
شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی /«مردی» «از خویش برون آید» و کاری بکند
حافظ
پیروان قدرت طلب مذاهب جهان با تحریف در اصل متون «آسمانی» به ویژه با تحریف در ترجمه و تفسیر «قرآن»، قرن ها است که توانسته اند جهانیان را فریب بدهند و به این ترتیب رسالت اصلی ادیان را هر بار از مسیر حقیقی شان منحرف سازند. اینان با درکی که از دین تحریف شده دارند و تفسیری که از مذهب قدرت طلب می کنند، امروز تمدن و صلح جهان را با خطر تروریسم و جنگ اتمی به بن بست کشانده اند. ایرانیان اگر «زمان» شناس باشند و اگر در این مقطع حساس تاریخی، نیروی شان را درعین حالی که صرف مبارزه با مذهب قدرت طلب و آخوندیسم می کنند، در محور ارج گذاشتن به فرهنگ عرفانی اسلامی خود متمرکز کنند، آنگاه امید هست که به همراه نجات کشورشان و رسیدن به همه آن آرزوهای سالم اجتماعی (آزادی ، عدالت ، رشد اقتصادی و رشد فرهنگی) ، منادی صلح و آزادی و عدالت واقعی در جهان باشند. این هدف ممکن است در بدو نظر آرمانی و ایده آلی تصور شود، اما قدر مسلم براندازی حکومت ملاها در ایران با این تشتت نظر و عقیده و این رفتار غیرانسانی و پراگماتیک (فرقه گرایانه، کینه جویانه و سود جویانه) که نسبت به یکدیگر اعمال می کنیم، عملی نخواهد بود و تازه اگر هم عملی شود، چیزی را حل نخواهد کرد و ما باز قادر نخواهیم که از این چرخه بیدادگری رهایی یابیم. این کار هرگز عملی نیست. سلامت و سعادت جامعه ما فقط و فقط در سایه یک فرهنگ متعالی (کوه بلند) تامین می شود. نظر من این است که ما برای تعیین نوع حکومت مبارزه نکنیم، برای آن فرهنگ بالنده و بلندی مبارزه کنیم که انسانها در دامنش پرورده می شوند و با آن به قله های شناخت دست پیدا می کنند. خدای «ابراهیم» زنده است و چرتش نبرده و کماکان اوست که هدایتگر است. مسلمانان اگر بتوانند تمیز بد و خوب بدهند ، یعنی اگر بتوانند در عین حالی که خود را از قشری گری و دین قدرت طلب مبراء می سازند به معنویت «اسلام» روی آورند، آنگاه می بینند که مردم صلح دوست جهان به آنها می پیوندند و برای تحقق رسالت نهایی اسلام (صلح) و پیوستگی فرهنگ ها با آنان همراه می شوند. ا
۶۷- و(بیاد آرید) آنگاه كه موسى براى قومش گفت،
همانا خدا شما را امر می كند كه ماده گاوی بکشید.
گفتند (موسا) ما را به مسخره گرفته اى؟
گفت به خدا پناه مي برم ازآنكه از جمله نادانان باشم.
پيشتر نیز اشاره كرده ام که واژه «و اذ=و آنگاه» به یکی از سوانحی مربوط می شود که بر موسا و قومش در صحرای سینا واقع شده است . زمانی که موسا به هدایت خدا به معارف الهی آگاهی می یافت و بر آن پایه کوشش می کرد قومش را با حقیقت دین حنیف آشنا سازد . بنابراین وقتى قرآن در این جا می فرمايد: «وآنگاه كه موسا براى قومش گفت: ..... ». منظور این است که موضوع این آيه به یک معرفتی اشاره دارد که می باید به آن توجه شود. از اینرو می بینیم که هربار که این واژه «و اذ» از آیه 49 «و اذ نجيناكم من آل فرعون» به بعد تکرار شده قرآن به یکی از سوانح معنوی یاد آوری می کند. «و اذ قال موسی لقومه .... » یعنی، در ادامه آیات قبل به یاد آورید زمانی را که موسا برای هدایت معنوی قومش گفت: «همانا خدا شما را امر می کند که ماده گاوی ذبح کنید». که همان گونه که در شرح مقدمه سوره نیز اشاره کردم، موضوع این آیات بر می گردد به موضوع قربانی و کشتن گاو نفس و علی الخصوص در اینجا به موضوع آیه 60 ، یعنی اینکه موسا بداند از میان قوم او چه کسی از همه داناتر و عادلتر و شایسته تر است که بخواهد با وی وصیت کند و امانت ولایت را به او بسپارد. کما آنکه این نکته دقیقا در آیه 74 همین سوره (پس از پایان ماجرای کشتن گاو ماده) مطرح شده و مشخص است که این آیات همگی در امتداد هم و مثل زنجیر بهم متصلند. بنابراین موضوع این آیه را نباید جداگانه و بریده بریده از موضوعات قبلی مطالعه کرد و الا ناچارا یا باید به خرافات مفسران قشری مذهب باور داشته باشیم (که از درون آن همین گندی به وجود می آید که امروز گرفتارش هستیم) و یا آنکه می باید علیه باورهای جامعه و اخلاقیات و اساس معنویات و فرهنگ خود قیام کنیم (که در آن صورت مصداق آن کسی می شویم که به قول سعدی: یکی بر سر شاخ بن می برید) .
