
جفا نه شیوه دین پروری بود، حاشا / همه کرامت و لطف است شرع یزدانی
حافظ
مشکل ما مذهب نیست. مشکل قشری گری است. درد بی درمان زمانه ما سطحی نگری است. این مسئله دو سر دارد. یک سر آن ذهنگرایی مذهبی و سر دیگر آن ذهنگرایی فلسفی است. هر دو این گروه دین ستیزند، یکی با قدرت طلبی مذهبی، با اصل دین دشمنی می کند، دیگری با قدرت ابزار منتج از علم کل موضوع دین را زیر سئوال می برد. در آتش افروزی و پدید آری جنگها و برانگیختن احساسات کینه جویانه عوام هر دو این گروه مقصرند. در بسیاری از جهات، فرقی بین آنها نیست. هردو آنها به دنبال مردم جاهلند. هر دو آنها پیروان خود را از مردم مقایسه گر و تنگ نظر انتخاب می کنند. هردو آنها کمین نشسته اند که نظم جهان را برهم بزنند و راه انسانها را از حقیقت منحرف سازند. یکی با بدخوانی تورات و قرآن و دیگری با خارج خوانی های فیلسوف موآبانه و شاعرمسلکانه. هر دو مسند و منبر خودشان را دارند، هر دو آنها با انحصار داشتن وسیله های انتشار 24 ساعته درکارند تا انسانها را به جان یکدیگر بیندازند و خودشان کنار گود بنشینند و تماشا کنند. هردو یکدیگر را به نادانی و بدکنشی متهم می کنند. تا زمانی که این وضع ادامه دارد و بازار و بازی این معرکه بگیران گرم است و همه هم به نوعی در این بازی شرکت دارند، به طوریکه همه وقت در حال یارگیری اند، انتظار هیچ تحول اساسی در شکل گیری یک جامعه سالم را در کشورمان نداشته باشیم. خدای اسلام بیمار نیست، ما بیماریم. بدی بیماری مان طوری است که فکر می کنیم سالمیم.
۶۸- گفتند: از پروردگارت براى ما بخواه كه هويت آنرا براى ما بيان كند،
گفت محققا خداوند مي فرمايد كه همانا ماده گاوى باشد نه پير پیر و نه جوان جوان،
جوانى میان سال بين آنها باشد.
پس عمل کنید آنچه را که مى فرمايد.
علامه طباطبايى در كتاب الميزان از سیاق این آیات چنین برداشت کرده كه يهود به جهت نداشتن «ادب و شرم و حياء" و همچنين تحقير حضرت موسا گفت:«از پروردگارت براى ما بخواه كه هويت آنرا براى ما بيان كند". معلوم است که «علامه" هم بعد از جنگ 1967 یهود ستیز شده چراکه روشن است که او در تفسیر آیات قرآن عقاید شخصی خودش را دخالت داده است. درحاليكه از لحن آیات مشخص است که حضرت موسا اين سخن را حضورى و در همان حالتی که وحى می گرفته با سران قبایل بنی اسراییل درمیان گذاشته است. مثل سخن آنهایی که در خواب رویایی را مشاهده می کنند و می خواهند که آن را برای دیگران تعریف کنند، دیگرانی که نه می توانند از عناصر تشکیل دهنده آن رویا سر در بیآورند و نه اینکه بین موضوعات آن رویا رابطه عقلی بیابند و خواب را تعبیر کنند. از اینرو من معتقدم که موسا در همان حالی که با خدا سخن می گفته سعی داشته که به نوعی بنی اسراییل را با تعبیر کلام خدا آشنا سازد. اما از آنجایی که آنها به درستی و روشنی به این مسئله آگاهی نداشتند و نمی توانستند بین سخن موسا و کشتن گاو رابطه عقلی بیابند آنها از موسا مى خواهند كه در همان حال که با خدا سخن می گوید از خدا بخواهد كه آنها را باخبر سازد که آخر این گاو چه جور گاوی است. «گفتند: از پروردگارت براى ما بخواه كه هويت آنرا براى ما بيان كند". چنانكه در آيه بعد آنها خود مقرند «بعد از اينكه از ماهيت آن گاو باخبر شوند ان شاء الله كه هدايت يافته باشند". چراكه مشخص است که غرض از ذبح آن گاو، به کشتن ظاهری گاو ماده اشاره ندارد والا با تجربه ای که آنها از موضوع قربانی چهارپایان در آیین های ابراهیمی و همچنین در مصر داشته اند نمی گفتند: «يبين لنا ماهى ان البقر تشابه علينا= براى ما ماهيت آن گاو ماده را روشن ساز كه همانا برما شبهه افتاده است"، چراكه به راستى صورت واقعى كشتن گاو شبهه انگيز بوده و آنها به نوعی فهمیده بودند که خدا در این سانحه به جنبه های باطنی قضیه نظر دارد.
