قرائت هاي نو از قرآن بر پايه آموزشهاي عرفاني
سوره گاو شيرده (بقره) شرح آيه 63(2/20) قسمت بیستم از بخش دومحسين ميرمبيني پذيرش مسئوليت رهبری بويژه رهبری دينی از طرف يك فرد، امری بسيار سنگين و ترسناك است كه به هيچ رو با ساده انگاری های اهل ظاهر توجيه پذير نیست. به عبارت قرآن (آيه 72 سوره احزاب) هيچكس از موجودات زمينی و آسمانی نيست كه وقتی بار امانت چنين مسئوليتی را بر او عرضه كنند از پذيرفتن آن نترسد و شانه خالی نکند، مگر انسانی كه از نظر شخصيتی در منتهای نادانی و بيدادگری قرار داشته باشد. به همین خاطر در خصوص کسانی چون خمینی و خامنه ای و رجوی و یا همه آن رهبرانی که از پیش خود داعیه ولایت و رهبری دارند و خود را «رهبر مسلمانان جهان» و یا «رهبر شیعیان عالم» و یا «رهبر مجاهدین» و یا که خود را «قطب و غوث عالم عرفان و تصوف» می نامند، باید دانست که آنها از موضع قدرت طلبی با موضوع ولایت و امر رهبری برخورد می کنند. همین است که معتقدیم که معنای «ظلوم جهول» در وجود آنها مصداق کامل دارد. از ظلم و نادانی اینها همین بس که از بازی کردن با این واژه ها نیز ترسی و غمی به خود راه نمی دهند. بنابراین پیروان مذاهب و ادیان خیری از ایشان نجویند که آنها چیزی از ذات دین نمی دانند و همگی خطاکار و مسئولند.۶۳- و آنگاه كه..... از شما پيمان گرفتيمو«طور» را بر «فرازتان» بلند گردانيديم.آنچه را كه بشما داديم به نيرو بكار گيريدو«آنچه در اوست» را بياد آريد،شايد پرهيزگار شويد.
«و اذ= و آنگاه» ، يعنى به ياد آوريد آنگاه كه ..... از شما پيمان گرفتيم.
و آنگاه به زمانى بر می گردد كه پیشتر در آیه 60 آن را توضیح دادم . زمانی که موسا فکر می کرد به زودی مرگش فرا می رسد، ازآنرو «از خدا خواست تا برای قومش ساقی شود» یعنی از خدا خواست تا که به او فرصتی دهد که بتواند قبل از فرا رسیدن مرگش قومش را از پیام حق و باده معرفت سیراب سازد. یعنی اینکه برای قومش رشته و چشمه ای به وجود آورد که آنها بتوانند بدون "سرخر ملا و اخوند" مستقیم از آن چشمه بنوشد و عطش خود را از درک حقیقت و فهم موضوعات دینی فرونشانند.
به همین خاطر به نظر من موسا با طرح درخواستش از خدا (که خواسته برای قومش ساقی باشد) در نظر داشته که برای خود جانشین تعیین کند و «جام» سقاییت را به دست او بسپارد. در همیجاست که قرآن در ادامه آیه 60 از قول خدا می فرماید: «عصایت را به آن سنگ بزن». یعنی : تو اگر از موضع ولایت (رهبری دینی) با آنها که در قوم تو شاخص اند برخورد کنی آنگاه می بینی که ار محکمترین شان چشمه های آب (حکمت) منتشر خواهد شد. بنابراین «سنگ» را در میان قومت بشناس . (برای فهمیدن موضوع سنگ به شرح ایه 60 مراجعه کنید ) که گفتیم موسا برای فهمیدن اینکه چه کسی سنگ است تا که بخواهد رد امانت کند و رهبری را به او بسپارد، از همه افراد قبايل دوازدهگانه بنی اسراييل 12 نفر را به عنوان بهترین های قومش برمی گزيدند و آنها را در یک ماموریت چهل شبه (روزه) به جهت کشف موضوعات روحانی و شناخت خدا مورد آزمایش قرار می دهد. قرآن در آیه 12 سوره مائده می گوید خدا با آن دوازده نفر پیمان بست که اگر «شما صلات (سلوک) برپا دارید و تزکیه نفس کنید(زکات بدهید) و رسولان الهی را گرامی بدارید و به خدا «وام نیکو» قرض بدهید، آنگاه گناهان شما را می پوشانم و شمار ا به بهشتانی درآورم که جویباران از فرودست آن جاری است». اما تورات _که دقیقا مشخص است کاتبان قدرت طلب تورات در آن دست برده اند_ موضوع دیگری را گزارش می کند و آن این است که موسا به جهت دستیابی زمین کنعان، آن 12 نفر را برای مدت چهل روز به «جاسوسی» می فرستد تا از وضع شهرها و حصارها و نوع مردمان و محصول و خاک کنعان برای او اطلاعاتی بیآورند. که به نظر درست نمی نماید. زیرا همین که قرآن در سوره مائده آن 12 نفر را با عنوان «نقیب» مطرح می کند و هم چنین تورات به موضوع «چهل روز» اشاره کرده است، بر ما معلوم می کند که موضوع ماموریت سران قبایل بنی اسراییل یک ماموریت جاسوسی نبوده بلکه بطور قطع و یقین موسا به آنها یک ماموریت باطنی از نوع سلوک روحانی داده است آنهم به قصد اینکه بتواند شاخص ترین آنها را بشناسد(1). بهرحال موضوع این آیه برای خواننده قرآن زمانی روشن می شود که وی هم به آيه 12 سوره مائده مراجعه کند و هم اینکه داستان به جاسوسی رفتن سران قبایل دوازدهگانه بنی اسراییل را از «سفر اعداد باب 13» تعقیب کند. قرآن در آیه 12 سوره مائده می فرماید: «و لقد اخذالله ميثاق بنى اسراييل و بعثنا منهم اثنى عشر نقيبا و قال الله انى معكم لئن اقمتم الصلوة و اتيتم الزكوة و امنتم برسلی و غزرتموهم و اقرصتم الله قرضا حسنا ﻻّ كفرن عنكم سيئاتكم و ﻻّ دخلنكم جنات تجرى من تحتها اﻻنهار فمن كفر بعد ذلك منكم فقد ضل سوآء السبيل= و همانا كه خداوند از بنى اسراييل پيمان گرفت و از ميان آنها دوازده نقيب (کوشنده) برانگيختيم و خداوند گفت كه من با شما هستم چنانچه شما صلات برپا داريد و زكات بپردازيد و به رسوﻻن من ايمان آوريد و آنها را گرامى بداريد و خدا را «وام نيكو» قرض دهيد. (آنگاه) گناهان شما را مى پوشانم و شما را به بهشتانى درآورم كه جويباران از فرودست آنها جارى است. و اما اگر بعد از آن كسى از شما (به پیمان من)كفر ورزد به تحقيق كه از راه خدا گمراه شده است» (2). اما در تورات سفر اعداد باب سیزدهم آمده که «خداوند به موسا خطاب کرده گفت : کسان بفرست تا زمین کنعان را _ که به بنی اسراییل دادم (؟!)