درواقع موضوع این آیات در پیوند با این مطلب است که موسا می خواست بداند که چه کسی از میان قوم او از همه شاخص تر است (که بخواهد با وی وصیت کند) و چه کسانی ناکس ترند(که مواظب باشد رهبری جامعه به دست آنها نرسد). آن چنانکه از متن دو کتاب تورات و قرآن و میثاقی که موضوعش در آیه 63 سوره بقره و آیه 13 سوره مائده آمده بر موسا معلوم شد که چه کسانی سخن او را تحریف کردند و چه کسانی آن را محکم گرفتند که از آن طریق مشخص شد که یوشع بن نون و کالب ابن یفنه بهترین های قوم اویند. در طرح آزمایش دوم که موضوعش سخن آیه شصت و هفتم است موسا می فهمد چه کسانی از قوم او سخت دل و خیانتکارند و در عین حال می فهمد که شاخص ترین یارانش چه کسانی هستند (کسانی که گاو نفس شان را می کشند و به این طریق از خود برون آمده و کردارشان راست می شود). آنهایی که سنگ دلشان از تجلی نور خدا منفجر (شکوفا) می شود (آیه 73) و چشمه های حکمت از وجودشان جاری میگردد. درعین حال نباید فراموش کرد که موضوع این آیه گرچه در پيوند با قوم يهود است اما خطاب و روي سخن قرآن به پيامبر اسلام و همه آن پرهیزکارانی است كه مي خواهند (برحسب آنچه آیه دوم بقره می فرماید) از موضوعات آيات قرآن معرفتى اندوخته كنند. چنانکه آیه 75 نیز آن را تایید می کند. بنابراین ضرورت پیدا می کند که معنا و مفهوم این آیات را در امتداد یکدیگر جستجو کنیم که بتوانیم در مجموع معرفتی را از قرآن بیآموزیم. از اینروست که وقتی خواننده سطحی نگر قرآن برای درک این آیات به کتب تفسیر مراجعه می کند، به هیچ رو با خواندن آن مطالب آلوده به خرافات و بریده بریده چیزی دستگیرش نمی شود. جز اینکه اگر پرهیزکار نباشد (خارج از متن آیات قرآن) به باوری می رسد که امروز یک میلیارد مردم «مسلمان» جهان رسیده اند و یا به زعم برخی از دین ستیزان به این نتیجه برسیم که قرآن پر از خرافات و بدآموزی است و به نوعی کتاب جادوگری است.
مشکل دیگر کتب تفسیر آنجایی است که اغلب مفسران و حتا مترجمان برای آنکه خواسته باشند نظر تفسیری خود را به خواننده قرآن منتقل بلکه تحمیل کنند مجبورند با گذاشتن پرانتز و آوردن کلماتی که برابر با اصل تنزیل آیه نیست، همچنین با پس و پیش کردن ترتیب تنزیل آيات (به همين ترتيبى كه آیات شماره گذارى شده و عبارت آن نازل شده) آیات قرآن را به سود تفسیر و تاویل خود دستکاری کنند. به همین خاطر اغلب این ترجمه ها و تفسیرها هدایت کننده نیستند و معرفتی را به خواننده قرآن منتقل نمی کنند. (مطالعه کنندگان این سطور برای آنکه بدانند من چه می گویم باید برای نمونه حداقل به یکی از این ترجمه ها و تفسیرها مثل قرآن «ترجمه الهی قمشه ای» یا «تفسیر المیزان» و یا «تفسیر سورآبادی» و ....... مراجعه کنند و بعد ببینند که از ردیف سخنان آنها در مورد این آیات به چه معرفتی نائل می شوند). به ویژه آنجایی که برخی از این مفسرين به حاشیه رفته اند و داستانهایی را مطرح کرده اند که هیچ ربطی با اصل متن این آیات ندارد، که به نظر من اغلب شان گمراه کننده و زیان آورند. این ترجمه ها و تفسیرها آنچنان گمراه کننده اند که آدمی با خواندن چند آیه و چند سطر تفسیر یا از خیر مطالعه قرآن در می گذرد و یا اگر دل و جراتی داشته باشد به خیل دین ستیزان می پیوندد و به اسلام و قرآن و همه معارف دینی و فرهنگی جامعه خود ناسزا می گوید. از اینروست که اکثریت قریب به اتفاق مردم (به ویژه مسلمانان) چیزی از قرآن نمی دانند و اگر هم بدانند اغلب خرافه و سخنان بیهوده این و آن است.
مسبب اصلي اين كار البته ملاهای يهودي اند كه با طرح برخى از داستانهاى ساختگى و وارد كردن آن داستانها در تورات (و همچنین در تلمود) مقام کلام خدا را تاحد يك كتاب دستورالعمل جادوگرى پايين آورده اند. خوشبختانه قرآن چنين نيست و رديف آيات و نوع سخنی که خدا برای حفط کلامش به کار برده (تا از دستبرد نا اهلان در امان باشد)، (به دلیل آنکه سری و رمزی بیان شده و قشریون نمی توانند آن را درک کنند)، اجازه نمى دهد كه كسانى بتوانند در نص قرآن دخل و تصرف كنند. اما بدبختانه با وجود بسيارى از این ترجمه ها و كتب تفسيرى كه در دسترس مردم هست و تاسى كه اغلب مفسران «مسلمان» به نوشتارهای «یهودی» كرده اند اين مشكل وجود دارد كه انسان ها برمبناى آنچه كه در كتب تفسير نوشته شده، قياس كنند و يا نسبت به آيات قرآن چون متون مذهبی یهود قضاوت كنند. يكى از نمونه هايى كه اصرار دارم بگويم مفسرين ما به كتاب «يهود» تاسى كرده اند همين مطلبى است كه در اين آيات بدان اشاره شده است. پيداست كه مفسرين نفهميده اند كه قرآن چه مى گويد به همين خاطر مجبور شده اند به كتاب «يهودیان» مراجعه كنند و بر اساس مطالب «كتاب عهد عتيق» در خصوص شرح اين آيه به داستان نویسی و خيالبافى بپردازند.