اينكه آنها از موسا خواسته اند كه او از جانب «پروردگارش" هويت آن گاو را بر آنها معلوم سازد، نه بدان گونه است كه صاحب الميزان می گوید كه «آنها خواسته اند بى ادبى كنند". بلكه آنها از سخن وحى گونه خدا با موسا به واقع درک درستی نداشته اند. به همين خاطر آنها از موسا مى خواهند بهمان طريق كه او با خدا سخن مى گويد و دستور آمده كه گاوى بكشند بهمان طريق براى آنان روشن سازد كه آن گاو چگونه گاوى است؟ آیا منظور یک گاو است یا که نشانه گاو نمادی است تا که به اصل آن پی ببرند؟ درواقع آنها با اين سخن خواسته اند كه با خداى موسا و نوع سخن او و معرفتی که ممکن است از آن سخن فهمیده شود، بيشتر آشنا شوند. از اينروست كه آنها براى آنكه بیشتر گرفتار شبهه نشوند از موسا خواهش کرده اند كه او از طريق وحى براى آنها اطﻼعات بيشترى بيآورد. (برای فهم بهتر این مطلب می توانید به مشاهداتی مراجعه کنید که بر اثر دیدن خواب و رویا برای شما حاصل شده ، آنگاه که شما بخواهید آن را برای کسی تعریف کنید می بینید که چگونه طرز بیان شما پیچیده و مرموز و گاهی مضحک و دور از عقل می نماید.)
بنظر من درخواست بنى اسراييل مبنى بر اينكه خداوند ماهيت آن گاو را براى ايشان روشن كند دليل سخت گيرى و بى ادبى ايشان- بگونه اى كه علامه طباطبايى مى گويد_ نبوده است. چراكه اگر سران قوم بنی اسراییل بى ادب می بودند، مى توانستند در پاسخ موسا بگويند: «تو خودت برو دنبال آن گاو و خودت راسا آن گاو را پيدا كن و بكش". درحالی که لحن آیه دلالت بر این دارد که موسا در این واقعه با برگزیدگان و سران و بزرگان قوم خود (احتمالا در خیمه جامعه) خلوت داشته تا اینکه آنها را آزمایش کند که بخواهد بفهمد کدام یک از آنها مستعد درک حقیقت اند . و نهایت از قوم او کدام یک موفق می شود که گاو نفسش را بکشد. زيرا (با حساب آیه بعد) آنها مى دانستند كه دستور خدا مبنى بر كشتن گاو در ارتباط با هدايت آنها است. چنانکه در آيه بعد مى گويند: «بعد از اينكه از ماهيت آن گاو باخبر شوند ان شاء الله كه هدايت يافته باشند".
«يبين لنا ماهى= ماهيت آن را براى ما روشن بساز". يبين از ريشه بيّن، بمعنى روشن كردن است. در اصل «بين" به معنى جداشدن تاريكى ابهام از وجود چيزى است. بطوريكه با جدا شدن تاريكى، ماهيت آن چيز روشن شود.(مراجعه کنید به جلد اول تفسیر ابوالفتوح رازی در شرح این آیه یا فرهنگ لغات قرآن در باب «بین")
بنابراين بايد بپذيريم كه بنى اسراييل از روی کنجکاوی و ابهامی که در فهم كلام خدا داشته، موسا را مورد سئوال قرار داده. چنانکه اين موضوع براى مردم زمان ما نيز بعيد و دور از عقل است آنگاه که بگوييم: انسانها براى تولد ثانويه خود و زنده شدن به روح و يافتن عشق الهى مى بايد پيش از مرگ طبيعى خود گاو نفس خود را بكشند. از اينرو اگر بزرگان دين و عرفان ما در اين زمينه سخنانی نگفته بودند اينك مشكل بود كه من بتوانم اين سخن را تفسير كنم .