_ جاسوسی کنند». کاتبان تورات هم در نحوه ماموریت آن دوازده نقیب برگزیده دست برده اند و هم اینکه در مال خود کردن زمین کنعان به خدا دروغ بسته اند. در ادامه آيه 12 سوره مائده، خداوند مى فرمايد «از آنجايى كه ايشان ميثاق خدا را شكستند آنها را لعنت كرديم و دل هايشان را سخت گردانيديم. چراكه آنان بخشى از كلام خدا را از موضع خودش تحريف كردند و بخشى ديگر را نيز حذف كردند تا مردم نتوانند آنها را به ياد آورند. و تو به خيانت آنان پى مى برى. بجز اندكى از آنان، كه از ايشان ببخش و بگذر زيرا خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد». آنچه مردم بر اثر تحریفات کاتبان یهودی نمی توانند به یاد آورند موضوعات بسیاری است ازجمله اینکه موسا با آن 12 نفر پیمان بست تا که در یک ماموریت چهل روزه در مراتب وجود خودشان نقب بزنند تا که معلوم شود از «سنگ» وجود کدام یک از آنها چشمه های حکمت می جوشد. یعنی اینکه در بین آن دوازده نفر معلوم شود بهترین کیست که بتوانند عهده دار امانت خدا (عصای موسا) گردد. این یک آزمایش روحانی بود تا اینکه بر موسا مکشوف شود آن سنگی که بر اثر دم ولایت او می باید از هم شکافته شود و حکمت الهی را جاری سازد، کدام یک از آن 12 نفر است. و همانگونه كه از ﻻ به ﻻى مطالب «كتاب مقدس» بر مى آيد اغلب سران قبايل دوازده گانه بجز يوشيع از سبط افرايم و كاليب از سبط يهودا پيمان خدا را شكستند و بعد از چهل روز که از ماموریت {جاسوسی} برگشتند حکایت کردند: « به زمینی که ما را فرستادی رفتیم و به درستی که به «شیر و شهد» جاری است و میوه اش این است لیکن مردمانی که در زمین ساکنند زورآورند و شهرهایش حصار دار و بسیار عظیم.... .» خلاصه اینکه «خبر بد نزد بنی اسراییل آوردند» و فتنه و آشوب در اردوی موسا بر پا کردند و خواستند که از موسا جدا شده و به مصر برگردند. تا آنجا که گفتند:« سرداری برای خود مقرر کرده به مصر برگردیم» . حتا اگر به این بخش از نوشتارهای کاتبان «کتاب مقدس» اعتماد کنیم باز بر ما معلوم می شود که موسا در این آزمایش می فهمد که در قوم او چه کسانی ایمان شان محکم است و چه کسانی پیمان شکن اند و چه کسانی کلام او را تغییر می دهند و با بخشی از آن را تحریف و یا از کل حذف می کنند. در این آزمایش است که موسا به وجود دو شخصیت برجسته از بهترین های قوم خود پی می برد. یکی یوشیع بن نون و یکی هم کالیب بن یفنه. بعدها می بینیم که موسا باز در ماموریت دیگری بنی اسراییل را مورد امتحان قرار می دهد تا اینکه بداند عصای رهبری و ولایتی را که به رسم امانت از شعیب گرفته بود می باید به دست چه کسی بسپارد. یوشع یا کالیب؟ آزمایش دوم درواقع چیزی نیست جز موضوع قربانی کردن گاو بقره که سوره بقره به آن خاطر نام گذاری شده است. شرح این مطلب در ایات 68 به بعد گفته خواهد شد. بر می گردیم به اصل متن آیه 63:
«و آنگاه كه..... از شما پيمان گرفتيم» ..... اما پيمان خدا با سران قبایل دوازدهگانه بنی اسراییل چه بود؟ اینکه: چنانچه آنها صلات برپا دارند (يعنى با خدای خود رابطه برقرار کنند و سلوك برپا دارند) و زكات بپردازند، (يعنى به جهت پاكى روح از خود مایه بگذارند و در راه رضايت خدا هزینه کنند) و به رسوﻻن الهى ايمان آورند و آنها را گرامى بدارند (كه مقصود پيامبران مرسلی است كه ادامه دهنده راه موسا بودند. این را هم خدا برای آن خاطر مشخص کرده بود که بنی اسراییل بعداز موسا به وصیت او و پیامران بعدی تمکین کنند و با آنها مخالفت نکنند که کردند و بسیاری از پیامبران خدا را یا کشتند و یا به خارج از شهر و دیارشان راندند)، و خدا را قرض الحسنه بدهند، يعنى برای آن کاری که بدان مامور شده اند چشمداشت بهره و سود نداشته باشند و قصدشان آن باشد که برای خدا می کنند ، در آنصورت من (خدا) نيز با شما هستم و تعهد مى كنم كه اگر چنين كنيد من شما را (در نهایت) به بهشت ملكوت خود در آورم. بهشتانى كه جويباران از فرودست آنها جارى است. این یعنی اینکه خدا به بنی اسراییل قول سرزمین موعود (به معنی سرزمین کنونی اسراییل) را نداده است بلکه فقط گفته که من (خدا) شما را به بهشتانی که جویباران از فرودست آنها جاری است درآورم. که مقصود بهشت آسمانی است.
اين لب و خلاصه همه آن ميثاقى است كه در آن لحظه بخصوص (و اذ= و آنگاه) موسا به امر خدا با سران قبایل دوازدهگانه بسته است.
وانگاه ...... «كه ازشما پيمان گرفتيم و طور را بر فرازتان بلند گردانيديم».
در حاليكه کاتبان دروغزن «تورات» و دروغپردازان قشرى مذهب «قرآن» در بیان شرح و تفسير اين آيات به مسائلی پرداخته اند كه نه تنها بینه هیچ مفهوم و معنایی نیست، بلكه مردم با خواندن آن متون و تفاسیر هرچه بيشتر سردرگم می شوند و البته به جایی می افتند که نتيجه اش همين تيره بختى امروز مردم جهان است. چنانكه از طبرى (سنی) تا طباطبايى (شیعه) همه در تفسير خود مى گويند :« طور كوهى است كه خداوند با موسا كه بر سر آن بود سخن گفت. چون موسا از ميقات الهى بازگشت و تورات را همراه داشت بنى اسراييل آن را از او نپذيرفتند، و خدا كوه طور سينا را از جا بلند كرد و در هوا معلق نگه داشت و موسا به آنها گفت اگر نپذيريد كوه (بقصد كشتن شما) بر سر شما فرو آيد. پس آنها هم از روى ترس سر به زير افكندند و گفتند آن را مى پذيريم. عبدالله عباس گفت (طور) از كوههاى فلسطين بود، حق تعالی فرمان داد تا از جاى بركنده شد و بر باﻻى سر ايشان چون سايبانى بايستاد. ابوالفتوح رازى و قمى و زمشخرى نيز چنين تفسير كرده اند. در حالیکه موضوع برگشتن موسا از طور و آوردن الواح یعنی فرامین دهگانه مربوط به زمان گوساله پرستی است که اینک از نطر زمانی موضوع آن گذشته است. ولی زمانی که در این آیه به آن اشاره می شود (واذ = و آنگاه)به دوران پیری موسا و موضوعاتی مربوط می شود که او می خواسته بهترین انسانهای قوم خود را بشناسد تاکه وی را جانشین خود کند.
در تفسیر این آیه حتا علامه طباطبايى بر سیاق تفسیر گذشتگان عمل کرده و ازجا کنده شدن کوه سینا و اینکه چرا خدا با این کار بنی اسراییل را تهدید کرده است، را در ردیف معجزات خدا با موسا تلقی كرده است. او حتا پا را فراتر گذارده و بى آنكه براى آيات قرآنى مراتب معنايى ديگرى تصور کند مى گويد: «همانطور كه گفتيم، آيه شريفه بيش از اين دﻻلت ندارد كه قضيه كندن كوه و باﻻى سر مردم نگه داشتن آن ، صرفا جنبه ترساندن داشته، و اگر صرف نگه داشتن كوه باﻻى سر بنى اسراييل ايشان را مجبور بايمان و عمل مى كرد بايستى بگوييم بيشتر معجزات موسى (ع) نيز باعث اكراه و اجبار شده ». هیهات از این تنگ نظری!
