول خطاب این آیه قرآن باشند.

    در عین حال باید توجه داشت که موضوع این آیه تنها به خطاکاری دانشمندان در زمان حکومت قدرت اشاره ندارد. بلکه خطاب آیه در همه حال مشمول آن بخش از آگاهان مذهبی است که آثارشان به نام خدا و به نیت تقویت مذهب منتشر می شود اما در پیوند با توجیه قدرت است. این آثار غالبا تحریف سخن خدا است. مانند آثار علی شریعتی که بیشترش تحریف شده کلام خدا و سخنان پیامبر است. یا آثار  کسانی مثل سید قطب و تفسیراتی از این قبیل که بیشتر به سود  توجیه قدرت طلبی مذهبی بکار می آید تا پاکی نفس. از این نظر وقتی خوب نگاه کنیم می بینیم که این سخن قرآن می تواند شامل همه آن دسته از مترجمین و مفسرینی که قرآن را یکسونگرانه و قشری مسلک ترجمه و تفسیر کرده اند، باشد . ايشان آيات كتاب خداى حى قيوم متعال را بگونه اى تفسير مى كنند كه گويى مفاهيم آن مربوط به سه هزار سال پيش مى شود و هرگز به مسائل زمان ما پيوند ندارد. و يا اینکه آیات را بگونه ای تفسیر می کنند كه مذهب قدرت طلب را توجیه کند. هر چند كه «سازمانهاى مذهبى» اول بار توسط بنى اسراييل در مذهب يهود بنیان نهاده شد و هم ايشان تورات را بلكل تحريف نمودند كه براستى شناخت مطالب صحيح و سقيم آن كارى است بس دشوار، اما كارى كه ملاها و رهبران گروه هاى مذهبى در اسلام كرده اند و كمآكان نيز مى كنند كم از كار ملایان يهودی و مسیحی نيست. چنانكه با تلقيناتى كه آنها در طى نسلهاى متعدد در اذهان مردم بوجود آورده اند براستى كه قفل محكمى بر درك درست آيات قرآن كريم نهاده اند