پيشتر در شرح آيه 54 :«..... فاقتلوا انفسكم، ذلكم خير لكم عند بارئكم = همانا كه شما به خودتان ظلم مى كنيد كه «گوساله" را بگيريد، پس بسوى خالق خود بازگرديد، و نفس هاى خود را بكشيد كه آن براى شما نزد پروردگارتان بهتر است"، نیز توضيح دادم ، كشتن نفس، به كشتن نفسِ حيوانى اشاره دارد. چه آنگاه که موفق شویم نفسمان را بکشیم می توانیم از شر صفت قدرت طلبی خلاص شویم. اینجاست که سزاوار می شویم که به نفس قدسی و روح الهى زنده شویم. به عبارت روشنتر، از نفس حيوانى بميريد تا به زندگانى جاودان برسيد. اينجاست كه قول حكيم سنايى غزنوى به یاری ما می آید :
بمير اى دوست پيش از مرگ اگر زندگى مى خواه
كه ادريس از چنين مردن بهشتى گشت پيش از ما
و موﻻنا جلال الدين نيز در مثنوى گفته:
اى خنك آن را كه پيش از مرگ مُرد / يعنى او از اصل اين رَز بـــــوى بُرد
و يا آنچه در دفتر دوم مى فرمايد:
گاو كشتن هست از شرط طريق / تا شود از زخم دُمّش جان مُفيق (آگاه)
گاو نفس خويش را زوتر بكش / تا شــــود روح خـــفى زنـــده و بهـــــُش
مرگ پيش از مرگ در نزد عرفا به معنى تولد دوباره است كه اين بار آدمى به روح و عشق زنده مى شود و عمر جاودان مى يابد. چنانكه بودا درباره آن گفته: « پس از تولد ثانوى ديگر براى من مرگى نخواهد بود" و يا آنچه مسیح مى فرمايد: «كسى به ملكوت آسمانها راه نيابد جز آنكه دوباره متولد شود". و ياحافظ مى گويد:
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جريده عالم دوام ما
و يا آنچه را كه موﻻنا جلال الدين در ديوان شمس مى گويد:
بميريد بميريد، در اين عشق بميريد / دراين عشق چو مرديد همه روح پذيريد
بميريد بميريد، و زين مرگ متــــرسيد / كزين خاك برآييد، سماوات بگيريد
بميريد بميريد، وزين نفس بِبُــــــــريد/ كه اين نفس چو بند است و شما همچو اسيريد
و سعدى نيز مى گويد:
زنده كدام است بَرِ هوشيار/ آنكه بميرد به سر كوى يار
چنين مرگى را شبسترى در كتاب مستطاب «گلشن راز" مرگ اختيارى ناميده است:
اگر خــــواهى كـــه اين معنى بـــــدانى/ تــــرا هم هســـت مــــرگ و زنــــدگانى
سه گونه نـــوع انسان را ممـــــاتست / يكى هر لحظه ، آن برحسب ذاتست
دوم ز آنــــها مـــــمات اخـــتياريست / سوم مردن مـــر او را اضـطراريست
شيخ فريدالدين عطار نيشابورى در كتاب اسرار نامه در داستان تمثيلی حكيم و طوطى اين موضوع را به نيكى شرح مى دهد. چنانكه موﻻنا نيز به گونه اى ديگر شرح آن حكايت را در دفتر اول مثنوى بنام قصه طوطى و بازرگان آورده است كه مقصود بيان همين مطلب است. عطار در پايان آن داستان مى فرمايد:
بمير از خويـــش تا يابى رهايـــــــــــى/ كه با مـــــرده نگيرند آشنـــــايى
هــر آنگاهى كه از خود دست شستى / يقين دان كز همه دامى بجستى
چو مـــُُــردى زنــــده جــاويد گشتى / خـــــدا را بنده جاويــــد گشتى
اما براستى گاو نفس كدام است؟ مشخصات آن چيست؟ آيا همه كس مى توانند گاو نفس را بكشند يا فقط برخى از مردمند كه داراى اين توانايى هستند؟ اينها همه سئواﻻتى است كه قرآن در اين آيات به آنها پاسخ مى دهد.
در اهميت اين آيات همين بس كه موضوع آن سبب نام سوره است. درواقع باید گفت که معنا و مفهوم اصلی سوره بقره در پیوند با موضوع قدرت طلبی و گاو نفس است. کمآنکه تا حال مشاهده کرده ایم که این قضیه (قدرت طلبی) از نخستین آیات سوره بقره تا اینجا محور اصلی سخن قرآن بوده است.
پیشتر اشاره کرده ام كه گاو ماده اشاره به نفس حيوانى دارد. نفسى كه همواره سر به زمين دارد و نشخوار مى كند و در همه حال مشغول قدرت طلبی است و هرگز عاقبت كار (مرگ) را نمى سنجد. از این نظر گاو ماده چیزی از گاو نر کم ندارد، جز اینکه بیشتر از گاو نر به دیگران بهره می دهد ، بطوری که هرگز از نتیجه کار خود و حاصلی که از زمین می برد بهره نمی برد. یعنی اینکه به سرانجام مرگبار خویش غافل است. انسان غافل نیز چنین است و مثل گاو شيرده همواره در دسترس دیگران و از او بهترانی است که هرگز از ثمرات كوششهاى خود بهره مند نمی شود و نهایت مرگ زمانى بسراغ او مى آيد كه شيره جانش باندازه كافى گرفته شده و رمقی برای ادامه حیات ندارد.