در حالی که مشخص است که موضوع اين آيه نیز در پیوند با آيات قبل است. آنجاکه قرآن به موضوع حرمت روز سبت یادآور شد و آن را در شریعت و طریقت موسا قرار داد و از قوم او پیمان گرفت که آن را محترم بدارند. چراكه بنی اسراییل به روش زندگانی در مصر عادت داشت هر هفت روز هفته را به کار شیار زمین مشغول باشد و هدف و همتش را صرف امور مادی زندگی و رفع نیازهای جسمانی کند. به همين خاطر خدا با گنجاندن دستور حرمت روز شنبه در «میثاق ده فرمان» بر عهده آنها گذاشت تا كه اين روز را به خدا اختصاص دهند و زمانی فارغ از کار دنیا به تسبیح معنویات و خودشناسى بپردازند. در این مسیر است که انسان به حیوان نفس خود معرفت پیدا می کند و می فهمد که اگر بخواهد به مقام انسانی خود برسد می باید با آن حیوان مبارزه کند و او را از میان بردارد. زیرا تا آنگاه که اين نفس (گاو ماده) در نهاد ما زنده است و ما هنوز موفق نشده ایم آن را بکشیم ، ما انسانها در كار دنيا یا اسیر نفس خویشیم و یا در کار شيار زمين و سود رسانی به دیگران اسیر از ما بهترانی هستیم که از وجود ما مثل گاو (علی الخصوص گاو ماده) بهره می برند. مشکل اینجا است که این حیوان بخصوص که نامش انسان است به واسطه داشتن خصیصه های توامان حیوانی و انسانی (اسماء و صفات)و نوع خصوصیت اجتماعی اش، به طور پیوسته و دائم در حال تغییر دادن طبیعت (شیار زمین) و متحول ساختن نوع زندگی خود و همنوعانش (چه بخواهند و چه نخواهند) است و از اینروست که اگر انسانها بر نفس خودشان کنترلی نداشته باشند آنگاه فرهنگی وجود نخواهد داشت و برای واژه های چون انسانیت عدالت و صلح و آزادی و اخلاقیات و معنویات و حق مصداقی نخواهیم داشت. به قول آن انسان غافل از مقام انسانی خود : «برو قوی شو، اگر راحت جهان طلبی / که در نظام طبيعت، ضعيف پامال است». منطور شاعر شیفته قدرت آن بوده «برو گاو شو و پا روی حق بگذار و نگاه نکن که با عملکرد قدرت طلبانه تو چه بر سر دیگران می آید». به همين خاطر معتقدم كه سنت قربانى در پيوند با موضوع خود شناسى و كشتن گاو نفس است. این موضوع را عرفای عالیقدر ما هم گفته اند که از این نظر کار ما را در تفسیر این آیات ساده می کند. اما در پاسخ اینکه چرا قرآن گاو ماده را نماد نفس قرار داده؟ به نظر من حکمتش در آن است که بخواهد به معنای وسیع تری نسبت به نماد گاو نر- که در میتراییسم و یهودیت مطرح است- اشاره کند. و اینکه گاو ماده نسبت به گاو نر ارزش بیشتری دارد و از جهت ابثار و قربان کردن در راه خدا هدیه ی مقبول تری است. و اینکه حکمت این کار به یک امر مردانه (چنانکه در میتراییسم و یهودیت است)محدود نشود و زنان هم می باید با نفس خود مبارزه کنند و آن را بکشند. و اینکه گاو ماده نسبت به گاو نر زمینی تر و غافل تر است . چراکه گاو ماده شیر می دهد و تازمانی که زنده است انسانها را تغذیه می کند و بیشتر از گاو نر سود رسان است، درحالی که خودش از نتیجه کارش بهره نمی برد. مثل انسانهایی که دائم در خدمت دیگرانند و دائم کار می کنند و نتیجه کارشان را فرزندانشان و یا از آنها بهترانی می برند که آنها هم البته چون گاو سرشان را توی آخور نادانی فرو برده اند.
