پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  • قرائت هاي نو از قرآن بر پايه آموزشهاي عرفاني

    سوره گاو شيرده (بقره) شرح آيه 71 ، 72، 73
    (2/24) قسمت بیست و چهارم از بخش دوم
    حسين ميرمبيني
  •  

    حکومت متبلور از رای و عقیده و قدرت مردم است. اکثریت ملتی اگر فهمیده و با فرهنگ باشند حکومت را از موضوع دین و اعتقادات جدا می کنند که دستشان برای اصلاح جامعه و تعالی اخلاقیات و رشد مادی و معنوی باز باشد (چراکه بهبود وضع اقتصادی مردم ربطی به دین ندارد و همچنین توسعه فرهنگ و اخلاق جامعه با زور و قدرت دینمداران عملی نمی شود). اما اگر اکثریت مردمی فهمیده نباشند، آنگاه فرقی نمی کند که حکومتی سکولار باشد و یا غیر سکولار، دینی باشد و یا غیر دینی. نتیجه آن، همه هلاکت و ضلالت و اسارت و حقارت و ذلالت است. دین اگر دین باشد می باید تا به حال ضرورت حضورش را در تعالی اخلاقیات و بالا بردن سطح فرهنگ عمومی جامعه اثبات کرده باشد. دینی که شخصیت ساز نیست و تا به حال نتوانسته به واقعیت رسالت وجودی خود جامه حقیقت بپوشاند، دین نیست بلکه زهر هلاهل است. زعمای این دین همه مشرک و ظالمند و برای کسی که به راستی متدین است راهی نیست جز این که با این «دین» و تبعات آن بطور همه جانبه مبارزه کند. ما امروز در جایی ننشسته ایم که بگوییم« اسلام نیازی به «روحانیت» ندارد و یا دارد». این سخن یعنی اینکه ما خودمان را به نوعی متولی اسلام و وارث امر ولایت می دانیم. ما اگر  مسلمان باشیم راهی نداریم جز اینکه به اطاعت و پیروی از دستورات اسلامی ژرف نگری کنیم. به سخن حکیم بزرگوار، فردوسی توسی:

    به هستیش باید که خستو شوی / ز گفتار بیکار یک سو شوی

    پرستنده باشی و جوینده راه / به فرمان ها ژرف کردن نگاه

    ما درجایی ننشسته ایم که بخواهیم برای اسلام حدود و قانون و تعاریف جدید بنا کنیم. ما اگر اینکار را بکنیم درست درجایی قدم گذاشته ایم که پیشتر از این سید علی محمد باب گذاشت و از آن دینی بنام «بهاببت» به وجود آمد. مسلمانان اگر به دین اسلام اعتقاد داشته باشند چاره ای ندارند جز اینکه خیلی روشن و صریح خط و مرز باورهایشان را از خط «خمینیزم» و «اسلام سیاسی» جدا کنند و با آن مبارزه کنند. این مخالفت به منزله «یکفروا بالطاغوت» و مبارزه با شرک و کفر  است. این سخنی نیست که من آن را از توی آستینم در آورده باشم. این وظیفه است اسلامی که وجوهش را پیامبر گرامی اسلام و قرآن تعیین کرده و هر مسلمان می باید آن را پیش از رسیدن به مبحث «ولایت» و «اولی الامر» آن را از رسول خدا و قرآن اخذ و پیروی کند. یعنی اینکه همه ما مسلمانان می باید خیلی علنی و صریح ، یک بار و برای همیشه،  نظر خودمان را با همه انچه را که خمینی آورد و باعث شد، بیان کنیم. انقلاب خمینی غیر از همه آن وجوه زشت و ناپسندش و همه خرابی هایی که ببار آورد یک وجه دیگر نیز دارد. و آن این است که در زمان ما برای همه ما مسلمانها وضعی به وجود آورده که یا باید قید اسلام را بزنیم و یا این که خیلی صریح و روشن علیه این ظلم و کفر بایستیم و  آبروی رفته را به چهره اسلام برگردانیم. اگر بتوانیم!!           

     

    ۷۱- گفت بدرستيكه مى فرمايد: همانا ماده گاوى باشد

     نه آنقدر ذليل كه زمين شيار دهد و كشتزار آبيارى كند،

     بى عيب باشد،

     لکه در آن نباشد.

    گفتند حاﻻ درست شد. پس آن را ذبح كردند

    و نزديك نبود كه بكنند.