چنين افرادى با چنين مشخصاتى البته اگر بيش از اندازه پير باشند و قالب خود را گرفته باشند قابليت این كه نفسشان را بكشند و متحول گردند، را ندارند. چرا كه آنها كه عمری از ايشان گذشته و شخصیتشان به اندازه کافی شکل گرفته، مشكل بتوانند كه مجاهده نفس بكنند و خود را تعییر دهند. یعنی این کار غیرممکن است. همچنين برای آنهايى كه در سنين نوجوانی بسر مى برند و بقول قرآن «بکر" دست نخورده اند، بخاطر غلبه طبيعت كودكانه دوران نوجوانی، قابلیت درک حقیقت و اینکه بتوانند به خودشناسی بپردازند، را ندارند. چراکه نوجوان در عالم بى خبرى بسر مى برد و دوست دارد که بازی گوشی کند. پس قابليت تحول و مقبولیت اینکه کسی بتواند به کمال انسانی خود برسد منحصر می شود به شرايط خاصی از دوران حیات انسان و همچنین داشتن برخی از صفات برگزیده که البته اجتماع آن صفات در همه افراد و در همه احوال به ندرت صورت می پذیرد . يكى از آن شرايط آن است كه انسان جویای حقیقت و خواستار آب حیات در سالهای سنين جوانی و میان سالى (بسته به این است که در چه شرایط اقلیمی و اجتماعی بسر برد) باشد . تنها در چنین سنينی است كه آدمى قادر است تن به رياضت و سختی خودشناسى بدهد و بخواهد که حقیقتا علیه نفس قدرت طلب خود قیام کند. چنانكه شيخ محمود شبسترى در گلشن راز فرمايد:
بدان، اكنون كه كردن ميتوانى/ چو نتــوانى چه ســـود آنگه كه دانــى
حافظ مى گويد:
اى جوان سرو قد گويى بزن / پيش از آن كز قامتت چوگان كنند
پس «گاوی باشد كه نه پير پیر و نه جوان جوان" يعنى نفسى باشد كه هنوز پير و خرفت نشده باشد وانگهى آنقدر هم «صفر کیلومتر" نباشند که هیچ از زندگی تجربه کسب نکرده باشد. از اينروست كه عرفا به تاسى از قرآن كريم انسانها را به اين امر سفارش مى كنند تا هنوز به كهولت سنین پیری گرفتار نشده اند و از نيروى جوانى برخوردارند، سعى كنند كه در مسير خودشناسى و كشتن نفس گام بردارند. چه در آنصورت شانس آن هست كه به حيات باقى دست يابند.
در انتهاى آيه گفته مى شود: «پس عمل کنید آنچه را كه مى فرمايد " يعنى اهل عمل باشيد. يعنى در عمل با نفس عمل آشنا خواهيد شد و بكنيد آنچه را كه حق در این خصوص امر کرد. يعنى در جهت خود شناسى و مبارزه با نفس اگر پيريد و يا جوان بكنيد آنچه را كه خدا فرمود زيرا:
چون حسن عاقبت نه برندى و زاهدى است
آن به كه كار خود به عنايت رها كنند
يعنى درست است كه شرايط و قابليتهاى آن كسى كه مى خواهد به كشتن گاو نفس خود اقدام كند، شرايط ويژه اى است که شاید بیشتر مردم آن را نداشته باشند . اما هرآن كس كه اين سخن را مى شنود از پير و جوان و ميان سال و زن و مرد يا سرخ و زرد و سفيد و سياه، به هراندازه كه مى تواند در اين راه جهد (جهاد) كند، خداوند بحسابش مى گذارد و او را به درجاتى از روحانيات رهبرى مى كند. براى انسانها در اين جهان كارى جز خدا شناسى و معرفت اندوزى نيست. اگر انسانها از شريعت به طريقت برسند و از طريقت به حقيقت، به گنج مقصود رسيده اند. پس چه بهتر كه در اين راه قدم بردارند و به امر خدا عمل نمايند، هرچند كه پير و يا جوان باشند.