«و رفعنا فوقكم الطور »، رفعنا یعنی ارتفاع دادن نه ازجا کندن و معلق در هوا نگه داشتن .حتا اگر به طریق زمین شناسی هم بخواهیم تفسیر کنیم باید بگوییم که همه کوهها و تپه ها بر اثر فشار درونی لایه های زمین از سطح زمین کنده و بلند می شوند. بنابراین بلند کردن کوه یعنی ارتفاع داشتن کوه ، چراکه کوه که بلند نباشد سایه ندارد. این موضوع در آيه 171 سوره اعراف نيز بصورتى ديگر آمده: «و اذ نتقنا الجبل فوقهم كانه ظل و ظنوا انه واقع بهم خذوا ما آتيناكم بقوة و اذكروا ما فيه لعلكم تتقون = و بيادآوريد آنگاه كه آن كوه (طور) را باﻻى سر ايشان بلند گردانيديم كه گويى سايه داشت و اميد داشتند كه (سایه اش) برايشان واقع شود، «آنچه به شما داديم» را بقوت بگيريد و« آنچه در آن است» را بيادآوريد شايد كه پرهيزكار شويد». اینکه خدا کوه را بلند گردانیده نه به این معنی است که از جا کنده است که بخواهد بنی اسراییل را تهدید کند. خدا کوه را بلند گردانیده تا بتواند سایه گستر باشد. کوهی که بلند نیست سایه ندارد. و سایه در اینجا به معنی آسایش و راحتی است که انحصارا در زیر سایه کوه بلند شریعت (فرهنگ) و راهی که در آن است یعنی طریقت و نوری (یا سیمرغ) که بر قله آن است یعنی حقیقت حاصل می آید. این که می گویند خدا کوه را ازجا بلند کرد که بخواهد در موقع پیمان گرفتن از بنی اسراییل آنها را تهدید کند، از گونه همان سخنان بی ربطی است که مفسرین یکی پس از دیگری آن را تکرار کرده اند و بدین گونه نشان داده اند که در دل های همه شان «زیغ» و نادانی است.
نه يهود و نه هيچ قوم ديگرى از ترس افتادن كوه برسرشان پرهيزكار نمى شوند بلكه پرهيزكارى فقط و فقط از طريق يقين و ايمان و برپا داشتن سلوك حاصل مى شود. چيزى كه در ابتداى سوره به آن اشاره مى شود. ازهمينروست كه معتقديم انسانها با «گرفتن آنچه كه به ايشان داده شده» (براى يهودیان تورات و براى مسلمانان قرآن و براى مسيحيان، انجيل و برای زرتشتیان ، گات ها که البته اگر بتوانند برای آنها مراتب معنوی بلندی پیدا کنند می توانند با استفاده از سایه سار آن فرهنگ بلند به صلح و آرامش برسند)، آنگاه مى توانند پرهيزكار شوند. شریعت روحانی و فرهنگ معنوی همان چیزی است که اگر وجودش در بین قومی تثبیت شده باشد مانند کوه بلند سایه گستری است که انسانها در پناهش به راحتی و اسایش و صلح می رسند. چنین کوه هایی اند که میخ های زمین اند. یعنی حفظ زمین و استواری بقای حیات در روی آن تنها به طریق شریعت پیامبران و فرهنگهای سالم معنوی امکان پذیر است(فرق است بین شریعت پیامبران و شریعت فقها) . (نگاه کنید به آیه نخستین سوره تین: «والتین و والزیتون و طور سینین و هدا البلدالامین= قسم به درخت انجیل (درخت زندگی) و قسم به درخت زیتون (درخت معرفت و نبوت) و قسم به کوه سینا (که اگر اینها همه در مکانی مجموع باشند) این است شهر امین خدا»).
نکته : خرد محض (یعنی علم بدون معرفت دینی) هیچ برنامه ای برای صلح و نگهداری زمین ندارد و دانشمندان با گسترده کردن علوم ، همچنین با اختراع محصولات علمی پی در پی (بویژه محصولات جنگی در دوران اخیر) ، کل محیط زیست و حیات انسان و زندگی موجودات زمینی را به خطر انداخته اند و برای ترمیم و جبران صدماتی که بدینگونه به بشریت و دیگر موجودات وارد می کنند، هیچ برنامه ی روشنی در آستین ندارند. امروز «شمشیر خرد» به دست «زنگیان مست» افتاده است و هیچکسی یارای مقابله با آنها را ندارد. این مشکل نیز به نظر من از آنجایی بروز کرده که مذهبیون قدرت طلب و نادان (بیشتر از مادیون) در طی تاریخ به کشتن حقیقت و به محاق کشیدن دین از صحنه زندگانی بشر اصرار ورزیده اند. متاسفانه آنچه را که پیامبران و عرفای عالی مقام و دیگر روحانیان واقعی در طی این قرون و اعصار سعی داشته اند بنا کنند، همه به دست مذهبیون ریاکار و ریاست طلب ویران شده است. حافط در همین بیان است که می گوید:
آتش زهد ریا خرمن دین خواهد سوخت (خرمن دین یعنی حاصل کار همه پیامبران)
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
«آنچه را كه در آن است» يعنى آنچه در آن كوه یعنی در شریعت است كه منظور دستورات و طريقت الهى است كه در تورات (منظور تورات دست نخورده) است. مثل موضوع «صالحات» و میثاق ده فرمان كه قرآن در آیات بعد یک یک به آن ها می پردازد و اولینش موضوع حرمت روز شنبه (سبت) است كه در آيه بعد بدان اشاره مى شود، كه اگر به قوت آنها را بگيريد (یعنی تحریفش نکنید) و همواره موضوعش را بيآد داشته باشيد آنگاه مى توانيد با آنها پرهيزكار شويد و نجات يابيد. این سخن کجا و آن حرف مفسرین کجا؟ مگر ممکن است که کسی با تهدید و اعمال زور پرهیزکار شود؟ بنابراین شما مترجمین و مفسرین چه گونه است که قرآن خدا را بدین گونه سخیف تفسیر و ترجمه می کنید؟ شما مگر باور ندارید که با پروردگارتان روبرو می شوید؟ این همه خسارت و خرابی را چه کسی می خواهد درست کند؟ شما آقای خرمشاهی! قرآن پژوه دانشمند! دیگر شما چرا؟ شمایی که این همه از خوبی و درستی پژوهش خود داد سخن داده اید ! شما چرا دیگر آن خزعبلات را در یادداشتهای زیرنویس ترجمه خود تکرار کرده اید؟
اين كوه بلند(شريعت) و آن راهنما (طریقت) يكى از آن هفت طريقتى است كه خداوند در آيه 17 سوره مومنون مى فرمايد:« ولقد خلقناكم فوقكم سبع طرائق = بدرستى كه هفت راه بر فراز شما آفريديم». يا آيه 12 سوره نباء كه مى فرمايد: «و بنينا فوقكم سبعا شدادا = و بر افراشتيم هفت صخره سخت بر باﻻى سرتان» كه منظور آفرينش و بناى هفت شريعت هدايتگر است كه بمثابه كوههای بلند «باﻻى سر مردم» و چون ميخ نگهدار زمین اند یعنی نگهدار ساکنین زمین. يكى از آن هفت شريعت، شريعت موسا است كه نماد آن كوه طور است. خود كوه در همين سوره نباء آيه هفتم به ميخ تمثيل شده (والجبال اوتادا) و آن نيست كه كوهها چون ميخ زمين را پابرجا داشته اند. بلكه موضوع كوه و ميخ جنبه نمادين دارد. يعنى بقاى سلامت زمين و نگهداشت اهالی آن به چيزى جز فرهنگ معنوى و شريعتهاى راستين الهى استوار نمی گردد. به همين خاطر كوه در فرهنگ قرآن سمبل شريعت است. شريعت هايى كه چون ميخ در زمين فرو رفته اند و جا افتاده اند و چون كوه بر باﻻى سر انسانها قرار دارند تا سایه سار زندگانی شان باشند. شريعتهايى كه طريقت دارند و مى توان از آن باﻻ رفت و ارتفاع گرفت و به قله اش رسيد تا آتش طور و نور ازلی و یا سيمرغ جان را بر فرازش و قله اش شاهد گرديم.