اما مفسران «اسلامی» در تفسیر این آیات کم و بیش چنین می گویند که: در زمان حضرت موسا جسد مقتولی بر سر راه میان دو قبیله از قبایل بنی اسراییل پيدا می شود. به علت اینکه آنها از هويت قاتل و یا قاتلین خبر نداشتند بین آن دو قوم درگیری رخ می دهد و آنها یکدیگر را به قتل آن مقتول متهم می کنند. بعد برای آنکه هویت قاتل اصلی معلوم شود خدا معجزه می کند که آن جسد مرده را زنده کند . به همین منظور فرمان می دهد كه بنی اسراییل گاوى را ذبح كند و پاره اى از گوشت آن را (برخي مي گويند دم و برخي هم مي گويند زبان آن گاو ذبح شده را) به جسد مرده بزنند تاکه مرده زنده شده و به سخن بیاید که هویت قاتل خود را معلوم سازد. البته داستان هاى مضحكى را كه برخى از مفسرين قشرى درباره آن گاو بافته اند، با هيچ چسبى (حتا چسب الميزان علامه طباطبايى) به قرآن شريف نمى چسبد. چراکه اگر مطلب صرفا بيان معجزه است كه بدون كشتن گاو و نحوه بس شگفت انگیز زدن پاره اى از گوشت آن گاو به جسد آن مقتول هم مى توانست معجزه شود. اصلا چرا موسا خود عصایش را (كه به زعم قشريون معجزات بسيارى از طريق آن صورت گرفته) به آن مقتول نزد ، که بدون ماجرای گاو کشی خود آن مرده را زنده كرده باشد كه بشود گفت معجزه شده است؟ پس اين گونه نيست كه «علامه» اصرار دارد ثابت كند كه : «ما در سابق امكان عقلي وقوع معجزه را اثبات كرديم و گفتيم كه معجزه در عين اينكه معجزه است ناقض و منافى با قانون عليت و معلوليت كلي نيست». و حرفهايى از اين قبيل كه بخواهد به حجت حرف و واژه و عبارت اثبات معجزه كند كه به راستي اسف انگیز است. مگر اثبات معجزه خدا با اينگونه از سخنها عملي است كه اينك علامه طباطبايى در نقش دايه بهتر از مادر بخواهد معجزات موسا را ثابت کند. اين طرز بيان او ويژگى نوع قرار گرفتن واژه هاى قرآن-كه به درستی معجزه پيامبر اسلام است- را از بين برده است. همچنین با انتشار این گونه از باورها و تفسیرها هر راهی برای کشف حقیقت و پیدا کردن تاویل درست بسته می شود.
خود آن جناب در جلد اول (ص66) از كتاب عياشى (جلد 1 ص 11) از قول امام باقر نقل قول مى كند كه فرمود: «هيچ آيه اى در قرآن نيست مگر آنكه ظاهرى دارد و باطنى و هيچ حرفى در قرآن نيست مگر آنكه براى آن حدى و حسابى است، و براى هر حدى مطلعى است. راوى (فضيل بن يسار) مى پرسد: منظورتان از اين ظاهر و باطن چيست؟ فرمود: ظاهر قرآن تنزيل آن و باطنش تاويل آن است. بعضى از تاويلهاى آن گذشته و بعضى هنوز نيآمده است».
چه اگر كسى بخواهد در قرآن تدبر كند و تاویل جدید آن را دریابد، می باید از همين صورت ظاهرى (تنزیل) آيات و ترتیب واژه ها و معانی آنها درک معرفت کند. یعنی اینکه تدبر در قرآن به معنى تدبر در سخن مفسرين نيست. زيرا كتب تفسير نوشته انسانها است كه با وحى خدا از زمين تا آسمان فاصله دارد. در حالي كه تدبر در قرآن بمعنى عميق شدن در باطن معانى قرآن است. به همين خاطر قرآن در آيه 24 سوره محمد مى فرمايد: «افلا يتدبرون القران ام علي قلوب اقفالها= مگر قرآن را تدبر نمى كنند ؟ يا شايد بر دلهايشان قفل هايى است». این آیه در زمانی نازل شده که هیچ کتب تفسیری وجود نداشته است. بنابراین مفسرین باید اجازه بدهند که انسانها بتوانند خود از طریق فطرتشان به تدبر و تفقه در قرآن بپردازند. هرکسی که بخواهد با سخن یکسونگرانه خویش جلوی این کار را بگیرد درواقع سد راه خدا شده است و حکم وی طاغوت است. به همین خاطر من معتقدم که اغلب این تفسیرها گمراه کننده اند. به نظر من بهترین قرآن، قرآنی است که به هیچ رو واژه اضافی ندارد. چراکه انسانها هیچ کدامشان هدایتگر نیستند و این خدا است که باید هدایت مستقیمش را به انسانها برساند (با وجودی که مفسرین مزاحم کارش می شوند) و آنها را خود با معنای کلام خویش آشنا سازد. آن گونه که عرفای عالی مقام ما با قرآن آشنا شدند.
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ / هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم
یا :
هیچ حافظ نکند در خم محراب فلک / این تنعم که من از دولت قرآن کردم
آنچه را كه اغلب مفسرين در كتب خود شرح داده اند مربوط است به داستانهاى ساخته و پرداخته گذشتگان كه بيشترشان را از «يهود» گرفته اند و به همين خاطر است كه طرز بيان آن داستانها با صورت متن قرآن و رديف آيات، بالكل متفاوت است. از اين جهت مى توان گفت كه مفسرين قشرى (و مترجمین) با پيروى از كاتبان و فريسيان يهودى بنوعى ديگر در ظاهر و نحوه تنزيل آيات قرآن دست برده اند و معانی آنها را مخدوش كرده اند.
چنانكه (از طبرى گرفته تا طباطبايى) توضيح داده اند كه موضوعات اين آيات مربوط است به داستان مردى كه به دست برادرزاده (يا پسرعموى) خود كشته می شود. آن برادر زاده بعد از قتل عمو (یا پسرعمو) جسدش را در میان راهی که بین دو قبیله قرار داشته رها مى كند و بعد وقتی که به میان قبیله خود می رود به دروغ و به حاشا خونخواهی می کند و اصرار می ورزد که قاتل عموی او فردی از افراد قبیله مقابل است و بدين ترتيب بين مردمان دو قبیله اختلاف مى اندازد. بعد «خدا» فرمان مى دهد كه اگر گاوى را بكشند و دم آن گاو را به آن مرده مقتول بزنند، او زنده شده و مى گويد كه قاتلش كيست. اين دروغ بافی ها و قصه پردازى ها هيچكدام در متن اصلي آيه قرآن نيامده ، اما در «كتاب مقدس» داستانى است كه مى توان فهميد ريشه اينگونه پرت و پلاگويى ها از كجاست.