اگر خوب دقت كنيم مى بينيم كه اين آيه در تداوم آيات قبلی است . بدين عبارت كه به ما راهنمايى مى كند كه چگونه به گوهر مقصود برسيم . همان چيزى كه موسا در طور بدان رسيد. از اينروست كه در اين آيات خداوند پرهيزكاران را راهنمايى مى كند كه اگر به دستورات الهى عمل بكنند قطعا آنها هم مثل موسا به حقيقت مى رسند.
در آيه پايانى اين داستان يعنى در آيه 73 نيز خداوند بر اين نكته اشاره دارد كه خدا اين چنين به شما مى نمايد كه چگونه مرده را زنده مى گرداند تا مگر تعقل كنيد. كجا از محتواى تفسير علامه طباطبایی به ما معلوم مى شود كه خدا چگونه مرده را زنده مى كند؟ اگر خدا مى خواهد اين موضوع را بما بنماياند بايد دوباره و چندباره آن «معجزه" را در مقابل چشمان همه مردم جهان تكرار كند و در عين حال به آنها بنماياند كه موضوع زدن دم آن گاو به جسد آن مقتول چه ربطى به زنده شدن آن مقتول دارد. آخر شما را بخدا از كجاى آن داستان هاى ساختگى بر ما معلوم ميشود كه خدا اين چنين (با زدن دم گاو ذبح شده به آن مرده مقتول)، مرده را زنده مى كند؟ وانگهى اگر بنى اسراييل كه اين همه در مورد مشخصات آن گاو سئوال داشتند چگونه است كه از نوع زدن و چگونه زدن دم گاو ذبح شده به آن مرده مقتول، موسا را سئوال پيچ نكردند؟ چراكه اين از آن عجيب تر است. اين نوع سخن ها (سخنی که مفسرین قشری می گویند) بيشتر شبيه جادوگرى است تا آنكه هدايتگر باشد.
سبحان الله كه خدا مبراء از اين گونه سخنهاست. زيرا موضوع اين آيات بايد بگونه اى باشد كه بتوان درباره آنها انديشيد. عناصز تشکیل دهنده این سخن خدا اگر با عقل جور در نيآيد چگونه می توان درباره آنها تعقل و تدبر كرد؟ چنانكه در آيه 73 خواسته شده كه تعقل كنيم.
۶۹- گفتند: براى ما از پروردگارت بخواه كه رنگ آنرا براى ما روشن نمايد.
گفت بدرستيكه مى فرمايد: همانا گاو ماده اى باشد يكدست زعفرانى كه رنگش به بينندگان شادى بخشد.
در اينجا باز مشخص است كه برگزیدگان قوم یهود هنوز بروشنى نفهميده اند که مقصود كلام خدا چیست. از اينرو باز اصرار دارند که موسا از طریق وحی برای آنها معلوم دارد که آن گاو (نفس) از چه جزييات و خصوصیات دیگری برخوردار است. یعنی، آنكه مى تواند گاو نفس خود را بكشد غير از جوانى، از چه ويژه گى هاى ديگرى بايد برخوردار باشد. به همين خاطر از رنگ آن سئوال مى كنند يعنى از ظاهر آن کس می پرسند. رنگ اشاره به ظاهر مى كند.«گفت به درستی که می فرماید: يكدست زعفرانى" يعنى زرد خالص و مراد اينست كه كسى كه گاو نفس خود را مى كشد بايد ظاهرا برخوردار از سلامتی و نور جبلت باشد. یکدست باشد یعنی خالص باشد. دو رویی و دو رنگی در او نباشد. «یکدست زعفرانی باشد" یعنی اینکه انسانی باشد سالم، خوشرو و بی ریا. رنگ زرد زعفرانی، رنگ شکوه و مسرت است. یعنی آن انسان بگونه اى باشد كه «رنگش به بينندگان شادى بخشد" يعنى جوانى باشد سالم و پر نشاط و خوشرو و بی ریا باشد. يعنى آن شخص نبايد عبوس و افسرده حال باشد بلكه از شکوه حسن برخوردار باشد. بقول حافظ «آن" داشته باشد. عبوس و افسرده حال و کدر نباشد. بلكه ظاهر و باطنش زیبا و بشاش و شادی بخش باشد.