نكته: وقتى در آيه 73 سوره احزاب مي فرمايد:« انا عرضنا اﻻمانه علی السموات و اﻻرض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها اﻻنسان انه كان ظلوما جهوﻻ = ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم ولی از تحملش سرباز زدند و از آن ترسيدند اما انسان آنرا حمل كرد كه همانا او ستمگر و جاهل بود». كسى نیست از این قرآن خوانان و قرآن پژوهان بپرسد: مگر كوهها از زمين جدا است كه خدا وقتی امانت خويش را بر زمين عرضه می کند چه ضرورتی دارد که بگوید آن رابر كوهها هم عرضه کرده است ؟ در حاليكه مشخص است كه تمامى اين واژه ها «امانت»، «آسمان» ، «زمين» ، «كوه» و حتا «انسان» وجه نمادين دارند. «امانت» گوهر كرمناى ولایت و خليفة الهى است كه خدا برسم امانت آن را به برخی از برگزيدگان كامل و عادلش سپرده تا كه به اذن و اراده الهى نور زمین باشند و خلق خدا را هدایت کنند و اینکه قبل از مرگ آن امانت را یا به خدا و یا به اهلش واگذار کنند. «امانت» بيانگر كمال اراده الهى در آفرينش هستى بويژه در آفرينش آدم است. باصطﻼح هنرى، آن آخرين اثرى است كه خدا بر هستى وجود آدمی قلم زده است. گوهر آدميتى كه فرشتگان (آسمان ها) توان حملش را نداشتند و همچنین زمین که منظور اهالی زمین است از تحمل سنگینی اش ترس دارند. یعنی ترس دارند که داوطلب بار امانت بشوند و اینکه خود را رهبر مسلمین جهان بنامند. و همچنین کوهها که منظور شریعتها و فرهنگها است که باز آنها نیز تاب حمل امانت الهی را ندارند. بنابراین، سخن آنهایی که امانت الهی را به عشق تعبير می کنند بیهوده است. چراكه گرچه عشق يكى ازصفات ویژه آدمى است و فرشتگان و ساير موجودات از آن بى بهره اند. اما عشق را همه آدمیان بطور عام و همه پيامبران و عرفا و همه عاشقان جهان بطور خاص آن را حمل می کنند و خیلی هم خوشحال و سرافرازند که آن را دارند. درحالی كه اشاره قرآن از امانت موضوع ولایت و امر رهبری است که چیزی است بسیار سنگین و خطرناک که حمل و تحمل آن را ترسناک و خطرناک می کند. مگر اینکه آن فرد یک انسان احمق و ستمگری چون خامنه ای و خمینی باشد و _خود از پیش خود_خویش را رهبر مسلمین جهان بنامد و یا بخواهد با زور و ستمگری (دیکتاتوری) مملکتی را با جمعیت 70 میلیون نفر انسان گونه گون آنهم بنام خدا اداره کند . این است که بضرس قاطع می گویم که امانت الهی چیزی نیست جز تاج کرمنای رهبری که اگر خدا خواهد مسئولیت آن را بر عهده کسی گذارد البته خود آن بار را با مهر و دانشی که به او می بخشد برای آن فرد سبک می کند. چنانکه در سوره انشراح خداوند خطاب به حضرت محمد دقیقا معلوم می فرماید که بارهایی را که پشت پیامبر را به شکست آورده بودند را از پشت او برداشته است(الم نشرح لک صدرک؟= مگر سینه ترا برای تو نشکافتیم؟ و وضعنا عنک وزرک؟ = و «بار» را از تو بر نداشتیم؟ الذی انقض ظهرک = آن که پشت ترا به شکست آورده بود!). این بار همان بار مسئولیت رهبری است که هرکس بی مجوز (اذن خدا) آن را بردارد البته پشتش خواهد شکست. بنابراین موضوع کوه و كوهها اشاره به شريعت و شریعتهاى پيشين دارد كه اغلبشان بخاطر سنگينى بار امانت ولایت و ترس و نگرانى كه از بابت خود و پيروان شان داشته اند از حمل مسئوليت رهبری شانه خالی كرده اند. آنكه روح خالص بود، (عیسا)در شامگاه دستگيراش در باغ «گتسامنى» با تضرع از خدا خواست «اين جام را از من رد کن» (نگاه كنيد به انجيل مرقس باب 14 آيه 36) یعنی اینکه این مسئولیت و امانتی را که به من واگذار کردی، من (به دلیل اینکه از شاگردانم کسی را نمی شناسم که شایستگی اش را داشته باشد) قادر نیستم که آن را به دیگری واگذار کنم. بنابراین از من آنرا بخودت واگذار کن. از همينروست كه حضرت عيسى در همان شب همآنجا در انجيل به يارانش مى گويد: « همانا امشب همه شما در من لغزش خواهيد خورد». و وقتى با اعتراض پتروس روبرو مى شود به او مى گويد: «هرآينه بتو مى گويم (اى پتروس) كه امشب قبل از آنكه خروس دو مرتبه بانگ (صبحگاهى) سر دهد تو سه مرتبه مرا انكار خواهى نمود». چون به موضعى كه گتسمانى نام داشت رسيدند به شاگردان خود گفت در اينجا بنشينيد تا دعا كنم. و پتروس و يعقوب و يوحنا (بهترين شاگردانش) را همراه برداشته (اما) پريشان و دلتنگ گرديد (که آنها شایستگی حمل بار امانت را نداشته باشند). و بديشان گفت نفس من از غم (بی کسی) مشرف به مرگ است. اينجا بمانيد و بيدار باشيد«. ..... و چون آمد ايشان را در خواب ديد. پتروس را گفت اى شمعون در خواب هستى!!؟ آيا نمى توانستى يك ساعت بيدار باشى!!؟» شاگردانی که آن «شب» همه شان را خواب ربود و به سخن استادشان دل ندادند ، کجا توانند که عهده دار امانت ولایت باشند. بی جهت نیست که پیتر (پتروس) در هنگامی که او را در رم دستگیر کردند و خواستند که به صلیبش بکشند، درخواست کرد او را وارونه به صلیب بکشند. چه او همواره از یاد نبرده که چگونه در آن شب بخصوص در باغ گتسمانی استادش را تنها گذاشته و وصیتش را بجا نیآورده است. مسئله ای که او هرگز خود را بخاطر آن نبخشید و خواست تا با تصلیب وارونه جسد خویش آن را نشانه ای کند تا جهانیان موضوع او را به یاد داشته باشند.
اين است غم سنگين عيسا از داشتن آن شاگردانى كه يك ساعت نمى توانستند بيدار بنشينند تا با او دعا كنند مگر از آن امتحان الهى سالم بيرون آيند. تا آنجا كه همه خوابيدند و آن شاگرد ديگر (يهودا) او را با یک بوسه تحويل ملايان و روساى كهنه داد که آن ملعونان هم همان شب مقدمات شهادتش را فراهم كردند. جالب اينجاست كه باقى شاگردان عيسا هريك به نوعى از آن مهلكه فرار كردند. «آنگاه او را وا گذارده بگريختند. و يك جوانى با چادرى بر بدن برهنه خود پيچيده از عقب روانه شد و چون او را گرفتند چادر را گذارده برهنه از دست ايشان بگريخت».
حال مى توان فهميد كه چرا حضرت عيسا از خدا خواست: كه «تو، به اراده خود، اين جام را از من بگذران». چراكه من با داشتن چنين يارانى كجا توانم آن امانت سنگینی را که تو بر عهده ام گذاشتی ، به ديگرى بسپارم. بنابراین «امانت الهی» برای مدت زمانی که رسول برگزیده خدا در میان مردم به سر می برد برسم امانت به توسط او حمل مى شود و آن رسول مى بايد تا پيش از مرگش آن را یا به خدا (صاحب امانت) برگرداند یا به اهلش (یعنی کسی که شایستگی دارد) رد امانت کند. به خاطر همین موضوع است که حضرت پیامبر در آخرین سفر حجی که به مکه کرده است، در محل غدیر خم به اذن خدا ولایت خویش را به علی بن ابی طالب رد می کند و او را برای همه هدایتجویان قومش سرور و مولا می کند. اگر امانت عشق بود که دیگر این صحبتها موردی نداشت!