    «گفت بدرستيكه مى فرمايد» يعنى موسا گفت : محققا خدا چنين حكم مى كند كه: «همانا ماده گاوى باشد» يعنى آنكسى كه ميخواهد قدرت زمینی خود را بكشد، بايد نفسى باشد «نه آنقدر ذليل كه زمين شيار دهد و يا كشتزار آبيارى كند» يعنى، آن كس باید آزاده باشد،  آنقدر تو سری خورده نباشد که براى تامين مخارج روزمره زندگى مجبور باشد تن به هر كارى بدهد و يا چنان گرفتار كه مجبور باشد هر هفت روز هفته را كار كند. به عبارت دیگراز نوع انسانهای ( Workaholic ) معتادین به کار نباشد. «نه آنقدر ذلیل که زمين شيار كند و يا كشتزار آبيارى كند». مقصود این است که انسانهایی که قادرند نفس خود را بکشند از نوع آزادگان اند. آنهایی که اختیار کار خود را دارند و  عمرشان را صرف بار دادن به دیگران نکرده اند. چرا كه برای این کار (کشتن گاو نفس) انسان می باید صرف وقت کند. بنابراین انسانهایی که  دائم به کار زمین مشغولند و یا همه عمر به دیگران بار می دهند، زمانی ندارند که براى امور معنوى خود اختصاص دهند.

    «كشتزار آبيارى كند» ، گاو که کشتزار آبیاری نمی کند. آن گاوى که كشتزار آبيارى می كند، انسانی است که هر گاو و هر وسیله ای را در خدمت خود می گیرد که بخواهد کارش را راه بیندازد. بنابراین می توان گفت که آنهایی که به کار زمین و تغییر آن دلمشغولند همه به نوعی قدرت طلبند و اینان به تعبیر قرآن قادر نیستند که گاو نفسشان را بکشند. چراکه آنها برای انجام این کار (قربان کردن نفس خود) و انجام فرایض دینی و مجاهده باطنی فرصت لازم را ندارند.  آنها که عمر خود را وقف زمین کرده اند گرفتار و مقید به زمین اند و راهی به آزادگی ندارند. آزادگان از جنس دیگری اند. تحولات بزرگ به دست آزادگان از جان گذشته (قربانیان خدا) صورت می پذیرد نه زمین داران و آنهایی که در خدمت زمین داران نقش گاو را بازی می کنند. «بى عيب باشد» يعنى عیب ظاهر و باطن نداشته باشد. به عبارت دیگر، جسم و روان کسی که به کشتن گاو نفس می پردازد، باید سالم باشد. چرا كه زمين گيران و آنها كه به بيماريهاى جسمى و روانى گرفتارند قادر به انجام تكاليف و بعضى از رياضات عملی نفس کشی نيستند. آيه 61 سوره نور نیز تکلیف را از بیماران برداشته و مى فرمايد: «بر كوران حرجى نيست، هم چنين بر لنگان حرجى نيست و بر بيماران حرجى نيست». اين نه بدان معنى است كه بيماران از لطف پروردگار برخوردار نيستند بلكه به این معنى است كه آنانی كه به بيمارى تن گرفتارند، خود به بلا و آزمايش الهی مبتلایند و به نوعی (ناخود آگاه) در مسیر کشتن نفس قرار دارند. از اینرو اغلب بیمارانی که مدت بیماری شان طولانی می شود نسبت به سالمان انسانهای سلیم النفس تری هستند. «لکه در آن نباشد» يعنى آن نفس، بايد انسانى يك رنگ و بى ريا باشد، شيله پيله و غش در او نباشد. آنهایی که غش دارند و در دلشان زیغ (خورده شیشه) است به طور یقین در این مسیر به جایی نمی رسند جز اینکه دین و تمرینات خودشناسی (مثل برپا داشتن صلات و روزه و بجا آوردن اعمال عبادی) وسیله عوام فریبی و قدرت طلبی شان می شود و ایشان با داشتن آن وسایل بیشتر از هر کس فساد و تباهی و ظلم می کنند. پس خصوصيات آن قربانی چنين است كه: «نه پير و خرفت باشد، نه نوجوان کم تجربه. جوانى باشد ميان سال و پر نشاط . خوش رو و با حال و يك رنگ و بى ريا و آزاده و بی شیله پیله باشد. «مسلمة» را برخی گفته اند یعنی دست کج نباشد. به هرحال اگر این سخن را بپذیریم مشخص است که دست کجی از صفات انسان است نه گاو. «لا شیة فیها= یعنی لکه در او نباشد». یعنی «زیغ» و غش و خورده شیشه در او نباشد.