بعبارت ديگر آنكس كه مى خواهد گاو نفس خود را بكشد بغير حسن و خوبرويى كه در عرفان اسلامى اصل محورى است مى بايد بسيارى از صفات خوب را نيز داشته باشد. چنانكه خواجه مى گويد:
بس نكته، غير حسن ببايد كه تا /كسى مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
يا آنجا كه مى فرمايد:
شاهد آن نيست كه مويى و ميانى دارد/ بنــــده طلعت آن باش كه «آنى" دارد
زيرا انسانى كه گاو نفس خود را مى كشد، تازه به روح الهی زنده می شود و به سوی كمال خلقت انسانى خود قیام می کند. از اینرو چنین کسی مى بايد که در او مظاهر اسماء الهى جمع باشد. كسى كه حسنی ندارد و جسما افسرده حال و اخمو است بطوريكه مردم را از خود مى راند، اثرگذار نمی تواند باشد. انسان اثرگذار كسى است كه بتواند براى مردم پيام آور عشق و محبت باشد. از اينرو او بايد كه از صفت خوبرويى و خوشرويى برخوردار باشد. به همين خاطر عرفا گفته اند: «الله جميل و يحب الجمال= خداوند خوبروی مطلق است، و خوبرويی را دوست مي دارد". در ظاهر خوبرويان هم اين صفت الهى بواقع متجلی است. اينكه در قرآن (آيه ۴ سوره قلم) خداوند از پيامبر عالی قدر اسلام به کسی که دارای «خُلق عظيم" است نام برده به همين معناست. چه در وجود او تمامى خلقيات الهى جمع است. سعدی در این خصوص می گوید:
بلغ العلی بکماله/ کشف الدجی بجماله/ حسنت جمیع خصاله/ صلوا علیه و آله
یا حافط که می گوید:
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت / آری به اتفاق جهان می توان گرفت
۷۰- گفتند براى ما از پروردگارت بخواه تا ما را از هويت آن گاو روشن سازد كه ما در اشتباه ايم
و همانا شايد خدا خواست كه ما از هدايت يافتگان باشيم.
به نظر من مخاطبین موسا تا اينجا کلا با موضوع کشتن گاو یعنی کشتن نفس و همچنین با برخی از مشخصات کسانی که می توانند این کار را انجام دهند آشنایی کلی پیدا کرده اند. اما هنوز به جزييات امر آگاهى كامل ندارند. یعنی این كه آنها بطور كلی فهميده بودند كه امر خدا به يك امر معنوی و باطنی دلالت دارد. چرا كه اگر صورت ظاهرى کشتن گاو مورد نظر بود قطعا در همان بدو امر گاوی را می کشتند و دیگر نمى پرسیدند که «براى ما از پروردگارت بخواه تا ما را از هويت «آن گاو" روشن سازد كه ما در اشتباه ايم" یعنی اینکه: اگر توضيح بيشترى از موضوع داشته باشند همانا از شبهه در خواهند آمد و بدين ترتيب اگر خدا بخواهد شايد شرایطشان با شراطی که خداوند در نظر دارد جور شود و آنها هم بتوانند با کشتن نفس خود از هدايت يافتگان باشند. همچنین اگر مقصود فقط کشتن یک گاو معمولی بود آنگاه همگى مورد خطاب واقع نمى شدند كه اگر به طور دسته جمعى آن گاو را پيدا كنند و بكشند به هدايت برسند. (به هدایت چه چیز برسند؟) چه اگر به تعبير قشريون سبب كشتن آن گاو تنها به اين قصد بوده كه پاره ای از گوشت آن گاو را به جسد آن مقتول بزنند كه زنده شود كه بگويد قاتل كيست بر فرض كه آن گاو اصلا پيدا نمى شد، بنابراين چگونه است كه آنها بايد بخاطر پيدا نكردن آن گاو گمراه باشند؟ یا مگر (نعوذبالله) قشريون معتقدند كه خدا درصورتی می توانست معجزه کند، که آنها گاوی را با چنان مشخصاتی پیدا می کردند و می کشتند!! چه اگر ما بخواهیم سخن قشریون مذهبی را در ارتباط با آن گاو بپذیریم ناچارا باید معتقد شویم که بنی اسراییل ازآنرو احنمال داشته که گمراه شوند که نتوانسته باشند خواسته خدا را برای نشان دادن این که او می تواند مرده ای را زنده کند بجا اورند. چه به تعبیر قشريون مذهبى آن گاو فقط براى اين منظور ﻻزم بود ذبح شود که با زدن پاره اى از گوشت آن به آن مقتول، خدا آن مرده را زنده كند كه بعد بگوید قاتلش که بوده است. اين موضوع چه ربطى به هدايت و رستگارى بنى اسراييل دارد. اين چه