ازينروست كه بسیاری از پيامبران از پذيرش حمل امانت ولایت بعلت سنگينى آن و ترسى كه از بابت خود و شاگردانشان داشته اند، شانه خالی كرده اند. این در حالی است که انسانهای نادان و ستمگر (که منطور ملاها و کاهنان باشند) داوطلبانه و از پیش خود (یا سازمان مذهبی که به آن تعلق دارد) ، آن را پذیرفته اند و خود را «ولی» و «رهبر مذهبی» می خوانند(3). زهی نادانی ! زهی ستم!
آنجا که ابراهیم بعد از رتبت نبوت و خلت (دوستی با خدا)به مقام امامت نائل می شود از خدا می خواهد (آیه 124 سوره بقره) «آیا ممکن است که از فرزندان من هم به این رتبت نائل شوند». خداوند پاسخ می دهد:«عهد من به ستمکاران نرسد». بنابراین مقام ولایت هرگز به ستمکاران و آنها که برای سود خود قدرت طلبی می کنند و با هر فاسق و جنایتکاری زد و بند می کنند و خون می ریزند و زندگانی انسانها را نابود می کنند و ابایی ندارند که آنها را زندانی کنند و از سرزمین و دیارشان بیرون برانند، نمی رسد.
پس وقتى قرآن می فرمايد ما امانت را بر «آسمانها» عرضه كرديم، يعنى موضوع ولایت و رهبری دینی را که بر عالم فرشتگان عرضه کردیم، آنان بخاطر نداشتن استعداد و قابليت وجودى از حمل و پذيرفت آن معذور شدند. بر «زمين» که عرضه كرديم يعنى بر اهالی زمين كه مقصود موجودات زمينى از جن و انس است، كه ايشان نيز بدليل سنگينى آن امانت از حمل گوهر ولايت ناتوان بلكه معاف گشتند. عرضه كردن «بركوهها» يعنى اينكه حتا شريعتها و فرهنگها هم بعلت سنگينى موضوع ولایت، توان تحمل آن را ندارند. به همین خاطر اغلب اوقات این شریعتها طریقت ندارند و به همین خاطر هدایتگر نیستند. این فرق دارد با کوه بلندی که سایه گستر است و در آن راهی است و فرازی برای ارتفاع گرفتن و نوری و سیمرغی برای کشف کردن. كوهى كه مردمان بتوانند در پناهش آرامش گيرند و از آن باﻻ روند و در قله اش شاهد نور ازلی خدا باشند. حتا پیامبران که صاحب عالی ترین صفات و ملکات روحانی اند از پذیرش امانت ولایت سرباز زده اند و آن را ساده نگرفته اند. از این میان فقط انسان ظلوم و جهول یعنی انسان قدرت طلب احمق و انسان ستمگر و نادان است که آن را بدون ترس می پذیرد. این انسان البته کسی نیست جز آن نابکارانی که بخاطر مال دنیا و قدرت و ثروت و ریاست دروس دینی شان را فراموش کرده اند و اینک نمی دانند که نباید خود را رهبر مسلمانان جهان بنامند و مسئولیت خرابی و فسادی که از این طریق منتشر می شود را به آن سادگی بپذیرند.
نکته: وقتی انسان به آن زمان بر می گردد و می بیند که خمینی چگونه منتظری را جانشین خود کرد و بعد چگونه او را از آن مقام کذایی برانداخت و وقتی که مرد، دیدیم چگونه آن «حقه بازان هفت خط» خامنه ای نادان تر و ظالمتر از همه را به مسند جانشینی او نشاندند و بعد با ضرب و شتم و کشتار، نفس همه را بریدند که بخواهند موضوع من درآوردی «ذوب در ولایت» را جا بیندازند، براستی که اگر نفهمیم که انسان «ظلوم جهول» یعنی چه؟ باید گفت: «الحمدلله»
چشم باز و گوش باز و این ذکا (یا اعما)
حیرتم از چشم بندی خدا
برای اینکه بهتر این موضوع را درک کنید مراجعه کنید به حاشیه تفسیرگونه قرآن ترجمه بهاءالدین خرمشاهی در شرح آیه 72 سوره احزاب و ببینید که این «ادیب دانشمند» در تفسیر این آیه چقدر ضعیف و غیرمسئولانه عمل کرده است!
افراشتن كوه بر فراز انسان يعنى بلندكردن و يعنى رفعت و ارتفاع آن در برابر انسان، نه آنكه خدا كوه را از جا بلند بكند و در هوا معلق نگهدارد كه بر سر بنى اسراييل فرو آورد! همه مفسران گفته اند كه : چون بنى اسراييل احكام تورات را قبول نمى كردند و كار نمى بستند خدا كوه را از جاى بركند و بر باﻻى سر آنها بداشت و گفت اگر قبول نكنيد بر سر شما فرود مى آيد. پس آنها به سجده درافتادند بطوريكه ابروى چپ به زمين نهادند و به نيمه روى سجده كردند و نيمه روى در كوه مى نگريستند از ترس آنكه بر آنها فرو افتد. و چنين بود كه ميثاق خدا را پذيرفتند. زهی نادانی!
كسى نيست از اين مفسران بپرسد: آخر شما به چه جراتى اين حرفها را وارد قرآن كرده ايد؟ آخر گرفتن چنين ميثاقى چه ارزشى دارد؟ معرفت گرفتن اين چنين ميثاقى در كجاست؟ مگر نه اين است كه امروزه قدرتمندان و حكومتگران از ملتهاى جهان چنين پيمان مى گيرند؟ پس معنای «لا اکراه فی الدین» چه می شود؟ ملايان «يهودى» اگر تورات را تحريف كردند، شما ملايان «اسلامى» و مترجمان و مفسران همگى با اين سخنان سخيفتان بخدا نسبت دروغ داده ايد. ظالمتر از شما كيست؟ «فمن اظلم ممن افترى علی الله كذبا= پس كيست ستمكارتر از كسى كه دروغى را بخدا نسبت مى دهد؟» (اين آيه به همين نحو بیش از دوازده بار در قرآن تكرار شده است!)
«امید داشتند که بر ایشان واقع شود» یعنی امید داشتند که سایه آن کوه بلند بر آنها واقع شود. نه اینکه امید داشتند کوه بر سرشان خراب شود!و مردم همیشه امید داشته اند که دین و آیین شان برای آنها رفاه و آسودگی فراهم آورد. در پناه فرهنگش به معرفتی نائل شوند. در این کوه راهنمایی باشد که آنها را به فراز بلندی های شخصیت ذاتی خودشان راهنمایی کند و یا که در آن پیر خردمندی باشد که فریدون های جامعه در سایه سار آن کوه (فرهنگ) پرورش یابند.
«ميثاق»، از ريشه «وثق» به معنى عهد محكم و پيمان استوار است(4).