در كتاب تثنيه (باب 21) چنين آمده كه: «اگر در زمينى كه _يهوه خدايت براى تصرفش بتو مى دهد_مقتولي در صحرا افتاده پيدا شود و معلوم نباشد كه قاتل كيست، آنگاه مشايخ و داوران تو بيرون آمده مسافت شهرهايى را كه در اطراف مقتول است بپيمايند و اما شهرى كه نزديك تر به مقتول است مشايخ آن شهر گوساله رمه را كه با آن خيش نزده و يوغ به آن نبسته بگيرند و مشايخ آن شهر آن گوساله را در وادى اى كه آب در آن هميشه جارى باشد و در آن خيش نزده و شخم نكرده باشند فرود آورند و آنجا در وادى گردن گوساله را بشكنند. و بنی لاوی کهنه نزدیک بیاید _چونکه یهوه خدایت ایشان را برگزیده است تا او را خدمت کنند و بنام خدا برکت دهند و برحسب قول ایشان هر منازعه و هر آزاری فیصل پذیرد_. و جميع مشايخ آن شهري كه نزديكتر به مقتول است دستهاى خود را بر گوساله كه گردنش در وادى شكسته شده است بشويند و جواب داده بگويند دستهاى ما اين خون را نريخته و چشمان ما نديده است. اى خداوند قوم خود اسراييل را كه فديه داده اى بيآمرز و مگذار كه خون بيگناه در ميان قوم تو اسراییل بماند پس خون برای ایشان رفع خواهد شد. پس خون بی گناه را از میان خود رفع كرده ای ،هنگامی که آنچه در نظر خداوند راست است بعمل آورده ای». متاسفانه اين پرت و پلاگويى ها _ که بی شباهت به عمل قاضیان «جمهوری اسلامی» در ماستمالی کردن قتلهای زنجیره و به ویژه قتل خانم زهرا کاظمی نیست_ بنوعى در كتب تفسير مسلمانان وارد شده است(1). چراكه اغلب مفسرين« اسلامى» به تاسى از ملاهاى «يهودى» با تصرفاتى آن داستان های كذايى را وارد كتب خود كرده اند. از همينروست که معتقدم اگر خدا هدایت نکند، هیچکس در فهم آیات قرآنی از كج انديشى ناشی از تحریف ملاهاى يهودى و قشريون مسلمان مصون نیست و همه (ازجمله این نویسنده) می توانند بخطا رفته باشند. مثال این قضیه مثل تسری بیماریهای واگیر میکروبی یا ویروسی کشنده (مثل میکروب سل و طاعون و یا ویروس ایدز ) است که گاهی در مقیاس وسیع اکثریت یک جامعه به آن مبتلا می شوند.
براى نمونه اگر به تفسير اين آيات در كتاب تفسير سورآبادى، نوشته ابوبكر عتيق نيشابورى مراجعه كنيد، مى بينيد كه چگونه داستانهاى خرافی و دور از عقل وارد قرآن شده است. اگر به كتاب «الميزان» هم نگاه بكنيد ملاحظه می کنید كه «علامه» طباطبايى نيز بر اساس همان داستانها، آيات الهى را توجيه و تفسير كرده است در حاليكه از نوع رديف شگفت انگيز آيات قرآن بروشنى پيداست كه موضوع اين آيات در پيوند با مطلب آيات قبل است. آنجايي كه (آیه 62 ) خداوند با یهود میثاق بست و سپس یادآور شد(آیه 65 ) که چراست که می باید به موضوعات میثاق خدا (ازجمله موضوع حرمت روز شنبه) اهمیت داد و آن را به نیرو گرفت. زیرا اگر انسان بخواهد هر هفت روز هفته را كار كند و بخواهد زندگى اش را منحصر و محدود به كسب ماديات كند، آنگاه به مثابه گاو شيرده (بقره) غافل خواهد بود و بی آنکه بهره ای از نتیجه تلاش خود ببرد، به مرگ و نابودی زندگی را پایان می برد . به همين خاطر معتقدم كه موضوع اين آيات در پيوند با حكمت قربانى كردن است. قربانى كردن موجودى كه همواره در حال نشخوار كردن و بهره دهى است و نمى داند كه هرچه بيشتر مى خورد و فربه مى شود، بيشتر در معرض خطر بهر کشی و سلاخى است. «بقره» درواقع اشاره به نفس آدمى دارد، نفسى كه همواره در حال بهره دهى و بهره ورى از يافته هاى زمينى است. موجوديتى كه همواره سر به زمين دارد، نشخوار می کند و غافل از سرانجام خويش است. موجودی که هرگز براى خود زندگى نكرده بلكه قابل دسترس است تا كه از نيرويش زمين را بشكافند و شيره جانش را بگيرند (که نه به خودش که به از او بهترانش بدهند) و نهايت او را بكشند و از گوشت و پوست و روده و شاخش بهره ببرند. این داستان ، داستان همه انسانها است که در این چرخه تکرار ماه گونه ( اول به صورت هلال بعد نیمه ، سپس ماه تمام ، سپس نیمه و هلال به سمت افول و بعد هم محاق و نابودی) گرفتار گاو نفس خویشند. این است که اگر به تصویر میترا نگاه کنید می بینید که بر بالای سر او نشان هلال ماه قرار دارد و این نیست جز اینکه بخواهد بگوید که همه انسانها در یک چرخه ماه گونه گرفتار طبیعت گاوگونه خویشند. قدما نیز معتقد بودند که زمین بر روی شاخ گاو قرار دارد . و این مطلب نه موضوعی بوده در ارتباط با علم جغرافیا و کیهان شناسی بلکه منظور آن بوده که بگویند پایگاه مادی و جسمانی انسان (زمین) بر روی شاخ گاو می گردد. بعبارت دیگر، اساس زندگی انسان در روی زمین بر قدرت است. یا به زبان ساده تر اگر فقط به زندگانی زمینی و جسدی تمایل داری برو قوی شو و مثل گاو ( برای مدتی محدود و معین)زندگانی کن. اما اگر از این نوع زندگانی نفرت داری خودت را از این چرخه قدرت و بی دادگری رهایی ده و گاو نفست را بکش که جایگاه تو بهشت ملکوت و هستی بی کرانه است. در اين آيات نیز خداوند مى فرمايد: آنها كه می خواهند به حیات جاوید دست یابند نمی باید که مثل گاو غافل باشند بلکه می باید که فرصتهایی را به خدا اختصاص دهند (سبت) و در آن فرصتها گاو نفس خودشان را بكشند. «همانا خدا شما را امر می كند كه گاوى را بکشید».