    به عبارت روشن تر: کسانی قادرند نفس خودشان را بکشند که در شرایط بخصوصی از «عمر» ، «موقعیت» و «شخصیت» قرار داشته باشند. کسانی بخواهند تمامی آن موقعیت و شخصیت را در راه خدا قربان کنند. از اينرو پیران، غافلان و رياكاران و ظاهر كاران و عبوسان و خمودگان، خامان و بی شعوران و آنهائيكه مجبورند دائم كار كنند تا مخارج زندگى خود و زندگی ديگران را تامين كنند، همچنین آنهایی که در وجودشان غش است و زیغ دارند، راهی به زنده شدن ندارند و آنها همه به نوعی اسیر نفس گاو خویش اند . «تثير اﻻرض» يعنى كسى كه در زمين اثر مى گذارد یا شیار می دهد. گاو نر را به عربى از آنرو «ثور» گويند كه زمين شخم مى زند و در آن شيار بوجود مى آورد. مثل واژه «بقره» که از بقر به معنی شکافتن و شیار دادن است.  «ثار» در عربی وقتی که به صورت پیشوند بر سر واژه ای می نشیند (مثل ثار الفحل که به معنی شتری است که به سوی کسی حمله می اورد) مقصود به سوی معنای آن واژه برانگیخته شدن است. مثل «ثارالیه» که به معنی کسی است که به قصد کسی برخیزد. «اخذ الثار» و یا «طلب الثار» به کسی می گویند که به طلب انتقام و خونخواهی قیام می کند. بنابراین «ثارالله» را باید شهید راه حق معنی کرد. کسی که طی مقامات کرده و خودش را شناخته و گاو نفس خود را کشته و قصد و مرادی در این دنیا ندارد جز اینکه مشتاق است که هرچه زودتر خدا را ببیند و به مقیم حریم او پناهنده  گردد. برای این کار اینان راهی نمی بینند جز اینکه حقیقت را فاش کنند و از آنجایی که قشریون مذهبی تاب تحمل حقیقت را ندارد ، آنها را می کشند. درواقع ثارالله را باید «قربانی خدا» معنی کرد. کسانی مثل عیسی بن مریم و یا حسین بن علی و یا حسین بن منصور حلاج و ..... . (1) این انسانها همان شهداء (مشاهده کنندگان) و واصلان کاملند که در ملکوت اعلا خدا همجوار با پیامبران اولو العزم مستغنی از نور ذات اند. حافظ در شرح مقام این گونه از انسانها و شرح موقعیت خودش با مقایسه کسی چون حلاج چنین می گوید:

    به عمری یک نفس با ما چو بنشینند، برخیزند / نهال شوق در خاطر چو برخیزند، بنشانند

    سرشک گوشه گیران را چو دریابند، دُریابند/ رخ مهر از سحر خیزان نگردانند اگر دانند

    چو منصور از مراد آنان که بر دارند، بر دارند /  بدین درگاه حافظ را چو می خوانند، می رانند

    «بدین درگاه» یعنی درگاه مقربان خاص خدا، آنهایی که خدا را شناخته اند و عاشقش شده اند و دیگر در این دنیا مرادی برای آنکه برایش زنده باشند ، ندارند. به این درگاه وقتی که حافظ را می خوانند، یعنی وقتی که جذبه های عاشقانه الهی به من حافظ دست می دهد و روحانیون عالم قدس مرا به این درگاه فرا می خوانند، «می رانند». یعنی در عین حالی که مرا فرا می خوانند معتقدند که من برای این درجه از معرفت حق سزاوار نیستم و به همین خاطر مرا می رانند. چراکه من مراد از همه چیز برنداشته ام که بخواهم قتیل و شهید راه خدا شوم.

    «گفتند حاﻻ درست شد» يعنى آن دوازده نقيب گفتند حالا پس از تشریح این قضیه ما به مقصود خداوند  از آن دستور به درستی پی بردیم. «پس آن را ذبح کردند»، یعنی باﻻخره از میان آنها کسانی پیدا شدند که نفسشان را ذبح کردند. «امّا نزديك نبود كه بكنند». برخی تصور می کنند که قرآن گفته «نزديك بود كه نكنند» در حالیکه «نزديك نبود كه بكنند» درست است و آن با «نزدیک بود که نکنند» بسیار فرق دارد. زيرا كه اگر خدا امر كشتن گاو نفس را بخود آنها واگذار مى كرد قطعا آنها نمى توانستند در آن کار موفق بشوند. اما خدا بر آنها بخشيد و آنها را يارى داد تا معنای کشتن گاو را بفهمند و یاری شان داد که بتوانند گاو نفسشان را بکشند. اینکار بی یاری خدا نشدنی است به همین خاطر قرآن می فرماید « نزدیک نبود که بکنند». اگر می گفت: «نزدیک بود که نکنند» (چنانکه برخی از مترجمین و مفسرین چنین برداشت کرده اند) آنگاه معنایش این بود که آنها این کار را به درک و فهم خودشان (بدون یاری خدا)  بالاخره در آخرین لحظات توانستند بکنند. درحالیکه چنین نیست و انسان هرچند هم که دانا و فهمیده و صاحب خصلتهای متعالی باشد باز بدون یاری خدا قادر نخواهد بود که بتواند گاو نفس خود را بکشد. اینکار بدون یاری خدا و هدایت و کمک او غیرممکن است. اینجاست که حافظ می فرماید:

    تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست / راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