ميثاقى را كه خداوند با يهود مى بندد در واقع تجديد عهدى است كه پيشتر خداوند با يعقوب و فرزندانش و پيشتر از آن با ابراهيم و فرزندانش (با رسم ختنه) بسته است. اين ميثاق مشروح همان ميثاقى است كه خداوند با آدم و حوا در بهشت بست كه به درخت قدرت نزديك نشوند كه اگر نزديك شوند از بهشت سرنگون خواهند شد. ميثاقى را كه خداوند با يهود مى بندد در واقع عكس ميثاقى است كه با آدم و حوا مى بندد. چرا كه اينك در روى زمين انسان آلوده به ماديات مى بايد برخلاف آن مواردى كه براى او قدرت و ثروت آورده، عمل كند تا بتواند راه فرود آمده را دوباره به سوى بهشت به سمت عالم علوی برگشت نمايد. به همين خاطر اگر به شرح اين ميثاق كه در آيه 12 سوره مائده آمده دقت كنيم، مى بينيم كه خداوند يهوديان را پس از سفارش به موارد خاصى كه اشاره شده، نهايت به بهشت ملكوت خود بشارت مى دهد. موارد این میثاق بطور خلاصه آن چيزى است كه ما در عرفان اسلامى به آن سلوك مى گوييم. همانى كه قرآن (12 سوره مائده) مى فرمايد صلات برپا بداريد و زكات بپردازيد و نسبت به رسوﻻن و فرستادگان راستين الهى ايمان بيآوريد و آنها را گرامى بداريد. چراكه پيامبران بويژه پيامبرانى كه به رسالت مبعوث مى شوند در هرنقطه از جهان و در میان هر ملتی که ظهور کنند، مى بايد شناخته و گرامی داشته شوند. زيرا صلح ملتها و نگهداشت اهالی زمین و نجات بشریت تنها از اين طريق یعنی از طریق گرامی داشت انسانهای معنوی و صلح دوست صورت می پذیرد و در سایه آن کوههای بلند (شرایع الهی) و هدایت آن راهنمایان آگاه است که بشریت روزی و روزگاری بتواند بر بلندای قله معرفت و فرهنگ به صلح نایل آید.
مثال خداوند از شريعت موسى كوه (طور) است. چراكه «آتش طور» كه همان نور حقيقت ازلی است بر قله آن قرار دارد. كوه در همه مذاهب و فرهنگ اساطیر جهان به یک معنای مشابه تمثیل می شود. چنانكه در داستانهای شاهنامه و اساطیری ما البرز کوه و همچنین کوه قاف که سيمرغ در قله آن آشيانه دارد و داستانش بنوعى مورد توجه عرفاى بزرگوار ما به ويژه فريدالدين عطار نيشابورى قرار گرفته است، به این موضوع اشاره شده است.
«و طور را بر فرازتان بلند گردانيديم» . يعنى فرهنگ و شريعت موسى را بر باﻻى شما بجهت استفاده از سایه و آسودگی اش و یا به جهت ارتفاع شخصیت و باﻻ گرفتن انسانها بلند گردانيديم. «آنچه را كه بشما داديم به نيرو بكار گيريد و آنچه در اوست را بياد آريد، شايد پرهيزكار شويد». يعنى تورات (تحریف نشده) را كه به شما داديم، بگیرید و به نيرو بكار بنديد. يعنى محكم آنرا بگيريد. يعنى چيزى از آن نكاهيد و آنرا تحريف نكنيد كه كاربرد معنايش از ياد مردم برود، بلكه با تمام توان خويش به آن چنگ بزنيد كه به دستوراتش عمل كنيد. «و آنچه در اوست را بياد آريد، شايد پرهيزكار شويد». يعنى دستورات (ده فرمان) را که در تورات است به یاد آورید تا شاید پرهیزکار شوید. دستورات به موضوع طریقت اشاره دارد. یعنی طريقت را از شريعت جستجو كنيد و آن را به ياد آوريد تا شايد پرهيزكار شويد. چه در صورتى به نجات دست مى يابيد كه پرهيزكار شويد. «شايد» از آنجايى گفته شده كه همه نمى توانند طريقت را از شريعت تشخيص بدهند كه بعد بتوانند به راهنمايى هاى كتاب و معلم کتاب درست عمل كنند. ازاينرو «شايد» به اندك کسانی اشاره دارد که به دستورات به همان صورتى كه گفته شده توجه مى كنند و عمل مى كنند. پس رعايت شريعت از شرط سلوك است و سالكى كه شريعت ندارد راهى به طریقت و حقيقت ندارد. این شریعت البته با آن شریعتی که ملاها و آخوندها از آن سخن می گویند بسیار فرق دارد.
بايد توجه داشت كه زبان قران زبان مجاز و مثال و استعاره است. بنابراين تا آنگاه كه نتوانيم به هدف قرآن از مثالی كه مى گويد پى ببريم ، هرگز قادر نخواهيم بود كه مصاديق كلام خدا را در درون وجدانيات خويش بيابيم. پس وقتى مى فرمايد«و طور را بر فرازتان بلند گردانيديم». يعنى كوه را فرا روى شما به جهت باﻻ رفتن و ارتفاع گرفتن و یا سایه انداختن بلند گردانيديم . توجه داشته باشید که معنای «فرهنگ» در زبان فارسی در اصل به همین معنا است. چنانکه فرهنگ از دو واژه «فر» به معنای بالا و «هنگ» که از ریشه اوستایی «ثنگ thang» به معنی کشیدن (شایدهم سنگ که در آن صورن فرهنگ یعنی سنگ بالا بلند یعنی کوه) مشتق شده و معنای درست آن بالا کشیدن است(5). یعنی اینکه فرهنگ نردبان یا کوه بلندی است که انسانها با بالا رفتن از آن می توانند ارتفاع نفوس و کرامت و شخصیت پیدا کنند. درواقع فرهنگ همان چیزی است ما بدان تربیت و ادب و سلوک عرفانی می گوییم. وسیله ای که انسان با آن خود و خدای خود را می شناسد و نهایت به گوهر حقیقت می رسد.
طور در لغت سریانی بمعنى كوه است و آن اختصاصا به کوه سینا اشاره دارد. کوه در زبان مثالی قرآن بمعنى شريعت و كتاب است. واژه «تورات» هم به همين معنا یعنی شريعت و قانون است(6). «طور را بلند گردانيديم»، يعنى مراتب روحانى و معنوى شريعت موسى را به بلندى كوه سينا بلند گردانيديم تا مردم در سایه سار آن زندگانی کنند و با باﻻ رفتن از آن به مراتب بلند معنوى دست پيدا كنند. «آنچه را كه به شما داديم» هم به كتاب اشاره دارد و هم به معلم كتاب. يعنى شما با داشتن كتاب و راهنما چنانكه آنرا محكم بگيريد، مى توانيد به آتش نورانى كه در باﻻى طور قرار دارد، برسيد. چنانكه خواجه حافظ مى فرمايد:
اى نسيم سحــــر آرامگــــه يار كجاســــت/ منـــزل آن مـــه عاشق كش عيـــار كجاست
شب تار است و ره وادى ايمن در پيش/ آتش طـــور كجــا موعد ديـــــــدار كجاست
آنكس است اهل بشارت كه اشارت داند/ نكته ها هست بسى محرم اسرار كجاست
پس «آنچه را كه به شما داديم به قوت بگيريد» يعنى كتاب و راهنما را محكم بگيريد و درباره آن ساده انگارى نكنيد. بعبارت ديگر در آن دخل و تصرف نكنيد. «و آنچه در اوست را بياد آوريد» يعنى طريقت را از شريعت بياد آوريد تا با بكارگيرى آنها به نور حقيقت دست يابيد. در حديث ثقلين (دو چیز سنگین) آمده كه حضرت رسول اكرم در آخرين سفر حجش«حجة الوداع» در محل غدير خم (جایی که به اذن خدا امانت الهی را به علی واگذار می کند) به این دو واژه «كتابى و عترتى» به تاکید اشاره مى فرمايند كه منظور همين دو اصل بزرگ دينى است. اگر به ادعای سنی مذهبان پیامبر فرموده بود «کتابی و سنتی» آنگاه موردی نداشت که با علی وصیت کند و در حق رعایت حال او به مسلمانان سفارش کند. چراکه اگر همه مردمان به سنت پیامبران آشنا باشند و درست آن را عمل کنند آنگاه حق همه چیز را خواهند شناخت و بدان عمل خواهند کرد. درحالی که چنین نیست زیرا همگان در سنت اتفاق رای ندارند و در تفسیر سنت نیز بسیار اختلاف است! بنابراین پیامبر قطعا به موضوع کتابی و عترتی تاکید فرموده است چراکه «عترتی» تضمینی است برای شناخت کتاب و اینکه بدون عترت پیامبر کتاب خواندن ندارد. از اینجاست که معتقدم موضوع «عترتی» با موضوع ولایت علی بن ابی طالب که پیامبر در آن موقعیت به او وصیت کرده مناسبت پیدا می کند. در این مورد «شیعیان» نیز خائن اند. چراکه آنها آخوندها و ملاهای نادان و ستمگرشان را در مقام عترت پیامبر و مسند اولیاء خدا می نشانند و آنها را با ایشان شریک می پندارند. این یعنی اینکه شیعیان نیز به نوعی دیگر به اصل ولایت کفر می ورزند.