«گفتند» (موسا) ما را به مسخره گرفته ای؟». لحن سئوالی تعجبی توام با نیشخند بنى اسراييل، در واقع همان لحن سئوالی و تعجبی و کنایه آمیزی است كه اغلب مردم مادی گرا (قشری) دارند. از اينكه كشتن گاو ماده چه ربطی به ما دارد که اینک در این بیابانها تشنه و گرسنه و بی سرزمین گرفتار آمده ایم ؟ به سخن دیگر، این قضیه چه معرفتى را بيان مى كند؟ گاوكشى چه ربطى به ما و چه پیوندی با دین و روحانيات می تواند داشته باشد؟ چرا خدا آنرا به عنوان «امر» یعنی به عنوان یک دستور مذهبی در شریعت خود وارد کرده است؟ به همين خاطر وقتى آنها می شنوند که خداوند امر کرده كه گاو ماده ای را بكشند، فكر مى كنند كه موسا (به عادت مصریان) با آنها شوخى می کند. «اتخذنا هزوا» يعنى تو ما را به مسخره گرفته اي؟ به قول امروزی ها : «ما را گرفتی؟» یا که می خواهی ما را دست بیندازی؟
و پاسخ موسا که: «پناه می برم به خدا از آنکه از جمله نادانان باشم». یعنی اینکه; 1- شوخی نمی کنم بلکه این امر یک موضوع بسیار جدی است. 2- اينكه من به مراتب امر خدا آگاهم، بنابراین شما این امر را مسخره نپندارید. 3- اينكه مسخره كردن و جوک گفتن كاری است نابخردانه و بیرون از خرد. 4- اينكه واى بحال مردمانى كه همه چیز را به مسخره مى گیرند. 5- اينكه مسخره کردن و نادانی بهم ارتباط دارند که پی آمد آنها به نتایج شومی منجر می شود که در آن صورت می بايد به خدا پناه برد. هرگاه گفته می شود که به سبب موضوعی (اغلب عادات بد اجتماعی: دروغ ، ریاکاری، مسخره کردن دیگران، دین فروشی) «به خدا پناه می برم» یعنی اینکه آن موضوع نتایج بسیار شومی در بردارد که انسانها قادر به تصحیح و کنترل آن نیستند. یعنی اینکه این مسئله نهایتا به ظلم و جنگ و خونریزی منجر می شود که در آن صورت هیچکس امان نخواهد بود. از آنرو خدا نکند که چنین روزی فرا برسد . مثل این شعر حافط:
ای دل بیا که به پناه خدا رویم/ زآنچه آستین کوته و دست دراز کرد
که منظور حافظ به خرابی هایی است که در نتیجه دست درازی آخوندها و صوفی ها به دین واقع می شوند. به این سخن که وقتی آخوند و صوفی ای در نحوه بیان تعلیمات الهی دست درازی می کند، و به گونه ای آنها را تعبیر و تفسیر می کند که بخواهد منافع مادی و ریاست خود را تامین کند، آنگاه ظلم خواهد شد، در نتیجه جنگ و خونریزی و خسارتهای اخلاقی و اجتماعی به بار خواهد آمد و مردمان بسیاری صدمه خواهند دید که انسان می باید از آن بدبختی بزرگ به خدا پناه ببرد.
پس اهل ایمان (بنا به شناختی که از موضوع آیه 14 سوره بقره دارند «در حاليكه همه رياكاران مذهبى، وقتى با شياطينشان خلوت مى كنند مومنين واقعى را مسخره مى كنند» ) هرگز استهزا و مسخره نمى كنند. چه می دانند مسخره کردن نتایج شومی در بردارد.
بنابراین موضوع کشتن گاو (قربانى كردن) امری است بسیار جدی که برای درک آن انسان دانا هرگز در ظاهر آيه معطل باقى نمی ماند. بلكه از طريق درك ظاهرى به باطن آيه پى می برد كه بتواند به موضوع قرب و هدايت واقف شود. در حاليكه همه قشريون اهل مذاهب تنها به ظاهر توجه مى كنند و از آنجايى كه دلی ندارند كه با آن تدبر كنند كه به باطن آيات خدا ره يابند، همواره با داستان پردازى هاى غيرواقعى مطلب را پيچيده تر می کنند.