    اینجا بی آنکه بخواهم بحث را در باب توکل دراز کنم و از اعجاز و اعجاب کلام خدا برای شما سخن بگویم که چگونه با پس و پیش کردن واژه ها معانی عبارت بالکل تغییر پیدا می کند ، تنها به این سخن اکتفا می کنم که بگویم کشتن گاو نفس مهمترین هدف از رسالت ادیان است. انسانی که بخواهد از دایره کشت و کشتار روی زمین راحت شود و بخواهد معنای صلح واقعی و خدا را درک کند چاره ای ندارد جز اینکه نفس قدرت طلب خویش را بکشد و بر همه روابط روانی و احساسی خود کنترل داشته باشد . در این باره زرتشت مى فرمايد: «كسيكه بر نفس خود غلبه نكرده بر هيچ جيز غالب نخواهد شد». اين چنين است كه كسى مثل گاندى مى تواند بزرگترين خدمت را به مردم كشور خود بكند و برعکس رهبری مثل خمینی که غرق خودپسندی و قدرت طلبی است براحتی کشور و ملتی را به نابودی و فنا سوق می دهد. آنهایی که مدعی باب ولایت اند (مثل خمینی و خامنه ای یا رجوی و یا همین صوفیان «شاه الهی» که معتقدند خود امام زمانند و یا کسانی که به «باب» و «بهاء» اعتقاد دارند) اگر کسانی بودند که بر نفس قدرت طلبشان غلبه می داشتند، هرگز دین و آیین جدیدی را در کنار دین پاک اسلام بنا نمی ساختند. اینها اگر کسانی بودند که به حقیقت دست یافته بودند، قطعا جامعه پراکنده ایران را از این پراکنده تر نمی ساختند و می توانستند برای کشور و مردمشان منشاء اثر خیر باشند. در حالیکه همه اینان به نوعی  قدرت طلب و جاه طلبند.  

    ۷۲- و آنگاه كه نفسى بكشتيد پس در آنها خصومت كرديد،

    در حاليكه خدا آنچه را كه پنهان مى داشتيد بيرون آورنده است.

    اين مطلب نيز هيچ ارتباطى با آن داستان کذایی مفسرین(يعنى داستان آن مرده مقتولی كه بدست برادرزاده خود كشته شده بود)،  ندارد. بلكه موضوع آن در خصوص كسانى است كه آنگاه که گاو نفس خود را مى كشند، پرده های جهل و نادانی ، کفر و شرک از وجودشان زدوده می شود. در نتیجه به دانشهایی دست پيدا مى كنند که بیشتر از حد زمان آنها و آن  انسانهایی است(و حتا آن یارانی که پیشتر با او در راه سلوک حق همراه بودند)  که او در میان آنها زندگی می کند . از اینرو اغلب این نوع از انسانها (قربانیان خدا) از طرف ياران خود مورد حسادت واقع شده اند و اغلب توسط ایشان و زعمای زمان انكار شده اند تا آنجاکه برخی از آنها به توسط همین مردم و فتوای رهبران شان به شهادت رسیده اند. چنين است شرح احوال اغلب آن قربانیانی که بعلت فاش گویی و حق گویی سرشان بر باد رفته است. بقول حافط:

     گفت آن یار کز و گشت سر دار بلند/ جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد

    از حضرت پیامبر نقل است که فرمود: اگر سلمان (فارسی) حقیقت را بر زبان آورد ابوذر (ابوذر غفاری) با شمشیر سر او را از تن جدا خواهد کرد. (من شگفتم از این ملی مذهبی ها و طرفداران شریعتی که چرا ابوذر قهرمان آرمانی آنها است؟) . چراکه حقیقت دین تنها و تنها برای کسی حاصل می شود  که خودشناسی کرده باشد و در این راه گاو نفسش را کشته باشد. برای آنهایی که در این عرصه زحمتی نکشیده اند و به همه چیز  از روی ظاهر و پوست نگاه می کنند، (هرچند که مثل ابوذر و مهندس بازرگان صدیق باشند و راستگو) هرگز به مقامهای عالی معنوی (مثل مقام واصلان کامل)  نخواهند رسید. در همین اصول کافی از قول امام صادق می خوانیم: مقام سلمان کجا و مقام ابوذر کجا!   