اين آيه به تنهايى اعجاز قران را مى رساند. چه قرآن راه را دقیقا مشخص و مراحل آن را معين مى كند كه چگونه انسان به نجات و حقيقت مى رسد.
۱- شريعت (كوه)
۲- طريقت (تمسك به دستورات معنوى كه در شريعت آمده با هدايت راهنمای مجاز)
۳- حقيقت (آتش طور يا نور ازلی و يا گوهر مقصود)
اين سه مرتبه در واقع مصداق همان سه حرف اول سوره بقره است كه فرمود:« الف لام میم» . كه گفتيم الف خداى قائم است يعنى حقيقت يگانه ، ﻻم لوح است يعنى كتاب كه موضوع شريعت در آن است و ميم (موسا یا محمد) كه آن به انسان کامل و راهنماى كتاب اشاره دارد.
همچنين در آثار و نوشته هاى اهل تصوف و عرفاى عامل و آگاه آمده است كه : «تصوف سه مرتبه است : شريعت و طريقت و حقيقت. شريعت مانند كشتى است و طريقت مانند سكان كشتى و كشتيبان و حقيقت مانند مرواريد است. پس اگر كسى خواستار گوهر حقيقت باشد مى بايد كه ابتدا بر كشتى شريعت سوار شود و سپس اگر «باد شرطه» (یعنی اذن خدا)يارى كند به هدايت آن ناخداى با خدا به مكانى بخصوصى از درياى معرفت برسد كه در عمق آن صدف حقيقت قرار دارد. صدفى كه در آن در حقيقت پنهان است. پس سالك راه حقيقت كه تا به اين نقطه از دريا با راهنمايى آن راهنما آمده است، مى بايد خود در اين دريا غواصى كند تا مگر در اعماق آن، صدف مقصود را بيابد و با شكافتن آن به گوهر حقيقت دست يابد. كسى كه اين ترتيب را ترك مى كند قطعا گمراه شده و به حقيقت نمى رسد. پس اينكه قرآن مى فرمايد «آنچه در اوست را به نيرو بگيريد» منظور دستوراتى است كه در كتاب و شريعت و در دستور العمل ها آمده ،آنها را با تمام توان و نيرو چنگ بزنيد (یعنی آنها را بد معنی نکنید ، و یا تحریف نکنید بلکه خیلی جدی) بكاربندید تا باشد به يارى خدا به گوهر حقيقت وجودى خويش دست يابيد.
از اينرو نبايد تصور كرد كه شريعت و طريقت براى يافتن حقيقت ضرورت ندارد و آدمى بدون رهروی در اين دو مرحله مى تواند به حقيقت برسد. در عين حال بايد توجه داشت كه شريعتى درست است كه مثل كوه سینا بلند و باﻻى سر ما یعنی در دسترس ما باشد. كوهى كه سایه گستر باشد و در آن نور حقيقت باشد. شريعتى كه در آن بتوان به طريقت رسيد و طريقتى كه بتواند ما را به حقيقت رهنمون كند. شريعتى كه بتوان از آن باﻻ رفت و يا در درياى بى كرانه آن به غور و غواصى پرداخت تا كه از آن طريق رشد كنيم و به تعالی برسيم. نه شريعت «پيران جاهل و شيخان گمراه» و مذاهب فرقه گرا كه بسيار بسيار سطحى اند و معرفتى براى سير و سلوك و گوهری و سیمرغی برای كشف و شهود ندارند. به نطر من دین اسلام در عصر و دوره ما توسط یک عده آخوند ریاکار و فیلسوف سفسطه کار به گروگان گرفته شده و در آنچه آنها به عنوان «اسلام» تبلیغ می کنند نه تنها هیچ دری برای کشف و شهود نیست که دین آنها عین کفر و شرک است. دینمداران اگر راست می گویند که مسلمانند و اگر برای شان دلی مانده که برای اسلام می سوزد می باید که هرچه زودتر این بساط کفر و شرک را جمع کنند و آن را به زباله دان تاریخ بسپارند.
«شايد پرهيزكار شويد» يعنى مگر از بين شما مردم اندك كسانى پيدا شوند تا حقيقت اين نشانه ها را بدرستى دريابند و بكار بندند تا آنگاه كه به صلح و سلامتى كه همان اسلام باشد دست يابند. «شايد» در اينجا لحن كلام را التزامى مى كند، يعنى چنانچه شما درست و بجا مفاهيم اين آيات را درنیابید و به نيرو آنچه را كه در شريعت آمده بكار نبنديد، در آنصورت پرهيزكار نمى شويد تاكه به رستگارى برسيد. چه اگر به نيرو به آنچه كه در شريعت آمده عمل نكنيد و در اين مورد ساده انديشى كنيد و یا كه به سخن «پيران جاهل و شيخان گمراه» گوش دهيد، در آنصورت جز فنا و مرگ سر انجامى نداريد. «شايد» احتمال رستگاری اکثریت مردم را کم می کند. چراکه اغلب انسانها به دنبال قدرت و ثروت اند و کم اند کسانی که به درستی به دستورات الهی عمل می کنند.
«شايد پرهيزكار شويد» يعنى اينكه چنانچه دستورات الهى را به نيرو بكار بستيد و همواره آنها را به ياد آورديد آنگاه در شما تغييراتى بوجود خواهد آمد كه به آن پرهيزكارى گویند. كه البته احتمال اينكه چنين درست عمل كنيد و و در این مسير گرفتار غوﻻن راه بُر نشويد بسيار كم و بعيد است.
«پرهيزكار» همان انسان نا کامل اما خواستار کمال و یا آن بيمار دوستدار زندگى است كه به جهت رسيدن به سلامتى بدرستى عمل مى كند. از همينروست كه پرهيزكار همواره در حال مراعات و احتياط و پرهيز بسر مى برد و تا رسيدن به سلامتى كامل هرگز دست از مجاهده بر نمی دارد. بنابراين پرهيزكار واقعی کسی است که همواره نگران بیماری و موقعیت خطرناک خويش است و ازاینروست که در مسير تندرستى و یافتن سلامت به حرف اين و آن عمل نمى كند بلكه به دستورات راهنمابان آگاه و آنچه نزد اساتید «معروف» و شناخته شده است، به درستی و به نیرو ، یعنی با تمام قوا عمل مى كند.
پس شرط رستگارى تقوا است و آن مطابق است با مقدمه سوره بقره كه فرمود: «آن كتاب، كه در آن شكى نيست، فقط برای پرهيزكاران هدايتگر است». چه غير پرهيزكاران به كتاب و شريعت الهى چنانكه بايد، نمى نگرند و نسبت به مطالب آن ساده انديشند. به سخن دیگر، آن را به نیرو نمی گیرند.