سخن وهنی است كه مفسرین به خدا نسبت مى دهند. ترهاتى كه از آن هيچ معرفتى حاصل نمى شود. در حاليكه اگر به جنبه هاى باطنى موضوع بنگریم می بینیم كه بنى اسراييل (بعد از توضیحاتی که قطعا موسا به آنها داده) فهمیده بوده که اگر کسی از آنها موفق شود که گاو نفس خودش را بکشد بقیه هم ذینفع خواهند بود در نتیجه می توانند گفته باشند «که اگر خدا خواسته باشد شاید از هدايت يافتگان باشند". آنها (به طور نظری) حتما می دانستند که اگر از ميان آنها حتا يك تن پيدا شود كه موفق شود گاو نفسش را بکشد آنگاه از اثر آن قربانی سلامتی و سعادت نصیب مردم خواهد شد و جامعه زنده خواهد شد و حالت مردگى و جاهليت از آن آنها دور مى شود و آنها مى توانند به عنوان یک ملت بزرگ قیام کنند. چراکه اگر خوب دقت کنیم می بینیم که تمامی خوبی های قوم بنی اسراییل از آن آن پيامبرانی است که بعد از موسا با طریقت او به خودشناسی پرداختند و توانستند در قوم یهود میراثهای فرهنگی عظیمی را به وجود آورند و به ملت اسراییل هويت و حيات معنوى ببخشند. این موضوع اصل و اساس همه کارهای شایسته و نیک است و لذا از برخورد معارف پيامبران و برخورد اثر قربانى(آثار عرفا) است كه مردم دلمرده و بى فرهنگ زنده مى شوند و مى توانند صاحب انديشه و فرهنگ و هنر شوند. تمامى افتخارات قومى و حيات معنوى ما ايرانيان از آنجايى حاصل شده كه برخى از آثار اهل حق با ما مردم برخورد داشته است. كسانى كه به جوانى سلوك كرده اند و با هدايت موسیایی خردمند توانسته اند خودشناسى كنند و گاو نفس خود را بكشند. كسانى چون حافظ، سعدى، شبستری ، موﻻنا ، عطار و سنايى و فردوسى ...... كه توانستند از «خود شان بيرون آمده" و با آثارشان (يعنى با پاره هاى وجود شان) جامعه پيرامونى خود را متحول سازند و زیبایی ها و داروهای شفابخشی را از خود باقی بگذارند . به همين خاطر آن نقيبان دانسته گفتند: «باشد كه اگر خدا خواهد ما از هدايت يافتگان باشيم". يعنى آنكه اگر حق مدد كند باشد كه از ميان ما مردم یکی گاو نفس خود را بكشد تا كه بتواند كشتى شريعت موسا و سكان طريقت او را (بعد از او) بدست گيرد و بتواند قوم یهود را از آن دربدری نجات دهد. از اينرو اگر خدا يارى كند حقيقت از ما مردم منقطع نشود بلكه ادامه دار گردد. كماآنكه از ميان ايشان كسانى چون يوشع بن نون و كالب بن يفنه به یاری حق موفق شدند با تمسك به طريقت و راهنمايى موسا گاو نفس خود را بكشند و به حيات جاويدان برسند.
در آیه بعد اشاره شده که «نزديك نبود كه بكنند". يعنى اگر خدا يارى نمى كرد حتا اين دو نفر هم نمى توانستند آن كار عظيم را به سرانجامی مطلوب برسانند. یعنی اینکه اگر خدا آنها را به خودشان وامی گذاشت آنها هرگز نمی توانستند که مطلب را بفهمند که بعد بتوانند گاو نفس خود را بكشند . بنابراین خدا یاری کرد که از آنها کس و کسانی به روح انسانی و آدمیت زنده شوند. بعد از موسا همینان بودند که رهبری قوم را به دست گرفتند و توانستند بنى اسراييل از خطر اضمحلال (در آن بیابانها) نجات دهند. بنابراين واى بحال آن مردمى كه از اينگونه از انسانها در ميانشان يافت نشود، كه اگر اين بدبختى واقع شود آنگاه حقيقت از آن جامعه دور خواهد شد. وضعيتى مثل اين وضعيتى كه امروزه جوامع باصطﻼح «اسلامى" به ویژه ایرانیان به آن گرفتارند. كه بنظر من اگر ما مردم به خود نیاییم و در خود به يك دگرگونى فرهنگى دست نزنیم و اگر نتوانیم محیط فرهنگی خود را از شر برداشتهاى قشرى آزاد کنیم آنگاه بعید نخواهد بود که به همان سرنوشتى گرفتار شویم كه قوم يهود بعلت قدرت طلبی مذهبی و به محاق کشاندن حقیقت (کشتن پیامبران) گرفتار آن شد و فرهنگ و قوميتشان را در دو درگیری بزرگ با امپراتوران زمان (بابلی ها و رومی ها) نابود کردند.