اگر موضوع كشتن گاو بقره به این معنی بود كه ثابت شود خدا معجزه می کند و به تعبیری که مفسران گفته اند: با این کار آن مرده مقتول زنده شده كه به سخن آيد و بگويد مقتول كيست، آنگاه روشن است كه مورد تمسخر همه جهانیان واقع خواهيم شد. مگر مذهبيون نسبت به خالق هستى چگونه انديشه مى كنند؟ اين چه نادانى بزرگى است كه امروزه اغلب اهل مذاهب جهان را گرفته است؟ بعد از همه اين خرابى ها هنوز زمان آن فراهم نيامده كه به تاویل درستی از آیات قرآن دست یابیم؟
چه درصورتى ما مى توانيم ادعا كنيم كه قرآن معجزه حضرت محمد است كه معرفتی از آیات آن بر ما معلوم گردد. معنى اعجاز قرآن حتا در این نیست که ثابت شود که شمارگان آیات قرآن و یا جمع برخی از کلمات و حروف قرآن مضربی از عدد 19 اند. در آن داستانهاى کذایی و قدیمی (که مفسرین به قرآن منتسب کرده اند) و در این تعبیرات من درآوردی( که برخی از نظریه پردازان جدید به قرآن ملحق می کنند) هيچ معرفتى نیست. به همین خاطر هیچ اعتبار و اعجازی بر سخن آنها مترتب نیست و شایسته نیست که آنها را بزرگ و دانشمند بخوانیم.
درحالی که مشخص است که اين آيات از متشابهات قرآن است . به همين خاطر نبايد به آنها سطحى نگريست و يا براى فهم آن به مشتبهات قشريون «يهودى» و «اسلامى» تمسك جست. معجزه قرآن در جايى است كه بتوان از اين آيات، معانى روحانى و شخصیت ساز آنها را كشف كرد. و اﻻ چه فرقى است بين قصص قرآن با قصه هاى هزار و يك شب؟
پس اگر بخواهيم گاو نباشيم و چون گاو روزهاى زندگى را به يك كار مشابه تكرار نكنيم ، آنگاه مى بايد به سنت پيامبران الهى فرصتهايى را براى خودشناسى و تدبر در معنويات الهى فراهم آوريم (سبت). در اين فرصتهاست كه به گاو نفس خود پى مى بريم و می فهمیم اگر عدالت و سلامتی می خواهیم و اگر معنایی برای هویت انسانی خود جستجو می کنیم ، می باید گاو نفس خود را بکشیم. از اينروست که دستور قربانى موضوعی است مربوط به طریقت که در همه شريعتهاى راستين الهى مثالش به کشتن گاو (اکثرا گاو نر اما در اسلام گاو ماده) آمده است. برای مردمانی مرد سالار که در ظاهر و پوست قرآن و یا تورات متوقف شده اند البته قربانی هم آن است که گاو نری را بکشند و خونش را به اطراف بپاشند و جسد و امعاء و احشاء اش را دود بدهند تا که به زعمشان بدان وسیله به خدا تقرب پیدا کنند. اما برای آنها که از پوست قرآن گذشته اند و به مغز آن توجه دارند، کشتن گاو به کشتن نفس اشاره دارد و قربانی آن است که در راه رسیدن به خدا و حقیقت، عامل بازدارنده یعنی نفسمان را بکشیم تا که به دوست برسیم «تو خود حجاب خودی حافط از میان برخیز». گاو بقره در بیان اصطلاحات دینی همان نفس است. نفسی که زندگانی را به غفلت می گذراند و از مقام انسانی و روحانی خود خبر ندارد. کسی که بتواند گاو نفسش را بکشند در واقع کسی است که از «خود» غافل و محدودش بیرون آمده از آنرو به سبب آگاهی وسیعی که به این طریق به دست می آورد قادر است خیلی از کارهای بزرگ را که به نظر عموم غیرممکن می نماید انجام دهد. اینجاست که حافظ می گوید:
شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی / مردی از خویش برون آید و کاری بکند
موضوع امر خدا در مورد کشتن گاو بقره برای آن بود که
از میان قوم بنی اسراییل فردی برجسته جانشین موسا شود که بتواند این زنجیره
را ادامه دار
کند و قوم را برای رسالت عظیمی که به هرحال نا تمام مانده بود، هدایت و
رهبری نماید. که البته مشخص است که او کسی جز یوشع بن نون «که
مملو از روح حکمت بود» نیست. (به نظر من کالب بن یفنه هم در این امتحان
پیروز شده است. اما بنا به دلایلی (شاید سن) موسا یوشع بن نون را بر او
رجحان داده است) و او بوده که بالاخره با مشخصه هایی که داشته توانسته گاو
نفسش را بکشد و به این طریق جانشین موسا شود. هرچند در بعد از این سانحه
قوم اختلاف می کنند و قصد داشتند حق یوشع و کالب را پایمال کنند (که در آیه
72 و 74 همین سوره به آن اشاره می شود). اما به هرحال بعد از این سانحه است
که موسا در واپسین لحظات پایانی زندگی موفق می شود که امانت عصای رهبری را
به یوشع بسپارد و با خیال آسوده جان به جانان تسلیم کند. اگر به پیکره ای
که مایکل آنژلو از موسا ساخته دقت کنید می بینید که او برای موسا مثل گاو
دو شاخ گذاشته است. این دو شاخ به نظر من از آنجایی آمده که او نیز چون
میترا گاو نفس خود را کشته است. از اینرو به عقیده من ذوالقرنین (به معنی
صاحب دو شاخ که این نام در سوره کهف آمده) موسا و یا هرکسی است که بتواند
گاو نفسش را بکشد. نه به آن گونه که برخی گفته اند ذوالقرنین اسکندر مقدونی
و یا کوروش هخامنشی است(2). زیر همانطوری که از ایات (59
به بعد) دستگیرمان شده موضوع آن آیات در خصوص موسا و شاگردش
(یوشع) است که چگونه آنها در یک سیر و سلوک (باطنی)
به خضر می رسیدند و بعد از ماجراهایی_که اگر خدا یاری کند که بتوانم
شرح آنها را در سوره کهف بدهم_ یکباره صحبت از ذوالقرنین می شود. همین
موضوع دلیل آن است که موسا و البته شاگردانش یوشع و کالب ذوالقرنین های
زمانه خویشند. این سخن در خصوص موسا و یوشع و کالب سزاوار است که گفته شود
چراکه درواقع هرچه خوبی از یهود باقی
مانده از نتیجه تلاش و جهاد آن بزرگواران است و هرچه بدی و فساد است از
آخوندها و قشریون مذهبی آنها است که نتیجه زحمات آن عزیزان را با برتری
طلبی و قدرت طلبی شان به باد داده اند.