اینها آن معارفی است که می توان از سخن قرآن و از آنچه موسا در آن موقعیت بیان داشته، دریافت کرد. آنگونه که هم قرآن و هم تورات (بطور تلویحی) مشخص کرده آن است که اغلب سران قبایل دوازدهگانه بنی اسراییل بعداز پایان مدت چهل روز که نزد موسا بر می گردند و گزارش ماموریت شان را می دهند، ميثاق خود را با موسا می شکنند و از طريق تحريف كلام خدا و به فراموشى سپردن برخى از موارد مهم آن میثاق، به موسا و عهد خدا خيانت می کنند. «جز اندكى از ايشان» كه مشخص است آن به یوشع بن نون و کالیب بن یفنه اشاره دارد . «جز اندكى از ايشان» در عین حال به همه آن پیامبرانی که بعداز موسا و یوشع در میان قوم ظهور پیدا کردند و قوم بنی اسراییل را از قدرت طلبی و ثروت جویی برحذر می داشتند ، اشاره دارد. پیامبرانی چون میکا ، عاموس، اشعیاء، داوود، ارمياء و زكريا و يحيى و عيسى و ....... و پيروان راستين آنها كه تا به امروز از صلح و نيكبختى بشر دفاع كرده اند و می کنند. بنابراین چنین نیست که قرآن در این آیات «یهود» را سراسر سرزنش كند و بخواهد خیر و فضلی را که در آنها بوده انکار کند. چنانکه خداوند در آيه 64 مى فرمايد: سپس بعداز آن روى برتافتيد ، با اينحال اگر فضل خدا و رحمتش نمى بود از جمله خسارت يافتگان بوديد
یعنی بعد از موسا و آن ميثاق، شما «روى برتافتيد». يعنى شما یهودیان نسبت به میثاق خدا و دستورات (ده فرمان) روی برتافتید. یعنی آن را محکم نگرفتید و در نحوه عملکرد به آن دستورات و موارد آن پیمان دخل و تصرف نمودید (مثل دستور حرمت روز سبت كه در آيه بعد به آن اشاره می شود) و بدین طریق «دین و دنیا» و «روحانیت و ثروت» و «خدا و قدرت» را بهم مخلوط کردید و زمین را فاسد نمودید. این مسئله البته مشکل فقط یهودیان نیست که مشکل همه مذهبیونی است که به همراه دین به موضوع ثروت و قدرت فکر می کنند و می خواهند که با خدا به «ماهی روز یکشنبه شان» نیز برسند.
ادامه دارد .....
مآخذ و يادداشتها:
1) فرهنگ لغات قرآن جلد دوم ، تاليف دكتر محمد قريب: « نقب یعنی دیوار (سنگی یا آهنین)سوراخ کردن و آن را شکافتن. و در آن ترک و چاک ایجاد کردن. از اینجا نقیب یعنی کسی که به امر قوم خود و مطالب آنها آگاه است و خصوصیات آنان را می داند و به تفتیش و جستجوی احوال آنان می پردازد. این کلمه از «نقب» به معنی سوراخ است. یعنی طوری است که گویی بر اسرار آنها نقب زده، بدانها احاطه دارد. و نیز گفته شده: ایشان را بدان اعتبار «نقیب» گفتند که مامور شدند به آنکه تفتیش و جستجوی احوال «جباران» (یعنی دیکتاتورها) کنند. تا آنها را به دست آورند و به قتل رسانند». همه این شواهد حاکی است که «نقبا» همان 12 نفر از روسای اسباط دوازدهگانه بنی اسراییل اند که از طرف موسا ماموریت داشتد که نه در احوال سرزمینها مجاور و دشمنان بیرونی که در احوال خودشان و نفوسی که در وجود آنها به جباریت و قدرت طلبی منجر می شده ، نقب بزنند و خود را بشناسند. اینها همه از موارد تحریف کلام خدا است که متاسفانه امروزه بین همه اقوام بشر شایع و جاری است و درست کردن آنها (گرچه محال نیست اما) محال می نمایاند.
2) در تورات ، سفر اعداد باب 13بگونه اى ديگر به موضوع برگزيدن 12 نقيب اشاره شده چنانكه آنجا گفته شده كه حضرت موسى از سران قبايل دوازدهگانه بنى اسراييل 12 نفر برگزيد تا که به قصد خبرآورى از موقعيت شهرهاى کنعان و مردم آن سرزمين به جاسوسى بروند. در پى اين موضوع از آنجايى كه سران قبايل بنى اسراييل (بجز يوشع بن نون و كالب بن يفنه) بعد از بازگشت از ماموريت جاسوسی چهل روزه خود خبرهاى بدى آوردند. از جمله گفتند كه آنها در مقابل مردم کنعان ضعیف اند و اگر درگیری رخ بدهد همگی کشته خواهند شد، بين مردم همهمه درمى گيرد و فتنه بپا مى شود كه چرا موسى آنها را از مصر به سرزمينى آورده که نمی دانسته مردمان آن سرزمینها چگونه مردمی اند. پس از اين تورات معلوم نمى كند كه چرا خدا تا این حد از بنى اسراييل خشمگين مى شود که بجز قبيله يوشع و كاليب و چندى ديگر از فرزندان هارون، باقى بنى اسراييل را به مرض وبا در همان صحراى سينا نابود مى کند. به هرحال آنچه از تورات مى توان فهميد اين است كه ميثاقى را كه خدا در قرآن به پشتوانه آن وعده بهشت مى دهد، در آنجا وعده ارض کنعان مى شود. ارضى كه براى تصاحبش بناچار بايد جاسوسى كرد و بزور اسلحه و نظامى گرى و قدرت طلبى بدستش آورد. براستى ارض موعود يعنى چنين ارضى؟ تورات (سفر اعداد باب سيزدهم) اسامى اين دوازده نفر را كه هريك روساى قبايل دوازدهگانه بنى اسراييل هستند، نام برده است. اين است فرق بين «تورات» و «قرآن» ; يكى مى گويد: اگر جاسوسى كنيد و خبرهاى خوب بيآوريد سرزمين كنعانيان را به شما مى دهم. ديگرى مى گويد: اگر به ميثاقم پايبند باشيد و آنرا محكم بگيريد، (که یعنی صلوة بر پا دارید و تزکیه نفس بکنید و به همه پامبران احترام بگذارید) شما را به بهشت هایی _كه از فرودست آن نهرها جارى است_ وارد خواهم كرد!
3) از همین قراین می توان فهمید که ولایت «خمینی» جعلی و قلابی بوده است. چراکه او ولایت خود را از پیش خود و جانب مردمی که «ولی» نبودند به دست آورده بود. قلابی تر از او رهبریت و ولایت خامنه ای است . چراکه اگر فرض کنیم که خمینی خود رهبر دینی بوده اما از آنجایی که وصیتی با خامنه ای نکرده بطور قطع و یقین در جعلی بودن و قلابی بودن رهبریت خامنه ای هیچ شکی نمی توان داشت. چرا که در شریعت ابراهیم و موسا و محمد مقام ولایت (رهبری) یا از جانب خدا به یک کسی می رسد و یا به اذن خدا از جانب رسولی که خود رهبر است و مقام ولایت دارد، رد امانت می شود. که در مورد خامنه ای حداقل این چنین نیست و او به ظلم و جور این مقام را به دست آورده است. بعبارت دیگر وی و همکارانش همه مشرک اند و مسلمانان باید با آنها به حکم مشرک رفتار کنند. از اینجاست که در ادامه آیه 72 سوره احزاب یعنی در آیه 73 در حق آنها که خود را ولی و رهبر می نامند می خوانیم: « لیعذب الله المنافقین و المنافقات و المشرکین و المشرکات و یتوب الله علی المومنین و المومنات و کان الله غفورا رحیم= عذاب خدا به مردان و زنان منافق ( منافق یعنی آنها که دو رو دارند یا کسانی که دلشان چیز دیگری می خواهد اما زبانشان حرف دیگری می زند، آنهایی که روی در دنیا و خواست به قدرت دارند اما زبانشان دم از خدا و آخرت می زند) و زنان و مردان مشرک (یعنی آنهایی که به مشارکت ملاها و اولیاء الله باور دارند و آخوندها را شریک پیامران می شناسند) می رسد. همچنین توبه و رحمت خدا بر زنان و مردان مومن (واقعی) می رسد که خداوند آمرزنده مهربان است».
4) رجوع كنيد به فرهنگ لغات قرآن ، تاليف دكتر محمد قريب.
5) مراجعه کنید به واژه فرهنگ در لغت نامه دهخدا
6) مراجعه کنید به واژه تورات در کتاب فرهنگ لغات قرآن تالیف دکتر محمد قریب