    از بنى اسراييل و همه برگزیدگان قوم یهود نیز تنها يوشع بن نون و كالب بن يفنه بودند که موفق شدند گاو نفس خود را بکشند و به حقيقت دست پيدا كنند. در بعد از این ماجرا بود که اغلب سران قوم بر یوشع و کالب حسادت کردند و سعی داشتند که موضوع زنده شدن آنها و مقام ولایت آنها را پنهان دارند و نگذارند که بعد از موسا رهبری قوم در دست آنها (به خصوص یوشع) قرار بگیرد. «درحالیکه خدا آنچه را که پنهان می داشتید بیرون آورنده است» یعنی اینکه خدا بدکنشی شما مردم ظاهر بین را عیان ساخت و بیرون آورد ولایت و حقانیت امر رهبری یوشع را از بعد از موسا. این مسئله در اسلام نیز تکرار شده است. کمآنکه اعراب در زمان پیامبر موفق شدند که حق علی بن ابی طالب را در زمانی که می باید او را بعد از پیامبر جانشین می کردند، خوردند و با زورگویی و قلدوری و ابداع «اسلام سیاسی» از تحقق یافتن به موقع آن جلوگیری کردند. اما یوشع و کالب به خواست خدا توانستند بر بدکنشی حسودان چیره شوند. به طوری که آنها موفق شدند هم به طور معنوی و هم به طور ظاهری قوم را بعد از موسا به سر و سامان برسانند و آنها را با معارف الهی آشنا سازند. به نظر من از یهود هرچه نيكويى است از ايمان و تلاشهاى بى وقفه کسانی چون یوشع و کالب است و هرچه بدی است از آن آن قشریونی است که نتوانسته اند به حقیقت برسند اما توانسته اند بنام «دین» بر اریکه قدرت و ریاست تکیه بزنند و بساط خدعه و ریاکارای را در جهان منتشر کنند.(برای درک این مطلب به سفر اعداد «کتاب مقدس» ابواب يازدهم به بعد مراجعه كنيد).

    نكته: اين چنين است درخصوص برخى از ياران پيامبر گرامى چون علی بن ابى طالب و سلمان فارسى و ..... كه توانستند از بين همه ياران پيامبر گوى سبقت را بربايند و با كشتن نفس خود و سلوک معرفت به حقيقت كامل دست پيدا كنند. از اينرو بود كه فردى مثل علی همواره مورد حسادت مردم زمان خود واقع شده. اما خداوند هرگز اجازه نخواهد داد  كه حق ايشان پايمال شود و «خدا بيرون مى آورد آنچه را كه آنها كتمان مى كنند» . 14 قرن از فتنه «سقيفه بنى ساعده» مى گذرد و هنوز اكثر مسلمانان جهان براى آن سه نفر حكومتگر قدرت طلب سياست باز حكم خليفه گرى صادر مى كنند. اين سخن نه بدين معناست كه ما جماعت اهل تشيع خالی  از ايراد هستيم چراكه ما نيز به نحو ديگرى كتمان حقيقت كرديم و با داستانهای جعلی  براى فلان و بهمان حكم امامت و نيابت و وﻻيت و آيت الهى و حجت اﻻسلامى صادر كرديم و همچنان صادر مى كنيم. چه خوش مى فرمايد قرآن كريم ( آيه ۱۷ سوره اعراف): « اتجادلو ننى فى اسما سميتموها انتم و اباءوكم، ما نزّل الله بها من سلطان = آيا شما با من در نامهايى كه خود و پدرانتان نهاده ايد مجادله مى كنيد؟ درحاليكه خدا هيچ حجت و برهانى بر آن (نامها) نازل نكرده است». يا آيه (40 سوره يوسف) : « شما خدا را نمى پرستيد بلكه از دون او نامهايى را مى پرستيد كه خود و پدرانتان نهاده ايد. خداوند بر آنها هيج حجت و برهانى نازل نكرده است». يعنى اين نامها و لقب دادن ها (خليفه، امامت، وﻻيت، آيت الله و حجت اﻻسلام، پير، شيخ ، عارف زمان و يا بعل، ﻻت و عزى) از نوع قراردادهاى انسانى است و از طرف خدا براى آنها وحى نيآمده است. يعنى محمل اين نوع نامگذارى ها در هيچ سخن الهى و كلام قرآن مصداق ندارد. رندان خودشان اين نامها را گذاشته اند كه از طريق آن مردم را بفريبند تا بر خر مراد و گاو قدرت سوار شوند.

    همه انسانها تا پيش از زنده شدن معنوی شان ، گرفتار نفس حيوانى اند. آنها كه به مبارزه نفس مى روند و بقره وجود خود را مى كشند آنهايى اند كه به جهاد اكبر رفته اند و توانسته اند به خدا نزديك شوند. چنانكه رسول گرامى فرمودند: «جهاد اكبر جهاد با نفس است». به همين خاطر معتقدم كه اشارات كلام خدا در اين آيات همه مربوط به موضوع جهاد اكبر است نه مسائل قومى و جنگ و دعواهاى محلی  و يا زنده شدن آن مرده كه داستانش از اصل خرابى دارد.

    «و آنگاه كه نفسى را كشتيد» يعنى آنهنگام كه در راه خود شناسى قدم نهاديد و موفق شديد كه نفس حيوانى خود را به جهت تقرب به خدا قربانى كنيد. «پس در آنها خصومت كرديد» يعنى كسانى از شما نسبت به آنهايى كه به جنگ نفس خويش رفتند، دشمنى كردند و آنها را از خود پس زدند. «فادرء تم» يعنى آنها را پس زديد، دفع كرديد، درباره آنها خصومت و اختلاف نموديد. اصل «درء» به معنى دفع كردن و پس زدن است(2). منظور آيه چنين است كه اغلب مردم در خصوص آنهايى كه گاو نفس خود را مى كشند خصومت مى ورزند و آنها را از پيرامون خود طرد مى كنند. از اينرو حق آنها را كتمان مى كنند. مثل يحياى نبى كه ملاهاى يهودى نسبت به او خصومت ورزيدند و او را از جامعه یهود و شهر خود طرد كردند تا آنجا که به دست سياست بازان زمان شهيد شد. یا مثل پس زدن و دفع کردن مسلمانان زمان حلاج که او را بخاطر فاش گویی اش تحمل نکردند تا آنکه به زندانش افکندند و حکم قتلش را صادر کردند. «كتمان كردن» يعنى روپوش نهادن و نهان كردن و مراد از آن پنهان كردن حقانیت این افراد  است.