نكته: علامه طباطبايى در كتاب تفسير «الميزان" نوشته است آن گاو ، هر گاو ماده اى مى توانست باشد. بنی اسراییل با سئوال كردن هاى بيجا عرصه را بر خود تنگ كردند و چون آنها موضوع را سخت گرفتند خدا هم بر آنها سخت گرفت. این سخن حرف بی ربطی است، چراکه اگر منظور خدا از ذبح گاو، ذبح يك گاو معمولی بود بنى اسرائيل بجاى اینکه از موسا درباره هويت آن گاو سئوال کند، مى توانست به او بگوید: «آقا لطفا اینهمه ما را گیج نکن ، اگر شما بهتر می فهمیدید خودتان آستینتان را بالا بزنید و گاو مورد نظر را بکشید" . یا حداقل از موسا می خواستند که خود آن گاو را به آنها نشان بدهد تا کار به آن سئوال و جواب ها نکشد. چه اگر از ذبح گاو، كشتن يك گاو معمولی مقصود بود ديگر برای این آیه و همه واژه هایش « براى ما از پروردگارت بخواه تا هويت آن گاو را براى ايشان روشن كند" معرفتی متصور نیست. فوقش موسا مى توانست گاوی را به آنها نشان بدهد و قضیه را خاتمه دهد و نگذارد كه هم مردم به اشتباه بيفتند و هم آنكه بقول «علامه" خدا بر آنها سخت بگيرد. بنابراين راهى نمى ماند جز اينكه باور داشته باشيم كه موضوع گاوکشی یک امر قشری نبوده بلکه باطنی بوده است و در این مسیر بنی اسراییل به طور کلی فهميده بود که مقصود موسا چیست. اما نمی دانستند که از میان آنها چه کسی نهایتا می تواند به کشتن گاو نفس خود موفق شود. به عبارت دیگر آن شخص کیست که به اين طريق به زندگى جاوید می رسد. تمامى واژه های مربوط به این آیه (از نظر معرفتی) حاوی معنای خاصی هستند که می باید به صورت جزء جزء به آنها توجه كرد. بنابراین اگر(بنا به گفته امام باقر) اعتقاد داشته باشیم که هر یک از حروف و واژه های قرآن از نظر معنوی حدی و مرزی دارند که می باید از تنزیل آنها معنا و تاویل شان را استخراج کرد آنگاه حرف «علامه" طباطبایی باطل از آب در می آید که برای هیچ یک از واژه ها این آیه حدی قائل نیست. چراکه وی معتقد بود که بنی اسراییل با این سخنان اضافی و سئوال کردن های بیجا کار را بر خودشان تنگ کردند در نتیجه خدا هم کار را بر آنها سخت کرد.
حدود 3300 سال از زمان موسا گذشته و طى اين سالها مردم (چه یهودیان و چه مسیحیان و چه مسلمانان) فقط به ظاهر اديان پرداخته اند. در صورتيكه شارعان آن سنت ها مردم را به ذات واصل آن سنت ها یعنی معنویت حق توجه داده اند. هيچکس از ما مردم نيست كه بخواهد در این تیره گونی زمان به دنبال آب حیات باشد و بخواهد که از سنت های باقی مانده حقیقت را جستجو كند. كمتر كسى از قوم يهود امروزه به حقيقت روز سبت توجه مى كند. كسى از مسيحيان نيست كه بخواهد بداند كه براستى مقصود سخن عيسا در آن آخرين شبى كه در باغ گتسامنى از خدا مى خواست كه «اين جام را از من بگذران" چيست. درحالی که تمامى دنياى مسيحيت امروز برآن است كه ثابت كند كه عيسا خدا است (قضیه از حد «پسر خدا" هم گذشته). كسى نیست از آنها بپرسد; خدا كه از خودش نمى خواهد كه اين جام را از او كه «خدا" است بگذراند؟ اگر عيسا خدا است پس خدا كيه كه بايد جام را از او بگذراند؟ این چه شرکی که اینان می کنند؟ مگر نمی دانند که مسیح تربیت شده عرفان یهود و آیین حنیف یکتاپرستی ابراهیم است؟ هيچ مسلمانى را نديده ام كه به آئين حج كه قانون وصل و وحدت است و حقیقت پیام اولين و آخرين را در خود دارد به گونه اى روحانى نگاه كند. اينست كه سطحى نگرى درد بى درمان زمانه ما شده و بدينگونه است كه در این عصر ما وارث خطا های نیاکان خود شده ایم و به مصداق:«والعصر، ان الانسان لفی خسر ....." در خسارت و زيان ناشی از نادانی قرون و اعصار پيچيده گشته ایم و راه نجاتی هم برایمان متصور نیست. خدا رحم کناد!