در گذشته های بسیار دور آن پادشاهانی که بر سر کلاه شاخدار ( دو شاخ گاو یا
دو شاخ بزکوهی) می گذاشتند، کسانی بوده اند که خواسته اند بگویند که گاو
نفس خود را کشته اند در نتیجه لایقند که بر مردم و کشور فرمانروایی کنند.
از اینرو از تصاویری که امروزه از برخی از سکه های قدیمی بدست آمده
می بینیم که برخی از پادشاهان (از جمله اسکندر مقدونی که بر سر کلاه دو شاخ
(بزکوهی) دارد)
بر سر کلاه شاخدار می گذاشتند. (3)
ا
ذبح ، يعنى قطع حلقوم حيوانات به ويژه گاو و گوسفند. اصل ذبح نيز در لغت به معنى شقه كردن و پاره كردن است(4). بقره در اصل از بقر بمعنى شكافتن گرفته شده و باقر نيز از همين معنى مشتق مى شود. باقر العلوم يعنى كسى كه علوم را شكافته و در آنها صاحب اثر است. بقره يعنى گاو ماده يا گاو شيرده.
اين موضوع در مذهب مهرى (ميتراييسم) نيز آمده ، آنجا كه ميترا يا مهر را مى بينيم كه گاو (نر) را مى كشد. گاوى كه با مرگش و ريختن خونش بر زمين آبادانى و تندرستى حاصل مى شود. با ذبح گاو، ميترا بر ارابه چهار اسبه سوار مى شود و به آسمان مى رود(قرب). اينها همه نشان از سنت قربانى و كشتن گاو نفس دارد كه بنوعى در مذاهب باستانى هم يادآورى شده است. در معارف اهل عرفان نیز به اين موضوع اشاره شده است. آنهم به گونه ای كه قرآن آنرا بيان داشته، يعنى به جهت تحصيل زندگانى جاويد.
اینکه علی بن ابى طالب مى فرمايد: «موتوا قبل ان تموتوا = بميريد پيش از از آنكه براستى بميريد» به موضوع قربانى كردن اشاره دارد. قربانى يعنى از میان برداشتن آن عاملی که بین ما و خدا فاصله انداخته و اجازه نمی دهد که ما به خدا نزديك شویم. پس امر به ذبج بقره مربوط است به طریقت. یعنی اینکه آن يك فرمان الهى است برای آنها که به نجات و رستگاری فکر می کنند. پيشتر نیز گفته شد (آیه 63) كه طريقت (دستورات) را از شريعت (كتاب) دریابید و آن را محكم بگيريد و به یاد آورید تا پرهیزکار شويد».
مآخذ و یادداشتها:
1) امروزه هزاران انسان بيگناه توسط جانيان ستمگر كشته مى شوند بى آنكه قاتلان واقعى آنان معلوم شود. پس اگر موضوع اين آيه در ارتباط به زنده شدن آن مرده مقتول است (که مفسران شرح آن را داده اند) چرا قرآن خوانان قدرتمند در جمهوری اسلامی از اين روش براى كشف جرم و معرفى قاتلين استفاده نمى كنند. مگر معجزات خاص زمان موسا است و یا مربوط است به قتلهایی که فقط در آن دوران اتفاق می افتاده است؟ آخر شما را بخدا عقل و خجالت هم چيز خوبى است. اگر به چیزی که مفسران در این باره نوشته اند باور داشته باشیم آنگاه جا دارد که باز از این آقایان بپرسیم، پس مصداق معنایی این آیات امروزه در کجاست؟ موضوع این آیات امروز به چه درد ما می خورند که شماها اصرار دارید بگویید که قرآن شفای همه مشکلات و دردهای ما است؟ ای خاک عالم بر سر همه تان که با سخنان احمقانه تان آبرو برای اسلام و قرآن نگداشته اید! «گرتو قرآن بر این نمط خوانی / ببری رونق مسلمانی»
2) مراجعه کنید به یادداشتهای قرآن ترجمه بهاء الدین خرمشاهی در شرح آیه 83 سوره کهف ص 302
3) رجوع کنید به کتاب
Art History (Second Edition) Volume One , Marilyn Stokstand Page 2064) رجوع کنید به تفسیر ابوالفتوح رازی جلد یکم در شرح تفسیر همین آیه ص 219 . همچنین فرهنگ لغات قرآن جلد اول تالیف دکتر محمد قریب