    از اينروست كه جوامع مذهبی حق کسانی که گاو نفسشان را کشته اند و قدرت طلب نیستند نمی شناسند و اغلب حق آنها را (در ولایت و رهبری دینی جامعه) کتمان می کنند. «درحالی  كه خدا آنچه را كه شما پنهان مى كنيد بيرون آورنده است». يعنى خورشید هرگز پشت ابر پنهان نمى ماند و خداوند نهايت در عين حالی كه این انسانها را به درجات عالی روحی و معنوی  ترفيع مقام مى دهد، دست فريبكاران مذهبى را (در پنهان کردن حق) رو مى كند و دشمنى ايشان را آشكار و آنان را بى آبرو مى كند. بقول حافط: بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه / زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

     از 600 هزار نفر انسانی که با موسا از مصر خارج شدند تنها عده ای کمی از آنها (مثل داستان منطق الطیر عطار) توانستند تا انتهاى راه با موسا بر سر ایمانشان باقى بمانند و از میان همه آنها این يوشيع بن نون و كالب بن يفنه بودند که توانستند به حقيقت برسند و با کمک و راهنمایی موسا گاو نفس خود را بکشند. بنی اسراییل هم از آنجاکه چون دیگر انسان های دنیا دوست، قدرت طلب بودند البته تا آنجا که توان داشتند سعی کردند حق یوشع و کالب را كتمان کنند، اما خداوند آنها را در زمره برگزيدگان خويش قرار داده بود و آنها را میزان و آیت راه خویش قرار داد، تا برای جهانیان نشانه ای باشند به اینکه انسان می تواند به روح الهی زنده و جاودان شود . اين چنين شد كه از برخورد تعليمات ايشان به برخى از نسلهاى بعدى بنى اسراييل داوودها، ارمياء ها، ميكاء ها، عاموسها و يحيا ها و عيسا ها از ميان آن مردگان بوجود آمدند و بدين طريق رسالت انبياء تداوم يافت.

    ۷۳- پس گفتيم آنرا به برخى بزنيد.

    آنچنان خدا مردگان را زنده مي كند

    و آياتش را به شما مى نماياند، شايد كه تعقل كنيد.

    «پس گفتيم» يعنى پس اين را حكم قرار داديم كه هرگاه «آنرا به برخى بزنيد» يعنى آن قربانى خدا (انسانى كه از خود بيرون آمده) را به برخى از مردم (ی که مستعدند)بزنيد، آنها به روح و معنويات الهى زنده مى شوند. «آن چنان خدا مردگان را زنده مى كنند»، يعنى خدا از طريق برخورد برخی از سخنان افرادی مثل منصور حلاج و یا امام حسین یا یوشع بن نون ( آنهايى كه گاو نفس خود را كشته اند) با برخی از مردمی که از صفات بخصوصی برخوردارند، آنها را زنده می کند. «و آياتش را به شما مى نمايد تا مگر تعقل كنيم». «آیاتش» دقیقا به ان شخصیتهای معنویی اشاره دارد_ كه قبلا گفته شده بود مردم مذهبی حق آنها را می خورند و سعی دارند که او را از خود طرد کنند_ خدا وی را از پشت ابر کفر و کتمان ریاست طلبان بیرون می آورد، بطوریکه با برخورد برخی از آثار ایشان (شاید زبان سرخ آنها) به برخى از انسانها آثار حیات معنوی در آنها بوجود می آورد و به این طریق روحانيات الهى گسترش مى یابد. «لعلكم تعقلون» يعنى تعقل کنید که چگونه خدا انسانها را به روح و عشق زنده می کند. «شاید» گفته چراکه بیشتر مردم این مسئله را در نمی یابند. با اينحال اين را گفته كه اگر كسى خواست، امكان تعقل و تدبر برايش فراهم باشد.

    «اضربوه ببعضها= بزنيد آنرا به برخی از آن»، اگر قرآن درباره آن مرده مقتول صحبت مى كرد مى گفت «اضربوه بالميت» یا «اضربوه بالمقتول» ، نه «اضربوه ببعضها». بعضها يعنى برخى از نوع انسان. چراکه در این کار  همه انسانها زنده نمی شوند بلکه تنها کسی ممکن است تحول پذیرد که دارای صفات بخصوصی باشد. صفاتی شبیه همان صفاتی که برای کسانی که گاو نفسشان را کشتند، و پیشتر بیان کردیم ، داشته باشند. انسانهایی كه یک رنگ و بی ریا باشند. جوان باشند و زیغ و غش در وجودشان نباشد، شاداب و شادی بخش باشند. چنین انسانی اگر با انسانى كه گاو نفس خود را كشته (قربانیان خدا) برخورد داشته باشند، (به قول معروف اگر تنه اش به تنه آن قربانی بخورد) آنگاه ممکن است که او نیز به این طریق زنده شوند. مقصود اگر آن بود كه پاره از آن گاو ذبح شده را مى بايد به بعضى از اعضاى بخصوص آن مقتول بزنند حتما آن قومى كه موسا را از نوع آن گاو سئوال پيچ كردند در اينجا از او مى پرسيدند كه كدام بعض از اعضاى آن گاو را بايد به كدام بعض از اعضاى آن ميت بزنند كه خدا بتواند معجزه كند كه آن ميت زنده شود درحاليكه ديديم بنى اسراييل پيشتر به موضوع كشتن گاو و اينكه اگر آن را ذبح كند هدايت يافته خواهند شد، پى برده بود. چه درغيراينصورت از اين مطلب باين سادگى نمى گذشت. همين امر نشان مى دهد كه موضوع آن داستان مرده مقتول و آن گاوى كه بنى اسراييل براى خريدنش مجبور شد بقيمت حجم پوستس طﻼ بدهد (و البته آن داستان هاى مشابه و کذایی در تورات) همگى ساختگى است و به قرآن و كلام خدا هیچ ربط ندارد.

    اينست كه معتقديم زبان سرخ آن قربانى (آن كسى كه نفس خود را كشته) مى تواند برخى از مردمى را كه عدالتخواه باشند و دلی داشته باشند كه با آن تفقه كنند، زنده كند و بدين طريق انسانهاى معنوى بیشتری ظهور کنند. چنانكه در تفسير ابوالفتوح در شرح همين آيه از قول «حسين بن الفضل» اشاره شده : « از همه اقوال آن بهتر است (كه بگوييم آن عضو مربوط به آن گاو) زبان بود، براى آنكه زبان آلت كلام است و غرض آن است كه او سخن گويد». و از همه اقوال بهتر سخن اين «فاسق» است كه مى گويد: گاو مرده كه تكلم نمى كند بلكه انسان  است كه تكلم مى كند. انسانى كه گاو نفس خود را به قصد نزديك شدن به خدا قربانى كرده و بدين طريق صاحب زبان سرخ شده است. زبانى كه با آن برخى از مردم مستعد زنده مى شوند و كارى بجهت صلح و سلامتى صورت مى دهند. كارى مشابه آن كارى كه موسا با آن دوازده نفر كرد و به يارى خدا برخى  از آنها زنده شدند كه بتوانند امانت و ميراث معنوى او را حمل كنند.

    «آنچنان خدا مردگان را زنده ميكند و آياتش را به شما مى نماياند، شايد كه تعقل كنيد». آيات خدا يعنى قربانیان خدا، آنهایی كه بر اثر مجاهده نفس و کشتن گاو قدرت طلبی به روح و عشق الهى زنده شده اند. آنها هستند كه براستى نشانه خداوندند و تنها ايشانند كه بواقع مردم را به ياد خدا مى اندازند. كسانى مانند عرفا و صالحين و شهداء و اوليا الله، نه كسانى چون ملاها و آخوندها (بويژه آنها كه خود بر خود نام آيت الله گذارده اند) كه آنها موجب دورشدن مردم از خدايند. رسول خدا فرمود (3) : «حواريون از عيسا پرسيدند با كه بنشينيم؟ فرمود: با كسيكه ديدارش شما را بياد خدا اندازد و سخنش دانش تان را زياد كند و كردارش شما را به حیات باقی ترغيب سازد». اين كسان بطور يقين ملاها و آخوندها نيستند چراكه آدمى از ديدار آنها نه به ياد خدا مى افتد و نه بر علمش افزوده مى شود و نه اينكه به آخرت و حیات باقی ايمان مى آورد. درواقع آنها آيات شيطانند. چراكه نشانه خدا كسی است كه بتواند مردمان را از نفس قدرت طلبشان رهایی بخشد و آنها را از حالت مردگی به روح الهى زنده گرداند. اینها اولياء و دانشمندان و صلحايى هستند كه طى طريق كرده اند و به كمال خلقت انسانى خود رسيده اند. اينان هستند كه اگر انسانها با آنها همنشينى كنند و از تعليمات شان برخوردار شوند، به تحوﻻت روحى و فكرى عظیمی دست پیدا مى کنند.

    برای بیان این نکته شاید زندگانى مريم مجدليه بهترین نمونه تاریخی باشد که بتوان یادآور شد. چراکه اگر داستان زندگی او را بدانید می فهمید که وی درست بعد از اينكه با عيسا آشنا می شود و روح الهی با وی بر خورد می کند، از كارهاى زشت گذشته خود و مردگی نفس به روح الهی زنده می شود، تا آنجا که بعدها آن زن به مقام شامخی می رسد و وجودش خود بمثابه آيه و نشانه خداوند برای دیگر مشتاقان راه حق می گردد. يا به زندگانی فضيل بن عياض در تذکرة الاولیاء نگاه كنيد كه همانطوریکه عطار گزارش کرده پيشتر راهزنى ميكرد اما به خواست خدا در سلك عرفان قدم برداشت و از اولياء الله گشت. يا شخصيت هائى چون سنائى، عطار و مولوى كه پس از آنكه با انسانهاى معنوى نظير نجم الدين كبرى و شمس الدين تبريزى همنشينى كردند به انسانهاى معنوى بزرگى مبدل شدند که تاریخ معنوی جهان نظیرشان را بخود ندیده است. اينانند كه آيات خداوندند براى آنهايى كه بخواهند در راه عرفان قدم بردارند و خدا را بشناسند. اينگونه است كه بايد خردورزى كرد تا بفهميم كه انسانها چگونه از حالت جهل و نادانى و داشتن خصيصه هاى حيوانى به عالی ترين مقامات عرفانى متحول مى شوند. «شايد كه تعقل كنيد».

    از ابوالعباس قصاب آملی عارف قرن چهارم هجرى كرامتى خواستند گفت: چه كرامتى برتر و باﻻتر از اينكه زمانى از صبح تا شام گوسفندى ذبح مى كردم و براى بدست آوردن قوت و گذراندن معيشت به مردمان مي فروختم، و چون بارقه رحمت حق بر جان من زده شد و دلم به نور معرفت او روشن گشت چنان شد كه مردان عالم مانند ابوسعيد ابوالخير به ديدارم شتافته و از مصاحبتم بهره بر مى دارند(4). براستى در همنشينى چه سرى است كه سعدى هم درباره آن مي فرمايد:

    گلی خوشبــوى در حمام روزى / رسيــد از دست محبوبـــى بــدستم

    بدو گفتم كه مشكى يا عبيرى / كــــه از بــــــوى دﻻويــــــز تو مستم

    بگفتـــــا من گِلی ناچيـــز بودم / و ليـــــكن مدتـــى با گُل نشـــــستم

    كمال همنشين در من اثر كرد / و گر نه من همان خاكم كه هستم

    سعدی در این شعر ضمن آنكه از اثر همنشينى خود با با گلهاى باغ معرفت (اولياء) شكرگزارى مى كند، از اين حقيقت پرده بر مى دارد كه تا انسانها با چنين آياتى همنشينى نكنند و به طریقی نتوانند از دم انفاس روح القدوسى برخی از کاملان و واصلان حقیقت برخوردار شوند، از نفس زمينى و حيوانى خود هرگز رها نخواهند شد.

    اين چنين خداوند آياتش را به ما مى نمايد كه بتوانيم تعقل كنيم و از آن معرفتى بيآموزيم. از آن ترهاتى كه قشريون در تفسير اين آيات بافته اند چه تعقلی برمى خيزد؟

    بدون شك، مسئوليت اغلب ناباورى ها و اين شك گسترده ای كه زمان ما را فرا گرفته برعهده ملايان صوفیان و همه پيروان مذهب ساختگی است. چراكه اگر آنها در تفسير آيات خدا انحراف ايجاد نمى كردند، و اجازه مى دادند كه معارف بزرگان دين و عرفان در تفسير و تبيين مذهب به دست مردم می رسید( با ادعاهای زیادی و جمع کردن عوام به گرد خود  عرفا را وادار نمی کردند که خاموشی گزینند)، قطعا امروز جامعه انسانى ما چنين گرفتار بحران اخلاقى نمى بود. از اينروست كه مسئوليت بدبختى امروز مردم جهان بويژه مردم «مسلمان» برعهده دینمداران قشری نگر و قدرت طلب است كه با تفسیرات کفرآمیز و شرک آمیزشان «انسانها» را به موجوداتى مسخ شده و سنگدلی تبديل نموده اند كه اغلب اثری از نشاط معنوی در آنها یافت نمی شود. بقول حافظ: نمی بینم نشاط عیش در کس / نه درمان دلی  نه درد دینی 

     

    جالب اینجا است که موضوع آیات بعد هم عینا در پیوند با همین نکته است. ادامه دارد 

     

    *****

    مآخذ و يادداشتها:

    1) رجوع كنيد به تفسير ابوالفتوح رازى در تفسير آيه جلد اول

    2) رجوع كنيد به كتاب تفسير ابوالفتوح رازى در تفسير آيه جلد اول

    3) اصول كافى جلد يكم ص40

    4) رجوع کنید به تذكرة الاولياء اثر عطار نیشابوری